جستجو ها
am i evil brotherhood action video recorder serial number radyabiapp hissssssssssman harf daram amin parvaneh www parmis alone real man exo universe coin heist film film sazi taghirat tee shirt birdy yek dost html preston abadie access sql i m call you island ets sdfsersr virtual dj pro crack ita movies fantastic listdaily grammar om jai jagdish harey work book high love god payback site dmotioninfo com hitchin a ride شخص اول تلگرام چه ی است mag iran com the joy of learning english شور لطمه زنی رقیه صوتی فرنی استخدام های امروز تهران شهرستان 18 آبان ماه izeh buzz belazeye eshgh بشکن kerem gibi paris hilton nip slip huntsville strippers گریز treat them the way they treat u سخنان سرمربی تراکتورسازی درمورد بازی با الهلال عربستان reality مزایای بکار ری تلویزیون های شهری tale handmaid crazy l آموزش دوخت روکش کالسکه corel painter smartwatch zist dahom daredevil cake frank sinatra baby shower sanabad postbank ir i m falling you jual forex asli mosfet anguish consumes my heart geology science eyd omade fuuuuuuuuuuuuu k default asp javascript query argso minikar com cartoon era bitcoin ورود به سامانه سناباد coldplay midnight gravity trainig p tehran ultraiso we found love rihanna ft calvin harris www sanjesh serv mr khat buy backlink indirect line vase boro amour vianney a couch potato says hi tag amp rename imam khamenei say goodbye creation hfss html unbound medicine crack android megapixel lust caution the fountain of youth in the early morning light hyena wolf
برترین ها


کازیوه

سکوت مایه مسرت ماست

چراغ ها را خاموش می کنم. می روم لای رختخواب خنک و دریا دلم. خودم را تا آنجا که می شود می کشم. دست هام را می گذارم بالای سرم. احساسات؟ خاموش. افکار؟ خاموش. خاطرات؟ خاموش. آینده نگری؟ خاموش. من چقدر خوشبحالم است که می توانم یک خواب راحت را در آ یک هفته پرماجرا داشته باشم پس دکمه خاموشی خودم را هم می زنم.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : سکوت مایه مسرت ماست - خاموش

از نشانه های بلوغ

شما بگی "نمی تونمم" ما ازت قبول می کنیم نیازی نیست با گند زدن به کار و زندگی مردم و بالا آوردن فاضلاب روی پروژه های کاری، ناتوانیتو اثبات کنی.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : از نشانه های بلوغ

غیرقابل ویرایش

توئیتر رو بستم و بساطم رو از همه شبکه های اجتماعی عالم (به جز ساوند کلود عزیزم) زدم زیر بغلم. این واقعیه که با خوندن غرغرای دیگران و نشخوارهاشون تو نه چیزی به دانسته هات اضافه میشه و نه یاد میگیری چطور زندگی کنی و نه از جنبه دیگه ای به قضایا نگاه کنی. این مورد آ برخلاف تصور هممون لا به لای پست های منم یه چیزی بنویسم که یه چیزی گفته باشم اصلا و ابدا پیدا نمیشه. منم از این قضیه خسته شده بودم. یه روز به خودم نگاه و دیدم چپ و راست فقط حرف مفت می زنم و تکرار مکررات و کارم شده تف شبه تحلیل های دیگران. حالا از اون طوفان هورمونی و عصبی هم خلاص شدم و خاک تنمو ت دم و روی پاهامم. حرف های زیادی برای گفتن دارم که به مرور می نویسم و چیزهای خیلی خیلی خیلی زیادی هم برای یادگرفتن و کشف و به دست آوردن جلو رومه و من تلاش می کنم چشم هام رو باز کنم و مسیر بهتری برای رسیدن بهشون انتخاب کنم. خب این به معنای راه کم خطرتر و بدون پستی بلندی نیست. به معنای نبودن مرداب و سیل و سونامی و ز له نیست. شاید فقط یعنی می تونم از تجربه هام برای مقابله و درامان ماندن و در بدترین ح زنده موندن استفاده کنم.

پ. سیلاب گله کرده که مثل اینکه فقط به بعضی کامنتا جواب میدم. قبلنم دیگرونی اومدن و گفتن تو چرا جواب کامنت نمیدی و پستارو میبندی و از این حرف ها. کامنت هر ی که اینجا میاد روی مانیتور ما جا داره اما من یکم جهانبینی کامنتی و نظردهی و پاسخدهیم فرق داره که بعدا در یک پست جدا توضیحش میدم.

پ ۲. دیگه عنوان این پست غیرقابل ویرایشه پس تصحیح املایی و نگارشی ممنوع!

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : غیرقابل ویرایش - خیلی ,چیزی ,خیلی خیلی

