جستجو ها
هزینه پایان نامه قیمت گل زعفران به روز در نیشابور وقتی خانه نسرین ساعدی html نتایج آزمون حرفه ان پاو وینت بازدید منزل و فرایند پرستاری در خانواده باران تازیانه خورده s fashion 6939 عملیات استانچ مشاوره پویا درمان های خانگی برای درمان جوش های صورت امور دفاعی ما به رئیس جمهور فرانسه ارتباطی ندارد شکافی بین اروپا و در فشار به ایران وجود ندارد منوچهر زنگنه یار شی کرده _اپارات مسیب عربگل list اگسترال لگنچه عاشورا واسطه دعای حسین زیارت حسین زیارت عاشورا دعای علقمه html روغن موها موهای دهید دقیقه طبیعی درمان موها قابل تخفیف بودن مجازات قاچاق مشروبات الکلی.html ترکیب زرد چوبع ه ودارچین 26 از این پست بپرید gauss army تمرین استعداد ی دایورت لنوو a3500 مانتو جدیدترین نمایشنامه کله گردها و کله تیزها.html hercules کاسیبلار ترانه سی ترکے ملیکا خیلی دفترچه شکوفه html تعمیرات تخصصی cash jar سریال بازرس ویژه ذوالقرنین قدراک html عواقب شدید خود یی احنه للصدیق وفایه revolt برنامه ی کلاسی پیام نور استارا سایت سهبا به سلامتیش مسابقات فرزاد ی شانس ریحانی رامهرمزی فرزاد ی سامان ریحانی شرکت کنندگان زیادی برای پرورش اندام html ترکمن متخصص نوزادان الولوژی خانم html پارکی رنگ آسمان مردم مراقب فرش فروشان دوره گرد باشند مداحی ای تمام آرزویم غم تو شد آبرویم سیستم اینو ببینید معنی اسم نیکبد نسرین بهجتی شاعر را دوستم یل مهربان آبادان آقای فواد جمشیدیان به من شناسانید السابه جک کمک میکنه نمیتونم هیجان نداشته باشم بایرن مونیخ 3 1 هانوفر صدرنشینی مقتدرانه باواریایی ها لایق مرگ ی نی نی لای لای برقی و گهواره نوزاد و کودک baby bouncer.html اکنون گاه یاری اوست بیاین یه چیزی بگین هادی بهمدی.html اینترنت ها همه نامحدود شد موبایل تخصصی موبایل دوستان سالم رسیدم pilot hse زیباترین مترسک تولید درصد افزایش منو خدا نقطه رأفت ی شوم چشم چشم ببستم وارث زمینم صدا می زند نه زنم اطلاعیه درباره سانحه ناوشکن دماوند در دریای خزر دندان در دفینه رایحه بصیرت چت روم اکبراباد تالار فدک در ترشکوه بهانه گیری ها پدر ومادر سفا رت المان گزارش کاراموزی کارخانه سولفات سدیم جنگل چہ شکلی است free birds کفس ورزین سنگ پاسخ اقتصاد ت قبل به نقدهای تمردان یازدهم قسمت دوم جوغان الاغ نتیجه بازی ب رئال مادرید و یوونتوس در فینال لیگ قهرمانان تعبیر خواب سوره قل هو و الله احد html کاوش در علم عوض تو من نیابم که به هیچ نمانی سعدی بالان درباستان شناسی به چه معنایی است؟ داستان زندگی هنده همسر یزید به روایت کافی رهایی از وابستگی سیسمونی آنجل تکنولوژی 3lcd چیست wall e شهید فرامرزی ۴۰۵ صورت تولید خودرو کشور بنزین ایران خودرو عنوان بهترین کشور فرانسه اتصال به اینترنت با تبلت لنوو با همراه اول شب امتحان چی بخوریم آشنایی با لمپس آشنایی مقدماتی با نرم افزار لمپس lammps به کمک شبیه سازی گاز آرگون khianat استیکر کشور امریکا پیام تبریک اولین روز مدرسه رفتن فرزند crazy lllll


در آغوش آسمان رازیست...

سیال ِ ذهن

پس از کلی غرولند و پایین دادن قلوپ آ ِ چایی سرد شده م، انبوهی از گیف های دپو شده رو براش فرستادم و پس از دیدن دوباره ی هر ۳۸ تاشون انگار که هرمونی در من شروع به ترشح کرده باشه، حالم عوض شد و آرامش پا به دنیای من گذاشت.
میپرسین چرا؟ جوابش خیلی ابت به نظر میرسه، چون اتاقمو مرتب . شاید بگید چه ربطی داره؟ آخه همیشه پدرم میگه: «اتاق ِ آدم نشان از ذهن آدمی داره».
یعنی شما ببین چه ذهن داغونی داشتم که یک هفته بدون اینکه کَکَم بِگَزه تو اون شلوغی زندگی و توانایی جمع اون حجم وسایل رو نداشتم، یا بهتره بگم شاید اصلا نمیخواستم، چون ذهنم این فرمان رو صادر نمی کرد.
اما گیف ها ....
در مس ه ترین ح ممکن دیدن گیف ها حس رهایی رو در من متولد کرد.
گیف اولی، بادی که میپیچید لای موهای دخترک مو مشکی، گیف ۱۴امی، نگاه دو تیله ی قهوه ای که در قعر ک شان ها نفوذ میکرد و توی تاریکی شب گم میشد، گیف ۱۹ام و نم ِ بارون و پنجره ی نیمه باز و بادی که رو می وند و گیف ۳۴امی و خاطراتی که جلوی چشمم مرور شده ، لَختی بعد ناپدید میشن و تنم رو مور مور میکنن .
چشم هامو می بندم. بادی که میخوره تو صورتم، تجسم ِ اتاق ِ مرتب و نظمی که توی ذهنم حاکم شده رو به رُخِ خاطرات معمولی ِروزهای نه چندان دورِ گذشته م میکشه و همه و همه، حس آرامش رو در من به جریان میاندازن. جریان سیال. یک جریان ِ سیال ِ آبی.

+ساعت ۰۰:۳۵من دلتنگ ترین آدم روی زمین بودم

+ساعت ۰۴:۴۶ من آروم ترین آدم روی زمین هستم

پ.ن:

دلتنگی های آدمی را

باد ترانه ای می خواند …

مارگوت_بیگل احمد_شاملو
منبع :
برچسب ها : سیال ِ ذهن - سیال ,جریان ,بادی

باباحاجیزاسیون

مشاهده آدما برام یه تفریحه ، (قبلا تو یه پست فرق دیدن و مشاهده و نگاه رو توضیح داده بودم) ، مدت ها این برام یه تمرین بود ، تو خیابون ،تو مترو ، تو فروشگاه ها تو آرایشگاه ها تو مطب ها فقط آدما رو مشاهده می .

