جستجو ها
پیش از نقطه تومان دیدن خیابان بهتر دیدن برای بهتر گزارش کارآموزی در مکانیکی مبانی نظری و پیشینه تحقیق درباره توانمندسازی همراه با تحقیقات داخلی و خارجی همره واژه کلید واژه حسین حدنصاب و تراز قبولی دعوت به مصاحبه آزمون ی ی نفت 96 جزایر امارات برنامه نامه مداحی بنی فاطمه کربلا این دله تنگم تحلیل ومنفعت موبایل اذرفون روزتو بساز aryana معاون آموزش وپرورش آموزش پرورش را نمی توان همچون گذشته اداره کرد داخلی طراحی خانه تصاویر جدیدترین طراحی داخلی داخلی خانه جدیدترین طراحی خانهجدیدترین طراحی داخلی خانهجدیدترین جدیدترین طراحی داخلی خ اعتقاد توحید حدیث معصوم قلعه معصوم منصوب معصوم نیشابوری حدیث نیشابوری معصوم منصوب چگونه مبلغ مهم ترین رویداد عالم بشریت غدیر باشم عطر ادکلن دیور هیپنوتیک پویزن سنشوال dior hypnotic poison eau sensuelle بی رحمی دنیا هیچ وقت فکرشو نمی استقلال قهرمانی دوره باشگاه های قهرمان دوره قهرمانی مقام سومی به دلقکت بخند عزیزم آهنگ کردی فایق قرچی قصب لیسی انسان شرایط جامعه اصلاح رعایت سازد ghuhggfy زمستان آنفولانزا شوند بیماری شمال زمستان بدتر افزار زیبا توان زندگی زیباست آهنگ اول سریال قدیمی عزدین قسام فلسطین از جامعه شناسان خو ده تا مجازی های بی خواب شده بهترین دعاها در روز عرفه ی که موجب آمرزش گناهان در این روز است بیوگرافی حمید احمدی خواننده قشقایی سند حدیث ان کنت تعمل بما امرناک و تنهی عما زجرناک عنه فانت من شیعتنا والا فلا دوای دردم تویی من دورت بگردم عزیز جونم میخوام عاشقت بمونم کلیپ pa600 استفاده نانویی برابر کودهای جدید طرفدار کودهای شیمیایی اهنگ nf به نامcan you hold me html مورخ 95 9 19 شهرستان هرسین بیس پونی انسانی vodafone germany کیفیت کیفیت صنعتی کالباس آهنگ پریزاد بهادری جدید بنیامین آهنگ بنیامین بهادری آهنگ جدید جدید بنیامین جدید بنیامین بهادری م عین تلگرام این ذلت است یا عزت تمرکز افزایش تمرکز برای افزایش تمرین برای برای افزایش تمرکز فایل اندروید قابلیت برنامه هوشمند منیجیر منیجیر هوشمند هوشمند اندروید مرورگر اختصاصی منیجیر ه دعای ندبه با سخنرانی حجت السلام سید مرتضی حسینی در مسجد برگزار شد version دوستم من سایت من اگر جای شما بودم یقه خودم را در هیئت ت می بیماری گردد مشاهده ضایعه گندید بروز درمان موضعی کنترل بیماری برای تشخیص قسمت شاخی بروز بیماری تولید برق از گرمای زاید تمام متهمان پرونده ثامن الحجج با وثیقه گالری ع مدل تزئین هندوانه شب یلدا بسیار زیبا و خوشگل پیام تبریک اولین روز مدرسه رفتن فرزند چگونه یک ملت نابود می شود درمیان بوته رستوران غذاهای نهنگ آبشار آدرس ش ز آدرس کیش رستوران نهنگ نهنگ سفید رستوران ش ز ش ز آبشار رستوران ش ز آبشار رستوران انواع غذاهای موندو دپورتیوو بارسلونا از ید ژان میشل سری منصرف شد رابطه ا یر جوانی با پوست الاغ دوره تربیت سوار بر اتوبوسی که از تو دورم کرد سوق و میدان معامله کوپنهایم از غازی عینتاب jquery چیست نمونه سوالات با wh_question رسانی خدمت ز له مردم خدمت رسانی مردم ز له روابط عمومی http سایت زبان زباله ریختن زباله نانو تکنولوژی چگونه میتوان با سونگ ایل گوک پیام داد void main void نمایندگی گوسونیک در مازندران چالش نو لایک نکنیاگه برام ابلاغ ساعت کاری آزاد در ماه رمضان تهران حیوانات خانگی ساعت عشقم ساعت بدون سرنگونی جنگنده روسیه در و کشته شدن خلبان آن aquarium screensaver free full version آمادگی دارم بیاییم آن کاخ نشینان را از کاخ پیاده کنیم محمد مقام ووشو عشق نهان ه perfume atomizer neo bloger مهراب مرام نیمکت سی دی دریافت کلید شهر وجودی دژاکام html ابوالفضل زهراست حضرت زهراست آهنگ احمد رحیم ثانیه سرعت حساب ساعت شتاب استفاده حساب کنید مقدار جابجایی بدست آورید مربع ثانیه شتاب متوسط ریشه ترس های کودکی عطر ادکلن ارمنگیلدو زگنا زد زگنا شانگهای ermenegildo zegna z zegna shanghai رابطه وگناه مله باسم الکربلای ها عباس اجیتک عفت ایتام قهوه توجیهی تولید توجیهی تولید مربا خوری قاشق مربا حسین الهی قمشه ای این بار به روز رسانی جدید برای رفع مشکل بلوتوثی اس ۸ سامسونگ


شیدا

معارفه :)))

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : معارفه :))) - مطلب

از اتفاقات جدید

امروز دوباره همکاران گل کاشتند. 

یکی برنامه ناقص ب بهم داده بعد امروز کاملش رو برام فرستاده.

اون یکی اومده با یک لحنی دستوری برام نوشته خانم فلانی فلان کارها و . منم بهم برخورد.

شروع به بحث! کوتاهم نیومدم. 

به اون همکار اولیه هم گفتم بهتر از این به بعد اینجوری برام بفرستی ... گفتم تا الان هرچی تو گروه قرار گرفته شما فرستادی من قرار دادم، خوب و بد بسته به توعه

به اون دختره هم خوب جواب دادم نشست سر جاش.

بخدا کار رئیسست، به اون اولی گفته برنامه رو بفرست گروه به این دختره هم گفته تو تذکر بده. منم که همشونو شستم پهن . بخوان با پیغام پسغام ادامه بدن مینویسم برا رئیسه که من انتظار دارم حرفت و به خودم بگی نه این کارمند و اون کارمند.  آدم نمیدونه خوش آمدگویی هزار باره تونو باور کنه یا گروهی عمل سه تاییتون و پیغام پسغام؟!؟!!!


بعدش شب دوباره منم با دختره با لحن دستوری حرف زدم ببینه جریان چیه! توی گروه دگ مون هم یکجا بحث پیش اومد نوشت خانم مدیر راجع به اعضامون ادبیات درست استفاده کنید نوشتم خانم مدیر با هرکی مدل خودشه، گفت چه بد گفتم کجاش بده خیلی هم خوبه 

کلا شب میخواست منو آروم کنه ولی نتونست گند صبحشونو جمع کنه.  برگشته میگه رئیس بفهمه راجع به اعضا اینجوری حرف میزنی میکشتت؛  گفتم رئیس خودشم اینجوری حرف میزنه، حالا چیز بدی هم نگفته بودم به دوتاشون گفتم تحفه! میگه نه به حرف زدن کت ت تو گروه، نه الان، میگم عاره  دگ اونجا باهام اونجوری  حرف میزنن منم اونجوری جواب میدم. میگه اونجوری خوبه اونجوری باش. آخهههه آدم چقدر پر روووو؟؟؟

آ شم یک بحثی شدر خواست جمع کنه نشد. من افتاده بودم رو دنده لج هرچی میگفت کوتاه نمیومدم. تقصیر خودش بود. تقصیر سیستم و طرز تفکرشون. منم این مدلیم بهتره خودشونو وفق بدن. من همه جوره انعطاف نشون دادم ولی سر این چیزها کوتآه نمیام. تا ببینم باز چی میگن. 

عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : از اتفاقات جدید - گفتم ,میگه ,اونجوری ,دختره ,اینجوری ,خانم ,خانم مدیر

چند تا استیکر لبخند عمق خوشحالیم رو میتونه نشون بده؟!

پنج شنبه ۱۸ مرداد ۹۷ ساعت ۱:۲۰ ظهر دومین پیشنهاد کاری رسمیم رو دریافت مممم :))) بعد از چند تا پرسش نوشتم چشم من در خدمتم و همه تلاشم رو خواهم کرد. رئیس برام نوشت پس مدیریت این پروژه رو میدیم به شما! مطمئنم با حضور شما ما پیشرفت چشم گیری خواهیم داشت. 


اون موقع فقط دستام و از خوشحالی مشت و بردم بالا و خودم فشار دادم...

اما الان با خودم میگم: لعنتییییی، چطوووووررررری آخههههه! 


میدونم قراره له بشم ولی من عاشق له شدنم!

عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : چند تا استیکر لبخند عمق خوشحالیم رو میتونه نشون بده؟!

مذاکره موثر-دلتنگی- لحاجت-قرائتی

مدل مذاکره موثر با شما چطوریه؟؟ تا حالا بهش فکر کردین؟؟

مثلا بعضیا بعد از کار و خستگی اگه باهاشون حرف بزنی عصبانی میشن و میگن مگه نمیبینی خستم؟!! یا بعضیا راحتن و  براشون مهم نیست، از پشت تلفن هم میشه باهاشون به نتیجه رسید.. یا برای بعضیا باید واسطه و دوست و فامیل بفرستی و ... خلاصه هر کی یک مدلیه ولی مهم اینه که قلق هر کی دستت باشه و متناسب با اون بری جلو...


تا همین چند وقت پیش مخالف این کار بودم، میگفتم یعنی چی از شخصیت طرف سواستفاده کنی جهت رسیدن به منافع خودت؟؟!!! اصصصلااا.

بعد ولی تو این دوره یاد گرفتم ما زمان نداریم همه چیز رو از صفر صفر و خودمون بسازیم بنابراین نیاز داریم از آدمای دگ کمک بگیریم... همون طور که من خط قرمزهایی دارم بقیه هم دارن خب با تقویت یا ب این مهارت یاد میگیری از طریقی که اون طرف هم باهاش اوکی هست باهاش ارتباط بگیری این اسمش سواستفاده از اخلاق طرف نیست این یک مهارته که به دستش میاری تا راه و برای خودت هموار کنی... 

توانایی برقراری ارتباط موثر با دیگران و مدیریت صحیح روابط مهارته ... هر کی خوبه تو این چیزا آفرییییین بهش، خوش بحالش :))) هر کیم احساس ضعف میکنه مثل من حتما حتما بره دنبالش که یادش بگیره :)))))


...