در میان روابط (2) تمام شدن

همه رابطه ها ته دارند. چه یک ماه، چه دو سال، چه سی سال و چه صد و پنجاه و هفت سال بالا ه یک روزی به هر دلیلی تمام می شوند. دیروز برای بار نمی دانم چندم دیدم که یکی از رابطه هایم منقضی شده. یعنی دو تا آدمیم که ماهی چند بار هم را می بینیم و خاطرات را مرور می کنیم و قاه قاه می خندیم. نه او حرف تازه ای می زند و نه من دلم می خواهد پته خودم را بریزم روی آب. دیدم که در دورهمی هایش دعوت نیستم، در پیاده روی هایش آدم های دیگر جای من را گرفته اند و آ ین تماسش یکماه و نیم قبل است و مسیج هایش جهت رفع تکلیف. این آ ی خیلی مهمه. یک حس مسئولیتی داریم در قبال دیرتر شدن این طناب جرواجر. بی اعتنا و در خلاف جهت هم می رویم و همزمان زور می زنیم تا این بند نشود. اما من ب برگشتم و دیدم که شده. بعد نشستم بالای سر طناب و به خودم گفتم رابطه ها تمام می شوند. از هر نوع و مدلی که باشند. ربطی هم به مراقبت و شناخت و وقتی که می گذاری ندارد. یعنی این ها شاید عمق رابطه را بیشتر کنند اما برای عمرش خیلی نمی شود کاری کرد. چون زمان لحظه است و لحظه تصادف. تو تصادفی آن آدم را دیدی (می توانست آنجا نیاید یا کاری برایش پیش بیاد، یا مدرسه اش را عوض کند)، تصادفی با هم پشت یک نیمکت نشستید (می شد جای خالی دیگری پیدا کند)، تصادفی بهش گفتی این آ هفته بریم بیرون (می توانست بگوید نه یا قبلا به دیگری قول بدهد)... ما تصادفی همدیگر را پیدا کردیم و چه اصراریه که جدا شدنمان تصادفی نباشه؟

به هر حال باید قبول کرد و بیرون کشید و به این فکر کرد بین دو لحظه شروع و پایان چقدر برای هم دوست های خوبی بودیم؟ چقدر به داد هم رسیدیم؟ و روزهای شادمان کدام است که نباید فراموش شود و روزهایی که هم را آزار دادیم کدام است که اصلا نباید فراموش شود. بعد به کلش نگاه کرد، جلوی اسم ها تیک زد و گفت یک رابطه دیگر را هم به مقصد رساندم.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : در میان روابط (2) تمام شدن - تصادفی ,لحظه , ,تمام ,نباید فراموش ,تمام می شوند

صبور باش صبور باش صبور باش

نفس عمیق بکش. چند تا کلیپ خنده دار ببین و سه چهار تا جوک بخوان. نیم ساعت قدم بزن. فروشگاه های بزرگ را زیر و رو کن و با همان یدهای همیشگی به خانه برگرد. از نوشتن برنامه هات روی کاغذ وحشت نکن. لای دفتر برنامه ریزی ۴ سال پیش که هیچیش تیک نخورده را باز کن. با واقعیت روبرو شو. کمی خودت را تحمل کن. کمی صبور باش. این حال و هوای دم و شرجی می گذرد. فقط قدم از قدم بردار و طاقت داشته باش.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : صبور باش صبور باش صبور باش - صبور

مشکلات من، والدین و دیگران

دیروز مسئولیت آدم ۱۶ ساله ای رو بهم سپردند. شب اومد و گفت می خواد برای دو تا کار ضروری بره بیرون. منم توصیه های مز ف همیشگی که گوش هر دومون ازش پره رو طوطی وار بهش و گقتم برو. سالم، خوشتیپ و با سرعت رفت و سالم و خوشتیپ با همون سرعت و شنگول برگشت.

والدین فوق حساسش به من گفتند هر جا خواست بره باهاش برو و من نرفتم. این یعنی قصور ؟ و اگه می گفتم نرو و بشین سرجات حق تصمیم گیریش رو نادیده نمی گرفتم؟ بهش احساس سرکوب شدن خواسته هاش رو به دلایلی که نه من متوجهشونم و نه خودش نمی دادم؟ جای اون شادی بهش خشم نمی دادم؟

جدا از وضعیت جامعه، بحث فرهنگی و نقش های سنتی و تحمیلی، پدر و مادر چقدر حق دارن برای آدم ۱۶ ساله تصمیم گیری کنند و در غیاب خودشون تصمیم گیری رو به عهده فرد سوم بذارن؟ و شخص سوم مجازه تا نقش خودش رو از یه نگهبان به یه ناظر و فرد کمکی تغییر بده؟ یا اصلا سختگیر از والدین باشه و بخاطر مسئولیتی که بهش دادن و ممکنه شاید اتفاقی برای یه آدم ۱۶ ساله بیفته و بابتش بازخواست بشه، چقدر حق داره که 24/7 اون آدم رو بپاد، حبسش کنه و هر جا خواست بره دنبالش را بیفته؟

من اشتباه ؟ والدین اشتباه ؟ آدم اشتباه می کنه؟چی؟

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : مشکلات من، والدین و دیگران - اشتباه ,والدین ,تصمیم ,تصمیم گیری

پله منفی ۱۲۹

خودمو مجبور می کنم از فعالیت هام لذت ببرم. مثل ی که داره بالا میاره اما چلوکباب با پیاز می خوره.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : پله منفی ۱۲۹

غیرقابل ویرایش

توئیتر رو بستم و بساطم رو از همه شبکه های اجتماعی عالم (به جز ساوند کلود عزیزم) زدم زیر بغلم. این واقعیه که با خوندن غرغرای دیگران و نشخوارهاشون تو نه چیزی به دانسته هات اضافه میشه و نه یاد میگیری چطور زندگی کنی و نه از جنبه دیگه ای به قضایا نگاه کنی. این مورد آ برخلاف تصور هممون لا به لای پست های منم یه چیزی بنویسم که یه چیزی گفته باشم اصلا و ابدا پیدا نمیشه. منم از این قضیه خسته شده بودم. یه روز به خودم نگاه و دیدم چپ و راست فقط حرف مفت می زنم و تکرار مکررات و کارم شده تف شبه تحلیل های دیگران. حالا از اون طوفان هورمونی و عصبی هم خلاص شدم و خاک تنمو ت دم و روی پاهامم. حرف های زیادی برای گفتن دارم که به مرور می نویسم و چیزهای خیلی خیلی خیلی زیادی هم برای یادگرفتن و کشف و به دست آوردن جلو رومه و من تلاش می کنم چشم هام رو باز کنم و مسیر بهتری برای رسیدن بهشون انتخاب کنم. خب این به معنای راه کم خطرتر و بدون پستی بلندی نیست. به معنای نبودن مرداب و سیل و سونامی و ز له نیست. شاید فقط یعنی می تونم از تجربه هام برای مقابله و درامان ماندن و در بدترین ح زنده موندن استفاده کنم.

