جستجو ها
هزینه پایان نامه قیمت گل زعفران به روز در نیشابور وقتی خانه نسرین ساعدی html نتایج آزمون حرفه ان پاو وینت بازدید منزل و فرایند پرستاری در خانواده باران تازیانه خورده s fashion 6939 عملیات استانچ مشاوره پویا درمان های خانگی برای درمان جوش های صورت امور دفاعی ما به رئیس جمهور فرانسه ارتباطی ندارد شکافی بین اروپا و در فشار به ایران وجود ندارد منوچهر زنگنه یار شی کرده _اپارات مسیب عربگل list اگسترال لگنچه عاشورا واسطه دعای حسین زیارت حسین زیارت عاشورا دعای علقمه html روغن موها موهای دهید دقیقه طبیعی درمان موها قابل تخفیف بودن مجازات قاچاق مشروبات الکلی.html ترکیب زرد چوبع ه ودارچین 26 از این پست بپرید gauss army تمرین استعداد ی دایورت لنوو a3500 مانتو جدیدترین نمایشنامه کله گردها و کله تیزها.html hercules کاسیبلار ترانه سی ترکے ملیکا خیلی دفترچه شکوفه html تعمیرات تخصصی cash jar سریال بازرس ویژه ذوالقرنین قدراک html عواقب شدید خود یی احنه للصدیق وفایه revolt برنامه ی کلاسی پیام نور استارا سایت سهبا به سلامتیش مسابقات فرزاد ی شانس ریحانی رامهرمزی فرزاد ی سامان ریحانی شرکت کنندگان زیادی برای پرورش اندام html ترکمن متخصص نوزادان الولوژی خانم html پارکی رنگ آسمان مردم مراقب فرش فروشان دوره گرد باشند مداحی ای تمام آرزویم غم تو شد آبرویم سیستم اینو ببینید معنی اسم نیکبد نسرین بهجتی شاعر را دوستم یل مهربان آبادان آقای فواد جمشیدیان به من شناسانید السابه جک کمک میکنه نمیتونم هیجان نداشته باشم بایرن مونیخ 3 1 هانوفر صدرنشینی مقتدرانه باواریایی ها لایق مرگ ی نی نی لای لای برقی و گهواره نوزاد و کودک baby bouncer.html اکنون گاه یاری اوست بیاین یه چیزی بگین هادی بهمدی.html اینترنت ها همه نامحدود شد موبایل تخصصی موبایل دوستان سالم رسیدم pilot hse زیباترین مترسک تولید درصد افزایش منو خدا نقطه رأفت ی شوم چشم چشم ببستم وارث زمینم صدا می زند نه زنم اطلاعیه درباره سانحه ناوشکن دماوند در دریای خزر دندان در دفینه رایحه بصیرت چت روم اکبراباد تالار فدک در ترشکوه بهانه گیری ها پدر ومادر سفا رت المان گزارش کاراموزی کارخانه سولفات سدیم جنگل چہ شکلی است free birds کفس ورزین سنگ پاسخ اقتصاد ت قبل به نقدهای تمردان یازدهم قسمت دوم جوغان الاغ نتیجه بازی ب رئال مادرید و یوونتوس در فینال لیگ قهرمانان تعبیر خواب سوره قل هو و الله احد html کاوش در علم عوض تو من نیابم که به هیچ نمانی سعدی بالان درباستان شناسی به چه معنایی است؟ داستان زندگی هنده همسر یزید به روایت کافی رهایی از وابستگی سیسمونی آنجل تکنولوژی 3lcd چیست wall e شهید فرامرزی ۴۰۵ صورت تولید خودرو کشور بنزین ایران خودرو عنوان بهترین کشور فرانسه اتصال به اینترنت با تبلت لنوو با همراه اول شب امتحان چی بخوریم آشنایی با لمپس آشنایی مقدماتی با نرم افزار لمپس lammps به کمک شبیه سازی گاز آرگون khianat استیکر کشور امریکا پیام تبریک اولین روز مدرسه رفتن فرزند crazy lllll
برترین ها


کوچه های آبی ونیز

تمام مردهایی که دوست نداشته ام

مردی مرا میبوسد؛

مرد دیگری مرا میطلبد و رانده میشود؛

مرد دیگری نگاهم میکند و آه حسرت میکشد؛

مرد دیگری در بستر تنهائی اش خیالم را در آغوش میکشد؛

و مردهای دیگری قرنها بعد، شاعره ای گمنام را به هم معرفی خواهند کرد؛

و من بیش از همه این مردها، خودم را دوست میدارم.

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : تمام مردهایی که دوست نداشته ام

الحیوان الّذی لایَفهم

شتری که در خونه همه میخوابه، در خونه بعضی ها میرینه، بالا ه اون حیوون هم دستگاه گوارش داره. بقیه جاها رو نمیدونم ولی تو دهات ما اینجوریه که صاحبخانه آروم و بی صدا درو باز میکنه، فضولات شترو جمع میکنه، زمینو پاک میکنه، بعدم اسفند دود میکنه که بوش بره؛ به همه هم میگن اسفندو واسه دفع چشم زخم دود ، بس که پا قدم این شتر خوب بود برامون... ولی خب خودش هم دیده که قبل از اون هم خیلی ها اسفند دود واسه پاقدم شترشون؛ تقریبا میشه گفت همه!

