جستجو ها
نوشیدن آب بعد از بیدار شدن از خواب چه فوایدی دارد مهران بیروزنیا رحلت حضرت رسول اکرم ص و شهادت حسن مجتبی ع list farhangsojas شعر عاشورا phpfox v4 5 jax guestbook php plank ups mr hamze هفته نامه ندای یزد شماره 1504 مورخ بیست و نهم داد درس اول نوشتاری انشائ u runa ben busy sad one ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺧﺘ ﺮ ﺩﻭﺳﺘ ﺖ ﺩﺍﺭﻡ html متن خیر مقدم به اولیا دانش آموزان در جلسه کشف ۲۳ سوله باند قاچاق کالا شرق تهران همین کاسه مردم همین کاسه shakira پاسخ خودازمایی های مبانی بیوشیمی پیام نور html theory جواب کارآفرینی یازدهم نوآوری کتاب فعالیت کارگاه نوآوری کتاب کارگاه فعالیت علمی جواب فعالیت کتاب کارگاه نوآوری هفتاد و یک 40 درس کاربردی برای پولدار شدن سؤال بیرون رفتن صدای مولودی خواندن خانم در جلسات نه اشکال دارد ایرانی روزهای نارنجی ستاره نیمکت نشین بارسا راهی آرسنال می شود old doktor نحوه تست خازن سه فاز mother site dmotioninfo com business industry lucky one site dmotioninfo com ونه فرم ابلاغ داخلی همکاران در مدرسه html معبد سری ماهاماریمان قدیمی ترین معبد هندوها در کوالالامپور رضا نظام دوست گفتنی من که خدا خدا می کنم اطلاعیه مهم noroi the curse اعلام شرایط حضور مشمولان سربازی در اربعین میزان وثیقه برای سفرهای زیارتی نمرات فاینال موسسه چیت سازان متن آهنگ بینی منو تو از هنرمند عباس کمندی متن و ترجمه اهنگ papito chocolata کنون رود خلق است دریای جوشان کفش دخترانه آدیداس مدل calabasas list علت سرد شدن چای در فلاسک استیل چگونه کامنت های اینستاگرام را کنیم کرده رهات است ادامه کار با زانفی جک ریلی patoog ma dota divoone مدیر کل تعاون و پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش تصاویر اولین دیدار پوتین و ترامپ در 3 نما واحد شمارش عینک طبی بوفه بدون فروشنده در یکی از مؤسسات آموزشی تبریز علت قطع وصل وایفای بلوط هزار چهره اموزش دوخت گریت شدهhtml کلاهبرداری شرکت رباتیک آراد روح لطیف اهنگ بی کلام بلیط یک طرفه سوگند تصاویر زیبا از نیلوفر شهیدی حامد آهنگ پهلان پهلان جدید آهنگ پهلان حامد پهلان حامد پهلان جدید حامد حامد پهلان metro boomin drip offset flair drip 26 انرژی مثبت بخشدار کلاچای در زمان جمع آوری فنس ن ن شمال حضور نداشتم فرزندی فرزند ریزش قلعه ایرندگان خاش و شایعه سازی در فضای مجازی میراث فرهنگی شایعات را تکذیب کرد سوال تفکر کلاس هفتم چگونه میتوانیم در موقعیت های مختلف زندگی عاقلانه عمل کنیم html گاما اسکن در کجای تهران است link kanal شوره زار قسمت صد و شانزدهم متن ترانه مازندرانی کیجاخدانکنه که بی بفا بوی html اطلاعات دارویی ویگر پلاس آهنگ آذری شاد دنیانی چوخ گزیب چوخ انمیشام html چقدر این سخنان امروزی و آشنا و چقدر زیبااست list بسکتبال ورزش اولین صورت داخل بسکتبال ایران داخل سالن تاریخ بسکتبال سورا مجید عابدی internet usage in iran dep tori ترجمه شعر virtue از جورج هربرت متن و ترجمه اهنگ سنی سانا بیراکمام my wish list داستان س x30 درمورد مصراح شعر توانا بود هر که دانا بود دوبیتی گیلکی ت ره می جی دور آ ئودن داوود خانی لنگرودی شهیدان وهوس کرب وبلا como y donde واسه شقایقم اطلاعات ریبون پرینتر فارگو fargo hdp5000 im sorry wilson isedak ba kan kimdir ارسال ایمیل انبوه کتاب شگفتی علامت سربار دفینه سی امین سال جنایت adios espana آمپول اویترال چیست


paradox ... !

