برترین ها


فلسفه های لاجوردی

ئه و زستانه...



کاش سرم را بردارم

و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم

در تاریکی یک گنجه خالی


روی شانه هایم

جای سرم چناری بکارم

و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم.


"ناظم حکمت"


بشنوید: ترانه ی عاشقانه ی کُردی "باران"، با صدای "حدیث صادق ایوبی"(حه دیس سادق ئه یوبی)

http://s8.picofile.com/file/8327585784

/hadis_sadegh_ayoubi_baran_nba1zh5fl_q

.m4a.html


متن ترانه:


"باران"


هەر وەختێ هەور و نم نم باران بێ، دێنێتەوە یادم ئەو زستانە.

(هر وقت که ابر باشد و نم نم باران ببارد، آن زمستان را به یادم می آورد)


شەکەت و ماندوو، هیلاک و مردوو، ڕێبواری بووم من لە ڕێی بانە.

(افتاده و خسته، هلاک و مُرده، رهگذر بودم در راه شهر بانه)


نازەنینەی چاوشیرینەی گوڵ بوو بە هەورم.

(نازنین چشم آبیِ گل ابر من شد)


خۆشکەلامەی خۆشخەرامەی هێزی خستە پێم.

(خوش سخنِ امان به پاهایم قدرت داد)


چ بارانێ، وای چ تۆفانێ، خوا خۆی ئەزانێ.

(چه بارانی و چه طوفانی، خدا خودش می داند)


لە بەر لاسای با و تەوژمی باران و سەرمایێ.

(زیر تکرار باد و فشار باران و سرما)


تا بەیانی چووینە غارێک هەردووک بە تەنیا.

(تا صبح به غاری رفتیم هر دو به تنهایی)


سەرم هێنابوو سەر سینەی نەرمی، خستوویە گیانم خۆشی و گەرمی.

(سرم را آورده بودم روی ی نرمش، به جانم انداخت خوشی و گرمی را)


هێستاش هەر کاتێ نم نم باران بێ، دێنێتەوە یادم ئەو زستانە ...

(هنوز هم هر وقت که باران نم نم ببارد، آن زمستان را را به یادم می آورد ...)

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : ئه و زستانه... - باران ,یادم ,دێنێتەوە یادم ,برای هفته ای

از تو کجا گریزم؟...



عاشق شو و مستی کن ،

 ترک همه هستی کن ،


ای بت نپرستیده 

بتخانه چه می دانی ...


"مولانا"


بشنوید: 

تصنیف "از تو کجا گریزم؟"، با صدای "علیرضا قربانی"، شعر از "مولانا"

http://s8.picofile.com/file/8327510142

/ghorbani_az_to_koja_gorizam.mp3.html

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : از تو کجا گریزم؟...

فینال


"فوتبال آ ین تجسمِ مقدس دوران ماست. فوتبال در سطوح زیرینش حتی اگر یک سرگرمی هم باشد، چیزی مانند یک آیین مقدس است. در حالی که دیگر آیین های مقدس، در حال زوال اند، فوتبال تنها چیزی است که با ما باقی می ماند، فوتبال نمایشی است که جایگزین تئاتر شده است."

نقل قولی از "پیر پائولو پازولینی"


نشستم پای فینال لیگ قهرمانان اروپا؛ لیو ول - رئال مادرید.

هیچی از جذ ت کم نداشت این بازی؛ از مصدومیت محمد صلاح در همان اوائل بازی که موثرترین بازیکن لیو ول است، تا سوتی های وحشتناک دروازه بان لیو ول. گلِ قیچی برگردان گرت بیل که فوق العاده بود، تا توپ هایی که دو طرف به تیر دروازه ها زدند و... و بازیکن بزرگی چون رونالدو که در این بازی اصلا به چشم نیامد!

 دوست داشتم لیو ول ببرد که نشد!

 کارگردان اکراینی به زیبایی اشک های دو کودک طرفدار لیو ول را شکار کرده بود که بر تاثیرگزاری تصاویر مسابقه افزوده بود.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : فینال - لیو ول ,فوتبال

بدرود مَرد!



 دیروقت بود که خبر درگذشت ناصرخان ملک مطیعی را در کانال یکی از خبرگزاری ها خواندم؛ تنها چند دقیقه پس از مرگش.

دلم گرفت...

 دورادور و از دهه ی شصت، از احوالش خبردار بودم؛ در ونک یک قنادی داشت به نام "شیرین کام" که خیلی ها به خاطر دیدنش آن جا می رفتند. از مردم عادی تا هن یشگان قدیم و جدید. چیزهای زیادی ازش می شنیدم از انی که نزدیکش بودند، که درست مثل هایش، در زندگی شخصی اش هم یک انسان درستکار و با معرفت بود.

 کشاورزهای روستای پدری اش که  زمین های کشاورزی نیاکانش  را از قدیم در اختیار داشتند و روی آن کار می د، آمده بودند تا تکلیف زمین ها را برایشان مشخص کند و او همه را  به شان بخشیده بود.

 به نظرم همان اوا دهه ی شصت بود که از دختر بزرگش "شیرین" کت خواندم به نام "دیار غیر" که درباره ی دختری بود که از وطن، پا به غربت می گذارد. برای سن و سال من، تلخ بود.

 وقتی نخستین بار "قیصر" را دیدم، باورم نمی شد که او در همان اوائل بمیرد! همیشه او را در شمایل مردی جاودانی می دیدم. برای نقش های جاهلی بی نظیر بود؛ یک کتابِ پوستر های قدیمی دارم که خودم درستش کرده ام؛ در یک صفحه ی سپیدش فقط تصویری از او را چسبانده ام که با همان پوشش و نگاه سر به زیر، همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار داده است.

 برای نقش فرمانده ی نظامی هم فوق العاده بود؛ مثل های "غلام ژاندارم"، یا "بت".

