جستجو ها
تنها سفر کنین کشک بادمجون آنام یانان آنام آنام آناما قربانام حالیما یانان روغن لبوب السعبه آهنگ تک دست رامین مهری بهاره جان دلبر لاله زار جان دلبر html gunship هویت تمدن اشیاء مدرن هویت مامذهب راساختیم یک سخن نویسنده محمدکدخ عرفان we made religion فرشته نوشت فروش نوب در مشهد سلام یعنی خ ظ شگفتی های رود شاید دوست معنی دوست داشتنی چند مورد از اختراعات جابربن حیان یزدانیسم چیست آکورد آهنگ خوشه چین سالار عقیلی برنامه چهارروزه کات رفع مشکل no sim emergency call سامسونگ g920f no sim fix نمیارم عاشقت زمان بندی پیامک برای ارسال در آینده با اپلیکیشن scheduled sms نوشتن وبلاگ کتاب اگرچه فضای نوشتن کتاب فضای مجازی کتاب افتادم رؤیای نوشتن برای نوشتن دنیای راه راه من قالیچه دوزی سوزن دوزی html بازی فوق العاده the sims freeplay v2 9 9 mod نسخه پول lp social points بی نهایت دیتا html زندان فرعون زندان فرعون خودرا گئچدی خونگرمی و مهمان نوازی سوادرسانه ای واجب تر از نان شب کاش بودی کالیبر سی هشت قسمت 11 یازدهم سریال نفس 16 داد 96 کیفیت عالی و کم حجم مشهر جلسه هماهنگی ivanov الکرسی سوره بخواند علیه فرمودند مرتبه علیه وآله الله علیه علیه السلام السلام فرمودند سوره توحید علیه السلام فرمودند السلام فرمودند ه موجودات فضایی زنبوردار نمونه فسا ع ی دیدنی از گفت وگوی خصوصی پوتین و برنامه ایمو تانگو شوهرم مادر خونه خانواده شنیدن نمیدونم خونه پدرم شوهرم گفتم مادر شوهرم قطعات تفنگ بادی ترجمه فارسی کتاب testing language skills از رنجی که می برم y u r private رویایی listlistlistخنده خواهرش جدید خاطره خاطره خنده پیام تبریک اولین روز مدرسه رفتن فرزند بدهی به بانک و بازار باید چقدر باشد 13960817 چهارشنبه صدور 80 هزار روادید اربعین حسینی در خوزستان گوشه هایی از فعالیت درفصل پاییز ثبتنام گندله سنگان خواف موانع استقبال از بیمه های غیراجباری در ایران تعبیر خواب ابگرمکن که جوش اورده html گذری بر علم اگر چه دوست به چیزی نمی د ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست بهترین زمان برای عمل چشم را می دانید شکوفه های باغ مدرسه love because your that دوست like cannot love دوست دارم love says نیاز دارم گفتم بخاطر معماری آثار پاو وینت زندگینامه چرمایف مدرن آثار معماری پاو وینت زندگینامه زندگی نامه پاو وینت ایالات متحده پاو و caviar galaxynote9 راهنمایی کنترل کولر گازی سامسونگ خلبان محمدی سرهنگ سرهنگ خلبان زیارت حضرت کاغذ دیواری پذیرایی رایگان سه ماهی بدون سانسور مخزن الأوفاق باران برف practice english ون بجستان سایتی در حال مشهور شدن معرفی میکنم noaran blogsky com چگونه خوش باشیم ساعت پخش زنده فوتبال از تلویزیون شنبه 25 فروردین 638 بررسی رابطه عزت نفس با پایگاه های هویت دانش آموزان مقطع پیش ی وسوم متوسطه ناحیه 1 شهرستان مشهد چه حسه خوبیه a nced عاملان شهادت ان بازداشت شدند انواع رله و ج ansi به بهانه تولدت فال روز پنجشنبه 11 داد به این ۷ دلیل انار بخورید استخدام پتروشیمی کردستان سوتی ماه رمضانی ت فساد اتهام زنی حالی جمهور رئیس رئیس جمهور فعلی دائما حالی پرداختن ت فعلی ردپای دیجیتال جایگزین رزومه استخدامی شهید فهمیده آذربایجان را می شناسید کاروان زندگى بدهید قالب پونی آفرود در ایروان من و روزهای بیماری و من اگر حوا بودم روما آکوا بیاجیوتی لورا roma aqua بیاجیوتی آکوا لورا بیاجیوتی روما اومو اومو laura ادکلن لورا اومو laura biagiotti anonymous2011bluray ganool آزمون عملی مربوط به قبول شدگان کتبی مورخ95 7 هدیه باورن ی ترامپ به پوتین شاخصه های سوره نیکو اتفاق نادر و عجیب در یکی از های شهر قزوین به مناسبت هفته بسیج
برترین ها


فلسفه های لاجوردی

درین شب ها...


دارم داستان "سرویس دبیرستان مولوی" را تایپ می کنم؛ عینا همان نسخه ی دستنویسی که در نوروز نود نوشتم. تغییراتش را بعد از تایپ انجام خواهم داد. همزمان تصنیف های آلبوم سفر عسرت ناظری را گوش می کنم که خیلی غمگین اند.

 هر ی در بین نوشته هایش، به تعدادی بیشتر دلبستگی دارد و من هم به این داستان دلبستگی عمیقی دارم. به نوعی زبان حال خودم است.

و این هم تصنیفی از آلبوم سفر عسرت، سروده ی شفیعی کدکنی:


"درین شبها

که گل از برگ و

برگ از باد و

ابر از خویش می ترسد،

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را،

در این آفاق ظلمانی

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی


درین شب ها،

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.

درین شب ها،

که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی. 

 

توئی تنها که می خوانی

رثای ِ قتل ِ عام  و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را

توئی تنها که می فهمی

زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.


بر آن شاخ بلند،

ای نغمه ساز باغ  ِ بی برگی!

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خُرد ِ باغ

در خوابند

بمان تا دشت های روشن آیینه ها،

گل های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز ِ آواز تو دریابند.

تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.

تو، بارانی ترین ابری

که می گرید،

به باغ مزدک و زرتشت.

تو، عصیانی ترین خشمی، که می جوشد،

ز جام و ساغر خیام."

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : درین شب ها... - درین ,وارتوئی تنها ,دریا وارتوئی ,چشمه ایسرّ

درباره ی "سلاخ خانه ی شماره ی پنج"، کورت ونه گات



 بخش نخست کتاب درواقع فشرده ی آن، و همچون راهنمایی برای مطالعه اش می باشد. نویسنده در این بخش حرف های اصلی اش را زده است؛ تنفرش از جنگ و چرایی این تنفر، واقعه ی بمباران درسدن، و شیوه ی نگارش این رمان.