مشاهده ی رفتاری انسان ها در برخورد با تکنولوژی ، این یه موردی بود که خیلی باهاش تمرین دیدن رو انجام دادم و چیزای جالبی دستگیرم شد، اما حسی که این نتایج بهم داد ترس بود. بله، رشد تکنولوژی برای من حسی دقیقا مثل ترس بوجود آورد و مدت ها ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود.

حالا چرا این همه وقت گذشته و من الان یاد این مقوله بیفتم؟

باباحاجی ب خونه ی ما بود - من به پدر بزرگم میگم باباحاجی - شام براش شامی و فرنی درست ، حالا چ چرا فرنی؟ چون به لبنیات علاقه داره و همیشه یادمه خونشون غذاهای خوشمزه ی خاص پیدا میشد و تو راه روی منتهی به حیاط ِ پشتی که خیلیم خنک بود با های نوشابه ی کانادا و کارتون های پفک نمکی و کلی چیز دیگه انبار بود. ولی بابا حاجی بی توجه به همه ی این خوراکیا شبا عادت داشت یه کاسه برداره توش شیر و شکر بریزه و نون تیلیت کنه و با اشتها بخوره و این غذا برای من شد جزو شیرین ترین نوستالژی ها .

بماند که نه فرنی رو خورد نه شامی رو ، پنیر رو گذاشت رو میز براش شیر داغ و با انگورای حیاط، دو لقمه خورد و کشید کنار ،

تکنولوژی کجای داستان بود ؟؟ اونجا که با ایمو زنگ زدم تا با بابا صحبت کنه ، تماس تصویری بود و ع العملش جالب . بین این که پسرشو ببینه یا گوشیو بگیره دم گوشش که صدا بره اون ور خط دو دل بود و بین راه گوشیو نگه داشته بود تا رفتم گرفتم جلوش و گفتم اینطوری ببینش و حرف بزن ، صدات می ره . جالبه به دقیقه نکشید که بلند بلند شروع کرد حرف زدن و خوش و بش و خندیدن ، انگار نه بابا نشسته جلوش و دارن دلو قلوه میدن. بعدم گوشیمو ازم گرفت و انگار که تازه خوشش اومده بود می گفت به فلانیم زنگ بزنیم خب ؟؟

حالا من به جای این که نگران باشم که امروز قورمه سبزی امروز رو میخوره یا نه دارم فکر میکنم اگه براش یه گوشی هوشمند ب یم چه اتفاقی میفته ؟چقدر طول می کشه که خوب همه چیز رو بلد بشه ؟ و سوال آ اینه که بالا ه آدم تکنولوژی رو میبلعه، یا تکنولوژی آدمو؟

منبع :
برچسب ها : باباحاجیزاسیون - تکنولوژی ,مشاهده ,براش ,حالا ,مشاهده

به من نخند عزیزم تا نمونه غم هام

صدای تقّ ریزی اومد. فهمیدم که بله، پایی خورده بهش و اونم رفته تو دیوار و یه لکه نم دار کاشته روش . و ش ته...

داشتم کیف میدوختم و خندوانه می دیدم و خوشحال بودم که «حالا برنامه هام رو رواله...» اما یهو قلبم از جا کنده شد. حتی کوک ها رو اشتباه زدم و دوبار با سوزن دستمو سوراخ . اونطرف مهیار - برادر زاده ی شش ماه م - داره سروصدا می کنه و بهزاد عمرانی که خیلیم لاغرتر شده تو تلویزیون میخونه، اما روحم! نمی دونم کجا داره سیر می کنه!

شایدم میدونم ؟ نه، نه چون آدم خاطره بازی هستم، البته بهتره بگم آدم خاطره سازیم که بعدش شور خاطره بازی رو درمیارم پهن میکنم جلو آفتاب خشک شه و پودرش میکنم و میریزم تو فکرم که مزّش... تلخ شه.

حالا شاید بگین دارم از چی حرف میزنم؟ جوابش ساده ست؛ ماگ. ماگِ سفیدِ ساده با نقش دوازده تا دایره و مربع، که توشو نگاه کنی انگار به یه چاه هویجی زل زدی. اومدنش تو زندگیم برمیگرده به سالی که اول راهنمایی بودم و یهو به خودم اومدم دیدم اینو با یه جا حوله ای گذاشتن تو بغلم گفتن مواظبش باش، این جایزته. اولین ماگی بود که وارد وسایل شخصی من شد. همیشه توی کتابخونه ام بود و بیشتر از چشام مراقب بودم که نشکنه. حتی تا همین چند لحظه پیش هن تو خونه و گوشه ی دیوار کنار تلویزیون بود. اما حالا دیگه ماگی در کار نیست، یه کالبد رنگ پریده که از بالا تا پایین ترک خورده و یه تیکه سرامیکی از لبه اش، مثل دندون شیری یه بچه ی شرّ، پریده و معلوم نیست کجا و چطوری افتاده. الان انگار از اول هیچ ماگی وجود نداشته، فقط خاطراتی مبهم دارم از چیزی ارزشمند و شکننده که همه این سالها لبه پرتگاه کتاب خونه ام نشسته بوده و هی نگاهش و هی جلوی چشمم مرور شدن، و رنگ باختن...

منبع :
برچسب ها : به من نخند عزیزم تا نمونه غم هام - ماگی ,خاطره ,خاطره بازی

حریق خزان

1.سعی کنید تو هرمقام و مرتبه و وتی که هستید کارتونو خوب انجام بدید تا دعای خلقی زندگیتونو ازین رو به اون رو کنه . همین که پرستاری باشید که دوتا آمپول رو با یه تایم فاصله ، با لب خندون و خوش بش های وسطش و بدون درد به یه آدم خسته ، از راه رسیده و دردمند تو یه روز شلوغ ِ بیمارستان میزنید یعنی کارتون درسته.