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : الحیوان الّذی لایَفهم - میکنه،

آن را دوا نباشد

وقتی خبر خودکشی ر ن ویلیامز را خواندم، چیزی در من فرو ریخت؛ انگار قدیسی را -که به معصومیتش ایمان داشتم، در حال معصیت دیدم. من یک بیننده آماتور و غیرجدی های هالیوودم اما اگر قرار بود به اصطلاح فَن بازیگری شوم، او حتماً ر ن بود. من با های این مرد خندیدم و گریه و تصمیمهای جدی برای زندگی ام گرفتم. با اینکه آگاهم فیلنامه نویس و ساز ان دیگری بوده اند، اما برای من ر ن شخصیتی جدا از نقشهایش نبود، مردی دلسوز، مهربان، جسور و متفاوت. چیز زیادی از او و زندگی اش نمیدانستم ولی ر ن ویلیامزی که در ذهن من ساخته شده بود، برایم عزیز بود و دوست داشتنی و مرگش تلخ بود، و تلخی اش گزنده بود چون به نه مرگ طبیعی یا تصادف که به دست خودش کشته شده بود. 

این روزها که حوالی مرگ پرسه میزنم، باز به یادش افتادم. فکر می خبر مرگش مال چند ماه یا حداکثر یک سال قبل است اما وقتی درباره اش جستجو دیدم که چهار سال پیش اتفاق افتاده!!! از آن به بعد خبرهای تکمیلی در مورد مرگش منتشر شده است مبنی بر این که ر ن مبتلا به بیماری لوی بادی بوده، یک جور جنون و زوال عقل که رفته رفته قدرتهای جسمی و روحی فرد را از بین میبرد و دردی بسیار درمان ناپذیرتر و بی رجمتر از افسردگی است و گویی حرکات فرد از اراده او خارج است. دلم میخواهد این خبر صحت داشته باشد. دلم میخواهد ر ن عزیزم در این واقعه بی تقصیر باشد اما چیز سیاه بی رحمی ته دلم میکند: دروغ میگویند، فقط میخواهند چهره مخدوش ر ن خودکشته را تهذیب و تقدیس کنند....

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : آن را دوا نباشد - ر ن ,مرگش

شتر

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : شتر - مطلب

از رنجی که میبریم

در مملکتی زندگی میکنیم که داوطلبان ورود به تربیت معلم باید رتبه کنکور خوب (بالاتر از متوسط) داشته باشند و هزار مرحله گزینش و اخلاقی  و اجتماعی-البته اخلاق و اجتماع مورد تایید نظام !- را بگذارنند و خیلی واحدهای عملی و نظری که من خبرش را ندارم؛ اما در نهایت وجی این معلمی است که از من میخواهد حرفهایش را برای باقی اعضای خانواده اش ترجمه کنم!!! یعنی فن بیان خانم معلم آنقدر ضعیف است که ساده ترین گفتگوی خانوادگی را به سوءتفاهم میکشاند. این مشکل در طول سال تحصیلی، نه فقط خانم معلم دلسوز، بلکه چهل دانش آموزِ زیر متوسط از لحاظ فرهنگی را گرفتار کرده است؛ بهتر است بگویم گرفتار از قبل.

علت چیست؟ خاکبرسری نظام آموزش مملکت! خانم معلم همیشه دانش آموز خیلی خوبی بوده، نمرات خیلی خوبی میگرفته،همه آنچه که در کتابهای درسی اش وجود داشته به خوبی یاد گرفته و در امتحانات به همه سوالاتی که از متن کتاب درسی طرح شده، به خوبی جواب داده است. اما کتاب غیر درسی؟ خیر! خانوم معلم امروز و دانش آموز دیروز وقت و حوصله کتاب خواندن نداشته و ی هم او را برای این کار مشتاق یا حتی مجبور نکرده است. چون خانم معلمهای او هم دست کمی از خودش نداشته اند. دانش آموزان دست پرورده او هم دست کمی از خودش نخواهند داشت. تا کی این تسلسل ادامه دارد؟ خدا میداند. 

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : از رنجی که میبریم - معلم ,خوبی ,دانش ,خانم ,کتاب ,خیلی ,خانم معلم ,خیلی خوبی ,دانش آموز

آن را دوا نباشد

وقتی خبر خودکشی ر ن ویلیامز را خواندم، چیزی در من فرو ریخت؛ انگار قدیسی را -که به معصومیتش ایمان داشتم، در حال معصیت دیدم. من یک بیننده آماتور و غیرجدی های هالیوودم اما اگر قرار بود به اصطلاح فَن بازیگری شوم، او حتماً ر ن بود. من با های این مرد خندیدم و گریه و تصمیمهای جدی برای زندگی ام گرفتم. با اینکه آگاهم فیلنامه نویس و ساز ان دیگری بوده اند، اما برای من ر ن شخصیتی جدا از نقشهایش نبود، مردب دلسوز، مهربان، جسور و متفاوت. چیز زیادی از او و زندگی اش نمیدانستم ولی ر ن ویلیامزی که در ذهن من ساخته شده بود، برایم عزیز بود و دوست داشتنی و مرگش تلخ بود، و تلخی اش گزنده بود چون به نه مرگ طبیعی یا تصادف که به دست خودش کشته شده بود. 