 واقعه ی دهشتناک بمباران درسدن در اوا جنگ جهانی دوم، بهانه ای می شود برای واکاوی دلایل جنگ به طور کلی و تعمیم آن به همه ی تاریخ. در همین بخش نخست، نویسنده به دنبال اتفاقات مشابه در طول تاریخ می گردد و این واقعه را جزئی از یک دور تاریخی می داند که نمونه اش پیش تر اتفاق افتاده و در آینده هم اتفاق خواهد افتاد؛بله، "رسم روزگار چنین است." در بیان این حقیقت تلخ، ونه گات بر خلاف بسیاری از نویسندگانی که در شرح یک واقعه، جزئیات آن را مو به مو و به ترتیب توالی و حتی الامکان مستند می آورند، واقعیت و خیال را در هم می تند و همزمان از فانتزی و طنز سیاه استفاده می کند و تکه های واقعیت را لا به لای داستانی علمی-تخیلی می گنجاند و این آیا جز از جنون ناشی از آن واقعه نیست؟... و به راستی در "گرد چنین حایل"، چه باید کرد؟

 شیوه ی روایت کتاب به گونه ای ست که ونه گات نه تنها از چند زاویه ی دید استفاده می کند، بلکه گاه در مقام یک سخنران، به تشرح یک واژه یا ایراد یک خطابه می پردازد، یا به عنوان مکمل، بخش هایی از کتابِ دیگری را در رمان می آورد تا مستندسازی کند یا توضیح بیشتری درباره ی موضوع داده باشد. خودِ نویسنده در همان بخش نخست خطاب به ناشری که با او قرارداد بسته است می گوید:"ببین سام، این کتاب خیلی کوتاه و قره قاطی و شلوغ پلوغ است، علتش هم این است که انسان نمی تواند درباره ی قتل عام، حرف های زیرکانه و قشنگ بزند، بعد از قتل عام، قاعدتا همه مرده اند، و طبعا نه ص از ی در می آید و نه ی دیگر چیزی می خواهد. بعد از قتل عام، انسان انتظار دارد آرامش برقرار شود، و همین هم هست، البته به جز پرنده ها.

  و پرنده ها چه می گویند؟ مگر درباره ی قتل عام حرف هم می شود زد؟ شاید فقط بشود گفت:"جیک جیک جیک؟""(ص. ۳۴)

  فرمی که ونه گات انتخاب کرده و به اجرا درآورده است، به شکلی غیر مستقیم این تلخی را به درون مخاطب تزریق می کند. یک تلخی ته نشین در عمق روح او، و نه گذرا. مخاطب از همان بخش نخست از اصل ماجرا آگاه می شود، پس باید به شیوه ای نامتعارف این واقعه ی تلخ را برایش بازگو کرد.

 ونه گات از "سفر" برای این بازگویی استفاده می کند و یک زائر (بیلی پیل گریم) که راهی این سفر می شود؛ روشی قدیمی که سابقه ای چند هزار ساله دارد. اما او این سفر را در "زمان" انجام می دهد؛ این ترفند هم باعث ش تن خط سیر روایی شده است و دست او را برای بازگویی روایت در زمان ها و مکان های مختلف باز گذاشته است، و هم داستان را به سمت ژانر علمی - تخیلی کشانده است و او ناچار به خلق ترالفامادورها و دنیایشان شده است؛ ترالفامادورهایی که در عین حال، فرهنگی متفاوت با زمینی ها دارند اما دنیای آن ها هم خالی از جنگ و خونریزی نیست... در جای جای کتاب، علاقه ی نویسنده به داستان های علمی - تخیلی موج می زند. او درباره ی نوشته های کیلگور تراوت که در رمان نویسنده ای در این ژانر است می گوید که :"نثر تراوت وحشتناک بود. فقط افکارش خوب بود."(ص. ۱۴۱)

 بیلی پیل گریم اما برخلاف آن ظاهر و رفتارهایی که به نظر بقیه عجیب است، به درک عمیقی از هستی می رسد که بقیه از آن بی بهره اند. " مهمترین چیزی که در ترالفامادور یاد گرفتم این بود که وقتی ی می میرد، تنها به ظاهر مرده است."(ص. ۴۳)" یا آن جمله ی غریبی که مادرش در خانه ی سالمندان به سختی در گوش او نجوا می کند که:" چطور شد این قدر پیر شدم؟"(ص. ۶۴)

  در طی مسیر بیلی پیل گریم، نویسنده چند بار به انجیل و روایتِ به صلیب کشیدن هم ارجاع می دهد و به پرسش هایی مهم می رسد.

 واقعه ی بمباران درسدن، شهری که همچون فلورانس در ایتالیا به زیبایی معماری اش بوده است، به عنوان نقطه ی مرکزی روایت، چند بار و تکه تکه و یک بار هم به شکل مع (صص. ۹۹ و ۱۰۰) آمده است.  نکته ی مهم آن است که روایتِ پس از واقعه باید چگونه باشد؟ پس از واقعه، که ونه گات شهر را به کره ی ماه تشبیه کرده است، سکوتی همه چیز را در بر گرفته است:"وقتی گروه، سطح ماه را طی می کرد از ی ص بیرون نمی آمد. کلمه مناسبی پیدا نمی شد." اسیرانِ یی ای که به همراه نگهبانان آلمانی شان که حتی از گلوله بارانِ پس از بمباران جنگنده های یی زنده مانده اند، سر شب به مهمانخانه ای می رسند که همچنان باز است و صاحب مهمانخانه از آن ها پذیرایی می کند...

 درسدن شهری فرهنگی و غیر نظامی بود، اما آماج سخت ترین حمله ها قرا گرفت تا تلخی جنگ، بیشتر از همیشه خود را نشان دهد. روایت نویسنده از شرایط مردمان این شهر، پیش و پس از واقعه ی بمباران، تلخ و گزنده است و تاکید دوباره ای ست بر پوچی جنگ.

طعنه ی او به انگلیسی ها هم به نوعی جالب است، چرا که چرچیل نخست وقت انگلستان در جنگ جهانی دوم را عامل اصلی طرح بمباران درسدن می دانند. او درباره ی زندانی های انگلیسی می نویسد:"آنها جنگ را به کاری تر و تمیز، منطقی و مفرح تبدیل می د."(ص. ۱۲۳)

 

٭ مشخصات کتاب:

سلاخ خانه ی شماره ی پنج، کورت ونه گات، ترجمه ی علی اصغر بهرامی، انتشارات روشنگران و مطالعات ن، چاپ دهم: ۱۳۹۳.


#سلاخ_خانه_شماره_پنج

#کورت_ونه_گات 

#هردوهفته_یک_کتاب

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : درباره ی "سلاخ خانه ی شماره ی پنج"، کورت ونه گات - است، ,نویسنده ,واقعه ,کتاب ,بمباران ,خانه ,سلاخ خانه ,علمی تخیلی ,بمباران درسدن ,بمباران درسدن،

درین شب ها...