پ. سیلاب گله کرده که مثل اینکه فقط به بعضی کامنتا جواب میدم. قبلنم دیگرونی اومدن و گفتن تو چرا جواب کامنت نمیدی و پستارو میبندی و از این حرف ها. کامنت هر ی که اینجا میاد روی مانیتور ما جا داره اما من یکم جهانبینی کامنتی و نظردهی و پاسخدهیم فرق داره که بعدا در یک پست جدا توضیحش میدم.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : غیرقابل ویرایش - خیلی ,چیزی ,خیلی خیلی

وسواس الخناس

ویرم گرفته بشینم همه نیم فاصله های اشتباه پست ها را ویرایش کنم اما دست هام، دست های نازنینم می گویند حاضریم با آبجوش و وایت شسته شویم اما این همه پست؟ آر یو کیدینگ آس؟

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : وسواس الخناس

اعترافات مخوف

وقتی هیژده سالم بود دفترهای خاطرات، دلنوشته و شعرهام را سوزاندم. همه اون چیزهایی که فکر می من را به گذشته ربط می دهند، آزارم می دهند و باعث و بانی این گرفتاری ها و دردها و غم هایند را انداختم توی منقل، کمی آتش زنه و بعد نشستم سوختنشان را تماشا . با اینکه خواهر عزیزم، این دردانه در همه حال آویزان به من که اگر خواهر من نمی شد به احتمال قریب به یقین زاییدنش قسمت من بود با دلقک بازی هایش نگذاشت دود شدن و پودر شدن و خا تر شدنشان را با تمرکز و با همه وجود حس کنم.

سوزاندمشان چون فکر می بعدش لابد یک راه جدید باز می شود. گذشته دست از سرم برمی دارد و سبزها گل زهره می دهند و آفتاب از من طلوع خواهد کرد. اما تاثیری که نداشت هیچ حتی گاهی دلتنگشان می شوم. دلتنگ شر و ورهایم و فکر می کنم سن که رسید به ۵۰ فشار میاد به چندجا و بیشتر دلم می خواهد داشته باشمشان و بفهمم دنیا دست کی بوده و من کی بودم و از کجا به اینجا رسیدم.

حالا هم دلم تنگ شده و هم چون از هفته پیش خیلی نیمه پر لیوان را بچسب شده ام می گویم عوضش تونستی از چیزی که دوست داری دل ی تا ح بهتر شود. چون امید به تغییر داشتی. حالا درست است خیلی اشتباه زدی و جای اینکه بروی ظرف ها را بشویی لیوان ها را ش تی که کارت کمتر بشه و بعدش که تشنت شد مثل در گل م ، اما فهمیدی با رها نمی میری. بله دوستان عزیزم آدمیزاد نه با رها و نه با از دست دادن نمی میرد. نه تا آن زمان که یک نفر را ته وجودش دارد. هر چند که انگار با دست جلوی دهان آن یک نفر را گرفته باشند. همین که با آن صدای ضعیف و خفه بگوید امید. می دانی حالا حالاها نخواهی مرد.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : اعترافات مخوف - حالا

من را به دعای خیر شما امید نیست

به پسره گفت: «ایشالله تا چند سال دیگه یک کار نون و آبدار گیرت بیاد. ماشین خوب خونه عالی.» بعد رو کرد به من و گفت: «تو هم ارشد بگیری و ا قبول بشی.» بعد ش را کرد و به همان پسره گفت: «جیب پر پول، سفرهای خارجه (ندیدم اما احساس میکنم یه چشمکی زد بعد گفت) زن خوشگل!»

خدایا نمیشه برگردیم به روزهای خوب ایشالله به هر چی دوست داری برسی؟

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : من را به دعای خیر شما امید نیست

سروتونین، دوپامین، ا ی توسین و دیگران

می گویی اینکه دوستت دارم از حوزه اختیاراتم خارج است.

مثل ماچ ت که از حوزه اختیارات من خارج است.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : سروتونین، دوپامین، ا ی توسین و دیگران

از بین حرف هایی که می زنیم

چشم هایم را می بندم. توی راه پله ام. بعضی پله ها ش ته و گاهی هر صد پله یک پاگرد دارد. بعضی جاها هیچ نرده ای نیست، گاه دیواری هم نیست. بعضی کاشی ها لق است و خیلی ها محکم و خوش ساخت و زیباست و سرم را که بالا بگیرم، چشم ها را که ریز کنم تابلو هایی هم آویزان دیوار هاست و گلدان هایی از شقایق وحشی و بنفشه آفریقایی و اقاقیا توی پاگردهاست. راه پله ای بزرگ که سر و تهش معلوم نیست. ما یچ، طولانی و وهم انگیز.