این روزها که حوالی مرگ پرسه میزنم، باز به یادش افتادم. فکر می خبر مرگش مال چند ماه یا حداکثر یک سال قبل است اما وقتی درباره اش جستجو دیدم که چهار سال پیش اتفاق افتاده!!! از آن به بعد خبرهای تکمیلی در مورد مرگش منتشر شده است مبنی بر این که ر ن مبتلا به بیماری لوی بادی بوده، یک جور جنون و زوال عقل که رفته رفته قدرتهای جسمی و روحی فرد را از بین میبرد و دردی بسیار درمان ناپذیرتر و بی رجمتر از افسردگی است و گویی حرکات فرد از اراده او خارج است. دلم میخواهد این خبر صحت داشته باشد. دلم میخواهد ر ن عزیزم در این واقعه بی تقصیر باشد اما چیز سیاه بی رحمی ته دلم میکند: دروغ میگویند، فقط میخواهند چهره مخدوش ر ن خودکشته را تهذیب و تقدیس کنند....

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : آن را دوا نباشد - ر ن ,مرگش

همون همیشگی

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : همون همیشگی - مطلب

بدون لالایی و قصه

هشدار!


ادامه مطلب ممکن است برای بعضی ها دل اش و نامناسب باشد؛ اگر به واژه مرگ و مرده حساسیت دارید، از خواندن آن صرف نظر کنید.  



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : بدون لالایی و قصه - ادامه مطلب

قبول باشه


در عجیب و منحرف بودن فعالیتهای دینی ایرانی ها همین بس که مطابق تعلیمات مذهب های خودشان فضیلت یومیه اگر به جماعت خوانده شود قابل قیاس با انجام انفرادی آن نیست، اما مطابق مشاهدات من و البته خود شما، کمتر از پنج درصد از مقیدین به فریضه بر جماعت ادا آن استمرار دارند.


در مقابل همین مردم اصرار دارند اعمال مستحبی را مانند احیاء شبهای قدر، اعتکاف، خواندن دعای عرفه و حتی اعمال ام داوود! -که همگی عباداتی فردی است و هدف از انجام آن تعمیق روحیه الهی شخص است- به صورت دسته جمعی انجام دهند. عباداتی دسته جمعی که در نهایت به نوعی دورهمی و تفریح گروهی بدل میشود! هزاران دریغ بر روح معانی این ادعیه که در همهمه و ازدحام آدمهایی که برای گرفتن حاجت آمده اند و دنبال جا برای نشستن و تکیه دادن میگردند گم میشود. 

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : قبول باشه - انجام ,دسته جمعی

پنجره

خواستم برای کم سنگینی رمان روسی 900 صفحه ای که در دست دارم، پناه ببرم به یک عامه پسند ایرانی. نوجوان که بودم در خانواده اولترا سنتی ما خواندن رمان، آن هم رمان عاشقانه تابو بود و من پنهانی تابو را میش تم و حظش را میبردم. باورش برای خودم سخت است که چطور در آن خانه شلوغ در چند دقیقه که اتاق خالی میشد قایمکی چند سطر میخواندم تا دوباره فرصتی دست دهد و باز چند سطر دیگر و همین جور خط به خط کت چند صد صفحه ای را تمام می . آن زمان نام فهیمه رحیمی برای دخترهای جوان سمبل عشق رمانتیک بود. من ولی نه آن زمان که دربند خانواده بودم و نه بعد از آن که قدری پیدا ، حتی یک بار هم به سراغ کت از فهیمه رحیمی یا م.مودب پور نرفتم. نمیدانم علت فرار از آنها تاثیر سختگیری های مادر -که موفق شده بود یک ناظم مثل خودش درونم رشد دهد- بود یا همان همیشگی ام برای فرق داشتن یا به قولی خاص بودن. 

وقتی شروع به خواندنش از مواجه با نثر متکلفش به خنده افتادم. گفتگوهایی که بین شخصیت های مختلف رد و بدل میشد بسیار غیرواقعی و بود و در سطر به سطر آن تلاشی آشکار برای ترویج اخلاقیات موج میزد. شخصیت اصلی، مینای شانزده ساله ای بود که من نه در شانزده سالگی و نه هیچ وقت دیگر نمیتوانستم با او همزاد پنداری کنم اما نمیدانم چه شد که به سرنوشتش علاقمند شدم و بدجور دلم میخواست بدانم آ داستان چه میشود؛ پس تا جایی که مشغله ام اجازه میداد یک نفس میخواندم. کتاب ظرف سه روز -که یک روزش اصلا نتوانستم سراغش بروم تمام شدم. این عطشم برای  تمام چنین داستانی به خودم ثابت کرد که من هنوز هم یکی از همان عامه هستم که دارم هی سعی میکنم خودم را بچسبانم به خواص. حالا نه اینکه خیری از خواص دیده باشم، موضوع این است که عوام گاهی خیلی چندش میشوند.

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : پنجره - تمام ,فهیمه رحیمی

فرایند پیچیده عشق: تبدیل عن به گوشت کوبیده

پهلو به پهلو میشه. زیر چشمی نگاهش میکنم؛ مشخصه باز تو فکرشه. همونجور درازکش زل میزنم به سقف و میگم: بگو.

