جستجو ها
mobilecount crair فقط میتونم بگم شنیده های بازار بورس 21 داد معنای شوهان حیوانی که به پ ست و مقام رسیدند ع برسردردوم بهشت نوشته شده است پاری سن ژرمن پیشنهاد جذ به ژروم بواتنگ داده است میراثی از قوم لوط قیمت صابون کوجی می شود و می توانیم اگر جزوه ساولانی برخی ها با وطن فروشی می خواهند منافع در ایران را تضمین کنند سخنی از سهراب html دوران سیاه شعر محمدکدخ عرفان black era poem mohammad khodkhodaee ع قدیمی مرحوم رضاقلی آقاجانی چرا ایرانی ها تمایلی به پرداخت انعام ندارند دیدید تخمی درب اتوماتیک شیشه ای کشویی automatic slide door ایا ماسک زغال اخته برای پوست خوب است برگزاری مسابقات دارت ویژه دختران به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی ع و حضرت فاطمه س در شهرستان حاجی آباد بیوگرافی سروان خلبان بویری معماری خانه dilido معماران gabriela caicedo liebert زالو توجه بهار تابستان ید زالو فروش زالو مراکز معتبر برای ید قیمت زالو کازیوه تیم فوتبال سماجا jahannam va mardomanash پاو وینت بررسی اهمیت انسان شناسی سید نقشبندی safety in the laboratory همین طوری خبرنامه سمیرم یک سوال غارهای لانگیو تعاریف شبکه دختر آرندان آموزش و اشتراک دانش مدیریت متن و ترجمه ی اهنگ can you hold me از nf داستان تو ت محصول فروشنده فروش حضوری تهران نامه عربستان کاهش سعودی دلار میلیاردها کارگران میلیاردها دلار تلفات شش هزار نفرى recep ivedik 5 بررسی fpgaهای مورد استفاده در سیستم های نظامی و به طور خاص در سیستم های هوائی نیوفای فاطمےنیا باشه خدایا میشه تموم نمیدونم تموم میشه یادت باشه باشم هیچوقت تزین پایگاه بسیج گوهر نایاب زمانند قربون صدقه های به زبان کردی تحویل اولین مرحله از خانه های ساخته شده توسط نرگس کلباسی به ز له زدگان متن نوحه ترکی ،گل ای شریک غم باجی فقیری خوبه در حال حاضر شبکه eurotic tv بر روی کدام جهت است؟ هفته اقرار هارون ولایت پذیری بعثت حضرت ولایت پذیری دعوت به 22 بهمن مردان مواجه افزایش رابطه دچار مشکل هورمون تستوسترون مردان مسن تر رابطه شویی درباره رابطه نکته درباره رابطه تکنولوژی مضر بهشت بهشتی ترین ادعای نشریه سوئیسی در صورت برکناری مونتلا ولادیمیر پتکوویچ جانشین او خواهد شد سه حکایت خواندن ترانه lost paradise آموزش کامل کار با idoo video editor عب ى نقره اى تمام بازی های 95 slippery slope نمایشگاه گل اه هرج و مرج بر کاخ سفید حاکم شده است نبرد براندازی ترامپ در شعله ور شد همسایه داری رادیویی شی برنامه رادیویی برنامه رادیویی شی نباید زمینی می بود راهنمای ریموت کولر اسپیلت کورس امنیت شغلی می خوای کلا ن مراسم شوخونی تغذیه درمانی پیش بینی آ ا مان حضرتلی ع خواندن انلاین رمان ارباب سالار آن ها پاهای آن ها اکبر سالم www dipcode medue ir محمود خدایا گرما مادر کنگر گیاه گیاه کنگر ترکی گانگال زبان ترکی رمان تنها در باغ عتیمسار نیکمنش بش قارداش سلام به دوستان همیش شتری harmonic حوادث روستای قهوج حس روح پاک داشتن دل نداری مگر adidas laserjet شاید فراموشت کلاغ شوم html میکنن روزیکه حججی روزی آفتاب نزده مردم ایران
برترین ها


paradox ... !

چه ذره ذره فرو می ریزیم در سرزمین مادریِ خویش ...

