جستجو ها
دوست داشتنی که از تب و تاب افتاد connection keeper تلگرام فارسی وصالحق وبلاگ صالحین دبیرستان حضرت معصومه س خدای دانه دل نوشته ای از خودم طنز جبهه تعبیر خواب سوره قل هو و الله احد html الیگودرز تنها بدنبال helli boors اطلاعات اتروپین atropine دیکاترو dicatro آتروپین سولفات atropine sulfate آترومیل atromil قرص آمپول انفجار بزرگ شمال حلب را لرزاند نحوه مقاله isi منفی انرژی منفی پاهای فلور نظریhtml ترجمه مقاله مدلسازی و شبیه سازی نوع جدیدی از emi تداخل الکترومغناطیسی برای ماژول های الکترونیکی بر تحقیق بررسی انواع موتورهای برق ماکو چت ماکو indecent proposal فاطیما فاطیما بهارمست انحصار وراثت حسابهای د ونفره مدیران دستگیر شده کانال های تلگرامی فردا محاکمه می شوند لوازم ارایشی اوتی ساخت کره دعوتنامه افطاری صفات خدا در دعای جوشن کبیر ودعای عرفه زنگ املا دبیرستان منشور کورش برای تاتو انتقالات فرهنگیان س و ب گفتو وگو تشکر از حضور در انتخابات خطبه های ۲۸ آبان ماه سال ۱۳۹۵ اروندکنار بازی دوباره بیاد بیاد بیاد deutsch دﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ت ت موزیک فو مرداد ماه پر اتفاق myeloblast میلوبلاست band neutrophil myeloblast myeloblast نوتروفیلی maturation مراحل بلوغ بشت د تخفیف بگیرید مرا در رنج انداخت روبات خشمگین یک نفر را مجروح کرد پیام تبریک اولین روز مدرسه رفتن فرزند list این قسمت ژرف تر از خواب زمین ضرب المثل شکر نعمت نعمتت افزون کند را در یک بند توضیح دهید مردم تحریم قرار نداده فداکاری همکاری حمایت تائب خشنود فداکاران آدرس کانال نوای لر در آپارات توارث ژنی فرار پرندگان از شهر دودی تحقیق در مورد حباب کلاس چهارم candy blossom 5 زاد بعد ارسی فضای منعقد گوروم نوحه زینبیم گل بالام قانه باتدی اثر اردبیلی بزرگترین عددچهاررقمی وازلین اصل را چگونه تشخیص دهیم بازین قبریمه rug of export سالام اولسون شهریم ماراغاشهرطوس کودک برای کودک مراقبه روزانه ی ال معجزه 29 داد آهنگ اسما جان در سایت معلمی تواشیح ترکمنی به سوی الله پرنده خودروی اولین اروموبیل شرکت آغاز خودروی پرنده اولین خودروی شرکت اروموبیل برای حرکت تلاش برای اولین خودروی پرنده یه تیریپ رویا بیوگرافی حسن هیاس ویکی پدیا html اسامی برندگان مسابقه کتابخوانی محرم اعلام شد تو این احساسو به اینجا کشون چون نامهربانی قصدکشتن حامدزمانی خلاصه جلد اول کتاب آیین دادرسی کیفری علی خالقی ایذه استان مردم شهرستان تشنگی خوزستان استان خوزستان ابراز گلایه شهرستان ایذه شهروندان ایذه ای ادارات متولی رئیس سازمان برنامه پایت سلام صاحب راهت دسته بندی عنصر ها به روش های دیگر در وبگاه انجمن شیمی ایران منطقه گردشگری طبیعی دوستان منطقه گردشگری توسط دوستان درخت شماره وقتے بگوبیخیال بیخیال بگوبیخیال وقتے عخوانین چهارلنگ بختیاری افزایش کیفیت خدمات رسانی در پایانه مسافربری نمونه سوالات مرکز تحقیقات معلمان شمس ابادی اصفهان windows خارش عروس هلندی راچگونه درمان کنیم آ ین خواهش من باتو منابع کنکور ا علوم قران وحدیث سال94 جنگل پاسند وآبشارهای سمبی واسپه او عبادت خلاصه وقتی ها مدیر می شوند خواص کریستال سنگ نمک آپدیت لایسنس نود 32 ورژن 10 در تاریخ چهارشنبه 1 دی میشه تولد حنا دختری در چمن زار jquery 172minjs دبیرستان فرخیه زیادآباد آهنگ جدید مجید اطها بنام مگه من مردم گرامی ص به شهادت رسیدند یا به مرگ طبیعی وفات د سید ممد شریفی فلج مغزی ک ن


احساسات در لحظه تغییر میکنند ولی عقاید نه

کاش امروز زودتر بگذره

امروز ممیزی داریم . تقریبا کارامو انجام دادم ولی یه دلهره خفیفی دارم. پارسال که اومده بودن خیلی الکی گیر داده بودن و خیلی اذیت . خداکنه امسال زیاد سخت نگیرن.

تا ببینیم چی پیش میاد.

امروز بابا قراره آب مروارید چشمشو عمل کنه. مامان داره همراهش میره. اگه ممیزی نداشتم مرخصی میگرفتم منم میرفتم. با اینکه عمل ساده ای و زیاد طول نمیکشه ولی میدونم مامانم واسش سخته هم یه کم استرسیه هم یه کم ترسو

دخملی رو هم امروز بردم خونه مادرشوهر. اونجا بهش خوش میگذره. با دخترعمو و پسرعموش بازی میکنه. سرش گرمه و من خیالم از بابتش راحته. هرچند شدیدا اینروزا دلم براش تنگ میشه. هر چی بزرگتر میشه بیشتر بهش وابسته میشم . حس میکنم اونم همینطوریه. از وقتی که میرم خونه ی ره دنبالمه تا بخوایم بخو م. حتی وقتی میرم یا دستشویی میاد پشت در هی صدام میزنه مامانی مامانی . منم میگم مامان قربونت بره الان میام

در طول روز چند بار ع اشو و اشو نگاه میکنم و قربون صدقه اش میرم. فوق العاده مهربون و باهوشه. علاقه شدیدی هم به کتاب داره. از وقتی نوزاد بود براش کتاب میخوندم یا براش قصه میگفتم و الان کاملا دارم اثرشو میبینم. خدایا شکرت. با اینکه هیچ تجربه ای تو بچه داری نداشتم . میگم هیچ اونجوری در نظر بگیرین که حتی نمیدونستم چه جوری باید پوشکش کنم و لباس بپوشم براش. ولی خدا بهم قدرت و صبر عجیبی داد و همینطور شجاعت. طوری که وقتی 7 روزش بود خودم تنهایی بردمش و از اون موقع همه کاراشو خودم . فقط دو روز اول مامانم کمکم کرد. فقط هم دو هفته خونه بابا اینا بودم و بعدش اومدم خونه خودم. با اینکه خیلی خیلی چهار ماه اول سخت بود ولی خداروشکر که گذشت . حالا هنوز هم مستقل نشده ولی خیلی بهتره

این از این

از حال و روزم بخوام بگم. اینه که دیروز بهتر بودم خیلی. سعی می فکرای بد رو از ذهنم دور کنم. هرچند ب خیلی خوابهای وحشتناکی دیدم. چندبار تا صبح بیدار شدم و هربار تو شوک خوابم بودم و تا چند دقیقه حس می واقعا اتفاق افتاده.