میگه چی رو بگم؟

میگم همونی که داره رو مخت رژه میره

- رژه نه، قدم میزنه.

- خب، همون..

- شاید باورت نشه، ولی دلم واسه لِخّ و لِخّ دمپاییش تنگ شده

نمیگم که کل ماجرات اونقدر احمقانه است که هر مز فی بگی باورم میشه. به جاش میگم: تو لِخّ و لِخّ دمپایی اونو کجا شنیدی؟ 

میگه: یه بار بعد از خداحافظی گوشیش قطع نشد، من هم قطع ن . داشت میرفت ی ید کنه، شب بود، همه جا ت بود، صدای لخّ و لخّ دمپاییشو میشنیدم.

یک لحظه از تصور یه پسر سی و چند ساله با دمپایی- احتمالاً با تی و گرمکن! که آ شب داره میره ی ید کنه و کاهلانه لخّ و لخّ میکنه، نه تنها حس رمانتیک یا حتی پیدا ن بلکه چندش خفیفی هم بهم دست داد. باز زیر چشمی پاییدمش، چشماشو بسته بود و داشت با خاطره ش . 

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : فرایند پیچیده عشق: تبدیل عن به گوشت کوبیده - لِخّ , ی ید

کافه پیانو

دو سه بخش اول را که خواندم به نظرم رسید این که دستم است نه رمان است و نه داستان. بیشتر حس می به آرشیو یک وبلاگ قدیمی برخورده ام، یکی از آن خوبهایش. نوشته ها شامل یک سری روزنوشت مخلوط با اظهار نظرهای شخصی و تعمیم دادن ها و نتیجه گیری های بعضاً غریب بود، به علاوه گریزهای به جا و بی جایی داشت به گذشته که زمان خطی داستان را دچار اعوجاج میکرد. کافه هم گویی قرار بود نخ تسبیح این پراکنده گویی ها باشد. جالب است که در انتهای کتاب خود نویسنده توضیحی داده بود که نظریه من را تایید میکرد الا اینکه من فکر می کافه هم مثل اغلب چیزهای یاد شده در کتاب ردی در واقعیت دارد ولی این طور نبود. انصافاً توصیفش در مورد فضا و متعلقات کافه آنقدر دقیق بود که سختم است خیالی بودنش را باور کنم.


تقریباً نیمه اول داستان به شرح و بسط امور راوی اول شخص گذشت تا سر و کله صفورا پیدا شد که مثلاً قرار بود گره اصلی داستان را ایجاد کند، گرهی که بسته نشده به صورت بی مزه ای باز شد. انگار نویسنده حوصله نداشت با صفورایی که قرار بود پیچیده باشد بیشتر از این وَر برود. آ ین تصویری که از صفورا ارائه شد یک شخصیت بی در و پیکر بود با انگیزه های مبهمی که اصلا معلوم نیست وجود داشت یا نه! شاید صفورا تلمیحی بود به شخصیت و داستانی که من نمیشناسم و به خاطر همین فلسفه وجو را نفهمیده ام. شاید هم نویسنده میخواست پایان قصه اش باز باشد، که البته باز ماندنش بیشتر شبیه پارگی بود...


یک جایی خواندم فرهاد جعفری ده روشنفکر ایرانی است. نمیدانم چطور است که من با هر معیاری میسنجم نمیتوانم هیچ مدل روشنفکری از توی این کتاب بیرون بکشم، الا وجه اشتراک کلیه روشنفکران عالم که همانا "غُر زدن" است! فرهاد جعفری که من در کتاب دیدم یک سنت زاده مایل به مدرنیسم بود که حرف خاص و تازه ای برای شخص من نداشت.


در مجموع کتاب بدی نبود و فرازهای دلنشینی داشت. به یک بار خواندنش میارزید اما چرا چنین کتاب متوسطی این همه تجدید چاپ شده؟ به نظرم چند علت میتواند داشته باشد.


1. چنین اتفاقاتی اغلب ذیل عنوان "فیدبک مثبت" قرار میگرد که اگر با آن آشنا نیستید میتوانید در موردش جستجو کنید. خلاصه اش این است که فروش چاپهای نخستین کتاب به دلیلی که برای من نامعلوم است -مثلاً سبک نوآورانه در زمان خودش یا یک بازری موفق یا تحریکات و امثالهم- زیاد بوده. بعد از دو یا سه بار تجدید چاپ انی مثل خود من کنجکاو شده اند که بدانند چرا قبل از خودشان این همه آدم جذب این کتاب شده اند؟ و جذب شدن من و امثال من خودش در مرحله بعد باعث کنجکاوی و جمع شدن آدمهای بیشتری میشود و این زنجیره الی ماشاءالله ادامه دارد. چیزی شبیه یک بهمن سهمگین که با غلتیدن یک سنگ شاید کوچک شروع میشود و با همراهی باقی سنگها ادامه می یابد.


