در فرازهای متعدّدی از منابع ی به این نکته اشاره شده است که مردم آن زمان، حضرت علی ع را تنها گذاشته و یاری نمی د و حضرت ع بارها آنها را به یاری طلبیده و برایشان روشنگری کرده است ولی آنها ممانعت می­ د، لذا حضرت ع بسیار از رفتارهای آنان ناراحت بود.

به یکی از نقل هائی که بیانگر و نشاندهنده این مطلب است اشاره می شود:

أبان بن عیّاش از سلیم بن قیس هلالی نقل می کند که گفت: ما در اطراف المؤمنین ع نشسته بودیم در حالی که گروهی از اصحاب آن حضرت ع اطراف او را گرفته بودند. شخصی به آن حضرت ع عرض کرد: یا المؤمنین ع چه خوب بود اگر مردم را تشویق به جنگ می کردید.

حضرت ع از جا برخاست و در ضمن خطبه­ ای[1] چنین فرمودند: من شما را تشویق به جنگیدن نمودم، ولی شما نرفتید و شما را فراخواندم ولی گوش نکردید، پس شما حاضرانی مانند غایبان و زندگانی مانند مردگان و کَرهایی صاحب گوش هستید.

من بر شما حکمت می­خوانم و شما را با نصیحت­ های شفابخش و رسا موعظه می کنم و به جنگ با فاسقان تشویق و ترغیب می کنم، ولی هنوز کلام خود را به پایان نبرده ام که می بینم گروه گروه پراکنده می شوید و برای هم شعر می خوانید و ضرب المثل می گویید و قیمت شیر و ما از یکدیگر می پرسید. دستانتان بریده باد که از جنگ و آماده بودن برای آن خسته شده اید و دل هایتان از یاد جنگ و جهاد غافل گشته و شما را به طیل و امور گمراه کننده مشغول ساخته است. وای بر شما، با دشمنان خود بجنگید قبل از آن که آنها با شما بجنگند. به خدا قسم گمان نمی کنم شما گفته هایم را انجام دهید، مگر آنکه دشمنانتان کار خود را ند و من دوست دارم آنها را ببینم و با بصیرت و یقینم خدا را ملاقات نمایم تا از گفتگوی با شما و سختی هایی که از دست شما می کشم آسوده شوم.

شما مانند گله شترانی هستید که چوپانشان را گم کرده اند و هرگاه از یک طرف به گله ملحق شوند از طرف دیگر از آن جدا می شوند. این طوری که من شما را می بینم اگر جنگ در بگیرد و مرگ شدّت یابد مانند سری که متلاشی می شود و نیز مانند انفراج زنِ در حال وضعِ حمل که از لمس ی که به او دست می زند مانع نمی شود[2] از اطراف علی بن طالب ع پراکنده و متلاشی می شوید.

مناظرة حضرت على ع با أشعث بن قیس

أشعث بن قیس گفت: تو هم کاری را که عثمان بن عفّان کرد، انجام بده. المؤمنین ع فرمود: آیا تا به حال دیده اید که من کارهایی مثل عثمان بن عفّان انجام بدهم؟ ای پسر قیس من از شرّ سخنی که تو می گویی به خدا پناه می برم، به خدا سوگند کاری که عثمان انجام داد حتی برای ی که دین ندارد ذلّت و خواری است، پس من چگونه چنین کنم در حالی که دلیلی روشن و حجتی از جانب خدا در دست من بوده و حق با من است.

به خدا سوگند هر که قدرت دفع دشمن خود را داشته باشد ولی با این حال او را بر خود مسلط سازد تا گوشتش را بچیند و پوستش را کند و استخوانش را بشکند و خونش را بریزد، گناهش عظیم و بزرگ بوده و آنچه که اعضای اش در برگرفته اند (یعنی قلبش) ضعیف است، اگر می خواهی تو اینگونه باش ای پسر قیس، ولی من چنین نخواهم بود، به خدا سوگند اگر اختیار با من باشد چنان شمشیر می زنم که سرها پروانه وار درآیند و مچ دست ها و پاها هلاک و نابود شوند و بعد از آن خدا هر چه بخواهد می کند.

وای بر تو، ای پسر قیس، مؤمن به هر نوع مُردنی می میرد ولی خودش را نمی کشد، هر بتواند خون خود را حفظ کند ولی با این حال قاتل خود را آزاد بگذارد در واقع خودش را کشته است، ای پسر قیس همانا این امت به هفتاد و سه فرقه متفرق می شوند که یک فرقه در بهشت است و هفتاد و دو فرقه در آتش و بدترین و مبغوض ترین آن ها نزد خداوند و دورترین آنان از خدا فرقه سامرة است، همان هایی که می گویند جنگ نه، ولی دروغ می گویند و خداوند در کتاب خود و سنت ش به جنگ با کاران و خارج شدگان از دین فرمان داده است.

