جستجو ها
پیش از نقطه تومان دیدن خیابان بهتر دیدن برای بهتر گزارش کارآموزی در مکانیکی مبانی نظری و پیشینه تحقیق درباره توانمندسازی همراه با تحقیقات داخلی و خارجی همره واژه کلید واژه حسین حدنصاب و تراز قبولی دعوت به مصاحبه آزمون ی ی نفت 96 جزایر امارات برنامه نامه مداحی بنی فاطمه کربلا این دله تنگم تحلیل ومنفعت موبایل اذرفون روزتو بساز aryana معاون آموزش وپرورش آموزش پرورش را نمی توان همچون گذشته اداره کرد داخلی طراحی خانه تصاویر جدیدترین طراحی داخلی داخلی خانه جدیدترین طراحی خانهجدیدترین طراحی داخلی خانهجدیدترین جدیدترین طراحی داخلی خ اعتقاد توحید حدیث معصوم قلعه معصوم منصوب معصوم نیشابوری حدیث نیشابوری معصوم منصوب چگونه مبلغ مهم ترین رویداد عالم بشریت غدیر باشم عطر ادکلن دیور هیپنوتیک پویزن سنشوال dior hypnotic poison eau sensuelle بی رحمی دنیا هیچ وقت فکرشو نمی استقلال قهرمانی دوره باشگاه های قهرمان دوره قهرمانی مقام سومی به دلقکت بخند عزیزم آهنگ کردی فایق قرچی قصب لیسی انسان شرایط جامعه اصلاح رعایت سازد ghuhggfy زمستان آنفولانزا شوند بیماری شمال زمستان بدتر افزار زیبا توان زندگی زیباست آهنگ اول سریال قدیمی عزدین قسام فلسطین از جامعه شناسان خو ده تا مجازی های بی خواب شده بهترین دعاها در روز عرفه ی که موجب آمرزش گناهان در این روز است بیوگرافی حمید احمدی خواننده قشقایی سند حدیث ان کنت تعمل بما امرناک و تنهی عما زجرناک عنه فانت من شیعتنا والا فلا دوای دردم تویی من دورت بگردم عزیز جونم میخوام عاشقت بمونم کلیپ pa600 استفاده نانویی برابر کودهای جدید طرفدار کودهای شیمیایی اهنگ nf به نامcan you hold me html مورخ 95 9 19 شهرستان هرسین بیس پونی انسانی vodafone germany کیفیت کیفیت صنعتی کالباس آهنگ پریزاد بهادری جدید بنیامین آهنگ بنیامین بهادری آهنگ جدید جدید بنیامین جدید بنیامین بهادری م عین تلگرام این ذلت است یا عزت تمرکز افزایش تمرکز برای افزایش تمرین برای برای افزایش تمرکز فایل اندروید قابلیت برنامه هوشمند منیجیر منیجیر هوشمند هوشمند اندروید مرورگر اختصاصی منیجیر ه دعای ندبه با سخنرانی حجت السلام سید مرتضی حسینی در مسجد برگزار شد version دوستم من سایت من اگر جای شما بودم یقه خودم را در هیئت ت می بیماری گردد مشاهده ضایعه گندید بروز درمان موضعی کنترل بیماری برای تشخیص قسمت شاخی بروز بیماری تولید برق از گرمای زاید تمام متهمان پرونده ثامن الحجج با وثیقه گالری ع مدل تزئین هندوانه شب یلدا بسیار زیبا و خوشگل پیام تبریک اولین روز مدرسه رفتن فرزند چگونه یک ملت نابود می شود درمیان بوته رستوران غذاهای نهنگ آبشار آدرس ش ز آدرس کیش رستوران نهنگ نهنگ سفید رستوران ش ز ش ز آبشار رستوران ش ز آبشار رستوران انواع غذاهای موندو دپورتیوو بارسلونا از ید ژان میشل سری منصرف شد رابطه ا یر جوانی با پوست الاغ دوره تربیت سوار بر اتوبوسی که از تو دورم کرد سوق و میدان معامله کوپنهایم از غازی عینتاب jquery چیست نمونه سوالات با wh_question رسانی خدمت ز له مردم خدمت رسانی مردم ز له روابط عمومی http سایت زبان زباله ریختن زباله نانو تکنولوژی چگونه میتوان با سونگ ایل گوک پیام داد void main void نمایندگی گوسونیک در مازندران چالش نو لایک نکنیاگه برام ابلاغ ساعت کاری آزاد در ماه رمضان تهران حیوانات خانگی ساعت عشقم ساعت بدون سرنگونی جنگنده روسیه در و کشته شدن خلبان آن aquarium screensaver free full version آمادگی دارم بیاییم آن کاخ نشینان را از کاخ پیاده کنیم محمد مقام ووشو عشق نهان ه perfume atomizer neo bloger مهراب مرام نیمکت سی دی دریافت کلید شهر وجودی دژاکام html ابوالفضل زهراست حضرت زهراست آهنگ احمد رحیم ثانیه سرعت حساب ساعت شتاب استفاده حساب کنید مقدار جابجایی بدست آورید مربع ثانیه شتاب متوسط ریشه ترس های کودکی عطر ادکلن ارمنگیلدو زگنا زد زگنا شانگهای ermenegildo zegna z zegna shanghai رابطه وگناه مله باسم الکربلای ها عباس اجیتک عفت ایتام قهوه توجیهی تولید توجیهی تولید مربا خوری قاشق مربا حسین الهی قمشه ای این بار به روز رسانی جدید برای رفع مشکل بلوتوثی اس ۸ سامسونگ
برترین ها


me and nothing else

روزمره ولم کن

امروز هم با ب رفتیم بیرون. ولی نه برای گشت و گذار. هر چند که بازم راهمون به میدون معلم افتاد و بچه یه کمی بازی کرد. یه ذره هم در مورد برگ درختا بهش توضیح دادم و درخت انار و انجیر رو نشونش دادم. از کنار یه باغ خیلی بزرگ رد شدیم که برگهاش از دیوار زده بود بیرون و بهش نشون دادم. البته اونم با بی میلی نگاه میکرد. حتی داستان امیل و کارآگاهان رو تا فصل ششم براش خوندم و اونم واقعا با بی میلی گوش داد و بعدش هم خسته شد و رفت. امروز مدرسه نرفت. مریض بود ولی الان حالش بهتره.

رفته بودیم ماهی ب یم که دیدیم ماهی یخ زده رو داره به قیمت ماهی تازه میده. ما هم ن یدیم. ولی دیروز دی جون یه کمی گوشت یده بود که روش نوشته شده بود قلوه گاه. دی جون هم فکر کرده بود که این قلوه است. یده بود. الان که باز دیدم نه این کمی گوشت پشت گوساله است و اصلا قلوه نیست. قلوه گرونه. ولی این نوشته بود قلوه گاه. نه قلوه. خلاصه که با همونا ساعت یک بعدازظهر قرمه سبزی پختم که فکر نکنم درست بشه. اقلا تا زمانی که باربار از مدرسه بیاد نخواهد پخت. مگر این که وایسیم تا دی جون بیاد و بخوریم. البته تو زودپز گذاشتم ولی باز هم فکر نکنم درست بشه. زیرش رو هم زیاد که هیچ فایده ای نداره جز فش فش و گند زدن به کل خونه زندگی و کثیف خونه قشنگم.

خونه مون رو خیلی دوست دارم. وقعا راحت و بزرگه. برای پیدا هر چیزی لازم نیست هی همه چیز رو بیاری بیرون و دوباره برگردونی سر جاش. کمدها تقریبا خالین و هیچی توشون نیست. از بس که بزرگن و مام واقعا دیگه خونه ت ی کردیم و هر چی رو نمیخواستیم و لازم نداشتیم و سالها بود دست بهشون نزده بودیم انداختیم رفت. اونقدر وسیله به مردم دادیم که هر جا میرم یه چیزایی رو تو خونه مردم میبینم. 

الان باید پیاده برم دنبال باربار. ماشین رو دی جون برده. حوصله ندارم و اصلا هم از دور کمر و م خبر ندارم که چاق تر شدم یا نه. دیروز که اونقدر پیاده رفتیم داشتم میمردم. خیلی زیاد پیاده روی کردیم با ب .

همسایه مون واقعا دیگه هیچ ص ازشون در نمیاد. نمیدونم چی شده. یعنی دعاها مون جواب داده یا چیزی تو فکرشونه ... نمیدونم این پول آب لعنتی رو چکار کنیم. هنوز که برامون صورتحساب جدیدی نیومده. نمیدونم چی میشه. هر وقت اسم پول آب میاد دی جون دچار تشنج میشه چون دقیقا خودش با این آدم بی معرفت و بی منطق طرفه و اینم که هیچی سرش نمیشه و هر چی میشه میگه برو شکایت کن. نمیشه که این جوری. عجب آدمایی پیدا میشن به خدا. خدایا فعلا که آرامش برقراره. خودت یه کاری که این سر و صداش بخوابه  ما رو اذیت نکنه. پول آبش رو هم خودش بده دیگه به ما کاری نداشته باشه. کاش کنتورمون جدا بود. از بس که کارمون گره خورده کاریش هم نمیشه کرد. یعنی ما برای این که از دست این خلاص بشیم باید سه میلیون تومن پول بدیم. خیلی زیاده. من حاضر بودم طلا بفروشم و پول آب و فاضلاب رو بدم ولی دیگه این زیادی خوش به حالش میشد. مفتی مفتی کنتورهاش جدا بشه و خودش هم یه قرون تقبل نکنه. انصاف نیست. خیلی و ه. پول کنتور گاز رو هم به قبلی مون نداده. به پول اون موقع چهارصد هزار تومن بوده. هی نمیخوام این مسایل رو یادم بیارم و خودم رو اذیت کنم. ولی هر بار که میرم تو دستشویی ایرانی مون این چیزا یادم میفته. چون اون جا رو سرامیکا رو عوض نکردیم و تنها جاییه که هنوز بوی این مسایل بوگندو رو میده. همه جا رو تغییر دادیم و رو خوشگل کردیم فقط اون قسمت مونده. خیلی سخت بود عوض ش و خیلی هزینه میخواست. برای همین دیگه کاریش نداشتیم و حالا باید هی حرص بخوریم. 

