سلام

صبح تون شیرین و خواستنی

خوبین؟

این که میگم نمیدونم شما هم اینطوری فکر میکنید یا نه؟

قبلاها چقدر گنجشک ها زیادتر بودن... من صبح ها با صدای هیاهوی گنجشک ها بیدار میشدم

داخل حیاط همسایه دیوار به دیوارمان یک درخت توت خیلی بزرگ بود که صبح ها پر از گنجشک میشد...

هیاهوی قشنگ گنجشک ها ... شیطنت هاشون...

درخت خیلی بزرگ را با هردردسری بود، ب د.... و حالا دیگه از هیاهوی گنجشکها در صبح خبری نیست

الان به ندرت گنجشک میبینم...

تو تراس خونه ی خودمون تا وقتی داداش ایران بود پر از کبوتر بود

مامان هم دائم براشون گندم می ید و همیشه آب و دانه میگذاشت

اینقدر صبح ها بق بقو می د و صدای بال و پرشون میومد

اونموقع ها یادم غر میزدم...

در تراس را که باز میکردیم یه عالمه کبوتر روی لبه هاش نشسته بودن...

اما الان... اصلا از این خبرها نیست

شاید باورتون نشه... حتی سه ماه یکبار هم ی در تراس را باز نمیکنه

الان تنها پرنده ای که میبینم کلاغ هست

چند تا کلاغ تو کوچه دفترم همیشه هستن

صبح ها که ماشین را پارک میکنم یواشکی بهشون سلام میکنم

بازم خوبه این چند تا کلاغ هستن....




پ ن 1: ب یک عاشقانه غلیظ و پر رنگ داشتیم... و اونقدر حرف زدیم که از خستگی بیهوش شدیم

پ ن 2: یک آهنگ تازه پیدا و هر شب 5 دقیقه با اون آهنگ با آقای می یم... یکی از بهترین سرگرمیهامون شده... از این 5 دقیقه،  4 دقیقه ش به خنده و شوخی میگذره.... امتحان کنید