کاش چند سال پیش عقل الانمو داشتم. اونوقت با چشمای بازتری انتخاب می . یا حداقل جلوی ضرر و خیلی زودتر از اینا میگرفتم. الان حس میکنم خیلی دیر شده یا اینکه من دیگه توان سابق رو ندارم و حوصله جنگیدن و ساختن رو ندارم. آخه همش که نمیشه یه نفر انرژی بذاره و واسش مهم باشه. وقتی میبینه طرف مقابل فقط داره ویران میکنه به خودش میگه واسه کی داری خودتو به آب و آتیش میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به جایی رسیدم که از اون عشق بی حد و اندازه روزهای اول ، هیچی نمونده هیچی

به یه  بی حسی رسیدم و عجیب تر اینکه برام عادی شده و دیگه خودمو نمیکشم که همه چی عاشقانه باشه

توان زیادی از دست دادم

حالا فقط دلم سکوت میخواد 


برچسب ها : کاش امروز زودتر بگذره - خیلی ,اینکه ,براش ,خونه ,می ,الان

آ هفته

سلام

ممیزی خوب بود یعنی بد نبود. به قول خود ممیز اگه میخواستم بهت گیر بدم میتونستم ولی وقت کم داریم خداروشکر که تموم شد. اون هفته همش استرس داشتم احساس میکنم یه طرف ذهنم سبک شده

عمل بابا هم با موفقیت انجام شد. بعد تعطیل شدن از سرکار رفتم دنبال دخملی و با هم رفتیم خونه بابا اینا. نمیدونم چرا انقدر سرش درد میکرد؟ اون چشمشو که عمل کرده بود اصلا اینجوری نشده بود. خلاصه زنگ زدم به همسر گفتم بیا دنبالمون . دخملی خیلی حرف میزد و شیطونی میکرد گفتم زودتر بریم خونه. بابا بتونه یه کم بخوابه . اومدیم خونه و تا شب اتفاق خاصی نیفتاد

پنج شنبه ها روز تمیزکاری و آشپزی و خلاصه روز خانومانه ای هست برای من. یه بار ساعت 7 بیدار شدم ولی دلم نمیخواست پا شم دوباره خو دم تا 8/5 . بسی کیف داد. بعدش سریع پ تو آشپزخونه قرمه سبزی جان جانان رو بار گذاشتم و همین حین یه چایی هم واسه خودم ریختم. در کنارش خوراک لوبیا گذاشتم که همسر سفارش داده بود که خیالم از بابت شام هم راحت باشه . معمولا اینکارو میکنم. چون اکثرا غروب پنج شنبه میریم بیرون نمیخوام دلهره شام داشته باشم. حدود ساعت 9/5 دخملی بیدار شد. انقدر بامزه بیدار میشه. یه دفعه بدون هیچ مقدمه ای اسممو صدا میزنه و میاد میگرده دنبالم. و از همون لحظه یه ریز شروع میکنه به حرف زدن منم که حرفاشو نمیفهمم همش میگم بله بله درسته هرچی شما بگی

بعدش دو تا تخم مرغ نیمرو و یه صبحانه مشتی باهم خوردیم. یه سینی خوشگل چیدم و ازش موقع صبحانه خوردن ع گرفتم. یادگاری واسش بمونه و همینطور واسه خودم

بعدش رفتم سراغ جمع و جور خونه و تمیزکاری. همه جا رو جارو و گردگیری . دخملی هم مشغول دیدن کارتون شد.

یه سری لباس شستم و لباس هایی که خشک شده بود رو تا و گذاشتم سر جاشون. نزدیک 12/5 کارم تموم شد . این وسط به غذا هم سر میزدم. برنج هم آماده . البته بیشتر درست که واسه بابام ببرم. همیشه وقتی قرمه سبزی داریم واسش میبرم. چون خیلی قرمه سبزی های منو دوست داره و همیشه میگه مامانت باید بیاد ازت یاد بگیره. خخخخخخخ. خود شیفته میشویم

حدود ساعت یک ناهار دخملی رو دادم و بردم خوابوندمش. ساعت 2 همسر اومد و باهم ناهار خوردیم و کلی تعریف کرد و کلی تو دلم از خودم خوشحالی در   و فقط گفتم ممنون. نوش جانت. دیگه اینجوریا

بعد ناهار هم جمع و جور و ظرفا رو شستم . همین که خواستم برم بخوابم دخملی بیدار شد و باباش و دید و شروع کرد به خوشحالی و حرف زدن و از سر و کولمون بالا رفتن . دیگه نمیشد خو د با اینکه عاااااااااااشق خواب بعد ناهارم. عطاش رو به لقاش بخشیدم و رفتم دو تا نسکافه آماده و به دخملی هم خوراکی دادم خورد و یه ساعت بعد آماده شدیم اول رفتیم خونه بابا اینا. خداروشکر خیلی بهتر شده بود. یه کم نشستیم و دخملی کلی واسه بابام دلبری کرد. بابامم رفت واسش خوراکی آورد و کلی کیف کرد. کلا رابطه اش خیلی با بابام خوبه. با هم میرن قدم میزنن دوچرخه سواری میکنن . وقتایی که بابام خونه ست خیالم راحته که بهش خوش میگذره. خدایا سایش همیشه رو سرمون باشه همینطور مامانم

بعدش رفتیم من یه سری ید لوازم آرایشی بهداشتی داشتم. دخملی و همسر تو ماشین بودن. سریع رفتم ید و برگشتم. از اونجا رفتیم خونه همسر. مهمون داشتن یه کم هم اونجا نشستیم. بماند که دخملی هی دستم و میگرفت میگفت دد بریم دد بریم

یه کم دور زدیم و بعدم رفتیم خونه. شام که داشتیم و خیالم راحت بود. "آدت نمیکنیم" رو گذاشتیم و دیدیم. هرچند که ده بار مجبور شدیم استپ کنیم از دست دخملی. یا آب میخواست یا شیر میخواست یا دستمو میگرفت میگفت بیا تو اتاق من بشین باهام بازی کن یا میرفت سی دی خودشو میاورد میگفت برام بذار خلاصه داستانی داشتیم. جالبه که اصلا سمت باباش نمیره و کلا با من کار داره. آ ش رفتم لپ تاپ و آوردم اشو واسش گذاشتم ببینه. فک کنم سه ساعتی طول کشید تا و ببینیم. بدی نبود ولی عالی هم نبود. ارزش یک بار دیدن داشت.

