شهریور دوست داشتنی از راه رسیده و صبح ها که میام بیرون یه نسیم خنکی صورتم رو نوازش میده. مکالمه هر روز صبح من:

سلام صبح قشنگم سلام روز قشنگم به به عجب روزی عجب هوایی پیش به سوی یه روز عالی و پربار.

صبح ساعت هفت میرسم شرکت صبحونه میخورم و شروع کارهای همیشگی. این روزها حس میکنم حجم مطالبی که بلد نیستم اینقدر زیاد که باید کلی وقت بزارم برای یادگرفتن و همش حس میکنم باید بیشتر تلاش کنم این حس با توجه بیشتر از طرف همکارها و مدیران بیشتر هم میشه و خلاصه یه لیست بلند بالا دارم از مطالبی که باید بخونم. این لیست فقط هم مطالب مرتبط با کارم نیست حتی مطالب روانشناسی و ارتباطی رو هم شامل میشهجلسه با مدیرعامل هفته پیش برگزار شد و نتیجه دوره عالی بوده و گفت همانطور که حدس میزدم الان مدیرها دنبال شما هستن برای جابجایی و دیگه نیازی نیست درخواستی از طرف من بهشون مطرح بشه چند تا از واحدها رو مطرح کرد و قرار شد فکر کنم جواب بدم یکی دو تا پیشنهاد هم داشتم که استقبال کرد و قرار شد روشون کار م. حالا قرار شده به زودی با اون چند تا مدیری که درخواست دادن جلسه بزارم ولی خب خودم تقریبا یه تصمیم اولیه بر اساس شناخت خودم گرفتم حالا باید ببینم چی پیش میاد با تغییر واحدم فیلد کاریم بیشتر به موضوع پایان نامه ام نزدیک میشه و خب خیلی کار پایان نامه رو برام راحتتر می کنه. میدونم که همه اینا لطف خداست و امیدوارم که ظرفیت این توجهی که این روزها داره بهم میشه رو داشته باشم. خب بریم سراغ بقیه اتفاقات.

این روزها درگیر خونه و تصمبم امسالمون برای خونه بودیم که کلی ازمون انرژی گرفت مخصوصا آلنی که می دیدم این روزها همش ذهنش مشغوله ولی بالا ه چهارشنبه تصمیمون رو تا حدی برای تمدید قرارداد برای یه سال دیگه گرفتیم و البته فعلا راجع به شرایط کلی با صاحب خونه یه توافق اولیه داشتیم و البته یکی از دلایل تصمیم این بود که اگه قرار بود تصمیم دیگه ای هم می گرفتیم زمان برای اجرا ش نداشتیم. امسال مامان و دو تا از های آلنی رفتن حج و این هفته برمی گردن و سه چهار روزی خونه ما می مونند و آ هفته هم باید بریم ولایت آلنی در همین راستا برای برگزاری مهمانی. راستش علیرغم همه مخالفتها مون با این رسم و رسومات متاسفانه باید شرکت قرار بود مامانم اینا هم بیان و از اینجا با هم بریم ولایت آلنی اینا ولی با توجه به تغییر برنامه مامان آلنی اینا که به دلیل فاصله بین رسیدن و مهمانی قرار شد تهران بمونند چند روزی, قرار شد بیان همینجا ببیننشون و برگردند تبریز.

تا اینجا رو شنبه نوشتم و امروز دوشنبه است.

خب عرضم خدمتتون که شنبه عصر صاحب خونه خجسته و خیلی باانصافمون!!! زنگ زد و گفت نظرم عوض شده ما هم گفتیم اکی بلند میشیم شما بسپر خونه ات رو. شنبه با مامانم و بابام رفته بودیم ید آلنی هم مستقیم از شرکت اومد پیشمون و گفت صاحب خونه اینطوری گفته و باید برم دنبال خونه. اعصابمون که خیلی د شده بود از صاحبخانه ولی جلوی مامانم اینا سعی کردیم به روی خودمون نیاریم. تا کوچکترین اکی به طرف میدیم فکر می کنه حالا که مشتری هست بزار قیمت رو ببرم بالاتر. اون شب به آلنی گفتم بیخیال شو بزار فردا میری دنبال خونه ید کردیم بعدش هم شام رفتیم بیرون که خیلی چسبید. دیروز یکشنبه آلنی رفت دنبال خونه و دو تا مورد پیدا کردیم یکی با فاصله سه تا ساختمون ازمون و یکی هم واحد بغلیمون که خالی بود و هر دو قیمتشون از قیمت صاحب خونه ما پایینتر بود ب زنگ زدیم بهش که ما مورد پیدا کردیم و بلند میشیم دوباره گفت که نه من قیمت رو میارم پایین بعد پایینتر هم که میاد قیمت متریش باز از قیمت دو تا مورد دیگه بالاتر چون اونا بزرگتر هستن ولی خب می دونه به خاطر هزینه جابجایی ما با یه اختلاف کوچک هم همینجا می مونیم آلنی بهش میگه بابا جان تصمیمت رو بگیر دیگه حالا ب احساس خطر کرده بود که ما بلند شیم مشتری گیر نیاره یا مشتری خوب گیرش نیاد گیر داده بود همین فردا عصر بریم برای قولنامه آلنی هم هی می گفت بابا من فردا مهمون دارم بزار پس فردا به زور راضیش کردیم خلاصه یه روز صبر کنه.