 سینمای ما مرد بزرگی را از دست داد...؛ مردی که "آب منگُلی ها"، هرگز نتوانستند حضور دوباره ی او را بر ی سینما تاب بیاورند، تا عشق ها دوباره در سینما با شمایل کاریزماتیکش خاطره بازی کنند.

روحش شاد و یادش گرامی باد!



جاودانگی ست این

که به جسمِ شکننده ی تو می خَلَد

 تا نامت اَبَدُالاباد

افسونِ جادوییِ نسخ بر فسخِ اعتبارِ زمین شود.


به جز اینت راهی نیست:

    با دردِ جاودانه شدن


"احمد شاملو" 

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : بدرود مَرد! - ,زمین

see each sunrise as a gift


 توی مترو هستم؛ روز شلوغی در پیش دارم!

 یک شاگرد تازه پیدا کرده ام که دیروز دو جلسه به ش درس دادم؛ سیه چرده ست و سبیلو. مثل خیلی از بچه های پایین شهر، با مرام است و رفتارهای خاص خودش را دارد. مثلا خیلی وقت ها موقع توضیح دادن های من روی برگه، به من نگاه می کند یا به گوشه ای خیره می شود! من که غیرمستقیم متوجه می شوم، می گویم:" حسین، حواست جمع نیست ها؟!"

می گوید:"نه آقا، حواسمون جَمعه!"

 اما درسخوان است و تلاشگر و این از بهترین ویژگی های اوست.

 جلسه ی دوم دم غروب بود؛ طبقه ی سوم خانه شان به ش درس می دهم که بی شباهت به یک انباری پاکیزه نیست. نشسته بودیم پشت میز. هر دو خسته بودیم. درست وقت افطار، اش با کاسه ای حلیم بالا آمد؛ عجب چسبید! با کنجد تزئین شده بود و رویش قدری روغن کرمانشاهی ریخته بودند. کمی شیره و شکر هم در کنارش بود. مثل حلیم های محلی مان که اصطلاحا سخت است و با گوشت ی تهیه می شود، خیلی خوشمزه بود.

لحظاتی بعد هم چای آورد که بعد از حلیم، هم می چسبد و هم لازم است!

 خستگی از تن مان در رفت و نشستیم به گپ و گفت درباره ی تیم محبوبمان!

 لحظاتی دیگر پیاده می شوم؛ الهی به امید تو...!


پ.ن:

فکر کنم گوش دادن به این ترانه هم در ابتدای آدینه بچسبد؛ عنوان هم از همین ترانه است.

بشنوید: ترانه ی "up & up" از "coldplay"

http://s9.picofile.com/file/8327380176/coldplay_up_up_feat_noel_gallagher.mp3.html

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : see each sunrise as a gift - ترانه ,خیلی

سر به جنگل می گذارد...


 دیروز امتحان ریاضی بود در مدرسه و حالا من هستم و چهار بسته برگه ی امتحانی!

 معمولا هنگام تصحیح برگه ها موسیقی گوش می کنم و الان هندزفری توی گوش هام و برگه ها پیش رویم است. موسیقی ها تصادفی و از آن هایی ست که تازه کرده ام؛ همین حالا محمد اصفهانی دارد ترانه ی آسیمه سر را توی گوشم می خواند:"من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم/پیدا نمی شدی تو، شاید که مرده بودم..."

 یک گلدان شمعدانی، تازه مهمان خانه مان شده که امروز صبح گل داده است. شمعدانی مرا یاد زن عموشهربانو می اندازد که همیشه گلدان های شمعدانی داشت و با حوصله و سلیقه به شان رسیدگی می کرد.

 پیش تر گل ها دوامی نداشتند، عمری نمی د و داغشان بر دلم می ماند؛ مثل گلدان گلی که چندسال پیش از گل های زعیم یدیم و من خیلی دوستش داشتم، اما نماند.-نامش از خاطرم رفته!

 حالا گلدان گلی که مادرم به مان داده، کاکتوسی که غلامرضا داد و سه تا گلدان کاکتوسی که برای هیراد یدم، که البته یکی شان خشک شد و دوباره دارد جوانه می زند، انگار سازگارترند.

 این گل ها، این موسیقی، حالم را بهتر می کند؛ مثل کاغذ کوچکی که دیروز وقتی آمدم توی حیاط مدرسه تا سوار ماشین بشوم، یکی از بچه ها زیر برف پاک کن گذاشته بود:"عاشقتم آقای بابایی"!

 حالا دارد می خواند؛ ترانه ی خاطره انگیز کی اشکاتو پاک می کنه...؛ از دوره ی مدرسه هم خاطره ای از این ترانه دارم که بعدا می نویسمش!


پ.ن:

بشنوید؛ "سر به جنگل می گذارد"؛ هادی فیض آبادی

http://s8.picofile.com/file/8327197450/71006565_out_47900212.mp3.html

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : سر به جنگل می گذارد... - گلدان ,ترانه ,برگه ,مدرسه

تو مه فرو می ریم....



هر روز

غرق می شوم

در این شهر بی دریا

و شب

خودم را بالا می کشم

روی تخت خواب

با صدف هایی در دستم

و تکه های تور

چسبیده به تنم


"ساره دستاران"


بشنوید؛ گرامافون با صدای "رضا یزدانی"

http://www.sv1.bibak .com

/ /96/azar/1/reza%20yazdan

i%c2%a0geramafon%20320%20.mp3

 

عنوان که بخشی از ترانه است مرا یاد سکانس پایانی "نفس عمیق"(پرویز شهبازی) می اندازد.


عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : تو مه فرو می ریم....

دلم دریا شد و دادم به دستت...