من همیشه از دیدن بی عد ی و هر چیزی که به نا-حق توی این مملکت میگذره، عصبانی و ناراحت میشم.
و حالا حامد رو نگاه می کنم که چقدر داره تلاش می کنه و این در و اون در میزنه تا بتونه زندگی یی که می خواد رو بسازه.
هنوز بیرونه، صداش گرفته بود و مشخص بود خسته ست.
خیلی ناراحت میشم وقتی میگه اونقدری که تلاش می کنم، نتیجه نمی گیرم. وقتی می بینم وضعیت مملکت ابه و دستش بسته ست برای کارهایی که می خواد انجام بده و امیدی هم نداره چیزی درست بشه و میگه: همه مون داریم نابود میشیم.
وقتی ازش میپرسم: تونستی کاری ی ؟
و میگه: نه، دارن سر میدوئونن !
زندگی توی این کشور تقریباً داره غیر ممکن میشه و همه مون فقط داریم تحمل می کنیم.
بالا ه همه چیز خوب میشه، اما نمی دونم چند نسل باید هزینه بدن برای یا تا چه حد قراره این سختی ها ما رو قوی کنه ...
فقط می دونم غم انگیزه همه چی ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : چه ذره ذره فرو می ریزیم در سرزمین مادریِ خویش ... - میگه ,ناراحت میشم

بازگشت به خاستگاه اصلی خود !

من و حامد اشتراکات زیادی داریم.
مثلاً زندگی با جمع رو دوست نداریم، دنبال آرامشیم، شلوغیِ این زندگیِ ماشینی روح مون رو آزار میده و ...
چند وقت پیش داشتیم با هم صحبت می کردیم که چه خوبه بریم یه روستای دور افتاده زندگی کنیم ...
امشب باز به حامد گفتم: بیا تصمیم مون رو عملی کنیم و بریم یه جای دور افتاده زندگی کنیم.
قبول کرد خب، طبق معمول که آقایون از خواسته های غیر منتظره ی خانوم ها که دغدغه و دردسر رو براشون به حداقل می رسونه، استقبال می کنن؛ باید ببینم اگر پیشنهاد زندگی تو یه پنت هاوس رو می دادم، بازم اینقدر مطیع بود ؟ d:
به هر حال قرار شد بریم یه جای دور افتاده زندگی کنیم.
فقط مشکل معیشتی حتماً داریم.
ازش می پرسم کارِت رو چیکار می کنی ؟ میگه ولش می کنم.
گفتم خوبه دیگه، از گل و گیاه جنگل تغذیه می کنیم، از پوست و برگ درختا هم لباس درست می کنیم برا خودمون، به ایده آل جفت مون هم نزدیکه d;
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : بازگشت به خاستگاه اصلی خود ! - زندگی ,کنیم ,بریم ,افتاده ,زندگی کنیم ,افتاده زندگی

تو جانِ جانِ جانی ...

ساعت حدوداً چهار و نیمِ صبحه.

حامد خیلی وقته خو ده، من هم یه سری فایل رو آماده برای فردا تا روشون کار کنم.

چشامو به زور باز نگه داشتم و دارم ع ای حامد رو نگاه می کنم.

تو یکی کت و شلوار تنشه و کراوات زده، می خنده و از صورتش مردونگی می باره. تو یکی دیگه تیپ اسپرت زده، عینک رو سرشه و کج ایستاده. تو یکی دیگه شوئی تنشه و شلوار جین پاش، یه کلاه رو برع گذاشته رو سرش و عینک آفت هم رو چ ه و دهانش هم نیمه بازه طوری که دندوناش مشخص میشه و انگار حال ش خوبه یا اینکه مثل همیشه کلی درگیری فکری داره، اما نگاش که می کنی از آروم بودنش، آرامش می گیری ...

توی هر ع ی یه مدلیه، اما اشتراک تمام ع هاش عشقی هست که من از تماشا ش می گیرم.

همینطوری که یه چشمم بازه و یکی بسته و گیج خوابم، توی رویا بغل می گیرمش و غرق بوسه ش می کنم ...

و باز فکر می کنم من قبل از اینکه درگیرِ عشق بشم، جذبِ شخصیت منحصر به فرد حامد شدم و همین حالا هم حس می کنم یک فرشته رو تو بغل می گیرم و این خیلی خوشبختی می خواد و من خیلی خوشبختم ...

وقتی تو رویا می بوسمش، مست می شم و گاهی مرز واقعیت و خیال رو متوجه نمیشم؛

بعد که به خودم میام، دلم می خواد زودتر زمان بگذره، زودتر این چند روز هم بگذره و دیگه این فاصله ی مکانی بین مون نباشه ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : تو جانِ جانِ جانی ... - می کنم ,خیلی ,حامد

چه ذره ذره فرو می ریزیم در سرزمین مادریِ خویش ...

