چند شب یک بار، کودکی آکاردئون به دست توی محله مان می آید. می نوازد و ظریف و دلگیر می خواند. معمولا هم ترانه ی "مستی" از را می خواند. گاهی هم متن ترانه یادش می رود و با من من ، از سر می گذراند!
  ب که دوباره می خواند، رفتم پایین بهش پول دادم. نبش کوچه، کنار پراید پارک کرده ای ایستاده بود.داشت کاپشنش را مرتب می کرد. نامش را پرسیدم، گفت:«علیرضا».
 -چند س ه علیرضا؟
 -یازده سال.
 -مدرسه هم می ری؟
  حرکتی به شانه هایش داد، انگار که بله، اما فهمیدم که نه! 
  بهش گفتم که خیلی خوب می خواند و صدای خوبی دارد. قیافه اش مرا یاد کودک میلیونر زاغه نشین انداخت. بند و بساطش را از زمین برداشت؛ یک اسپیکر که بر کولش می نشست و آکاردئون کوچکی که توی دستهاش می گرفت. پفکی را هم که انگار ی به او بخشیده بود و روی صندوق پراید گذاشته بودش، برداشت که برود.
  بهش گفتم:«علیرضا، ایشالله یه روز خواننده ی بزرگی بشی.»
  لبخند کمرنگی زد و گفت:«لباس اندازه ی من ندارین؟ کاپشن؟»
  و با دستانش، فاصله ی کاپشن و شلوارش را کم کرد. یکی را روی دیگری کشید.
  بغض تلخی گلویم را فشرد. چشمانم لحظه ای حرکت چشمان بازیگوشش را دنبال کرد.گفتم:«بچه م کوچیکه، لباسش اندازه ی تو نمی شه.»
  راه افتاد و شروع کرد به ساز زدن. 
پرسیدم:«باز هم می آی این ورا؟»
  با حرکت سر و شانه اش نشان داد که می آید.
دوباره صدایش کوچه را پر کرد:«شب که از راه می رسه/ غربتم باهاش می آد...»