به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

 

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

 

تن بیشه پر از مهتابه امشب

پلنگ کوه ها در خوابه امشب

به هر شاخی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بیتابه امشب


"سیاوش رایی"


بشنوید با صدای شجریان:

http://d.nabzetaraneh.net/m-shajarian/greatest-hits/mohammad-reza-shajarian-ashke-mahtab.mp3 


عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : دلم دریا شد و دادم به دستت... - دریا

سر به جنگل می گذارد...


 دیروز امتحان ریاضی بود در مدرسه و حالا من هستم و چهار بسته برگه ی امتحانی!

 معمولا هنگام تصحیح برگه ها موسیقی گوش می کنم و الان هندزفری توی گوش هام و برگه ها پیش رویم است. موسیقی ها تصادفی و از آن هایی ست که تازه کرده ام؛ همین حالا محمد اصفهانی دارد ترانه ی آسیمه سر را توی گوشم می خواند:"من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم/پیدا نمی شدی تو، شاید که مرده بودم..."

 یک گلدان شمعدانی، تازه مهمان خانه مان شده که امروز صبح گل داده است. شمعدانی مرا یاد زن عموشهربانو می اندازد که همیشه گلدان های شمعدانی داشت و با حوصله و سلیقه به شان رسیدگی می کرد.

 پیش تر گل ها دوامی نداشتند، عمری نمی د و داغشان بر دلم می ماند؛ مثل گلدان گلی که چندسال پیش از گل های زعیم یدیم و من خیلی دوستش داشتم، اما نماند.-نامش از خاطرم رفته!

 حالا گلدان گلی که مادرم به مان داده، کاکتوسی که غلامرضا به مان داد و سه تا گلدان کاکتوسی که برای هیراد یدم، که البته یکی شان خشک شد و دوباره دارد جوانه می زند، انگار سازگارترند.

 این گل ها، این موسیقی، حالم را بهتر می کند؛ مثل کاغذ کوچکی که دیروز وقتی آمدم توی حیاط مدرسه تا سوار ماشین بشوم، یکی از بچه های مدرسه زیر برف پاک کن گذاشته بود:"عاشقتم آقای بابایی"!

 حالا دارد می خواند؛ ترانه ی خاطره انگیز کی اشکاتو پاک می کنه...؛ از دوره ی مدرسه هم خاطره ای از این ترانه دارم که بعدا می نویسمش!


پ.ن:

بشنوید؛ "سر به جنگل می گذارم"؛ هادی فیض آبادی

http://s8.picofile.com/file/8327197450/71006565_out_47900212.mp3.html

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : سر به جنگل می گذارد... - گلدان ,مدرسه ,برگه ,ترانه

دست هایت مثل برگ های درخت افراست.



کوتاه درباره ی کتاب "نه حوا، نه آدم"، نوشته ی اَملی نوتوم

  یک دختر بلژیکی به نام اَملی که در ژاپن متولد شده، حالا دوباره به این کشور آمده تا به رویایش یعنی ژاپنی شدن دست یابد؛ برای تقویت زبان ژاپنی اش یک آگهی تدریس به زبان فرانسه می دهد و یک جوان ژاپنی به نام رینری شاگردش می شود؛ به تدریج رابطه ای عاطفی بین این دو شکل می گیرد...

 رمان که توسط راوی اول شخص روایت می شود، قدرت خود را بیش از هرچیز از تجربه ی زیستی نویسنده می گیرد؛ اَملی ناتوم، که خود متولد کوبه ی ژاپن است، داستان حقیقی زندگی خود و بازگشتش به ژاپن را صریح، با لحنی آمیخته با طنزی قوی و با توصیفاتی خوب به تصویر کشیده است. شناخت نویسنده از ژاپن، آن را به اثری ارزشمند در حوزه ی مطالعات فرهنگی نیز قرار می دهد؛ او در این رمان کوتاه به درون جامعه ی دهه ی هشتاد ژاپن می رود و آداب و رسوم و فرهنگ آن را در معرض دید مخاطب قرار می دهد. در این بین به ویژه به تقابل نسل های قدیم و جدید ژاپنی و تفاوت ها و تشابهاتشان پرداخته می شود. 

  رمان به زبانی ساده روایت می شود و مدرن است. یک داستان عاشقانه در دنیای مدرن است. تعریف عشق، خاص است و آدم ها در برخورد با عشق، امروزی اند. عشق از وجه های مختلف مورد کند و کاو قرار می گیرد و ملموس و خواستنی می شود؛ مثلا عاشق و معشوق گاهی ساعت ها خودشان را در خانه حبس می کنند. پسر برای معشوقش آشپزی می کند؛ او دوست دارد معشوقش را در حال غذا خوردن ببیند... نویسنده همه ی این داستان عاشقانه را با لحنی سرد و با حداقل جملات رمانتیک روایت می کند.

 رمان آمیخته به تشبیه و استعاره هایی به ویژه برگرفته از اساطیر باستان است.- مثلا در ص ۹۶، خانه ی به هم ریخته و کثیف به اصطبل آوگیاس تشبیه می شود.٭ در ص ۹۹، حمله ی پشه ها به بلای مصری٭٭ و مانند این ها...

  نویسنده گاه درباره ی شیوه ی نگارش خودش هم توضیح می دهد و بدین ترتیب بین رمان و مخاطب فاصله می اندازد و به ویژه درباره ی "زبان" و بازی های زبانی بحث می کند.

  تاثیر نویسنده هایی چون نیچه و چنین گفت زرتشت اش، و مارگریت دوراس و رمان هایی چون عاشق اش به روشنی در رمان می آید؛ نویسنده در بخش هایی که روایت درونی می شود و جنبه ی فلسفی می یابد از این دو کمک می گیرد و با تشبیه خودش به زرتشتِ نیچه حرف هایش را می زند، و با شیوه ی روایت دوراس، عاشقانه هایش را بیان می کند. رمان البته که کم شباهت به رمان"عاشق"دوراس نیست که در آن جا به رابطه ی دختری فرانسوی و جوانی چینی پرداخته می شود.