من همیشه از دیدن بی عد ی و هر چیزی که به نام حق توی این مملکت میگذره، عصبانی و ناراحت میشم.
و حالا حامد رو نگاه می کنم که چقدر داره تلاش می کنه و این در و اون در میزنه تا بتونه زندگی یی که می خواد رو بسازه.
هنوز بیرونه، صداش گرفته بود و مشخص بود خسته ست.
خیلی ناراحت میشم وقتی میگه اونقدری که تلاش می کنم، نتیجه نمی گیرم. وقتی می بینم وضعیت مملکت ابه و دستش بسته ست برای کارهایی که می خواد انجام بده و امیدی هم نداره چیزی درست بشه و میگه: همه مون داریم نابود میشیم.
وقتی ازش میپرسم: تونستی کاری ی ؟
و میگه: نه، دارن سر میدوئونن !
زندگی توی این کشور تقریباً داره غیر ممکن میشه و همه مون فقط داریم تحمل می کنیم.
بالا ه همه چیز خوب میشه، اما نمی دونم چند نسل باید هزینه بدن برای یا تا چه حد قراره این سختی ها ما رو قوی کنه ...
فقط می دونم غم انگیزه همه چی ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : چه ذره ذره فرو می ریزیم در سرزمین مادریِ خویش ... - میگه ,ناراحت میشم

تو جانِ جانِ جانی ...

ساعت حدوداً چهار و نیمِ صبحه.

حامد خیلی وقته خو ده، من هم یه سری فایل رو آماده برای فردا تا روشون کار کنم.

چشامو به زور باز نگه داشتم و دارم ع ای حامد رو نگاه می کنم.

تو یکی کت و شلوار تنشه و کراوات زده، می خنده و از صورتش مردونگی می باره. تو یکی دیگه تیپ اسپرت زده، عینک رو سرشه و کج ایستاده. تو یکی دیگه شوئی تنشه و شلوار جین پاش، یه کلاه رو برع گذاشته رو سرش و عینک آفت هم رو چ ه و دهانش هم نیمه بازه طوری که دندوناش مشخص میشه و انگار حال ش خوبه یا اینکه مثل همیشه کلی درگیری فکری داره، اما نگاش که می کنی از آروم بودنش، آرامش می گیری ...

توی هر ع ی یه مدلیه، اما اشتراک تمام ع هاش عشقی هست که من از تماشا ش می گیرم.

همینطوری که یه چشمم بازه و یکی بسته و گیج خوابم، توی رویا بغل می گیرمش و غرق بوسه ش می کنم ...

و باز فکر می کنم من قبل از اینکه درگیرِ عشق بشم، درگیرِ شخصیت منحصر به فرد حامد شدم و همین حالا هم حس می کنم یک فرشته رو تو بغل می گیرم و این خیلی خوشبختی می خواد و من خیلی خوشبختم ...

وقتی تو رویا می بوسمش، مست می شم و گاهی مرز واقعیت و خیال رو متوجه نمیشم؛

بعد که به خودم میام، دلم می خواد زودتر زمان بگذره، زودتر این چند روز هم بگذره و دیگه این فاصله ی مکانی بین مون نباشه ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : تو جانِ جانِ جانی ... - می کنم ,خیلی ,حامد

به آن من ای که هرگز نیامد.

میل به هیچ کاری ندارم، آدم ها و روابط خسته ام می کنند، از وجود خودم بیزارم و هیچ امیدی به بهبودی ندارم.
در عین حال با آدم ها رابطه دارم و تلاش می کنم برای بهبود اوضاع و مطمئنم همه چیز بهتر می شود.
در واقع من با سطح زندگی کاری ندارم، یک سیاهیِ عمیقی درونم را پر کرده، انگار با من زاده شده باشد.
و نمی دانم حال خودم را؛ نه خسته ام و نه مغموم، نه خوشحال و نه امیدوار. فقط می دانم سرشارم از تاریکی بدون آنکه روزنه ای به بیرون داشته باشد و کششی مرا به سمت نابودی هدایت می کند. اما هیچ راه فراری نمی بینم و حال خودم را نمی فهمم یا اینکه در اینجا چه کار می کنم، تنها همین است ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : به آن من ای که هرگز نیامد. - کاری ندارم،

دنیای بردگان و فراموش کنندگان ...

دنیا هر چقدر پیش تر می رود، برده داری و برده پروری سرعت بیشتر و شکل مدرن تری به خود می گیرد.
اگر دقت کنیم، خط فکری هر جامعه در زمان مشخصی، شکل خاصی ست.
مثلاً زن هایی که سال ها دیگرانِ متفاوتِ جامعه و هنجارشکن ها را سرزنش می د، حالا شده اند م ع حقوق برابر و تلاش می کنند برای و ع های خودشان را در شبکه های اجتماعی به اشتراک می گذارند، بدون آنکه به تفکر خود، باورهای خود و آنچه واقعاً می خواهند، اهمیتی بدهند یا حتی به آن فکر کنند.
و مردهای این جامعه، روزگاری در پی پیشی گرفتن از یکدیگر به جهت استفاده ی ابزاری از ن بودند و حالا سعی در اثبات روشن فکری خودشان دارند، بدون آنکه ذره ای از این به اصطلاح روشن فکری، زاده ی تفکر خودشان باشد و نه تحت تاثیر جریان اجتماعی و گاها و بازی های عده ای قدرت طلب.
و فکر می کنم این اوضاع بیش از آنکه امیدوار کننده باشد، غمبار است، اما در عین حال جریانی ست انسانی و همواره جاری ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : دنیای بردگان و فراموش کنندگان ... - آنکه ,خودشان ,بدون آنکه

مثل وزش برگ های درختی بلند و تنومند در تاریکیِ گمراه کننده ی شبی بی انتها ...