من نمیدونم این آدما چرا این قدر بد سلیقه اند. این سرامیکای ما قبلا نارنجی خیلی تند و بدرنگ بود و واقعا آدم میومد تو خونه حالش به هم میخورد. بعد به هر کی نشون میدادیم میگفت عه چرا این که خیلی خوشگله. حتی اون روز همکارم اومده بود خونه مون میگفت چرا عوض کردین من نارنجی خیلی دوست دارم. برو بمیر بابا با این سلیقه ات. خنگا.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : روزمره ولم کن - خیلی ,خونه ,قلوه ,نمیدونم ,واقعا ,میشه ,نارنجی خیلی ,واقعا دیگه ,دوست دارم ,خیلی دوست ,نکنم درست

خلاصه وقایع

این روزا زیاد حوصله وبلاگ نویسی ندارم. نمیدونم چرا. واقعا حس آدم یه وقتایی میاد و یه وقتایی نمیاد. کاریش هم نمیشه کرد. فقط محض ثبت در تاریخ میخوام چند تا نکته رو بنویسم که یادم نره:

م اینا فردا نه پسفردا دارن میان دیدنمون. دی جون هم اصلا خوشحال نشد. تازه میفهمم که دی جون فوق العاده از رفتارهای بدون دلیل و منطق این یارو همسایه بالایی میترسه و وحشت داره. یعنی میشینه برای خودش تخیل میکنه و کار و بارش رو رها میکنه. دیروز از جیب من پول افتاده بود رو زمین تو پارکینگ. این مردک پیدا کرد و گذاشت زیر آجرهای تو پارکینگ. من و بچه ها نمیدونم کجا بودیم اصلا یادم نمیاد و دیدم دی جون تو خونه تنها بوده و این مرده هم بالا تو خونه خوودش تنها بوده. ظاهرا مرده یه قوی مصرف کرده بوده و داشته فریاد میزده و برای خودش عربده میکشیده. دی جون میگفت الا و بلا چون ما پول مون افتاده رو زمین این ناراحت شده و حالا داره بهمون میده. میگم عزیز من چه ربطی داره آخه این حرف خیلی مس ه است. هی ازم میپرسید تو ساعت چند پول رو انداختی رو زمین؟ میگم دی جون من اگر میدونستم پولم رو زمین افتاده که برش میداشتم دیگه ساعت نگاه نمی . خلاصه داستانی داریم. بچه میره هی میگه زود بیا و زیاد معطل نکن. آب باز میکنیم میگه ببندین. خلاصه که از لحاظ آرامش روانی خیلی در مضیقه ایم. ولی آسایش خوبی داریم و زندگی مون از لحاظ امکانات دقیقا همون چیزیه که یه عمر آرزوش رو داشتم. خیلی راحتم. فقط ایشالله این مشکل مردک همسایه مون هم حل بشه ... اتفاقا اون جوری هم که فکر میکردیم بی چیزی و بی پول نیستن. باغ و زمین شالی کاری دارن. پس وضعشون اصلا بد نیست. ایشالله بهتر هم میشه و از این جا میرن. خدایا خودت این کار رو واسه مون . حالا م اینا هم که بیان این هی میخواد بگه که آب باز نکنین. از حالا داره برنامه مسافرت درون استانی میچینه که زیاد خونه نباشیم. وای خدایا. کمک کن.

ورزش رو خیلی فراموش کرده بودم و علتش هم وبگردی بیش از حد بود و کارای خونه. به هر حال زیاد نمیذارم خونه کثیف بشه. تازه بعضی وقتا وبگردی هم نمیکنم. ولی بشینم پاش دیگه دنیا رو فراموش میکنم.

از تمام حرکتهای ورزشی ای که تو کلاس پیلاتسم انجام میدادم توی یه پیج رژیم پنج به دو پیدا . خوبه البته به شرطی که انجام بدیم. چون من یادم میره. اگر سر ساعت و روز مشخص نرم باشگاه همه چی رو فراموش میکنم.

بدنم تغییرات زیادی نشون میده. یکی این که آب بدنم به شدت داره دفع میشه. یعنی روزی هزار بار دستشویی میرم. توی دو ساعت پنج شش بار میرم. خیلی اذیت میشم. اصلا هم آب نمیخورم. دیگه اگر از تشنگی به حال مرگ بیفتم یه ذره آب میخورم اونم با ترس و لرز. چون واقعا دیگه دارم زیاد دستشویی میرم.

یکی دیگه هم این که گرسنه ام میشه و غذا میخورم ولی اگر فقط یک قاشق بیشتر از یه مقدار مشخصی غذا بخورم یعنی اونقدر مریض میشم که به ح غش و ضعف میفتم و تپش قلب شدید میگیرم و ح تهوع شدیدی پیدا میکنم.آ شبا گرسنه ام میشه. نمیدونم چکار کنم. بخورم؟ نخورم؟ الان از شدت گرسنگی رگ های گردنم درد میکنه. نمیدونم خوردن به صلاح هست یا نه. ب که دو سه قاشق غذا خوردم. از بخت بد مسواک هم زده بودم که دیگه بعد از اون دو قاشق غذا مسواک هم نزدم. فکر کنم آ این رژیم یه دونه دندون برام نمونه.

امروز رفته بودیم بازدید یه مدرسه نمونه تی خیلی باحال. ولی همکارام اونقدر بهشون گیر دادن و یکی به دو که من خودم شرمنده شده بودم. به لحاظ انسانی کار درستی نیست در اصل، ولی باید کار به درستی انجام بشه. اگر نه که پس ما واسه چی داریم میریم بازدید. دیگه اگر شل بگیریم ازمون حساب نمیبرن و هر ی کار خودش رو میکنه و بی برنامه میشه. یعنی مدیره با اون طول و عرض و ارتفاعش چنان دست به میشد جلوی این همکار چهل کیلویی من که خودم شرمنده شده بودم. منم که کلا دست به شرمندگیم خوبه و زود از هر چیزی شرمنده میشم. دارم تمرین میکنم که کمتر بگم ببخشید و دست شما درد نکنه و خیلی مزاحمتون شدیم و ایشالله جبران کنیم و از این جور مس بازیا.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : خلاصه وقایع - خیلی ,زیاد ,میشه ,خونه ,میکنم ,ساعت ,میشه یعنی ,دستشویی میرم ,خودم شرمنده ,فراموش میکنم ,حالا داره

ب و من مریض شدیم

امروز چنان حالم بد بود که هنوزم خوب نشدم. ازبس فکر که نهار چی درست کنم آ ش هیچی به ذهنم نرسید. ب رو هم برده بودم بیرون و هی داشتم فکر می که چی درست کنم. خلاصه بیرون که بودم دی جون زنگ زد که ناهار چیه؟ گفت چی بگم پس مجبورم همون گوشت چرخ کرده رو بذارم تو ماکروفر و با برنج بخوریم. اومدم خونه و گوشت رو که گذاشتم گفتم پیاز و سیب زمینی هم بذارم و یه ذره بهش برسم که بهتر دربیاد. خلاصه روغن زیتون هم اضافه و یه غذای عالی دراومد. آقا مادرشوهره هم اومد خونه مون و خلاصه دورهمی یه غذای عالی چسبید و یه چیز عالی و بی نظیری شد. از بخت بد مادرشوهره غذاش رو زیاد نپسندید یا نخورد و تعارف کرد یا هر چی بود غذاش رو من خوردم و به حال غش افتادم. بعدش بلافاصله بعد از غذا ب گفت بیا بریم بیرون من تمرین تیرکمون بازی کنم. هر چی گفتم داداش من الان غذا خوردم حالم بده و حتما باید بخوابم گوش نکرد و منم گفتم باشه عیب نداره. با این که ظهرش بیرون رفته بودیم ولی باز هم قبول و تسلیم شدم و رفتیم پیاده روی که از قضا تیرکمونش هم اب شد و نشد که بازی کنیم و مجبور شدیم الکی کلی پیاده روی کردیم و دیگه داشتیم از هوش میرفتیم که رسیدیم خونه. ولی مردیم و زنده شدیم تا رسیدیم خونه. بعدش دیگه حالم اب شد و دیگه هنوزم خوب نشده و معده ام در حال انفجاره. البته بعدش برای شام یه کمی آش خوردم و یه کمی هم شلیل... خلاصه کنم هنوزم داغونم و خوب نشدم... از بخت بد ب هم مریض شد و یه ذره سرماخوردگی پیدا کرده و تب داره. عصری با دی جون رفتن و فردا مدرسه نمیره و استراته. منم نمیرم. امروز زنگ زدم به رییسم و اونم گفت که با خانم خ هماهنگ کنم و اون هم گفت که روزهای فرد میریم بازدید و خلاصه که من فردا خونه ام. چی از این بهتر. فقط بگم تو چهار هفته یک روز رفتم سرکار.

شبها چنان دماغم یخ میکنه که نفس کشیدن برام سخت میشه. ب هم که از بس شبا باهام لج میکنه و لباس گرم نمیپوشه این جوری مریض شد و حالا خوب بشو نیست تا معلوم نیست کی. چقدر بچه با آدم لج میکنه و با خودش دشمنی. بدم میاد. دو شب پشت سر هم تو اتاقی خو دیم که سرد بود ولی با پتو و لباس گرم حل میشد ولی این بچه لج کرد و لباس گرم نپوشید و هر چی گفتم گوش نکرد و هم رفته بود و مریض شد. الکی الکی خودش و همه رو تو دردسر انداخت. تازه آش هم که اصلا لب نمیزد امشب گفت نمیخورم و سردش بود ... منم هی باهاش صحبت و هی گفتم از بس حرف گوش ندادی مریض شدی و اونم دیگه غیرتی شد و مجبور شد یه کاسه خورد و دیگه عاشقش شد و دوباره دو کاسه دیگه خورد. یعنی جمعا سه کاسه آش خورد. ولی الان تب داره و منم برای پایین اوردن تبش باید حتما بیدارش کنم و اونم از شدت خواب فریاد میزنه و بقیه رو هم بیدار میکنه و خلاصه دردسر برای من شروع شد. ای خدا کاش به زور کتک و زور هم که شده بود وادارش می که لباس گرم بپوشه و منو اذیت نکنه. حالا دیگه هر چی میشه باید هی این قضیه رو به روش بیارم که تو حرف منو گوش نکردی و مریض شدی و منو هم تو دردسر انداختی...

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : ب و من مریض شدیم - خلاصه ,مریض ,گفتم ,خونه ,ب ,بیرون ,رسیدیم خونه ,غذای عالی

وای بر من

دی جون داره از همدان برمیگرده و الان تو جاده فیروزکوهه. بهم زنگ زد و گفت امشب میره است سر پیش پسر اش و فردا حرکت میکنه میاد. منم گفتم باشه حتما برو و استراحت کن و فردا بیا. دوباره الان زنگ زد که نه الا و بلا باید همین امشب بیام خونه. حالا منم نه شام دارم و نه ماشین رو بیرون بردم و اگر بیاد باید برم دنبالش و سه ساعت خار و خور باید ماشین رو از پارکینگ بیرون بیارم و دوباره سه ساعت دنگ و دونگ باید ماشین رو بیاریم تو پارکینگ. سخته دیگه. بهش گفتم بمون بهش برخورد که چرا میگی... اصلا هر وقت که به یه چیزی اصرار کنه و من سریع قبول کنم برع ش رو انجام میده. اگر قبول نکنم اونقدر اصرار میکنه اونقدر رو مخم رژه میره تا به محض این که قبول میکنم میگه خوب باشه نمیخواد.

امشب بچه ها شام کیک و شیرموز خوردن. دیگه حال و حوصله شام درست نداشتم. امروز ظهر زن همسایه برامون یه پلاستیک فریزر انار آورد. منم دیگه از خوشحالی داشتم بال در میاوردم و تمام ناراحتیا و مشکلات رو از یادم بردم. از بس که خنگم. اونقدر دلم باهاش نرم شده بود که یه دونه کیک درست و شب ساعت هشت و ربع براشون بردم دم در. البته تشریف نداشتن. ولی واقعا همه ناراحتیا رو فراموش کرده بودم و فکر می دیگه بین مون صلح و آشتی برقرار شده. ولی اینایی که من میشناسم به این زودیا با ی صلح برقرار نمیکنن. اینا رو فقط دهانشون رو با پول میشه بست.

