حدود دو هفته ی پیش، جلسه ای با حضور اولیای دانش آموزان پایه ی دهم داشتم؛ جمعی حدود نود نفر که برایشان از ریاضی به طور عام، و وضعیت بچه هایشان به طور خاص، حرف زدم. به طور کلی جلسه ی خوبی بود.

  قرار شد آن اولیایی که به هر دلیلی نتوانسته اند در جلسه شرکت کنند، بعدا بیایند یا دانش آموزانشان دلیل موجهی برای نبودنشان به من بدهند. از آن روز به بعد، با دردهای تازه ای از شاگردانم آشنا شده ام؛ که مثلا آن دانش آموز خنده رو و فعال فلان کلاسم، مادری رنج کشیده دارد که همه جور تندی و حقارتی را از جانب شوهرش کشیده...، یا کتک خوردن خواهر تحصیل کرده اش را به دست پدرش دیده. یا آن یکی که بچه ی طلاق است. یا دیگری که مادرش همین چند روز پیش مرد، چون تومور مغزی داشت، یا یکی دیگر که اصلا پدر و مادرش هر دو مرده اند...

  تلخی هایی از این دست، سختی های معلمی را برایم کمتر می کند؛ پاسخ زحماتم سر کلاس یا صبوری هایم برای تحمل شیطنت ها و بازیگوشی های شاگردانم را پشت این دانسته ها می دانم. با آن ها رنج می کشم. درحالی که بغضم را خفه کرده ام، نمی گذارم سرخی چشمانم را ببینند و در خلوتم برایشان گریه می کنم. اجازه می دهم بی ترس، از خواستنی هایشان بگویند. برای کوچکترین حرکت مثبتی، تشویقشان می کنم. از کتاب برایشان می گویم. می شنوم شان، دلتنگشان می شوم...

  چند روز پیش که کنار جاده منتظر ماشین بودم، سوار پرایدی شدم که از قضا راننده اش پدر یکی از دانش آموزانم بود؛ در واقع درس خوان ترین شان. یک بچه ی باهوش، با گیرایی بالا. پدر، مرا شناخت و خوب که نگاه ، یادم آمد که بعد از جلسه نمره ی پسرش را پرسیده بود. کمی که رفتیم، با حجب خاصی گفت که دو سال است کار برایش کم شده و مجبور است مسافرکشی کند. گفتم که هیچ عیبی ندارد. پرسید که از پسرش راضی هستم، گفتم که پسرش بهترین ریاضی کلاسشان را دارد. لهجه ی ترکی اش با لبخندهای خج ی یی همراه بود که ح ی صمیمی و بی شیله پیله بهش می داد. تا انتهای مسیر، تنها مسافرش من بودم. کرایه نگرفت. چه قدر تشکر کرد...


  پنجره ی بخار گرفته ی رو به پشت مدرسه را باز می کنم و به زمین های کشاورزی باران خورده نگاه می کنم. دوردست ها صدای پرنده ای سکوت را می شکند. سرما را روی پوستم حس می کنم. لبخند می زنم. من زنده ام!