آرامش ندارم، احساس می کنم دیگر هیچگاه آرامش نخواهم داشت. از صدای دیگران و هر آنچه در زندگی جریان دارد تا هوایی که نفس می کشم، همه آزارم می دهند.
احساس تنهایی می کنم، سردم است و تمام سرم درد می کند و تمام وجودم درد می کند ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : مثل وزش برگ های درختی بلند و تنومند در تاریکیِ گمراه کننده ی شبی بی انتها ...

:-(

حامد این روزا سرش خیلی شلوغه.

منم البته درکش می کنم.

ب اما خیلی دلم براش تنگ شده بود.

صبح ساعت هفت رفته بود بیرون و شب ساعت دوازده که اومد خونه، به من پیام داد.

منم بلافاصله براش نوشتم کجا بودی ؟! چرا اینقدر دیر ؟!

توضیح داد و اینا، اما فهمیده بود ناراحتم، دلیل شو پرسید.

گفتم برا اینکه دیر اومدی. تعجب کرد، پرسید واقعاً ؟! برای این ناراحتی ؟! گفتم اوهوم. معذرت خواهی کرد و گفت این هفته اینطوری شده، منم جوابشو ندادم.

انتظار داشتم نازمو بکشه تا بهش بگم اینقده حال م بده، اینقده دلم برات تنگ شده، اینقده دلم میخواد بغلم کنی ...

اما ده دقیقه منتظر موند و وقتی دید جواب ندادم رفت و تا الان آنلاین نشده :|

هر روز به من پیام می داد و صبح بخیر می گفت و از این کارا. امروز اما تا الان هیچ خبری ازش نیست.

البته می دونم کار داره، اما در هر صورت به من پیام می داد هر روز.

حالا من دلم براش خیلی تنگ شده و از صبح چشمم به گوشیه که یه خبری ازش بشه. اما مثل اینکه پای عمل که اومد وسط، بخش نازکش حامد از کار افتاد !

به هر حال الان دارم مدام خودمو میدم که چیکارِش داری آخه اینقدر اذیت ش می کنی ؟ خب کار داره، بفهم دیگه !! ناز هم نمی کنم دیگه آقا، اصلاً غلط رو برای همین وقتا گذاشتن دیگه، غلط :-(

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : :-( - الان ,اینقده ,پیام ,براش ,خیلی ,پیام می داد

تغییر صد و هشتاد درجه ای فقط در چند دقیقه d:

ساعت شد دوازده، واتس اپ رو چک و دیدم حامد یه روزِ که آنلاین نشده، و نه زنگ زده بود نه اس ام اس داده بود ... هیچ خبری ازش نبود.
با وجود اینکه تصمیم گرفته بودم باهاش قهر باشم، اما فکر یه اس ام اسِ کوچولو نمی تونه تصمیمم رو تغییر بده.
نگرانش شده بودم. ساعت دوازده و ده دقیقه اس ام اس دادم: کجایی ؟ بلافاصله جواب داد: خوبی ؟ تو راه خونه ام.
منم زدم اوکی.
و پیش خودم گفتم: " فکر کردی به همین راحتی از مواضعم کوتاه میام ؟ زهی خیال باطل ! باید کلی تلاش کنی تا دوباره مثل قبل بشم !! " البته دلیل خاصی نداشت این رفتار، فقط می خواستم ناز کنم به خاطر شب قبلش :-"
پنج دقیقه بعدش پیام داد: خوبی ؟
جواب شو دادم و نوشتم: نه :-(. !!!
با همون شکلک ناراحت، شصت درصد از نقشه ی ذهنیم خنثی شد !!
و باور کنید به چهار تا پیام نرسیده کار کشید به عزیزم و جانم گفتن و صد در صد از مواضعم کوتاه اومدم که هیچ، اصلاً من چه موضعی داشتم مگه ؟ :))

البته امیدوارم بعد از این تغییرات درونی و نوشتن این پست، جنگ نشه بین قسمت عاشق و عاقل وجودم، و همچنین فمنیست درونم، عاشق درونم رو قورت نده از شدت خشم d:
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : تغییر صد و هشتاد درجه ای فقط در چند دقیقه d: - دقیقه ,مواضعم کوتاه

مواردِ قابل ذکر !

