مادر همان دختری بود که وقتی بچه بودیم و سوار بر دوچرخه هایمان، البته دوچرخه های من هیچ وقت نو نبودند، با هم تصادف کرده بودیم. احتمالا راهنمایی بودم که پدر برایم تعریف می کرد «مامان فلانی گفتش که از عالمه خیلی خوشم میاد. همیشه سنگینه و موقع راه رفتن ی رو نگاه نمی کنه.» پدر به خودش می بالید. اما قضیه چیز دیگری بود. هم داستان های دینی به خورد من داده بودند و هم اعتمادبه نفسش را نداشتم که به ی نگاه کنم. پیش خودم خیال می که الان همه کار و زندگی شان را ول کرده اند و زل زده اند به منِ نحیف و لباس های زشتی که زشت ترم می د و دوستشان نداشتم. هنوز هم نمی توانم در چشمان ی خیره باشم و چشم هایم ناخودآگاه به چپ و راست حرکت می کنند. هنوز هم خیال می کنم که دارند تماشایم می کنند. هنوز داخل بوتیک ها عرق می کنم و مغزم از کار می افتد و وقتی از درب خارج می شوم یکم نفس عمیق می کشم. هنوز هم وقتی جایی می نشینم نمی دانم که باید چطور بنشینم و با دست هایم چه کار کنم. این افکار، همچون نیزه ای بُرنده آرامشم را سوراخ سوراخ می کنند. هیچ وقت نمی توانسته ام جایی آرام بگیرم و ذهنم را کنترل کنم. آنقدر به این اراجیف فکر می کنم که ارتباطم با دنیا قطع می شود و شده حتی دقایقی را از دست داده ام. امروز وسط کلاس آواز نزدیک بود گریه کنم. این افکار رهایم نمی د و تمرکز برایم دست نیافتنی ترین اتفاق دنیا بود. ایکاش بتوانم صدای مادر و پدرم را درون ذهنم خفه کنم.