دارم داستان "سرویس دبیرستان مولوی" را تایپ می کنم؛ عینا همان نسخه ی دستنویسی که در نوروز نود نوشتم. تغییراتش را بعد از تایپ انجام خواهم داد. همزمان تصنیف های آلبوم سفر عسرت ناظری را گوش می کنم که خیلی غمگین اند.

 هر ی در بین نوشته هایش، به تعدادی بیشتر دلبستگی دارد و من هم به این داستان دلبستگی عمیقی دارم. به نوعی زبان حال خودم است.

و این هم تصنیفی از آلبوم سفر عسرت، سروده ی شفیعی کدکنی:


"درین شبها

که گل از برگ و

برگ از باد و

ابر از خویش می ترسد،

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را،

در این آقاق ظلمانی

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی

 

درین شب ها،

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.

درین شب ها،

که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی.

 

توئی تنها که می خوانی

رثای ِ قتل ِ عام  و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را

توئی تنها که می فهمی

زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.

 

بر آن شاخ بلند،

ای نغمه ساز باغ  ِ بی برگی!

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خُرد ِ باغ

در خوابند

بمان تا دشت های روشن آیینه ها،

گل های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز ِ آواز تو دریابند.

تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.

تو، بارانی ترین ابری

که می گرید،

به باغ مزدک و زرتشت.

تو، عصیانی ترین خشمی، که می جوشد،

ز جام و ساغر خیام."

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : درین شب ها... - درین ,وارتوئی تنها ,دریا وارتوئی ,چشمه ایسرّ

حوض نقاشی من بی ماهی ست...


 داشتم یادداشت های قدیمم را جمع و جور می و کلی خاطره برایم زنده شد...؛ مثلا نقاشی هایی که دوره ی دانشجویی کشیده بودم!

 نقاشی کشیدن به وقت تنهایی، از سرگرمی های من بوده است. نقاشی هایی را از سال سوم ابت به این سو هنوز دارم.

یا نقاشی ای دارم از شب اولی که در خوابگاه دانشجویی بودم...؛ همین طور نقاشی ای که با ذغال کشیده بودم و به دیوار خوابگاه زده بودم!

 شاید یک ماهی گذشته بود که متوجه شدم در محوطه ی باریک پشت خوابگاه، یک کارگاه نقاشی هست؛ در واقع یک تابلوی نقاشیخط مرا به آن جا کشاند. مردی در کارگاهی باریک، مشغول خطاطی روی پارچه بود. گپ و گفتی شکل گرفت و علاقه ام به نقاشی، باعث دوستی مان شد. رشته اش گرافیک بود و خط ها و نقاشی های را انجام می داد. به انیمیشن هم علاقمند بود و تعدادی از کارهایش را هم نشانم داد که جالب بودند. برادرش به خارج از کشور رفته بود و می گفت اگر شرایطش بهتر نشود، او هم می رود. شمایل نقاشان یک قرن پیش را داشت؛ لاغراندام بود و  ریش مرتب و بلندی داشت.

 نقاش ماهری بود. کتاب طراحی ای از کتابخانه ی امانت گرفته بودم که قرار شد از روی آن طرح بزنم و او اشکالاتم را بگیرد. نخستین طرح را از اسکلت انسان زدم که جزئیات زیادی داشت و البته خیلی برایم آموزنده بود. نقاشی ام مورد پسند قرار گرفت و همین باعث دوستی بیشتر ما شد. در اوقات بیکاری به کارگاهش می رفتم و همزمان که کار می کرد، باهم گپ می زدیم.

 در سال دوم ، سراغ کارگاهش رفتم؛ تعطیل بود.

 هیچ گاه پس از آن ندیدمش...

 در همین سال، اجبارا باید در دو کلاس فوق برنامه شرکت می کردیم و من هم کلاس طراحی را برداشتم؛ مان آقای عزیزی بود که او هم گرافیک خوانده بود. میانسال بود و بسیار مبادی آداب و قواعد سختگیرانه ای داشت. خواننده ی مورد علاقه اش هم فرهاد مهراد بود. ویژگی هایی که مرا مجذوب شخصیتش کرده بود. در یک ترمی که با او کلاس داشتیم، طراحی من رشد قابل توجهی کرد و دلیل اصلی اش هم شیوه ی آموزش آقای عزیزی بود. از مبانی شروع کرد؛ از سایه روشن زدن به کره، مکعب و م وط، به پرسپکتیو  و به طراحی از اجسام بی جان رسیدیم و کمی بعد، از گل ها و اجسام زنده طراحی کردیم؛ در واقع فشرده ی کلاس های طراحی کلاسیکی که از قدیم متداول بوده است. هر هفته هم باید تمرین هایی را انجام می دادیم.

 کار با آقای عزیزی خیلی خوب بود؛ از آن جا که تدریس عملی مان در مدرسه هم بود، رابطه ی دوستانه ی عمیقی بینمان شکل گرفت. وقتی از علاقه ی من به سینما با خبر شد و کلاسی که در آن زمان می رفتم، حتی پیشنهاد ساخت کوتاهی را داد که دوربینش را هم خودش بیاورد؛ اما من نپذیرفتم و گفتم که تازه در ابتدای راه هستم.

 تابستان بعدش که برای انجام کاری اداری به رفتم، خبر درگذشت او را از پارچه نوشته ای در حیاط خواندم...؛ خیلی متاثر شدم. شماره ی خانه شان را داشتم. تماس گرفتم و با پسرش صحبت و به اش تسلیت گفتم.

 چهره ی جدی و همراه با تبسمش، با آن کت و شلوار خا تری، هنوز در خاطرم مانده است.

  

پ.ن:

عنوان از سپهری

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : حوض نقاشی من بی ماهی ست... - نقاشی ,طراحی , ,کلاس ,هایی ,آقای ,آقای عزیزی ,باعث دوستی ,کشیده بودم ,نقاشی هایی

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید...



- تو از حسین بن علی چه می دانی؟


- او مقتدای راحله است. این سببِ اول بار بود که او را دانسته ام.


- من یک بار او را دیدم که با اسیران نصرانی عیسی را به شفاعت گرفت که آشفتگی نکنند و بند از پایِ ایشان برداشت. هنوز هم این سخن در گوش است که فرمود «ما برای برداشتنِ بند آمده ایم، نه بند نهادن.»


- از او بسیار می گویند؛ و آنها که می گویند، چرا خودْ چون او نیستند؟ 



از دیالوگ های "روز واقعه" ،شهرام اسدی، ۱۳۷۳.

  نامه ی این را بهرام بیضایی در سال ۱۳۶۱ نوشت که در سال ۱۳۶۳ توسط انتشارات روشنگران و مطالعات ن چاپ شد.