روزهای محو ...

تمایل شدیدی دارم روزهای گذشته را زندگی کنم بار دیگر ...

مثلاً بروم به دبستانی که پنج سال در آنجا درس خواندم و رشد ، به آن فروشگاه پشت حیاط مدرسه که در واقع آبدارخانه ی مدرسه بود و مستخدمی که برای کار بیشتر شاید، خوراکی هم می فروخت. جمع می شدیم در یک فضای دراز کم عرض که دیوارهایش بلند بود و صف می کشیدیم پشت آن پنجره ی کوچک که همیشه داخلش تاریک بود و بخار آب سماوری که قل می زد و بوی چایی که کله مان را پر می کرد !؛ تا نوبتمان شود کلی سر و صدا می کردیم، یادش بخیر !

یا آن کلاس ته راهرو، طبقه ی پایین، سمت چپ؛ کلاس اول دبستان که خوب یادم هست از همان بچگی حساس بودم و آدم های اطرافم می توانستند با رفتار دوستانه و با مهر و محبتشان مرا تا اوج ببرند یا با بی محلی و نامهری شان، مرا از انجام هر کاری که اجبار بود، منصرف کنند، مثلاً از مدرسه رفتن !

یا روز اولی که به مدرسه ی جدید رفتم، دوم راهنمایی بودم، از همه زودتر با آژانس رفته بودم و مادر و دختری که بعد از من آمدند و مرا با دختر مدیر مدرسه اشتباه گرفتند؛ می شود گفت در ِ مدرسه را ما باز کردیم و سال تحصیلی جدید را افتتاح !

یا دبیرستانی که پر بود از روزهای تلخ و شیرین، که البته تعبیر من از روزهای شیرین، نیشخند روزگار است که داشت برایم نقشه می کشید یا شاید می خواست بیشتر بخندم تا بیشتر عذاب بکشم، چون همیشه زندگی برای ی که روزهای خوب داشته، سخت تر می شود در روزهای پر غم آینده؛ همیشه افتادگی برای ی که روزگاری قهرمان بوده، سخت تر است تا برای ی که زندگی یکنواختی داشته.

به هر حال مدت هاست دلم میخواهد برگردم به گذشته، دنبال رد پاهایم بگردم و پا بگذارم جا پای خودم، بعدش یا می شود هیچ و یا هیچ ... دنبال اتفاق نیستم.

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : روزهای محو ... - روزهای ,مدرسه ,می شود ,زندگی

باید گریخت از این تن ...

هنوز هیچ چیز تغییر نکرده، شرایط ظاهراً فقط بدتر می شود، هرچند همه اش بازی های مضحک این دنیای دون است.

هنوز تنها راه نجات را فرار می دانم و فراموشی، فراموشی خودم و هر آنچه گذشت بر من.

گاهی به سرم می زند هویت ام را عوض کنم و دور شوم،

آنقدر دور که هیچ سراغم را نگیرد.

از همه شان د ده و خسته ام و حتی از خودم وقتی بین اینان خودم را هدر می دهم.

نه آنکه امید داشته باشم به یافتن آرامش در جایی جز اینجا، فقط به نجات فکر می کنم چون از یاد رفتگانی که رفتند بی سر و صدا و آرام ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : باید گریخت از این تن ...

حتی نوشتن ...

هیچ میلی به انجام هیچ کاری ندارم،

فقط دارم روزها رو میگذرونم به امید روزی که دیگه نیاد.

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : حتی نوشتن ...

این زمین گرفته، جای ما نیست ...

به اندازه ی حجم تمام روزهای بدی که حقم نبود، ناراحتم؛ و عصبانی؛ و متنفر از زنده بودن بین این جماعت ن ی نمک نشناسِ کوتاه فکر ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : این زمین گرفته، جای ما نیست ...

آن روزهایی که گذشت ...