بعدش شام خوردیم و یه کم نشستیم و خو دیم

صبح با سر و صدای همسایه روبروییم ساعت 7 بیدار شدم. هر هفته همین داستان و داریم باهاشون. ها میرن خونه پدر خانومه. از 6 صبح سر و صدا میکنن ده بار با آسانسور میرن پایین میان بالا. دو تا دختر هم داره  .کوچیکه همش گریه میکنه تا بالا ه ساعت 7/5 -8 میرن. بعد اینکه رفتن خو دم تا 9. پدر و دختر هم خواب بودن. ساعت 9/5 اونا هم بیدار شدن . همسر میخواست بره است . یه چایی خورد و وسایلشو آماده و رفت. قبل اینکه بره گفت ناهار درست نکن. آماد شین اومدم بریم بیرون. منم کلی خوش خوشانم شد. دیگه با دخملی صبحانه خوردیم . بعدش خونه رو مرتب و رفتم سرویس بهداشتی رو جرمگیری و شستم و دخملی رو بردم و آمادش و خودم هم آماده شدم. همسر اومد لباساشو عوض کرد و راه افتادیم. یه کم از دخملی تو پارکینگ با تیپ جدیدش ع گرفتم و کلی قربون صدقه اش رفتم. همسر هم هی میگفت بیا بریم. ولی من از رو نمیرفتم. خخخخخخخخخخخ

رفتیم رستوران و قسمت سلف سرویسش رفتیم. که خوب بود. البته من غذای نونی انتخاب . دلم برنج نمیخواست. آ اش دخملی خیلی اذیت میکرد و هی رو صندلی وایمستاد و از سر و کولم بالا میرفت. به همسر گفتم زودتر غذاتو بخور با هم برین بیرون من با آرامش غذامو بخورم. دیگه اونا رفتم و من خیلی شیک نشستم بقیه غذامو خوردم. آخه از امروز رژیم رو شروع . دیگه تا جا داشتم میخواستم بخورم

بعدش اومدیم سمت خونه و سه تایی مثل سه تا س زخمی گرفتیم خو دیم. بیدار شدیم و نسکافه خوردیم. فوتبال داشت و همسری داشت میدید. منم علاقه زیادی به فوتبال ندارم با دخملی رفتیم تو اتاقش یه کم بازی کردیم و واسش کتاب خوندم . عاشق کتابه این بچه. یعنی عشق میکنم . آی مادر بچه شیفته لطفا

بعد فوتبال " بادیگارد" رو دیدیم که فوق العاده بود . یعنی میخکوب شده بودم. البته با جریاناتی که گفتم خیلی نمیتونستم میخکوب بشم

بعد هم یه شام سبک زدیم و من جمع و جور . لباسا و وسایل امروز رو آماده و رفتیم به سوی خوااااااااااب . که البته خیلی دیر خوابمون برد.

آ هفته خوبی بود. خداروشکر

امروز هم به نظر میاد روز خوبی باشه

خدای بزرگ و مهربونم به خاطر همه چیز ازت ممنون

برچسب ها : آ هفته - دخملی ,خونه ,همسر ,رفتیم ,خیلی ,ساعت ,رفتیم خونه ,آماده ,خونه بابا ,قرمه سبزی ,همسر اومد

خونه مرا در آغوش بگیر

امروز بارونی و سرده

شدیدا دلم میخواست الان خونه بودم و میرفتم زیر پتو دراز میکشیدم . یه لیوان نسکافه واسه خودم درست می و قلپ قلپ میخوردم و کتابمو میخوندم. حتی تصورشم حالم خوب میکنه. خیلی داره قلقلکم میده که مرخصی بگیرم برم ولی وضع مرخصی هام داغونه . هی ی ی ی ی روزگار

روزها تقریبا مثل هم میگذرن. صبحها میام سرکار تا عصر . میرم دنبال دخملی بعدم میریم خونه. چون دخملی بعدازظهر میخوابه من که میرم خیلی سرحاله و فقط دلش میخواد بازی کنه. واسه همین امکان نداره بذاره من یه کم دراز بکشم. یا میاد دستمو میگیره منو میبره تو اتاقش یا از سر و کولم بالا میره. البته حق هم داره. دلش واسه مادرش تنگ میشه. مادرش هم همینطور ولی خب بعضی روزا واقعا کم میارم و دلم میخواد حداقل نیم ساعت چشمامو ببندم

دیروز 22 ماهش تموم شد . دو ماه مونده به تولدش . هنوز تصمیم نگرفتم واسه جشنش چیکار کنم. نمیدونم عصرونه باشه و خانومانه یا شام باشه با حضور بزرگترها. بیشتر دلم میخواد به خودش خوش بگذره تا ببینیم چی پیش میاد.

ب "سایه روشن" رو دیدیم. حیف وقتی که تلف کردیم. واقعا بیخود بود. مثلا میخواستن خیلی خاص و مرموز باشه ولی بسیار ضعیف و بی سر و ته بود . دوست دارم فروشنده رو ببینم. اینجا که هنوز نیومده. باید منتظر بمونم

خدای بزرگم بخاطر همه نعمتات ازت ممنونم

از دلم خبر داری خودت آرومم کن

ب دوباره اون حس های بد اومدن سراغم. همسر هم فهمید هی میگفت چرا ناراحتی؟ من کار بدی ؟