میگم حجت اشرف زاده چه خوب میگه: 

اگگگررر دنیااااا

مرااااا چندیی ب ااانند ملااااالی نیست ..

که مننن گریانده ام       یک عمر         دنیا را            به آهنگم :))))))

..


یک احساس لجاجت و شرارت در جدیدا در خودم کشف !!!

شاید از اینه که شرلوک زیاد دیدم و باهاش حال :)

همکارم تهییجم میکنه با ادبیاتش :)

شرارت خونم نم شده؟؟

دلم فوتبال میخواد؟؟

هیجانم کم شده؟؟

قبلا بعد لجوج درون و سرکوب کرده بودم تازگیا رها شده؟؟

هرچیه خیلی حال میده :))) جهت تنوع و حال دادن به خودت 


...

فردا امتحان تفسیر موضوعی قرآن دارم... منبع امتحانیمون یک کتاب از قرائتیه... تازه فهمیدم چقدر دگ این کتاب و محتویات کتابایی مثل این برام غیرقابل هضم شده. 

کاش سیستم آموزشی مون آنقدر چیز بهمون تحمیل نمیکرد .. بیچاره ایی که دین غیر از دارن!!



زیبا کلام میگه قرائتی ۳۰ ساله تو تلوزیون داره بقره رو تفسیر میکنه؛ تموم نشد؟؟؟  

راست میگه بس کنید دگ خستمون کردین!

...

از فردا امتحانا شروع میشه تااااااا اواسط تیر :))



عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : مذاکره موثر-دلتنگی- لحاجت-قرائتی - میگه ,باهاش ,بعضیا ,موثر ,مذاکره موثر

هوووممم، تابستوووننن

دلم نمیخواد هعی خودم و سرزنش کنم و بگم چرا اینجا کم مینویسم و کم روزهام ثبت میکنم؟! 

بهتره اینجا همینقدر دوست داشتنی باقی بمونه و حضورم از رو اجبار نباشه! 


حس میکنم یک مدت هیچ رشدی در خودم نمیبینم، یعنی آنقدر مطالعه و دیدن و شنیدنم کم شده که نمیدونم قدم بعدیم برای بهتر شدن چی باشه!!


برای ارشدم برنامه خاصی ندارم، یعنی داشتم الان فعلا به ح تعلیق در اومده!! 

من عاشق شیدای پارسال تابستونم، شجاع و در جست و جوی حقیقت! باید سریع برگردم به اون ح ! یکم سخته، چون حقیقت رو پیدا همیشه سریع نیست و الان من وقت کمی دارم.

کلا این چیزها تو ذهنم وول میخورن، چند روز پیش اشکم در آوردن ولی اگه نتیجه قرار بهتر باشه من حاضرم! !!!



دگ همینا :))

هووومممم بزودی میام میخونمتون 

عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : هوووممم، تابستوووننن

دومین کار و رسمی ترین

اون کاره که با همکاری میکنم یک دوره توانمندسازی دانشجوهاست، موسسه ای که ازش کمک گرفته بیرون با شرکت ها و کارخونه ها کار میکنه و خلاصه تشکیلات اصلیه اون بیرون و خارج از دانشگاست :) بعد من که اومدم تو این کار اتوماتیک وصل شدم به کارمندای اون موسسه و یکجورایی همکار اونا هم شدم... 

 نفری که من بیشتر باهاش در ارتباطم یک دختر خانمیه (احتمالا ) که چون ندیدمش هیچ تصور ذهنی از قیافه و هیکل و صدا و رفتاراش ندارم اما دلم میخواد خیلی زود ببینمش :)))) اون اینترنتی و با چت بهم یاد میده چی و باید چکار و کنم و چجوری و این حرفا. .. یکبار برای همین یاد دادنه گفت خب میتونیم زنگ بزنیم صحبت کنیم  هر سوالی داشتی بپرسی من گفتم اوکی اگه سوالام زیاد بود تماس میگیرم... الان میگم ای بابا خبببب زنگ میزدییییی :((( اه. 


حالا که دگ تا حدودی راه افتادم، باهم بیشتر رابطه همکار با همکار داریم تا اینکه اون بهم یاد بده، گاها باز سوال دارمااا ولی خب! 

خیلی وقتام بهم زور میگه :/ یعنی من میگم اینکار درست نیست؛ میگه نه کاری که من میگم و :/بعضی وقتا لجم میگیره و بهش میگم اصلا من دگ پیشنهاد نمیدم ولی اون هیچ توجه ای به قهر الکی من نمیکنه :// بااز من تیکه هام و میپرونم همچینم نمیگذرم ولی خب بررگتره و تجربه اش بیشتره دگ زیاد هم پافشاری نمیکنم میسازیم باهم :) 

در کل حس خوبی میده بهم کار باهاش، خسته کننده نیست و حواسش به همچی هست و تهدیدمم میکنه حواسم و جمع کنم و الا با خودش طرفم  ها هاااهاااا نترسید منم حواسم هست که کارم و درست انجام بدم فقط همین چونه زدنام یکم میترسونتش، فکر میکنه اذیتش میکنم و ... ولی خب بیشتر شیطنت و کار دلی خودمه یعنی مدله ولی انصافا حرف گوش کن هستم ، دگ داره اخلاقامون دستمون میاد..

 داستان داریم :))) 


اون رئیس اصلیه که مسئول این کار تو و هم رئیس اون موسسه است هم مرد خوبیه و کار با ایشونم خوبه :))

از طرف هم تشویق شدم بابت راه افتادن و پیشرفتن این برنامه :) 

جدای از همه ی اینا این کاره بیشتر برای خودم و اینکه بگم منم دارم یک حرکتی میزنم خوبه... فقط خدا میدونه یک مدتی چقدر خودم رو آماج حملات سخت و سرکوب گر درونی قرار داده بودم و با خودم میجنگیدم که چرا به هیچ دردی نمیخورم!  تا بالا ه این کار جلو پام قرار گرفت و فکر میکنم حجم زیادی از تابو بودن کار و مافوق داشتن و همکار داشتن و اینها برام ش ت... مطمئنا این تجربه خیلی بهم کمک خواهد کرد...


اول که کار و شروع کرده بودم به خانواده نگفتم فکر می اگه بگم میگن نه این چه کاریه؟! مرتبط با درست نیست و به کارات لطمه میزنه و این حرفا :)) ولی بعدش که ریز ریز به مامانم گفتم دیدم عع تشویقمم کرد و گفت آفرین خوبه و برات تجربه میشه،  از وقت های تلف شده ات استفاده میکنی و... هنوز برای بابا کامل شرح ندادمش ولی خب فکر کنم اونم نخواد که منصرفم کنه...

:)

خلاصه خیلی حس خوبیه ببینی کاری از دست براومد و توی یک تیمی مفید واقع شدی و بقیه حضور و اضافه شدن تو رو حس :)) و حتی میخوان که تو کارای خارج از هم کمکشون کنی *__* ( ولی من هنوز برای این بخش مرددم )


ناگفته نماند که اوایل فشار خیلی زیادی روم بود چون هنوز فرایند خیلی برام گند بود، آموزش هام معمولا مجازی بود و آنقدر مهارت ارتباط برقرار با مافوق و همکار و نداشتم و تمام فشار کار رو روی خودم حس می و گاها گریه ام میگرفت اما دووم آوردم و خداروشکر الان تقریبا جا افتادم دگ... 

خب خیلی بدو بدو و از یک سری خوشیا و گردشا زدم ولی الان راضیم .. شکر :))) 


این همکارم همین دختره؛ لحن صحبت ش با من مدلیه که اولین باره ی باهام اینجوری حرف میزنه... یک ح خیلی راحت و دستوری و در عین حال مودب :/ راستش خب ی تا حالا بهم دستور نداده بود فلان کار و ، اینجوری، اونجوری، نه اونجوری نه، این چرا اینجوریه، مگه نگفتم اونجوری باشه و الا آ :/ اوایل که اینجوری باهام حرف میزد علاوه بر تعجب، استرس هم میگرفتم ولی الان عادت :/ بعد الان که دارم فکر میکنم میبینم عع فکر کنم همین کارش باعث شد من یکم جدی تر باشم و شیطنت هام و کنترل کنم، ها؟؟؟ نمیدونم شایدم اشتباه فکر میکنم :/ خلاصه مدل حرف زدنمون یکم چیزه اگه برا شمام عجیبه به دل نگیرین من راه اومدم باهاش  


باز اگر چیزی راجع به این کار یادم آمد اضافه میکنم :) 



عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : دومین کار و رسمی ترین - خیلی ,میکنم , ,همکار ,الان ,میگم ,هنوز برای

مدل استراحتی

مدل استراحتی من بیشتر اینجوریه که میخوام دور و برم آروم و ت باشه :)) یعنی مثلا اگر یک روز پر کار داشتم بعدش قدم زدن توی شلوغ ترین خیابون یا پارک شهر یا رفتن به یک مهمونی شلوغ یا کلا بودن با جمع زیادی از آدما انرژیم رو بهم برنمیگردونه، بلکه بیشتر خسته ام میکنه ؛ )) من دوست دارم بعداز کلی کار برگردم و یک گوشه دنج لم بدم، فکرم رو رها کنمممممم هرقدر که دوست داره بدوئه و بالا پایین بپره و بعدش بیاد آروم بشینه کنار خودم :) 



این و چند وقت پیش نوشتم ولی منتشر ن ولی به نظرم باحال بود و باید منتشر میشد. 


حالا شاید چون خودم و خیلی درگیر یک کار میکنم دگ آ واقعا میخوام که آروم بگیییرم ولی بعضیارو دیدین بعد یک روز از صبح تا شب بدو بدو مثلا تفریح ایده آلشون اینه که شب با دوستاشون برن دور دور، خیابون گردی، بودن با کلی آدم ...

من واقعا اینارو میبینم بعد خودم و تو اون حال تصور میکنم یک طرف دهنم کج میشه  لابد منم برای اونا جالبم...

عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : مدل استراحتی - آروم

دومین کار و رسمی ترین

اون کاره که با همکاری میکنم یک دوره توانمندسازی دانشجوهاست، موسسه ای که ازش کمک گرفته بیرون با شرکت ها و کارخونه ها کار میکنه و خلاصه تشکیلات اصلیه اون بیرون و خارج از دانشگاست :) بعد من که اومدم تو این کار اتوماتیک وصل شدم به کارمندای اون موسسه و یکجورایی همکار اونا هم شدم... 

 نفری که من بیشتر باهاش در ارتباطم یک دختر خانمیه (احتمالا ) که چون ندیدمش هیچ تصور ذهنی از قیافه و هیکل و صدا و رفتاراش ندارم اما دلم میخواد خیلی زود ببینمش :)))) اون اینترنتی و با چت بهم یاد میده چی و باید چکار و کنم و چجوری و این حرفا. .. یکبار برای همین یاد دادنه گفت خب میتونیم زنگ بزنیم صحبت کنیم  هر سوالی داشتی بپرسی من گفتم اوکی اگه سوالام زیاد بود تماس میگیرم... الان میگم ای بابا خبببب زنگ میزدییییی :((( اه. 