بازی های راه مدرسه، برف اومدنا، تعطیل شدنا، برف بازی ا، شیطنت ها، دوستی ها، دوستی ها، آخ دوستی ها ... چی شدند دوستی ها ؟ ما حتی قرار گذاشته بودیم برای سالهای خیلی دور تا اگر روزگار جدامون کرد، بهش دهن کجی کنیم و باز دور هم جمع بشیم. روزگار کاری با ما نداشت و اونقدر که فکر می کردیم، طبیعت نخواست ما رو از هم جدا کنه، ما خودمون از هم فاصله گرفتیم، خیلی زیاد، به اندازه ی وسعت تمام اون خوشی ها ...
اما روزگار برای روزهای شادمون نقشه می کشید تمام اون مدت، برای خنده هامون، برای خوشی هامون و برای ک نه هامون ...
چه دور شده خوشبختی، چه دوره روزهای شاد، چه سرده همه چیز، چقدر تلخه زندگی ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : آن روزهایی که گذشت ... - روزگار

تموم بشه این چرخه ی تکراری، تمومش کن؛ خسته ام، خسته ...

هر شب که سکوت می شود همه جا و روانم آرام تر، فکر می کنم به اطرافی که آزارم می دهد، به همه ی حرفهایی که هر کلمه اش ضربه ای ست به اعماق وجودم از جانب خودم و دیگران، خودم، خودم، خودم ...

می خوام رها بشم از بند این زندگی سراسر لجن و تصنعی، اما همین که این وجود لعنتیِ متعلق به من، چشمهاش رو باز می کنه و بیدار میشه، باز تکرار شنا در دریای لجن، از سر گرفته میشه.

من افتادم در سراشیبی نابودی، به دست خودم؛ در عین حال این دست، دست من نیست، دست پر قدرت روزگار، سرنوشت، شرایط یا هر چیزی ست از این جنس ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : تموم بشه این چرخه ی تکراری، تمومش کن؛ خسته ام، خسته ...

نوستالژی تابستانه های یک بلاگر !

این نسیم ملایم دم غروبِ تابستان و صدای خش خش برگهای درخت باغچه که با وزش نسیم، با آهنگ ملایمی میپیچد در گوش، مرا می برَد به روزهای نه چندان دور و ص که در گوش قلبم می کند: بنویس، برگرد و بنویس ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : نوستالژی تابستانه های یک بلاگر !

در گوش شب می کنم نجوا ...

به آسمان نگاه می کنم و ستاره ای که با درخششی خیره کننده درست در معرض دید من است؛ بعد دنبال ماه رازآلود و زیبا در آسمان میگردم، نه خودش که هاله ی پخش شده ی نورش را از پشت ساختمان بلند روبه رویی می بینم.

آسمان برای من تداعی گر مرگ است و آسمان شب، انگار نوید زیباییِ بی مثالش را می دهد.

فکر می کنم چقدر بی حس شده ام که دیگر غمی آزارم نمی دهد و در زندگی تلاش می کنم تا بتوانم کاری کنم، هرچند بی امید؛ اما یادآوری مرگ پشتم را خمیده می کند و روحم را خسته؛ مثل راه نجاتی ست که هست اما نه برای من و دور است، خیلی دور؛ مثل ماه در دل شب که می تابد اما دور ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : در گوش شب می کنم نجوا ... - می کنم ,آسمان

بهتری و بدتری در کار نیست، همه اش جان کندن بیهوده است.

هیچ امیدی به آینده ندارم؛ روزهای خوب گذشته که احساس خوشبختی می ، نتیجه اش شد هیچ ! من می جنگیدم برای هیچ؛ حالا با این وضعیت اسفناک چه چیزی را می توانم تغییر دهم ؟
به آینده ای فکر می کنم که خالی ست و من که پشیمانم از زیاده ماندنم ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : بهتری و بدتری در کار نیست، همه اش جان کندن بیهوده است.

ی چنین میانه ی میدانم .....

صبح با صدای طبیعت از خواب بیدار میشی

چشماتُ باز می کنی ُ بالای سرت آسمون صاف ُ آبی لاجوردی رُ می بینی که گَه گاهی پر زدن چند تا پرنده در بک گراند آسمون، نگاهتُ می ه ...

لبخند میزنی ُ بلند میشی کتری آب رُ میذاری رو آتیش، میشینی رو به طبیعتی که تا چشم کار می کنه درختِ، سر سبزِ، زیباست ...

تمام آرامش این تنهایی رُ تو دستت می گیری ُ استکان چای رُ سر می کِشی ...

تمام داراییت کاغذتِ و قلمت و چند تا کتاب ...