قبلنا یه نفر بود که میخواست مامانم رو اذیت کنه و دیده بود بهترین راه ضربه زدن به مامانم اینه که پشت سر عزیزانش حرف بزنه. ولی چون ی رو پیدا نکرده بود شروع کرده بود گه خوری اضافه راجع به ی جون و حرفایی زده بود که سراسر دروغ و از اون دروغای شاخداری که مرغ پخته خنده اش میگیره. ولی من با اون آدم چشم تو چشم نشده بودم و این حرفا رو تلفنی شنیده بودم و بعدش هم یادم رفته بود. بعد از حدود ی ال مثل این بی غیرتای خاک بر سر وقتی دیدمش با لبخند و اخلاق خوب رفتم سمتش و سلام و علیک و اینا. بعد یهویی انگار یکی از درون نهیب بهم زد که هی داری چکار میکنی؟ یهو به خودم اومدم و خودم رو جمع و جور و دیگه آدم حسابش ن . بعدا سال بعدش دوباره نمیدونم چی شد به اشتباهش پی برد و یه مجلس گرفت و همه رو دعوت کرد و از همه عذرخواهی کرد و از منم آ سری عذرخواهی کرد .حالا منم پررو شده بودم و گفتم ببین من اگر ی بزنه سرم رو بشکنه هیچ مشکلی ندارم و راحت میبخشم. ولی اگر ی راجع به دی جون گه اضافه بخوره تو قبرم هم بذارنم نمیبخشمش. هر چقدر هم الان میخوایی عذرخواهی کن محاله من تو رو ببخشم. اونم فکر کنم تو فکرش میگفت برو بابا تو که تا چند وقت پیش اصلا یادت رفته بود و داشتی با من سلام و علیک برادرانه میردی دوباره یادت افتاد چرا... خخخ.

ب که پردده افتاد هوا به شدت سرد شد و دیگه داشتم یخ میزدم. دو تا پتو انداختم و لباس گرم هم پوشیدم و جوراب هم داشتم بازم یخ زدم. ب هم که لباسش کم بود دو تا پتو روش انداختم ولی غلت زده بود و یخ کرده بود. صبح رفتم دیدم که به خاطر این که سیم آنتن از لای پنجره زد شده یه نوار باریک از لای پنجره همیشه بازه و درست بالای سر بخاری هم هست و اینه که پنجره درست بسته نمیشه و گرمای بخاری از لاش میزنه بیرون. خلاصه امشب یه ابتکار زدم و یه ملافه رو چپوندم لای پنجره و از اون طرف یه چوب هم گذاشتم از سمت مخالف که پنجره رو هل بده و ببنده. سر یه دقیقه خونه گرم شد و داریم لذت میبریم. آدم بعضی وقتا نمیدونم تنبلیه یا چیه که حتما باید ضرر کنه تا بفهمه چکار باید ه.

تازه امشب دیگه واقعا مثل روز برام روشن شد که نباید قالی ببافم. امروز به ب قول داده بودم که ببرمش بیرون که باربار گفت من کلاس زبان دارم. ساعت شش و نیم حرکت کردیم و تا ساعت هفت الکی دور خودمون چرخیدیدم. بعدش تو خیابون اصلی خودمون بودیم که ب دوست قدیمیش ایلیا رو دید. پیاده شدیم و رفتیم توی یه خیابون ساخته نشده و اینا کلی با هم بازی تا ساعت هشت. ولی قشنگ خیانت خودم رو به ب کاملا مشاهده می . یعنی بچه اصلا نه بلد بود توپ پرت کنه نه بلد بود بدوعه و نه بلد بود از روی موانع موتور سواری که تو پیاده روها میذارن بپره. ای خاک بر سر من که بچه رو نذاشتم بیرون بره و هی از و تنبلی خودم قالی و هزار تا کوفت دیگه رو بهانه و نشستم تو خونه و بچه رو بیرون نبردم و اینم مثل مرغ کرچ بار اومد. یعنی واقعا برای دویدن و بازی خیلی بی دست  و پاست و نمیتونه چالاک و فرز باشه. حالا من خودم متنفر بودم از این بچه های و و تپل که نمیتونن بدون و از جایی بپرن.

خلاصه اومدیم خونه و دیدم دارم از شدت بیکاری بالا میارم. شام رو که خورده بودن و کاری نداشتیم و نت هم نمیخواستم برم اونقدر غر زدم که من قالی میخوام من قالی میخوام. یهویی رفتم تو آشپزخونه و دیدم به به زندگی داره از هم میپاشه. اونقدر ظرف نشسته و میز ناهار و شام مرتب نشده و بچه خوابش داره میریزه و ی نیست شرایط خواب رو فراهم کنه. فکر کن اگر من قالی داشتم چی میشد . بچه باید با همون وضع تا یک نصفه شب مینشست تا من از پای قالی بلند شم و برم براش یه کت چیزی بخونم و مسواکش رو بزنم و خوابش کنم. ماشالله به من.

ولی یه دونه قالی زمینه مشکی میبافم. حالا ببینم کی میتونم. فعلا که باید در خدمت ب و باربار باشم. حیفن بچه هام. از دست میرن ... 

تو این هفته من یه بار مشق ب رو چک ن معلمش زنگ زد به موبایلم و گفت توی یه صفحه بیست تا غلط داشت. از خج و شرمندگی مردم. بعدم اون روز که با بچه ها رفته بودیم است سر من داشتم با باربار ریاضی کار می همه میگفتن خوش به حال بچه که ی رو داره بهش درس بده. منم دیگه نگفتم نه داداش اینا همه اش ه و کو من کی و کجا به درس بچه میرسم. اصلا وقت میشه؟ الان دو هفته است که با باربار یه ذره ریاضی هم کار ن ... وای بر من.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : وای بر من - قالی ,بیرون ,ساعت ,ب ,پنجره ,امشب ,قالی میخوام ,بازی ,باید ماشین

تمام این غرهایی که زدم به خاطر نکرانی از شغل اینده ی ب ه...

دو ساعته دارم تو نت میگردم. هیچی به ذهنم نمیرسه. دی جون هم رفته از یه آدمایی راجع به داستان نویسی سوال کرده و اونام یه راهنماییایی ولی بدتر کار رو سخت کرده و بهم فهمونده که کار الکی نیست و خیلی سخته. این روزا خیلی سکوت میکنم. همه اش دلم میخواد تو خودم باشم. شک برانگیز شدم. هی دوست دارم از دست خانواده ام فرار کنم. هی دوست دارم برم تو اتاق و زیر نور آفتاب دراز بکشم. هی دوست دارم کتاب بخونم و تو سکوت آشپزخونه رو تمیز کنم. الکی دستمال بکشم و از این کارا. شنبه تو راهه و بازم باید بچه ها رو هی ببرم و بیارم و براشون صبحانه درست کنم و از این حور کارا. تازه اداره هم باید برم. خوب خلاصه که کارم شروع میشه. دوست داشتم این آ هفته ای رو یه چیزی مینوشتم. ولی نشد. ب هم مشقاش مونده و ننوشته. امروز دو بار رفتیم بیرون. هم صبح از ساعت ده تا یازده بردمش پارک معلم و کلی پیاده روی کردیم و بعد از ظهر هم یعنی در واقع هوا تاریک بود از ساعت هفت شب تا نه شب رفتیم خیابون معلم و پیاده روی کردیم و ب هم یه کمی تاب و سرسره بازی کرد و منم یه ذره عذاب وجدانم کم شد. هر چند باری شنا هیچ کاری نکردیم فعلا. پول بلیط نداریم و قسطامون عقب افتاده. دی جون هم تو همدان زیاد بهش جایزه ندادن. البته اگر قبلا بود همین رو روی سرمون میذاشتیم ولی الان هم توقع مون رفته بالا و هم نیازمون شدید تر شده. ساعت دوی نصفه شبه و هنوز نخو دم. الکی تو نت بودم. دلم میخواد بخوابم ولی دردسر داره. سر شب یه چیزی خورده بودم و سریع مسواک زدم و تصمیم گرفتم دیگه هیجی نخورم. دوباره ساعت دوازده گشنه ام شد و دو تا ما خوردم و حالا حتما باید مسواک بزنم وگرنه نمیتونم  بخوابم.

امروز با این بی پولی یه شاخه مریم یدم برای بوی خوبش و خوش بو شدن خونه مون. پنج هزار تومن هم این جوری رفت. خه خانمه نشسته بود کنار داروخانه و خیلی هم خوشگل و و و جوان بود و واقعا دلم خواست که بهش کمک کنم. نمیدونم چی میکشه بدبخت تو این هوا حالا چه گرم باشه و چه سرد... آخه اینم شد زندگی؟ من اگر بودم و همچین زندگی ای داشتم خودمو صد بار کشته بودم. الانشم یه ذره "خوب که چی" افتاده به جونم و احساس یکنم هیچی ارزش نداره . زندگی رو خیلی بی مفهوم میبینم و میگم که آخه ما اگر تمرد و سیاستمدار باشیم که داریم کره زمین رو نابود میکنیم و اگر مردم عادی باشیم که باید تو بدبختی زندگی کنیم و برای کره زمین کاری از دستمون بر نمیاد و نمیتونیم منشاء اثر باشیم و جلوی نابودی کره زمین رو بگیریم. بعدم این همه جمعیت اضافه کردیم به زمین حالا کی میخواد جلوی این همه رو بگیره. از این ور دعواهای نژادی و اعتقادی رو چکار کنیم. همه اش باید در استرس این باشیم که یه روز خوشی هامون تبدیل به غصه و اندوه خواهد شد و از اون طرف دارم به شغل هایی که ایجاد میشه نگاه میکنم. میبینم که همه دارن ارکت میزنن. یعنی هر کی از کار بیکار میشه داره مارکت میزنه و از بس که این کار قدیما بازدهی خوبی داشته همه دارن میرن دنبال این کار و حالا مارکتای غول پیکر دراومده و دیگه کوروش و جانبو و کمیته امداد و خیلیای دیگه .. از اون ور دارم میبینم که هی همه جی در حال تغییره. یه نجار تازه کارش که داره میگیره باید ول کنه و بره کار جدیدی مثل ام دی اف رو یاد بگیره و اون که گرفت باید حواسش هم جمع باشه که یه چیز جدیدی که میاد بره اون رو یاد بگیره و خدمات مربوط به اون رو ارائه بده و دوباره از نو. یا شغل های دیگه همه شون یه جوری غیر لازم و مس ه به حساب میان. برای من با معنی ترین شغل دنیا پزشکیه. واقعا با جون آدما سر و کار دارن و اون پولی هم که دارن حقشونه و حیفه که همه نمیتونن پزشک بشن ... الانم که اونقدر پزشک زیاد شده که پزشکا مجبور به دروغ گویی شدن برای پول بیشتر. نمونه اش همون خانوم که ب رو به دنیا آورد میخواست برای دویست هزار تومن ب رو به کشتن بده و دوازده روز زودتر بچه رو به دنیا بیاره و نگران بچه نبود که یه عمر با یه مشکل نارسایی مواجه بشه اون به فکر خودش بود. ولی اگر مون پزشکی رو آدم با وجدان بیدار انجام بده میدونین که چقدر باعث تسکین آلام آدمای مختلف میشه و چقدر کار انسانی و جالبی انجام میده. مثلا همین الکتریکی از جلوی مغازه هه رد شدیم رفتیم و اومدیم بدبخت همین جوری نشسته بود و توی دوساعت یه دونه مشتری براش نیومده بود... خوب که چی؟ این همه زحمت و کرایه مغازه و تشکیلات و سرمایه آ ش که چی؟ درآمد خاصی نداره که دلش خوش باشه...

دیگه نمیتونم این بحث رو ادامه بدم...

تمام این غرهایی که زدم به خاطر نکرانی از شغل اینده ی ب ه...

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : تمام این غرهایی که زدم به خاطر نکرانی از شغل اینده ی ب ه... - زمین ,حالا ,باشیم ,ساعت ,دارن ,میشه ,دوست دارم ,خاطر نکرانی ,هزار تومن

تمرین

مامان سوار ماشین شد و از در پارکینگ رفت بیرون.