پسر قیس در حالی که از سخنان حضرت على ع به خشم آمده بود، گفت: ای پسر ابوطالب هنگامی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت شد، تو چه مانعی داشتی از اینکه شمشیر بزنی و بجنگی، تو از وقتی که به عراق آمده ای خطبه ای برای ما ایراد نکردی مگر اینکه در تمام آنها قبل از آن که از منبر پایین بیایی گفتی: به خدا قسم من بر مردم از خود آنان صاحب اختیارترم و من از زمانی که رسول خدا ص از دنیا رفت مظلوم واقع شده ام. چرا هنگامی که مظلوم واقع شدی برای دفاع از خود شمشیر نزدی؟

المؤمنین علی ع فرمود: ای پسر قیس جوابت را بشنو، نه ترس مانع از این کارِ من بود و نه کراهت از ملاقات پروردگارم و نه آگاه نبودنم به اینکه آنچه نزد خداست از خیر دنیا و باقی ماندن در آن برایم بهتر است، بلکه دستور رسول خدا ص و عهدی که با من بست مانع از این کارم بود. چرا که رسول خدا ص به من خبر داده بود که این امت بعد از او چه خواهند کرد و هنگامی که با کارهای آنان مواجه شدم علم و یقینم به این مسأله بیشتر و شدیدتر از قبل نشد، بلکه یقینم به کارهای آنان با توجه به سخنان رسول خدا ص در گذشته بیشتر از وقتی بود که با آن مواجه شدم، به همین دلیل از رسول خدا ص پرسیدم: یا رسول الله ص بفرمایید اگر با من چنین رفتار د من چه سازم؟

آن حضرت ص فرمود: اگر یاورانی یافتی بر آنان حمله کن و با ایشان بجنگ و اگر یاری نیافتی دست بکش و خون خود را حفظ کن تا وقتی که برای اقامه دین و کتاب خدا و سنت من یارانی بی . و نیز به من فرموده است که این امت مرا تنها خواهند گذاشت و با ی جز من بیعت کرده و تابع او خواهند شد و اینکه من نسبت به او مانند هارون نسبت به موسی ع هستم و امت بعد از او به منزله هارون و تابعان او و گوساله و پیروان گوساله خواهند شد، مثل زمانی که موسی ع به برادرش هارون گفت:

«قَالَ یَا هَارُونُ مَا مَنَعَکَ إِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا* أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَیْتَ أَمْرِی* قَالَ یَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَلَا بِرَأْسِی إِنِّی خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی؛ ای هارون هنگامی که دیدی این قوم گمراه شدند چه چیز مانع تو شد از اینکه مرا تبعیت کنی، آیا از فرمان من س یچی کردی، هارون گفت: ای پسر مادرم، سر و ریش مرا نگیر، من ترسیدم که تو بگویی: میان بنی تفرقه افکندی و سخن مرا رعایت نکردی.»[3]

و این یعنی اینکه حضرت موسی ع به هارون فرمان داد که اگر قوم او گمراه شدند و او یارانی یافت با آنان مبارزه کند و اگر یاری نیافت دست بکشد و خون خودش را حفظ نماید و بین آنان تفرقه نیاندازد.

من نیز ترسیدم که برادرم، رسول خدا ص بفرماید: چرا میان امت تفرقه افکندی و سخن مرا رعایت نکردی و حال آن که من با تو عهد اگر یارانی نیافتی دست بکشی و خون خود و اهل بیتت و شیعیانت را حفظ نمائی.

هنگامی که رسول خدا ص از دنیا رفت، مردم به ابوبکر میل پیدا کرده و با او بیعت نمودند در حالی که من مشغول غسل و دفن رسول خدا ص بودم و پس از آن نیز مشغول به قرآن شدم و با خود قسم یاد که تا آن را در کت جمع نکنم ردائی بر دوش نیاندازم، مگر برای و چنین .

سپس فاطمه< را بر چها ایی سوار نموده و دست حسن ع و حسین ع را گرفتم و از میان اهل بدر و احد و با سابقه های مهاجرین و انصار احدی را باقی نگذاشتم مگر اینکه آنان را در مورد حق خودم به خدا سوگند دادم و به یاری خویش دعوت . ولی هیچکدام از آنها به جز چهار نفر یعنی زبیر، سلمان، ابوذر و مقداد، پاسخ دعوت مرا ندادند و هیچ از اهل بیتم نبود که به او مراجعه کنم و از او قدرت نگیرم، حمزه که روز أحد به شهادت رسید، جعفر هم که در جنگ موته شهید شد و من ماندم میان دو مرد بی د و ترسو و ذلیل و حقیر، یعنی عباس و عقیل که در مرز کفر قرار داشتند.