و همینه همه ی اون چیزی که می خوای ...

گاهی می نویسی ُ گاهی میری تو دل طبیعت ُ باد موهاتُ نوازش می کنه، می دَوی ُ می خونی، می خونی ُ می خونی ُ می خونی ... با صدای بلند ... میخندی ُ میخندی ُ میخندی ...

رویا بافی های من ...


زندگی اگر هم بخواد باشه، باید به دور از هیاهو باشه، در کنجی خلوت به دور از همه ی آدم ها ...

تو دل یه جنگل یا در روستایی آباد ُ سر سیز بی هیچ سکنه ای ...


+ اون روز بارون می بارید، من بودم ُ این آهنگ ...

و امروز منم ُ آسمون ابری ُ همین آهنگ ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : ی چنین میانه ی میدانم ..... - میخندی ,خونی ,گاهی

باید رید به این زندگی نکبت بار !

عصبی بودم

داشت می گفت ُ میخندید ُ به من نگاه می کرد، منتظر ع العمل بود

لباسام ُ برداشتم برم ، کلافه شده بودم، موهام ُ باز ُ ریختمشون بهم

خنده ش خشک شد ُ گفت چته ؟!

+ هیچی نگو !

- مریم اعصاب نداره !

+ حوصله ی این بازی مس ه رُ ندارم ! دوباره فردا یه هفته ی دیگه شروع میشه

نفر سوم وارد بحث شد

یه آدم جا آب کِش، مس ه و دروغ گو ُ گدا صفت ُ متظاهر !

× منم هفته شروع نشده منتظر م !

و خندید !

ک.س خل دو ماهِ داره با من زندگی میکنه ُ هنوز نفهمیده من برای چی از شروع هفته شاکی ام !

گفتم من نمی دونم شماها چه جوری می تونین بی هدف زندگی کنین !

قصدم این نبود که یه بحث جدیدُ شروع کنم چون اصلاً من با ی بحثی ندارم؛ فقط فشار روم زیاد بود اون حرفُ زدم !

× من بی هدف زندگی نمی کنم !

+ برای همون منتظر تعطیلاتی ؟!

× یه هدفی دارم می خوام به اون برسم

+ (می دونم مثل همیشه میخواد کم نیاره ُ یه چرتی میپرونه تا اون افکار منسوخ مس ه شُ بپوشونه، اما بیشتر میرینه با این توجیه اش ) !!! ولش کن، توجیه نشدم !

× مهم نیست

+ واقعاً فکر کردی زندگی ت.خمی تو برای من مهمه ؟!


پی نوشت :

توضیح دادن همه ی اون چیزایی که تو فکرمِ، سخته !

همه ی خواننده های اینجا درک نمی کنن من از چی میگم ُ گاهی این عصبیم میکنه !

چون با ارزش ترین داشته م همین جاست ! اینجا من افکارمُ می نویسم !

بهتر اینه که برای خودم بنویسم !

خلاصه اینکه من میرم، اینجا هست !

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : باید رید به این زندگی نکبت بار ! - زندگی ,مس ه

گاهی فقط تظاهر به رفتن میکنی، درست مثل هست بودنت، مثل زندگی و چیزهای دیگر !

افکار درهم ُ برهم ات، مجالی برای خواب نمی گذارد

بلند می شوی؛ یک آدامس برمیداری ُ تند تند میجوی اش

به این فکر می کنی که زمانی سلامت دندان برایت چقدر اهمیت داشت و حالا داری بعد از یک مسواک اساسی آدامس میجوی !

مگر مرگ یک زندگی جز این است ؟ مرگ و نابودی تمام داشته هایت، تمام اولویت هایت؛ تدریجی و تک تک ...

خودت هم متوجه این روند نبودی؛ به خودت آمدی ُ دیدی هیچ امیدی نداری؛ هیچ انگیزه ای و هیچ هدفی !

تو مانده بودی و فاصله ای که هر روز با دنیایی که در آن زیست می کردی، بیشتر میشد.

هر روز بیشتر از قبل تنها می شدی، هر روز احساس تعلق خاطرت به دنیا کمتر میشد و هر روز احساس بیگانگی بیشتری می کردی با جهان پیرامونت

تک و تنها؛ غریب؛ و سرگردان

چشمانت را ریز می کنی، چهره ات را درهم میکِشی و در تاریکی اتاق به نقطه ی نامعلومی خیره می شوی ...

