حالا بعد از مدّتی هم که همدیگر را در مهمانی می بینیم، از هجوم دیگران به خلوت اتاقی می گریزیم و تو می نشینی و شعر می خوانی. از سایه می گویی. از اینکه بعد از اینهمه غربت نشینی آمده است در رشت دور از هیاهوی دنیا نشسته که مرگ را در خانه ی پدری اش ببیند. از شهریار می خوانی. به سراغ شعر بی نهایت لطیفی که پس از مرگ مادرش نوشته است می روی. "در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود/ پیچید کوه و به من داد و دور شد/ صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه/ طوفان سرنوشت و خبرهای سهمگین/ دریاچه هم به حال من از دور می گریست/ تنها طواف دور ضریح و یکی / یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید/ مادر به خاک رفت .. " و آن تصویرسازی بی نظیر شهریار را از مادرش شرح می دادی که" او فکر بچّه هاست/ هرجا شده هویج هم امروز می د/ بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها ... !". به قول آن نویسنده ی فرانسوی، مادرها نسل گریزپای هستند. یا از افسانه ی ترکی سارای سخن می رانی. که سایه آن را گل سرسبد وفاداری و فداکاری می داند. وقتی که خان برای گرفتن سارا برابر پدرش تیغ کشید، او هم برای حفظ جان پدرش و هم برای آنکه عهدش را با ی که نشانش کرده بود به هم نزند، خودش را به آب می اندازد. "سیل ش بربود و اژدهایی/ تند و خشن و عبوس می رفت/ گل دسته بر آب و شیون خلق/ بر گنبد آبنوس می رفت/ سارا تو شدی عروس دریا ... ". و شهریار این افسانه را میان شعر "هذیان دل" خویش آورده. جایی که سرگذشت زندگی اش را مرور می کند و خودش را در نقش ی می پندارد که دل به دریا زده است به خاطر عشق. سایه می گوید: شهریار پس از آن حادثه که به خاطرش دانشکده ی پزشکی را رها کرد و سر به کوه و بیابان نهاد، انگار تصادفا روز سیزدهم فروردین در پارکی قدم می زده است و او را می بیند که فرزندش را شیر می دهد. و این شعر را آنجا می گوید: "یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم/ تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم/ تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز/ من بیچاره همان عاشق خونین جگرم/ من که با عشق نراندم به جوانی هوسی/ هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم/ پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت/ پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم!/ سیزده را همه عالم به در امروز از شهر/ من همان سیزدهم کز همه عالم به درم!/ تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم/ گاهی از کوچه ی معشوقه ی خود می گذرم! .. ". شهریار در به تصویر کشیدن صحنه خارق العاده است. یک نقّاش تمام عیار است. این شعر را مثلا بگذار کنار آن شعر مشهور ژاک پرور "به یاد آر باربارا". همانی که ایو مونتان خوانده است. تمام نقاشی آن شعر اینست که شاعر زمانی با باربارا زیر باران قدم می زده است و حالا که او رفته تنها. شهریار یک سر و گردن بالاتر ایستاده. و آن زلال شعر و احساس را برای ما گذاشته .و تو همینطور می خوانی و من که چشم هایم گرم می شود می روم عشاء بخوانم ..

..

.

" فصل گلم به آه و فغان گذشت

چون بگذرد خزان؟ که بهارم چنان گذشت! .. "