2. ا ین باری که بغلش کرده بودم و با تمام وجودش باهام درد و دل میکرد وقتی بود که مامان بزرگ مُرد یعنی 5 سال پیش. رفته بودیم هال خصوصی پشت خونه که سه تا راه به پشت بوم و دستشویی و حیاط خلوت داشت . تکیه داده بود به راه پله ها و تو بغلم اشک میریخت ، خوب یادش بود که ما قرار گذاشتیم برا هم خواهر باشیم.

دیروز اما رسیده و نرسیده چمدون رو گذاشتم تو اتاق ، شال سرم انداختم و دویدم سمت ماشین، اینبار یکم زیادی دیر رسیدم انگار ....

حواسش به من نبود . بعد یکی دوساعت که خونه خلوت شد و فضا آروم , چشمش افتاد بهم ، خندید گف تو کجا بودی؟ همونطوری اومد سمتم و پ بغلش، اینبار من شرمنده بودم با این همه وعده که میام پیشت که اتفاقا اومدم پیشش ,اما بد وقتی .

چند روز از مکالمه مون گذشته بود؟؟ زنگ زده بود و تولدمو تبریک میگفت و بچه ش نق میزد و خ ظی کردیم . چقدر فکر تو سرمه ؟چقدر دیر شد برای کنارش بودن تو روزایی که باید می بودم , مگه نه ؟

یهو صدای ش پیچید تو گوشم و یه پتکی بود که خورد تو سرم :

از بچه م ع گرفتی نه؟؟ از دستاش از پاهاش از چال لپش .یادته؟؟ همه رو بهم بدی خب؟؟ انگار زده بود رو تکرار این جمله هایی که هر کدومش ازون یکی مهلک تر بود واسم توان ایستادن نداشتم. لعنت فرستادم به خودم و دوربینی که همه ش دستمه و از هرچیزی ع میگیرم . تو سکوت خونه فقط صدای گریه های ما بود جلوی یه عالمه چشمی که نمیهمید ما چی میگیم تو بغل همدیگه . اینبار بیشتر یادش مونده بود که ما چیزی بیشتر از یه برادر زاده و ایم واسه هم ....

من لال ازین اتفاق و بقیه جز یه جمله چیزی نمیتونستن بگن که مرهم دلش باشه : یه روزی یه امانتی داده بهت یه روزم گرفته.



3. تندیس طلایی ِ اتفاقی ترین اتفاقات ِ سال :

1.

2.چهار, پنج شنبه ی پیش در حالی که بدون هیچ دلیل و لذتی تو سالن مرکزی رو صندلی نشسته بودم , ۲۰۴۸ بازی می و منتطر شروع کلاس پروژه م بودم سرم رو برای چند لحظه اوردم بالا و یو جلو در ورودی دیدم و ته دلم گفتم خدایا بار دگر بگویم بهت ها دنیاتو ببین دیگه بابا.

3.اما چهارشنبه ی آبان ماهی توی قطار با کشف این که میم در مکان و زمان و موقعیت ی ان با من قرار داشت با شدت بیشتری و به صورت ذکر زیر لبم گفت واااو ، واااو ... ساچ عه وااااو دنیا چقد کوچیکه و بعد به افقی نامعلوم خیره شدم ، مطمئن هستم چند وقت دیگه چارشنبه ها و پنج شنبه ها و موقعیت زمانی ایی که در قطار 318 میگذره رو در کتاب گینس با عنوان زمان های عجیب ِ سال به ثبت میرسونم با اون ای مز ف و بدموقع ِ قطار :|



+ چندین تا پنج شنبه گذشت تا تونستم و بیام بنویسم " با " تمام چیز هایی که "نباید" و "بدون" چیز هایی که "باید" نوشته میشد

+قطعا اگر یکبار دیگه برگردم بگم چه دنیا کوچیکه خدا با شاتگان می افته به جونم :|

منبع :
برچسب ها : حریق خزان - قطار ,هایی ,اینبار ,خونه

غم ِ نآشتا

غم هر وقت ِ روزش بده ، اما سر صبح چشم وا نکرده و ناشتا بدتره ، حتی بیشتر از نیمه شبا خاطرات ِ شبیه به اون غم ِ اتفاق افتاده رو میاره جلوی چشما ، اونوقت هی میچرخونه ش و قشنگ تو دل و جانت ته نشین میکنه و هوای خنک ِ سوز دارش میشه نمک ریخته شده ، جای زخمی ِ تمام غمها.

حالا حساب کن خبر رفتن یه نفرو همین صبح ِ ناشتا بِدَن ، میدونید که رفتن هم ازون غماییه که دل ریش میشه و جاش تیر میکشه و تمام رفتنای قبلیو جلو چشمات میاره مینشونه ش جاهای خالی دل ، ینی همونجایی که صبحا هرچی چایی داغ و نون داغ و پنیر تبریز که تو سفره س رو مییریزی توش که یکم قوت بگیری از شبی که به زور ردش کردی ، تا به نور ِ لاجون ِ صبح برسی.

بعدشم ، کاری از دست آدم برمیاد ؟ نه خب ،ا ش فقط میتونی ده بار پشت سرش بخونی قوتتو نگیره هیچ غم ِ اول صبحی و آ شبی و وسط روزی .

آخه میدونید که غم کلا آدمو میش ه ، اونم غم ِ رفتن.

منبع :
برچسب ها : غم ِ نآشتا - رفتن

عارضه

وا مصیبتا اگر اسیر رخت خواب و بالشتی شوم که توام با خلسه درد و خواب و بیداری باشد .

بیداری اش خوردن قرص و جوشانده و بوی اسپند و بخور به اندازه کافی ، و سوال های گهگاه نگران و به غایت مس ه ی «ح چطوره؟» از طرف افراد در حاال گذر است و خوابش ترس ِ از بیداری و درد و زخم بستر .

برای من توام شدن درد و پتو و بالشت با گریه همراه است . سرما میخورم گریه میکنم ، کمر دردم به اوجش میرسد گریه میکنم ،تب میکنم گریه میکنم ، توانایی راه رفتن ندارم گریه میکنم ، نمیتوانم بخندم گریه میکنم ، یک روز صبح بیدار میشوم و حالم از بوی غذا بهم میخورد و تمام آن روز خانه بوی غذا میدهد ، لرز میگیرم ، دست و پایم سست میشود و می افتم زیر پتو و باز گریه میکنم .

اسیر پتو و بالشت شدن ِ این چنینی ینی همراه شدن با استیصال و غم .

و هم نشینی این دو برای من یعنی ترس. و وا مصیبتا که خواب و بیدار و نشست و برخاست آدم بوی ترس بدهد ، آنجاست که سرشت آدم هم با ترس در می آمیزد .