 پایان رمان، خواندنی و متناسب با سیری ست که مخاطب را تا بدانجا کشانده است.


مشخصات کتاب:

نه حوا، نه آدم؛ اَملی نوتوم، ترجمه ی محمد نجابتی، نشر ستاک، چاپ نخست:۱۳۹۷.


پ.ن.ها:

٭:آوگیاس: از اساطیر یونان که اصطبلی با سه هزار داشت که سی سال تمیز نشده بود.

٭٭: بلای مصری: بلایایی که خداوند بر مصریان نازل کرد و همگی با معجزه ی موسی دفع شدند؛ از جمله ی این بلایا، یکی حمله ی پشه ها بود.


+عنوان از ص ۱۰۱ کتاب است.

 ++ به گواهی مؤ ه ی مترجم، کتاب ک دای جایزه ی "گنکور" و برنده ی جایزه ی "فلور" شده است و در سال ۲۰۱۵ هم بر اساس آن ی ساخته شده است.


عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : دست هایت مثل برگ های درخت افراست. - رمان ,روایت ,نویسنده ,ژاپنی ,هایی ,کتاب ,داستان عاشقانه

دلم دریا شد و دادم به دستت...


به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

 

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

 

تن بیشه پر از مهتابه امشب

پلنگ کوه ها در خوابه امشب

به هر شاخی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بیتابه امشب


"سیاوش رایی"


بشنوید با صدای شجریان۰

http://s5.picofile.com/d/8111537550/cb2c637c-db82-4394-8077-064867071502/shajarian_ashke_mahtab.zip 

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : دلم دریا شد و دادم به دستت... - دریا

غروب ...


تمامِ روزهای هفته سر در گم ام 
غروب که می شود 
سر از دل تنگی در می آورم!


"نسترن وثوقی"


 امروز سرزده رفتیم خانه ی مادرم؛ همین که در را باز کرد، بوی آش دوغ توی صورتم زد! چند وقت است آش دوغ نخورده ام؟!... چه عطری داشت! برایمان توی ظرفی ریخت تا شب برسد.

 پدرم پرسید:"یادته رفته بودیم طویلان و آش خوردیم؟"...

چندساله بودم که با مسعود و پدرم و چندنفر دیگر، سوار تراکتوری شدیم و از روستای پدری به سمت منطقه ی کلیایی حرکت کردیم؛ قرار بود یونجه یا شبدر ب یم. گردنه و راهی کوهستانی را پشت سر گذاشتیم و وارد منطقه ی کلیایی شدیم و روستای طویلان؛ جا گرفته در دامنه ی کوه ها.

 یادم می آید که هوا خنک بود و در و دشت سبز و م.

 وقتی پدرم و بقیه ی مردها شبدر و یونجه ها را بار می زدند، من روی سبزه زارها بازی می و کنار جوی آب و درخت های صنوبر بدو بدو می و گل شبدر می چیدم. 

 وقت ناهار که شد، به آشی محلی مهمانمان د که به جرأت، هرگز چنین طعمی را تجربه نکرده ام! آشی موسوم به "پیاز او وِ دو" که ترجمه ی تحت اللفظی اش می شود "آش دوغی که در آن پیازداغ هست."؛ روغن محلی ای که روی آش را به طور کامل گرفته بود، مزه اش را دوچندان کرده بود. آن طعم و آن نان محلی و آب و هوا و آن روز، پس از سی و چندسال، هنوز در خاطرم سبز است!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : غروب ... - محلی ,شبدر

مردن به وقت شهریور...


سر کلاس دهم تجربی نشسته ام پشت میزم. تنها یک دانش آموز آمده که او هم ته کلاس کتابش باز است و ظاهرا درس می خواند. از راهرو سر و صدای بچه ها می آید؛ مدرسه تق و لق است! خوب است که کت همراه خودم آورده ام.

 این کلاس، از جمله ی کلاس هایی ست که پنجره هایش رو به زمین های کشاورزی پشت مدرسه باز می شود. بخشی از زمین ها را درو کرده اند. نزدیک به چند درخت، دو تا کشاورز دارند با بیل زمین را شخم می زنند. پنجره را باز می کنم. هوای خوبی ست. گنجشک ها سر و صدا به راه انداخته اند. پروانه ی کوچک سپیدی روی علفزارهای زرد، پر می زند. بوی شهریور به مشامم می رسد.


وقتی که تو نیستی

من حُزن هزار آسمانِ بی اردیبهشت را

گریه می کنم

 

فنجانی قهوه در سایه های پسین،

عاشق شدن در دی ماه

مردن به وقتِ شهریور

 

وقتی که تو نیستی

هزار کودک گمشده در نهان من

لای لای مادرانه تو را می طلبند.


"سید علی صالحی"

 

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : مردن به وقت شهریور... - زمین ,کلاس

بیا زندگی را ب یم



زندگی از هر چیزی قوی‎تر است .

"بهرام صادقی"


پ.ن:

عنوان از "سهراب سپهری"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : بیا زندگی را ب یم

دست هایت مثل برگ های درخت افراست.



کوتاه درباره ی کتاب "نه حوا، نه آدم"، نوشته ی اَملی نوتوم

  یک دختر بلژیکی به نام اَملی که در ژاپن متولد شده، حالا دوباره به این کشور آمده تا به رویایش یعنی ژاپنی شدن دست یابد؛ برای تقویت زبان ژاپنی اش یک آگهی تدریس به زبان فرانسه می دهد و یک جوان ژاپنی به نام رینری شاگردش می شود؛ به تدریج رابطه ای عاطفی بین این دو شکل می گیرد...