انگار سیل جمعیت آدمهای آرزومند دنیا را در آن نقطه متمرکز کزده ای ُ به ح تحقیر نگاهشان می کنی !

انگار میتوانی مجازاتشان کنی، میتوانی با یک فوت نابودشان کنی، اما فقط خیره نگاهشان می کنی؛ بی تفاوت ُ بی حس.

پرت می شوی به صبح روز گذشته، به کلاس درس ...

صدای خنده و های اطرافیانت تو را برده بود به فضایی دیگر، به فضای مجازی؛ به یک جایی که بتوانی بنویسی. احساس تنهاییِ شدیدی می کنی ...


سحر وسوسه ات می کند؛ هجوم افکار فشار می آورد؛ از جایت بلند می شوی ُ کاغذ ُ قلم را برمیداری و می نویسی تا در جایی ثبت شوند؛ در یک دفتر مجازی قابل دسترس.

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : گاهی فقط تظاهر به رفتن میکنی، درست مثل هست بودنت، مثل زندگی و چیزهای دیگر ! - کنی،

روح آهسته آهسته اشیده میشه ...

چاوشی داره میخونه رفیقم کجایی ؟ دقیقاً کجایی ؟

هم اتاقیم در همون حال که نشسته داره درس میخونه؛ به ح طنز از رفاقت میگه ُ بعد تکیه میده به دیوار ُ با حرکت دست ُ به نشونه ی تاکید میگه رفیقم کجایی ؟ دددقیقاً کجایی ؟ ُ میخنده !

من فکر می کنم ی تو این دنیا هست که نبودش اینقدر آزارم بده ؟

بعد میگم چقدر خوب بود یه رفیقی داشتم که نبودنش آزار دهنده باشه

به واکنشش دقت نمی کنم، چون مطمئنم حرف منُ نگرفته

یه لحظه جا میخورم !

دلم میخواد ناراحت شم، دوس دارم دلم از زمین ُ زمان بگیره ُ با تمام وجودم گریه کنم، اما حتی نمی تونم اداشُ درارم

تنها احساسی که دارم، حس تنفر شدیدِ، گاهی متنفر میشم از هرکی کنارم باشه

این روند تغییرات تدریجی ُ در عین حال سریع؛ متعجبم میکنه !


+ هم اتاقیم میگه ترجیح میدم تو رُ برای چند ساعت تنها بذارم؛ داره میره حرم

منم ازش تشکر به خاطر سخاوتش !

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : روح آهسته آهسته اشیده میشه ... - کجایی ,میگه ,رفیقم کجایی

خشونت در ابعاد وسیع

من اهل نیستم؛ اما دو سه شب پیش صرفاً جهت همراهی با بچه ها نشستم هیس، دختر ها فریاد نمی زنند رُ دیدم

هم اتاقی هام خیلی جدی داشتن بحث می و از حقوق پایمال شده ی زنها می گفتن و بعضی از دیالوگ های برحق رُ تایید می .

من ت بودم و به این فکر می که سازندگان با این بازی ها به چی میخوان برسن ؟

اصلاً چرا ما باید برای کوچیکترین مسئله ای که حق اولیه مونه بجنگیم و بنویسیم تا بقیه دچار این توهم شن که تنها مشکل همینه ؟

اما امروز به احترام نگارنده ی این پست، تصمیم گرفتم این مطلب رُ بنویسم و به سبب هماهنگی موضوعی با ی که دیدم؛ نوشته م گسترده تر هست؛ ولی این فقط یه گوشه ی خیلی کوچیکی هست از مشکلات این اجتماع، خیلی خیلی جزئی

در اون داشت از آسیب روانی بعد از می گفت و ویرانگری هایی که ممکنه از پس این آسیب به بار بیاد

اما چرا ی از ویرانگری هایی که اجبار و فشار ُ که به زنها تحمیل میشه حرفی نمیزنه و همه یه مسئله ی عادی تلقی می کننش ؟!

خیلی مضحکِ که همه مون یه روسری گذاشتیم سرمون و داریم از حقمون دفاع می کنیم.