2. چاپهای قدیمی بعضی کتابهای نه چندان خاص را که نگاه میکنم، میبینم تیراژ 30000 و 40000 داشته اند که امروزه چنین رقمی -به جز برای کتب درسی- شبیه یک افسانه است. اگر بخواهیم در ذهنمان استاندارد نسبتاً بلندنظرانه ای داشته باشیم و معقول متوسط شمارگان هر چاپ را 25000 نسخه در نظر بگیریم، نتیجتاً هر ده بار تجدید چاپ امروزی با تیراژ 2000 و 3000 نسخه، فی الواقع یک بار حساب میشود. با چنین شاخصی این پنجاه و هفت بار تجدید چاپ حداکثر شش بار تجدید چاپ حساب میشود! پس آنقدرها هم خبری نیست. 

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : کافه پیانو - کتاب ,تجدید ,داستان ,میشود ,کافه ,چنین ,حساب میشود ,فرهاد جعفری

قبول باشه


در عجیب و منحرف بودن فعالیتهای دینی ایرانی ها همین بس که مطابق تعلیمات مذهب های خودشان فضیلت یومیه اگر به جماعت خوانده شود قابل قیاس با انجام انفرادی آن نیست، اما مطابق مشاهدات من و البته خود شما، کمتر از پنج درصد از مقدین به فریضه بر جماعت ادا آن استمرار دارند.


در مقابل همین مردم اصرار دارند اعمال مستحبی را مانند احیاء شبهای قدر، اعتکاف، خواندن دعای عرفه و حتی اعمال ام داوود! -که همگی عباداتی فردی است و هدف از انجام آن تعمیق روحیه الهی شخص است- به صورت دسته جمعی انجام دهند. عباداتی دسته جمعی که در نهایت به نوعی دورهمی و تفریح گروهی بدل میشود! هزاران دریغ بر روح معانی این ادعیه که در همهمه و ازدحام آدمهایی که برای گرفتن حاجت آمده اند و دنبال جا برای نشستن و تکیه دادن میگردند گم میشود. 

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : قبول باشه - انجام ,دسته جمعی

نخوتی که نکبت شد

بدبختی ملت ایران از آنجا اوج گرفت که بدل شد به و بدین سان برای غیر ها که زمانی عامی میخواندشان هویتی جز جسد قائل نشد

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : نخوتی که نکبت شد

کنار تو با کمترین فاصله...

حسرت سی و سه سالگیم این باشد که هنوز نتوانسته ام دست عشقم را بگیرم و به کنسرت خواننده محبوبم بروم؛ احتمالا هرگز هم نخواهم توانست.

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : کنار تو با کمترین فاصله...

دوشواری نداریم ما اینجا...

به نظرم هر آدمی بدبختی های خودش را دارد و بدبختی هر هم برای خودش به اندازه کافی بزرگ است. خود من از آنهایی هستم که وقتی کفش ندارم به آدمی نگاه میکنم که پا ندارد و با تصور اینکه مشکل او خیلی بزرگتر از مال من است، خودم را تسکین میدهم اما در حقیقت میدانم که ممکن است رنجی که من از کفش نداشتن میکشم بسیار شدیدتر و عمیقتر از رنج بی پائی او باشد؛ چون نه فقط نفس مشکل پیش آمده بلکه بر هم کنش گذشته، توانایی ها و حساسیتهای هر آدم است که میزان و عمق رنج او را تعیین میکند.


با این حال فکر میکنم ت رین بدبختی آن است که از ترس بدتر شدن اوضاع پنهان و گاه حتی انکار میشود. برای چنین بدبختی نباید دل سوزاند بلکه باید دنیا را به آتش کشید. 

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : دوشواری نداریم ما اینجا... - بدبختی

قصه همیشه تکرار

میپرسم: چطوری؟

جواب میدهد: تو فکرشم.

ت میمانم. چه میتوانم بگویم؟ بگویم آنقدر در فکرش باش تا عمر وجوانیت تمام شود؟ بگویم بیخیال باش؟ گور پدر آدمی که خودش خواست رهگذر باشد در زندگیت اما خاطره لعنتیش را عین جای کفش روی سیمان نیم بند جا گذاشت و رفت... 

باز میگوید: خیلی تلاش کرد من ازش متنفر بشم.

میگویم: ولی هنوز دوستش داری، حتی بیشتر از سابق.

میگوید: نه. هر کاری که کرد دوست داشتن من نه کم شد، نه زیاد. فقط...

منتظر میمانم که ادامه بدهد. 

به ح نجوا، مثل واگویه ی یک راز میگوید: فقط هی بیشتر و بیشتر از خودم متنفر میشم.

این حس را خیلی خوب میشناسم.

میگویم: از خودت متنفر میشی که چرا از بین این همه آدم ریز و درشت عاشق اون شدی.

با حس گم شده ای در فضا که سیگنالش شنیده شده باشد میگوید: دقیقا !

میگویم: تو عاشقش شدی یا اون تو رو عاشق خودش کرد؟

میگوید: چه فرقی میکنه؟

میگویم: به حال تو هیچی البته.

میگوید: پس به حال کی فرق میکنه؟

میگویم: به حال اون. میدونی اون بیش از همه از خودش متنفر بود. تو رو عاشق خودش کرد به امید اونکه خلاء قلبش را پر کنی اما اون سیاهچاله ی وِیل با این چیزها پرشدنی نیست. قبل از تو هم انی دوستش داشته اند، بعد از تو باز هم انی دوستش خواهند داشت اما بی فایده است.