 رمان که توسط راوی اول شخص روایت می شود، قدرت خود را بیش از هرچیز از تجربه ی زیستی نویسنده می گیرد؛ اَملی ناتوم، که خود متولد کوبه ی ژاپن است، داستان حقیقی زندگی خود و بازگشتش به ژاپن را صریح، با لحنی آمیخته با طنزی قوی و با توصیفاتی خوب به تصویر کشیده است. شناخت نویسنده از ژاپن، آن را به اثری ارزشمند در حوزه ی مطالعات فرهنگی نیز قرار می دهد؛ او در این رمان کوتاه به درون جامعه ی دهه ی هشتاد ژاپن می رود و آداب و رسوم و فرهنگ آن را در معرض دید مخاطب قرار می دهد. در این بین به ویژه به تقابل نسل های قدیم و جدید ژاپنی و تفاوت ها و تشابهاتشان پرداخته می شود. 

  رمان به زبانی ساده روایت می شود و مدرن است. یک داستان عاشقانه در دنیای مدرن است. تعریف عشق، خاص است و آدم ها در برخورد با عشق، امروزی اند. عشق از وجه های مختلف مورد کند و کاو قرار می گیرد و ملموس و خواستنی می شود؛ مثلا عاشق و معشوق گاهی ساعت ها خودشان را در خانه حبس می کنند. پسر برای معشوقش آشپزی می کند؛ او دوست دارد معشوقش را در حال غذا خوردن ببیند... نویسنده همه ی این داستان عاشقانه را با لحنی سرد و با حداقل جملات رمانتیک روایت می کند.

 رمان آمیخته به تشبیه و استعاره هایی به ویژه برگرفته از اساطیر باستان است.- مثلا در ص ۹۶، خانه ی به هم ریخته و کثیف به اصطبل آوگیاس تشبیه می شود.٭ در ص ۹۹، حمله ی پشه ها به بلای مصری٭٭ و مانند این ها...

  نویسنده گاه درباره ی شیوه ی نگارش خودش هم توضیح می دهد و بدین ترتیب بین رمان و مخاطب فاصله می اندازد و به ویژه درباره ی "زبان" و بازی های زبانی بحث می کند.

  تاثیر نویسنده هایی چون نیچه و چنین گفت زرتشت اش، و مارگریت دوراس و رمان هایی چون عشق اش به روشنی در رمان می آید؛ نویسنده در بخش هایی که روایت درونی می شود و جنبه ی فلسفی می یابد از این دو کمک می گیرد و با تشبیه خودش به زرتشتِ نیچه حرف هایش را می زند، و با شیوه ی روایت دوراس، عاشقانه هایش را بیان می کند. رمان البته که کم شباهت به رمان"عشق"دوراس نیست که در آن جا به رابطه ی دختری فرانسوی و جوانی چینی پرداخته می شود.

 پایان رمان، خواندنی و متناسب با سیری ست که مخاطب را تا بدانجا کشانده است.


مشخصات کتاب:

نه حوا، نه آدم؛ اَملی نوتوم، ترجمه ی محمد نجابتی، نشر ستاک، چاپ نخست:۱۳۹۷.


پ.ن.ها:

٭:آوگیاس: از اساطیر یونان که اصطبلی با سه هزار داشت که سی سال تمیز نشده بود.

٭٭: بلای مصری: بلایایی که خداوند بر مصریان نازل کرد و همگی با معجزه ی موسی دفع شدند؛ از جمله ی این بلایا، یکی حمله ی پشه ها بود.


+عنوان از ص ۱۰۱ کتاب است.

 ++ به گواهی مؤ ه ی مترجم، کتاب ک دای جایزه ی "گنکور" و برنده ی جایزه ی "فلور" شده است و در سال ۲۰۱۵ هم بر اساس آن ی ساخته شده است.


عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : دست هایت مثل برگ های درخت افراست. - رمان ,روایت ,نویسنده ,ژاپنی ,اَملی ,کتاب ,داستان عاشقانه

پرواز بر فراز آشیانه فاخته



رندل مک مورفی(جک نیکلسن):

"شما فکر می کنید چی هستید؟ خدای من.

دیوونه یا یه همچین چیزی؟

نیستید! شما دیوونه نیستید.

شما از نصف اون الاغ هایی که بیرون دارن توی خیابون ها راه می رن دیوونه تر نیستید!"


از دیالوگ های "پرواز بر فراز آشیانه فاخته"؛میلوش فورمن؛ ۱۹۷۵.


پ.ن:

اگر دوست داشید، یادداشت من درباره ی این را که پیش تر نوشته ام، در لینک زیر بخوانید:

http://fala.blogsky.com/1394/08/27/post-135/پرواز-بر-فراز-آشیانه-ی-فاخته

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : پرواز بر فراز آشیانه فاخته - فاخته ,آشیانه ,فراز ,فراز آشیانه ,آشیانه فاخته ,فراز آشیانه فاخته

آیدا در آیینه...


شبی پیش شاملو در خانه ی مادرش بودم. تابستان بود و در غروبش باران عجیبی هم بارید. فردا که به خانه ی آن ها رفتم، او نبود. نشستم روی تختش که کنار دیوار بود و پشت به دیوار. ناگهان برگشتم دیدم با مداد روی دیوار شعری نوشته شده با اسم «آیدا در آیینه» که تاریخ و امضا هم دارد. متحیر شده بودم و حال عجیبی داشتم. ناگهان وارد شد. نگاهش ! گفت بخوان. شعر که می نوشت من باید با صدای بلند می خواندم. خیلی عادی گفت ب بیدار شدم خواستم بنویسم دیدم کاغذ نیست روی دیوار نوشتم. آن شعر بدون هیچ تغییری در کتاب چاپ شد. هیچ وقت نتوانستم این وجه او را کشف کنم...