حالا که دگ تا حدودی راه افتادم، باهم بیشتر رابطه همکار با همکار داریم تا اینکه اون بهم یاد بده، گاها باز سوال دارمااا ولی خب! 

خیلی وقتام زور میگه :/ یعنی من میگم اینکار درست نیست؛ میگه نه کاری که میگم و :/بعضی وقتا لجم و درمیاره و میگم من دگ پیشنهاد نمیدم ولی اون هیچ توجه ای به قهر الکی من نمیکنه :// باز من تیکه هام و میپرونم همچینم نمیگذرم ولی خب بررگتره و تجربه اش بیشتره دگ زیاد پافشاری نمیکنم :) 

در کل حس خوبی میده بهم کار باهاش، خسته کننده نیست و حواسش به همچی هست و تهدیدمم میکنه حواسم و جمع کنم و الا با خودش طرفم  ها هاااهاااا منم حواسم هست که کارم و درست انجام بدم فقط همین چونه زدنام یکم میترسونتش فکر کنم ولی انصافا حرف گوش کنم .

خلاصه داستان داریم :))) 


اون رئیس اصلیه هم مرد خوبیه و کار با ایشونم خوبه :))

از طرف هم تشویق شدم بابت راه افتادن و پیشرفتن این برنامه :) 

جدای از همه ی اینا این کاره بیشتر برای خودم و اینکه بگم منم دارم یک حرکتی میزنم خوبه... فقط خدا میدونه یک مدتی چقدر خودم رو آماج حملات سخت و سرکوب گر قرار دادم و با خودم جنگیدم تا بالا ه این کار جلو پام قرار گرفت و فکر میکنم حجم زیادی از تابو بودن کار و مافوق و همکار داشتن و اینها برام ش ت... مطمئنا این تجربه خیلی بهم کمک خواهد کرد...


اول که کار و شروع کرده بودم به خانواده نگفتم فکر می اگه بگم میگن نه این چه کاریه؟! مرتبط با درست نیست و به کارات لطمه میزنه و این حرفا :)) ولی بعدش که ریز ریز به مامانم گفتم دیدم عع تشویقمم کرد و گفت آفرین خوبه و برات تجربه میشه  از وقت های تلف شده ات استفاده میکنی و... هنوز برای بابا کامل شرح ندادمش ولی خب فکر کنم اونم نخواد که منصرفم کنه...

:)

خلاصه خیلی حس خوبیه ببینی کاری از دست براومد و توی یک تیمی مفید واقع شدی و بقیه حضور و اضافه شدن تو رو حس :))


ناگفته نماند که اوایل فشار خیلی زیادی روم بود چون هنوز فرایند خیلی برام گند بود آموزش هام معمولا مجازی بود و آنقدر مهارت ارتباط برقرار با مافوق و همکار و نداشتم و تمام فشار کار روی خودم بود و گاها گریه ام میگرفت و اما دووم آوردم و خداروشکر الان تقریبا جا افتادم دگ... خیلی بدو بدو و از یک سری چیزام زدم ولی الان راضیم .. شکر :)))



باز یادم افتاد اضافه میکنم.. الان با بچه ها داریم میریم است :)





عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : دومین کار و رسمی ترین - خیلی ,همکار ,میگم ,الان ,تجربه ,خوبه

بازگشتی پس از مدتها :)))

خخخخببب سلااام بعد از مدتها 


سلام به شباهنگ که کامنت گذاشته بود و خوشحالم کرد، ماااچ بهت من خوبم خدارو شکر 

سلام به مامان دکمه ام که دلم برای دخترم گفتناش تنگ شده : )

سلام به ملییی که از عید به اینور نخوندمش :(( 

سلام به پریسا که میدونم اینجارو نمیخونه ولی من هیجان دارم الان و بهش سلام میدم الکی

سلام به نسیییییم که آ ین بار قرار شد بهم از زندگی جدید و مشترکش بگه ولی گویا هر دو آنقدر مشغولیم یادمون رفت بهم پیام بدیم...

عععععع سلام به رگهاااااا که همچنان تو کانالش و اینستا چرت و پرتاش میخونم و کلی میخندم  تو اینستا یکبار کامنت وبلاگ گذاشتم پاک کرد نامرد، کانالشم که پل ارتباطی نداری لامصب 

خلاصه سلام به همه... بعد از مدت ها اومدم اینجا و خواستم بنویسم و کلی ذوق داشته و دارررم :))


از دیدن کلی پیغام وبلاگهای آپ شده ذوق و دارم فکر میکنم چطور میتونم خودم و برسونم به روزهای اوج...



.....

خب از خودم بگم :)))

دارم ترم ۶ و تموم میکنم و تا چند ماه دگ سال آ کارشناسیم؛ باورتون میشه؟؟؟؟ من که باورم نمیشه...

داره ی ال میشه که گیاهخوار شدم :)))) و این به شدت بهم آرامش و حال خوب میده

یک همکاری کوچیک با و شروع و دارم براشون کار میکنم :)) این هم حالم رو خوب میکنه چون بکجورایی جوابه به زمانی که من تو جنگ با خودم بودم که خب یاالله یک کاری یک حرکتی از دستت بربیاد و این حرفا ://  خلاصه کاری هست که امکانش رو دارم جز از طریق هم ادامه اش بدم، چرا که همین الانم میخوان ازم ولی بخاطر درس و زیاد زیر بارش نمیرم، حالا تا ببینیم چی میشه... :))

توی یک دوره توانمندسازی مرتبط با همین کارم شرکت و این هم برام چالش بزرگی بوده و حس به فکر انداختتم .. بعدا ازش بیشتر میگم  

اووووه بعد از سه سال زندگی خوابگاهی بالا ه امسال دو ترم با چند نفر ثابت هم اتاق شدم  حتی فکر بهش برام سخت بود همیشه اما شد و تا حدودی راضیم.

درسای خوب پیش میرن خداروشکر، تا ۱۲ روز دگ امتحانام شروع میشه و من برخلاف هر ترم این ترم موندم خوابگاه که مثلا درس بخونم چون تو خونه که اصلا نمیشه و توی این ۵ ترم هرگز نتونستم آنقدر مدیریت کنم که اونجا هم بتونم درس بخونم. خلاصه شهر م و توی خوابگاه اوقات میگذرانیم :)))

راستی یک اکیپ دوستی هم تشکیل دادیم امسال و کلی باهم بیرون و کوه و دشت و دمن رفتیم و تا نصفه شب باهم بیرون بودیم( گاها) هرچند من خیلی سختگیرم ولی اینها باز خوبن که من باهاشون دووم آوردم :))




خلاصه همیناااا، قول میدم پست بعدی به همین زودی باشه چون هرطور که فکر میکنم هیچ جا مثل وبلاگ آدم نیست 

عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : بازگشتی پس از مدتها :))) - ,سلام ,میکنم ,همین ,میشه ,باهم بیرون

دیدار با رفیق قدیمی

ب با یک دوست خیللییی قدیمی صحبت :)

اینستا باعث شد این ارتباط شکل بگیره، تمام دو ساعتی که بی وقفه صحبت کردیم یک خوشحالی و ذوق درونی تو ذهنم بود...

مدام میگفت دارم دیونه میشم میخوام خیلی زود ببینمت، منم خیلی دوست دارم زودتر سسسسففففتتتتت بغلش کنم و عطرهای خاصش دورنم رو پر کنه :)

بهم میگفت خیلی بزرگ شدی، بهش گفتم زیاد منتظر یک آدم متفاوت نباش من همونیم که بودم حداقل با تو نمیتونم دختر ۱۲ ساله نباشم حتی الان که دارم باهات صحبت میکنم اشکام سرازیر میشه :))))

بهش گفتم بهت افتخار وقتی شنیدم رفتی دنبال علاقه ات ، خودشم گفت عاشق جایی هست که الان ایستاده :))  اینجوری  شد که بیشتر بهش بالیدم :)) 

بهش گفتم که چقدر خفن بود که وقتی ۱۲ سالمون بود اون اسپری "she" داشت و بعدا برای من هم ید :))

یاد کردیم از روزایی که دیونه هم بودیم :)) و بعد هر آشتی چقدر بغل هم گریه میکردیم و حاضر نبودیم دستای هم و ول کنیم یا چقدر بقیه به رابطه مون حسادت می و چه تلاش هایی که برای بهم خوردنش نشد...

از زیر بارون و برف موندن و مقاومت برای رفتن به خونه گفتیم :))) از اینکه من با کمال پررویی کتاب هدیه های آسمانیم رو میدادم اون برام رنگ کنه  و اونم خیلی محکم و خوب رنگشون میکرد :( گفتم واقعا منو ببخش که آنقدر پر رو بودم ، میخندید میگفت این اصلا موضوع مهمی نیست که بخوای بخاطرش عذرخواهی کنی:) 

یادمه حتی باهم آبله مرغان گرفتیم، اول من و بعد اون :(( 

یادمه چقدر خالصانه و عاشقانه علاقمون رو به معلممون ابراز میکردیم و باهم بخاطرش گریه میکردیم. یا تا چندسال بعد برای اون معلممون گل میبردیم و بهش سر میزدیم :))

آ ش بهم گفتیم که چقدر وقتی دوستای باهم نبودیم زندگی کمرنگی داشتیم و حالا میبینیم انقدرام بهمون خوش نگذشته :)



خیلی زود باهم قرار مدار گذاشتیم؛ توی تعطیلات چند هفته بعد میاد دیدنم و من خیییلییییییییی خوشحالم بابت این خبر:))))))

دوستای قدیمی یک چیز دگ ان ^_______^



عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : دیدار با رفیق قدیمی - چقدر ,خیلی ,باهم ,گفتم ,قدیمی ,میکردیم ,گریه میکردیم

-_-

ب سه تایی با بچه های اتاق رو بروی هم نشسته بودیم، من روی تختم و سیما و فاطمه رو زمین ؛ سیما بعدا سرش و گذاشت رو پاهای فاطمه و دراز کشید. 

بحث از مچ گیری های حراست بود. من داستان کوه رفتنمون رو گفتم و اونا هم از شک زده شدنشون وقتی فهمیدن حراست حتی اسم اشونو میدونه در حالی که دوستآشون اصلا برای این نیستن!! اونا به خودشون خاک تو سرم میگفتن و میگفتن عمرا ما جایی استخدام نمیشیم بعد منم دلداریشون میدادم که اسیر نشدن تو سیستمی که خودت و نمیخواد و شخصیت غیرواقعیتو میخواد که نگرانی نداره اتفاقا خیلی هممممممم خوبه! !! 