پس این امت مرا مجبور ساخته و تهدیدم د و من سخنی را که هارون به برادرش گفته بود گفتم یعنی:

«قال ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُوا یَقْتُلُونَنِی؛ ای پسر مادرم، این قوم مرا تضعیف کرده و نزدیک بود که مرا به قتل برسانند.»[4]

پس در داستان هارون برای من الگوی حسنه ای هست و عهدی که رسول خدا ص با من نمود برای من حجت و دلیلی محکم است.

اشعث گفت: عثمان این کار را کرد، او از مردم کمک خواست و آنان را به یاری خود فراخواند ولی یاوری نیافت و دست کشید تا اینکه مظلومانه کشته شد.

حضرت على ع فرمود: وای بر تو ای پسر قیس! هنگامی که این قوم به من هجوم آورده و مرا تضعیف نمودند و نزدیک بود که مرا بکشند، اگر می گفتند که حتماً تو را می کشیم نمی گذاشتم که مرا بکشند، اگرچه ی جز خودم را آن هم تنها نمی یافتم، اما آنها گفتند: اگر بیعت کنی از تو دست بر می داریم و مقرّب می سازیم و فضیلت می دهیم و اگر بیعت نکنی تو را می کشیم، وقتی من ی را نیافتم با آنان بیعت نمودم. ولی بیعت من با آنان باطلی را حق آنان نمی سازد و حقی را برای آنان واجب نمی کند. اگر هنگامی که مردم به عثمان گفتند دست از خلافت بردار تا دست از تو بکشیم، دست از خلافت بر می داشت او را نمی کشتند.

ولی او گفت: خلافت را رها نمی کنم. مردم هم گفتند: پس ما هم تو را می کشیم. پس عثمان از قبول سخنان مردم امتناع کرد تا اینکه او را کشتند.

به جان خودم سوگند اگر عثمان دست از خلافت بر می داشت برای او بهتر بود. زیرا او آن را بناحق غصب کرده بود و در خلافت نصیبی نداشت و چیزی را ادعا می کرد که برای او نبود و حق دیگران بود که به دست گرفته بود.

وای بر تو ای پسر قیس! کار عثمان از دو حال خارج نیست: اول اینکه یا مردم را به یاری خود فراخوانده و مردم یاری اش نکرده اند و یا مردم از او خواسته اند که بگذارد تا یاری اش کنند. ولی او آنها را از یاری خود نهی کرده است و او حق نداشته است مسلمانان را از یاری ی هدایت شده و هدایت کننده که نه خود بدعتی گذارده و نه بدعت گذاری را پناه داده است منع کنند و چه کار بدی کرده که آن ها را از یاری خود نهی کرده و مردم چه کار بدی کرده اند که از او اطاعت کرده اند.

و یا دوم اینکه مردم او را به دلیل ظلم و ستم هایش و نیز حکمِ بر خلاف کتاب و سنتش سزاوار یاری ندانسته اند و حال آنکه بیش از چهار هزار مرد از اهل بیت عثمان و یاران و دوستانش با او بوده اند. و اگر او می خواست که به وسیله آنان جلوی مردم را بگیرد می توانست، پس چرا آنان را از یاری خود نهی کرد.

اگر من در روزی که با ابوبکر بیعت شد چهل مرد مطیع می یافتم حتماً با آنان جهاد می ، ولی روزی که با عمر و عثمان بیعت شد چنین نمی ، زیرا من بیعت کرده بودم و ی مثل من بیعت خود را نمی شکند.

وای بر تو ای پسر قیس، دیدی بعد از اینکه عثمان کشته شد و من یارانی یافتم چه . آیا در روز بصره - جنگ جمل - از من سستی و یا ترس و یا قصوری دیدی؟ و حال آنکه آنان گرد شترشان بودند، هر با او باشد ملعون است و هر در اطراف آن شتر کشته شده ملعون است و هر بدون توبه و استغفار از پیش آن شتر برگشته ملعون است.

آنان یاوران مرا کشتند و بیعتم را ش تند و عامل مرا قطعه قطعه د و بر ضد من طغیان نمودند و من در میان دوازده هزار نفر -در روایت دیگری آمده است: کمتر از ده هزار نفر در مقابل صد و بیست هزار نفر و نیز در روایت دیگری بیش از پنجاه هزار - به سوی آنان رفتم و خداوند مرا در مقابل آنها یاری نمود و با دستان ما آنها را کشت و های مؤمنان را شفا داد.

