#غم_نامه

_میگه : تو که تازه اومدی بابک! کی قراره بری؟
_میگم : همین روزا، چطور مگه مادر؟
_میگه : حیف که این گُلا دست و بالمو بستن، وگرنه خودمم باهات میومدم
_میگم : خب گلا رو بسپار همسایه بهشون آب بده.
_میگه : فقط آب و خاکشون نیس که! این گُلا باید یکی باهاشون حرف بزنه، غصشونو بخوره، مادر میخوان اینا
_هیچی نمیگم...
میره دست میزنه به حسُن یوسف
_میگه امروز بهتری انگار
_هیچی نمیگم ...
_میگه بابک رفتی اونجا هر روز بهم زنگ بزن، میدونم گشنه نمیمونی ولی باید یکی باهات حرف بزنه که دلت نمیره...
نگاش میکنم
_میگم : دیگه نمیرم مادر
_نگام میکنه، میگه : چی شد یهو؟
_میگم : آخه زندگی فقط آب و دونه نیست، مگه نه؟
_هیچی نمیگه.
نگاش میکنم؛ میبینم با گوشه چارقدش اشکشو پاک میکنه
.
#بابک_زمانی
#لطفا_یکی_مرا_از_مرگ_نجات_بدهد
i