پ.ن:

 ٭ از بیرون صدای عزاداری می آید. خواننده در رثای عباس، دلگیر می خواند. هوا ابری ست و باد می آید. آسمان انگار که بخواهد ببارد. هیراد می گفت من به خدا گفتم که باران ببارد!... گفته ام برف هم ببارد.

٭ عنوان از حافظ

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید... - ببارد

حوض نقاشی من بی ماهی ست...


 داشتم یادداشت های قدیمم را جمع و جور می و کلی خاطره برایم زنده شد...؛ مثلا نقاشی هایی که دوره ی دانشجویی کشیده بودم!

 نقاشی کشیدن به وقت تنهایی، از سرگرمی های من بوده است. نقاشی هایی را از سال سوم ابت به این سو هنوز دارم.

یا نقاشی ای دارم از شب اولی که در خوابگاه دانشجویی بودم...؛ همین طور نقاشی ای که با ذغال کشیده بو دم و به دیوار خوابگاه زده بودم!

 شاید یک ماهی گذشته بود که متوجه شدم در محوطه ی باریک پشت خوابگاه، یک کارگاه نقاشی هست؛ در واقع یک تابلوی نقاشیخط مرا به آن جا کشاند. مردی در کارگاهی باریک، مشغول خطاطی روی پارچه بود. گپ و گفتی شکل گرفت و علاقه ام به نقاشی، باعث دوستی مان شد. رشته اش گرافیک بود و خط ها و نقاشی های را انجام می داد. به انیمیشن هم علاقمند بود و تعدادی از کارهایش را هم نشانم داد که جالب بودند. برادرش به خارج از کشور رفته بود و می گفت اگر شرایطش بهتر نشود، او هم می رود. شمایل نقاشان یک قرن پیش را داشت؛ لاغراندام بود و  ریش مرتب و بلندی داشت.

 نقاش ماهری بود. کتاب طراحی ای از کتابخانه ی امانت گرفته بودم که قرار شد از روی آن طرح بزنم و او اشکالاتم را بگیرد. نخستین طرح را از اسکلت انسان زدم که جزئیات زیادی داشت و البته خیلی برایم آموزنده بود. نقاشی ام مورد پسند قرار گرفت و همین باعث دوستی بیشتر ما شد. در اوقات بیکاری به کارگاهش می رفتم و همزمان که کار می کرد، باهم گپ می زدیم.

 در سال دوم ، سراغ کارگاهش رفتم؛ تعطیل بود.

 هیچ گاه پس از آن ندیدمش...

 در همین سال، اجبارا باید در دو کلاس فوق برنامه شرکت می کردیم و من هم کلاس طراحی را برداشتم؛ مان آقای عزیزی بود که او هم گرافیک خوانده بود. میانسال بود و بسیار مبادی آداب و قداعد سختگیرانه ای داشت؛ خواننده ی مورد علاقه اش  فرهاد مهراد بود. ویژگی هایی که مرا مجذوب شخصیتش کرده بود. در یک ترمی که با او کلاس داشتیم، طراحی من رشد قابل توجهی کرد و دلیل اصلی اش هم شیوه ی آموزش آقای عزیزی بود. از مبانی شروع کرد؛ از سایه روشن زدن به کره، مکعب و م وط، به پرسپکتیو  و به طراحی از اجسام بی جان رسیدیم و کمی بعد، از گل ها و اجسام زنده طراحی کردیم؛ در واقع فشرده ی کلاس های طراحی کلاسیکی که از قدیم متداول بوده است. هر هفته هم باید تمرین هایی را انجام می دادیم.

 کار با آقای عزیزی خیلی خوب بود؛ از آن جا که تدریس عملی مان در مدرسه هم بود، رابطه ی دوستانه ی عمیقی بینمان شکل گرفت. وقتی از علاقه ی من به سینما با خبر شد و کلاسی که در آن زمان می رفتم، حتی پیشنهاد ساخت کوتاهی را داد که دوربینش را هم خودش بیاورد؛ اما من نپذیرفتم و گفتم که تازه در ابتدای راه هستم.

 تابستان بعدش که برای انجام کاری اداری به رفتم، خبر درگذشت او را از پارچه نوشته ای در حیاط خواندم...؛ خیلی متاثر شدم. شماره ی خانه شان را داشتم. تماس گرفتم و با پسرش صحبت و به اش تسلیت گفتم.

 چهره ی جدی و همراه با تبسمش، با آن کت و شلوار خا تری، هنوز در خاطرم مانده است.

  

پ.ن:

عنوان از سپهری

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : حوض نقاشی من بی ماهی ست... - نقاشی ,طراحی , ,کلاس ,هایی ,آقای ,آقای عزیزی ,باعث دوستی ,نقاشی هایی

مثل شعر...


که ما همچنان 

می نویسیم 

که ما همچنان

در اینجا مانده ایم

مثل درخت که مانده است 

مثل گرسنگی

که اینجا مانده است

مثل سنگ ها که مانده اند 

مثل درد که مانده است

مثل زخم 

مثل شعر

مثل دوست داشتن

مثل پرنده 

مثل فکر 

مثل آرزوی

و مثل هر چیز که از ما نشانه ای دارد.


"محمد مختاری"


پ.ن:

بشنوید:

http://s9.picofile.com/file/

8337326568/izadmehr_engar

_na_engar.mp3.html

ترانه ی "انگار نه انگار" از ایزدمهر.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : مثل شعر... - مانده ,مانده استمثل

تا چه قبول افتد...


  با همه ی دغدغه ها و گرفتاری ها، دارم روی داستان هایم کار می کنم. تقریبا شش داستان آماده دارم و حداقل دو داستان دیگر هم باقی مانده تا آماده شان کنم. به هرکدام از داستان ها از یک واژه و جمله و پاراگراف بگیر تا بازنویسی کامل، پرداخته ام.

امیدوارم بالا ه روزی به شکل مجموعه داستانی چاپ شوند.

 تا چه قبول افتد و چه در نظر آید! 

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : تا چه قبول افتد... - داستان ,قبول افتد

این روزها...


 روزهای شلوغی را پشت سر گذاشتم که خستگی، تلخی و شیرینی توامان داشت.

 امروز هیراد را در پیش دبستانی ثبت نام . یک مهد کودک سر کوچه ی مادر که برای دیر و زودهای احتمالی، سختمان نباشد.

 وقتی گذاشتمش آن جا و برگشتم خانه ی مادرم، گفت:"دلم گرفته است..."

گفتم:"به خاطر هیراد؟"

گفت:"از امروز شروع شد؛ جدا شدن هیراد از تو!"

پدر آن سوی تر دراز کشیده بود؛ درد پاها بیشتر از بقیه ی دردها اذیتش می کند. به پنجره ی پیش رو خیره شدم که در سوی دیگر، دیوار سیمانی خانه ای قدیمی را نشان می دهد.

گفتم:"نگران نیستم مادر. فقط دلم می خواهد بچه ی مستقلی بار بیاید."