با پوزخند میگوید: راست میگی، اینش به حال من فرقی نداره.

میگویم: نه خیرم فرق داره، من اشتباه . فرقش اینه که تو اگه اینو بدونی به خودت و عشقت شک نمیکنی. تو پر از شور عشق بودی و چیزی که تونستی به اون بدی فقط همین بوده. اون به تو حسرت و تنفر داد چون چیزی غیر از اون نداشت که بده. از خودت متنفر نباش، نذار یکی بشی مثل اون. به جاش عشقتو نثار خودت کن، چون لایقشی.

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : قصه همیشه تکرار - میگوید ,متنفر ,خودت ,میگویم ,خودش ,عاشق , انی دوستش ,عاشق خودش ,خودت متنفر

رویای تبت

در زمان خودش حرف زدن از زنی که خارج از چهارچوب شوییش رویاپردازی میکنه، یه تابوشکنی بزرگ بوده اما امروز برای من نوعی یه سوژه آشناست. البته لحن داستان رو دوست داشتم و به شخصیت راوی بسیار احساس می . 

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : رویای تبت

مردی به نام اُوه

خوندن این کتاب یه تجربه واقعاً مفرح و لذت بخش بود و بعد از یه روز کاری خسته کننده واقعاً میچسبید. ترجمه اش از زبان سوئدی بسیار عالی و دلنشین بود و اصطلاحات طوری انتخاب و جایگزین شده بود که وقت خوندن کتاب فراموش میکردی  این متن در اصل به زبان دیگری نوشته شده. لحن داستان رو هم دوست داشتم. در عین اینکه راوی دانای کل بود اما حوادث، مکانها،  اشیاء و حتی آدمها همه از نگاه اُوه توصیف میشد و در واقع  احساسات درونی او نسبت به پیرامونش بود که با بیانی بدیع و بعضاً عجیب شرح داده میشد. در خلال داستان با طیف گسترده آدمهایی که یک اجتماع نسبتاً کوچک سوئدی رو تشکیل میدادن آشنا شدم و این هم از نکات جالبش بود. خوندنش رو به دیگران هم توصیه میکنم. 

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : مردی به نام اُوه

نظر شخصی

عشق  اتفاقی است در درون آدم و فرق معشوق با بقیه آدمها این است که او باعث این اتفاق شده. احترام معشوق هم از حرمت همان اتفاق است؛ وگرنه هر عاشقی دیر یا زود، میفهمد معشوق هم آدمی است مثل باقی آدمها.  آن اتفاق نه اثرش بر آدم از بین میرود و نه دیگر بار با چنان کیفیتی رخ میدهد. همان اثر ماندگار  است که وقت یادآوری عشقهای قدیمی برق را در نگاه آدمها می آورد، حتی گاهی بغض را در گلوشان آوار می کند و داغی اشک میشود در چشمِ عاشقِ ظاهراً فارغ.

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : نظر شخصی - اتفاق ,آدمها ,معشوق

زنده باد خانواده من

این گروه خانوادگیای تلگرام هم مصیبتی شده

روزی صد دفعه به خودم میگم لفت بده و خلاص.... باز میگم عن بازی درنیار! آدم باش! تحمل شرایط نامراد رو داشته باش! اصلا نخون مطالبشونو، هیچی هم نفرست، فقط باش! تو نه میتونی و نه وظیفه داری روشنگری کنی. بذار هر هر جور میخواد باشه. خفه خون بگیر و فقط باش.

باز دوباره یه برخوردی میبینم دود از گوشام میزنه بیرون، باز کظم غیظظظظظ

باز رگباری یه سری مز ف فرستاده میشه، باز تاسف و اندوه در سکوت....

به این نتیجه رسیده ام کمال من در اینه که یه روزی در برابر مطالب گروه خانوادگیمون آرامشمو از دست ندم! یعنی خدا میدونه چقدر از من انرژی میگیره تحمل هر کدومشون. نمیدونم این هدف ارزش این همه انرژی رو داره یا نه. 

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : زنده باد خانواده من

از خسته بودن خسته ام


خوش به حال نهنگها

به جای اینکه هر جا میرن و با هر کی میشینن، از وضع موجود گلایه بشنون و شکایت کنن، وقتی میبینن اوضاع داغونه و کاری ازشون برنمیاد یه بارکی دسته جمعی خودشونو میکشن که راحت بشن. با هم که هستن چند تا حسن داره، اولا بهشون اَنگ ضعف نمیزنن، ثانیاً کمتر از مرگ میترسن، ثالثاً یه سری نهنگ دیگه سعی نمیکنن نجاتشون بدن...

نهنگ هم نشدیم. پوفففف

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : از خسته بودن خسته ام

فاک هوم شِیکینگ :))


اطرافیان وقتی رفتارم رو با بچه هام میبینن، خیلی تعجب میکنن. اینکه وقت غذا خوردن آزادشون میذارم و از ریخت و پاش بی رویه شون عصبانی نمیشم، اجازه میدم با وسیله های خونه که خطر نداره بازی کنن، با وجود مشغله زیاد میبرمشون هواخوری، واسه کتاب خوندن و نقاشی کشیدنش وقت میذارم و خلاصه از همه چیز میگذرم به خاطر اونا... 