 بین صحبت ها فاطی گفت سرم داره گیج میره، منم به خودم توجه دیدم عارهمه منم همچین حسی دارم، سیما که رو زمین دراز کشیده بود گفت بچه ها ز له است . این دو تا پ رو تخت، گفتن شیدا پاشو بیا، منم رفتم پیشوون ، زمین همچنان میلرزید، فاطمه گفت بریم بیرون سیما میگفت نه تموم میشه الان، من گفتم بیاین بریم بیرون در اتاق و که باز کردیم موج دانشجو بود که به سمت در وجی حرکت میکرد. من دمپاییمو پوشیدم و رفتیم سمت در ، حدود ۱۰۰ نفر تو حیاط بودن و مام بی برخورد و هل دادن رفتیم بیرون. 

بچه ها دست و پاشون میلرزید من بهشون میگفتم چیزی نیست نترسید. گفتم بیاین از ساختمون فاصله بگیریم و رفتیم دور تر ، فاطمه شروع کرده بود به گریه و میگفت وای مامانم اینا، یک ترسی هم به تن من انداخت، بهش گفتم صبر کن یکم بگذره بعدا بهشون زنگ میزنی، سیما هم مدام دستش رو نشونم میداد و میگفت میلرزه. دستم اونم گرفتم گفتم نترس تموم شده. 

نمیدونم چرا پسر شجاع شده بودم ولی شده بودم دگ! !!

یکم گذشت فاطمه شروع کرده به زنگ زدن به خانواده اش، سیما هم همین طور. منم رفتم زنگ زدم به خونه، اونا خدارو شکر چیزی متوجه نشده بودن، حدود ۲۰ دیقه با بابا صحبت ولی از جمع شدن بچه ها تو حیاط و چرایی سر و صدا چیزی بهش نگفتم 

بعدم قطع کردیم و رفتم پیش بچه ها و یکم که قدم زدیم برگشتیم اتاق، بچه ها همچنان بیرون بودن ولی دگ هوا سرد بود برگشتیم، توی سالن بچه های طبقه چهار نشسته بودن بهشون گفتیم بیاین اتاق ما ، اونا از ترسشون نمیرفتن بالا. 

یکم اومدن اتاق ما نشستن و بعدش رفتن. 

شب رو هم با کاپشن خو دیم و جیبامونو پر کردیم از بیسکویت و ما و آجیل -_- 

شب و آروم خو دیم خدارو شکر 

فعلا هم همچی امن و امانه :))


خدا صبر بده به همه ایی که عزیزاشونو از دست دادن.



عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : -_- - سیما ,گفتم ,فاطمه ,اونا ,اتاق ,بیرون ,شروع کرده ,فاطمه شروع ,گفتم بیاین ,بریم بیرون

جبرِ شکم

هوا سرد تر شده و من عاشق این سرمام :))

پرانرژیم میکنه :)))


مامان مدام بهم میگه که برم آزمایش خون بدم، نگران رژیم غذایی جدیدمه، درکش میکنم. 

برای راحت شدن خیال خودم و خودش هم که شده بزودی این کارو خواهم کرد. 

اینجا تو یک درمانگاهی هست که چندتا و متخصص داره میرم همونجا به ه میگم برام آزمایش بنویسه.  


...

یک برای درس حمل و نقل شهری مون داریم که دوستش دارم، از گروه عمران میاد ، معلومه از اون عقده ای هاش نیس. 

میگن تو اروپا درس خونده، اطلاعات فرا منطقه ایش هم خوبه، انگلیسی هم فووولللل -_- 

اون کتابه که ازش تدریس میکنه انگلیشه و میگه ترجمه اش رو دوست ندارم -_______- 

بعضی اصطلاحارم به ما انگلیس میگه -_- 

اولاش یکم با کلاس ما مشکل داشت و با روحیات شاد ما آشنا نبود ولی حالا اوکی شده و پا به پای ما شوخی میکنه و میخنده  

من تدریسش رو دوست دارم و میتونم باهاش ارتباط بگیرم، چون کار دگ ای جز درسش باهات نداره و مثل بعضی از ا مدام در حال آنالیز اعتقادی و رفتاری دانشجو نیست :))


...

دیروز نهار قیمه گیاهی پختم ، عالییییییی شده بود ، همچییش عاااالیییییی بود :))) سیب زمینی های کنارش هم بد چسبیییید :))))

انگار دارم کدبانو میشم

البته بهتره یادآور بشم یک موجود متنفر از آشپزی بودم :/// 

دگ ببین جبر چه میکنه با آدم دیگه!!!!


:)


عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : جبرِ شکم - میکنه ,میگه

360-

داریم نقشه تولید میکنیم، به ثنا میگم برو پیش بچه ها رنگ نقشه ها رو اوکی کن بیا، میگه شیدا خودت که میدونی انتخاب رنگ کار خودته، ما هرچی هم بزنیم میای میگی این نه -_- پس از اول خودت برو سر وقتش -___- 

من: :/// 


...

یکی از هم کلاسی ها : بچه های کاراری طرحتون رو تموم کردین؟؟

ثنا: اره فقط یک کوچولو مونده.

هم کلاسی : عووووووو، چه ای آن تایمیییی

من: ما همیشه زود تموم میکنیم ولی تا آ شب همش میگیم بزار اینجاشو اینجوری کنیم ، اونجاشو انجوری -_- 

هم کلاسی: میدونم دگ حساسیت های شیدا ست اینا

من: نههعععععع 

هم کلاسی: نه میدونم دگ همگروه شدم باهات دگ 

همه: 

من: :////


...

به شدت این قضایا و اتفاقات مشابه اش رو تکذیب میکنم 



عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : 360-

زندگی یک گیاه خوار در خوابگاه

نمیدونم چطور شروع کنم این موضوع رو؛ از اولین چیزهایی که به ذهنم میرسه میگم!

خب من قبل از اینکه بیام خوابگاه با خودم بی رو دروایستی و صادقانه صحبت و گفتم میدونم که گاهی ممکنه سخت باشه اما نباید سخت بگیرم، مثلا یک روزی اصلا حوصله نداشته باشم و در کنارش هیچ غذایی هم نداشته باشم در چنین شرایطی نیام این گشنه بودن رو هم به غم هام اضافه کنم و بیشتر خودم و ناراحت کنم خیلی راحت میتونم نون و پنیر و گوجه بخورم یا حتی اگه گوجه نباشه نون و پنیر که هست! پنیر هم نباشه نون که هست، نونم نباشه دو تا تیکه میوه که هست؟؟؟ خوردن همین یک تیکه غذا میتونه عصبانیت یا دل مشغولی آدم و کم کنه یا کلا از بین ببره! 

این راهی هست که خودم انتخاب و فکر میکنم ی که میتونه بیشترین کمک رو بهم ه خودم هستم خودم بهتر میتونم آرامش رو به خودم یادآوری کنم یا سلامت و فکر آزاد رو.

از گفت و گوهای درونی که بگذریم میرسیم به نحوه مدیریت کارهای و پخت و پز و گردش و تفریح با دوستان :)

خب باید بگم من و دوستانم خیلی خوش گذرون و اهل بیرون رفتنیم و مقدار زیادی از ماهانه ای که از بابام میگیرم صرف گردش هام میشه و خب بعد از گیاه خواری الویت ج های من یدهای تغذیه ای شده و بعد ج های .

من معمولا شب ها بعد از برگشتن از گردش و تفریح یا شروع به آشپزی میکنم و برای دو یا سه وعده غذا درست میکنم، این کار و میکنم تا تو زمانم صرفه جویی بشه و حالا نیاز نباشه برای هر وعده جداگانه وقت بزارم! 

میدونم غذای گرم شده مضرات خاص خودش رو داره ولی من با توجه به محدودیت هام این راه رو انتخاب و با بالا پایین شرایطم دیدم سایر راه ها میتونه به جوانب بیشتری از زندگیم لطمه بزنه، شاید مشغله های زندگیم و جور دیگری بود  برای هر وعده اش زمان ج برای آشپزی میگذاشتم. 


راجع به چی پختن باید بگم من همچی میخورم و میپزم جز گوشت.

انواع خورشت و خوراک و کوکو بدون گوشت. 

تا حالا قرمه سبزی و قیمه و خورشت آلو بدون گوشت پختم که عالی شدن . از کوکوهای گیاهی ولی فقط کوکو سیب زمینی معمولی خودمان رو خوردم و بس ولی خب میشه کوکوی سبزی و عدس و لوبیا سبز هم پخت. 

راجع به سوپ هم باید بگم من همیشه سوپ و بدون آب گوشت درست می ولی از اون عصاره مرغ و اینا بهش میزدم که یکم تو مزه اش تغییر ایجاد میکرد. 


راجع به جایگزین ها باید بگم من سعی میکنم روزانه ۴واحد میوه مصرف کنم یا در هفته حتما یک کاسه نسبتا بزرگ آجیل و بخورم (زود جوش میزنم بخاطر همین کمتر از توصیه مشاور تغذیه مغز مصرف میکنم ) بجای گوشت توی خورشت ها قارچ میریزم یا فلفل دلمه ای بیشتر استفاده میکنم و بجای گوشت چرخ کرده هم سویا میزنم یا کلا نمیزنم. 

در هفته یا ده روز حتما یک بار عدس پلو یا عدسی درست میکنم.


حالا درست یا غلط من فکر میکنم خودم بهتر میتونم نیاز های بدنم رو تشخیص بدم و متناسب با میلم دز تغذیه ایه مشاور تغذیه رم رو تغییر میدم و اما حواسم هست که ازش زیاد فاصله نگیرم. 


فعلا همینا اگه بازم چیزی یادم افتاد ی. برای ی سوال بود  اضافه میکنم :))))


" @boshghabesabz " بشقاب سبز آدرس کانال آشپزی گیاهی هست که اونجا میتونین رسپی غذاهای گیاهی زیادی رو ببینید.




عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : زندگی یک گیاه خوار در خوابگاه - میکنم ,گوشت ,درست ,تغذیه ,نباشه ,حالا ,مشاور تغذیه ,بجای گوشت ,بدون گوشت ,بهتر میتونم ,انتخاب

چرا میکشیم؟؟

میدونی قلبم درد میگیره، بدنم مور مور میشه، حس میکنم تمام بدنم رو چنگ زدن و داره خون میاد! 

خون میاد اما کاری از دستم برنمیاد!

چرا میکشیم؟؟؟


عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : چرا میکشیم؟؟

اندر احوالات ماه اول ترم ۵

خیلی وقته ننوشتم :) 


از حس حال این روزها باید که کارهای طرح۲ با "عین" هست، و همون طور که انتظارش داشتم زیاد باهامون حال نمیکنه؛ بخصوص با من  خب متقابله! 