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : این روزها...

روز سینما


 سینما سعدی، خیابان جمهوری (شاه آباد سابق)، تهران، اوا دهه ی ۳۰

چون ناراحتی وجود داره، موسیقی هست،

چون ناراحتی وجود داره، شعر هست،

چون ناراحتی وجود داره، سینما هست...


از دیالوگ های "مالیخولیا"، لارنس فون تریه، ۲۰۱۱.


عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : روز سینما - داره، ,وجود ,ناراحتی ,ناراحتی وجود ,وجود داره، ,هست،چون ناراحتی

بوی خاک آفتاب خورده...


خیره در چشمانت که می شوم

بوی خاک آفتاب خورده به مشامم می خورد

گم می شوم در گندمزار

میان خوشه ها 

بال به بال شراره های سبز در بیکران ها به پرواز در می آیم

چشمان تو چون تغییر مداوم ماده

هر روز ای از رازش را می نماید

اما هرگز

تن به تسلیمی تمام نمی دهد. 


"ناظم حکمت"


دیگر نوشت:

 روزهای شلوغی را پشت سر گذاشتم که خستگی، تلخی و شیرینی توامان داشت.

 امروز هیراد را در پیش دبستانی ثبت نام . یک مهد کودک سر کوچه ی مادر که برای دیر و زودهای احتمالی، سختمان نباشد.

 وقتی گذاشتمش آن جا و برگشتم خانه ی مادرم، گفت:"دلم گرفته است..."

گفتم:"به خاطر هیراد؟"

گفت:"از امروز شروع شد؛ جدا شدن هیراد از تو!"

پدر آن سوی تر دراز کشیده بود؛ درد پاها بیشتر از بقیه ی دردها اذیتش می کند. به پنجره ی پیش رو خیره شدم که در سوی دیگر، دیوار سیمانی خانه ای قدیمی را نشان می دهد.

گفتم:"نگران نیستم مادر. فقط دلم می خواهد بچه ی مستقلی بار بیاید."

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : بوی خاک آفتاب خورده... - آفتاب خورده

در آستانه ی پیری


نخست ثانیه ها

کمی بعد

دقیقه ها

ساعت ها

روزها ...

به خودت که می آیی

می بینی

سال هاست درد می کشی

و چیزی حــــــس نمی کنی ...


"محمد مرکبیان"


٭بشنوید:

http://s9.picofile.com/file/8336626368

/03_mohsen_chavoshi_dar_astaneye_piri.mp3.html

"در آستانه ی پیری"، از آلبوم جدید محسن چاووشی.


عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : در آستانه ی پیری

شب ...


جایی مشغول به کار هستم که فقط ساعات محدودی  حق استفاده از تلفن همراهمان را داریم...

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : شب ...

آجرها...

 

فردا این کار به پایان می رسد...

چند روز پیاپی کار با همه ی سختی ها و شیرینی هایش...

در این هنگامه ی شب که حدود دو ساعتی ست گوشی هایمان را تحویل گرفته ایم- و البته فردا صبح زود باید تحویلش بدهیم!- در حال گوش به یک موسیقی غمگین هستم. رضا هم که بدخواب است, بیدار است و بقیه خوابشان برده است.

گذراندن روزها و شب ها, بی هیچ موسیقی یی, سخت است.

 امروز به این فکر می که همه ی ما و این هایی که در این چند روزه باهاشان سر و کار داشته ایم در دایره ی بسته ای زنده ایم... به تعبیر پینک  فلوید همچون آجرهایی در دیوار...

روزی همه ی این شب و روزها را در داستانی زنده خواهم کرد, روزی که البته خوب می دانم نزدیک نیست!...


پ.ن:

کامنت های پر مهر دوستان عزیز بی پاسخ نخواهند ماند. با سپاس!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : آجرها...

خشت و آیینه


در خبرها خواندم که قرار است نسخه ی مرمت شده ی "خشت و آیینه" ابراهیم گلستان در جشنواره ی ونیز روی برود. این کار، در ادامه ی سنت مرمت های کلاسیکی ست که جشنواره های مهم دنیا دارند و بسیار جای خوشحالی ست که این هم در لیست مرمت قرار گرفته است.

 "خشت و آیینه" ی رئالیستی ست که در سال های ۴۲ و ۴۳ به عنوان نخستین بلند داستانیِ کارگاه ابراهیم گلستان ساخته شد و در سال ۴۴ در سینما را یتی به نمایش درآمد. برای نخستین بار در تاریخ سینمای ما، در آن از صدابرداری سر صحنه استفاده شد و البته آن را آغازگر موج نوی سینمای ایران می  دانند. در آن بازیگرانی چون زکریا هاشمی، مهری مهرنیا، پرویز فنی زاده، جمشید مشایخی، جلال مقدم،  پری صابری، محمدعلی کشاورز و اکبر مشکین بازی کرده اند که همگی از تئاتری های آن دوران بودند.

 قطعا دیر یا زود این نسخه ی با کیفیت به بازار هم ارائه خواهد شد و ما هم می توانیم به تماشای آن بنشینیم!



٭ دیگر نوشت:

 چندی پیش که در چارچوب طرح "هر دو هفته یک کتاب"نوشته ای بر کتاب "تابستان همانسال" از آقای تقوایی نوشتم، ضمن معرفی خودم و طرح، آن را برای همسر ایشان، خانم وفامهر ارسال که مدیریت کانال "ناخدا سینما" را هم برعهده دارند که درباره ی فعالیت های است. خوشبختانه ایشان این نوشته را هم در کانالشان گذشته بودند!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : خشت و آیینه - ,آیینه ,مرمت ,ابراهیم گلستان

امشب از تنهایی ست، رحمی کن بیا...



اَز صُبحِ پَرده سوز، خدایا نِگاه دار

این رازها که ما به دِلِ شَب سِپُرده ایم


"صائب تبریزی"


 مهمان داشتیم؛ وقت خواب گوشی رامین زنگ خورد و مهوش گفت که حال رحمان خوب نیست...

 الان بیمارستان میلاد هستیم؛ جلوی اورژانس توی ماشین نشسته ایم و منتظریم جواب آزمایش را بگیریم.


پ.ن.ها:

٭عنوان از مولوی

٭ بشنوید:

http://s8.picofile.com/file

/8335828884/mohammad_motamedi_

hamishe_yeki_hast.mp3.html

"همیشه یکی هست" با صدای محمد معتمدی

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : امشب از تنهایی ست، رحمی کن بیا...

ماه...


در پیش رخ تو ماه را تاب کجاست

عشاق تو را به دیده در خواب کجاست

خورشید ز غیرتت چنین می گوید

کز آتش تو بسوختم آب کجاست

 

"خاقانی"


روی پشت بام دراز کشیده ام؛ باد خنکی می وزد. ماه بالای سرم است و صدای ممتد جیر جیرکی می آید...


