بزارین اول از همه ازتون عذرخواهی کنم به خاطر این مدت که احتمالا کلی به اینجا سرزدین و آپ نبوده و اگر احیانا نگران شدین که واقعا شرمنده هستم. تصمیم نوشتن این پست هم اگر چه از قبل بود ولی دلیل نوشتن الآنم پیغام دوست عزیزی که نگران شده بود و بهش قول دادم که حتما زودتر پست بزارم

خب بعد از توضیحات اولیه سلام به همه تون. طاعات و عبادات همگی قبول باشه و امیدوارم همگی خوش و م باشین. ما هم خوبیم خدا رو شکر. یادم نیست آ ین بار کی نوشتم ولی خب خیلی وقت شاید یک ماه بیشتر شده باشه نه؟ عرضم به خدمتتون که اتفاقاتی تو کارم افتاده که هر چند خیلی خوب بوده ولی به شدت سرم شلوغتر شده و درگیریم خیلی بیشتر شده و معمولا از صبح ساعت هفت تا شش هفت عصر رو سرکار هستم و هنوز هم کلی کار هست که نمیدونم کی میرسم انجام بدمشون. البته خدا رو شکر این سر شلوغی ها رو دوست دارم ولی زمان کم میارم خب همیشه.

گفته بودم که برای تعطیلات تو فکر سفر هستیم در نهایت بعد از کلی بالا پایین دو تا گزینه موجود تصمیم بر این شد که سفر زمینی به ترکیه و گرجستان رو بریم. خب یه سری کارها نیاز بود قبلش انجام بدیم که کلی دوندگی داشت از طرف دیگه دوست داشتیم تجربه سفر کمپینگی رو داشته باشیم و کلی نیاز به سرچ داشت و ما با توجه به درگیری های کارمون هیچکدوم فرصت این کار رو نداشتیم شبها هر دو مشغول جستجو و تهیه لیست بودیم بالا ه برنامه رو ریختیم و با کلی دوندگی چهارشنبه عصر راه افتادیم سمت تبریز. دلم برای وروجکمون تنگ شده بود اونم هی زنگ میزد که جون کجایی ولی ما دیر راه افتاده بودیم و ساعت یک شب رسیدیم و خوشگل خو ده بود. تو خواب کلی بوسش صبح که بیدار شد چشماش رو که باز کرد برق خوشحالی تو چشماش دیونه ام کرد اصلا بلند شد پرید بغلم و تا نیم ساعت هی بوسم میکرد. تا عصر باهاش کلی بازی ولی عصر که فهمید ما میخوایم بریم کلی ناراحت بود اصلا جگرم کباب شد وقتی هی نگام میکرد می گفت نرو دیگه مامانش اینا به خاطر اینکه بهونه نگیره قبل ما پاشدن که برن بیرون هی اصرار میکرد که بیا ماشین ما با هم بریم بیرون به هر سختی بود خداحافظی کردیم و به سمت مرز راه افتادیم. به خاطر اینکه به شلوغی مرز نخوریم دیرتر راه افتادیم از مرز بازرگان باید میرفتیم. رسیدیم کارهای وج رو انجام دادیم و خدا رو شکر خیلی سریع انجام شد و به راحتی مرز رو رد کردیم. صبح زود بیدار شدیم و به سمت گرجستان راه افتادیم ترکیه دو تا مرز با گرجستان داره که یکیش برای ما نزدیکتر بود ولی شب قبل تو مرز یه نفر گفت جاده خوبی نداره و خطرناکه و نمیدونم راهزن داره و از اون جاده نرین حالا ما میدونستیم خیلی اینطوری که ایشون میگن نیست و امنیت خوبی داره هر دو کشور ولی خب دیگه گفتیم ریسک نکنیم و به طرف مرز سا ی راه افتادیم. برای صبحونه ارزروم نگه داشتیم و می خواستیم سیم کارت ترکیه بگیریم که چون زود رسیده بودیم هنوز سیستم هاشون باز نشده بود ما هم بعد از یه گشت کوچک تو شهر و به ید از میگروس رفتیم سمت یه جایی برای صبحونه که خیلی خوب بود بعدش دوباره رفتیم برایرسیم کارت که چون گرون بود بیخیال شدیم کلا راه رو ادامه دادیم سمت آرتوین جاده بین ارزروم و آرتوین کوهستانی بود ولی بیشتر جاها تونل زده بودن و اغراق نیست اگه بگم نزدیک هشتاد تا تونل رد کردیم یعنی همینطور پشت هم تونل بود. کلا ترکیه پر از تونل بود. با توجه به صبحونه زیاد و تنقلاتی که خوردیم میل به ناهار نداشتیم و بیخیالش شدیم بعد از ظهر رسیدیم آرتوین بنزینمون کم بود و رفتیم پمپ بنزین چند لیتر بنزین زدیم که همون چند لیتر با توجه به قیمت بنزین و قیمت لیر کلی شد. لیتری ۶.