دلم میخواست بگم تو کار بدی کردی و من حالا حالاها خوب نمیشم

این زخم هنوز سرش بازه


برچسب ها : خونه مرا در آغوش بگیر - واسه ,باشه ,میخواد ,خیلی ,خونه

یه شنبه دیگه

سلام

بازم شنبه شد

الان دقیقا یک هفته ست که رژیم رو شروع . البته تغذیه نرفتم. شیرینی و شکر و روغن و نمک رو تقریبا حذف و تا جایی که میتونم نون و برنج کم میخورم. واسه ناهار خب کاری نمیتونم م خیلی . فقط اینکه کم میخورم ولی شبا معمولا سالاد میخورم یه سالاد خودم پز. سیب زمینی رو آبپز و نگینی د میکنم به همراه خیار و گوجه و گل کلم و کلم بروکلی و فلفل و کمی نمک و روغن زیتون و آبلیمو. هم خوشمزه میشه هم سیرم میکنه فقط قبل خواب یه لیوان شیر میخورم. امروز که مانتو شرکت رو پوشیدم کاملا حس که برام گشاد شده و دور کمرش آزاد شده. حالا امروز میرم وزن میکنم . یه ترازو دیجیتال داریم تو سالن تولید میرم اونجا . کلی با بچه ها میخندیم. یکی دیگه از بچه ها هم رژیم داره فعلا با هم رقابت داریم. خخخخ

خودم که خیلی از خودم راضیم. دیگه اون حس ترکیدگی رو ندارم. یه مدت خیلی شیرینی و شکلات میخوردم و همینطور نسکافه .الان خیلی سبک ترم. هورااااااااااااااا

12 آذر عروس دختر خالمه میخوام بترکوووونم تا اونموقع

واسه تولد هم کلی فکر و ایده تو سرمه. دلم میخواد لباس ست مادر دختری بگیرم فقط نمیدونم چه رنگی و چه مدلی. البته همه کارا رو خودم میکنم چون همسر اصولا حوصله اینجور کارا رو نداره ولی من میخوام واسه دخترم یه یادگاری خوب بمونه. پارسال یه جشن خیلی مختصر براش گرفتم. چون خیلی متوجه نمیشد ولی الان هی راه میره تو خونه میگه تولد تولد بعد دست میزنه حس میکنم خیلی باید خوشحال بشه

یه چیزی  هست که همیشه تو ذهنمه .  وقتی ع ای بچه گیامو نگاه میکنم هیچ ع ی از جشن تولدم ندارم حتی یک سال. ولی برادرم که شش سال ازم بزرگتره هرسال بدون استثنا ع داره . همیشه برام سوال بود. چرا اینقدر تبعیض؟ با اینکه پدر و مادرم تو هیچ چیزی واسه ما کم نمیذاشتن. هر دو فرهنگی هستن و من میدونم که در حد توانشون و حتی بیشتر برای ما مایه گذاشتن و هنوزم که هنوزه هوامونو دارن. و من تا عمر دارم مدیونشونم و عاشقشونم. احساس میکنم نوبت به من که رسید دیگه حوصله نداشتن

واسه همین نمیخوام وقتی دخترم بزرگ شد ازم بپرسه مامان چرا واسم تولد نگرفتی؟

یه کلیپ هم دارم آماده میکنم که خیلی باحال شده تا حالا .کلی ذوقشو دارم. خدایا شکرت که تو این روزهایی که حالم خوب نبود چیزی هست که بخاطرش بخندم .

نمیدونم چرا ته دلم با همسر صاف نمیشه . میدونم دیگه هیچوقت اون آدم سابق نمیشم.

منی که هر روز هی بهش زنگ میزدم اس میدادم قربون صدقه اش میرفتم حالا اصلا زنگ نمیزنم. خودش یه بار زنگ میزنه حالمو میپرسه مکالمه ای بسیار خشک که بیشتر از دو دقیقه طول نمیکشه

الان سه شبه دارم دخملی رو تو تختش میخوابونم. خداروشکر خیلی خوب همکاری میکنه غیر از اولش که یه کم نق میزنه تا صبح اصلا بیدار نمیشه. منم پایین تختش میخوابم. قبلا اگه با همسر یه جا نمیخو دیم دق می . اصلا نمیتونستم بخوابم ولی الان در کمال تعجب میبینم که بسیار راحت میخوابم و حتی خوشحال تر هم هستم. البته میدونم که کار درستی نیست.

با خودم میگم روزایی که من واسش یه معنای واقعی کلمه جون میدادم و هرکاری واسه خوشحالیش می بهم وفادار نبود و چندبار مچشو گرفتم و حتی به روش هم آوردم

حالا چه من باشم چه نباشم هرکار بخواد میکنه

چه روزای تلخی بود

گند زد به همه باورام

واسه بدست آوردنش زمین و زمانو به هم دوختم البته خودشم خیلی تلاش کرد ولی در عین حال که دم از عاشقی میزد و من باورش داشتم، کارایی میکرد که هرگز از ذهنم پاک نمیشه. هرگز

خیلی در حقم ظلم کرد خیلی

دلم باهاش صاف نیست ولی دیگه مثل قبل نمیشینم یه گوشه زانوی غم بغل نمیکنم بلکه کارایی که دوست دارم انجام بدم ولی اون پایه نیست خودم به تنهایی انجام میدم اگرم اعتراض ه خیلی راحت بهش میگم من از اینکار خوشم میاد چون تو دوست نداری دلیلی نداره انجامش ندم.

اینجوری حداقل چند سال دیگه به حماقت  الانم نیستم و نمیشم مثل یی که یه عمر حسرت خیلی چیزا رو خوردن . میخوام با دستای خودم زندگیمو بسازم بدون نیاز به ی . البته با لطف خدای مهربونم که همیشه به موقع دستمو گرفته. خداجون میدونی که چقدرررررررررررررررر دوست دارم

کلی کار عقب افتاده دارم . در واقع یه سری قورباغه زشت هستن که هی دارن بهم نگاه میکنن امروز استارت یکیشونو زدم باشد که خورده شود

جدیدا گیر دادم به آهنگ شی حامد همایون. باحاله. تا کی ازش زده بشم

من برم


برچسب ها : یه شنبه دیگه - خیلی ,میکنم ,البته ,الان ,تولد ,میخورم

این روزها

همچنان در رژیم به سر میبرم و بسیار از خودم راضی هستم. ب یه بلوزی که پارسال هدیه گرفته بودم و اصلا اندازم نبود رو تونستم بپوشم البته یه کم تنگ بود ولی همونشم کلی کیف داد.هورااااااااا

دنبال لباس ست مادر دختری هستم همچنان. دوستام میگن بده برات بدوزن ولی حوصله دوخت ندارم کلا  لباس دوخته به دلم نمیشینه حتما باید آماده ب م نه اینکه اونا رو نمیدوزن. خخخخخخخخخخ . اینم یه مدلشه دیگه

امروز باز هم ممیزی داریم. این یکی خیلی سختگیر نیستن . هنوز که نیومدن. احتمال هم داره کنسل بشه. سری قبلی هم کنسل شد و نیومدن. خداکنه بخیر بگذره.