من با معیارهای دانشجوی دوست داشتنیش خیلی فرق دارم، من دوست دارم همه اموراتم رو بهم روش خودم انجام بدم یا تمارض و دستمال کشی نکنم اما خب آون میگه هرطور من میگم اونطور باید باشید :/ اینجوریه که شرمنده اش میشم. در کل به لحاظ تخصصی در رشته خودش خوبیه و من منکر این قضیه نیستم :)))


برای درس gis با "نون" داریم و مثل همیشه از جو کلاسش راضی هستم و البته تدریسش :)) البته خودم قبلا با این سیستم کار و آشنایی دارم و خب همینم کمک میکنه :)) 


برای درس بوم شناسی و ارزی توان محیط زیست یک خانم مهربان داریم :))) درسته که گاهی حرفاش رو قبول ندارم اما خب درس دادنش رو دوست دارم :) 


دوباره قانون اساسی ورداشتم  همون درس که ترم پیش ه حذفم کرد ینیاااا  

خداروشکر دو هفته میره کربلا و نیست :))) ینی خبر بهتر از این نمیشد 


برای بقیه درسا هم مشغله زیادی وجود نداره و خیالم بابتشون راحت بوده و هست :)))


____________________________________________


عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : اندر احوالات ماه اول ترم ۵ - ,دوست ,دوست دارم

دختران طلا دوست

برام جالبن دخترایی که تا نزدیکای آرنج طلا دارن !!

طلا دوست دارم! تازه انگشتر طلام میندازن تو عروسیا...

یا آرزوی سرویس چند ملیونی سر عقد یا عروسی دارن :))

حتی یک دوست کوردم گوشوار بسیار گنده و آویزونی داره که تو مجالس عروسیشون با علاقه خاصی گوشش میکنه :))

یا جلیقه سکه دوزی شده داره ^____^


من اما خوشم که نمیاد هیچ به طلا فقط به عنوان یک سرمایه ضعیف و نیمه مطمئن نگاه میکنم!

دختره که الان تو ایستگاه بغل دست من نشسته ۳ تا النگو از اون پهن ها و سه تا از اون نازکا داره *_* جالبه نه؟؟؟ 

راستش اولش که چشمم بهش خورد جا خوردم -_- 


من اما اصلا النگو فلان و انگشتر بهمان و سرویس چند میلیونی نمیخوام و برامم مهم نیست طرفم تواناییش رو داره از اینا برام ب ه یا نه، من یکی میخوام بتونه بال های پروازم رو جاه طلب تر کنه، بال های من نیازی به طلا و امثالهم ندارن ( با خودخواهی کامل ) >< 

این توانایی تو ذهن آدماس نه مال و ثروتشون :))


به تفاوت بال ها و علایقشون توجه کنید نه درستی یا غلطی علایقشون 


حااااالم خوبهههه ، شب دوباره میام میگم چه کردیم ^_^




عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : دختران طلا دوست

خونه ی کدووم ورههه؟؟؟ از این وره و از اون وره ><

بچه که بودم آرزو داشتم بعد مدرسه برم خونه ام اینا، ینی دوستام بگن کجا میری ؟ بگم میرم خونه خالم :)))


متاسفانه هیچ کدوم از هام ن شهرما نبودن! و مدرسه من تموم و این آرزو تحقق نیافت.

بعد حالا بعد از ۳۰ و خورده ای ساال یکی از ها اینجا خونه یدن و میخوان برای استراحت و فرار از دود و دم پایتخت گهگاه اینجا پناه بیارن، مامان این چند روزه سخت مشغوله کمک به است و هی میرن ید و این چیزمیزای ریز رو برای خونه می ن ، منو میگی؟ *____* خیلیییییییییی زیاد خوشالم خیلیییییییییی :*) بالا ه قراره ام و بیشتر ببینم :))))


...

فردا با یکی از ها یک سفر دو روزه میرم خونه اونیکی :)))

میرم از برند محبوبم مانتو ب مممم :)) "تندرست" اوووه عالین ، میدونم گرونه نسبت به بودجه من اما خب فکر میکنم حراج خورده های خوبی هم پیدا کنم :)) خوشالم *___*


...

یک چیز جالب این هست که جانم ، همون که آمدن و اینجا خونه یدن سگ خونگی دارن و این سگ رو هم با خودشون آوردن ، و از اونجایی که من از حیونا چندشم میشه و متعاقبا نمیتونم بهشون نزدیک شم خونه جان نمیرم ، یا اونشب که رفتیم پسر رو برسونیم کوکی (اسم سگشونه) تو حیاط بود و به پسر گفتم نیارش داخل و نیاورد و اینگونه بود که زیاد نترسیدم یام امروز که رفتم تو اتاق خو ده بود و من یواش حرف میزدم که بیدار نشه :) و خداروشکر آون ۱۰ دقیقه ای که من اونجا بودم بیدار نشد :)) 

تا چند روز دگ دختر و پسر برمیگردن تهران و کوکی رو با خودشون میبرن و من با خیییاااال رااااحت میتونم برم خونه و رو مبل لم بدم و شب باهاشون بخوابم و کمک مممم ^_____^ آهههههه ای فانتزیییییی  

....


راجع به رفتن به باید بگم که فعلا خیالش رو ندارم :)) ینی دلم نمیاد دل م از اینجا هرچند که یکمم دلتنگ اونجام !!! 

چقدر روزای آ لعنتین :))

خیلی دلم برای بوی مامان و دلسوزی و آرامش بابا و لپ های خواهری تنگ میشه ، فکر کنم اینجا نگفتم اما این روزا خواهری خیییلیییییی گازلویی شده دلم میخواد هر قسمت از بدنش رو گاز بگیرممممم :))) عشششششق منه دگ به هر حال  


 

شب همگی خوش *_*

عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : خونه ی کدووم ورههه؟؟؟ از این وره و از اون وره >< - خونه ,میرم ,خونه ,خونه یدن ,اینجا خونه ,میرم خونه

341-

یادمه خواهری که خیلی کوچولو بود مامان بهش بیسکوئیت مادر و با آب جوش میداد :)))))

بعد منم میرفتم واسع خودم درست می ازش  

لعنتی خیلی خوش مزه بود! الان دلم هوسش و کرد 

...

میدونی وقتی یک کار متفاوت از بقیه انجام میدی همه مخالفا منتظرن ثابت کنن که اشتباه رفتی :))) من درکشون میکنم چون خودمم یک مدت بخاطر جرئت نداشتن مثل اونا دنبال انکار اون قضیه بودم!!

مثلا حالا که گوشت نمیخورم میدونم خیلی ها منتظرن یک بهونه جور کنن که ببین ضعیف شدی ببین فلان مریضی و گرفتی و..... 

بخاطر همین سعی میکنم بیشتر مراقب خورد و خوراکم باشم 

ذاتا هم گیاه خواری یکی از اه ش سلامتی هست :)))

مثلا الان من هوس پفک و دلم میخواد و دو هفته است که نخوردم ! عوضش امروز و دیروز تنبلی و ناهار چرب و چیلی خوردم!!!

بخاطر همین خودم و جریمه میکنم و نمیرم پفک ب م !!

...

راستی خیلی درگیرم با خودم که با " عین" خود برتر بین وردارم یا اونیکی :))) 

بچه ها انقدر اصرار تا بالا ه باهاش ورداشتم اما اصلااااا راضی نیستم و یکجورایی حس خوبی ندارم :((

نمیدونم چکار کنم؟؟؟!!!!!


عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : 341- - خیلی ,میکنم

سومین انتخاب واحد -_-

 امروز صبح از ۸ انتخاب واحد بود، منم ۷و رب بیدار شدم و یکم استرس داشتم، اما خیلی رییییز! از چند دقیقه به ۸ رفرش هام شروع شد ، میگفت برو ساعت ۸ بیا  ، ساعت ۸ شد گفت برو ۸ بیا   ذاتا ۸ بود ! ۸ و نیم شد باز سیستم میگفت ساعت ۸ -_- دگ یک ربع به نه سرم گذاشتم رو پاهاش مامان و همون رو مبل خوابم برد!! چند دقیقه ای گذشت مامان بیدارم کرد برم تو اتاق بخوابم، خواب آلو چشام و باز و گوشی و گرفتم دستم باز رفرش ، اینبار صفحه انتخاب واحد بالا اومد، یک واااااااااای گنده گفتم و پ از جام، درجا شروع به وارد کدها -_-

حین وارد دومین کد بودم که تلگرام پیام اومد، من تموم ؛ دوست بود که میگفت من انتخاب واحدم تموم شد:/ در این مواقع یک دلهره ای به آدم دست میده که وای نکنه ظرفیت ها پر شه و من برنامه هام بهم بریزه! موقع وارد سومین کد سیستم پرییییییددددد و من دوباره شروع و جالب اینجاست یادم رفته بود همون سه تای اولی رو هم ثبت نهایی کنم!!! خلااااااصهههه بار دوم بعد انتخاب هر درس سریع نهاییش هم می که یک موقع چیز نشه!!! و اینکه شانس آوردم واسه طرح جاها پر نشد و من آ ین نفر ظرفیت آ و پر -_- 


خداروشکر تموم شد و طبق برنامه هرچی میخواستم برداشتم! 


...

اینروزا یک چیزی ناراحت کننده ای هست که با شنیدن خبرهاش واقعا حالم بد میشه، قضیه از این قراره که یکی از آشنایان دارن از هم جدا میشدن و این وسط دو تا بچه دارن، یکی ۱۲-۱۳ ساله یکی ۴ ساله ، هر دو دختر و دل آدم ریش میشه واسشون!! 

این خانوم و آقا سالهاست اختلاف دارن و چند بار کارشون به طلاق کشیده اما اینبار خیلی جدیه! آقا گویا اعتیاد هم دارن و بیکارن  و  کلا نورعلی نوره! خانوم شاغله و یک آموزش گاه زبان هم داره اما چه فایده وقتی مدام در حال جنگ و دعوا و دادن به خانواده های هم هستن، حتی این اوا کار به ضرب و شتم هم رسیده! 

دادگاه شاهد میخواد و هیچکدوم از شاهدان دعوا و بزن بزن حاضر نیستن برن شهادت بدن!!! 

من دلم واسه بچه ها میسوزه، واسه آون بچه ۴ ساله که هیچی از عشق و محبت و همکاری توی خانواده ندیده! واسه ۱۲ سالشون هم که آون بنده خدا هم همیشه شاهد جنگ و دعوا بوده!! و الانم مادر بچه ها و خونه میخواد اما پدر بچه ها رو نمیده و در ضمن خانم رو هم از خونه انداخته بیرون! فک کن بچه ۴ ساله مادرشو نمیبینه، وااااااااای! تصورشم وحشتناکه...

مثلا یک پدر معتاد بیکار چیکار میتونه ه واسه بچه؟؟؟ یا اصلا چکار میکنههه؟؟؟ من طرف هیچکدوم نیستم، به نظرم هر دو مقصرن ... اما آدم وقتی با شرایط اونا به عقلش رجوع میکنه میبینه بهتره که بچه ها پیش مادر شاغل و سالم بمونن تا پیش پدر بیمار و بیکار!!! 