ای پسر قیس! جنگ ما را در صفین چگونه دیدی، خداوند به دست ما پنجاه هزار نفر از آنان را -در روایت دیگری آمده: بیش از هفتاد هزار نفر از آنان را- در یک واقعه به آتش فرستاد، ما را در روز نهروان چگونه دیدی هنگامی که با مارقین روبرو شدیم در حالی که آنان گمان می د دین دارانی با بصیرت هستند:

«قَدْ ضَلَّ سَعْیُهُم فِی الحَیاةِ الدُّنیا وَهُمْ یَحْسَبونَ أنَّهُم یُحْسِنُونَ صُنْعاً؛ سعی و تلاش آنان در زندگی دنیا به انحراف کشیده شد در حالی که گمان می د کار نیکویی انجام می دهند.

پس خداوند در یک واقعه همه آنان را به آتش فرستاد به گونه ای که ده نفر از آنان هم باقی نماند، ولی آنان ده نفر هم از مؤمنان نکشتند.

وای بر تو ای پسر قیس! آیا پرچم و یا عملی از من دیده ای که به سوی من باز گردد؟ مرا ملامت میکنی ای پسر قیس در حالی که در تمام جاها و مکان های مختلف که رسول خدا ص حضور داشت من هم با او همراه بودم و در مقابل آن حضرت ص به استقبال سختی ها می رفتم و هرگز نه فرار می و نه به عقب بر می گشتم و نه عذر می آوردم و نه جایگاه خود را خالی می و نه به دشمن پشت می .

چرا که بر هیچ وصیِّ ی سزاوار نیست که بعد از پوشیدن زره و به سوی دشمن رفتن به عقب بازگردد و یا منصرف شود. می جنگد تا اینکه کشته شود و یا خداوند او را پیروز گرداند.

ای پسر قیس! هیچ شنیده ای که من فرار کرده باشم و یا به کوتاهی مبتلا شده باشم. ای پسر قیس! قسم به آن که دانه را شکافت و مردم را آفرید، اگر در روزی که با ابوبکر بیعت شد تو بر من عیب گرفتی که با او بیعت نمودم چهل مرد می یافتم که به اندازه این چهار نفر نسبت به من بصیرت و معرفت داشتند دست از جهاد نمی کشیدم و با این قوم مبارزه می ، ولی نفر پنجمی نیافتم.

اشعث گفت: یا المؤمنین ع آن چهار نفر کیانند؟

فرمود: سلمان، ابوذر، مقداد و زبیربن صفیه قبل از اینکه بیعتش را با من بشکند، او دوبار با من بیعت کرد، اما اولین بیعتی که با من نمود و به آن وفا کرد هنگامی بود که با ابوبکر بیعت می شد و من به نزد چهل مرد از مهاجر و انصار رفتم و همه آنان با من بیعت د که زبیر هم در میان آنان بود.

من به آنان امر که فردا صبح در حالی که سرهایشان را تراشیده و سلاح با خود برداشته اند به درب منزل من بیایند، هیچکدام از آن چهل نفر به عهد خود وفا نکرد و صبح به نزدم نیامد مگر چهار نفر: سلمان، ابوذر، مقداد و زبیر.

و اما بیعت دوم او هنگامی بود که بعد از قتل عثمان با رفیقش طلحه به نزد من آمدند و با اختیار خود و بدون اجبار با من بیعت د. ولی بعد از آن از دین خود برگشته و مرتدّ شدند و پیمان خود را ش ته دچار کبر و عناد و حسادت شدند و خداوند آن ها را کشته به آتش فرستاد و اما سه نفر از آنان یعنی سلمان، ابوذر و مقداد بر دین محمد ص و ملت ابراهیم ع باقی ماندند تا اینکه به دیدار خدا شتافتند، خداوند آنان را بیامرزد.

ای پسر قیس! به خدا سوگند اگر آن چهل نفری که با من بیعت د به عهد خود وفا می د و قبل از اینکه عتیق - ابوبکر - بیعتش را به گردنم بیاندازد با سرهای تراشیده به در خانه ام می آمدند با ابوبکر می جنگیدم و او را برای محاکمه به نزد خداوند عزوجل می فرستادم و اگر قبل از بیعت با عمر یاورانی می یافتم با آنان می جنگیدم و ایشان را برای محاکمه به نزد خداوند عزوجل می فرستادم.