دو ماهه نرفتم آرایشگاه . خودم تو خونه ابروهامو تمیز میکنم و با بندانداز اصلاح میکنم ولی آرایشگاه که میری یه چیز دیگه ست. انگار پوستت باز میشه. پنج شنبه شب خونه مادربزرگ همسر دعوتیم . همه فامیلاشون هستن. دلم میخواد قبلش بتونم برم . خوشگل و خوشتیپ کنم . یه بلوز بافت خوشگل گرفته بودم هنوز نپوشیدم گذاشتم واسه اون شب. دخملی هم یه سارافون نو داره . خلاصه که میخوام بدرخشیم اون شب

باید چند مدل غذای رژیمی جدید یاد بگیرم. به قول همسر که میگه قیافت داره شبیه گل کلم میشه . خخخخخ . من که میدونم از حسو ه. خودش همش داره میخوره چاق میشه من دارم مانکن میشم . ولی جدی خودم هم دارم از یه مدل غذا خسته میشم. البته سوپ ورمیشل و سوپ شیر هم تو اینمدت دو سه بار درست که خیلی چسبید. میتونم مرغ هم بذار آبپز بشه با مخلفات خوراک درست کنم ولی جدیدا از مرغ بدم میاد اصلا نمیتونم بخورم نمیدونم چرا. کلا بوش حالمو بد میکنه.

دیگه این از این

دخملی هم که شبا رو تختش میخوابه و بسیار همکاری میکنه. اصلا هم تا صبح بیدار نمیشه . دیگه کم کم باید نقل مکان کنیم به اتاق خوابمون. دلم برای تختمون تنگ شده و البته دلم برای شبایی که دخملی کنارم میخو د هم شدیدا تنگ میشه. تا صبح چندبار بیدار میشدم . همین که میدیدم کنارم با آرامش خو ده خیالم راحت میشد. هرچند که نصف تشک منو میکرد و من پرس میشدم تا صبح ولی بوی تنش بهم آرامش میداد . عاشقتم دختر نازم

خدایا هرکی چشم انتظاره ، بهش یه بچه سالم و صالح بده

خدایا نذار هیچ زندگی بخاطر بچه دار نشدن زن یا شوهر از هم بپاشه

خدایا ازت ممنونم که منو لایق مادر شدن دونستی تا من این حس فوق العاده رو تجربه کنم

خدایا کمکم کن که مادر خوبی باشم

خدایا کمکم کن که در قبال لجبازی های دخترم ، صبور باشم

خدایا کمکم کن که دختر سالمی تربیت کنم

آمین





برچسب ها : این روزها - میشه ,کمکم ,مادر ,البته ,اصلا ,باشمخدایا کمکم ,گرفته بودم

آخه چقدر تو مهربونی

مینویسم که یادم بمونه

دیروز صبح که اومدم شرکت یه بار دیگه مدارک و مستندات رو چک که چیزی از قلم نیفتاده باشه و همه چی بروز باشه. یدفعه یه موردی یادم اومد و رفتم اصلاحش .

ممیز که اومد یه  راست رفت سراغ اون موضوع و همون لحظه تو دلم گفتم خدای من چقدر تو مهربونی که اینجوری هوامو داشتی و جالبتر اینکه فقط و فقط همون مدرک رو نگاه کرد و رفت به یه واحد دیگه. شاخص هایی که خیلی مهم بودن و همه ممیزا  اول از همه اونا رو میخوان ببینن رو اصلا ندید و رفت.

تا چند دقیقه بعد رفتنش هنوز تو شوک بودم. هنوزم هستم البته. اینکه خدا چه جاهایی دستمونو میگیره اینکه خیلی جاهای دیگه هم دستمونو گرفته ولی ما متوجه نشدیم . اینکه  یه سری خواسته هامون رو اجابت نمیکنه و  سالها بعد میفهمیم چه خوب که نشد.

نمونه ش خود من!

چند سال قبل ازدواجم با ی آشنا شدم . اوایل در حد آشنایی بود ولی بعد رابطمون خیلی عمیق شد. جوری که لحظه ای نبود که از حال هم بی خبر باشیم. بعد از ی ال اومدن خواستگاری. البته شرایطش خیلی خاص بود. پدرش زمانیکه مادرش باردار بوده شهید شد و چهار ماه بعد فرزندی بدنیا اومد بی پدر. مادرش همه زندگیش رو پای پسرش گذاشته بود . یه جوری بیمارگونه دوسش داشت. هرجا که بود باید سرساعت میرفت خونه و کلی داستانهای این مدلی.

چون ما تو یه شهر نبودیم . مادرش از ترس اینکه من بیام و پسرش رو ازش بگیرم خودشو زد به مریضی و آی قلبم و من دارم میمیرم و اگه با این دختر ازدواج کنی من عاقت میکنم و دیگه نباید اسم منو بیاری و از این داستانا

سه سال جنگیدیم ولی نشد . در واقع اون خسته شد و یه جورایی ترسید. من تا روز آ رو حرفم موندم. خانواده ام هم مخالف نبودن. چون خودش خیلی معقول و متشخص بود. اون سالها من خیلی از خدا خواسته بودمش. اولین ی بود که اومده بود تو زندگیم و من شدیدا وابستش شده بودم. جوری که فک می اگه نباشه منم نیستم.

همش به خدا میگفتم اگه قسمت من نبود چرا سر راهم گذاشتی؟ من که داشتم زندگیمو می . اصلا درگیر اینجور مسائل نبودم.

به جرآت میتونم بگم تا ی ال عزادارش بودم. دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت. تا اینکه ازدواج کرد و جالب اینکه خودش زنگ زد و بهم خبر داد. حال اون روزام افتضاح بود. وقتی شنیدم فقط گفتم مبارکه و قطع . اون روز رو یادم نمیره شرکت بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. گریه ام بند نمیومد. مرخصی گرفتم و رفتم زاده نشستم و فقط گریه . نمیدونم چند ساعت اونجا بودم نفهمیدم چه جوری رفتم خونه.

یک سال دیگه هم گذشت تا به خودم بیام

الان که یادم میوفته هنوز قلبم از اونهمه رنجی که کشیدم درد میگیره

حالا سالها از اون روزا میگذره و هر کدوممون زندگی ج داریم.

حالا خداروشکر میکنم که نشد.

حالا میفهمم که اون آدم با اینکه خودش خوب بود ولی آدم زندگی مستقل نمیتونست باشه. زندگی اون آدم به مادرش گره کور خورده.