منبع :
برچسب ها : عارضه - میکنم ,خواب ,گریه میکنم

remember your green memories



"یه خاطره، چیه ؟"

خاطره یه اتفاق نسبتا تازه و دورِ دست نخورده ی فریز شده نیست! شاید اون روزی باشه که هی باید توی ذهنت تکرار بشه واسه ساختن لحظه های خوب؛ . خب هر روز می تونه خاطره ی اون اتفاق زنده بشه، مثلاً پنجشنبه ی هر هفته، ۱۴ام هر ماه، و یا ساعت ۸ هر صبح نسبتاً ابری جلوی شهرداری. یا شایدم هر جایی که شیبدارِ و به راحتی نگاهت سُر میخوره رو انبوه ساختمونای مدفون شده بین دود و شهر ،بعد آفتاب بخوره وسط فرق سرت اما یه بادِ خنکِ گوگولی بپیچه تو لباست، از آستینت بره تو و از یقه ات بزنه بیرون و جیگرت حال بیاد از خنکی یهوییش، و تو توی ارتفاع باشی و فقط به رسیدن فکر کنی.

خاطره برای من همون لبخندیه که میاد رو لبم، خودِ اون اتفاقیه که همیشه تازه ست، خودِ خودِ رسیدن! و می دونم که بعضی خاطره ها جاشون رو به هیچی نمیدن... جز خاطره های بهتر و لبخندای پهن تر :)




کلکچال - 14تیر 97- با حضور سبز : *-*-*



منبع :
برچسب ها : remember your green memories - خاطره ,خودِ

کمی تا قسمتی تابستان

کلا آدم آرایشگاه برویی نیستم و اغلب خودم از پس خودم برمیام ،مگه کوتاهی مو یا یه چیز خاص پیش بیاد . یادمه تمام بچگیم جز مدل کُپ تخم مرغی ، مدل دیگه ای نزدم موهامو . یه سال یبار مامانم می بردم پیش افسانه خانم و میشستم رو صندلی و موهامو کپ تخم مرغی میزد .

عاشق این بودم که یبارم که شده موهامو مدل آناناسی ، فروهر یا فارآ بزنم و خیلی خفن بشم ، اما اینا چیزی نبود جز خیال، چون همیشه می شنیدم که این مدلا برا تو خوب نیست، پیشونیت کوتاهه یا بهت نمیاد .

میدونید آرایشگاه های زنونه جای عجیبیه ، یا همه دارن داشته ها و نداشته هاشونو به رخ هم میکشن یا سر از کار بغل دستی و چارتا همسایه اونور تر در میارن و یه دسته م هست که انگشت به دهان این دسته ها رو مشاهده میکنه ، درست مثل من ...

امروز بعد از مدت ها رفتم آرایشگاه، بعد از تموم شدن مانیکور، رو به آرایشگر گفتم :«خب ، کوتاه کن بره» ، که با چشای قلمبه ش مواجه شدم و این جمله که نه حیفه !!! چطوری دلت میاد؟؟ گفتم به راحتی ،درست مثل بعد از عروسی برادرم، که بعد از سال ها قید اون طول مو رو زدم و کچلشون ....

چیه این دلبستگی و وابستگی کوفتی ؟ زندگی تنوع میخواد هیجان میخواد ،نمردید از یکنواختی ؟؟؟

اما کور خوندید ,به جش نرفت تا اینکه چند بار باشدت هرچه تمام تر گفتم لطفا بزن بره و دیگه راضی شد پیش بند رو ببنده پشت گردنم و آبپاش مو رو بیاره، اونوقت با حرص شونه رو کشید رو موهام و همزمان در مورد فواید موی بلند حرف زد ، با گیره موهارو بالای سرم جمع کرد و گردنمو با شدت صاف کرد و گفت معمولی باش! و در مورد انواع مو، نظریه فلانی و بهمانی حرف زد و اون بین پرسید : مصری ِ فانتزی دیگه؟ مدل رو میگفت ، سر ت دادم و دوباره شروع کرد داستان بافی در مورد عروسی های یهویی درجه یک و موی کوتاه و زیبایی چهره سخنرانی و مغز من رو از وجه داخلی ِ منتها الیه سمت راست خورد ، در تمام مدت پروسه ی کوتاهی نه تنها آرایشگر بلکه مادرش و خواهرش غر زدند که :«ولی حیففف بوداااا» و وقتی که کار تموم شد سه تایی با هم گفتن واااای چقد بهت میاد :))) اره، اره ،گفتم که لامذهب جای عجیبیه این آرایشگاه های زنونه ... :)))

به این صورت که شما برای دم ابرو ، مدل و رنگ مو و لاک ناخونت هیچ اختیاری نداری و نمیتونی تصمیم بگیری و همیشه یکی هست که بگه نههههه خوب نیست ، یه چیز دیگه ....


#ازماست_که_برماست

منبع :
برچسب ها : کمی تا قسمتی تابستان - مورد ,گفتم ,موهامو ,تمام

از رنجی که می بریم

ولی خیلی بده وسط این نم نم ِ بارون با سوز ِ پاییزی که جون میدم واسش، لش شدگی و این باقی مونده ی تعطیلات که تند تند پاور های مامان رو تایپ میکنم , مقاله مو کامل میکنم، سعی در فهمیدن چندتا چیز هیجان انگیز ِ لعنتی دارم، میبینم , با کتابام آشتی میکنم و همینطور کارای انجام شده رو تیک میزنم و در یک کلام ایام را بکام میکنیم یهو قیافه ی تخیلی ِ ِ ریاضی ِ دبیرستانم با اون چشمای ِ سبز ِ ترسناکش و قد ِ درازش یادم بیاد و یکباره عین ریختن یه سطل آب سرد رو کله ی داغ کرده ، بشوره ببره هر چی حس ِ خوبی که رفته تو خورد ِ وجودم :|


+ نه به چشم ِ سبز ِ هر مردی که نباید چ سبز باشه

+ حالا درسته هرگردی هم گردو نیست ولی خب ...

منبع :
برچسب ها : از رنجی که می بریم

این چیست این ؟

این چیست که تا در جواب ِ چطوری ؟ میخواهیم بگوییم عااالی :) ، جلوی چشممان رژه میرود و به جداره ی ذهنمان میکوبد و ناگه کیبورد تایپ میکند : خوبم .