 

"آیدا سرکیسیان"

 

از مصاحبه ی رو مه شرق با آیدا سرکیسیان به مناسبت یازدهمین سالگرد درگذشت شاملو، تیرماه ۱۳۸۹.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : آیدا در آیینه... - دیوار

پرواز بر فراز آشیانه فاخته



رندل مک مورفی(جک نیکلسن):

"شما فکر می کنید چی هستید؟ خدای من.

دیوونه یا یه همچین چیزی؟

نیستید! شما دیوونه نیستید.

شما از نصف اون الاغ هایی که بیرون دارن توی خیابون ها راه می رن دیوونه تر نیستید!"


از دیالوگ های "پرواز بر فراز آشیانه فاخته"؛میلوش فورمن؛ ۱۹۷۵.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : پرواز بر فراز آشیانه فاخته - آشیانه فاخته ,فراز آشیانه ,فراز آشیانه فاخته

غروب ...


تمامِ روزهای هفته سر در گم ام 
غروب که می شود 
سر از دل تنگی در می آورم!


"نسترن وثوقی"


 امروز سرزده رفتیم خانه ی مادرم؛ همین که در را باز کرد، بوی آش دوغ توی صورتم زد! چند وقت است آش دوغ نخورده ام؟!... چه عطری داشت! برایمان توی ظرفی ریخت تا شب برسد.

 پدرم پرسید:"یادته رفته بودیم طویلان و آش خوردیم؟"...

چندساله بودم که با مسعود و پدرم و چندنفر دیگر، سوار تراکتوری شدیم و از روستای پدری به سمت منطقه ی کلیایی حرکت کردیم؛ قرار بود یونجه یا شبدر ب یم. گردنه و راهی کوهستانی را پشت سر گذاشتیم و وارد منطقه ی کلیایی شدیم و روستای طویلان؛ جا گرفته در دامنه ی کوه ها.

 یادم می آید که هوا خنک بود و در و دشت سبز و م.

 تا پدرم و بقیه ی مردها شبدر و یونجه ها را بار بزنند، من روی سبزه زارها بازی می و کنار جوی آب و درخت های صنوبر بدو بدو می گل شبدر می چیدم. 

 وقت ناهار که شد، به آشی محلی مهمانمان د که به جرأت، هرگز چنین طعمی را تجربه نکرده ام! آشی موسوم به "پیاز او وِ دو" که ترجمه ی تحت اللفظی اش می شود "آش دوغی که در آن پیازداغ هست."؛ روغن محلی ای که روی آش را به طور کامل گرفته بود، مزه اش را دوچندان کرده بود. آن طعم و آن نان محلی و آب و هوا و آن روز، پس از سی و چندسال، هنوز در خاطرم سبز است!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : غروب ... - محلی ,شبدر

آیدا در آیینه...


شبی پیش شاملو در خانه ی مادرش بودم. تابستان بود و در غروبش باران عجیبی هم بارید. فردا که به خانه ی آن ها رفتم، او نبود. نشستم روی تختش که کنار دیوار بود و پشت به دیوار. ناگهان برگشتم دیدم با مداد روی دیوار شعری نوشته شده با اسم «آیدا در آیینه» که تاریخ و امضا هم دارد. متحیر شده بودم و حال عجیبی داشتم. ناگهان وارد شد. نگاهش ! گفت بخوان. شعر که می نوشت من باید با صدای بلند می خواندم. خیلی عادی گفت ب بیدار شدم خواستم بنویسم دیدم کاغذ نیست روی دیوار نوشتم. آن شعر بدون هیچ تغییری در کتاب چاپ شد. هیچ وقت نتوانستم این وجه او را کشف کنم...

 

"آیدا سرکیسیان"

 

از مصاحبه رو مه شرق با آیدا سرکیسیان به مناسبت یازدهمین سالگرد درگذشت شاملو، تیرماه ۱۳۸۹.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : آیدا در آیینه... - دیوار

غروب ...


تمامِ روزهای هفته سر در گم ام 
غروب که می شود 
سر از دل تنگی در می آورم!


"نسترن وثوقی"


 امروز سرزده رفتیم خانه ی مادرم؛ همین که در را باز کرد، بوی آش دوغ توی صورتم زد! چند وقت است آش دوغ نخورده ام؟!... چه عطری داشت! برایمان توی ظرفی ریخت تا شب برسد.

 پدرم پرسید:"یادته رفته بودیم طویلان و آش خوردیم؟"...

چندساله بودم که با مسعود و پدرم و چندنفر دیگر، سوار تراکتوری شدیم و از روستای پدری به سمت منطقه ی کلیایی حرکت کردیم؛ قرار بود یونجه یا شبدر ب یم. گردنه و راهی کوهستانی را پشت سر گذاشتیم و وارد منطقه ی کلیایی شدیم و روستای طویلان؛ جا گرفته در دامنه ی کوه ها.

 یادم می آید که هوا خنک بود و در و دشت سبز و م.

 تا پدرم و بقیه ی مردها شبدر و یونجه ها را بار بزنند، من روی سبزه زارها بازی می و کنار جوی آب و درخت های صنوبر بدو بدو می گل شبدر می چیدم. 

 وقت ناهار که شد، به آشی محلی مهمانمان د که به جرأت، هرگز چنین طعمی را تجربه نکرده ام! آشی موسوم به "پیاز او وِ دو" که ترجمه ی تحت اللفظی اش می شود "آش دوغی که در آن پیازداغ هست."؛ روغن محلی ای که روی آش را به طور کامل گرفته بود، مزه اش را دوچندان کرده بود. آن طعم و آن نان محلی و آب و هوا و آن روز، پس از سی و چندسال، هنوز در خاطرم سبز است!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : غروب ... - محلی ,شبدر

سحر از بسترم بوی گل آیو...