امیدوارم ی که داره باهاش زندگی میکنه مشکل نداشته باشه که بعید میدونم.

حالا میفهمم که خدا چقدر منو بیشتر از اونو مادرش دوست داشت.

خدای مهربونم خیلی وقتا حضورتو جوری حس میکنم که انگار واقعا کنارمی و دستمو گرفتی و بهم میگی نترس من اینجام

مثل یه مادر که وقتی کنار بچه شه، بچش قدرت میگیره و از هیچ چیزی نمیترسه

خیلی دوستت دارم مهربونم




برچسب ها : آخه چقدر تو مهربونی - خیلی ,اینکه ,مادرش ,زندگی ,یادم ,باشه ,حالا میفهمم ,اینکه خودش

اولین بار

سلام

آ هفته خوبی بود. خداروشکر

پنج شنبه ساعت 7 همسر بیدار شد که بره سرکار ، همون موقع دخملی هم بیدار شد. خیلی دلم میخواست یه ساعت دیگه بخوابم ولی هر کاری نخو د . تا بیدار شد رفت کنترل رو آورد گفت نانای بعدشم گفت ب ب

دیدم نه اینجوری نمیشه خو د. پاشدم . اول واسش آهنگ گذاشتم شروع کرد به یدن بعدشم رفتم واسش نیمرو درست . با هم صبحانه خوردیم .

خیلی وقت بود میخواستم اتاق خوابمونو اساسی تمیز کنم. اول از همه رو تختی و روبالشتی ها رو انداختم تو ماشین و شستم، بعد تمام وسایل رو میز آرایش رو ریختم پایین همه رو تمیز و دوباره چیدم یه سری وسایل هم قدیمی شده بود ریختم دور . روی میز عسلی ها رو  گردگیری . بعدشم جارو کشیدم . کارم که تموم شد انقدر حالم خوب شده بود از دیدن اینهمه تمیزی که نگو

بعدش رفتم یه لیوان چایی سبز ریختم واسه خودم و نشستم به خوردن. دخملی هم هی میرفت و میومد دستمو میگرفت میگفت بیا باهام ب . منم رفتم یه کم قر دادم و رفتم سراغ بقیه کارام. ماهی از فریزر گذاشتم بیرون ، یخش باز بشه. روی میزهای توی سالن رو گرد گیری . رفتم اتاق دخملی رو مرتب که البته به نیم ساعت نکشید دوباره همه اسباب بازیاشو ریخت رو زمین. جدیدا وقتی دارم اتاقشو مرتب میکنم صداش میزنم میگم بیا با هم اینا رو جمع کنیم . انقدر خوب کمک میکنه که عشق میکنم. همشم واسه خودش دست میزنه یعنی اینکه تشویقم کن منم کلی دست میزنم و آ شم ماچش میکنم

بعدش کل خونه رو جارو کشیدم و یه سری دیگه لباس ریختم تو ماشین . رفتم سراغ ماهی ها . مزه دارشون و برنج شستم و خیس . یه سری ظرف بود اونا رو شستم . ماهی هارو گذاشتم سرخ بشه و زیر برنج هم روشن . یه کم رفتم نشستم به دخملی میوه دادم خورد.رفتم سراغ بقیه کارام دیدم صداش نمیاد. اومدم دیدم جلوی تلویزیون بیهوش شده. انقدر  ناز خو ده بود دلم نیومد ت ش بدم. بالشت آوردم گذاشتم زیر سرش و روش پتو کشیدم. چند تا ع هم ازش گرفتم. این ع ا بعدا خاطره میشه مخصوصا واسه خودش. تا 12 ناهار آماده شده بود. رفتم نشستم یه کم وبگردی . ساعت 1 دخملی بیدار شد. براش غذا بردم چندتا قاشق بیشتر نخورد. اونم فقط برنج. انقدر حرص خوردم ولی خیلی اصرار ن . ساعت 2 همسر اومد با هم ناهار خوردیم کلی تعریف کرد از غذا منم کلی ذوق

بعدش جمع و ظرفا رو شستم. به همسر گفتم میخوای بخو گفت نه میخوام ببینم. من گفتم ولی من خسته ام میخوام بخوابم. دخملی هم ظهر خو ده فک نکنم الان بخوابه ،تحویل خودت ! بعدشم رفتم تو اتاق درو بستم و خو دم. در واقع بیهوش شدم. ساعت 4 بیدار شدم دیدم همسر داره میبینه دخملی هم خو ده. انقدر خوابش بهم مزه داد که خدا میدونه. از همسر تشکر که همکاری کرده تا من بخوابم. البته که وظیفشه ولی چیزی که هست اینه که قبلا اصلا کمکم نمیکرد در هیچ زمینه ای. خیلی سر این مسئله باهاش بحث که بابا این بچه توام هست. توام در برابرش مسئولیت داری .فقط که وظیفت کار نیست این بچه هم مادر میخواد هم پدر.

الان یه کم بهتر شده البته هنوز ازش راضی نیستم ولی واسه قدمهای اول خوب بود

بعدش چایی خوردیم و یه کم حرف زدیم. دخملی هم بیدار شد و بهش شیر دادم خورد و حدود ساعت 7 آماده شدیم که بریم خونه مادربزرگ همسر. وای دخملی انقدر جیگر شده بود که نگو . جدیدا موهاش بلند شده میتونم دو طرف سرش واسش موش موشی ببندم خیلی بهش میاد. چهره اش خیلی عوض میشه. لباسشم خیلی بهش میومد. دیگه اونجا همه تا میدیدنش میگفتن چه لباست نازه چه خانوم شدی منم کلی تو دلم ذوق می . مهمونی هم خوب بود دستشون درد نکنه زحمت کشیده بودن. ساعت حدود 11 اومدیم خونه. دخملی که از بس اونجا راه رفت و واسه خودش ید سریع خو د. من و همسر هم خشم و هیاهو رو دیدیم و خو دیم. ساختار خیلی جالب نبود ولی بازیها عالی بود. مخصوصا طناز طباطبایی کلا اینجور نقشها خیلی بهش میادالبته نوید محمدزاده هم که مثل همیشه عالی بود ولی داستانش خیلی نقص داشت.