منبع :
برچسب ها : این چیست این ؟

روز شمار سوم _یادداشت پنجم و آ

1. میخندید چون تا حالا ندیده بود ی که حوصله ی سه بار گوش نامجو رو غیر از جمع نداره با اهنگش بزنه زیر گریه ! اما خب خبر نداشت نامچو این وسط بی تقصیره و اگه اون وسط حامد پهلان هم میزاشت این اشکا میریخت !


2.همه ی سفرا یه قصه دارن . یه نقطه ی شروع و یه پایان و اون بین شاید هزار هزارتا اتفاق بیفته . هر سفری چه بار اول چه بار آ پر از حرفه و حاشیه . اگر هم آدمی مثل من باشه که همیشه در سفر هست دیگه داستان هاش جای خود دارد . شاید یه روزی تمام سفرنامه هامو تصویری با حاشیه های قشنگش نوشتم و به چاپ رسوندم :)


3. 96 پر از اتفاقات ِ عجیب بود و هست. که یا همه ی اتفاقا رو یجا میگم یا ذره ذره . روزهای سخت ، کم نبود . همچنین روزهای قشنگ هم کافی بود واسم اما همچنان خواهان روزهای خوب ترم .


4. سه - سه روز دیگه برای من یک سفر آغاز میشه . سفری که با یک استوری شروع شد شکل گرفت و در حال اتفاق افتادنه. اونم استوری ِ حنانه . نمیدونم فاصله ی درخواست تا پذیرش چقدربود ! اما فکر میکنم کوتاه بود ... خیلی کوتاه . اونقدر که فرصت و زمان ِ هیچ چیز نبود تنها و تنها تونستم بشینم یه گوشه و نگاه کنم ، روزهایی عصبی . کلافه باشم روزهایی زانوی غم بغل بگیرم و روز هایی هم قاه قاه بخندم !



و رفتن ...


5 .مرحله ی انکار تموم شد. شک به یقین و ایمان تبدیل شد _ همه چیز خیلی مرتب پیش رفت ، ساده و غیر قابل باور برای من _ حاشیه و اتفاق در فاصله ی این 30 روز بسیار بود ، اینطور که هرروزش اتفاقی بود و تاثیری . سعی روزهای خیلی متفاوت تری رو پشت سر بزارم. اما همچنان کار ِ ثابت ِ هرروزه ی من دیدن بود و فکر ! (در گوشتون بگم که هنوز در مرحله ی انکار گیر کرده بخشی از وجودم)


6.بارز ترین ویژگی من حافظه م بوده و به خاطر سپردن همه ی ادم هایی که حتی رهگذر از زندگی من رد شدن. شاید بقیه نگران باشن اما من نه ! چون ی از قلم نمیفته توی ذهنم ! :) بیاد همگی خواهم بود .حتی انی که فکر میکنن من فراموششون که سخت در اشتباهن .شاید کمی از قصه رو در اینستاگرام گفتم .


7.کامنت ها به صورت خصوصی به دست من میرسند :)

(از لطف و محبت همه تون ممنونم )

منبع :
برچسب ها : روز شمار سوم _یادداشت پنجم و آ - روزهای ,شاید ,خیلی ,حاشیه ,اتفاق

آنگونه ام که خواب، قبولم نمیکند

زندگی "مثل ِ" خواب نیست ! بلکه قسمتی از آن، خود ِ خواب است . آنگاه بیدار میشوی که همه چیز تمام شده :)
منبع :
برچسب ها : آنگونه ام که خواب، قبولم نمیکند

روزشمار ششم_یادداشت چهارم

۱. حدود ۱۵دقیقه به دیوار سنگی با فاصله ی یک متری از ضریح تکیه داده بودم و غرولند می باهاش ، دل میدادم و اسمارو میگفتم وحاجت میگرفتم ، با صدای خواهرم به خودم اومدم ، چقدر خلوت و مرتب بود امروز همه چی ، نه ی یو هل داد نه دعوا شد نه گیس و گیس کشی بود ، فقط بعد دو دقیقه فهمیدم که من یه جای دیگه رو با ضریح اشتباه گرفتم و ضریح چند متر اونور تر بوده :/ همیشه مشکلات من بنیادین بوده ، الان مثلا با ابعاد حرم مشکل دارم، نمیگن سوتفاهم پیش بیاد و یک جوان ، مبتلا به« احساسات جریحه دار» بشه ؟(بله بیماری جدیده d:)


۲دیدن ، چیزی بهتر از عکاسی در شب ِ حرم رضا؟ تو اون حجره های سنگی سفید بشینی هی شکار کنی اون لحظه های ناب رو . هی ببینی و ببینی تا شاید سیر شی ازین همه دیدن .


۳.گم و گور شدن تو صندلیای تاریک سینما ، پیاده روی های دم غروب تا پارک ، بیدار موندنای تا صبح ، نشستن رو پله های ایوون بین گلای بابا و زیر درخت انجیر ، زیر و رو سررسید های نوشته شده ی قدیمی ، نشون کتاب ها برای خوندن ، نشستن رو تکه اجرهای دور اتیش تو باغ و شمردن ستاره ها و فکر به پرواز شاید تنها چیزایی باشه که یه جور راه فرار این روزاست و فکرای عجیب غریب ِ بی شاخ و دم .


۴.امید... امید .... دریچه ای از نور ....


منبع :
برچسب ها : روزشمار ششم_یادداشت چهارم - ضریح

روز شمار سوم _یادداشت پنجم و آ

1. میخندید چون تا حالا ندیده بود ی که حوصله ی سه بار گوش نامجو رو غیر از جمع نداره با اهنگش بزنه زیر گریه ! اما خب خبر نداشت نامچو این وسط بی تقصیره و اگه اون وسط حامد پهلان هم میزاشت این اشکا میریخت !


2.همه ی سفرا یه قصه دارن . یه نقطه ی شروع و یه پایان و اون بین شاید هزار هزارتا اتفاق بیفته . هر سفری چه بار اول چه بار آ پر از حرفه و حاشیه . اگر هم آدمی مثل من باشه که همیشه در سفر هست دیگه داستان هاش جای خود دارد . شاید یه روزی تمام سفرنامه هامو تصویری با حاشیه های قشنگش نوشتم و به چاپ رسوندم :)


3. 96 پر از اتفاقات ِ عجیب بود و هست. که یا همه ی اتفاقا رو یجا میگم یا ذره ذره . روزهای سخت ، کم نبود . همچنین روزهای قشنگ هم کافی بود واسم اما همچنان خواهان روزهای خوب ترم .