من ولی تعجب میکنم از مادرهایی که این جوری نیستن! تعجب میکنم که رو چه حس و خوشحالی بچه شون فدای تمیزی خونه میکنن؟ با چه منطقی بهترین هوای سال رو از دست میدن تا ریه هاشونو با بخارات شوینده های قوی پر کنن؟ حیف این بهار و این طبیعت نرم و تازه نیست؟ حیف خنده و رضایت این فسقلیا نیست؟ 

نه اینکه بخوام مادر نمونه باشم، من اصلا نمیتونم جور دیگه ای باشم. نمیتونم وقتی با بچه هام هستم خوش نگذرونم و بریز و بپاش نکنم. نمیتونم به نظریه پردازی یه سری خانباجی که رو دیوارها دنبال اثرانگشتن، در مورد پررو ن بچه هام اهمیت بدم. من اینجوری خوشحال و راضیم. فوق فوقش یه سال دیگه همه این ریخت و پاشها تموم میشه، بعدش خونه من از مال بقیه تمیزتر میشه، همونطور که قبلاً بود. تا چشاتون دراد

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : فاک هوم شِیکینگ :)) - نمیتونم ,خونه ,تعجب ,تعجب میکنم

از خسته بودن خسته ام


خوش به حال نهنگها

به جای اینکه هر جا میرن و با هر کی میشینن، از وضع موجود گلایه. بشنون و شکایت کنن، وقتی میبینن اوضاع داغونه و کاری ازشون برنمیاد یه بارکی دسته جمعی خودشونو میکشن که راحت بشن. با هم که هستن چند تا حسن داره، اولا بهشون اَنگ ضعف نمیزنن، ثانیاً کمتر از مرگ میترسن، ثالثاً یه سری نهنگ دیگه سعی نمیکنن نجاتشون بدن...

نهنگ هم نشدیم. پوفففف

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : از خسته بودن خسته ام

زیر سقف دودی


واقعا باید به خانم درخشنده دست مریزاد گفت بابت تلاششون برای ارتقاء آگاهی جامعه. انصافاً حاصل کارشون قابل توجهه و اون طور آموزشی نیست که آدم رو ل و د ده کنه. من از بچگی بخاطر موقعیت خودم و خانواده ام درگیر درگیری های زوجهای مختلف بودم و از نوجوونی یاد گرفتم رابطه ها رو تحلیل کنم و در جوانی  به این نتیجه رسیدم علم روانشناسی میتونه کمکم کنه و هر چه بیشتر ازش بدونم بهتره؛ البته که کهدر زندگی شخصیم نتونستم به همه دانسته هام عمل کنم. برای آدمی مثل من های خانم درخشنده حرف ناشنیده و نکته نادانسته ای نداره ولی در سکانسی که پسر خانواده برای اولین بار به روانشناس مراجعه میکنه، میگه تا به حال اصطلاح طلاق عاطفی رو نشنیده و این شاید عجیب باشه اما دروغ نیست. بخشی از جامعه ما اصلا نمیدونه مشکلش چیه و باور نمیکنه راه حلی هم وجود!


البته طلاق  عاطفی زمانی رخ میده که ازدواج عاطفی صورت بگیره. به نظرم این اصطلاح در مورد ازواجهای مصلحت شانه و کاسب کارانه ای که کم هم نیست، کاربردی نداره. خوبیش اینه که این نوع زوجها لازم نیست از این بابت نگران باشن!

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : زیر سقف دودی - خانم درخشنده

کافکا در کرانه


ترجمه فارسی از روی ترجمه انگلیسی از روی متن اصلی به زبان ژاپنی

به نظرم بیشتر شبیه چای کیسه ای است که در لیوان آبجوش سوم فرو برده میشود؛ حاصل کار آب جوش نیست اما چای هم نیست. نه اینکه بخواهم زحمت مترجم را بی منت کنم ولی کمال طلب درونم بدجور اذیت شد. بستر بسیاری از داستانها پهن میشود تا نویسنده با افکار خودش عشقبازی کند؛ حس میکنم این داستان هم از همانهاست. البته ما فارسی زبانان محصور در ایران غالباً نمیتوانیم با چنان کیفیتی که باید و شاید شاهد این نوع ماجرا باشیم!!!


در سرتاسر داستان آنقدر موقعیت کافکایی وجود دارد که خود کافکا هم کف می برد! البته شاید نشود آنها را کافکایی خالص دانست، چون در آ داستان به نوعی رابطه علّی -که البته آن هم به نوعی نامعقول و کافکایی است- ختم میشود. مهمتر آنکه این پایان بندی قصه، سوال همواره بی جواب "خب که چی؟" را به ذهن متبادر میکند، چیزی که درشوک و شیفتگی انتهای داستانهای کافکا هرگز به ذهن نمیرسد.


با همه این اوصاف کتاب جذ بود. به اواسط داستان که رسیدم حس قاطی ماجرا شده بودم. گاهی چرتم میبرد و همراه شخصیتهایی میشدم که در ذهنم ساخته و پرداخته شده بود. یک شب از آن شبها، عجیبترین و کافکایی ترین خواب عمرم را دیدم؛ خو که از هر واقعیتی باو ذیرتر بود و تا چند روز گرفتار عوارضش بودم. ناگفته نماند علیرغم تمام عوارضی که داشت، از خواندنش واقعا لذت بردم. 

