برای اولین بار وقتی خواستم سوار بشم با خودم گفتم همینه. همینه. وقتی نشستم باور داشتم این لحظه توی زندگیم همون لحظه ایه که منتظرش بودم. همون لحظه ای که همه چیز بر وفق مراد است. حتی بن بست بودن کوچه اکبری و راه نداشتنش به ولیعصر و گم شدن تو یوسف آباد خودش می تونست عنوان اولین کتابم باشه. اولین کت که همیشه آرزو داشتم عاشقانه پیچیده و قشنگی مثل کتاب سینا دادخواه بشه. تازه اون خیابان سی وسوم بود. من خیابان سی و یکم بودم. دو پله جلوتر حتی. مسلما کتابم بهتر می شد. مسلما گم شدن تو خیابون سی و یکم عنوانش داغ تر از عنوان کتاب اون بود.

ادامه مطلب