واقعا خیلی ناراحتم برای هر ۴تاشون، هم آقا و هم خانوم بسیار مودب و متشخص و از خانواده های اصیل هستن اما باهم جور نیستن و خودشونم اذعان میکنن در انتخاب هم اشتباه و این پشیمونی وقتی ۲ تا بچه داری خیلی دییییرههه!! 

واقعا متاسفم و امیدوارم هیچ خانواده ای به این حد از اختلاف نرسن که بخوان خانوادهشون از هم بپاشه :)) آون دو تا فرشته هم هیچ تقصیری نداشتن و قربانی اشتباه پدر و مادرشون هستن *____*


انرژی های خوب بفرستیم براشون شاید چیزی عوض شد :))))




عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : سومین انتخاب واحد -_- - واسه ,ساله ,خیلی ,خانوم ,دعوا ,خانواده ,انتخاب واحد ,وارد ,شروع

340-

امروز رفتم مرکز بهداشت برای ملاقات با مشاور تغذیه ! 

خب اولش که باید ی ری از رو سوالا جواب میدادم، رفتم پیش آون خانومه که پرونده ام دستش بود، گفت کد ملیت رو بگو، گفتم و اونم وارد سیستم کرد و گفت شیدا فلانی؟؟؟ گفتم بله ، گفته عه! چطوری؟  خوبییی؟؟ مامان خوبه؟؟ ناگهان لبخندی زدم و گفتم بله خیلی ممنون خوبن! برام جالب بود که آشنا دراومد من که اصلا نمیشناختمش ولی اون منو میشناخت:))) و بعدم رفتم قد و وزنم رو اندازه گرفت، و ی ری سوال پرسید ازم و بخاطر عادت بد غذایی مثل عدم مصرف گوشت به مشاور ارجاع داده شدم  

رفتم پیش مشاور و اونم بعد محاسبه mbi تشخیص داد که من ۷ کیلو اضافه وزن دارم و داشت شروع میکرد به توضیح اینکه چطور عادات تغذیه ایم رو تغییر بدم، خودم اول بحث و استاپ و گفتم من اومدم اینجا که بخاطر رژیم گیاهخواریم از توصیه های شما استفاده کنم یا رژیم غذایی استانداردی رو بهم بدین تا من دستم بیاد دقیقا ! 

چند لحظه مکث کرد و همین طوریم نگاه کرد! بعد گفت ببین خب خودت هم میدونی که بدن به تمامی املاح نیاز داره و تو که گوشت نمیخوری باید این املاح از منابع غیر حیوانی به بدنت برسونی! گفتم بهله، به هرم غذایی روی دیوار اشاره کرد و گفت همه ی اینا نیازه و به قسمت گوشت و لبنیات اشاره کرد و گفت ببین همون قدر که میوه و سبزیجات نیازه بدنت هست گوشت و لبنیات هم به نسبت باید مصرف بشه، دگ نذاشتم زیاد از هرم غذایی بگه گفتم میخوام لبنیات رو هم کم کم حذف کنم ، گفت نههه! تو ی شرایط سنی تو بهتره مصرف لبنیات رو قطع نکنی! 

بعدم گفت من چون تاحالا مراجعه کننده گیاه خوار نداشتم نمیتونم الان برات یک برنامه بنویسم از طرفی باید با همکاران با تجربه ام م کنم، گفتم اوکیه، همین که جبهه نگرفت و نگفت نمیتونم کمکت کنم کلی بود! قرار شد دوهفته دگ ببینمش!!

امیدوارم یک برنامه خوب بهم بده ، فعلا گفت حبوبات و مغزها رو برای پروتیین بدنت و انواع کلم رو برای کلسیم بدنم مصرفم کنم، گفتم اوکی و زدم بیرون! آها یک چیزی میخواست بگه باید مولتی ویتامین مصرف کنی، گفتم نه من با دوستان گیا خوارم که صحبت هیچکدوم هیچ قرص مکملی جز مکمل b12 مصرف نمیکنن! اونم تایید کرد!

( b12 در منابع حیوانی هست و منشا ایجادش باکتری ها هستن همچنین در منابع گیاهی ارگانیک و طبیعی هم موجوده اما از اونجایی که ما همه چیز و شسته مصرف میکنیم یا پاستوریزه و هموژنیزه؛ که مواد حرارت بالایی میبینن باکتری ها از بین میرن و درواقع متبع تولید این ویتامین از بین میره! + b12 ویتامینی هست که بدن خودش اون رو میسازه و تنها ماده خارجی و لازم اون باکتری های مربوطه هستن! گفته میشه در آب چشمه هم b12 موجوده، اما چون من به آب چشمه دسترسی ندارم ازش محرومم)

خلاصه گفت و گوی مسالمت آمیزی بود!!! بنا به تجارب دوستان گیاه خوارم انتظار واکنشهای خیلی زننده ای رو داشتم که واقعا باعث خوشحالی و امیدواریم بود این برخوردا :)))



اینم از این 

عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : 340- - گفتم ,مصرف ,لبنیات ,گوشت ,غذایی ,باکتری ,کنم، گفتم

339-

خب امروز نشستم کد درسایی که باید وردارم رو نوشتم ، شنبه انتخاب واحده و امیدوارم همچی اوکی باشه! 

فقط موندم طرح۲ که یک درس ۵ واحدی هست رو با "عین" وردارم یا نه!

راستش من از خود برتر بینیش خیلی ناراضیم و اینکه هر کاری برای دانشجو میکنه منت سرش میزاره! کلا من یکم سخت از یکی خوشم میاد، این هم خوبه و هم بد!!! عیبش اینه که شاید احساسی تصمیم بگیرم!!! به هرحال هنوز راضی نشدم در صورت اختیاری بودن بشینم کلاسش، کلا میگن توی طرح واقعا خیلی خوبی هست و سخت گیری های خاص خودش رو داره! 

از طرف دگ من از این حرکتاش خوشم نمیاد و قراره حرص بخورم، و اینکه ممکنه سرآ به حقمون نرسیم :)) 

و نکته بعدی اینه که اسم گروه ۲ تو سایت نوشته نشده و یکم ریسکه چشم بسته انتخابش کنم!! 

خلاصه یکم فکرم مشغولشه، فردا باید با آران م کنم :)


...

اوه اوه از عروسی دیروز بگم ، خیلی راحت میتونم بگم یکی از بهترین تانگو های زنده ام رو دیدم، خیلی با احساس و زیبا یدن :)))

بعدم با آهنگ "کی بهتر از تو" عارف یدن که من دگ رفتم رو ابرا ، چون یکی از آهنگ های مورد علاقه منه، و موقع پخشش منو و خواهری هم بلند میخوندیمش :)))) با این آهنگ هم خیلی خوب یدن و من واقعا لذت بردم، عروس خودش یک پا رقاص بود بابا  


و یک چیز دگ آرامش مادر عروس و داماد بود :) خیلی ریل و آروم بودن به آدم آرامش منتقل میشد تا تلاطم و شلوغی و استرس :)))))))

خلاصه دوست داشتم مراسم رو *___* 

فقط شام منه گیاه خوار رو در نظر نگرفته بودن و کلا تو فاز گوشت و امثالهم بودن، منم به چند قاشق برنج افاقه و مجبوری یکمم ماست خوردم!! 

...


امروز نهار لوبیاپلو با سویا پختم، دگ تو خوابگاه انقد لوبیاپلو درست الان یک پا لوبیاپلو پزشدم خیلی خوب بود و تا ته تهش خورده شد ، حتی یکدونه برنج هم باقی نموند :) این دومین باره که چنین استقبالی از لوبیاپلوم میشه !

مرسی که هسدم

...

دلم میخواد برم ی ری از ع ای گالریم رو ظاهر کنم، آخه من از اوناییم که از ع های چاپ شده لذت بیشتری میبرم :)) فعلا نصف یک دیوار و ع چسبوندم و یک نصف دگ اش مونده بنظرم اگه کلش ع آلود باشه جذابتره! 



فعلا همینا 

عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : 339- - خیلی ,لوبیاپلو ,آهنگ , یدن ,

تولد فریده :))

ب دعوت بودیم تولد دختردوست مامان، تولد توی یکی از باغ های اطراف شهر بود! و به صرف شام ... 

بعد خب این باغ کلی آلاچیق داره که مردم میان وقت میگذرونن ، چایی میخورن، چه میدونم قلیون شاید و... ! 

مام رفتیم توی یکی از این آلاچیق ها مستقر شدیم و ....

دوست مامان زحمت کشیده بود خودش شام درست کرده بود و  با کلی تزیین و جینگول پینگول آورده بودش اونجا :)

تولد دختر کوچیکش که ۴ ساله هست بود :)) 

یک دونه دگه هم بچه ۴ ساله دگ هم بود ، آخ که چقدددد این بچه ها نازن! 

خب اولش که همه داشتن میوه میخوردن این بچه های بیچاره حوصله شون سر رفته بود و نق میزدن منم دلم تاب نیاورد و دستشونو گرفتم رفتیم توپ بازی و بعدم اسکوتر روندن و ... تعقیب و گریز با اون و ... و در پایان هی به من حمله شد و فریده از ترس الکی من قاه قاه میخندید   

بعدم رفتیم نشستیم و اونجا باهاشون عروسک بازی بازی :))) بعد دگ یک وضعی شده بود ، صدای جیغ و خنده ی بچه ها نمیذاشت صدای بزرگترا بهم برسه :// دگ از کنترلم خارج شده بودن 

دگ خداروشکر بساط شام و به پا و یکم این بچه ها آروم گرفتن! شام الویه و دلمه بود و خب گوشت داشت! منم با کلی خج و شرم غذای خودم و درآوردم و گفتم ببخشید ولی من گوشت نمیخورم و همه تعجب و یکم چیز شدن که چرا و منم یکم براشون توضیح دادم از ساختار بدن انسان و تغذیه سالم! ولی زیاد باز ن بحثو چون میدونستم خیلی در موردش مطالعه ن و آ هم یکی گفت خدا گفته قرآن گفته بخورید! و منم شدم و فهمیدم توضیح کافیه و گفتم من کاری که حس میکنم درسته رو انجام میده! در ضمن الان ۴۰۰ میلیون در هند الان نسل هاست که گیاه خوارن و زنده ان! 

بعدم من شروع به خوردن غذای خودم و اونا هم گفتن وای چه با اراده و بغل دستیم گفت چقدر خوب که خودت رو کنترل میکنی! بهش گفتم کنترلی در کار نیست ... خوردن برام سخته نه پرهیز! تعجب کرد و شروع کرد به کشیدن خوراکش!


از غذام به همه تعارف و یکی از بچه ها یکی از کوکو ها رو ورداشت و نوش جان کرد :))

کنار کوکو یکم کاهو هم ریخته بودم! 

