سلام خوبین دوستان؟

یکی به من بگه این روزها چطور اینقدر سریع میگذرن و من متوجه نمیشم آخه. برنامه این روزهای اینطوریه صبح ساعت شش تا ششو نیم بیدار میشم سریع آماده میشم زیر بارون بهاری قدم ن میرم سمت شرکت ساعت هفت میرسم شرکت اول میرم صبحونه میخورم بعد هم کار شروع میشه تا ساعت چهار پنج اینا که تموم بشه برمی گردم خونه یا باید درس بخونم یا باید برم تمرین عکاسی ساعت هشت اینا که این کارها تموم میشه سریع شام درست میکنم میخوریم و دیگه ساعت ده به بعد تقریبا نای بلند شدن ندارم تا یازده میخوابم تا صبح بهاری دیگری که با ذوق بیدار بشم.

اما اهم اتفاقات دیروز مجددا از دفتر مدیر عامل زنگ زدن که نیم ساعت دیگه بیا بالا جلسه گفتم باشه حالا بماند که کلی کلنجار رفتم که چطوری به مدیر بگم که باز جلسه رو کنسل نکنه. بالا ه تصمیم گرفتم دم رفتن بگم که دیگه نتونه کاری ه همین که به مدیر گفتم و اونم با دلخوری گفت باشه برو تو آسانسور دوباره مسیول دفترش زنگ زد که یه ده جلسه عقب افتاد و زنگ میزنم مجددا گفتم اکی. حالا مدیرمون هم اعصابش د بود یعنی از صبح در حال دعوا با همه بود منم که سعی خیلی جلوی چشمش آفت نشم البته اکی بود باهام و راجع به عکاسی اینا رفتم باهاش صحبت برای عصرش که کلاس داشتیم که گفت نمیام من. بالا ه زنگ زدن و رفتم بالا مدیرعامل گفت امروز دوباره قراردادتون اومد دستم یادم افتاد جلسه سری پیش فرصت نشد و گفتم دوباره جلسه هماهنگ کنند باهاتون منم یه ده راجع به کار پایان نامه اینا براش توضیح دادم که گفت خیلی عالیه و حتما تو شرکت نیاز داریم بهش و چند تا پیشنهاد راجع به یه سری مشکلات شرکت میخواست که یه چیزهایی گفتم ولی نیاز به فکر بیشتر داشت و شماره موبایلش رو داد و گفت تماس بگیرین باهام و بیاین بعدا که باز با هم صحبت گفتم چشم. در ادامه هم گفت من اصلا اینکه مدیرتون بگه این نیروی من و اینا رو قبول ندارم و نمیزارم تو شرکت اینا مطرح بشه و نیروی خوب متعلق به کل شرکت هست گفتم من هر جایی بتونم کمک م و کاری از دستم بر بیاد خوشحال میشم خلاصه که گیر بین جنگهای قدرت و امیدوارم جون سالم به در ببرم و متاسفانه اصلا از این کارها خوشم نمیاد و ترجیح میدم که به دور از این حاشیه ها که البته متاسفانه کم کم داره تبدیل به اصل میشه تو شرکت ها باشم. فعلا خودش مستقیم در مورد جابجایی پیشنهاد نداد ولی خب گفت برین واحد های دیگه رو ببینید و هر جا پیشنهادی داشتین مطرح ید حتما. به مدیرم با جزییات نگفتم موضوع جلسه رو گفتم یه جلسه بود در مورد رزومه و کارهای ی اینا صحبت کردیم. یکی از همکاران هم هست که اتفاقا هم رشته من هم هست و یه ده دوست نداره هیشکی به جز خودش پیشرفت کنه فهمیده بود رفتم با مدیر عامل جلسه و هی اومده بود بتونه از من حرف بکشه منم کلا به روی خودم نیاوردم فعلا ترجیح میدم خیلی تو شرکت سر و صدا نکنه چون میدونم خیلی ها منتظر هستن شروع کنند به اذیت فعلا تو وقتهایی که سرم خلوت باشه روی موضوعاتی که مدیرعامل گفته کار میکنم ببینم چی میشه در ادامه.

اما خبر مهم دوم این هفته قرار بود تمرینهای عکاسی رو تحویل بدیم و خودم خیلی از کارم راضی نبودم بردم تحویل دادم و کلی تعریف کرد و گفت عالی بوده کارت منم کلی ذوق و میخوام بیشتر تمرین م و فعلا یه مدت خودم مطالعه کنم باز اگه نیاز بود دوره های بعدی رو هم ثبت نام م. فعلا هر جا میرم یه کوله با تجهیزات عکاسی بهم وصله

اما خبر بعدی گفتم که میخوایم تجهیزات کمپینگ رو د د تکمیل کنیم این ماه نوبت اجاق سفری و شارژر فندکی بود. یه اجاق دو شعله خوشگل دیده بودم اندازه یه کیف سامسونت بود جمع و جور و پر کاربرد و هر چی می گشتم موجود نبود جایی خلاصه هی چشم دنبالش مونده بود و هی رنکینگها رو می دیدم که جز بهترین هاست و قیمتش هم به نسبت موارد مشابه عالی بود. خلاصه اینکه عاشقش شده بودم ولی دیگه کم کم داشتم خودم رو راضی می از مدلهای دیگه انتخاب کنم تا اینکه دیروز یهو تو جستجوهام رسیدم به یه سایتی که دیدم اون مدلی که عاشقش شدم رو موجود داره و قیمتش هم معلوم بود با دلار قبل بود و هنوز گرون نکرده بودم دیگه سریع سفارشدادم ولی سایتش جوری بود که موقع پرداخت شک کرده بودم که الان اگه نفرستند چی شماره آلنی رو داده بودم و نیم ساعت دیگه زنگ زد که گفتن امروز عصر میرسه دستتون شب اومدم و به وصال اجاق جدیدم هم رسیدم باشد که کلی سفرهای خوب باهاش بریم و من هی وایسم پای گاز آشپزی کنم اصلا تصور اینکه یه جا کمپ کنی بعد برای ناهار بوی کته بلند بشه با کباب هیجان انگیز واقعا یه یخچال کوچک ماشین هم مامانم اینا دارن که مدتهاست هی می گفت این رو برای شما نگهداشتم ولی ما چون لازم نداشتیم نیاورده بودم الان اینسری میخوام بگم بیارن برامون و خونه کوچک جدبدمون مجهزتر بشه هی یه سرویس خواب هم بگیریم تمومه دیگه ایشالا