بعد گفت: " بدو ب دیر شد. در رو ببند بیا سوار شو."

- باشه مامان.

ب اول لنگه چپ در رو بست و بعد لنگه ی راست رو. ولی اشتباه بود. باید اول لنگه ی راست رو می بست بعد سمت چپ رو.

ب سوار شد:

- مامان ببخشید وقتت تلف شد.

- نه عزیزم اشکالی نداره. این اشتباهی که تو کردی فوقش ده-پونزده ثانیه زمان برد. ولی باید برای جبرانش عجله کنیم.

 به محض این که مامان میخواست ماشین رو راه بندازه و بره تو خیابون، یه ماشین دیگه با سرعت بوق ن از کنارش رد شد.

ب گفت: "چه خبرش بود. ترسیدم ..."

- نه پسرم حتما کار داشت و باید عجله می کرد.

-شاید هم مثل ما بلد نبود وقت های تلف شده رو حساب کنه.

- چطور مگه؟

- خوب اگر به ما راه میداد فوقش ده پونزده ثانیه وقتش تلف میشد. ولی این جوری هم خودش رو ناراحت کرد و هم ما رو.

- خوب ما برای این که ناراحت نشیم باید خودمون رو بذاریم جای آدما و بگیم شاید مشکلی دارن و نمیتونن صبر کنن.

-------------------------------------------------

ظهر مامان با اخم و ناراحتی دم در مدرسه منتظر ب بود.

- چی شده مامان جون؟

- هیچی. موقعی که داشتم پارک می زدم به یه ماشین و یه خط کوچولو روی در سمت راننده اش انداختم. البته ماشین خودمون هم بدون خط نموند و یکی نصیبش شد.

- آقاهه چی گفت؟

- آقاهه یا خانومه اصلا تو ماشین نبود. ماشینش رو پارک کرده بود و رفته بود.

- خوب بهتر. حالا نمیتونه ما رو پیدا کنه.

- چرا می تونه. چون من شماره تلفنم رو گذاشتم رو شیشه ی پنجره زیر برف پاکن.

- عه مامان چرا این کار رو کردی؟ میتونستی راحت بذاری بری.

- نه پسرم. آدم وقتی یه کار بدی می کنه باید پاش وایسه. نمیشه بزنی و در بری. اگر یکی دیگه هم با ماشین ما یا خونه ی ما یا بچه ی ما همین کار رو ه ناراحت میشیم. باید این مشکل رو با گفتگو حل کنیم.

- پس چرا اخم کردی؟

- چون این ماه زیاد پول نداریم.

- ای بابا...

-------------------------------------------

ب از مدرسه رسید خونه.

- مامان من دیگه تو اون مدرسه پا نمیذارم. ببین علی چه بلایی سر دفترم آورده.

- ای بابا ببینم... داغون شده.

- باید پولش رو ازش بگیرم.

- نه پسرم. من خانواده اش رو می شناسم زیاد وضعشون خوب نیست. پدرش بیکاره و مادرش تو خونه ی مردم کار میکنه. گناه دارن.

- خوب خودش تقصیر داره. باید فکر این جاش رو می کرد که خودش رو توی دردسر نندازه.

- پسرم به خدا اون مقصر نیست. پدر و مادرش نتونستن درست بهش یاد بدن که چه کاری خوبه و چه کاری بد. 

- آهان این یکی رو هم باید درک کنم؟

- بله پسرم ما باید همه رو درک کنیم.

- ای وای مامان!

- به خدا اگر مردم رو درک کنی خودت کمتر اذیت میشی. حالا ببین.

--------------------

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : تمرین - مامان ,ماشین ,ب ,پسرم ,ناراحت ,مدرسه ,پونزده ثانیه

ترحم بر پلنگ تیزدندان میکنیم

یادش به خیر چه همسایه های خوبی داشتیم. البته یه کم نیت شون خوب نبود ولی باور کنین تو اون پنج سالی که ما با هم بودیم یعنی یه بار نشد دلمون ازشون بگیره و چرکین بشه. از بس رفتارای خوبی داشتن و برای هر چیزی از آدم عذرخواهی می ادم همون اتفاقات بد رو هم میتونست ببخشه و بگه اشکال نداره اینم جای برادرمه. چقدر خوب بودن. فقط پول مشارکت رو نمیدادن. اونم ما گفتیم اشکال نداره در طول پنج سال و نیمی که اونجا بودیم حدود سیصد چهار صد هزار تومن هزینه کردیم که هیشکدوم رو به ما برگشت ندادن. گفتیم اشکال نداره عوضش برامون دردسری نداشتن و خوب بودن. بچه شون سروصدا میکرد میومدن عذرخواهی می و میگفتن دیگه تکرار نمیشه. بچه میمرد واسه این که بیاد خونه ما بازی کنه ولی اجازه نمیدادن میگفتن مزاحم تون میشه.

حالا نمیدونم چیه که من الان چند روزه که تو خیابون و راه پله و کوچه صد بار این مردک همسایه رو میبینم با اون قیافه نحسش. حالم بهه م میخوره از این که بهش سلام کنم. دیروز یه سلام علیک گرم و صمیمانه کرد آدم حسابش ن و فقط گفتم سلام. امروز دیگه دست . پای خودش رو جمع کرد و سلام نکرد. من سلام خشکی و اونم گفت سلام خانم تموم شد. حی نمیکنه اون همه دی جون رو اذیت کرد و باعث شد ما شبا خوب راحت نداشته باشیم. به خدا هر وقت شیر آب رو باز میکنیم پیش خودمون تمام جون مون جمع میشه یه گوشه و میشیم عین یه جوجه. . خدایا حالا که این کاری به کار ما نداره یه کاری کن همین وضع ادامه پیدا کنه و واقعا دیگه کاری به کار ما نداشته باشه. ما تحمل نداریم. من نمیگم اینا بلند شن از این جا برن چون میدونم استطاعت ید یه خونه بهتر رو ندارن. منم نمیگم چون من اومدم اینجا اینا آلاخون والاخون بشن و از این جا آواره بشن. اون در حد اختیارات من نیست که برای ی تعیین تکلیف کنم. فقط از خدا میخوام زودتر یه جای خوب پیدا کنن و شرشون رو کم کنن. دلم نمیخواد اونم زن و بچه اش اذیت بشن. ولی باور کنین اگر که بتونن کنار بیان و اذیت نکنن از خدا میخوام که اصلا اذیت هم نشن و همین جا بمونن. چه اشکالی داره که آدم باشن و کاری به کار ما نداشته باشن. اصلا هم بد نیست. فقط واقعا میگم کاری به کار ما نداته باشن و ما رو اذیت نکنن.

هنوز تکلیف پول آب معلوم نشده. خدایا از اون به تو پناه میبرم. دوباره ما باید با این موجود دهن به دهن بشیم.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : ترحم بر پلنگ تیزدندان میکنیم - سلام ,کاری ,اذیت ,نداره ,باشن ,نداشته ,اشکال نداره ,اذیت نکنن ,گفتیم اشکال ,باور کنین ,عذرخواهی می ,گفتیم اشکال نداره

پوفففففف

از اون مدرسه ی پارسالم هی زنگ میزنن که مدارکم رو ببرم برای ارزشی . من نمیدونم دقیقا این ارزشی به چه دردی میخوره. تا به حال هم حتی یه دونه مدرک نبردم که ارزشی م بره بالا. نمیدونم چرا این قدر برام سنگینه که ثابت کنم ارزشمندم و آدم خوبی هستم  و کارمند برجسته ای هستم. آخه همه اش کشکی و دروغینه. مثلا باید ضمن خدمت ببرم که من نرفتم. باید دو تا مقاله بنویسم از تجربیاتی که داشتم و ثابت کنم که من تو کلاس فلان تغییرات رو در بچه ها چه درسی و چه اخلاقی ایجاد . خوب من که این کارا رو ن که هیچ پارسال کلا اعصاب معصاب برام نموند و بیچاره شدم. یعنی حالا باید اگر بخوام راستش رو بگم باید بگم آره اون شاگردام پارسال اله و بله و منم نشستم وسط کلاس گریه . واقعا چرا باید این همه دروغ ببافم که ارزشی بشم؟ خوب نه آبروی خودم رو میبرم و نه دروغ پردازی میکنم. مثل یه احمق واقعی سکوت میکنم اصلا. 

حالا الان باید اون همه برنامه که تو ذهنم داشتم رو بذارم کننار و برم مدرسه ای که ازش بدم میومد و آدمایی رو که ازشون بدم میاد رو ببینم و بدبختی اینه که سه ساعت هم باید اونجا معطل بشم و تمام آدمایی که ناراحتم می رو ببینم و باهاشون حرف بزنم و خاطره تعریف کنم و بیام. ناهار هم نداریم. یعنی چی اصلا؟

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : پوفففففف - ارزشی

تمرین

مامان سوار ماشین شد و از خونه رفت بیرون.

بعد گفت: " بدو ب دیر شد. در رو ببند بیا سوار شو."

- باشه مامان.

ب اول لنگه چپ در رو بست و بعد لنگه ی راست رو. ولی اشتباه بود. باید اول لنگه ی راست رو می بست بعد سمت چپ رو.

ب سوار شد:

- مامان ببخشید وقتت تلف شد.

- نه عزیزم اشکالی نداره. این اشتباهی که تو کردی فوقش ده-پونزده ثانیه زمان برد. ولی باید برای جبرانش عجله کنیم.

 به محض این که مامان میخواست ماشین رو راه بندازه و بره تو خیابون، یه ماشین دیگه با سرعت بوق ن از کنارش رد شد.

ب گفت: "چه خبرش بود. ترسیدم ..."

- نه پسرم حتما کار داشت و باید عجله می کرد.

-شاید هم مثل ما بلد نبود وقت های تلف شده رو حساب کنه.

- چطور مگه؟

- خوب اگر به ما راه میداد فوقش ده پونزده ثانیه وقتش تلف میشد. ولی این جوری هم خودش رو ناراحت کرد و هم ما رو.

- خوب ما برای این که ناراحت نشیم باید خودمون رو بذاریم جای آدما و بگیم شاید مشکلی دارن و نمیتونن صبر کنن.

-------------------------------------------------

ظهر مامان با اخم و ناراحتی دم در مدرسه منتظر ب بود.

- چی شده مامان جون؟

- هیچی. موقعی که داشتم پارک می زدم به یه ماشین و یه خط کوچولو روی در سمت راننده اش انداختم. البته ماشین خودمون هم بدون خط نموند و یکی نصیبش شد.

- آقاهه چی گفت؟

- آقاهه یا خانومه اصلا تو ماشین نبود. ماشینش رو پارک کرده بود و رفته بود.

- خوب بهتر. حالا نمیتونه ما رو پیدا کنه.

- چرا می تونه. چون من شماره تلفنم رو گذاشتم رو شیشه ی پنجره زیر برف پاکن.

- عه مامان چرا این کار رو کردی؟ میتونستی راحت بذاری بری.

- نه پسرم. آدم وقتی یه کار بدی می کنه باید پاش وایسه. نمیشه بزنی و در بری. اگر یکی دیگه هم با ماشین ما یا خونه ی ما یا بچه ی ما همین کار رو ه ناراحت میشیم. باید این مشکل رو با گفتگو حل کنیم.

- پس چرا اخم کردی؟

- چون این ماه زیاد پول نداریم.

- ای بابا...

-------------------------------------------

ب از مدرسه رسید خونه.

- مامان من دیگه تو اون مدرسه پا نمیذارم. ببین علی چه بلایی سر دفترم آورده.

- ای بابا ببینم... داغون شده.

- باید پولش رو ازش بگیرم.

- نه پسرم. من خانواده اش رو می شناسم زیاد وضعشون خوب نیست. پدرش بیکاره و مادرش تو خونه ی مردم کار میکنه. گناه دارن.

- خوب خودش تقصیر داره. باید فکر این جاش رو می کرد که خودش رو توی دردسر نندازه.

- پسرم به خدا اون مقصر نیست. پدر و مادرش نتونستن درست بهش یاد بدن که چه کاری خوبه و چه کاری بد. 

- آهان این یکی رو هم باید درک کنم؟

- بله پسرم ما باید همه رو درک کنیم.

- ای وای مامان!

- به خدا اگر مردم رو درک کنی خودت کمتر اذیت میشی. حالا ببین.

--------------------

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : تمرین - مامان ,ماشین ,ب ,پسرم ,خودش ,ناراحت ,پونزده ثانیه

بازم دی جون میره مسافرت

فردا دی جون داره میره همدان توی یه جشنواره یا یه مراسم شرکت کنه. از روزی که بهش زنگ زدن داره بهمون ماس میکنه که باهاش بریم. ولی بچه ها مدرسه دارن. بعدم یهویی دیدی از همون محل کارم بهم زنگ زدن که بیا با هم بریم بازدید. اون وقت اگر من بگم نیستم رفتم همدان نمیگن خوبه دیگه والله کلا در هفته یک روز اومدی سر کار حالام رفتی ددر دودور... یعنی جوری عذاب وجدان گرفتم و ناراحت شدم از این که نمیتونم همراه دی جون برم که کلا باهاش حرف هم نزدم. بلد نیستم ابراز علاقه هم م. عوض این که دل یارو رو به دست بیارم بدتر میزنم ابترش هم میکنم.

حالا دوباره مثل اون شب که دی جون رفته بود اصفهان و من کلا تا صبح نخو دم و چرت و پرت تو ذهنم گذشت و مغزم کرم گذاشت حالام باید این جوری بشم. بعضی وقتا وقتی دی جون میره همایش من چنان راحت میخوابم که اصلا انگار نه انگار. اون وقتا که میرفت ش تو کرمونشاه هم همین جوری. اصلا عین خیالم نبود. ولی از وقتی اومدیم تو این خونه نمیتونم تحمل کنم. البته تو این خونه یه بار بیشتر نرفته همایش ولی بازم میگم که نمیتونم تحمل کنم. فردا باهاش برم؟

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : بازم دی جون میره مسافرت - نمیتونم ,باهاش ,میره ,نمیتونم تحمل

میمون نباشم کاش

داشتم فرنی و زویی رو میخوندم. حالا نمیدونم وسط نوشتن برای ک ن این دیگه چی بود. آدم باید مطالعاتش هدف دار و مجتمع باشه. نه این که هی بره این ور اون ور. مثل تمام کارام اینم این جوریه. هی از این شاخه به اون شاخه. مثلا الان برنجم رو گازه و دو دقیقه دیگه هم باید برم دنبال بچه ها. البته خوبه که آدم از وقت های مرده اش استفاده کنه ولی باعث استرس شدید میشه و نظم کارا به هم میریزه. من تجره اش رو دارم. ی که یه کار رو شروع میکنه و تا آ ش دست به کار دیگه ای نمیزنه موفق تره تا این که ی وسط یه کار بره سراغ یه کار دیگه.


عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : میمون نباشم کاش

ای هیچ برای هیچ

یخ زدم. امروز میخواستم آستر رو بکشم و ببندم که کل یعنی هر دو لایه اش از بالا افتاد پایین. یعنی اون صد و بیست هزار تومن کوفتش بشه که این جوری برامون نصب کرد.

کلی کتاب کودک آوردم گذاشتم جلوم ولی دریغ. و درد. یعنی تو بگو یه چیز برای نوشتن.

امشب اتفاقا یه نفر نشته بود که کت دوز گیر نمیاد و اگر همین دو سه تا پیرمرد هم بمیرن دیگه ی نیست که برامون کت بدوزه و باید بریم آماده ب یم. بعد اونم گفته بود عوضش کلی هنرمند داریم و همه میخوان یه جوری هنرمند بشن. از خودم شرمنده شدم و گفتم کاش منم برم یه کاری یاد بگیرم که این جوری تب هنرمند شدن نیفته به جونم. از خودم به خدا خج میکشم. توکاری که هیچی نیستم بیام از صفر شروع کنم و گند بزنم به وقت و فرصت های طلایی زندگیم. الانم که بازار کتاب و نشر و اینا خیلی راکده و توش ی زیاد شده و همه رسانه ایا رو هم که یا دارن میگیرن شون یا حداقلش اینه که بیکار شدن و تو توییتر هی توییت میکنن که ما همه کا بلدیم تو رو خدا ریتوییت کنین ما بریم سر کار. عجیبه به قرآن. مملکت داره اب میشه رو سرمون. به خدا.

از روی بچه هام شرمنده ام که تو این مملکت به دنیا آوردمشون.

بازم فردا گفت نیا سر کار ... چه گیری کردیما. نخواستیم بابا این شغل مس ه رو.

برم یه چیزی بنویسم.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : ای هیچ برای هیچ - هنرمند ,یعنی

برم تو و کتاب

به جز ای حسن فتحی که بدون استثنا همیشه با دیدن اش دوست دارم مسافرت کنم و برم تو اون فضا زندگی کنم، این تصاویر هالیس وودز هم همین حس رو بهم میده. دلم میخواد برم پیش اون آدمای گر و صمیمی و بین شون وول بخورم و زندگی کنم و مسواکم رو توی لیوان جا مسواکی اونا بذارم و باهاشون کباب درست کنم و بهشون شکلات تعارف کنم. خیلی نازن ولی نمیدونم تو دنیای واقعی هم این قدر آدما به این صمیمیت و خوبی پیدا میشن که از احساسات یه به سن هالیس وودز سوئ استفاده نکنن و بهش خیانت نکنن و اجازه بدن که زندگی خوبی رو تجربه کنه یا نه. کلا این جور ادبیاتا حاصلی جز خیانت نداره. چون که باعث میشه ادم فکر کنه همه وظیفه دارن که خوب و مهربون و حامی باشن و اگر ی خیانت کرد تمام دنیا رو سر آدم اب میشه. نمیدونم والله من که این جوری بودم و همیشه فکر می بالا ه یکی هم چیدا میشه که ج تحصیل منو بده و منو بفرسته خارج تا بتونم موفق باشم. واقعا فکر می بالا ه یکی پیدا میشه که بدون هیچ چشمداشتی منو به فرزندی خودش بپذیره و بزرگ کنه و ج تحصیل و عشق و حال منو بده و اجازه بده مزه واقعی یه زندگی لاکچری رو بچشم. تو تمام داستانا و ا همین وضعیت بود. حتی تو لبری فین و دیوید کاپرفیلد و اولیور توییست و خیلیای دیگه . اینا همه خیانته به آدم... خدا رو شکر که باربار این حوری بار نیومده و از ی تقاضایی نداره. هرچند که تو این داستانای سیندرلایی دخترای بدبخت میشینن تا یکی بیاد خوشبختشون کنه که از اونم نفرت دارم. حتی بابالنگ دراز و غرور و تعصب هم همین بدبختی رو داره انتشار میده. متنفرم از این که آدم دست بذاره رو دست و بشینه تات یکی از راه برسه و خوشبختش کنه. این باعث میشه ادم هرگز به آرزوش نرسه. والله جدی میگم. منم همیشه نشسته بودم یکی بیاد استعدادام ر کشف کنه. خودم که هیچ. واقعا فکر می خیلی با استعدادم. بدون این که کاری م. تو ذهنم یه کارایی می و یه ایده هایی رو پرورش میدادم که تو واقعیت امکان تحققش وجود نداشت. ولی با همون برای خودم استعداد تراشیده بودم و فکر می الان من چون امکانات ندارم این شدم. بعدش که امکانات اومد دستم و همه پولا رو هزینه تازه فهمیدم که چقدر اشتباه می و در مورد خودم چقدر ابله بودم. حتی در مورد قالی هم اشتباه می و فکر می میتونم سالی دو تا قالی ببافم. چقدر ساده دل بودم . فکر می این نقشه هایی که من تو سرم دارم رو هیشکی نداره. تا بیام به خودم بجنبم هر چی نقشه تو سرم بود رو تو اینستاگرام بافته شده اش رو دیدم. آخه آدم چی بگه...

راستی قالیم رو مامان برد قم و داد یه آقاهه برامون پرداخت کنه و اشکالاتش رو برطرف کنه. ای خدا تو اون هم خیلی اشتباه .

داشتم تصاویر هالیس وودز رو نگاه می . خیلی قشنگه. فیملش لوکیشن خیلی زیبایی داره. ما که تا به حال رو ندیدیم این ه خیلی کمک میکنه. حتی من رو ورقه امتحانی هالیس هم استپ زدم که قشنگ ببینم دنیاشون با جزییات چه شکله... دوست داشتم منم میتونستم برم ببینم. حیف که زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. چهار بار نواخت.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : برم تو و کتاب - می ,خیلی ,میشه ,زندگی ,هالیس ,چقدر ,هالیس وودز ,اشتباه می ,می خیلی ,باعث میشه ,تصاویر هالیس

الاکلنگ

تو این کار جدیدی که برام جورر شده عامل اصلی موفقیت همون حس خودبرتر بینیه که من ندارم. باید یا تقویتش کنم یا بزنم کنار و از این اتوبوس پیاده شم. امروز رفتیم بازدید. دو نفر خانم به عنوان پیش وت و مربی بودن که من همراهشون رفتم. با ماشین شاسی بلند چینی و در اصل داغون که فقط قیافه داشت و دهن پر کن و بیننده میخکوب کن. یعنی مدیره که امسال دیگه سال آ کاریش بود و داشت بازنشسته میشد چنان از دو تا خانم جوون که هیچی بارشون نبود و به جز اون بندهای فرم ارزشی از چیزی سر در نمیاوردن اسیر شده بود و بالا پایین میپرید که نگو. اون دو تا خانوم هم که کم نمیاوردن و نمیگفتتن بابا این مرده که این جا جلوی ما ایستاده و به خودش اجازه نشستن هم نمیده مثلا مدیر یه مدرسه است و یه منطقه براش احترام قایلن و به احترامش خیلی کارها میکنن. چرا ما باید این جوری این بیچاره رو بدوونیم و اذیتش کنیم. اتفاقا خود مدیرا هم از انی که مثل من آ بازدید بگن ببخشید اذیتتون کردیم و مزاحم کلاستون شدیم و آی ایشالله موفق باشین بدشون میاد و دوست دارن بازدید کنننده ها اقتدار داشته باشن و برای پرستیژ خودشون ارزش قائل باشن و ح رییس و مرئوسی به هم نخوره. من فقط از این میترسم که چون این شهر کوچیکه فردا منو تو یه ح پایینی ، مثلا در حال خیار سوا توی یه میوه فروشی داغون ببینن و دلشون خنک بشه. یا مثلا در حالی که اومدم و به دلیل احتیاج مالی کل زندگیم رو حراج زدم و بدبخت شدم. مثلا ها داریم میگیم. نمیگم حالا حتما. ادم باید فکر کنه که این آدم رو الان داری میبینی فردا هم میبینینش. حالا امروز اون پایینه تو بالایی فردا تو میری پایین و اون میاد بالا. زندگی الاکلنگه دیگه. من خودم خیلی برام پیش اومده. شاگردام که باهاشون مثل سگ رفتار می و بهشون صد جور توهین می تو کانون زبان و باشگاه و مطب میشدن هم ردیف خودم و حالا از پاسخ میموندم که چرا اون برخورد رو باهاشون داشتم. هرچند که اقتضای اون شرایط اون بوده که من باهاشون بد برخورد کنم ولی اقتضای انسانیت ب نظرم به همه اقتضائات دنیا می چربه. حتی این استاکارایی که تو خونه ما میومدن و با لباس کار ظاهر میشدن برای این که بهمون ثابت کنن که از ما چیزی کم ندارن فرداش که کارشون تموم میشد با لباس پلوخوری میومدن و میگفتن اومدیم سر بزنیم و یه خودی نشون میدادن که ما فکر نکنیم اینا بیچاره ها با لباس کار به دنیا اومدن.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : الاکلنگ - مثلا ,لباس ,باهاشون ,حالا ,بازدید