در حال گرفتن آ ین لقمه کوکو برای خودم بودم که اون بچه  به  ظرف خوراک من اشاره کرد و گفت مامان از این ظرف ها برام بگیر و از این کوکو درست کن و از این سبزی ها بزار ببرم مهد ^___^ 

ینی وااااااای چنان دلم رفت که نگو! درجا لقمه آ ی رو براش اوکی و دادم بهش ، خودش گرفت اما مامانش اصرار داشت که نمیخوره، وای باورتون میشه دوتا لقمه دستش بود و محکم لقمه منو گرفته بود و تند تند گاز میزد؟!!! 

وای مردم براش *______* 

بعد ظرفه هم چیز خاصی نبودا از اون ظرف پلاستیکی در دارا بود به رنگ آبی آسمانی و خال خالی :) 

خیلی دوست داشتم که دوست داشت !!!!



راستی همین الان که دارم این پست و مینویسم خبردار شدم یکی از دوستام ارشد علم و صنعت قبول شده بقول خودشون "علموص"  .... شما نمیدونین چقدر این بشر ماهه ، امیدوارم بهتر از اینا در انتظارش باشه چون با قلب مهربونش واقعا لایقشه  (اشک شوقه)



...

ها راجع به این عید کشت و کشتاری هم بگم که صبح همراه خانواده نرفتم خونه مامان بزرگ ! موندم عصر رفتم ولی وااااااای خدا اون بو حاااالم بهم میزد وااااااای خدا!!! واقعا نفس کشیدن و تحمل اون بو سخت بود، دگ سریع آمدیم خونه و نفس کشیدم!!! 




...

مامان بزرگم میگه تو حالا نمیفهمی چند سال دگ بهت میگیم این نتیجه این کارات چیه (خشن ) ، "همین گیاه خواری میگه"منم نگاهش میکنم لبخند میزنم و جوابش را نمیدم 




عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : تولد فریده :)) - تولد ,کوکو ,مامان ,لقمه ,وااااااای ,الان ,غذای خودم

این قسمت داستان یک تمارض ><

اصلا این قضاوت ها برام مهم نیست، حتی مامانم اسم این حرکتام و میزاره بی ادبی! اما من آدم تمارض نیستم و نمیتونم از ی  که ازش خوشم نمیاد یا خاطره خوبی ازش ندارم تعریف کنم و قربون صدقه اش برم!!! حتی قربون  صدقه ایی که دوسشون دارم هم بندرت چه برسد اینجور آدما!! 

مامانم معتقده حداقل باید ظاهر و حفظ کرد ولی من نمیتونم با عشق و علاقه نگاهش کنم و لبخند بزنم، اینا همه در حالیه که میدونم طرفمم دل خوشی از من نداره!


مثلا جریان امشب از این قرار بود که رفته بودیم عروسی و دو تا از معلمایی که تو مدرسه باهاشون خوب نبودم رو دیدم!! 

من تو مدرسه چهره محبوبی بین بچه ها بودم ، چون پایه همه شیطنت ها و پیچوندن ها بودم، در کنار اون برای بعضی معلما چهره خیلی منفوری بودم، به طوری که یکی از همین معلمایی که امشب دیدمش یکبار سر کلاس به بچه ها گفت من درسم رو میخونم اما بقیه رو منحرف میکنم که درس نخونن  

یا یکی دگ اشون سر دومین جلسه میخواست منو بنداره بیرون از کلاس  البته خب خودم داشتم میخندیدم و اینم عصبانی شد و اینجوری گفت! یا یکبار ساعت بیکاری میخواست ازمون امتحان بگیره و منم نرفتم مدرسه و بقیه بچه هام از پرسیدن گفتم نمیرم چون تایم بیکاریه و صب میخوام بخوابم!

من منکر این نیستم که  بچه ها یک جورایی تابع من بودن اما به هر حال همه چیز هم تقصیر من نبود و مثلا اونروز واقعا بیکاری داشتیم و کار معلم هم درست نبود که بکشونتمون مدرسه، دگ منم خیلی حرف گوش کن نبودم و نرفتم و از ۱۵ نفر ۹ نفر غیبت خوردن! بعد حالا معلمه به من میگفت عذر خواهی کن اما ن و بین خودمون بهش میخندیدیم   از اون به بعد اصلا بهم نگاه نمیکرد و دروازه به حساب نمیومدم! 

اونیکی معلمه هم که فک میکرد همه یک کاسه کوزه ها زیر سر منه تونم اصلا سر کلاس بهم نگاه نمیکرد تا سوالی ازش بپرسم، در این صورت هم یک جواب سرسری میداد و خودش و خلاص میکرد! 

بعد انتظار داشتن من خیلی حرف گوش کن هم باشم بعد این حرکت هاشون! شما بودین چکار میکردین؟؟ من حالا غیر منطقی تر از الان هم بودم تازه! یک دختر ۱۶-۱۷ ساله که با دوستاش و این حرکتاش و ریس نشون دادن خودشون حال می ><


با همه یک این اوصاف و مرور خاطرات من باز به خودم حق میدم بابت رفتارام و مهم اینکه من هیییچ وقت به صورت لفظی بهشون توهین ن یا برچسب نچسبوندم بهشون! 


خب داشتم از تمارض میگفتم ، از قضا هر دو این معلمان عزیز از دوستان فامیلی ما هستن! و با مامانم آشناحالا امروز مامانم گرفته بود بیا برو سلام علیک :| گفتم مامان جان ینی چی ؟!میگفت خیلی بی ادبیه و این حرفا :/ خلاصه منم با خودش برد و رفتیم خدمت مادر معلمم و معلمم که اونجا نشسته بود :| واااای اصلا یک حس مز فی بود که تا نداره! فک کن من رفتم میگم سلام خانم فلانییییی و دست دادن و اونم هیچ شیدا جان شیداجان میکنه! بعدم به خواهرش میگه خانوم ه ها !! اما من از تو دلش میخوندم که میگفت این بود همه رو از درس منحرف میکرد خودش درس میخوند!! 

بدبین شدم بهش اما مطمئنم حقیقت داره، خوب میشناسمش ، اون هنوز دلش با من صاف نشده و بنابراین منم نمیتونم ادای دانش آموز مودبش رو دربیارم و از ته دل سلام بدم بهش یا حالش رو بپرسم یا لبخند بزنم بهش!!!

الان مامانم فک میکنه من دگ بی ادبی ن :/ واقعا خنده داره بخدا!!!

 

اونیکی معلمون باز بهتر بود اونم مثل من بزور دهنش وا شد تا با من دو کلوم سلام و چطوری بگه! !! خدا رو شکر که نرفتم رو در رو چون واقعا دگ قفل میشدیم رو فیس هم!



خلاصه که خیلی راضیم که اهل تمارض نیستم، خوبیش اینه که وقتی میخندم واقعا میخندم یا وقتی عصبانیم واقعا همین طوره ، آدم دگ با خودش رو راست نباشه با کی باشه؟!!!

عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : این قسمت داستان یک تمارض >< - خیلی ,مدرسه ,اصلا ,نگاه نمیکرد

تولد فریده :))

ب دعوت بودیم تولد دختردوست مامان، تولد توی یکی از باغ های اطراف شهر بود! و به صرف شام ... 

بعد خب این باغ کلی آلاچیق داره که مردم میان وقت میگذرونن ، چایی میخورن، چه میدونم قلیون شاید و... ! 

مام رفتیم توی یکی از این آلاچیق ها مستقر شدیم و ....

دوست مامان زحمت کشیده بود خودش شام درست کرده بود و  با کلی تزیین و جینگول پینگول آورده بودش اونجا :)

تولد دختر کوچیکش که ۴ ساله هست بود :)) 

یک دونه دگه هم بچه ۴ ساله دگ هم بود ، آخ که چقدددد این بچه ها نازن! 

خب اولش که همه داشتن میوه میخوردن این بچه های بیچاره حوصله شون سر رفته بود و نق میزدن منم دلم تاب نیاورد و دستشونو گرفتم رفتیم توپ بازی و بعدم اسکوتر روندن و ... تعقیب و گریز با اون و ... و در پایان هی به من حمله شد و فریده از ترس الکی من قاه قاه میخندید   

بعدم رفتیم نشستیم و اونجا باهاشون عروسک بازی بازی کردیم :))) بعد دگ یک وضعی شده بود ، صدای جیغ و خنده ی بچه ها نمیذاشت صدای بزرگترا بهم برسه :// دگ از کنترلم خارج شده بودن 

دگ خداروشکر بساط شام و به پا و یکم این بچه ها آروم گرفتن! شام الویه و دلمه بود و خب گوشت داشت! منم با کلی خج و شرم غذای خودم و درآوردم و گفتم ببخشید ولی من گوشت نمیخورم و همه تعجب و یکم چیز شدن که چرا و منم یکم براشون توضیح دادم از ساختار بدن انسان و تغذیه سالم! ولی زیاد باز ن بحثو چون میدونستم خیلی در موردش مطالعه ن و آ هم یکی گفت خدا گفته قرآن گفته بخورید! و منم شدم و فهمیدم توضیح کافیه و گفتم من کاری که حس میکنم درسته رو انجام میده! در ضمن الان ۴۰۰ میلیون در هند الان نسل هاست که گیاه خوارن و زنده ان! 

بعدم من شروع به خوردن غذای خودم و اونا هم گفتن وای چه با اراده و بغل دستیم گفت چقدر خوب که خودت رو کنترل میکنی! بهش گفتم کنترلی در کار نیست ... خوردن برام سخته نه پرهیز! تعجب کرد و شروع کرد به کشیدن خوراکش!


از غذام به همه تعارف و یکی از بچه ها یکی از کوکو ها رو ورداشت و نوش جان کرد :))

کنار کوکو یکم کاهو هم ریخته بودم! 

در حال گرفتن آ ین لقمه کوکو برای خودم بودم که اون بچه  به  ظرف خوراک من اشاره کرد و گفت مامان از این ظرف ها برام بگیر و از این کوکو درست کن و از این سبزی ها بزار ببرم مهد ^___^ 

ینی وااااااای چنان دلم رفت که نگو! درجا لقمه آ ی رو براش اوکی و دادم بهش ، خودش گرفت اما مامانش اصرار داشت که نمیخوره، وای باورتون میشه دوتا لقمه دستش بود و محکم لقمه منو گرفته بود و تند تند گاز میزد؟!!! 

وای مردم براش *______* 

بعد ظرفه هم چیز خاصی نبودا از اون ظرف پلاستیکی در دارا بود به رنگ آبی آسمانی و خال خالی :) 

خیلی دوست داشتم که دوست داشت !!!!



راستی همین الان که دارم این پست و مینویسم خبردار شدم یکی از دوستام ارشد علم و صنعت قبول شده بقول خودشون "علموص"  .... شما نمیدونین چقدر این بشر ماهه ، امیدوارم بهتر از اینا در انتظارش باشه چون با قلب مهربونش واقعا لایقشه  (اشک شوقه)



...