هر صبح

بوی تو می دهد پیرهنم 

بس که تمام شب

تنگ در آغوش گرفته ام

خی را ...

 

"هستی دارایی"


پ.ن:

٭عنوان برگرفته از این بیت "باباطاهر" است که نزدیک است به شعر بالا:

چو شو گیرم خی را در آغوش

سحر از بسترم بوی گل آیو


٭بشنوید:

تصنیف "اشتیاق" با صدای "علیرضا قربانی"

http://s9.picofile.com/file/8326679126/alireza_ghorbani_tasnife_eshtiagh_1.mp3.html


این تصنیف را نخستین بار در مراسم افتتاحیه ی نمایشگاه نقاشی برادرم مسعود شنیدم؛ حدود سیزده چهارده سال پیش بود؛ میثم، از دوستان آن دورانم، که صدای خوش و گیرایی داشت، آن را بی هیچ سازی به زیبایی خواند. من که بردار مراسم بودم، در تمام طول این آهنگ، پشت دوربین خشکم زده بود!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : سحر از بسترم بوی گل آیو...

آه ای کهنه...



جوانمردا!

جهان عشق طُرفه جهانی است،

چه دانی

که خط و خال و زلف و ابرو و چشم معشوق

با عاشقان چه می کند !


"عین القضات همدانی"


پ.ن. ها:

٭نقاشی با عنوان "دختری با گوشواره مروارید"، یوهانس ورمیر، سده ی هفدهم میلادی.


٭عنوان برگرفته از این شعر "حسین منزوی" است:

با جرعه ای ز بوی تو  از خویش می روَم

آه ای کهنه  که در ساغری هنوز

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : آه ای کهنه...

هیراد


  درگیری های کاری این روزهایم باعث شده تا کمتر بتوانم با هیراد باشم؛ این چند روزه که به خاطر کلاس های تقویتی مدرسه، دیرتر می روم سراغش، برخلاف گذشته که خودش را قایم می کرد تا پیدایش کنم، می آید توی راهرو به استقبالم و می پرد بغلم و می گوید:"دلم برات تنگ شد بابا؛ دیر نیا!" و من می فشارمش به خودم...

 برای این که بتوانم چرتی بزنم پیش از رفتن سر کلاس بعد از ظهرم، مادرم هیراد را می بَرَد توی بالکن کوچکشان که رو به حیاط و ساختمان های پشتی است و هوای خنکی دارد.  گاهی هم هیراد گربه ها را می بیند آن جا.

 روی تکه فرشی می نشینند. کمی که می گذرد، هیراد می گوید:"

مادربزرگ! عجب حالی می ده. یه چای دم کن بیار بخوریم!"

چایش را که می خورد، می گوید:"حالا برو میوه بیار بخوریم!"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : هیراد - هیراد ,گوید ,بیار بخوریم

بر شن های تابستان...


حاصلم درد دل است از دل بی حاصل خویش

به که گویم من دلسوخته درد دل خویش...


"صبری مروزی"


بشنوید:

ترانه ی "کتیبه"، با نفس گرم فرهاد.

http://s8.picofile.com/file/8326535118/farhad_katibeh.mp3.html

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : بر شن های تابستان...

آقای معصومی


از بین همه ی معلم هایی که داشته ام، نام چندتایشان سبزترم می دارد؛ یکی شان آقای معصومی، معلم پرورشی چهارم ابت ام بود.

 آقای معصومی لاغراندام و قدبلند بود. لباس های ساده ای می پوشید. سبیلو بود. موهایش را یک وری شانه می زد و عینک ف ی بزرگی داشت.

 خیلی چیزها از او در خاطرم مانده است.

 مسابقه برگزار می کرد و جایزه اش را خودش می داد؛ در مسابقه ی انشانویسی از او یک کتاب جایزه گرفتم که مال خودش بود و هنوز هم آن را دارم؛ مجموعه ای طنز از قدیم تا جدید که آقای "میرخدیوی" آن را گردآوری کرده است و خیلی دوستش دارم.

 در آن سال در مسابقه ی سرود، با همه ی شایستگی مان، به خاطر این که داور اصلی، مربی مدرسه ی دیگری بود، آن ها اول شدند و ما دوم! خیلی ناراحت شدیم.

 چند روز بعد، دم غروب، در زدند و من در را باز . با شلوار جافی و پا پتی رفته بودم دم در! یکی از اقوام بود؛ گفت:" آقای معصومی باهات کار داره." رنگم پرید! خانه شان آن طرف شهر بود. آقای معصومی، آن سوی تر در تاریکی ایستاده بود. پیش آمد و دست داد و احوالپرسی کرد. من با آن سر و وضع، مات و مبهوت مانده بودم. از حرف هایش فقط این حالی ام شد  که گروه داوری مسابقات سرود، برای دلجویی از گروه مدرسه ی ما، گفته اند که تک خوانشان را همراه گروهی که اول شده اند به اردوی استانی در کرمانشاه می برند و من باید فردا اول صبح دم مدرسه شان باشم... گفتم باشد، اما فردایش نرفتم! وقتی زنگ تفریح من را دید گفت:"چرا نرفته ای پس؟" فقط گفتم:"ببخشید." و او مثل همیشه لبخند زد و از نگاهم همه چیز را خواند.

 و از دلچسب ترین خاطراتم در آن سال رفتن به سراب گیان بود که در اردیبهشت ماه اتفاق افتاد و گیان در اوج زیبایی و شکوهش بود؛ آقای معصومی در کنار بچه ها ناهارش را خورد.

 قضیه ی مسابقات نقاشی را هم که پیش تر در همین وبلاگ آورده ام.

آقای معصومی هر کجا که هست، امیدوارم سرزنده و شاداب باشد و من بتوانم روزی دوباره ببینمش.