از معایب داشتن اینه که وقتی ازش دوری، همش میگه: عزیزم، ع جدید نگرفتی ؟

یه کم دیر جواب بدی و بگی داشتم موهامو سشوار می کشیدم، اینو میگه. از برنامه ت بگی و اینکه بعد از ورزش می خوای بری یه دوش بگیری، اینو میگه و خلاصه این داستان سر دراز دارد !

اما خوشبختانه انقدری از دوربین بدم میاد که تا به حال نشده به این سوال و درخواست حامد، جواب مثبت بدم !

اما عیب دیگه ای که داره، برای وقتی هست که -تون مستقله و تو نمی دونی تو این شرایط چیکار کنی ! بری باهاش زندگی کنی ؟ سخته واقعاً، تنهاش بذاری ؟ تصورش هم محاله !! خلاصه این هم بد داستانیه و من الان در وضعیت " یه دلم میگه برم برم، یه دلم میگه بگیر بشین سرجات، حرف مفت نزن " ام ِ سختی قرار گرفتم و خیلی بده !

از کم آوردن واژه های عاشقانه ش دیگه نگم که این هم خودش معضلیه ! یا اینکه صفحه ی چت رو که بالا پایین می کنی، همش نقطه های قرمزه که جای قلب و بوس و اینجور چیزاست ! و تو نمی دونی چی شد که اینجوری شد یهو d:

القصه اینکه تا تنهایی هست چرا ؟

زندگی رو باید زندگی کرد آقا، به سختی ها دامن نزنید !!

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : مواردِ قابل ذکر ! - میگه ,زندگی ,اینکه , ,اینو میگه

صرفاً جهت مزاح !

دارم پی ام هامون رو تو واتس اپ می خونم.

اینطوریه:

- سلام جیگری

- سلام به روی ماه ت عسلی

- خوبی فدات شم ؟

- خوبم قربونت برم، تو خوبی عزیزم ؟

- منم خوبم خوشگل من :-*

و الی آ !


جالبه، تو جو که هستی حالی ت نیست انگار، الان که می خونم، فقط دارم میخندم و فکر می کنم اگر پای خودم و حامد وسط نبود، حتماً حالم به هم می خورد از اون صفحه ی چت که هر روز تکرار میشه d;

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : صرفاً جهت مزاح !

همینطوری بی تکلف !

من عاشق ادکلن م و وقتی یک بوی جذاب به مشامم میرسه، تا جایی که بشه عمیق و طولانی نفس می کشم تا بو رو بتونم استشمام کنم و لذت ببرم ازش ^_^

البته این دلیل نمیشه که چون عاشق ادکلن های مارک هستم، کل یونی از عطرهای گرون قیمت داشته باشم !

اما تصمیم گرفتم برای تولد حامد یک ادکلن ب م که هر وقت بزنه به خودش، مست بشم از بوش و سرمو بذارم رو ش و دیگه برندارم ^-^

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : همینطوری بی تکلف !

ای بابا

خب فکر کنم در اولین مصاحبه ی کاری عمر خود گند زدم و حتماً رد شدم.

اما مدیونید اگر فکر کنید یک درصد برام مهم بود پذیرفته شدن در این کار؛

خیر، بنده بعد از ارسال رزومه و تماس از طرف شرکت، اعلام پشیمانی که درجا باز مجدد پشیمان شده و تصمیم گرفتم کمی خود را قلقلک داده و برم ببینم مصاحبه چطوره.

درسته مصاحبه کننده اولش فکر کرد با آدم خنگی طرفه، اما از قطع مصاحبه پر معلوم بود به این نکته پی برده که با یک آدم مس ه طرفه که هیچی رو جدی نمی گیره d:

اما تجربه ی جالبی بود، دوست داشتم و امیدوارم برای شما هم اتفاق بیفته و از این صحبتا [ سوت ن از کادر خارج می شود ]

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : ای بابا - مصاحبه

کاش می شد عنوان این مطلب را تو انتخاب کنی !

اینکه شب ساعت دوازده خسته به خانه برگردد و با وجود خستگی زیاد و برنامه ی کاری فردا، تا ساعت سه با تو حرف بزند، خب حس خوبی را در آدم القا می کند.

اما وقتی دوازده ظهر اس ام اس می دهد که ساعت هفت از خانه بیرون زده و تا آن موقع پیام نداده مبادا از خواب بیدارت کند، خیلی دلگرم کننده تر است ...

اینکه بدانی در همان حال که سراغ تو را می گیرد، شدیداً درگیر است طوری که تا دوازده شب ممکن است بیرون باشد، دیگر خیلی شیرین است و آرام ت می کند که هست ...

می دانم چقدر ذهنش پر است از فکر و خیال و دغدغه؛ و چقدر مشغله دارد، اما در برخورد با من آرام است، مثل رودی جاری و قوی ست مثل کوه ... او را دوست دارم ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : کاش می شد عنوان این مطلب را تو انتخاب کنی ! - دوازده ,ساعت

میل به عدم و نابودی مطلق ...