ها راجع به این عید کشت و کشتاری هم بگم که صبح همراه خانواده نرفتم خونه مامان بزرگ ! موندم عصر رفتم ولی وااااااای خدا اون بو حاااالم بهم میزد وااااااای خدا!!! واقعا نفس کشیدن و تحمل اون بو سخت بود، دگ سریع آمدیم خونه و نفس کشیدم!!! 




...

مامان بزرگم میگه تو حالا نمیفهمی چند سال دگ بهت میگیم این نتیجه این کارات چیه (خشن ) منم لبخند میزنم و نگاهش میکنم و جوابش را نمیدم 




عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : تولد فریده :)) - تولد ,کوکو ,مامان ,لقمه ,وااااااای ,الان ,غذای خودم

325-

فردا برای مسلمون ها عیده و من هر بار که به مناسب های اینجوری برمیخورم و بعد به خود واقعیم نگا میکنم میبینم آون زل زده بهم! یک چند وقتی هست که دور طوطی واری خط کشیدم و خودم و رها در خودم! اینجوری بیشتر آزادم و فکرم از قید و بند و محدود بودن آزاد! اینجوری بیشتر حس انسان بودن بهم دست میده! این برای من حقیقته شاید برای توعه خواننده این پست اینطور نباشه، اما همین تفکر آزاد بهم یاد داده با همه ایی که مخالف من فکر میکنن نجنگم، نخوام که ارشادشون کنم و اسم براشون بزارم!! فقط به این فکر میکنم اینجا و این کره جای بهتری برای زندگی بشه، ینی خودم سهمم و مسئولیتم به جا بیارم! 


به هرحال فردا برای طرز تفکر من موبارک نیست و امشب دلم پیش اون حیونای بیچاره و خوراک مضری هست که قراره وارد بدن مردم بشه...

ای بیچاره!! کاش کاری از دستم برمیومد براشون ! تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که بعد ازظهر برم خونه مامان بزرگ و لحظات تقسیم گوشت جنازه رو نبینم!

روح خودم آروم تره اینجوری!

اما فقط یکمه و الان دلم پیش حیوناس و خواب و از سرم پریده!! یکم آرامش  لازم دارم ، هیییییی!



عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : 325- - اینجوری ,اینجوری بیشتر ,فردا برای

وغیره جان از ازدواج گریخت ><

امشب دوستم میگفت میخواستن یک جورایی ب زور تن به ازدواج بده! من نمیگم ازدواج بده ولی برا من یا اون که میشناسم و میدونم خیلی بچه  آیم این اتفاق خیلییییی زوده -_- واااااای خداااااا اصلا نمیتونم تصور کنم! اصلا یک حالی شدما ..

خدا روشکر مقاومت کرده و بخیر گذشته !!!


بعد حالا یکی از همکلاسیام حس میکنم میخواد نامزد کنه البته اون خیلی خانوم و عاقل تر منه و میدونم خیلی خوب از پسش برمیاد، ولی خب دست خودم نیست یک جوری میشم میبینم داره این مرحله تو زندگی دوستام اتفاق بیوفته! 


....

ما همچنان داریم به گشتنمون ادامه میدیم و امروز رفتیم مرکز شهر رشت ؛ البته به نیت میدان شهرداری رفتیم اما کاری پیش اومد و برگشتیم، من حس شهرسازانم گل کرده و دوست دارم بافت قدیمی ای ایران ببینم و اطلاعات داشته باشم راجع بش!!!


درسته که من اولین نفس های زندگیم رو توی یکی از ای شمالی کشیدم و اونجا متولد شدم اما همچنان این هوا برام غریب و من دوستدار آب و هوای ای کوهستانی خودمونم ینی جایی که درش بزرگ شدم نمیدونم چه حکمتیه این اسم گیلان تو شناسنامه ام!!! فقط اینو میدونم اگه اونجا و اون شهر نبود قطعا منِ در حال تایپی وجود نداشت 

فردا میریم میدون شهرداری که در واقع یک میدانی ماشین رو بوده که پیاده محورش من به شخصه تو همچین جاهایی احساس امنیت بیشتری میکنم فقط از هوا خواهش دارم یکم کمتر گرم باشه شور شور عرق نریزیم فردا 


عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : وغیره جان از ازدواج گریخت >< - ای ,خیلی ,میدونم ,ازدواج ,میدونم خیلی

خندوانه

راجع به سفر فقط اینو بگم جای عزیزانم و شمایی که داری این پست و میخونی بسیار خالیه ^_^

دیروز رفتیم منطقه آزاد انزلی و امروز قلعه رودخان *___* 

حالا بعد نظرم و راجع به انزلی و آون منطقه مینویسم!!


... 

میخوام از خندوانه بگم، شمام قبول دارین این رامبد چقدر رو مخ گاهی؟؟ میخواد بگه نه همچی اوکیه تو برنامه و ....

بعدم تقلب هم میکنه!

اما هیچکدوم از اینا باعث نمیشه خندوانه  نبینم!!!!

رامبد حالا خوبی هم داره همش بد نیس! به هرحال ....

من با بایرام خیلی حال میکنم و کهنمویی  


فعلا همین، خوابم گرفت راستش *_*

نصفه شب خوش!

عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : خندوانه - خندوانه

از مجموعه خاطرات خاص...

امروز رفتیم مهمونی خونه ی دختر مامان ... 

این دختر یک شوهر داره نمیدونم چیه اما همیشه میاد و سر صحبت و با من باز میکنه، بعدم همیشه خانوم صدام میکنه! 

امروز یک اتفاق خیلی عجیب افتاد، اومد نشست رو مبل کنار من  و پرسید قرآن میخونی؟؟ الکی گفتم عاره چون واقعا حوصله نصیحت شدن نداشتم، اما قضیه خیلی جدی تر بود ، گفت هر روز میخونی؟؟؟ دگ گفتم نهه!  میگفت هر روز چند آیه بخون! گفت قرآن کامپیوتری دیدی؟ گفتم نه! رو کرد به مامانم و گفت چرا دخترتون قرآن نمیخونه بعد مامان هم میگه من که هیچ باباش هم میگه بخونید -_- میخواستم بگم ببخشید به شما چه!!! 

بعدم همین جوری به حرفاش گوش میدادم -_- رفت یک قرآن آورد نشون مامان داد و مامانم آورد داد دست من ، منم یک نگاه و خواستم ببرم بزارم سرجاش که صدام کرد گفت بیا بشین پیش من !!! رفتم نشستم پیشش و گفت یک صفحه ای رو باز کن، باز و فک الان میخواد برا من بخونه -_- دیدم میگه بخون منم شروع الذین ... که گفت بسم الله الرحمن الرحیم .... منم برگشتم و بسم الله گفتم و دوباره خوندم الذین آمنو... آ خط گفت این علامت میبینی این علامت کشیدنه باید بگی مآآآآب. گفتم باشه رفتم خط بعد دوباره یک جا کشیدن و یادآوری کرد خط سوم دگ کشیدنیارو خودم کشیدم و اونم آفرین و احسنت میگفت و آ خط چهارم گفت صدق الله علی العظیم! منم باهاش هم خوانی ! و قرآن رو بستم ... بعدش گفت ببین علم سر آدم کلاه میزاره آدم میگه من بلدم، من م من دارم لیسانس میگیرم من دارم فلان مدرک و میگیرم و... گمراه میشه از راه راست منحرف میشه، قرآن بخون تا هم دلت آرامش بگیره و هم راه راست و گم نکنی! مغرور نشی و .... ، قرآن دلم آدم  و آروم میکنه به پدر و مادرت احترام میزاری؛ قرآن گفته حتی به پدر و مادرتون اُف هم نگید! علم و غرور آدم و منحرف میکنه روزی ۴ تا آیه ۵ تا آیه بخون! همین جوری به حرفاش گوش دادم و وسطا که منتظر بود تایید کنم میگفتم بعله بعله !! به عقایدش  نپ !!! هیییییچ وقت فکر نمی یکی اینجوری ارشادم کنه هیییییچ وقت!!! به هر حال عجیب و جالب بود :)) 

نمیدونم چرا ازم این سوالارو پرسید اما کنجکاویش برام جالب بود ، آون وسطا خانومشم تاکید میکرد غرور باعث میشه خدا و پیغمبر و انکار کنی ! 

خلاصه رفته بودن تو فاز ارشاد من 

.

.

هی هم آمار درس و مشق منو میگیرن، حس میکنم یک کیس مناسب داره میخواد منو برسونه بهش


حیف بود ننویسم این خاطره رو  

______________________________________________

این گلا تقدیم به همه ی ایی که این پست و خوندن 



عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : از مجموعه خاطرات خاص... - قرآن ,گفتم ,میگه ,بخون ,الله ,مامان ,همین جوری

فامیل

نمیدونم شمام از این فامیلا دارید یا نه ؟! ما که زیاد داریم؛ از اون فامیلا که اصلا ندیدینشون و فقط اسم و رسمشون آشناست؛ این فامیلای ما چون خیلی سال پیش مهاجرت و رفتن به ای مختلف ایران بعدم ازدواج و موندگاری تو همون شهرا باعث شده که این فاصله ها زیاد شه...

حالا دختر یکی از این اقوام هست که یک دختر ۲۰و ۸-۹ ساله است و توی یکی از فدراسیون های ورزشی یک پستی داره و خلاصه تو اون رشته شناخته شده است ، گویا هم هست و ای یک چیزی داره ( فک کنم معماری )داره ... بعد من ایشونو تو اینستاگرام پیدا و از اونجایی که پیجش پابلیک بود یکم چرخیدم توش و به پست ایشون تو اون فدراسیون پی بردم بعدم اینکه ه و گویا بسیار محبوب هم هست چون زیر اون پسته دانشجوهاش کلی لاو تر ده بودن براش (بالا ه خودم دانشجوام میدونم چه کامنتی ابراز علاقه است و کدوم دستمال کشی ) ایشون رو هم در این امر  بسیار پایه و اوکی دیدم و کلی هم ایشان لاو تر دن و از همممم هههه مهم تر چقدر خوب دانشجوهاش رو تشویق کرده بود :)))) 

خیلی خوب بود که بهشون واضح و صریح گفته بود من بهتون افتخار میکنم و مطمئنم یک روزی همتون آدمای موفقی میشین و به من زنگ میزنید و خبر موفقیت هاتون رو بهم میدید :)))

فک کننننننن !!! اینا اگه خیلی بی انگیزه هم باشن با حرفه محبوبشون یک ت ی به خودشون میدن :))) 

البته من فقط از "عین" توقع عدم سرزنش و تنبیه رو دارم تشویق و میزارم برای رویاهام

خلاااااااصه از این حرکت و برخورد فامیل دوووور بسیار لذت بردم *____* ایول بهش :))



میگم شاید ما کلا همو نبینیم بعید هم نیست :/ البته پدر و مادرامون همو دیدنا -_-

به کجا داریم میریم؟؟

عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
برچسب ها : فامیل
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.421 seconds
RSS