4. سه - سه روز دیگه برای من یک سفر آغاز میشه . سفری که با یک استوری شروع شد شکل گرفت و در حال اتفاق افتادنه. اونم استوری ِ حنانه . نمیدونم فاصله ی درخواست تا پذیرش چقدربود ! اما فکر میکنم کوتاه بود ... خیلی کوتاه . اونقدر که فرصت و زمان ِ هیچ چیز نبود تنها و تنها تونستم بشینم یه گوشه و نگاه کنم ، روزهایی عصبی . کلافه باشم روزهایی زانوی غم بغل بگیرم و روز هایی هم قاه قاه بخندم !



و رفتن ...


5 .مرحله ی انکار تموم شد. شک به یقین و ایمان تبدیل شد _ همه چیز خیلی مرتب پیش رفت ، ساده و غیر قابل باور برای من _ حاشیه و اتفاق در فاصله ی این 30 روز بسیار بود ، اینطور که هرروزش اتفاقی بود و تاثیری . سعی روزهای خیلی متفاوت تری رو پشت سر بزارم. اما همچنان کار ِ ثابت ِ هرروزه ی من دیدن بود و فکر ! (در گوشتون بگم که هنوز در مرحله ی انکار گیر کرده بخشی از وجودم)


6.بارز ترین ویژگی من حافظه م بوده و به خاطر سپردن همه ی ادم هایی که حتی رهگذر از زندگی من رد شدن. شاید بقیه نگران باشن اما من نه ! چون ی از قلم نمیفته توی ذهنم ! :) بیاد همگی خواهم بود .حتی انی که فکر میکنن من فراموششون که سخت در اشتباهن .شاید کمی از قصه رو در ایسنتاگرام گفتم .


7.کامنت ها به صورت خصوصی به دست من میرسند :)

(از لطف و محبت همه تون ممنونم )

منبع :
برچسب ها : روز شمار سوم _یادداشت پنجم و آ - روزهای ,شاید ,خیلی ,حاشیه ,اتفاق

روزشمار ششم_یادداشت چهارم

۱. حدود ۱۵دقیقه به دیوار سنگی با فاصله ی یک متری از ضریح تکیه داده بودم و غرولند می باهاش ، دل میدادم و اسمارو میگفتم وحاجت میگرفتم ، با صدای خواهرم به خودم اومدم ، چقدر خلوت و مرتب بود امروز همه چی ، نه ی یو هل داد نه دعوا شد نه گیس و گیس کشی بود ، فقط بعد دو دقیقه فهمیدم که من یه جای دیگه رو با ضریح اشتباه گرفتم و ضریح چند متر اونور تر بوده :/ همیشه مشکلات من بنیادین بوده ، الان مثلا با ابعاد حرم مشکل دارم، نمیگن سوتفاهم پیش بیاد و یک جوان ، مبتلا به« احساسات جریحه دار» بشه ؟(بله بیماری جدیده d:)


۲دیدن ، چیزی بهتر از عکاسی در شب ِ حرم رضا؟ تو اون حجره های سنگی سفید بشینی هی شکار کنی اونع لحظه های ناب رو . هی ببینیو ببینی تا شاید سیر شی ازین همه دیدن .


۳.گم و گور شدن تو صندلیای تاریک سینما ، پیاده روی های دم غروب تا پارک ، بیدار موندنای تا صبح ، نشستن رو پله های ایوون بین گلای بابا و زیر درخت انجیر ، زیر و رو سررسید های نوشته شده ی قدیمی ، نشون کتاب ها برای خوندن ، نشستن رو تکه اجرهای دور اتیش تو باغ و شمردن ستاره ها و فکر به پرواز شاید تنها چیزایی باشه که یه جور راه فرار این روزاست و فکرای عجیب غریب ِ بی شاخ و دم .


۴.امید... امید .... دریچه ای از نور ....


منبع :
برچسب ها : روزشمار ششم_یادداشت چهارم - ضریح

هرجا چراغی روشنه از ترس تنها موندنه

تمام ی که تا صبح به تنهایی بیدار بودم و بیدارم و همینطوری میکوبم رو کیبورد لپتاپم یا رو کاغذ یه چیزایی رو آنالیز میکنم و به دفترچه منتقل میکنم تو دلم آرزو میکنم که کاش یه آدم بیدار وجود داشته باشه روی این کره زمین که من وسط شلوغیای این شبهای روشن همه چیزو ول کنم و وسط این همه کاغذ ، کف اتاق ، دراز بکشم و باهاش حرف بزنم و از خنده دلم درد بگیره ...

منبع :
برچسب ها : هرجا چراغی روشنه از ترس تنها موندنه - میکنم

این شب هآ

وقتی از پروژه حرف میزنیم دقیقا از چه حرف میزنیم ؟؟


قال نگین :


همین روز و شبا، همین خوابو بیداریا، همین اخم و لبخندا و شدن ها و نشدن هاست که میماند.

البته منم میتونم بعد از خواب موندن و جا موندن از قطار بمونم :| - و حتی که نمره ی یه درس چارواحدی هم میمونه ، حتی تر زخمی که رو صورت خیلیا میندازم بعد خلاصی از این پروژه هم میمونه d:


+از صبر تمامی انی که به خون م تشنه اند کمال تشکر را دارم و از تمامی قرار هایی که کنسل شد و کارهایی که نیمه رها شد نیز عذرخواه هستم :))

+ مانا باشید :))

منبع :
برچسب ها : این شب هآ - همین

یک معرفی ِ خوب

امروز سومین دورهمی رویداد خلاق تهران بود و منم طبق معمول دو رویداد قبلی وضعیتم یه طوری شد که نتونستم برم ( اصن نگم که روز قبل بلیط برگشتم به سمت خونه بود اما خواب موندم و اجبارا امروز برگشتم).
از اولین رویدادی که برگزار شد و در جریانش بودم میخواستم بیام و شما رو دعوت کنم به خلاقیت به زود بیدار شدن ، لبخند زدن و خوردن نوشیدنی و صبحونه ی خوشمزه و دورهمی دوستانه که خب قاعدتا امروز این کار رو انجام دادم d:
بله دوستان شما رو دعوت میکنم به یک صبح ِ خلاق و پر از لبخند در ا ین هر ماه میلادی. باشد که ببینیمتون اونجا :)

ادرس تلگرام :https://t.me/cm_tehran

آدرس اینستاگرام:cm_tehran

آّدرس وبسایت : http://www.creativemornings.ir/

و خب جواب سوالاتتون رو میتونید از سایت، کانال تلگرام و یا اینستاگرام این رویداد قشنگ بگیرید . یا همینجا بپرسید حتا :)))





منبع :
برچسب ها : یک معرفی ِ خوب - رویداد

اهم موارد اخیییر

1. 60 ساعت از خلاصی من میگذره - در واقع 60 ساعته من پروژه رو تحویل دادم و 46 ساعت هم هست که این اتاق رو که به صورت وحشتناکی با خاک ی ان شده بود مرتب و مشاهدات حاکی ست که به طور معجزه آسایی همه ی وسایلم تو کمد ها کشو ها و هر سوراخ سمبه ای که بود جا گرفت .بنده این اتفاق رو به فال نیک میگیرم !



