این هفته که گذشت فقط دو روزش را سر کار رفتم و به دلایلی سه روزش را خانه ماندم اما همان دو روز و آماده شدن برایش آنچنان استخوانی ازم د کرد که الان به کل پخش و پلا و داغون شده ام و عادت ماهانه ام هم دو هفته جابجا شده است. امروز صبح وقتی با دل درد شدید و کمردرد از خواب بیدار شدم اصلا به فکرم هم نرسید که استرس کاری چه ها می تواند د! می خواستم تنبلی کنم و بروم تو و بعد برگردم دوباره بخوابم که از دیدن خون آنچنان برق از سرم پرید که بجای خواب شروع به حساب و کتاب و تقویم نگاه .

بگذریم. این آقای جف ِ ما خیلی مرد نازنین و گوگوری مگوری ای ست. نمی دانم چرا تا بحال سعادت نداشتم ملاقاتش کنم و چرا البته، پارسال موقعی آمده بود که من توی سالن مجاور باید دماغ آویزان و اخلاق مز ف یک black belt ِ فورد را تحمل می و حالم هم خیلی بد بود. رییس آن موقعم بلک بلت را انداخت روی گرده من و خودش رفت با جف. رییس آدم خائن باشد هم بد چیزی ست.

خلاصه که در عین شادی از سر و کارداشتن با چنین آدم خوب و نازنینی و با استرس در حال مرگ روزمان سر شد و پرزنتیشن هم انجام شد و طبق معمول کلی وقت و زمان صرف صحبت و بحث در حول و حوش کار من شد. کلی ایده تازه داشت و کلی هم قول داد که پشتیبانی ام می کند برای توسعه کارم و یداری یک sem. هیچی دیگر ... الان من در حال ذوق مرگ هستم و با اینکه می دانم صحبت ها مربوط به برنامه های بلند مدت، خیلی بلند مدت هستند ولی خوشحالم. فکر نمی جف چنین حس روی من باز کرده باشد و خوشحال هم شدم که در همین حالی که من با صبوری و در سکوت و بدون پاچه خاری هر روز کارم را انجام می دهم، آن بالا بالا ها حرف مرا می زنند.

بواقع دومین بار است که یکی از کله گنده های این corporate وقتی خودم را معرفی می کنم سر تکان می دهد و لبخند می زند و می گوید آااااااه! شیرین تو هستی؟ 

نمی دانم شما هم اینطور هستید یا نه. من لحظه های خوب زندگی ام را چه کاری و چه غیر کاری عین یک ترک توی مغزم ذخیره می کنم و بارها و بارها محتویات مغز را می زنم برود عقب روی همان ترک و بارها و بارها تماشایش می کنم. از ب تا الان احساس می کنم پنجره تازه ای روبرویم باز شده و شاید محدوده کاری من می تواند خیلی فراتر از کارخانه خودمان برود و چیزی شود در خدمت corporate. نمی دانم خلاصه چه خواهد شد فقط می دانم که حالم خیلی خوب است.

شام خیلی طولانی و خیلی دلنشین بود. جف خانمش را هم بهمان معرفی کرد. یک زن خیلی خیلی ساده امریکایی و خوش اخلاق، با یک لباس سیاه ساده، کفش ساده سیاه و سفید از آن بالرین های ساده و بدون پاشنه، موهای صاف که با یک کش دوزاری دم اسبی جمع کرده بود. صورتش بی آرایش بود و بجز یک جفت گوشواره خیلی کوچک و دو تا انگشتر جواهر دیگری نداشت. بماند که حلقه ازدواجش الماس بود اما تنها تزیین ظاهر ساده و بی ریایش بود. 

خلاصه که منتظرم دوشنبه بیاید و از آندره آ که plant manager مان است بپرسم که آیا مطمئن است و گوشهای من خوب شنیده اند یا نه که جف می خواهد یک مرکز تحقیقات برای اروپا راه بیندازد و گوشهای من در توهم حرفهایی که گفته نشده اند را نشنیده است. خوب که فکرش را می کنم می بینم باید راست باشد! این حرفها را موقعی زد که هنوز سر شام نبودیم و هیچکداممان ننوشیده بودیم.