ولی ابن عوف خلافت را به عثمان داد تا بنا بر شرطی که فقط بین آن دو نفر بود، عمر نیز هنگام مرگش خلافت را به ابن عوف برگرداند. اما من بعد از اینکه با آنان بیعت دیگر راهی برای مبارزه با آنان نیافتم.

اشعث گفت: به خدا قسم اگر مسأله این طور که گفتی باشد همه امت غیر از تو و شیعیانت هلاک شده اند.

حضرت على ع فرمود: ای پسر قیس! به خدا قسم همانطور که می گویم حق با من است و از میان امت ی هلاک نمی شود مگر ناصبی، پیمان شکن و زورگو، منکر حق و دشمن ولایت و اما هر به توحید متوسل شود و به نبوت حضرت محمد ص و اقرار نماید و از خارج نشود و ظلمی بر ما روا ندارد و عَلَمِ دشمنی با ما به پا نکند ولی اگر حتی در خلافت شک کند و اهل آن و صاحبان شایسته آن را نشناسد و معتقد به ولایت ما هم نباشد. ولی با ما دشمنی هم نکند او مسلمانی مستضعف است که امیدی در رحمت خدا برای او هست و از گناهانش هم باید ترسید.

أبان می گوید: سلیم بن قیس گفت: در آن روز از شیعیان حضرت علی ع ی باقی نماند مگر اینکه به سبب سخنان آن حضرت ع چهره اش برافروخته شد و شادمان گردید. زیرا المؤمنین ع مسأله ولایت را شرح کرد و آن را آشکار ساخت و را کنار زد و تقیه را رها نمود و از قاریان قرآن که نسبت به اُمرای گذشته شک داشتند و خلافت آن ها را نپذیرفته بودند، ولی از روی تقوا و دوری از گناه از آنها برائت هم نمی جستند ی باقی نماند مگر اینکه علم پیدا کرد و مستبصر (شیعه) و نیکو شد و شک و تردید و توقف را رها کرد و در اطراف حضرت ع ی باقی نماند که از بیعت با او إبا کند، مگر اینکه به همان وجهی که با عثمان و با دو نفر قبل از او بیعت کرده بودند با حضرت علی ع نیز بیعت د و با این کار آن ها تنگ شد و از سخنان حضرت علی ع ناراحت شدند، پس از این بیعتِ عمومی بیشتر مردم بصیرت پیدا کرده و شکّشان برطرف شد.

أبان می گوید: سلیم گفت: هیچ روزی را بر عموم مردم ندیدم که بیشتر از آن روز چشم های ما را روشن کند، به خاطر اینکه از مقابل مردم کنار رفت و حق آشکار گردید و امر ولایت در آن روز روشن شد و تقیه از آن روز به بعد کنار گذاشته شد و از مجلس آن روز به بعد شیعه زیاد شد و همگی جمع شدند و سوگند یاد د، در حالی که قبلاً کمترین افراد ش بودند و مردم همگی در کنار حضرت على ع شروع به جنگ د به خاطر علمی که به جایگاه او در نزد خدا و ش پیدا کرده بودند و شیعیان از آن جلسه به بعد گرامی ترین مردم و از بزرگان آن ها شدند.

این حادثه بعد از جریان نهروان اتفاق افتاد و آن موقعی بود که حضرت المؤمنین ع مردم را برای رفتن به جنگ معاویه آماده می کرد، ولی پس از آن زیاد نماند و به شهادت رسید، صلوات و درود خداوند بر او باد. ابن ملجم - لعنه الله – از روی فریب و نیرنگ و به صورت ترور آن حضرت ع را شهید کرد، آن هم با شمشیری که قبلا با سمّی آن را مسموم ساخته بود.[5]


[1] - این خطبه را شیخ مفید(ره) در مجالس خود و سید رضی(ره) در نهج البلاغه (خطبه 34) و دیلمی در ارشاد القلوب با اندکی تفاوت نقل کرده اند.

[2] - یعنی مانند زنِ در حال وضعِ حمل که از شدّت درد اختیار خود را از دست می دهد، شما هم اختیار خود را از

دست می دهید.

[3] - سوره مبارکه طه، آیات شریفه 92 و 93 و 94

[4] - سوره مبارکه اعراف، آیه شریفه 150

[5] - کتاب الفبای شیعه اسرار آل محمد(ص)، سلیم بن قیس هلالی، نشر آرام دل، چاپ چهارم 1390، فیپا:1-51-8930-964-978، حدیث دوازدهم صص 137 الی 145/ متن عربی کتاب اسرار آل محمد، نشر الهادی، محمد باقر انصاری زنجانی، صص 213 الی 220