2. برای بار سوم و این بار با 7 روزتاخیر تولد نیمه سیب سقراطی مون رو تبریک میگم . یبار حضورا ،یبار شفاها و این بار کتبا


3. همیشه کتاب بخش جدا ناشدنی زندگی من بوده . شاید همه چیز از اوا یازده سالگی شروع شد یا شاید هم هفت سالگی و سوال مامان که سر کلاس از همه درباره شغل اینده شون پرسید . بعدشم تو زن انشا و پیشنهادای تقویتی معلم ادبیات که کتابای صادق هدایت بود و مامانی که از کتابای خونده ش تو دوران جووونی و نوجوونی ش برام تعریف میکرد اوج گرفت . هر چی بود امروز با دعوت هولدن نشستم پای کتابخونه م - روزگاری ارزووم داشتن یه کتابخونه ی شخصی و بزرگ بود و امروز میبینم این کتاب خونه دیگه کم کم فضای خالی ای براش نمونده و باید به فکر یه کتابخونه بزرگ تر باشم- پس هیچ چیزی از ما دور نیست انگاری .

روز تولدم همیشه بهوونه ای بوده که یه عالمه کتاب های خوب هدیه بگیرم و دونه دونه از لیست یدم خط بخورن . این شده برای همه یه بازی - که آمار لیست ید منو داشته باشن و جمع شن و چندتایی یه بسته ی سنگین از کتابهایی که بار ها رفتم برای دیدنشون و ن یدم رو پر از دست نوشته های سانسوری و غیر سانسوری با هر خط و ادبیاتی ن و هربار طی عملیات های سو رایزی جالب بدنشون بهم. و اما خودم! کتاب در هر لحظه برام تسکین بوده . تو لبخند ها تو غم ها تو شادی ها ، هدیه دادن یدونه کتاب به خودم شده یه عادت قشنگ که ارومم میکنه .

اما اولین هدیه کت خودم به خودم تو سالایی بود که فکر می خیلی بزرگم ! در حالی که شاید 11 یا 12 سالم بود :)

این دست خط ها هرکدوم یه روایته .از یادداشت های خنده دار و سانسوری بچه های مدرسه و وبلاگی و غیر وبلاگی یا جمله های ساده ی مامان و تبریک تولدش و هر دست خط و نوشته ی رسمی و غیر رسمی که همه شون میشه گفت سراسر محبتن .


و نوشته های بسیارِدیگری درگوشه وکنار جزوات و دفتر ها وکتاب های تقدیمی :)


5. انقد تو خاطرات غرق شدم که اصلا یادم رفت قرار بود تا شماره ی 10 چی بنویسم :)

منبع :
برچسب ها : اهم موارد اخیییر - کتاب ,نوشته ,سانسوری ,هدیه ,کتابخونه ,بوده

شبهای روشن (2)

1.شبهایی که فرداش مسافرم بهترین ِ شباست ازون جهت که تا دم صبح خیال پردازی میکنم و کلمه ها جداره ی کلمو منفجر میکنن . و نمیدونم باید از کجا بگم چی بگم و چطوری بگم .

2. شب ها - شبهای روشن - شبهایی که رسمش دلتنگی ِ - برنامه ی امشب ؟ دلتنگی برای سازدهنی ِ قرمزی که بابا تو 6 سالگی برام یده بود و الان نمیدونم کجاست ...

3. نیومده دارم میرم -چمدونمو هنوز نبستم - اخه چمدون ِ یه سفر چند هفته ای رو خیلی باید با دقت بست و این داره منو نگران میکنه با گذشت هر ساعت - این نیومده رفتنا عادت همیشمه اما هر بار به جای این که برام عادی تر بشه دل کندن ؛ سخت تر میشه -

4. این شماره چهار طلسم شده - بهش میرسم و دیگه همه چی محو میشه و از یادم میره .



+ممنون بخاطر محبت همه ی دوستانی که خاموش و روشن خصوصی و عمومی به من اظهار لطف دارن و مدام حالمو میپرسن و یا اینجا کامنت میزارن :) و شرمنده م برای اینکه انقدر خاموشانه به وبلاگاتون سرک میکشم :)

منبع :
برچسب ها : شبهای روشن (2) - روشن ,شبهای روشن

چند یادداشت نه چندان کوتاه

1.تا حالا به ری اکشن های خودتون تو موقعیت های حساس فکر کردید؟؟، خب من اگه از آ ین دستاوردم بگم این بود : درحالی که خاستگارا دیر و من داشتم از استرس به هلاکت میرسیدم و لباسی تنم بود که پاییزه بود نه بهاره ی نزدیک به تابستون در نتیجه همینطور عرق میریختم تو اتاقی که هیچ خنک کننده ای جز پنجره ها نبود ، در همین حین از شدت استرس خوابم گرفت و چون ی تو اتاق نبود بگه ترخدا نخواب یه آهنگ بسیار دانداران دان گذاشتم و شروع ب راه رفتن ، و حالا که هر وقت از بین اهن گوشیم میرسم به این موزیک دانداران دان فقط دلم میخواد لگاز خنده بمیرم !!چطور تو اون موقعیت ادم این ع العمارو از خودش به نمایش میزاره ؟صدالبته که مشاهدات حآکی از آن است که ع العمل بنده دراغلب مواقع از جمله عصبانیت ، استرس، ناراحتی، گریه، و چند چیز دیگر خواب اسو ت خواااااب !! و این اتفاق بزرگ رو به خودم و بدنم تبریک میگم. شما ری اکشن هاتون چطوریه؟ :)))


2. روزای خاصیه - قرار ها ، اتفاق ها ، مسیر ها و گذر های خاص تر


3. فقط معجزه ی خداست وقتی که مپ گوشی کار نمیکنه و مسیر رو نمیدونی و بندازی تو وجی خلیج فارس و مث نصب این برنامه ها که میزنن بعدی بعدی بعدی ، همینطور بری مستقیم و ببینی سر از مقصد موردنظر در آوردی :))) !