ناتوردشت

امروز بعد از چند سال بالا ه ناتوردشت رو پیدا و دارم میخونم. هرچند موضوعش اون چیزی نیست که من دوست دارم. یعنی آدم ش ت خورده ی بدبختی که اتفاقای بدی براش میفته که با فرهنگ ما جور نیست. من اصلا از بازیای رمانای بزرگسالان خوشم نمیاد. برای همین یه عمره که دارم رمان نوجوان و کودک میخونم و کارتون نگاه میکنم به جای . ولی از طرز بیانش خوشم میاد. این نویسنده های مولف رو خیلی دوست دارم و میستایم. چه جوری میشه که یه نفر اونقدر کار میکنه و زحمت میکشه و تمام زندگیش میشه کارش که بالا ه موفق میشه یه سبک و زبان جدید خلق کنه واسه بیان اثرش. خوبه دوست دارم. داستانگویی این ادم رو دوست دارم. عین خودم حرف میزنه. یعنی منم دارم حرف میزنم دقیقا همین جوری حرف میزنم. مخصوصا با مامانم. خیلی دوست دارم.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : ناتوردشت - دوست ,میشه ,دوست دارم ,خیلی دوست

تصاویر هالیس وودز

تصاویر هالیس وودز رو ش رو دیدم. خیلی قشنگ بود. عالی...

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : تصاویر هالیس وودز - هالیس وودز ,تصاویر هالیس

سالینجر

همین الان خوندن کتاب سالینجر رو تموم . فکر کنم قبلا این کتاب رو تموم نکرده بودم. ولی الان نشستم و با وجودی که دیگه از دست کتاب خسته شده بودم و دیگه دستش برام رو شده بود ولی تا آ ش رفتم. آ اش دیگه رو اعصاب بود. نمیدونم چه جوری این نویسنده های ناقلا کتاب رو بدون پایان بندی جوری تموم میکنن که آدم فکر میکنه پایان بندی داره. پایان بندی خیلی برای من مهمه. حتی از پایان بندی مهمتر جمله ی آ کتابه. یعنی آ ین جمله ای که میخونی و بعد از اون کتاب رو میبندی. یه جمله ای باید باشه که حس به آدم حال بده و بچسبه. یه چیزی باید باشه که تا آ عمر فکر آدمو به خودش مشغول کنه. حتی اگر این باشه: دارم میام... یا: مواظب باش... یا اشکهام سرازیر شد... نمیدونم یه چیزی تو این مایه ها. خیلی بارم مهمه. مثلا کتاب هستی رو که میخوندم جمله پایانیش دیوونه ام کرد. برای همین گفتم کتاب خوبیه. عالی بود به نظرم. ولی فقط یه اشکالی هست. نمیتونم از خودم تحیل ببافم. حتی وقت ب بهم میگه برام قصه بگو نمیتونم از خودم قصه ببافم. باید یه چیز واقعی بگم. یا از ایی که دیده ام یا از کتابایی که خوندم یا از قصه هایی که قبلا شنیدم باید براش بگم. اصلا و ابدا نمیتونم خودم تخیل کنم. خنگم. حالا باربار واقعا عاشق تخیل بود. یه اسامی مس ه ای میبافت و اختراع میکرد که نگو. عالی بود. یه نویسنده ی خیلی توانا هم بود که همین جوری اسم اختراع میکرد. خیلی جالب بود. باهاش مصاحبه رده بودن گفته بودن از کجا این همه اسم رو میاری. گفته بود من خصلتم اینه. میتونم بشینم یه عالمه اسم اختراع کنم. و برای هر کدوم هم یه داستان بسازم. من نمیتونم. فعلا که نمیتونم. امتحان . یع مدت گیر داده بودم به یه موضوع که یه گوشی یا یه حیوونی تو جنگل بود که مامانش بهش گفته بود زیاد از خونه دور نشه و این هم دور شد و گم شد و مامانش تو سختی افتاد و بعدش که پیدا شد و مامانش رو پیدا کرد قول داد که دیگه از خونه دور نشه. آخه اینم شد قصه تو رو خدا؟ حالم به هم خورد. یه مدت هم برای باربار قصه ی یه آدم موفق رو تعریف می . الان تو این مملکت همین که داری یعنی موفقی. دیگه بقیه اش پیشکش.


اصلا معلوم نیست چم شده. تو توییتر رفتم دنبال این که ببینم به ترامپ چه بدوبیراه جدیدی گفتن. بعدم رفتم ببینم مردم سر ترامپ چه دعوای ججدیدی با هم یکنن. یه خورده هم یه آهنگی رو گوش که خیلی مس ه بود. آه ای صبا خانه بر دوشم من. از این آهن کشکی که اونقدر گوش دادیم که دیگه حالم به هم میخوره. یعنی چی اون همه صداشون رو میکشن رو سرشون. منم بلدم جیغ بکشم هنرمند جلوه کنم. یه مدتم اصلا این کار رو می . الانم باربار این کار رو میکنه. تو مدرسه هی آواز میخونه و جیغ جیغ میکنه که بگن صداش خوبه. صداش خوبه ولی دیگه بعضی وقتا ازار دهنده میشه. به جای این که برم همه موهام داره میریزه یا این که یه نوشته ای رو شروع کنم همه اش تو و توییترم. یعنی چی مثلا.

یه نوشته هم در مورد هانا آرنت بود که خوب به من چه؟ من کی تا به حال نوشته های فلسفی خوندم؟ از کی تا حالا این جور مطالب برای من جالب شده؟ چقدر آدم باید وقت تلف کنه و قدر ندونه؟ پس برم . همه فرشامون پر از موهای زشت و بیریخت من شد. اگر باربار بود کشته بودمش به جرم ریختن موهاش رو فرشامون. شام هم نداریم... نون هم نداریم...

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : سالینجر - کتاب ,خیلی ,نمیتونم ,جمله ,همین ,باربار ,پایان بندی ,صداش خوبه ,باید باشه ,اختراع میکرد

مورفی... تو روحت

یه ضرب المثلی هست که میگه اگر همسایه مون از صبح بره بیرون و ساعت ده شب بیاد خونه، توی اون بازه زمانی ده دقیقه ای که من میرم میاد و تو پارکینگ اونقدر میلوله و سروصدا راه میندازه که همون ده دقیقه رو هم کوفتم کنه. ببین من چه شانسی دارم ها. حالا ما ب کلا خونه نبودیم اینا هم اومدن در رو سه قفله و رفتن دیگه هم پیداشون نشد. ولی امروز که هیشکی به جز من خونه نیست منم بعد از ده روز که نرفته بودم ده دقیقه رفتم سرم رو بشورم که همه موهام ریخت این پیداش شد.


عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : مورفی... تو روحت - دقیقه

نقطه نقطه خط خط

کمرم درد میکنه

خوابم میاد و نمیاد. منگم

امروز اومدم چند تا حرکت ورزشی کنم پنج دقیقه نشده کار پیش اومد یادم رفت ادامه بدم.

توییتر خیلی تر از اونیه که فکرشو می . همه میخوان با دادن نشون بدن که خیلی سرشون میشه

نمیتونم شروع کنم

فردا باید برم سر کار. بالا ه

غلط املایی نداشتم

دی جون چرا نمیخوابه

بچه ها خوابن

شام که نخوردم مثل هر شب. ولی دلم موند پیش اون ماکارونی ای که امروز پخته بودم

دلم کتاب میخواد. ناتور دشت تموم شد. ولی فرانی و زویی مونده

نمیدونم کتاب داستان کودک طولانی رمان مانند داریم یا نه

از داستان کوتاه خیلی خوشم میاد ولی نوشتنش برام سخت تره. موضوع خاصی مد نظرم نیست

دوستم از کانون ساری رفت قائمشهر. کتابای خوبی قرض میداد بهم.

دستام رو کرم نزدم زبر شده

دی جون داره نصفه شبی گز میخوره با یه لیوان شیر... اون وقت میگه چاق شدم. داداش تو چاق نشدی داری میترکی

آ جمله هام نقطه نذاشتم

یاد بانوی زیبای من افتادم... یاد غم دختره. چقدرم موزیک داشت. طولانی و کشدار. از بس طولانی بود خودشون هم میدونستن وسطش ده دقیقه و یک ربع آنتراکت گذاشته بودن سه بار

دی جون سرفه کرد

امروز ماشین رو برده بود دودانگه و ما پیاده رفتیم سر کار. خیلی خوب بود ولی هم رفتنی و هم برگشتنی بچه ها غرغر مبسوطی

فرانی و زویی رو بخونم دیگه از داستان های بزرگسال کلا میام بیرون و میرم تو کودک

اون قسمت کتاب ناتور دشت خیلی بانمک بود که میگفت معلمش دست کشید رو سرش و این از خواب پرید و گفت چه غلطی داری میکنی؟ خیلی به تاچ حساسن. واقعا تو فرهنگشون خیلی راحت تعریف شده. تاچ یعنی آ مرض. عالیه. کاش همین صراحت تو فرهنگ مام بود. متنفرم از تاچ. خیلی حساسم. یعنی وقتی میخوام با ی دست بدم آ مرگمه. مخصوصا اونایی که محض نشون دادن صمیمیت دست آدم رو میگیرن و دیگه ول نمیکنن و هی با دست آدم تو دستا شون بازی میکنن و هی فشار الکی میدن و هی میخوان ثابت کنن که ما رو دوست دارن. حالم رو به هم میزنن. یکیش هم اون زنیکه بود که پیرارسال بهم گفته بود لقمه ات حرومه و بعد که مدیرمون بهش توپید حالا اومده بود معذرت خواهی و دستام رو تو دستش گرفته بود و ول نمیکرد و تازه ابتکار هم به ج میداد و خیلی خلاقانه دستش رو آورده بود بالا که هم چادرش از سرش نیفته و هم دستای منو بگیره تو دستش. یعنی با یه جدال چند ثانیه ای دستام رو کشیدم بیرون وگرنه تا امشب میخواست دستم رو تو دستاش فشار بده. احمق.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : نقطه نقطه خط خط - خیلی ,یعنی ,دستش ,نقطه ,طولانی ,کتاب

لو دادن داستان تصاویر هالیس وودز

امروز سه تا از کتابای گم شده ام رو پیدا . یکیشون تصاویر هالیس وودز بود که عاشقشم. خیلی جالبه.