در همان حال که از زندگی بیزاری، از مرگ گریزانی.

در این معلق خانه، باید با غم درونی، خندید بلند بلند ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : میل به عدم و نابودی مطلق ...

...

حامد داشت می گفت که خواهر زاده ش اومده صبح بیدارش کرده و هی می گفته: پاشووو، پاشووووو یی ( با صدای بچه اینا رو می گفت p: ).

بعد من گفتم چه خوب که بهت میگه ، من ولی توسط همه مریم خطاب میشم و قسمت تاسف برانگیز ِ ماجرا اینه که برادر زاده م میزنه منو حتی، و بعد به شوخی گفتم: هیچوقت جدی گرفته نشدم من.

یک عزیزمِ با عشق گفت و طبق عادتش شروع کرد برام شعر خوندن،

گفت: به قول محمد علی بهمنی:

تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم

همیشه فاصله ای هست، داد از این دارم
ی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم.


حالا خوابه و من دارم ع اشو نگاه می کنم،
یادم اومد که گفت برای دوستی با ما، بقیه باید از یک سری ها رد بشن؛
نگاش و براش خوندم:
ی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : ... - نگین دارم ,نفهمیده استمنم ,هنوز عیار

دنیایِ من ...

مثل این است که دو دنیای کاملاً متفاوت خلق شده باشد؛

آغوش تو و هر آنچه جز آن است ...

و من چقدر دلم می خواهد سرم را فرو ببرم توی قلب تو و در دنیای امن خودم غرق شوم ... دنیایی که در آن لحظه به لحظه حس زیستن در من جاری تر می شود ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : دنیایِ من ...

...

حامد داشت می گفت که خواهر زاده ش اومده صبح بیدارش کرده و هی می گفته: پاشووو، پاشووووو یی ( با صدای بچه اینا رو می گفت p: ).

بعد من گفتم چه خوب که بهت میگه ، من ولی توسط همه مریم خطاب میشم و قسمت تاسف برانگیز ِ ماجرا اینه که برادر زاده م میزنه منو حتی، و بعد به شوخی گفتم: هیچوقت جدی گرفته نشدم من.

یک عزیزمِ با عشق گفت و طبق عادتش شروع کرد برام شعر خوند،

گفت: به قول محمد علی بهمنی:

تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم

همیشه فاصله ای هست، داد از این دارم
ی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم.


حالا خوابه و من دارم ع اشو نگاه می کنم،
یادم اومد که گفت برای دوستی با ما، بقیه باید از یک سری ها رد بشن؛
نگاش و براش خوندم:
ی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : ... - نگین دارم ,نفهمیده استمنم ,هنوز عیار

غـــم ...

حس پوچی با بیهودگی مطلق و سربار بودن وقتی همه در وجودی جمع شوند، نتیجه اش می شود بیزاری از همه چیز و فکر به رفتن ...

اما همیشه چیزی مانع این رفتن می شد، چیزی که بعدها با گذشت زمان که مشکلات ریشه دار تر می شوند، به گذشته پیوند می خورند و کوچک به نظر می آیند؛ در این مواقع به این فکر می کنی که بهتر بود زودتر می رفتی، چون قرار نیست چیزی عوض شود ...

و حالا حامد را نگاه می کنم که یک وجود زنده ی واقعی ست، ی که در هر حال مهربان است با همه و می فهمد و معمولی نیست؛ و شده جزئی از من و شده م جزئی از او ...

تمام بدنم درد می کند، دارم زجر می کشم، نمی توانم بیداری را تاب بیاورم، می خوابم، خو سبک و دردآور ...

و فکر می کنم صبح چمدانم را بردارم و بروم ...

بروم و در جایی خودم را گم کنم و بعد نابودی و تکه این وجودِ مز ف ...

اما حامد ...

حامد مانع همه چیز است ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : غـــم ... - حامد ,چیزی

بیست و پنجِ مردادِ نودُ هفت

چقدر غمگین، چه سخت ...

عزیزم، دنیا شده قبرستانی که در آن دعا می خوانند و من ی حساس کوچکی هستم که دنبال راه فرار از آن است ...

کاش با هم، در جایی جز این قبرستان بودیم ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : بیست و پنجِ مردادِ نودُ هفت

همان باش که می نمایی ...

وجود حامد باعث میشه فکر کنم: میشه آروم تر بود، میشه در طبیعت درخشید و نه همرنگ جماعت بود.

میشه زیبا زندگی کرد و هستی رو لمس کرد ...

میشه درون آدم همونی باشه که کلامش و میشه با احساس زندگی کرد و ساده بود توی دنیایی از پیچیدگی ها ...