چرا ی نمیگه اجباری بودن حجاب برای دخترها از هفت سالگی، چه ضربه های روحی شدیدی میتونه بزنه به یه دختر ؟

از 9 سالگی این باور رُ تو ذهن دختر میچپونن که تو مکلف شدی، تو مسئولی نسبت به خیلی باورها و تو موظفی اونجور که ما میگیم ُ میخوایم رفتار کنی؛ یه بچه ی 9 ساله باید بچگی کنه، باید شاد باشه و حس نکنه مسئوله، موظفه؛ هیچوقت فکر کردین بار سنگینی که رو دوش یه دختر 9 ساله میذارن؛ ممکنه چه فشاری رُ تحمیل کنه به یه دختر ؟

فشاری که بعد ها میتونه از جاهای خیلی وحشتناکی سر در بیاره

...

دست خودم نیست، وقتی میخوام از یه مشکل جزئی حرف بزنم، ذهنم پرواز میکنه و میره بالا ُ بالاتر؛ غرق میشه تو مشکلات و دیگه نمی تونم حرفی بزنم.

الان به این فکر می کنم که این فشارها رُ همه ی مردم تاریخ تحمل و تا دنیا دنیاست، این فشارها ادامه داره

اما باید قبول کنیم بار این فشار برای زنها بیشتر بوده در طول تاریخ، و برای دخترهای ایرانی به مراتب بیشترِ ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : خشونت در ابعاد وسیع - خیلی , ,دختر ,زنها ,ویرانگری هایی

زندگی های توخالی !

من با فلسفه ی زندگی مشکل دارم؛ اما می تونم بشم مصداق بارز فلسفه ی خیام و از لحظه هام لذت ببرم ُ قشنگ زندگی کنم

اما خودم نمی خوام، دوست ندارم زندگی کنم؛ شایدم نمی تونم ُ می دونم جا میزنم برا همون شروعش نمی کنم؛

به هر حال، تنها کاری که ازم برمیاد نوشتن یه برنامه ی مشخصِ برای زندگی و مطابق اون برنامه پیش رفتن !

مثلاً یه زمانی از تدریس متنفر بودم ُ اساتید رُ آدمای بی عرضه ای می دیدم که چون نمی تونستن تو بازار کار فعال باشن؛ اومدن شدن !

الان دارم برای کنکور می خونم ُ بعد اپلای ُ آ شم لابد تدریس ! چون اصلاً حوصله ی فعالیت دیگه ای رُ ندارم، حوصله ی سر ُ کله زدن با آدمای مریض تو یه جامعه ی عقب افتاده رُ هم ندارم ! حوصله ی جوامع به اصطلاح آزاد رُ هم ندارم ! اما خب چاره ی دیگه ای هم ندارم ... جز اینکه بشم یه مطلقاً ی که هیچ فعالیت دیگه ای هم نداره !

هیچی خلاصه خیلی ها که غرقن تو اه شون ُ فکر می کنن باید به یه جایی برسن که بتونن زندگی کنن، به نظر من هیچی نمی فهمن؛ لااقل از زندگی !

خیلی های دیگه هم هستن مثل من؛ که از دور هدفدار به نظر میان؛ اما گول ظاهر رُ نخورید، شاید مجبورن و محکومن به زندگی !

و چند مورد دیگه که نمی نویسم :-)

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : زندگی های توخالی ! - زندگی ,ندارم ,حوصله ,فعالیت دیگه

لیلا

اصلا احساساتی نیست

اما یادآوری خاطراتمون احساس برانگیز بود واقعاً

بهش نگفتم؛ اما وقتی گفت یه چیزی بگم ؟! ُ بعد از خوندن پی ام هاش ( کلیک ) واقعاً سو رایز شدم

با وجود اینکه تاریخ ها برام مهم نیستن و اعتقادی به تبریک های مناسبتی ُ این حرفا ندارم، اما یادم بود تولدش چهاردهِ آذره، فقط حساب سال ُ ماه ُ روز گاهی از دستم در میره

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : لیلا

محله ی خوبا !

امروز بعد از مدتها فکر چقدر موهای بلند از ریخت افتاده م داره اذیتم میکنه ! و تصمیم گرفتم برم آرایشگاه

با هم اتاقیم رفتیم پیش یکی از آشناهاشون، تو یه محله ی عام (!) نشین مشهد !

