یک کلاغ مستاجر
در محله ی ما بود
خانه اش همین نزدیک
روی کاج زیبا بود

رهن کرده بود آن را
سال قبل از یک زاغ
زاغ خانه ای بهتر
دیده بود در یک باغ

یک نفر فقط می شد
زند ... کند در آن
خانه در زمستان ها
خیس می شد از باران

بال می زد و می رفت
صبح زود از خانه
صبح زود یعنی باز
جستجوی صبحانه

روی شاخه ای یک روز
یک کلاغ خانم دید
در نگاه او شادی
در نوکش تبسم دید

رفت و حرف زد با او
از خودش از این عالم
از عذاب تنهایی
از سکوت ها از غم

در محله ما باز
شنبه شب عروسی بود
روی شاخه های کاج
باز دیده بوسی بود

خانه حیف کوچک بود
یک اتاق تنها داشت
خانه کلاغ خوب
یک نفر فقط جا داشت

می زد از طلوع صبح
روز و شب به هر جا سر
هفته ها به دنبال
خانه ای مناسب تر

عاقبت پس از یک ماه
خانه ای مناسب دید
غصه از دلش پر زد
بعد از آن کمی خندید

با عیال مربوطه
از محله ی ما رفت
حیف شد که همسایه
عاقبت از اینجا رفت.

عباسعلی ... ی یونسی

http://kodakan. ... /