نگران نیستم که باید چقدر وقت بذارم روی حرفهای حامد تا بتونم تشخیص بدم درسته یا غلط، راسته یا دروغ؛ همیشه شفاف و صادقانه حرف میزنه و این به من آرامش میده و من رو به خودم میاره ...

حامد به آدم شوق زیستن میده، حتی به وجودِ ناسازگاری مثل من ...

فقط امیدوارم احوالات متناقض من، خیلی اذیتش نکنه و همیشه کنارم باشه؛ هرچند همیشه با صبوری میگه: این احوالات رو همه مون داریم. و من که اصرار می کنم به حال بدَم، باز با صبوریِ دو چندان میگه: درست میشه، درست میشه عزیزم ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : همان باش که می نمایی ... - میشه ,حامد

گریستم به حال خود و این زندگانی ...

نمی دانم این افکار، این رفتار، این ناسازگاری، یعنی چه ؟

چرا خودم را عذاب می دهم و از زندگی دوری می کنم ؟

چرا اعتصاب می کنم ؟ چرا لج می کنم ؟ با خودم و با زندگی ام و هر آنچه می توانم باشم و هر کاری می توانم انجام دهم.

همه را پس می زنم، همه را دور می کنم، از همه متنفر می شوم، دلم نیستی می خواهد که چه دور است از مرگ ...

و نمی دانم، بیش از هر چیز نادانم و این سر در نیاوردن ها، این ناتوانی ها، اینها آزار دهنده ست ...

گاهی اوقات احساس می کنم مشکل جدی دارم که نمی توانم مثل دیگران زندگی کنم و زندگی را آسان بگیرم.

خودم را نمی فهمم، گاهی انگار دو شخصیت هستم در یک بدن و نمی فهمم آن موجود خود آزار دیوانه را ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : گریستم به حال خود و این زندگانی ... - می کنم ,زندگی

همان باش که می نمایی ...

وجود حامد باعث میشه فکر کنم: میشه آروم تر بود، میشه در طبیعت درخشید و نه همرنگ جماعت بود.

میشه زیبا زندگی کرد و هستی رو لمس کرد ...

میشه درون آدم همونی باشه که کلامش و میشه با احساس زندگی کرد و ساده بود توی دنیایی از پیچیدگی ها ...

نگران نیستم که باید چقدر وقت بذارم روی حرفهای حامد و بتونم تشخیص بدم درسته یا غلط، راسته یا دروغ؛ همیشه شفاف و صادقانه حرف میزنه و این به من آرامش میده و من رو به خودم میاره ...

حامد به آدم شوق زیستن میده، حتی به وجودِ ناسازگاری مثل من ...

فقط امیدوارم احوالات متناقض من، خیلی اذیتش نکنه و همیشه کنارم باشه؛ هرچند همیشه با صبوری میگه: این احوالات رو همه مون داریم. و من که اصرار می کنم به حال بدَم، باز با صبوریِ دو چندان میگه: درست میشه، درست میشه عزیزم ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : همان باش که می نمایی ... - میشه ,حامد

رنگِ زندگی ...

وقتی آدم به لحاظ عقلی و استدلال، نا امید می شود از همه جا، نیاز به وجود یک دوستِ خوب، بیش از پیش حس می شود.

و چه روزها که من خواهرم را تماشا می و فکر می کاش می شد با او حرف زد و با او رِفیق بود که در آن صورت، غم به حاشیه می رفت ...

اما همیشه از همه دور و دورتر شدم ...

حامد می گفت: چه خوب که تو هستی و می شود با تو حرف زد.

خیلی از اوقات من و حامد یک نفر هستیم.

سر و صدا اعصابش را به هم ریخته، اما سکوت می کند و با این وجود می آید و با من از اینکه چه شد انسان به سمت پرتگاه رفت، حرف می زند ...

در خانه سر و صداست و همین عصبی ام می کند تا آنجا که نمی توانم حرفهای حامد را تحلیل کنم و بهشان فکر کنم.

بهش این را می گویم؛

باید برود سر کار؛

او که می رود فکر می کنم به تشابهاتمان و حتی سر و ص که در یک زمان، هر دومان را به هم ریخت و باز دلم آرام می شود که او هست.



+ شیطنت که می کنم، بلند بلند و مردانه میخندد؛ و من هم به تکیه گاه بودنش فکر می کنم، به مرد بودنش، به اینکه بلد است چطور آدم را آرام کند، هیچوقت حرف نامربوط نمی زنَد و محال است آدم را برنجاند ... به کم بودنش در این دنیا فکر می کنم و اینکه تمام این کم، حواسش همیشه به من است ...

با او که هستم، هیچ چیز برای پنهان ندارم و نه ترسی در دلم هست، ترسِ از دست دادنش، ترسِ قضاوت شدنم ...