 

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : آقای معصومی - آقای ,معصومی ,مدرسه ,آقای معصومی ,آقای معصومی،

آه ای کهنه...



جوانمردا!

جهان عشق طُرفه جهانی است،

چه دانی

که خط و خال و زلف و ابرو و چشم معشوق

با عاشقان چه می کند !


"عین القضات همدانی"


پ.ن. ها:

٭نقاشی با عنوان "دختری با گوشواره مروارید"، یوهانس ورمیر، سده ی هفدهم میلادی.


٭عنوان برگرفته از این شعر از "حسین منزوی" است:

با جرعه ای ز بوی تو  از خویش می روَم

آه ای کهنه  که در ساغری هنوز

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : آه ای کهنه...

بگذریم...



باران

خیال توست

می آید، شدید می شود،

صورتم را خیس می کند ...


باران؛

آمدن توست

همه را عاشق می کند ...


باران؛

نگاه توست

زیرش که باشی تب می کنی ...


باران؛

پیراهن توست

بویش تا مدت ها همه را دیوانه می کند ...


باران؛

داغ توست

سیگار می خواهد...


باران...

بگذریم ...

باران گریه ی من که نیست

بند می آید...


"سجاد شهیدی"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : بگذریم...

آه ای رویای گمشده...


صبح ات به خیر

هر کجا هستی، به یاد من باش

 

من با تو چای نوشیده ام،

سفرها کرده ام،

از جنگل، از دریا،

از آغوش تو شـــعرها نوشته ام

 

رو به آسمان آبی پر خاطره

از تو گفته ام، تو را خواسته ام

 

آه ای رویای گمشده!

هر کجا هستی صبح ات به خیر...

 

"نیکی فیروزکوهی"



بشنوید: 

 beni cok sev از tarkan 

http://s9.picofile.com/file/8326018300/4_5967392458294689938.mp3.html

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : آه ای رویای گمشده... - رویای گمشده

شیون نامه؛ مرگ پایان کبوتر نیست!


 شنبه ی گذشته، زن عمو فرخ تاج، که ما به او زن عمو فرخ می گفتیم، به رحمت خدا رفت.

 سر کلاس بودم؛ ساعت آ . اتفاقی متوجه گوشی ام شدم که سایلنت بود. مهوش پشت خط بود. از بچه ها عذرخواهی و گوشی را جواب دادم؛ از آن سوی خط فقط صدای شیون و گریه و زاری می آمد و ی پاسخگوی "الو" های من نبود که هربار بلندتر می شد و کلاس ت تر. قطع ، رفتم بیرون از کلاس و خودم تماس گرفتم...

 ناباورانه بود خبر برایم؛ این زن محکم که حتی سرطان را ش ت داده بود، اگرچه هفته ای سه بار دیالیز می کرد، اما حالش خوب بود.

 در خانه ی خودش دچار ایست قلبی شده بود.

 کلاس را سپردم و راه افتادم. پشت فرمان گریه ام گرفت.

 تلفنی به چند نفر خبر دادم.

 وقتی رسیدم خانه شان، همان جایی که همیشه بعد از این که دیالیز می کرد، دراز می کشید، آرام ه بود. صدای بلندش توی گوشم بود که وقتی حرف می زد، ناگزیر حواست به حرف زدنش جمع می شد. یک مدیر بود که خان و مان بر مدار او می چرخید.

 عید که به خانه ی ما آمده بود، امیدوارانه از ید خانه ای در ما صحبت می کرد؛ می خواست خانه اش نزدیک بیمارستان باشد تا خودش برود دیالیز و پسرهایش را زحمت نیندازد...

 دراز کشیده بود وسط هال و رویش را چادری مشکی کشیده بودند. فوزیه و اکرم-دخترها، دور و برش شیون می د. مرضیه، دختر کوچک تر که ن روستاست، هنوز خبر نداشت.

قدیمی ها خوب گفته اند که "دختر، گریه کن مادر است!"

 همان دم در، س ا گریستم. سرم را به پیشانی چسبانده بودم و هق هق می زدم.

 عمو، با عصای چوبیِ همیشه همراهش، توی آشپزخانه نشسته بود و می گریست.

متوجه صدای گریه ی آرامی پشت سرم شدم؛ پرویز پسر سومش، روی پله نشسته بود و گریه می کرد.

 عادل هم توی هال بود.

 پزشک بالای سرش آمد و پس از معاینه، گواهی فوتش را امضا کرد. برای لحظه ای صورتش را دیدم؛ رنگش به زردی می زد.

 هر کدام از پسرها که می آمدند، مویه ها بلندتر و شرایط سخت تر می شد؛ سعید، بی قرار تر از همه بود. کنار مادرش دراز کشیده بود، به دست و پاهای بی جان مادر دست می کشید و آن ها را می بوسید و از او می خواست که از جایش بلند شود... یک بار سرش را توی شیشه ی ورودی هال زد و ش تش و یک بار هم سرش را به دیوار کوبید.

 یکی از خانم های حاضر در مجلس  که کاربلدتر نشان می داد، گوشواره ها و دستبندهای طلای زن عمو را درآورد و داد به دخترهایش.

بچه ها یکی یکی می رسیدند؛ محسن، کوچکترین پسرکه آمد، فضا از همیشه تلخ تر شد...؛ نمی دانستیم چه کنیم؛ از یک سو این ها را می گرفتیم و از سویی شیشه های د شده ی روی زمین را جمع می کردیم.

همسایه ها خیلی کمک د.

 زن عمو را به اتاق مجاور بردند. فرشید بالای سرش قرآن خواند و من توی هال.


پ.ن:

عنوان از سهراب سپهری

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : شیون نامه؛ مرگ پایان کبوتر نیست! - خانه ,کشیده ,دیالیز ,بود، ,صدای ,شیون
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.407 seconds
RSS