آرایشگاه وصل خونه بود ُ در بدو ورودمون تعارف شدیم به صرف چایی ! اما تعارف نبود، چون وقتی من گفتم ممنون؛ خانومِ رفت تو خونه ُ با ح چهره ش بهم فهموند که بیا بابا مس ه ی لوس تعارفی !! :دی

کلی شوخی کرد ُ خندید و بعدش رفت بخونه ُ ما هم رفتیم آرایشگاهش می چرخیدیم برای خودمون

وقتی داشت موهای منُ کوتاه می کرد؛ لیلا خانوم اومد ُ بعدش زهرا خانوم ُ بعدشم حدس بزنید چی شد ُ چه بحثایی اونجا راه افتاده بود :دی

ما که ت بودیم؛ گاهی فقط تعجب می کردیم از حرفاشون؛ به هم نگاه می کردیم ُ می خندیدیم !

خانومِ خیلی حواسش بود من ُ راضی نگه داره ُ آ ش که می خواستم موهامُ سشوار بکشم، گفت صبر کن خودم برات می کشم ُ با وسواس کارشُ انجام می داد

وقت رفتن اونقدر دستمزدش ُ کم گفت که من با یه مقایسه ی سرانگشتی ذهنی با ده ها آرایشگاه متنوع ُ با کلاس ُ بی کلاس ُ با کیفیت ُ بی کیفیت ُ خلاصه همه جورش، چشام از حدقه زد بیرون ُ وقتی بیشتر از اون چیزی که گفت گذاشتم رو میزش قبول نکرد ُ با خنده گفت:

+ دستمزدم همین قدرِ، نمی تونم بیشتر بگیرم

- خیلی زحمت کشیدید شما ولی، دستمزدتون بیشتر از اون چیزیه که میگید

+ دستمزدم همونه، نمی تونم بیشتر بگیرم، آدم باید منصف باشه


وقت رفتن احساس یه بار تو این مملکت طعم آرامش رُ چشیدم ...

برای همین به اولین میوه فروشی که رسیدم رفتم مالو ب م ...

پسره ای که بیرون وایساده بود اومد تو مغازه ُ با وسواس داشت مالوهای رسیده رُ جدا می کرد؛ کارش که تموم شد ازش تشکر ُ پلاستیک رُ دادم به پسری که پشت ترازو بود؛ داشت مالو ها رُ وزن می کرد؛ به دستاش نگاه که سیاه بود ُ خیلی معلوم بود زحمت می کِشه؛ شاید بیشتر از اون چیزی که سهمش بود ... پشت لبش تازه سبز شده بود، فکر چه " مَرد " ی میتونه بشه ...

+ سه ُ هفتصد ُ پنجاه !

چهار تومن دادم بهش

پونصد تومن بهم برگردوند

پلاستیک رُ برداشتم ُ همین که اومدم ازش تشکر کنم؛ فکر پونصد تومن زیادِ، باید کمتر بهم برگردونه

- مگه نگفتید میشه سه ُ هفتصد ؟!

با یه ح مآبانه (!) گفت همون سه ُ پونصد ...

خندیدم ُ گفتم دستت درد نکنه ُ اومدیم بیرون ...

جلوتر رفتیم یه مارکت ُ دو تا جوون انقدر مودب برخورد د ُ با حوصله جواب مشتری رُ می دادند؛ که من بعد از اینکه خ ون تموم شد ُ از اونجا اومدیم بیرون، به هم اتاقیم گفتم : محله ی خوبا، اینجا محله ی خوباست ...


می دونید

به نظر خیلی از روشن فکرها اون زن هایی که تو آرایشگاه جمع شده بودن ُ حرف میزدن، زنک میان ُ سطح پایین؛ اما اونا همین بودن، نمی تونستن مدل دیگه ای باشن، من دوسشون داشتم چون نقش بازی نمی ، صمیمی بودن ُ یکرنگ ...

محله ی خوبا پر بود از آدم های ساده ُ ناب، آدم هایی که خود خود واقعیشون بودن، با داشته هاشون شاد بودن؛ طمعکار ُ دروغگو نبودن، اونجا آدم آرامش داره

من محله ی خوبا رُ دوست دارم، خیلی خیلی بیشتر از هر جای دیگه ای ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : محله ی خوبا ! - خیلی ,محله ,خوبا ,اونجا ,گفتم ,رفتیم ,تونم بیشتر

دلتنگشم ...