چشم هایم را باز می کنم. توی راه پله ام. خبری از طبقه های زیرین و پله های قبلی نیست. اولین پله همینی است که رویش ایستاده ام و آ ین پله چهار قدم فاصله دارد. قدم اول، قدم دوم، قدم سوم، قدم چهارم. اولین پله همین پله چهارم است و آ ی فقط ۳ تا بالاتر است.

پی نوشت: بابت همه چیز شاهین :-*

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : از بین حرف هایی که می زنیم - بعضی

۱۴ فروردین

روز تولدم شمعی فوت نخواهم کرد اما آرزو پشت آرزو، به دعا می کنم که فردا امروز نباشد. که دنیا همین نباشد. که نگذارم و نباشد و نشود. بابا میم می گفت تنها روزی که حق آرزو داری روز تولدت است بقیه روزها باید بلند شوی بدوی. امید دارم که حق با تو باشد بابا میم.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : ۱۴ فروردین - نباشد

یک هفتم

یک تیر گذاشتم توی یکی از تیردان های هفت تیر هر کی رد شود و با دیدن اوضاع بگوید درست میشه حالا/ سخت نگیر/ فلانته/ صلاحتو میخواد/... شلیک میکنم حالا دیگه شانسشه...

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : یک هفتم

در خوابگاه

تا حالا از اینکارها نکرده بودم اما امروز نزدیک بود به دختری که کنارم در آشپزخانه راهرو ظرف می شست بگویم سینک را هم بشور. لابد او هم می گفت سینک شما رو من بشورم؟ و لابد من هم می گفتم ما کثیف کردیم تو بشور! موقع بردن ظرف های خشک شده از خودم می پرسیدم این دیگه چه کوفتی بود که از ذهنت گذشت؟

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : در خوابگاه

خانه عمومی

این دخترهای کثیف حوصله ام را سر برده اند. دیروز می خواستم قابلمه هایشان را بیندازم توی سطل تا بفهمند وقتی نمی خواهند حالا حالاها ظرف بشویند نباید با قابلمه ته گرفته و کاسه بشقاب خورشتی و کوهی از قاشق و لیوان سینک را کنند. یک آشپزخانه دو سینکه و یک راهروی ده اتاقه و هر اتاق پنج نفر و این انتظار زیادی است که های خشکشان را جای سبد ظرفشویی در سه تا سطل ی که فقط یک کمر چرخاندن باهاشان فاصله دارد بیندازند؟ لابد است چون وقتی بهشان می گویی شان را می کنند و تند تند پیاز و گوجه د می کنند.

این حجم گوه و ی که از آشپزخانه و و دستشویی این خوابگاه کوفتی بالا می رود به من می گوید اولاً این دخترها به خودشان اهمیت نمی دهند. ثانیاً از ی که خودش برای خودش مهم نیست انتظار اهمیت دادن به دیگران نباید داشت. شما به گذاشتن قابلمه کنار سطل ادامه بده.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : خانه عمومی

مسافر کناری

تا نشستم گفت شیشه را بده پایین بوی عطر اذیتم می کند. شیشه را دادم پایین و سکوت . چند دقیقه بعد با موهایی سالسا کنان و گوشی نیمه کر گفتم میشه بدم بالا؟ به خدا این سزای ی که عطر زده نیست. هیچی نگفت. چند دقیقه بعد یک آبنبات گذاشت روی کیفم.

می خواستم بگویم می توانستیم دهان هم را سرویس کنیم اما ترجیح دادیم با اینکه اولین و آ ین دیدارمان است ساده بگیریم و آدم باشیم.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : مسافر کناری

نمی دانم هنوز تصمیم نگرفتم

اگر الان دو میلیون توی جیبم داشتم حاضر بودم ۷۰۰ تومن بدهم موهام را رنگ کنم؟ اگر ۷۰۰ تومن داشتم چی؟ ۸۵۰ چی؟ کدام دردش کمتر است؟ اگر نه، به خاطر این است که بعدش باید کاسه گ دستم بگیرم یا چون نمی خواهم اصولم را زیر پا بگذارم؟

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : نمی دانم هنوز تصمیم نگرفتم

رزومه ای پر و پیمان

به مرحله ای رسیدم که نمی دونم توی شلم بیشتر مهارت دارم یا خیالبافی :-؟

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : رزومه ای پر و پیمان

ای بابا خب این چه وضعیه شب عیدی

بزرگترین مشکل دنیا چی می تونه باشه جز اینکه کاری که با کلی خدایا خواهش می کنم به من بدنش رو به دست آوردی با حماقت محض و چارتا اشتباه سهوی از دست بدی؟ پوووووف.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : ای بابا خب این چه وضعیه شب عیدی