۳ لیر بود تقریبا ولی بنزینشون با برکت بود انگار و کلی طول کشید همون چند لیتر تا تموم بشه تو اکثر پمپ بنزین ها شون هم با دو لیر میشه ماشین رو کامل بشوری و ما هم همونجا ماشین رو شستیم تو جاده به خاطر بارون خیلی کثیف شده بود و با ماشین تمیز به سمت گرجستان ادامه دادیم راه رو. به هوپا که رسیدیم از یه رو گذر رد شدیم که اولین دیدارمون با دریای سیاه بود و رو گذر یه زاویه ای داشت که حس میکردی با سرعت داری به سمت دریا میری ساعت شش مرز بین ترکیه و گرجستان بودیم صف نسبتا طویلی بود. به خاطر اینکه ماشین به اسم من بود تو مرز باید خودم پشت ماشین می بودم آلنی رفت به سمت سالن وج با ماشین که داشتم میرفتم همون موقع یه گروه چهل پنجاه نفره دوچرخه سوار ایرانی اومدن که از مرزرد بشن و به خاطر همونا که عملا صف هم واینستادن و هر دوچرخه هم به اندازه یه ماشین طول می کشید کارش تو صف وایسادم. مدت زیادی گذشته بود و از آلنی خبر نداشتم. بالا ه کار وج از ترکیه بعد از کلی انتظار انجام شد و تو صف ورود سمت گرجستان بودم یهو دیدم از سالن یکی داره دست ت میده نگاه دیدم آلنی و اینقدر اون لحظه خوشحال شدم که حس می یه ج سخت تموم شده. من کلا به جز انتظار زیاد مشکل خاصی برام نداشت ولی آلنی کلی نگران شده بود که نکنه به وسیله های ماشین گیر داده باشن و نکنه وسیله ها رو خالی کنند و من دست تنها بمونم ولی خب کلا تو این سفر رفت و برگشت تو هیچ مرزی سر وسیله ها اذیت ن قبلا چون تجربه مرز رازی رو داشتیم و اونجا خیلی اذیت میکنند به خاطر مز ف بودن سیستم خودشون که عملا هیچ دستگاهی ندارن و همه جا رو به سیستم سنتی میگردن و کلا مرزش قانون نداره. ولی مرز بازرگان خیلی خوب بود و برخورد ها و نظمش هم عالی بود به نظرم. مرز گرجستان هم که کلا با دستگاه اشعه خیلی راحت میگردن و کلا خیلی برخوردشون خوب بود. بله داشتم میگفتم اون لحظه دیدن آلنی انگار بهترین اتفاق بود برام کلی هم با ایما اشاره از همون راه دور با هم صحبت کردیم و خندیدیم. دیگه پنج دقیقه بعد کار منم تموم شد و بالا ه وارد خاک گرجستان شدیم آلنی یه بخشی از پولمون رو تبدیل به لاری کرده بود و خیالمون راحت بود. رفتیم سمت باتومی. عصر رسیدیم باتومی و اولش یه گشتی تو شهر زدیم و محلهای اصلی رو شناسایی کردیم سیم کارت گرجستان رو یدیم و یه رستوران سرچ کردیم برای شام. خب به عشق تعریفهایی که شنیده بودیم اولین سفارشمون خاچاپوری بود رستوران خیلی شیک و پیک بود ولی خاچاپوری دقیقا عین پیتزای بدون مواد بود یعنی خمیری که روش پنیر ریخته باشن. البته با قیمت نسبتا بالا و اینقدر برای ما غذای سنگینی بود که نفری دو قاچ خوردیم و بقیه اش موند. همونجا فهمیدیم که رستورانها شون معمولا نوشیدنی رو با قیمت بالا سرو میکنند و ما برای یک نوشابه کوکا کوچک ده تون پول پرداخت کردیم تجربه خوبی برای اولین غذا نبود ولی خب سیر بودیم آدرس دو تا کمپ رو داشتیم برایشب یکیش نزدیک باتومی بود و یکیش با باتومی فاصله یک ساعت و نیم داشت حدودا ولی خب به نظر جای بهتری میومد بر اساس آدرس گوگل راه افتادیم شب شده بود و ما هر دو به خاطر راه طولانی خسته بودیم به شدت. همه جا تاریک بود و جاده دو طرفه و تا حدی پر پیچ و خم بود از یه جایی به بعد هم افتادیم تو یه جاده فرعی که کمی ترسناک بود کلی رفتیم و رفتیم و همه چیز برامون وهم انگیز بود بر اساس پین گوگل رسیدیم به ته یه جاده و ما محلی که می خواستیم رو ندیده بودیم شب تاریک ته یه جاده که به هیچ جایی راه نداره و خستگی ما آلنی یه بررسی کرد و گفت فکر کنم از این جاده فرعی هم بتونیم بریم دور زدیم برگشتیم جاده اصلی و بعد پیچیدیم تو جاده فرعی جدید که از قبلیه هم ترسناک تر بود اونم تا تهش رفتیم و باز ترس و خستگی بیشتر شد دوباره برگشتیم به سمت کمپ دوم رسیدیم نا نداشتیم هیچکدوم مون از خستگی غش کردیم تا صبح فردا. شنبه صبح بیدار شدیم برای صبحونه با وسایلی که برده بودیم یه نیمرو با پنیر خوردیم و هوا آفت بود کامل تصمیم گرفتیم اول بریم یه سر مرکز ید ببینیم چه خبر که تو همون نگاه اول دیدیم همه برندهای ترک و قیمتها هم بالاست و دیگه سریع برگشتیم رفتیم بلوار قدیمی گشت زدیم برای ناهار رفتیم یه رستورانی به اسم قلب باتومی فضای قشنگی داشت و محله ای هم که توش بود یه محله قدیمی بود و کلا حس خوبی داشت قیمتهاش با توجه به حجم غذاش بالا بود ولی بهتر از رستورانی بود که شب قبل رفتنه بودیم. بعد از ناهار رفتیم سمت برج الفبا و مجسمه علی و نینو رو دیدیم قبل از غروب رفتیم تله ک ن و رفتیم بالا ویوی قشنگی داشت کلی ع گرفتیم و غروب آفتاب رو تماشا کردیم. برای شام رفتیم یه رستوران به اسم خانه خینکالی و انواع خینکالی ها رو سفارش دادیم بدک نبود ولی با ذایقه ما سازگار نبود با توجه به خمیری بودنش. شب هم برگشتیم و باز از خستگی غش کردیم. یکشنبه صبح برای صبحونه رفتیم یه کافی شاپ مرکز شهر املت سفارش دادیم ولی چون کلا نون نداشت خوردنش برامون سخت بود ولی کافه خوبی بود در کل و دوستش داشتیم. بعدش یه ده تو همون مرکز شهر قدم زدیم و برای اون شب شک داشتیم که چکار کنیم هوا یه ده ابری بود و نگران بودیم بریم دوباره سمت اون محل کمپ که سری پیش پیدا نکردیم و به خاطر بارون نتونیتم بمونیم اصلا تصمیم گرفتیم اون شب بریم هتل سریع تو بوکینگ سرچ و یه هتل پنج ستاره که کلی هم تخفیف خورده بود رو رزرو کردیم و رفتیم از نزدیک هم دیدیم اکی بود وسیله ها رو گذاشتیم تو اتاق و رفتیم یه رستوران روبروی همون هتل که جز رستورانهای معروفشون هم بود غذاش بسیار خوشمزه بود و قیمتهاش هم به نظرم خیلی معقول بود تنها عیبش این بود که یه ده طول می کشید آماده سازی غذا ولی خب در مجموع خوب بود. بعد از ناهار رفتیم هتل استراحت کردیم کلی و عصر هم رفتیم کنار ساحل و غروب آفتاب رو تماشا کردیم و باز کلی ع گرفتیم آرامش دم غروبش خیلی خوب بود و کلی انرژی گرفتیم برای شام دوباره رفتیم همون رستورانی که روبروی هتل بود و انتخاب اینسری مون خیلی خوشمزه تر هم بود دو نوع کباب بود که قیمت و کیفیت عالی داشتن. یکیش پیشنهاد خود گارسون بود که اونم عالی بود فقط برای ما حجمش زیاد بود ولی به زور خوردیم دیگه شب هم یه ده همون اطراف قدم زدیم و برگشتیم خو دیم. دوشنبه صبح بیدار شدیم وسیله ها رو جمع و جور کردیم از هتل و تا اتاق رو تحویل بدیم ساعت یازده شد بعدش باز مستقیم رفتیم همون رستوران محبوبمون برای دومین بار گفتم بزار خاچاپوری رو امتحان کنم شاید اون رستوران خیلی خوب نبوده و چقدر خوب شد این تصمیم رو گرفتیم خاچاپوری به شدت خوشمزه بود و ما عاشقش شدیم یه نون به شکل قایقی مانند بود که روش پنیر ریخته بودند و بعدش هم تخم مرغ عسلی که خیلی خوشمزه بود و چسبید بهمون یه غذا شبیه شیشلیک هم سفارش داده بودیم که اونم عالی بود. بعد از ناهار تصمیمون برای رفتن به اون کمپ سایت که شب اول رفته بودیم قطعی شد و راه افتادیم. اما اینسری روز رفتیم ببینیم اون جاده خوففناک چی بود.

اجازه بدین. تا همینجا. رو پست کنم تا بدقول نشمباز بقیه اش رو تو پست بعدی می نویسم.