٭بشنوید:

http://s8.picofile.com/

file/8335315818/4_

5895523194277724161.mp3.html

ترانه ی "خوشه های گندم" با صدای سیما بینا

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : ماه...

الهی شکر...


 امروز بعد از ظهر پدر را بردم بیمارستان لواسانی و اکو گرفت. خوشبختانه آقای گفت که نیازی به عمل  جراحی نیست...؛ الهی شکر!


بعدا نوشت:

 وقتی می رفتیم، ضبط ترانه های امروزی می خواند..؛ می دانستم پدر دوست ندارد این ترانه ها را، اما کم حرف بود و چیزی نمی گفت. فقط چند جمله درباره ی گرمای هوا و ساختمان های نظامیِ بین راه گفت. تقریبا تمام مسیرمان اتوبان بود. اوا راه فولدر را به ترانه های کُردی تغییر دادم؛ ترانه ی "شیرین شیرینه" از کامکارها. پدر گفت:"هیش کامین حامالِ ئی نِما!"

گفتم:"بله، هیچ کدوم مثل این نمی شه!"

توی دلم دعا می خواندم؛ یک آن ترس از دست دادنش دلم را لرزاند و بغض . این طور موقع ها نمی توانم به صورتش نگاه کنم. حسی ست که بارها سراغم آمده است....

نگهبان دم در اجازه داد که ماشین را ببرم داخل؛ تا پای کوه راندم.

وقتی آقای خیالمان را راحت کرد، پدر هیچ واکنش خاصی نشان نداد. فقط چند بار از آقای و از من پرسید. بعد دوباره ت شد.

من اما دکمه ی ضبط را چندبار زدم تا یک ترانه ی شور کُردی آمد!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : الهی شکر... - ترانه , ,آقای ,آقای

درباره ی "ببر سفید" از آراویند آدیگا



 ببر سفید رمانی چند بعدی است؛ نویسنده در قالب نامه ای بلند که طی هفت شب نوشته می شود، داستان زندگی بالرام حلوایی، از کودکیِ تلخ و مشقت بارش تا رهایی از قفس را دستمایه ی نقدی گزنده از شرایط اجتماع هند و نمایش تناقض ها و تقابل های آن قرار می دهد.

   او برای روایت داستانش، واژه های شناخته شده را از نو تعریف می کند و البته که واژه های خودش را نیز می آفریند؛ "ظلمت" جایی ست پیش از رهایی و "نور"، پس از آن. ظلمت، دنیایی ست که ارباب ها مالک جسم و روح کارگرانشان اند و هر ی در طبقه ی آبا و اجدادی اش اسیر است. آموزش، بهداشت، ازدواج، قانون و ... تعریف های متفاوتی دارند. پرداختن به نشانه های این ظلمت، و طنز سیاهی که نویسنده برای توصیف شرایط پیرامون بالرام به کار می برد، از مهم ترین مشخصه های رمان است؛" این د ده یک خیابان دارد که جوی فاضلاب درخشانی آن را به دو نیم می کند. در هر طرف این لجن یک بازار هست: سه مغازه ی کم و بیش ی ان که اجناس تقلبی و کهنه ی کم و بیش ی انی از قبیل برنج، روغن، نفت، بیسکویت، سیگار و شکر می فروشند...." (ص۲۱)

 بالرام باید از پرستش "هانومن"، خدای محبوب ظلمتی ها، یاد بگیرد که چطور در کمال وفاداری، عشق و فداکاری، به ارباب های خود خدمت کند. خدایان در خدمت ظلمت اند.

"قفس مرغ و وس"، تعبیری ست که نویسنده برای توصیف اجتماعی که بالرام در آن زندگی می کند به کار برده است؛ رابطه ای بر اساس بندگی و ندیدن خود و عادت به تو سَری خوردن و قانع بودن و دم برنیاوردنِ ابدی.

 واژه ی "کاست" نیز که به اصل و نسب هر ی برمی گردد و کتاب آن را در کنار تقدیر آورده است، به عنوان نیرویی قدرتمند، بر شرایط هر فردی تاثیرگزار است.

  و بالرام ی ست که از کاست خود پیروی نکرده و از قفس می گریزد، و به تعبیر خودش از ظلمت به نور می رسد،کاری که جز از ببر های سفید، برنمی آید! اتفاقی که به تدریج در رمان می افتد تا آن اتفاقات پایانی برای مخاطب باو ذیر و حتی ناگزیر به نظر برسد که البته در خانواده اش تنها پدرش به لحاظ طرز فکر با بقیه متفاوت است و می خواهد بالرام به مدرسه برود تا "مثل آدم زندگی کند." (ص۳۲) که این تعبیر برای بالرام در ابتدا به کمک راننده بودن معنا می شود و به مرور سقف آرزوهایش بلندتر شده و او به ریاست یک شرکت می رسد. البته بالرام نه با مدرسه که با تجربیاتش در دنیای واقعی موفق به رهایی از ظلمت می شود:"بعد از سه چهارسال کار در معاملات املاک، ممکن است همه چیز را بفروشم، پولش را بردارم و مدرسه ای باز کنم -یک مدرسه ی انگلیسی زبان- برای بچه های فقیر بنگلور. مدرسه ای که در آن ی اجازه نداشته باشد مُخ ی را با دعاها و داستان های خدا و گ اب کند - غیر از واقعیت های زندگی هیچ چیز نباید توی کله ی این بچه ها کرد. یک مدرسه پر از ببرهای سفید..."(ص۲۸۵) 

  شرایط به گونه ای پیش می رود که بالرام را مجبور می کند برای فرار از قفس، حتی حاضر به نابودی خانواده اش شود.

 اما رمان به دو وجه مهم می پردازد؛ آموزش و بهداشت، دو رکن مهم برای داشتن اجتماعی سالم است. از سوی دیگر او دموکراسی را لازمه ی داشتن چنین اجتماعی می داند و دلایل نبود دموکراسی را فقر و بی سوادی می داند. انتخاباتی که می تواند منجر به رشد دموکراسی شود، عملا نمایشی بیش نیست! "توی این مملکت سه بیماری مهم وجود دارد: حصبه، وبا و تب انتخابات. این آ ی از همه بدتر است؛ باعث می شود مردم مدام درباره ی مسائلی حرف بزنند که هیچ اختیاری در مورد آنها ندارند."(ص ۹۰)

 در واقع مخاطبِ چنین حرف هایی می تواند هر خواننده ی جهان چندمی باشد و بسیاری از مسائلی که در رمان می آید، قابل تعمیم به نقاط دیگری از گستره ی گیتی ست.

 اگرچه رمان راوی اول شخص دارد و در قالب نامه نگارش پیدا کرده است، اما مخاطب خاموشش بسیار زنده به نظر می رسد؛ انگار رو به رویش نشسته است و صدا و گرما و حس و حال پیرامون راوی، بر او هم تاثیر می گذارد.

