من؟ گریه؟ رد اشک که بر پلکِ...؟ هیچ وقت!

یک آدم موجّه عاقل که هیچ وقت...!

! مریضی ام شب سردی شروع شد
از یک خیالبافی باطل که هیچ وقت ...

از فکر حرف و خنده ی روزی هزار بار ...
تا طرح بی نهایت رایتل که هیچ وقت ...

از سرچ اسم و ع و نشانی و ... هیچ چیز!
لعنت به این نفهمی گوگل که هیچ وقت ...

(پیدا نمی کنم وسط جمعیت تو را
این ع دسته جمعی بی خاصیت، تو را_
گم کرده در میان خودش، نه، تو نیستی
لعنت به هر تشابه اسمی! فقط تو را ...)

نشست و دست به پیشانی ام گذاشت:
"یک کِیس ناامید خل و چل که هیچ وقت ..."

(پیشانی ات بلند، پریشانی ات بلند
آوازهای مست خیابانی ات بلند
بالا بلند عشوه گر نقش باز من!
دنباله دار ِ قسمت پایانی ات بلند!
راهی که تا همیشه به آن فکر می کنم...
دیوارهای خانه ی سیمانی ات بلند
در ع هفت سالگی ات غرق می شوم
رویای روزهای دبستانی ات بلند...
خوابم نمی برد که تو را آرزو کنم
شب مثل خواب های زمستانی ات بلند)

خمیده تر شد و نبض مرا گرفت
خون بود، خون، خلاصه ی یک دل که هیچ وقت ...
___
در دفترم نشسته و فریاد می زند
یک شعر عاشقانه ی "ناقص" که هیچ وقت
"کامل" نشد.