یاحبیب الباکین:


درجاده نجف به کربلا در حال پیاده روی بودیم که چندنفر از بچه ها خسته شدند

هوا تاریک بود و موکب ها پرشده بودند ، کنار عمودی ایستادیم تا نفس تازه کنیم

ناگهان ماشینى توقف کر ؛ هله بزوار هله بزوار

عربی بلد بودم بااوخوش و بشی ، صاحب ماشین گفت که باید به خانه من بیایید

بااصرار او به خانه اش رفتیم ، دوازده نفر میشدیم
بعد ازاستقبال گرم و صرف شام ناگهان صدای دعوا و دادو بیدادی بلند شد که رفتیم دم در ببینیم چ خبره؟!

دیدیم صاحبخانه باهمسایه اش دعوا میکنند
از بحثشان فهمیدم که صاحب این خانه پسری دارد که قاتل پسرهمسایه بوده

پدر مقتول امشب را درخانه اش بدون زائر به سر میکرده و وقتی متوجه آمدن ما به این خانه شده آمده تا مارابه خانه خود ببرد و صاحب خانه هم ممانعت کرد
پدر مقتول گفت : زائر هایت را بده از خون پسرم گذشت میکنم و پسرت رو میبخشم
صاحب خانه گفت : زائرها را نمیدهم ، قصاصش کن