هرچند گاهی اوقات اصلاً او را نمی بینم، اما کم کم دلم دارد قرص می شود که او هست، ی که مرا بهتر از خودم میشناسد و میفهمد ... و حواسم هست از ساعت خواب و کارش میزند و با من حرف میزند تا بتواند به نتیجه برسد ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : رنگِ زندگی ... - می شود ,اینکه ,حامد

از این دنیا نبودی ...

ع خودم را نگاه می ، چشم هایم ...

و اشک هایی که ریختند بی اختیار ...

زندگی ای که من را ش ت، اجتماعی که من را نخواست و آدم هایی که نفهمیدند ...

خسته ام، خسته ، خسته، خسته ...

و دلم می خواهد بروم، بروم، بروم؛ قبل از آنکه دیر شود بروم از اینجا ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : از این دنیا نبودی ...

رنگِ زندگی ...

وقتی آدم به لحاظ عقلی و استدلال، نا امید می شود از همه جا، نیاز به وجود یک دوستِ خوب، بیش از پیش حس می شود.

و چه روزها که من خواهرم را تماشا می و فکر می کاش می شد با او حرف زد و با او رِفیق بود که در آن صورت، غم به حاشیه می رفت ...

اما همیشه از همه دور و دورتر شدم ...

حامد می گفت: چه خوب که تو هستی و می شود با تو حرف زد.

خیلی از اوقات من و حامد یک نفر هستیم.

سر و صدا اعصابش را به هم ریخته، اما سکوت می کند و با این وجود می آید و با من از اینکه چه شد انسان به سمت پرتگاه رفت، حرف می زند ...

در خانه سر و صداست و همین عصبی ام می کند تا آنجا که نمی توانم حرفهای حامد را تحلیل کنم و بهشان فکر کنم.

بهش این را می گویم؛

باید برود سر کار؛

او که می رود فکر می کنم به تشابهاتمان و حتی سر و ص که در یک زمان، هر دومان را به هم ریخت و باز دلم آرام می شود که او هست.



+ شیطنت که می کنم، بلند بلند و مردانه میخندد؛ و من هم به تکیه گاه بودنش فکر می کنم، به مرد بودنش، به اینکه بلد است چطور آدم را آرام کند، هیچوقت حرف نامربوط نمی زنَد و محال است آدم را برنجاند ... به کم بودنش در این دنیا فکر می کنم و اینکه تمام این کم، حواسش همیشه به من است ...

با او که هستم، هیچ چیز برای پنهان ندارم و نه ترسی در دلم هست، ترسِ از دست دادنش، ترسِ قضاوت شدنم ...

هرچند گاهی اوقات اصلاً او را نمی بینم، اما کم کم دلم دارد قرص می شود که او هست، ی که مرا بهتر از خودم میشناسد و میفهمد ... ی که انگار خودِ من است و حواسم هست از ساعت خواب و کارش میزند و با من حرف میزند تا بتواند به نتیجه برسد ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : رنگِ زندگی ... - می شود ,اینکه ,حامد

زیباترین مفهوم زندگی ...

زمان برد تا بفهمم هر بهایی برای « » باید پرداخت کرد، حق مسلمی که بشر خود، آن را از خود گرفت ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : زیباترین مفهوم زندگی ...

وقتی تک تکِ سلول هایت دارند عذاب می کشند ...

مدتهاست حس می کنم زندگی از من ( مانند میلیاردها انسان دیگر ) برده ای ساخته مطیع، که اینچنین رام ش شده ام و دل به دست حوادث س ام.

من مرگ نمی خواهم؛ من نیستی می خواهم، عدم، محو شدگی، آنچه مقابل هستی ست که چقدر آزارم می دهد حتی واژه ی هستی ...

دلم می خواهد دور شوم، دور شوم، دور شوم و فراموش ...

بروم در دل جنگلی ت و وسیع و خودم را از درختی حلق آویز کنم، طوری که جنازه ام را حیوانات گرسنه بخورند و به دست آدمها نیفتد و برای دیگران بشوم گم شده، نیست شده، محو شده ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : وقتی تک تکِ سلول هایت دارند عذاب می کشند ...

ذهنِ شلوغ !

فکر به فکرهام که در آن واحد همه با هم در ذهنم بودند ...

تئاتر و بازیگرانش،
تلفنی حرف زدن،
داداشم،
مامانم،
،
انصراف از برای بار سوم !،
همکلاسی های احمقم،
موسیقی راک،
چه می شود که عده ای اجتماعی اند و عده ای دیگر نه؟
من در دنیا چه کار می کنم ؟
حامد،
انرژی داشتن،
اعتماد به نفس
...

بعد لحظه ای از اینها فاصله گرفتم و فکر اگر ی بداند چه ذهن درهمی دارم، قطعاً از دیوانه بودن یک آدم سالم، انگشت به دهان، حیران خواهد ماند !
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : ذهنِ شلوغ !
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.261 seconds
RSS