صبح ساعت 7 بیدار شدم. هر کار خوابم نبرد. اصلا عادت به خو دن زیاد ندارم هرچند که خیلی دلم میخواد مثلا  تا 9 بخوابم. همسر از دیروزش سفارش قیمه داده بود. شب قبل لپه رو خیس کرده بودم. یه لیوان چایی واسه خودم ریختم و رفتم تو آشپزخونه. در مطبخ رو هم بستم تا بقیه بیدار نشن. تا ساعت 8 قیمه رو بار گذاشتم. داشتم ظرفای کثیف و میشستم که دخملی بیدار شد و داشت دنبالم میگشت . مامانی مامانی گویان اومد تو آشپزخونه تا منو دید گفت سلاااااااااااااااااام

میخواستم درسته قورتش بدم با اون صورت پف پفیش

بازم رفت کنترل رو آورد گفت نانای . گفتم بابایی خوابه بیدار میشه ولی دست بردار نبود. اینجور مواقع تا به خواستش نرسه دست بردار نیست. یه بند پشت سر هم میگفت نانای نانای . مرده بودم از خنده. دیگه تسلیم شدم و نانای رو با صدای کم براش گذاشتم. رفتم براش صبحانه آماده آوردم خورد. همون موقع هم همسر بیدار شد و با هم صبحانه خوردیم. یه کم گذشت همسر رفت است و منم به کارام رسیدم تا ظهر. ناهار خوردیم و دخملی رو خوابوندم. قرار بود بریم سینما، فروشنده رو ببینیم. البته این اولین بار بودکه میخواستیم با هم بریم سینما. تو این چند سال هر چی بهش میگفتم بیا با هم بریم میگفت من دوست دارم تو خونه ببینم از سینما رفتن خوشم نمیاد. منم ایی که دوست داشتم و تنهایی میرفتم میدیدم دیگه واسه فروشنده از بس که من گفته بودم گفت باشه میام. البته خودشم دوست داشت ببینه. ساعت 3 آماده شدیم و دخملی رو که هنوز خواب بود بردیم خونه مامانم. البته تو راه بیدار شد. لحظه آ جوری نگام کرد که دلم براش کباب شد. یه لحظه خواستم بگم ولش کن نمیریم بچم روز تعطیلم تنها باشه . ولی بعد با خودم گفتم حالا یه بار که همسر قبول کرده بیاد بهتره بریم. تا چند دقیقه اول اصلا حالم خوب نبود ولی بعد خودمو جمع و جور که همسر نفهمه. دیگه رفتیم بعد یه ربع درها رو باز رفتیم تو سالن. 

خیلی هیجان داشتم. همسر کلی واسه خودش خوراکی یده بود. منم که همچنان رژیمم یه کم آجیل از خونه آورده بودم. قبل از شروع شروع کرد به خوردن همشم میگفت اگه حوصلم سر رفت میرم تموم شد میام دنب . منم میخندیدم میگفتم تو با اینهمه خوراکی حوصله ت سر نمیره نگران نباش. شروع شد و من غرقش شدم. یعنی عااااااااااااااااااااالی بود و البته خیلی خیلی تلخ. اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت خیلی پر کشش و جذاب بود. بازی شهاب جان هم که گفتن نداره فوق العاده بود. ولی خب به نظرم نسبت به ج ضعیف تر بود. به نظرم ج اوج کارای فرهادیه

بعدش سریع رفتیم دنبال دخملی. دلم داشت براش پر میکشید. نمیدونم چرا انقدر دلم براش تنگ شده بود. اونم همینطور . ما رو که دید انقدر دست زد و جیغ کشید که خدا میدونه. محکم بغلش و یه عالمه بوسش . تو دلم گفتم دخترم منو ببخش که تنهات گذاشتم

بعدش اومدیم خونه و یه کم جمع و جور و لباسای امروز و آماده و یه شام سبک خوردیم و زودم خو دیم.

امروزم که اومدیم سرکار به امید یه هفته خوب

خدای مهربونم شکرت بخاطر همه نعمتات


برچسب ها : اولین بار - دخملی ,خیلی ,همسر ,بیدار ,ساعت ,واسه ,واسه خودش ,رفتم سراغ ,دخملی بیدار ,دادم خورد ,ناهار خوردیم

هوراااااااااااااااااااا

چند روزی بود میخواستم بنویسم ، چند بار وبو باز هی به صفحه ش زل زدم و هر چی فکر نتونستم چیزی بنویسم با اینکه کلی حرف داشتم

ولی امروز و درست ده دقیقه پیش اتفاقی افتاد که گفتم باید ثبتش کنم:

اولین برف امسال شروع به با کرد. خدایا شکرت

سرم پایین بود و مشغول کار بودم. یه دفعه سرم و آوردم بالا و دونه های پشمکی برف و دیدم . انقدر ذوق زده شدم که سریع رفتم در اتاق و باز و محو نگاش شدم. خیلی زیباست خیلی

فک کنم بعد سه سال برف باریده . آ ین بار کلی تو شرکت با همکارا برف بازی کردیم. اونروز همینجوری پشت دروایساده بودم و داشتم به قدرت خدا نکاه می که دیدم یکی از همکارام داره بهم اشاره میکنه که بیا بیرون برف بازی. منم هی نگاه گفتم با منی گفت آره بیا . منم که عشق برف بازی. رفتم بیرون و با اون خانمه و دو تا دیگه از همکارام یه کم مس ه بازی در آوردیم یه دفعه دیدم ده نفر دیگه از واحدهای دیگه هم اومدن .همه افتاده بودن دنبال هم . نفهمیدم کی از پشت یه گوله برف و محکم زد تو کله ام . منم نامردی ن جوابشو دادم. اصلا یه وضعی شده بود یه سری سر میخوردن یه سری جیغ میزدن . خیلی باحال بود . یه نیم ساعتی بازی کردیم گفتیم الان میان توبیخمون میکنن همه متفرق شدیم. اومدم تو اتاق دیدم کلیپسم ش ته!!!!!!!!!

هنوز که بهش فک میکنم لبخند میاد رو لبام. یادش بخیر

الان البته خیلی کم میباره . اگه تا فردا همینجوری بباره به احتمال زیاد میشینه . هورااااااااااااااا

دخملی هنوز برف ندیده. کاش بشینه تا اونم این حس فوق العاده رو تجربه کنه

خدای مهربونم بخاطر همه نعمتات شکرت

خیلی دوست دارم


برچسب ها : هوراااااااااااااااااااا - بازی ,خیلی ,بازی کردیم

این روزها

شب تا صبح برف بارید . صبح که بیدار شدیم بیایم شرکت با دیدن منظره بیرون دلم غنج رفت. خدای من

انقدر خوشحال بودم که همش میخندیدم. تو راه کلی از شهر برفی مون گرفتم و عشق

اومدم شرکت . رفتم اتاق بچه ها گفتم سلااااااااااااااااااااام روز برفی تون مبااااااااااااااااااارک. اونا هم بهم میخندیدن. کلی مس ه بازی در آوردیم بعدم رفتیم با بچه ها چندتا ع گرفتیم و اومدم تو اتاقم. ولی دلم همش پشت پنجره بود. هوا وحشتناک سرررررررررررررررررررررررد بود ولی حاااااااااااااااااااالم عجیب خوب بود. یه کم که گذشت سر و کله ی همون همکارا که ذکر خیرشون بود پیدا شد و شروع به برف بازی. منم یه کم نگاشون . دلم طاقت نیاورد رفتم تو جمعشون. آقا گوله برف بود که میخورد تو سر و صورتم منم از رو نمیرفتم. دستام انگار جون نداشت یه کم که لت و پار شدم برگشتم تو اتاق.