داداشم میخواست بره ید، بهش گفتم چند تا چیپس ُ پفک ُ شکلاتم بگیر

برارد زاده م گفت: چیپس ُ پفک ضرر داره، نخور !

گفتم بذار زودتر بمیریم راحت شیم بابا !

گفتش نمی میری که، مریض میشی ! :d


فقط پنج سال ُ نیم َست ُ هنوز بعضی از کلمه ها رُ بلد نیست درست تلفظ کنه :d


+ پریشب زنگ زده بود، من بیرون بودم، نتونستم جواب بدم؛ بعدش که زنگ زدم داداشم خونه نبود ُ نتونستم باهاش صحبت کنم، دو شبِ میخوام زنگ بزنم یادم میره یا کار پیش میاد؛ الان شب از نیمه گذشته ُ می دونم خو ده چون فردا صبح باید بره مهد و نمی تونم باهاش صحبت کنم؛

بدجور دلم براش تنگ شده ...

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : دلتنگشم ...

همه آلودگی ست این ایام ...

ما سرمون تو کار خودمون بود، نمی دونیم چی داشتیم که به نظر جذاب اومد ُ هی خواستن با ما دوس شن، هی ما خودمونُ زدیم اون راه، هی خواستن با ما دوس شن !

ما هی سرمون تو کار خودمون بود ُ اونا به ما برچسب از دماغ فیل افتاده زدن ُ ما هم که از این لقبا خوشمون نمیاد، رفتیم باهاشون دوس شدیم

خوشحال بودیم، می گفتیم ُ می خندیدیم ُ غزل سرایی می کردیم در وصف دوست

گاهی ام خسته می شدیم از زمین ُ زمان، اما باز دوستمون ُ می دیدیم ُ می گفتیم ُ می خندیدیم ...

نمی دونیم چی شد که دوستمون ازمون فاصله گرفت، ما گفتیم چرا خب ؟! چی شد ؟! جواب داد زیرا ! گفتیم دوستی که نیست، دیگه باهاش کاری نداشتیم

تو دانشکده هی ما رُ می دید ُ همش ما رُ نگاه می کرد؛ ما فکر کردیم این چشه ؟ نکنه دوس داره باز باهامون دوس بشه اما خج میکشه ؟ رفتیم سراغش، خیلی حالمونُ گرفته شد با حرفاش ... گفت تو خیلی احساساتی هستی، گفت فازمون با هم فرق میکنه

گفتیم تو هم ما رُ نشناختی ؟! گفت تو هرجور میخوای فکر کن

ما هم فکر کردیم راست میگه دیگه، چرا اینجوری هستیم ؟!

ما زخم خورده ی رفاقت بودیم، ما اصلاً رفیق نمی خواستیم، چرا هی به فکرش بودیم ؟! چرا خودمون ُ درگیر کردیم ؟! چرا هی بازی کردیم که حالمون خوبه تا مبادا حالش بد بشه ؟!

دیگه برامون مهم نبود، خوب بود که باز تنها شده بودیم

گذشت ُ گذشت؛ یه بار دیدیم از جلومون رد شد، یه دوست تازه پیدا کرده بود، می گفت ُ میخندید؛ براش غزل میخوند، همون غزلایی که ما تو گوشش میخوندیم

ما یه آن خشکمون زد که یعنی هرچی شنیده بودیم دروغ بود ؟! اصلاً باورمون نمی شد ! شنیده بودیم، اما ندیده بودیم اینجور آدمایی

خوب بود که ندیده از دنیا نرفتیم، اما خشکمون زده بود

خودمونُ قانع کردیم که به ما چه ؟

هی میومد جلوی ما می گفت ُ میخندید

ما فکر کردیم نکنه فکر کرده ما یم که صدامون درنمیاد ؟!

خب ما نبودیم، اما باز ترسیدیم که نکنه برچسب بودن بهمون بزنن؛ شروع کردیم نقشه بکشیم تا بهش بفهمونیم ما نیستیم؛ اگه تیم برای اینه که سرمون تو کار خودمونِ

----

ما چون سرمون تو کار خودمون بود، افتادیم تو این چرخه ...



+ دارم مقاومت می کنم نیفتم تو این چرخه ی مس ه.

عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
برچسب ها : همه آلودگی ست این ایام ... - کردیم ,گفتیم ,سرمون ,خودمون ,بودیم ,بودیم،
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.216 seconds
RSS