 در اوا کتاب هم راوی، از شیوه ی نوشتن داستانش برای مخاطب خاموشش صحبت می کند.

رمان هم به لحاظ روانشناسانه و هم مطالعات اجتماعی، دارای ارزش بالایی ست و شناخت و چیرگی نویسنده را از تک تک مسائلی که به آن پرداخته است، می رساند.


*مشخصات کتاب:

ببر سفید، آراویند آدیگا، ترجمه ی مژده دقیقی، انتشارات نیلوفر، چاپ نخست:۱۳۸۹.


#ببرسفید

#آراویندآدیگا

#هردوهفته_یک_کتاب

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : درباره ی "ببر سفید" از آراویند آدیگا - بالرام ,رمان ,مدرسه ,کتاب ,است؛ ,ظلمت ,مخاطب خاموشش ,برای مخاطب ,برای توصیف ,نویسنده برای ,قالب نامه

کودکی گریه کند...


نام مرا بنویسید

پای تمام بیانیه هایی

که لبخند و بوسه را

آزاد می خواهند

پای بیانیه هایی

که نمی خواهند

درختی قطع شود

پرنده ای بهراسد

چها ایه ای بلغزد زیر پای ی

پای بیانیه هایی که

می ترسند کودکی گریه کند.


"ناهیدعرجونی"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : کودکی گریه کند... - بیانیه ,کودکی گریه ,بیانیه هاییکه

شه هید نامری...



این همه مرگ 

این همه پاییز 

از طاقت ما بیرون است...


"احمدرضا احمدی"


خبر تلخ و گزنده بود...؛ "شریف باجور" به همراه برادرش و دو تن از جنگلبانان، در تلاش برای اطفای آتش سوزی جنگل های اطراف مریوان، گرفتار آتش شدند و در آتش سوختند.



 شریف باجور عضو انجمن سبز چیا بود که در نگهداری از طبیعت بکر مریوان و اطرافش، از فعال ترین انجمن های کشور بود. شریف بارها در اطفای حریق جنگل های منطقه شرکت کرده بود.

 او همچنین یک فعال مدنی شناخته شده بود که از جمله برای احقاق حق کولبران، بسیار تلاش می کرد. تلاش هایش برای کمک رسانی به مناطق ز له زده به دور از هیاهوی رسانه ها و سلفی گرفتن ها، شبانه روزی و خستگی ناپذیر بود... و البته که فعالیت های مدنی اش منحصر به کردستان نبود.

روحش شاد و یادش گرامی باد!

جنگل های سلسی و پیله، هرگز این فرزند برومندشان را از یاد نخواهند برد.


جمعیت زیادی از همه ی اقشار در مراسم شرکت کرده بودند...

مردم مریوان به راستی با ب ایی مراسمی باشکوه، یاد او و دیگر شهیدان همراهش را گرامی داشتند.


پ.ن:

عنوان به کُردی: شهید نمی میرد.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : شه هید نامری... - جنگل ,شرکت کرده

تُنگ


برای ماهی

با سه ثانیه حافظه

تُنگ و دریا یکی ست!

دست من و شما درد نکند

که دل ِ تنگ آدم ها را

با یک عمر حافظه

توی تُنگ می اندازیم

و برای ماهی ها دل می سوزانیم!


"مهدیه لطیفی"


 پ.ن:

شهرستان هستیم.

ب را روی پشت بام خو دم؛ شب سردی بود...

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : تُنگ

ماه...


در پیش رخ تو ماه را تاب کجاست

عشاق تو را به دیده در خواب کجاست

خورشید ز غیرتت چنین می گوید

کز آتش تو بسوختم آب کجاست

 

"خاقانی"


روی پشتبام دراز کشیده ام؛ باد خنکی می وزد. ماه بالای سرم است و صدای ممتد جیر جیرکی می آید...


٭بشنوید:

http://s8.picofile.com/

file/8335315818/4_

5895523194277724161.mp3.html

ترانه ی "خوشه های گندم" با صدای سیما بینا

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : ماه...

شب را بِدَف...


دف را بزن! بزن! که دفیدن به زیر ماه در این نیمه شب، شب 

دفماهها 

فریاد فاتحانه ی ارواحِ هایهای و هلهله در تندری ست که میآید 

آری، بِدف! تلالوِ فریاد در حوادث شیرین، دفیدنی ست که

میخواهد فرهاد 

دف را بِدف! که تندرِ آینده از حقیقت آن دایره، دمیده، دمان است

و نیز دمان تر باد! 

دف در دفِ تنیده و، مه در مهِ رمیده، خدا را بِدف! به دف روحِ 

آسمان، به دف روحِ من بِدف! 

شب، بعد از این سکوت نخواهد دید 

من، بعد از این شب توفانی 

تا صد هزار سال نخواهم  

شب را بِدف! دفیدنِ صدها هزار دف! 

مهتاب را 

با روح من بِدف! دف خود را رها نکن، تو را به لذت این لحظه

میدهم قسم، دفِ خود را رها

نکن!


ای کردِ روح! 

گیسو بلند! 

قیقاج ــ چشم! 

ابرو کشیده سوی معجزه ها، معجرِ هوس! 

خشخاش ــ چشم! 

خورشید ــ لب! 

ِ هزار آتش، ای قاف! ای قهقهِ گدازه ی مس در تب طلا،

دفدفدفِ تنورِ تنم را بدف! دف خود 

را رها نکن!


"رضا براهنی"



 پ.ن:

 امشب را پیش پدر هستم در بخش پست سی سی یوی بیمارستان؛ رفتم بیرون و کاخ یاقوت را در شب هم دیدم!

 پدر تازه خو ده است؛ کمی پاهایش را دادم تا دردش کم تر شود. پلاستیکِ نوک عصایش افتاده بود و همین، احتمال لیز خوردنش را می داد؛ یکی از هم اتاقی ها که پیرمردی ست، رفت و از اتاق دیگر یک کارد میوه خوری گرفت و با هم رفتیم انتهای سالن و از سر شلنگ آبی، تکه ای بریدیم و عصا را ردیف کردیم!

 هم اتاقی ها که برای چندمین بار راهشان به این جا افتاده می گفتند حیوانات وحشی یی چون روباه و گراز شب ها پشت همین بخش می آیند؛ امشب هم گرازی آمده بود و غذایی را که یکی از بیماران برایش گذاشته بود خورده بود!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : شب را بِدَف... - بِدف ,هزار

درد...


همه چیز

شتابان می گذرد

جز درد...


"ریتا عوده"


بشنوید:

http://s8.picofile.com/

file/8335241168/10

_shak_mi am.mp3.html

"شک می ِکنم" با صدای رضا یزدانی

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : درد...

تُنگ


برای ماهی

با سه ثانیه حافظه

تُنگ و دریا یکی ست!