اونروز همه داشتن برف بازی می و عملا ی کار نمیکرد. مدیر شرکت هم چندبار اومده بود بچه ها رو دیده بود ولی خیلی سخت نگرفت. گفت همش برف بازی نکنید یه کم کار هم ید

یه کم گذشت یکی دیگه از همکارام اومد گفت بریم با هم ع بگیریم. ما هم رفتیم . دیدیم چند تا از بچه ها دارن آدم برفی درست میکنن به ما هم گفتن شما هم بیاین کمک. ما هم که مهربووووووووووووووون . آستینا رو زدیم بالا و رفتیم کمک. (البته که اگه آستینا رو بالا میزدیم خودمون آدم برفی میشیدم) یکی دو تا از بچه ها برف جمع می و من و یکی از همکارا آدم برفی رو می ساختیم. یواش یواش دورمون شلوغ شد و چند نفر اومدن تماشا. من یه قیافه ای گرفته بودم دیدنی. خیلی جدی و جوگیر

به اونایی که وایساده بودم گفتم حداقل برین چیز میز بیارین واسه تزیینش. دیگه هر کی یه چی آورد یکی لواشک آورد باهاش چشم و دهن درست کردیم. یکی چوب آورد دست گذاشتیم براش ،یکی کلاه آورد.

خیلی باحال شده بود. بعدشم همه وایسادیم ع گرفتیم. بهشون گفتم هر ع ی پنج تومن همینجوری که نمیشه ع بگیرین. خلاصه که خیلی خوش گذشت. ناهار هم اونروز آبگوشت بود خیلی چسبید. بعد ناهار هم بازم رفتیم ع گرفتیم.

وقتی داشتم میرفت خونه انقدررررررررررررررر حالم خوب بود انقدر انرژی داشتم که نگو. خدارو شکر و ازش خواستم حال دل همه تو اینروزا خوب باشه و ی بخاطر اومدن برف غصه نخوره

رفتم خونه . دیدم گاز قطع شده. یعنی اصلا هلاک این مدیریت بحرانشونم. بابا شما که از یه هفته قبل میدونستین قراره برف بیاد میدونستین افت فشار داریم. چرا یه کاری نکردین؟ اونایی که بچه کوچیک و سالمند دارن باید چیکار کنن؟ سه سال پیشم همین وضعیت بود

یواش یواش خونه سرد شد. لباس تن دخملی و اسپلیت رو رو ح گرما گذاشتم. خداروشکر ما این امکاناتو داشتیم اونایی که تو روستا بودن باید چیکار می حتی راه های ارتباطیشون هم بسته شده بود. خیلی سخت بود. در همه اتاقا رو بستم و رفتم نشستم زیر اسپلیت تا شب. دو تا بالش و پتو آوردم و دخملی هم اومد کنارم با هم کارتون دیدیم. شب ولی خیلی خیلی سرد بود اصلا گرم نمیشدم. همش نگران دخملی بودم مریض نشه. تا صبح برف بارید . دلم میخواست برم برف بازی و چند تا ع خوشگل از دخملی بگیرم ولی ترسیدم سرما بخوره بیخیال شدم و همونجا زیر پتو موندم

نزدیکای ظهر گاز وصل شد و تونستم غذا رو گرم کنم و بخوریم. یواش یواش خونه گرم شد ولی هنوز سرد بود. عجب چیزی گفتم

شب هم تولد مادرشوهرم بود که رفتیم و به دخملی خیلی خوش گذشت جوری که با گریه و جیغ و هوار آوردیمش خونه

از صبح رفتم تو آشپزخونه. به بچه ها گفته بودم وا من صبحانه میارم اونا هم گفتن کشک بادمجون درست کن. کارم تا ساعت دو طول کشید ولی بسیار خوشمزه شده بود. یه کم هم واسه بابام ریختم توظرف که براش ببرم

همه چیز خوب بود یعنی زندگی روال عادی خودشو داشت تا اینکه دوباره یه چیزی از همسر دیدم که بهم ریختم. به حدی حالم بد شد که نتونستم خونه بمونم. دست دخملی رو گرفتم و رفتم خونه بابام. اونا هم تعجب که چرا تنهام. منم گفتم با دوستش رفته بیرون هرچند که میدونم باور ن . تو این سه سال و دی این دومین بار بود که به ح قهر رفته بودم اونجا. با اینکه هزار بار دیگه بود که خودمو نگه داشتم و تو خونه موندم و خون دل خوردم. ولی اینبار دیگه نتونستم. بهش گفتم آ ین فرصتی که ازم خواسته بودی رو هم سوزوندی . دیگه هر اتفاقی بیفته برای زندگیمون پای خودت

ب هم دوباره تکرار کرد . فک میکنه من نمیفهمم. بهش میگم من جندساله دارم باهات زندگی میکنم. نیازی نیست چیزی بگی فقط کافیه بهت نگاه کنم تا بفهمم ح نرماله یا نه

ب بهش گفتم از این بعد هر بار که خطا کنی یک هفته باهات کاری ندارم. تو هم حق نداری طرفم بیای. دو شب گند زدی پس تا دو هفته ما فقط همخونه ایم و فقط زیر یه سقف زندگی میکنیم نه از من توجه بخواه نه محبت و نه هیچ چیز دیگه ای. در واقع نمیخوام اصلا نگات کنم و نمیخوام باهات حرف بزنم.

اونم مثل همیشه که تو اینجور مواقع مظلوم میشه چیزی نگفت و رفت تو اتاق و تا صبح بیرون نیومد.

الانم میخندم با همکارام ولی حال دلم داغونه. نمیذارم ی بفهمه

میخوام آ ین تلاشمم م


برچسب ها : این روزها - خیلی ,خونه ,گفتم ,دخملی ,رفتیم ,بازی ,یواش خونه ,باید چیکار ,یواش یواش
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.256 seconds
RSS