و الان ادامه داستان چهارشنبه بعد از ظهر دارم مینویسم

خب عرضم خدمتتون که دوشنبه روز بسیار بسیار شلوغی بود شبش که دوازده نفری مهمون داشتم ظهر هم مامان و آلنی قرار بود برسند و من هم نمی تونستم مرخصی بگیرم. صبح رفتم یه جلسه بلافاصله بعدش مدیر عامل زنگ زد که از دو تا معاونت دیگه پیشنهاد داری و در مجموع چهار تا پیشنهاد کاری بود و گفت همین الان جلساتت رو هماهنگ میکنیم برو صحبت کن و هیشکی هم در جریان نباشه خلاصه پشت سر هم رفتم باهاشون صحبت و قرار شد تا فردا تصمیم بگیرم از شانس خوبم مدیر خودم هم شرکت نبود و راحت رفتم جلسات رو که البته تقریبا همه هم در جریان قرار گرفتن. این وسط یکی از معاون ها خیلی اصرار داشت و نگم براتون که این چند روزه اینقدر از طرف کارشناسان و خودشون لطف داشتند بهم خودم شرمنده شون شدم ولی متاسفانه انتخاب من یکی از واحد های معاونت دیگه بود ولی خب بهشون قول دادم تو یه قسمت کارشون بهشون کمک کنم. شرایط سختی بود و هنوز هم تموم نشده فعلا. حالا بزارین دوشنبه رو تعریف کنم تا بگم بعدا چی شد. تا ساعت دو اینا پشت سر هم جلسه رفتم آلنی رفت بود دنبال مامانش اینا فرودگاه و بهش گفتم بره از بیرون غذا بگیره برای ناهار خودم هم بعد جلسات سریع مرخصی گرفتم رفتم سمت خونه آلنی اینا تازه رسیده بودن پذیرایی کردیم و ناهار بعدش مهمونها خو دن و من تازه کار اصلیم شروع شد که شب مهمون داشتم. آلنی رفت ید منم قیمه رو بار گذاشتم و زرشک پلو با مرغ آلنی اومد میوه ها و وسایل سالاد رو شست و رفت خو د بنده خدا از ساعت شش صبح در حال بدو بدو بود و خیلی خسته بود. کارهای غذا رو انجام دادم آلنی هم یه ساعت بعد بیدار شد میوه ها رو چید و برنج رو هم آبکش که خ.ش اینا رسیدن یه سری از فامیلها هم که گفته بودن میخواد بیان دیدن م.ش چون ولایت نمیتونستن بیان دیگه مهمونها رسیدن مشغول پذیرایی شدم خ.ش هم که بنده خدا بچه اش از وقتی رسیدن شروع به گریه کرد و بغلش بود تا ساعت نه که بالا ه خوابش برد بعدش اومد کلی برای کشیدن غذا و اینا کمکم کرد خلاصه شام رو هم خوردیم و من واقعا پاهام رو حس نمی ظرفها رو چیدم تو ماشین بقیه رو هم خ.ش زحمت کشید شست منم جمع و جور و بقیه غذاها رو گذاشتم تو یخچال و بالا ه ساعت ۱۲ یه سری مهمونها رفتن. ساعت یک بیهوش شدم و ساعت شش هم بیدار شدم دیگه خوابم نبرد هفت اومدم سر کار م.ش و مهمونها هم خونه موندن بودن و دیگه نا نداشتم خودم وسیله صبحونه براشون بچینم جای همه چیزی رو نشون دادم که خودشون زحمتش رو بکشن. صبح رفتم جلسه و بعدش میخواستم با مدیرمون راجع به پیشنهادات کاری و اینکه من دارم بهشون فکر میکنم صحبت کنم که بر طبق انتظار خیلی بد برخورد کرد کل حرفهایی که باید رو بهش گفتم. در نهایت گفتم ا اینکه قبلا خودش چندین بار تو شرکت از این جابجایی ها داشته و قطعا به من حق میده که البته گفت مال من فرق می کرده که البته خودش هم میدونست داره چرت و پرت میگه خلاصه با وجود اینکه من خیلی دوستانه باهاش صحبت و گفتم که هنوز هم من تصمیمی اعلام ن و به نظرم برخوردتون خوب نیست عین بچه ها از دیروز قهر کرده دو سه تا هم کار انجام داده که خیلی بچگانه بود و راستش تو تصمیم مصمم ترم کرد و به خودش هم گفتم که مطمین شدم دارم درست تصمیم میگیرم. بعدش هم رفتم پیش مدیر عامل و تصمیم رو گفتم قرار شد تا دو سه روز آینده شرایط دقیق رو مشخص کنند برای قرارداد جدید بهم اعلام کنند و حکم جدید رو برام بزنند هنوز هم مدیرم نمیدونه قرار کدوم واحد برم یعنی خیلی تلاش کرد من چیزی بهش بگم که منم گفتم فعلا دارم فکر میکنم. به نیروهای زیر مجموعه خودم جریان رو گفتم که فرصت داشته باشند فکر کنند و تصمیم بگیرن.

این پست طلسم شده انگار بیشتر از یک هفته از شروع به نوشتنش میگذره و هنوز دست نشده اجازه بدین تا همینجا پست کنم بقیه رو تو پست بعدی بگم بهتون