دست من و شما درد نکند

که دل ِ تنگ آدم ها را

با یک عمر حافظه

توی تُنگ می اندازیم

و برای ماهی ها دل می سوزانیم!


"مهدیه لطیفی"


 پ.ن:

شهرستان هستیم.

ب را روی پشت بام خو دم؛ سرد بود...

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : تُنگ

کاخ یاقوت


 سر ظهر رفتم بیرون و چرخی زدم و ساندویچی خوردم.

 یک ساختمان دو طبقه ی جالب و قدیمی در محوطه ی بیمارستان دیدم با عنوان "کاخ یاقوت". درباره اش از نت اطلاعاتی به دست آوردم...



 این کاخ در حاشیه ی منطقه ی سرخه حصار که در گذشته شکارگاه شاهان قاجاری بوده، توسط ناصرالدین شاه ساخته می شود و به نام های کاخ سرخه حصار و یاقوت معروف است. این کاخ اکنون به عنوان دفتر بیمارستان فعال است و در زمره ی آثار ملی ایران به شمار می آید.



 با آن ایوان های سرتاسری و ستون ها و حتی نرده ی قشنگ و جالبش، به نظرم هنوز هم زیبایی یک کاخ را دارد.


عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : کاخ یاقوت - یاقوت ,سرخه حصار

تهران - شیراز


 کنار تخت پدر نشسته ام؛ از اتاق عمل بیرون آمده و حالا توی بخش خو ده است. کیسه ای که به عنوان وزنه روی پانسمانِ کشاله ی رانش گذاشته اند باید تا شش ساعت همان جا بماند و این برای پدر که دراز کشیدن به پشت باعث کمر دردش می شود، آزار دهنده است.

 تخت بغل دستی اش پیرمردی لاغراندام است. پرستاری را صدا زد و ازش پرسید که از تهران به شیراز قطار هست؟... و پرستار که مرد جوان و چاقی ست و وظیفه اش بردن بیمارها از بخش به اتاق عمل و بالع است، نمی دانست و از پرستارهای دیگر که در مربعی وسط بخش نشسته اند پرسید و ی نمی دانست!

 پرستارِ خانمی پرسید از شیراز چطور آمده ای پدرجان؟ و گفت با اتوبوس!

 پرستار چاق که رفت، پا شد سرجایش نشست و پشت سرش داد زد که :آقاااووو!

و پرستار دیگری گفت آرام پدرجان!

 می خواست چیزی بخورد؛ رفتم و برایش آبمیوه ای باز . دستی به سر کم مویش کشید و پرسید از تهران به شیراز هواپیما هست؟... گفتم بله، هست!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : تهران - شیراز - پرسید ,شیراز ,تهران

من پر از درد توام، بیمار می دانی که چیست؟...


 بیمارستان لواسانی هستم؛ پدر را برای آنژیو آورده ام و الان در اتاق عمل است. بعد از نوار قلب و اکویی که در بیمارستان محل خودمان گرفتیم، برای تشخیص بهتر فرستادمان این جا.

 بیمارستان پای کوه هایی قرار گرفته است که از پارک جنگلی سرخه حصار هستند. زمین های شیب دار و پله ها پدر را که پاهاش درد می کند، اذیت می کند.

 صبح تا حالا پی کارها بودیم؛ قلب، آزمایشگاه و بعد بخش بستری. گفتند پدر شب هم می ماند.

 پدر کم حرف است.

  ها را کشیدم تا لباس عوض کند؛ چندتا باند و نوار پارچه ای به پاها و کمرش پیچیده بود؟... لباس آبی اتاق عمل را که پوشید، روی تخت دراز کشید و گفت:" پتو را بکش روی پاهام." 

 بنیه ی قدیم را ندارد و دائما باید جایش گرم باشد. اما وقت لباس عوض ، هنوز بدن ورزیده اش با ماهیچه ها و ی برآمده، خودنمایی می کرد. هرچند به هرحال، رنگ پیری بر آن نشسته بود.

 پتوی سرمه ای را تا اش کشیدم بالا.

با آسانسور که می رفتیم سمت اتاق عمل، ازش پرسیدم:"بابا ح خوب است؟"

خندید و گفت:"خوبم!"


٭ عنوان از مجتبی سپید

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : من پر از درد توام، بیمار می دانی که چیست؟... - لباس ,اتاق

چه ی...


اما

نمی دانی

چه ی سحر ،

بی آنکه یک دم

مهربان باشند با هم 

پلک های من ،

در خلوت خواب گوارایی...


"مهدی اخوان ثالث"


دو تا خوب دیدم:



 دانکرک (کریستوفر نولان،  ۲۰۱۷) داستان سربازان انگلیسی ئی ست در حال عقب نشینی یا بهتر است بگوییم فرار از جبهه ی نبرد در بندر دانکرک در شمال فرانسه، به سال ۱۹۴۰. قهرمان به معنای غالب ندارد و یک جمع از این سربازان، روایت را پیش می برند. بیشتر از هرچیز وامدار موسیقی درخشانی ست که نماها را همراهی می کند- موسیقی یی که یادآور موسیقی intrestellar است و همچون تعدادی دیگر از کارهای نولان، ساخته ی هانس زیمر بزرگ است. پس از آن، نماهایی که نولان به کمک برداریِ عالی با دوربین های آی م گرفته است، دومین نقطه ی قوت است. نماهایی وسیع و با کیفیت.  نولان سازی ست که زبان دوربین را خوب فهمیده است و به کمک موسیقی، نماها را واجد معنا می کند.

 دانکرک در واقع بیشتر فنی ست و البته به لحاظ فنی درخشان است. 

 آن چند سطر پایانی که یکی از کاراکترها از رو مه می خواند اما پایانی شعارگونه برای رقم زده است و به آن لطمه زده است. همین طور است حضور فرمانده ی انگلیسی تا آ ین لحظه در دانکرک که البته منطبق بر واقعیت نیست.



 رودخانه ی ویند (تیلور شریدان، ۲۰۱۷) ی استخواندار است؛ نامه ای حساب شده با داستانی گیرا و کارگردانی یی درخشان دارد. مجموعه ی عوامل، اثری یکدست به بار آورده است که از همان نماهای آغازین، مخاطب را مجذوب خودش می کند. جغرافیای برفی، همچون کاراکتری از ، شخصیت دارد و تعیین کننده است.

 موضوع به دختران بومی یی (سرخپوست ها) ست که در سایه ی ضعف عواملی چون رسانه ها و پلیس اتفاق می افتد و به گفته ی ، حتی آمار دقیقی از آن وجود ندارد، و البته عشقی که آرام آرام بین دو کاراکتر اصلیِ شکل می گیرد و همچون گرمایی در سرما خودنمایی می کند.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : چه ی... - ,البته ,موسیقی ,همچون
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.368 seconds
RSS