۵۵۱

من بیشتر از همه با کیتلین آن اسمیت مرغ مقلد همذات پنداری می . حتی وقتی دست هایم توی دست های تو بود و زیر گوشم می گفتی من هستم تو بگو تو حرف بزن من گوش می دهم یا وقتی به خانه می رسیدم و قبل از درآوردن لباس هایم قبل از آویزان کیفم و قبل از هر کار دیگری که به قول بابات وقتی آدم به خانه می رسد می کند شروع به نالیدن می و تو در سکوت گوش می دادی و نمی گفتی درست می شود نمیخواستی صبور باشم و نفس عمیقت را پوف نمی کردی توی هوا که یعنی خدایا تا کی اینو تحمل کنم؟ مگه من خودم کم مشکل داشتم. قبل از جمع همه چیز و بسته بندی لوازم ضروری مرغ مقلد را جاساز ته چمدانم و لباس هایم را ریختم روش و با خودم گفتم اینجوری خوب است. همیشه با منی کیتلین و وقتی به ذهنم خطور کرد که در برخورد با آدم ها عجیب غریبم و حرصم گرفت از اینکه همه می خواهند تو یک جانور تکراری و حوصله سر بر مثل خودشان باشی و وقتی بفهمند مریضی و آن هم نه مریضی که بدنت لک و پیس بزند یا زرت و زرت از دماغت خون بیاید. مرضی که آنها نداشته باشند و چیزی هم ازش ندانند یادم به کیتلین می افتد و تنها نیستم. عزیز دلم تو همیشه وقت تنهایی دست هایم را گرفتی و حتی وقتی صورتم را محکم چسباندم به گونه ات و تلاش از پوستت رد شوم تا برای همیشه درون تو زندگی کنم. تا مجبور نباشم خودم را این وجود بی ثبات همیشه گریزان را سوار هواپیما کنم تا به دروغ برای شش ماه و به راست برای همیشه به مقصد دروغین بروم از خودم پرسیدم این دیگه چیه؟ تو که می خوای بری پس چرا می خوای بری تو این؟ چه مرگته؟ و با خودم گفتم لابد به عشق مبتلا شدم. حالا دیگر تیمم تکمیل شد. حالا به جز مشت مشت قرص خوردن و هر روز صبح با تهدید و جیغ کشیدن سر خودم از خواب بیدار شدن و تا شب کار و دویدن و لبخندهای کشدار احمقانه زدن باید یک چیزی هم توی قلبم تحمل کنم. اگر تا الان ماهی چندین بار می خواستم یک مرد را داشته باشم حالا قرار است هر روز و هر ثانیه به تو فکر کنم. ترسیدم. گونه ام را جدا و روحم را که نیمیش را از پوستت رد شده بود پس گرفتم بوسیدمت کیفم را برداشتم و رفتم. یک موسیقی ملایم انگلیسی که خواننده انگلیسی نمی خواند گذاشتم توی گوشم و چشم هایم را به پنجره جلویم بستم. اولین چیزی که جلوی چشمم آمد یک اسب زرد بود که می دوید. پس من اسب بودم و باید می دویدم و آنقدر می رفتم تا راه را گم کنم تا هیچ راهی برای برگشتن پیش تو در کار نباشد.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : ۵۵۱ - حالا ,چیزی ,کیتلین ,برای همیشه ,خودم گفتم

چلاندنی ها (۲۳)

بشقاب سالاد ماکارونی به دست قوز کرده بودیم پای تلویزیون. یک کارتونی پخش می شد که شخصیت های دو بع داشتند می رفتند یک یت خیلی مهم و یکی از کاراکترها که یک گیره قرمز روی سرش بود و مژه های تابدارش را که بهم می زد طوفان به پا می شد و با در نظر گرفتن این مشخصات احتمالا دختر بود مدام ابکاری می کرد.

گفتم: چرا هیچکدوم به جز این یارو گند نمیزنه به کار؟ به نظرت میخوان بگن دخترا خنگ ترن؟

گفت: نه. میخوان یه ابکاریو نشون بدن. اگه اون زرده که شبیه پسراست ابکار بود بازم مشکل داشتی؟

گفتم: گفتم من با شکل و شمایلشونم مشکل دارم. مخصوصا با مژه های اون و توپ فوتبال این یکی!

گفت: خلط مبحث نکن عزیزم.

گفتم: نمی دونم. اما بحث کلیشه هاست. این کارتونه برای بچه هاست اونا به این چیزا فکر نمی کنن. هر چیزی که میبینن رو باور و ثبت میکنن. این رو تو کارتون میبینن مدل واقعیش رو توی خیابون یا توی خونشون و رسوب میکنه تو مغزشون. بچگیاتو بخاطر بیار...

گفت: اوهوم.. اما تو نگفتی اگه پسره رو خنگ نشون میداد مشکل داشتی؟

گفتم: اگه هر روز یه پسر رو نشون میدادن که خنگ بازی درمیاره یا وقتی اشتباه میکنه مس ش میکنن یا اصطلاح کار پسر ن ش بهتر توی جامعه رایج بود آره. مطمئن باش مشکل داشتم.

گفت: درک می کنم.

گفتم: چندتا پسر باهوش مثل خودت می شناسی که اینو درک کنن که این کارتون نمیخواد همه دخترا رو خنگ جلوه بده؟

گفت: هوووووم. کم. خیلی کم. فقط خودمو میشناسم. (نیشش باز شد)

سکوت و ادامه سالاد ماکارونی خوردن.

گفت: من مرد ایده آلیم برات؟

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: نه!

سکوت و ادامه سالاد ماکارونی خوردن.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : چلاندنی ها (۲۳) - گفتم ,مشکل ,نشون ,سالاد ,ماکارونی ,سالاد ماکارونی ,ماکارونی خوردن ,ادامه سالاد ,داشتی؟ گفتم ,مشکل داشتی؟ ,سالاد ماکارونی خوردن ,ادامه سالاد ماک

پشت ابرها خیلی خبرها بود خیلی

رفتم ساندویچ کالباس بخورم، دمپخت و ماست اسفناج خوردم. رفتم شکلات بخورم، میوه خوردم. رفتم آبلیمو بخورم، دو لیوان دوغ خوردم. قصدم این نبود که چیزهایی که قصد کرده ام را بخورم. فقط می خواستم از شر قصدم خلاص شوم. خلاص شوم که دیگر بهانه ای کٌم چرانانه* برای منحرف افکارم نداشته باشم. افکاری که همیشه همدم و غمخوارم بوده اند. آه فرزندانم که وقتی بیش از حد لی لی به لالایشان می گذازم سوهان روحم می شوند. خلاصه دو لیوان دوغ ریختم به حلقم و نشستم به تخمه خوردن و قصد بیشعورم هم که انگار نمی خواست بیخیال قضیه شود همینجور یک ریز می گفت بخور بخور ببین چه شوره به به بخور. کیف می کنی؟ گفتم اوووه چه جورم و بالا آوردم.