داستانش رو بخوام خط داستانیش رو تعریف کنم اینه که یه دختری هست که بی س رسته. بعد از این که چند بار به خانواده های مختلف س میشه و از دستشون فرار میکنه بالا ه میره یه جایی که یه خانواده ی واقعی پیدا میکنه که اذیتش نمیکنن و باهاش مثل انسان و اون جوری که دلش میخواد رفتار میکنن. ولی فقط یه اشکال کوچیک هست و اونم اینه که زیادی به این بچه اهمیت میدن و پسر خودشون رو میندازن زیر پای این. یعنی حمایت بیش از حد از این یکی و قربانی بچه ی خودشون. بعدم اتفاق دیگه ای میفته. پسر خانواده کامیون پدرش رو برمیداره و بدون اجازه شروع میکنه به رانندگی و با هالییس با هم دیگه از کوه پرت میشن و تصادف میکنن و آسیب میبینن. کامیونه له میشه ولی خودشون طوریشون نمیشه. بعدم والدین فقط پسره رو دعوا میکنن و به خاطر دختره پسره رو سرزنش میکنن. اونم ناراحت میشه و به خاطر این که از عذاب وجدان راحت بشه از پیش اون خانواده هم فرار میکنه. بعد از چند وقت میفرستنش پیش یه خانم پیر که داره یواش یواش آ ایمرش شروع میشه. اون جا هالیس خیلی راحته ولی همیشه تو فکر اون خانواده قبلیه. هر چی میشه تو ذهنش با استفان حرف میزنه و ازش راهنمایی میخواد. بعد اداره س رستی متوجه آ ایمر خانومه میشه و میخواد دختره رو از پیش اون خانم ببره. ولی هالیس دیگه واقعا خسته شده و دلش میخواد پیش این خانم بمونه. بنابراین با خانومه فرار میکنه و میره تو خونه ویلایی اون خانواده قبلی که فقط آدرسش رو بلده و هیچ نشون دیگه ای نداره. وقتی به خونه ی اونا میرسه از روی شواهد حدس میزنه که راه رو درست اومده. و یه کم تو اون خونه میمونن و اداره با اون خانواده استفان تماس میگیره و خبر گم شدن هالیس رو بهشون میده. استفان حدس میزنه که هالیس باید الان توی خونه ویلایی شون باشه که این وقت سال تو زمستون خالی و سرد و خطرناکه. بعدم میره و اونا رو که در آستانه یخ زدن و تلف شدن از گرسنگی هستن پیدا میکنه. خلاصه آ داستان پدر و مادر استفان به هالیس قول میدن که رفتارشون رو با استفان هم درست کنن و خانم آ ایمری هم میره تو خونه بستری میشه و دیگه هیچی یادش نمیاد و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه.

وای که چقدر این داستان برای من جذاب و پرکشش بود. همین الانش داشتم تعریف می چشمام پر از اشک شد. بغض گلوم رو داره فشار میده. عالی بود.

تک گویی های هالیس با استفان تو ذهنش معرکه است. نقاشیایی که توی مدت اقامتش تو خونه ی خانم تنها میکشه هم همه شون نشون دهنده ی این بودن که هالیس هنوز اون خانواده رو دوست داره و فقط به خاطر عذاب وجدانش از اون خونه فرار میکنه. واقعا عالی بود. من این کتاب رو سالها پیش یدم 1800 تومن. حیف نیست واقعا؟

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : لو دادن داستان تصاویر هالیس وودز - هالیس ,خانواده ,میشه ,خونه ,میکنه ,استفان ,فرار میکنه ,خونه ویلایی ,پیدا میکنه ,تصاویر هالیس ,هالیس وودز

ملل و هالیس وودز

امدم پاتریشیا رایلی گیف رو سرچ کنم که فعلا سرعت نت اونقدر کمه که نمیاد. امشب دوستم خیلی بی انگیزه و بی انرژی بود. من خوبیم اینه که یکی جلوم ادای افسرگی در بیاره خودم یهو با انگیزه و انرژی میشم. یهویی بهم شارژ زیادی وارد میشه و از زندگی بیشتر لذت میبرم. اون آدم رو هم به راحتی یه زباله پرت میکنم بیرون از زندگیم. این جور خبیثی هستم من.

دارم رو هم میکنم. هر چند میدونم که مثل کتاب نمیشه و میزنه تصاویر زیبایی رو هم که خودمون تصور کردیم از بین میبره، ولی بازم دل برای لهجه و زبان انگلیسی تنگ شده و دوست دارم ببینم. آخ یادم نبود که فردا داریم میریم اردو. وای فردا از صبح زود یه عالمه کار دارم. کلی باید کیک درست کنم و غذای شب رو بپزم و باربار رو ببرم کلاس و خدا رو شکر که هنوز ب کلاسش شروع نشده . تاچ پد لپتاپم قفل شده و نیاز مبرم و شدیدی به موس دارم. از طرفی بعضی وقتا آدم از تاچ پد هم استفاده کنه بد نیست.

اینم از این.

دیگه چه خبرا؟

امروز زیاد تو وبلاگ نوشتم. دیگه شده مثل این مامانا که هر لحظه و دقیقه باید بهشون گزارش کار بدیم.

نمیخوام یه کار جدیدی شروع کنم. فعلا همین رو که زاییدم بزرگ کنم هنر . 

تا به حال تو زندگیم معاون اداره بهم تعظیم نکرده بود که خدا رو شکر اونم دیدم و وقتی بمیرم یکی از افتخاراتم این خواهد بود. تازه کارشناس آموزش متوسطه هم با دیدن من کپ کرد و یه خورده حترامش بیشتر شد نسبت بهم. بعله ما اینیم دیگه... خخخ حالا خوبه فردا پا شم ببینم همه اینا خواب بوده. ولی نمیشه. چطور یدن این خونه و همسایه شدن با این نجس جنایتکار خواب نبود؟ هر چی دعا کردیم که خواب باشه و بیدار شیم و دوباره به همون خونه ی بوگندوی خودمون برگردیم نشد. حالا یه اتفاق خوبی بارمون افتاده خواب باشه؟ عمرا...

امشب با دوست باربار قرار ملل گذاشته بودیم ولی وقتی از در خونه رفتیم بیرون بارون شروع شد و تا برسیم به ملل و پیاده شیم بارون شدت گرفت و حسبی خیس شدیم. رفتیم دیدیم اونجا هم اینا به یه دوست صمیمیمشون قرار گذاشتن و از اتفاق اون آقاهه مسول آموزش متوسطه ی استان بود و قدیما با دی جون اینا فوتبال میومد و بعد امصدوم شد و دیگه نیومد. بابای دوست باربار هم توی اداره کل کار میکنه و خلاصه جمع فرهنگیا جمع بود. یه خورده زده شدم از قشر فرهنگیا. زیاد قبولشون ندارم. خلاصه حس خیس شدیم و برگشتیم. بخاریمون هم ابه و خاموشه. داریم یخ میزنیم.

وقتی پمپ آب روشن میشه همه جونمون جمع میشه. حساس شدم به پمپ آب. چون تنها راهیه که بفهمیم اینا وجود دارن یا ندارن همین مصرف آبشونه. وقتای دیگه کلا جیک شون در نمیاد. خیلی تن. ولی مصرف آب که شروع میشه تازه میفهمیم که بیدارن یا خوابن یا حضور دارن یا نه. حالم به هم میخوره ازشون. نجس به تمام معنی... 

خدایا قرار بود نجات مون بدی چی شد؟ یادت نرفته که... از دست اون همسایه بیخود نجات مون دادی مرسی. اینم از سرمون کم کنی ممنونت میشیم.

جاروبرقیمون خیلی خوبه. امروز کلی کشیدم. عالی بود. خدایا شکرت. مرسی که بهم کمک کردی وسایل مورد نیازم رو ب م.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : ملل و هالیس وودز - اینا ,خواب ,دوست ,میشه ,خونه ,باربار ,دوست باربار ,آموزش متوسطه

چی بگم والله

یک ساعت ورزش . خیلی انرژی سوزوندم. عالی بود. بعداز مدتها... به یاد کلاس پیلاتسم که دیگه از بیست مرداد به این ور نرفتم. خیلی خوب بود. یادش به خیر. همون کلاسه بود که باعث شد این خونه رو سرمون کلاه بره و ب یم. چون یکی از همکلاسام همسایه مونه و بهش گفتم بره تحقیق کنه ولی اونقدر پشت گوش انداخت و نرفت تا ما قشنگ اسباب کشی کردیم و بعد خبر فرستاد که بهش بگو ن ن اون خونه رو همسایه شون بده. گفتم مس ه ما الان بنایی رو تموم کردیم و داریم اسباب کشی میکنیم الان میگی؟ خلاصه که فکر کنم قسمت مون این بود و ایشالله که قراره اتفاقات خوبی برامون بیفته و ما بی خبریم. ایشالله که خیره و همه چی به خوبی و موفقیت درست میشه. الان پستچی برای همسایه بغلی مون نامه آورده بود از دادگستری. اولش فکر کردیم میخواد بده به همسایه بالایی مون و خوشحال شدیم ولی بعدش دیدیم که نامه مال همسایه بغلیه و کلی ناراحت شدیم. حیف شد.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : چی بگم والله - همسایه ,الان ,کردیم

بعد از ناهار

امروز ب اینا تو مدرسه شون جشن روز نیروی انتظامی داشتن.

همه اعضای خانواده من بستنی خورده بودن و ی غذا میل نداشت. منم از لجم آش خوردم ولی بعدش همه مون کلی غذا خوردیم. من البته کم خوردم.

فردا میخواهیم بریم تفریح. است سر.

بارونیه فردا. امروزم هوا سرد بود. اخبار گفت مازندران حس افت دما داره. حالا نمیدونم فردا چگونه خوش خواهد گذشت. 

دلم درد گرفت خیلی خوردم. هیکلم بیست شده حیفه. یه مانتو کوتاه برای خودم یده بودم که تابستون بذام تنگ بود. ولی الان حس برام گشاد شده. شلوارامم گشاد شدن و تو تنم وای نمیسن. 

بعد از ورزشم هم دو سه لقمه نون و خامه و عسل خوردم. حیف. بعصی وقتا چنان دهنم باز میشه که نمیتونم جلوی خوردنم رو بگیرم.

متاسفانه این مردک همسایه بدجوری خوابهام رو آلوده کرده. حالم داره به هم میخوره. اصلا شبها خواب راحت ندارم. روز میخوابم بهترم. ولی شبا افتضاحم. 

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : بعد از ناهار - خوردم

نه صبح

ساعت نه و نیم شده و هنوز نشستم پای نت. ب یه داستان شروع که به وسطاش رسیده پاکش . اونقدر که از لحنش بدم اومد. نمیتونم. باید خیلی تلاش کنم. اصلا دستم به کار نمیره. داره ی ال میشه که لپتاپ یدم. حیف نون.

یه خورده سرد شده هوا. میخواستم پاشم ورزش کنم. اما بازم تنبلی مانع میشه. خیلی خوابم میاد. صبح با بدبختی و مصیبت پاشدم. از بس که ب دیر خو دم. ساعت دوازده بود. دیگه از اون شب بیداریای خیلی طولانی خبری نیست. نمیتونیم.

ب کلی کتابای فیزیک رو خوندم. حیف دیروز 14 تومن دادم کتابای فیزیک جدید رو یدم بعد اومدم پی دی اف رو هم . چقدر خنگم. کلی پول رفت. ولی کتابای آزمایشگاه رو و ن یدم. چون که دیگه خیلی پولش میشد. ولی هیچ چیز خاصی نداشت. بدم میاد. کی بازنشسته میشم.