4. لحظاتیه که نیت میکنی بری یه بستنی شکلاتی بزنی تو یه مکان بخصوص اما سر از مارکت در میاریو کوچه پس کوچه ها و خاطرات ....


5. همیشه از مترو بدم میومد و استفاده نمی ! اما مدتیه که مجبورم استفاده کنم - بعد از ظهرا که دارم برمیگردم ، خط تجریش اینطوریه که در وا میشه و یه موج آدم ؟ میریزن تو !( این در ح یه که مترو تا ه پره ) اون ته هم انگار ضریحی چیزیه که فقط فشار میدن بیان اون سمتی ! . اگر پشتت به در بود قطعا تو بهشتی اما وای به حال روزی که اونجا نبودی از چار جهت گوشت میخوره بهت و انواع درجات ِ حرارت ِ بدنی ! فقط باید داد بزنی الهی العففففو ! همین موقعاست که یکی اون وسط داره وول میخوره - خانووومای عزیییزززز خانوممم جوراب نانو دارم 10 تا 5 تمن - شاااال شالل دارم 10 تمن ، خاانومم کارتخون م دارم پول نقد نداشتیااا :|

منبع :
برچسب ها : چند یادداشت نه چندان کوتاه - بعدی بعدی

این و آن

برچسب ها : این و آن

روز شمار هفدهم_یادداشت اول

۱. من از دیدن آدم ها سیر نمیشوم . از آن هایی َ م که خوراکم دیدن است .اتفاقا در حرفه ی دیزاین چندین نوع دیدن وجود دارد :

مشاهده| observation| : توجه به و سنتز چیزهایی جالب توجه یا الهام بخش که به راحتی میتوانستند مورد بی توجهی واقع شوند .

بازرسی|inspection| : تمرکز بر ریز ترین جزییات و پالایش آنها

ادراک |perception| : وجه انسانی مشاهده که ترکیبی از توجه و همدلی است

بینش|vision| : نوع غیر واقعی دیدن توانایی دیدم در ورای زمینه ی کنونی و به شکل ملموس دریافتن اینده های بالقوه.

پس قطعا آن آدم خُله ی توی شهر که همه ی این نوع دیدن هارا توی نگاهش دارد ، نه گشت ارشاد است نه پلیس امنیت ، بلکه منم _ خوره ی دیدن وقضاوت ن .

۲. هر خانمی که توی مترو پوست سفید و شفاف ونگاه مهربان و خسته اش توی یک روسری رنگ روشن گیره دار جای گرفته من را یاد مادر می اندازد، دل تنگی هم ویروس بدیست ، مارا میکشد اما خودش نمیمیرد.

۳. هفده روز گذشت _روز پایانی کلاس ها .

۴.از متروی خالی یا خلوت هراس دارم


منبع :
برچسب ها : روز شمار هفدهم_یادداشت اول - دیدن

روز شمار سیزدهم_ یادداشت دوم

1. از اون سالی که من وارد خفن دیزاین ( طراحی صنعتی ) شدم نه تنها از دست کنکور و این داستان هاش خلاص نشدم بلکه هر ساله دارم پا به پای داوطلبان ، نکات کنکور و آزمون عملی و چه کت بخونیم و چه کاری رو مرور میکنم - هر سال همین موقع ها ، زودتر یا دیرتر تا شهریور من دارم به خواهر برادرا و اقوام ِ دانش آموزای مامان یا دختر ِ مامانِ فلانی یا پسر عموی دوست ِ دختر ی بهمانی مشاوره میدم . بااینکه رتبه ی کنکور خودم بد نبود فکر میکنم اگه الان دوباره کنکور بدم رتبه ی یک رو میارم با این اوصاف و درصد های خفنی رو ثبت م در سازمان سنجش و گینس !!کم مونده بشینم کتاب هارو هم خلاصه کنم واسه این داوطلبان ِ هیچی ندون و لقمه ی آماده بخواه ِ این رشته و بگم اینارو بخون شما قبولی فقط دست از سر من وردار !


2. فردا ، آغاز اولین تجربه ی عکاسی ِ مدلینگ


3.حافظا ! می خور و رندی کن و خوش باش ولی ....


4.هیچ

منبع :
برچسب ها : روز شمار سیزدهم_ یادداشت دوم - کنکور

روز شمار نهم _ یادداشت سوم

1. ما به این صورت صبحهای میریم کوه : ۴صبح بیدار باش ،۴/۳۰ میزنیم بیرون و ۵ میرسیم و میریم بالا ، ۸ سر قله ایم و جیگر سیخ میکشیم ، املت و چایی رو میزنیم بر بدن و ع امونو میگیریم و تا حد مرگ میخندیم و همه روبیدار میکنیم ، میایم پایین و تا ۹-۹/۳۰ میرسیم خونه، اونوقت میخو م تاااااا روز بعد هیچ یم نمیتونه بیدارمون کنه . این چنین بود ما بار دیگر ثابت کردیم خواب جزو لاینفک زندگیه.

2.ما تو دنیایی زندگی میکنیم، عذاب میکشیم یا احساس خوشبختی میکنیم که خودمون سازنده ی اون بودیم .

3.تازه دارم طعم واقعی تابستون رو میچشم

4. اگر در حقیقت ِ دنیای ِ الانتون معلق و بلاتکلیف و با اندکی غم امیخته اید شاید پیشنهاد : the space between us 2017 بد نباشه. هر چند من اعتقاد دارم مطلوب بودن یا نبودن یک کاملا سلیقه ایه و به ح و وضعیت هر فرد در اون زمان بستگی داره .و شاید این خاصیت های تخیلی باشه که بتونه حداقل ذهن من یکیو بعد از یک پیچش و چالش نه چندان طولانی ریست فکتوری ه از اون چه مشغولش کرده. و اما نمره ی من از 10 به این 7 می باشد .

5.دریافت _ بشنویم :)


برچسب ها : روز شمار نهم _ یادداشت سوم
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.263 seconds
RSS