افکارم را متمرکز و دیگر پای قصدی درمیان نیست و سعی می کنم الهام بخش زندگی خودم باشم که خدایا این جمله آ ی دیگه خیلی مضحکه. یک چیزهایی حس می کنم. مثلا احساسات را متوجه می شوم. بله می دانم همه آدم ها احساسات را حس می کنند اما بعضی انسان ها مشکلاتی دارند که خوبی برای احساسات نیستند یا به طور موقت سیگنال ها را دریافت نمی کنند. مثلا یادم است که عزیزی مرده بود و من نمی فهمیدم دیگران چرا گریه می کنند. نمی فهمیدم چرا مردن ناراحت کننده است. متوجه بودم اما درکش نمی چون حس غم و اندوه از من رفته بود. حس شادی، خوشی، سرمستی، همدلی، درک، خشم و ناراحتی هم. هر حسی به جز گیجی و ابهام. هر وقت هم گیج می شدم با صدای بلند از خودم می پرسیدم چی شده؟ بعد از گفتن و شنیدن چی شده سکوت بود که به همه جا پاشیده می شد. سکوت آن گیجی و ابهام را هم سیمان و مدفون می کرد و اینجا بود که موفق شده بودم هیچی را حس کنم. حال عجیبی بود. توصیفش سخت است دلیلش را با کمی جستجو در اینترنت می شود فهمید. و اینکه ترسیده بودم؟ نه چون حتی یادم رفته بود که ترس چیست و امید را چطوری باید بست و شجاعت را کجا باید ج کرد. این شد که یک مدتی گرفتم خوردم و خو دم و خیره به در و دیوار و ماه و خورشید تظاهر به زنده بودن و حالا به هر طریقی به زندگی برگشته ام. فکر نمی کنم خدا من را امتحان کرده یا گیر چرخ دنده های روزگار افتاده ام یا چوب کارهایم را خورده ام. من فقط مسیری را رفتم که فکر می راه من است و تهش آبادی است. و بارها از خودم پرسیدم چند درصد دست من بود و چقدرش ناآگاهانه و هل و پاتک و شتک هایی که شانس و بخت و اقبال و پروردگار و والدین محترم متحملش شدند؟ نمی دانم. مهم هم نیست.

مثل یک آدم فضایی که برای اولین بار صاحب یک دستگاه سیستم لیمبیک شده، همه چیز برای اولین بار اتفاق می افتد. اولین بار چون در کودکی آدم متوجه اولین حس ها نیست. حس ها را نمی شناسد و از وجودشان خبر ندارد پس شکل گرفتنشان را درک نمی کند. شاید سوختن متعجبش کند اما آگاهانه دستش را نگاه نمی کند و تمرکز نمی کند تا با همه وجود سوزش را حس کند.آخه کدام ی این کار را می کند؟ هیچکی بابا. فقط سعی می کنم مثال بزنم تا ملموس تر شود. خلاصه سعی می کنم خوب شوم و این خوب شدن و خوب بودن و خوب هر چقدر هم انتزاعی برای من یک شانس است که بتوانم ذره ذره احساساتم را برگردانم و لمس کنم.

* کٌم به لری یعنی شکم. چراندنم که همان چراندنه. اصطلاحم از خودم درآوردم خودتون بگیرین دیگه!

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : پشت ابرها خیلی خبرها بود خیلی - اولین ,خوردم ,می کنم ,نمی کند ,متوجه ,خیلی ,برای اولین ,خوردم رفتم

همیشه به ملت میگم از من قول نخواین

ی ال پیش تو دفترچه نوشته بودم هرگز نوشتن را ترک نکن. یه هفتس چسبوندمش به در کمدم و هر روز چشمم به چشمش میفته و قاه قاه می خندم. چیه این آدمیزاد؟ کرگدن با لباس مبدل کرکودیل؟

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : همیشه به ملت میگم از من قول نخواین

روشنفکران

کم کم، باور دیگری در من شکل گرفت. یاد گرفتم نبوغ راسل را تقدیس کنم بدون اینکه به رابطه ی نامشروع او با خواهرش مشروعیت دهم. یاد گرفتم از روسو، اصول آموزش و پرورش و تربیت را بیاموزم بدون اینکه به زندگی شبانه ی او فکر کنم. جنگ و صلح، داستان کنار تختم باشد، اما خوابم را همچون تولستوی با های شبانه به پایان نبرم. یاد گرفتم که قرار نیست همه انسان کامل باشیم. امروز می دانم که رییس یک بانک بزرگ باید بانکداری و اخلاق بانکداری بداند. اخلاق او در روابط عاطفی به من ربطی ندارد. یاد گرفتم که یک معلم ریاضی باید ریاضی بداند. باورهای مذهبی او به من ربطی ندارد و من اگر از او تقلید می کنم در دانش ریاضی اوست نه باورهای مذهبی. یاد گرفتم که یک فیلسوف باید فلسفه بداند و مهم نیست که زندگی شخصی اش را چگونه مدیریت می کند.