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : کافکا در کرانه - کافکایی ,داستان ,کافکا ,البته

fight club


همیشه سینک زیرنویس ها با منه، چون هم زبانم بهتره، هم حوصله و دقت محاسبه های لازم رو دارم -با تشکر از خودم.

من سفره میچیدم که شوهرم و گذاشت و گفت تو سینکش کن. هیچ وقت نمیدونم قراره چی ببینیم ولی هر چی باشه از بالا و پایین شبکه های خیلی بهتره!یه کم بردمش جلو، این جوری راحتتر میفهمم چی کار باید م. صحنه ای بود که برد پیت جوون و یه پسرک دیگه داشتن همدیگه رو خونین و مالین می و وسطش هم حرف میزدن. پرسیدم اسمش چیه؟ گفت فایت کلاب. تو دلم گفتم "یا پیغمبر! یه پر از بزن بزن؟! آخه چطور فکر کرده من ممکنه از این خوشم بیاد؟" چیزی به زبون نیاوردم، تمرکز رو جمله ها. خوشبختانه خودش سینک بود. باز با خودم گفتم " به درک! امشبو بذار اون با بزن بزن خوش باشه، الان یه مدته داریم های عالی و سنگین میبینیم، امشبه رو بزن بزن ببینیم. بالا ه برد پیت که الکی بازی نمیکنه. گیرم کرده باشه، گیرم در حد فارسی آبدوخیاری باشه، اینم باشه به حساب جیره حماقتم*" 

با روایت اول شخص -همون پسرک بازیگری که اسمشو نمیدونستم شروع شد و طنز خفیف و خوبی داشت. روندش معمولی نبود ولی نامعقول به نظر نمی رسید. تا سر و کله برد پیت پیدا شد و الخ. فقط میتونم بگم فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی، دردشناسی و کوفت شناسی همه و همه در این درنوردیده شده! ملغمه ایه که هر میتونه خودشو یه گوشه از اون پیدا کنه -البته من اینطور فکر میکنم. میترسم برید ببینید بعد بگید توی روانی خودتو تو همچین چیزی پیدا میکنی، نه ما! از دقیقه سوم یا چهارم با وجود میگرنی که تقریبا داشت کورم میکرد، زل زده بودم به تلویزیون. دو سوم رفته بود که دیگه داشتم احساس می درد مثل مته حفاری داره از کنار مهره دوم فقراتم بیرون میزنه. به شوهرم گفتم من نمیتونم نبینم، تو خاموشش کن، بقیه اش باشه واسه فردا. 

امشب باز میخوام از اولش ببینم. نمیدونم چه کوفتیه که اخیراً بعضی ها و کتابها رو حس میکنم باید دوباره ببینم و بخونم تا بفهمم. پیش از این هرگز چنین نیازی نداشته ام. احساس کندذهنی میکنم. شاید از خستگیه، شاید از تنبلی ذهنی که خاک خورده و شاید هم اثر دارویی چیزی باشه....   




*توضیح اینکه من به این نتیجه رسیده ام که یه جیره حماقت دارم که باید از سر بگذرونمش. یعنی تو زندگیم ناچارم یه مقدار مشخصی کار احمقانه انجام بدم. این حماقت هر جوری میتونه باشه، از زدن یه حرف نا به جا تا خوندن یه کتاب نا به جا، تا یه ید نا به جا یا هر چیزی. اگه من آگاهانه جیره حماقتمو پاس کنم که هیچ، اگر نه یه جای خیلی ضایعتر بصورت ناآگاهانه حماقت ازم سر میزنه. نمیدونم تونستم منظورمو برسونم یا نه؟ شاید فکر کنید این نظریه احمقانه ای باشه، ولی متاسفانه در زندگی من به شدت جواب میده. شاید چون من یه احمقم!

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : fight club - ,شاید ,باشه، ,باشه ,چیزی ,میکنم

سگی بگذار، اگر مردمانی


یه نفر به اسم *ali maleki*توییت کرده:

هیچ گاه به ‎سگ ولگرد لبخند نزنید، چرا که از نظر آنها شما دارید دندان هایتان را نشان می دهید و این یعنی شروع ‎سوتفاهم.

حکایت حال آدمهائیه که حسن نیت دیگرانو، با خبث طینت خودشون درک و دریافت میکنند. به اینها هر چقدر روی خوش نشون بدی، خصومتشون بیشتر میشه. 

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : سگی بگذار، اگر مردمانی

همون همیشگی

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : همون همیشگی - مطلب

ما ترسوهای ول نکننده ی نَمیرنده....


داشتم کوتاه سخنرانی جدیدی رو در فدراسیون کشتی میدیدم و استهزای آشکار حضار. با خودم گفتم چرا این بابا ول نمیکنه بره؟ چرا سرشو نمیذاره بمیره؟ یک آن یادم اومد که خودم اخیراً بصورت تمام قد خار و خفیف شدم و دم نزدم. اعتراض که بماند، نه تونستم بذارم و برم و نه تونستم بمیرم حتی. مردن هم هنریه واسه خودش. 

عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
برچسب ها : ما ترسوهای ول نکننده ی نَمیرنده....
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.314 seconds
RSS