پاشم ورزش کنم. عاشق هیکلم شدم. خیلی رو فرم اومدم. عالیه. کلا خیلی جمع و جور شدم. این همون کاری بود که ای رژیم میکنن. یعنی اول یه سوک وارد میکنن و وزن رو کم میکنن بعد اون رو ثابت نگه میدارن. منم با اون بنایی و اون همه استرس یهویی بهم فشار اومد و جمع و جور شدم و حالا دیگه لب به شام نمیزنم و صبحانه میورم و دیگه هیچی نمیخورم که وزنم ثابت بمونه. عالی شدم. همه شلوارام واسم گشاد شدن و میفتن زیر پام. عالیه.

خدایا کمک کن.

ب مردک همسایه دیر وقت اومد خونه و هنوز پاش به خونه نرسیده بود زنش چنان عربده ای کشید که همه مون رفتیم هوا. باربار میگفت باید بهش بگیم وقتی شوهرش اومد تو دهنش آب قرقره کنه که حرف نزنه و دعواشون نشه. عالی بود. 

بوی بد میاد هنوز. نمیدونم در فرنگی باز مونده یا نه. برم چک کنم.

برمیگردم.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : نه صبح - خیلی , ب ,میکنن ,میاد ,کتابای , ,کتابای فیزیک ,پاشم ورزش

بر اون پدرشون لعنت

ای خدا این اصحاب رسانه دیگه چه جانورایی هستن. یعنی از اینا من فلان فلان شده  تر ندیده بودم. اون مردک که دنبال کانالش میگشتم زد لپتاپم رو داغون کرد. تو توییترش دنبال لینک کانالش میگشتم تو نگو لینک یه ربات رو گذاشته و هر صفحه ای تو موزیلا باز میکنم اون لامصب لینکه میاد بالا. دیوانه شدم از دستش. عجب مردم فلان فلان شده ای هستن به ابالفضل. قدیما یکی دیگه بود که تو وبلاگش نوشته بود اگر با حرفای من موافق نیستین دکمه زیر را فشار دهید. منم فشار دادم لپتاپم خاموش شد. به خدا اینا نمک ریختن نیست. اینا یدن برای پدرشونه. من که هی دارم میدم.
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : بر اون پدرشون لعنت - فلان ,اینا ,کانالش میگشتم ,فلان فلان

خودتو ضایع نکن بابا

یه نفر توی توییتر نوشته بود مجردها وقتی میرن مسافرت کادوهای کوچولویی برای همسر آینده شون ب ن جالبه. چون وقتی ازدواج میکنن میتونن اون رو کادو بدن و خلاصه از این جینگولک بازیا. بعد همه ریختن مس ه اش و اصلا توی توییتر طوفان توییتری راه انداختن که آره چی ب یم که کهنه نشه و اینا. ولی من یادم افتاد که من خودم همین کار رو کرده بودم. یعنی اون موقع که هنوز با آقامون آشنا هم نشده بودم یه کارت تبریک خیلی کوچیک و خیلی ناز و گوگولی مگولی با یه طرح شقایق و یه قاب طلایی خیلی طریف یده بودم و گذاشته بودم در مخفی ترین قسمت کمد وسایلم که به محض ازدواج رو کنم و طرفم رو مورد سو رایز شدید و غلیظ قرار بدم.
خلاصه زد و ما هم تونستیم ازدواج کنیم. وقتی با آقامون آشنا شدم اون رو به عنوان اولین کادو دادم بهش. اولش یه خورده اخم کرد و گفت قرار بوده به کی بدی؟ گفتم ای بابا گفته بودم اگر ازدواج میدم به همسر آینده ام. کلی مشکوک نگام کرد و بعدم انداخت یه گوشه. طرحش و کلا کارت تبریک و اصلا این کار براش جالب نبود. منم برای این که ضایع نشم چسبوندمش اول دفتر اشعارش که تو مدت آشنایی مون بهم داده بود که از بخت بد اون دفتر کلا گم شد. یعنی یدنش. اون کارت هم باهاش رفت. اون موقع ها موبایل وجود نداشت که منم بتونم یه ع از اون کارته داشته باشم ولی طرحش قشنگ جلوی چش . خیلی خوشگل بود. منتها بدی این کار این بود که آدما با هم دیگه فرق دارن. اون چیزی که ما سالها راجع بهش تخیل میکنیم و باور داریم که یه تصویر بی نهایت جذاب و جالبه ممکنه تو نظر بهترین و نزدیک ترین آدم زندگی مون یه چیز مز ف و لوس و چرت باشه. حتی مادر و فرزند هم ممکنه از لحاظ طرز فکر با هم دیگه زمین تا آسمون فرق داشته باشن. پس بهتره چیزی رو به زور به خورد ی ندیم. خودمون در نهایت ضرر میکنیم.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : خودتو ضایع نکن بابا - ازدواج ,خیلی ,کارت ,کارت تبریک ,آقامون آشنا ,همسر آینده

همای سعادت بر شونه ام

راستی یادم رفت بگم که امروز رفتم سازماندهی شدم و افتادم توی قسمت ارزی عملکرد. بعدم من یه چیزایی رو نمیدونستم و حالا فهمیددم که باید بشینم تو خونه و سه روز در هفته بهم زنگ بزنن که بیا میخواییم بریم بازدید و منم ماشین نازنینم رو بردارم و برم اداره دنبال خانمه و با هم بریم بازدید و کلی فرم پر کنیم که آره ما اومدیم و از مدرسه شما بازدید به عمل آوردیم و دفتر نمره ها و دفتر حضور و غیاب معلما رو دیدیم و این اشالات بهش وارد بود یا نبود. بعدم بهم گفت از شنبه بیا. گفتم چرا از فردا نیام؟ گفت برای این که این اتاق حراستیه و ی حق حضور در این مکان رو نداره. بعله اینم از این.

معاون اداره بدجوری واسم ا و راست میشد ها. ن تی پارتیم خود مدیر کل بود و نه برگ چغندر... شانس دارم دیگه بابا. اگر از هر جایی شانس نیاوردم از سمت دی جون کلی شانس آوردم. جونم به این فوتبال که این قدر قلبها رو به هم نزدیک میکنه. خوب ما بریم دنبال کار و زندگیمون.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : همای سعادت بر شونه ام - شانس ,بازدید ,بریم ,بریم بازدید

خدایا

همسایه بالایی آب رو بی وقفه باز کرده و پمپ داره مثل اسب نعره میزنه. منم این جا دارم از حسودی میترکم که چه راحت دارن آب رو با هزینه ی ما مصرف میکنن و عین خیالشون هم نیست. چون میدونن که اولا ما حرفی نمیزنیم و ثانیا اگرم حرفی بزنیم میگیرن تیکه مون میکنن و مام که از خدامونه که در چاه تو بسته بمونه و بوی گندش دنیا رو برنداره. والله. فوقش میخواییم سالی چند تومن پول آب بدیم دیگه. بهتر از اینه که سه میلیون تومن پول کنتور آب جدا بدیم و خودمون رو اسیر کنیم. ب اینا نبودن و ما از فرصت استفاده کردیم و رفتیم و کلی ظرف شستیم. نمیدونم والله دروغ یا راست، میگن وقتی شما آب باز میکنین به ما آب نمیرسه. دروغ به این گندگی. چون با همین پمپ آب آپارتمان های 18 واحدی دارن گذران میکنن یعنی چقدر این آب ضعیف باید باشه که به بالا نرسه اونم با یه دونه واحد اضافی. خدایا. همون جور که موقعیت رو به نفع ما داری میگذرونی همین جوری ادامه بده و یه کاری کن که دردسر تولید نشه. من و دی جون طاقت نداریم. خیلی استرس پیدا میکنیم و اذیت میشیم. الان مردک از یازده صبح که گورش رو گم کرده هنوز تشرریف سگ رو نیاورده خونه. همین جوری ادامه بده به نبودن چقدر عالی میشه. خونه میشه ایده آل و همونی که میخواییم. امروز ی بچه ها اومده بود خونه مون. یعننی تو خیابون دیدمش و دعوتش گفتم بیا تو. اونم اومد. خونه تمیز و عالی و همه چی مرتب و خیلی تمیز بود. البته دستشویی رو نگاه نکرده بودم چون من و دی جون فرنگی میریم و از دستشویی ایرانی خبر نداریم. خلاصه که اومد و گفت که تو اون خونه بودین هیچ وقت نور آفتاب تو اتاق میفتاد؟ گفتم نه دیگه اون ساختمون بلندی که جلوی خونه بود تاریکش کرده بود دیگه. گفت ای بابا این خونه تون عالیه به این مرده اصلا توجه نکنین و همین خونه رو نگه دارین و نفروشین. حیفه واقعا خونه ی فوق العاده ایه. خلاصه که نه این یه نفر، هر ی که خونه رو میبینه میگه که واقعا خونه دلباز و قشنگیه. بعدم گفت که من هم براتون کلی نذر و کلی دعا میکنم که ایشالله به خیر بگذره. ایشالله. مامانم هم خیلی برامون نذر کرده . یه جعفرطیار هم برامون میخواد بخونه.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : خدایا - خونه ,کرده ,همین ,میکنن ,خیلی ,واقعا خونه ,جوری ادامه ,همین جوری

شکر ایزد منان

مزاحمتای همسایه مون کمتر شده. یعنی خدا داره به حرفامون گوش میده؟ نمیدونم. کاش عرش خدا یه مانیتور رو زمین داشت که بدونیم دقیقا داره چه تصمیماتی برامون میگیره. از اون جلسات شون یه گزارش شفاف هم میفرستاد زمین برامون که دقیقا بدونیم وسط این همه شهاب سنگ و دود و سیاهچاله و ک شان و گازهای داغ داغ، ما کوچولوها رو فراموش نکرده و به یادمونه. یعنی چه جوریه که این همه سال تو روند تبدیل گاز هیدروژن به هلیوم و سوخت رسانی به کره زمین اخلال ایجاد نشده بعد حالا برای یه خواسته ی خیلی کوچولو اینجوری داره سر ما بامبول در میاره... خدایا شکرت. نه بی شوخی بدون طعنه و کنایه شکرت.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : شکر ایزد منان - زمین

خاک بر سر بی عرضه ام

یعنی ببین من چقدر بدبخت یا خوشبختم که کارم راه نمیفته و خودم عرضه ندارم کارم رو راه بندازم و مجبورم از طریق واسطه و با تلفن نصفه شبی، مدیر کل سازمان آ.پ. رو بندازم وسط و مجبورش کنم زنگ بزنه به معاون اداره مون و بگه هوای این بدبخت فلک زده رو داشته باش. ای خدااااا. از خج و شرمندگی دارم میمیرم. اگر تن به قواعد باز ی داده بودم الان این وضعم نبود. همون اول باید دل به کارم میدادم و بچه و کار هنری و هزار تا چیز مس ه رو بهانه تنبلی نمی و به بچه ها کیلیویی نمره میدادم و با ی لج نمی و راه پیشرفت خودم رو باز می که این جوری نشه. خنگم از بس. خاک بر سرم. خاک بر سرم. ای خدا امسال رو درست کردی سال بعد رو چکار کنم. دیگه از مدیر کل آ.پ گنده تر نداریم که. سال بعد به کی رو بندازم. ای خدا چقققدر خنگم. چقدر.

عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برچسب ها : خاک بر سر بی عرضه ام - بندازم ,کارم
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.417 seconds
RSS