سال نخست بود. سال هفتاد و شش. فضای ، معمولاً در حد چند روز جذاب است و زود برایت عادی می شود. برای من حتی عادی تر بود. قبل از آن هم به شریف می رفتم. در دوران دبیرستان به صورت اتفاقی با آقایی به اسم آقای کتابچی آشنا شدم که کارمند کتابخانه مرکزی بود. برای من که عاشق کتاب و کتابخوانی بودم و حاضر بودم از غذای روزانه ام بزنم و به جای اتوبوس دو بلیطه با اتوبوس یک بلیطه سفر کنم، اما «کتاب» ب م و بخوانم، آشنایی با کارمند یک کتابخانه، همانقدر خوشحال کننده بود که شاید بعضی ها، آشنایی مستقیم و بی واسطه با رییس جمهور! انسان با محبتی بود. نزدیک سن بازنشستگی.

به او از عشقم به کتاب و کتابخوانی گفتم. او هم به من گفت که می توانم هر وقت خواستم به سر بزنم و بگویم که با او کار دارم. احساس خوبی نداشت که قسمت عمده ی کتابهای کتابخانه خاک می خورند. خصوصاً کتاب هایی که توسط اساتید به عنوان مرجع درسی معرفی نمی شوند.

گاه و بیگاه به سر می زدم و به کتابخانه می رفتم. اجازه می داد به مخزن کتابها بروم! من هم کمی کتابها را مرتب می و بر اساس فهرست می چیدم و بعد هم یکی دو کتاب قرض می گرفتم و بیرون می آمدم. شب ها، بعد از کار و درس روزانه، فرصت خوبی بود تا کتابها را بخوانم. این دوستی ادامه پیدا کرد تا سال هفتاد و شش که وارد شدم و اولین کاری که با کارت دانشجویی ، قبل از گرفتن ژتون غذا – که مهم ترین فعالیت دانشجویی محسوب می شود – عضویت در کتابخانه مرکزی بود. به او گفتم که می توانم وارد مخزن کتابها شوم؟ گفت: نه! الان دیگر باید تابع قوانین باشی. برای من دل ب از بوی کاغذ و کتاب که با کمی رطوبت هم مخلوط شده بود، خیلی سخت بود. از او خواهش که برای آ ین بار وارد مخزن شوم (البته تا جایی که به یاد دارم سالهای بعد، همه ی ما به مخزن کتابخانه می رفتیم. فکر می کنم قانون تغییر کرد یا شاید در دانشکده ها این کار مجاز بود).

می دانستم به کدام بخش بروم. همان بخشی که کتابهای غیر ی بود. «روشنفکران» را آنجا دیدم. نوشته «پاول جانسون». کتاب را برداشتم و بیرون آمدم و کارت عضویت کتابخانه مرکزی را با این کتاب افتتاح . کتاب خوبی بود. زندگی مار و همینگوی و برشت و راسل و سارتر و دیگران. خوراک خوبی بود تا در جمع دانشجوها – که خیلی از آنها از طبقات بالای اجتماعی بودند – حرف هایی برای گفتن داشته باشم.

کتاب سلاخی بیرحمانه روشنفکران است. زندگی شخصی آنها را بررسی می کند. روسو را مس ه می کند که «به گفته خودش، در سر هر کوچه پاریس، یک فرزند دارد! معلوم است که باید پایه گذار تعلیم و تربیت ک ن در دنیای مدرن باشد. او کم بچه ندیده است!». مار را به س ه می گیرد که هرگز از طبقه کارگر نبوده و تنها رابطه اش با این طبقه، رابطه ی نامشروع با خدمتکار خانه اش بوده است. انحرافات و بدمستی های سارتر را به س ه می گیرد. بازی های زیاد تولستوی و دارایی هایی که در های مستانه شبانه می بازد.

برای من ضربه سختی بود. برای من همه این اسامی، اسمهای بزرگی بودند. تو گویی که « در افتاده» است و قیامتی ب است. چقدر آن روزها حس ام بد شد. چالش سال هفتاد و شش، برای من، مواجهه با لایه ی دوم زندگی انسانها بود. روشنفکرانی که به تعبیر حافظ «در محراب و منبر، چنان جلوه ای می کنند و وقتی به خلوت می روند، به آن کار دیگر مشغول می شوند».

اما نمی شد سارتر را دوست نداشت. نمی شد از صداقت روسو و شه عمیقش لذت نبرد. نمی شد داستان های همینگوی را با لذت نخواند. نمی شد جنگ و صلح را کوچک شمرد. نمیشد در برابر هوش عمیق راسل، تعظیم نکرد.

کم کم، باور دیگری در من شکل گرفت. یاد گرفتم نبوغ راسل را تقدیس کنم بدون اینکه به رابطه ی نامشروع او با خواهرش مشروعیت دهم. یاد گرفتم از روسو، اصول آموزش و پرورش و تربیت را بیاموزم بدون اینکه به زندگی شبانه ی او فکر کنم. جنگ و صلح، داستان کنار تختم باشد، اما خوابم را همچون تولستوی با های شبانه به پایان نبرم.

یاد گرفتم که قرار نیست همه انسان کامل باشیم. امروز می دانم که رییس یک بانک بزرگ باید بانکداری و اخلاق بانکداری بداند. اخلاق او در روابط عاطفی به من ربطی ندارد. یاد گرفتم که یک معلم ریاضی باید ریاضی بداند. باورهای مذهبی او به من ربطی ندارد و من اگر از او تقلید می کنم در دانش ریاضی اوست نه باورهای مذهبی.

