گرچه سیاه بود و همیشه واژه ی تلخ 

شوم بودن را با خود همراه داشت

اما دلش پر از عشق و محبت بود ،

روی درخت بلند پیر نشسته بود 

و به پیرزن فکر می کرد که با وجود

این سیاهی ،هر روز لبه پنجره 

براش دون می پاشید(پیر زن هر روز

کمی غذا لبه پنجره می ریخت،

اون منطقه گنجشک و کبوت. نداشت 

و این کلاغ بود که لبه پنجره می رفت ،

پیرزن اولش تعجب کرد ولی بعد 

کم کم با کلاغ دوست شد و هر روز 

کمی غذا پشت پنجره می ریخت)

تو فکر پیرزن بود که چشمش به ...

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]