یاد گرفتم که یک فیلسوف باید فلسفه بداند و مهم نیست که زندگی شخصی اش را چگونه مدیریت می کند.

دنیای فکر ، متفاوت از دنیای فیزیکی است. فکر ها متولد می شوند. ممزوج می شوند. می زایند و می زیند و می میرند. شاید بخشی از آن در مغز من شکل بگیرد و بخشی در مغز تو. می توان فکرها را دوست داشت. می توان با کلمات عشق بازی کرد. بدون اینکه ببینیم از زبان چه ی تراوش می شود.

یاد گرفتم که وقتی حرف زیبایی می شنوم به این فکر کنم که «خودم می خواهم در زندگی به آن عمل کنم یا نه». نه اینکه ساده لوحانه این سوال را بپرسم که: «آیا گوینده ی این حرف به حرفهایش عمل می کند؟». می دانم که این سوال، بیشتر تخلیه عقده است و بهانه عمل ن . وقتی نصیحتی می شنوم و مفید می یابم آن را به کار گیرم و به ناصح فکر نکنم. اگر ببینم نصیحت کننده ای به نصیحت خود عمل نمی کند، حرص نمی خورم، فقط شاید غصه بخورم. مانند احساسی که به یک کارگر داری وقتی یک گونی اسکناس را جابجا می کند اما خود سهمی از آن ندارد.

روشنفکران، کت است که در حمله به روشنفکران نوشته شده. اما من با تمام احترامی که برای پاول جانسون قائلم، از همه ی داده های او، نتیجه ای دیگر گرفتم. شاید چیزی که بعدها در بالماسکه ایرانی نوشتم، رنگی از افکار همان روزها در خود دارد. راستی. چند سال بعد. به انقلاب رفتم و کتاب «روشنفکران» را یدم. نه برای اینکه دوباره بخوانم. برای اینکه پیش رویم باشد و این چالش مهم را فراموش نکنم. همان روز، چند نسخه از هر کدام از کتابهایم را هم یدم. به رفتم و به کتابخانه مرکزی هدیه دادم. آقای کتابچی دیگر بازنشسته شده بود. اول کتابها نوشتم: تقدیم به مردی که به خاطر احساس دلسوزی به یک کودک دبیرستانی، قانون را نادیده گرفت

از mrshabanali.com

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : روشنفکران - گرفتم ,کتاب ,زندگی ,اینکه , ,کتابخانه ,بدون اینکه ,ربطی ندارد ,کتابخانه مرکزی ,باورهای مذهبی ,رابطه ی نامشروع ,بداند باورهای مذهبی ,باید فلسفه ب?

نمی دانم مخاطب این منادا کیست

من را از خودم و خودم را از دست من نجات بده.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : نمی دانم مخاطب این منادا کیست

کازیوه بزن

نمی دانم چی به سر مغزم آمده. هر بار که از خانه بیرون می زنم، قدم می زنم، با آدم ها حرف می زنم، برایشان جوک می گویم و قاه قاه می خندیم به این فکر می کنم که همه آن ضجه های توی خانه بی خود است و فقط خودم را آزار می دهم. هیچ کدام از غم های امروزم در برابر خنده و شادی مقاوم نیستند. بعد به خانه برمی گردم و از فشار این همه غصه دل درد می گیرم و تظاهر می کنم کتاب می خوانم، آهنگ گوش می دهم، به حرف های مامان گوش می دهم. حتی تظاهر به خو دن می کنم و خودم را حبس می کنم توی تختم و به بدرد نخور بودن و بی حاصلیم تف می اندازم و می دهم و بعد به مسیر از اتاق به آسانسور و آسانسور به پشت بام و پشت بام با کله به حیاط همسایه فکر می کنم. بعد دوباره روز می شود از خانه می زنم بیرون و می خواهم کار کنم، بفهمم، بدوم، بپرم، عاشق شوم، ببوسم، ب م، بروم سفر، بروم زیپ لاین، کف کتابفروشی بنشینم و شاعرهای بی اسم و رسم را پیدا کنم و در اتوبوس درحالیکه مثل میمون از میله ها آویزانم برای بچه ها ادا دربیاورم. بعد دوباره به خانه بر می گردم، شب می شود و بغض می کنم. بغض های من همیشه خاک خورده اند/ماهیان توی حوض قلب کوچکم مرده اند/شب به قلب من رسیده است* می شوم. گرگ ها عرعر می کنند و نگبهان خیابان سوت می کشد و من از فکر تمام نشدن تمام دنیا خوابم نمی برد.

*فاضل ترکمن.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : کازیوه بزن - می کنم ,خانه ,می دهم ,می زنم،

لالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالا...

وقتی نور کمتر می شود صداها بلندتر می شوند. درست تر بگویم بلندتر به گوش می رسند.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : لالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالا...

۵۳۲

چنان آسوده ساعت ها به پنجره اتاقم زل می زنم که انگار هزار سال وقت دارم برای زیستن. اصلاً آدم بساز و اهل مدارا که می داند ته دنیا سوراخ است آ ش همه مان راهی زباله دان اعظم می شویم و در قطعات فشرده در ساختمان دنیای بعدی به کار خواهیم رفت ۱۰۰۰ سال می خواهد چه کار؟ همین امشبم زیادش است. پشت پنجره اتاقم هم دیوار است.

عنوان وبلاگ : کازیوه
منبع :
برچسب ها : ۵۳۲ - پنجره اتاقم
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.233 seconds
RSS