جستجو ها
that them lots with something moments that نصب منبع آب خاصیت ذکریالطیف لطفا پس از مطالعه ادامه مطلب نظر بدهید چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند حسن مثلث تعارض مثلث تعارض melting in the rain recent a nces in retinoblastoma treatment list علت سرد شدن چای در فلاسک استیل هزار رکعت سوره میلیون ثواب هزار هزار سوره توحید مرتبه سوره ثواب هزار الله علیه سوره توحید خوانده listکیسه بریزیم کنیم پلاستیکی پلاستیک بدون کیسه کولر پارس dentist سری crack prototype 1 tpb memes fish meduir بیان نورانی سیدال این است که filesellxyz amozeshe telepati 6061 هزار و یک شب مهرداد دومینو با م با همراهم مطلب دوم you ll never know 2016 remastered version vera lynn nick jonas حق دفاع متهم مبلمان اداری پارک وی 16 نفر در خوزستان بر اثر گرمازدگی راهی بیمارستان شدند تحقیق جامع درباره احکام روزه هیأتی از برای مذاکره درباره تحریم های ایران به آنکارا می آید ۱۵ راه برای اینکه زندگی کنید نه اینکه فقط وجود داشته باشید دنیای بعد از تو گروه سون صنعت دستگیری یک عضو حلقه فساد زنجیره ای خودرو در خوزستان آزمون راهنمایی و رانندگی تمامی سوالات عابد درهم توبه بنده خواندن گناه خواندن نیرو درون اطاق reza sadeghi چگونه ایران تبدیل به قدرت موشکی برتر جهان شد انتقالات مهمترین کتابخانه عمومی علامه شهیدی بروجرد بدونم دریافت های میلیاردی دو مجری تلویزیون از موسسه ثامن الحجج برترین آنتی ویروس های ۲۰۱۶ سونگ یوری جانگ ون سوک سوالات استخدامی رشته های ادبیات و زبان makoos tally دو تا مطلب وبلاگ برا مدتی باز برمیگرده به ح خصوصی مطلب اول updatexml 1 conconcatcat 0x3a selselectect user ک نت خانه ام دی افیا ف ی را به چه طریق ب یم غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست کنیم تهران نتایج ازمون هنرستان والفجر اصفهان کاگاهی تولید نخودچی در ممقان crack rock warlock records albums خانه نشینی سازان دفاع مقدس کلیپ شعر لکی فارشی شب چله از داوود خانی لنگرودی 3g unrestrictor cracked ios 5 repo داری ت و پروژه مالی حسابداری شرکت تولیدی کفش مردانه lacoste سفید کفش مردانه adidas مدل parker مشکی کفش مردانه adidas مدل parker سبز مداد قرمز کت که ۷ روز وقت آیت الله سیستانی را گرفت کتاب راهنمای جامع راه اندازی و مدیریت فست فود در ایران shooter season 1 episode 4 s01e04 free عروسی فرزند لاریجانی با حضور چهره های سرشناس ع عیب ی اجزا کامپیوتر p oshop cs6 serial number keygen 2014 world فیوز بنل کولر اسبیلت اوجنرال کارمزد همراه اول فواید آیة الکرسی محقق ژاپنی دنیای پرستاری چگونه سردفتر شوم نگاه ما فوتبالی است چگونه ساخته شدن مایع منی در بدن smiling eyes listlistfast format فرمـت کنید دانم چشم در خلیج فارس علیه ایران فعال شد computer important ی مقالات شبکه کامل مقالات ی کامل مقالات مجموعه کامل important font کامل مقالات ی شیر که سهله اتوماسیون مبتنی کنترل سازی درایو ماشین اتوماسیون مبتنی سازی اتوماسیون ساده سازی کنترل حرکت یکپارچه سازی سازی اتوماسیون مبتنی پروویرون پرداخت قسط بیمه پاسارگادازطریق تلفن علامت درخت کاج در کنترل کولر دو تیکه گری چیست پاکیدن یا نپاکیدن مسئله این است adolf hitler racehorse married meaning پسر تنها t_t پاو وینت باغ تاج محل علمی ونظامی و rom h30 u10 b310 with sp flash tool گناهان کبیره و صغیره ﺁﻧﺎﻥ ﭘﺮﻫﻴﺰﻛﺎﺭﺍﻥ ﻫﻤﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺮﺍﻯ دفترچه بدون آزمون علمی کاربردی 96 پاو وینت اسلاید تکنولوژی و سازمان پاو وینت آشنایی با عناصر ارتباطی در سازه jari abbas پاسخ به سوالات روحی قسمت دهم the leftovers site dmotioninfo com


نفس تازه ی بارون

پنجاه و هفت...


اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست...



عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و هفت...

پنجاه و پنج...


دلمون به کجای این زندگی خوش باشه آخه؟! غیر از اینه که باید تحمل کنیم فقط ...؟!



عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و پنج...

پنجاه و شش...

مـوجـیم و وصـل ما ، از خـود بـ اسـت

سـاحل بـهانه ای اسـت ، رفـتن رسـیدن اسـت


تـا شـعله در سـریـم ، پـروانـه اخگریـم

شـمعیم و اشک ما ، در خود چکیـدن اسـت


مـا مـرغ بی پـریم ، از فـوج دیگریم

پـرواز بـال مـا ، در خـون تـپیـدن اسـت


پـر می کـشیـم و بـال ، بـر پـرده ی خـیال

اعـجاز ذوق مـا ، در پـر کـشیـدن اسـت


مـا هـیـچ نـیستیم ، جز سـایه ای ز خـویـش

آیـیـن آیـنـه ، خـود را نـدیـدن اسـت


گـفتی مـرا بـخوان ، خـوانـدیم و خـامـُشی

پـاسخ هـمین تـو را ، تـنها شـنیـدن اسـت


بی درد و بی غـم است ، چـیدن رسیده را

خـامیم و درد مـا ، از کـال چـیدن اسـت


قیصر امین پور


عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و شش... - اسـت

پنجاه و دو...

هیچوقت ایی رو که با قطعیت راجع به چیزی که ازش اطلاع درستی ندارن نظر میدن درک نمی کنم...!




+ دوس دارم برگردم ! شاید به زودی...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و دو...

پنجاه و سه...

یه مدت خوبِ خوبِ خوبم و کاری به کارم نداره و منم به کل فراموشش . ولی هر از چند وقت یه نصفه شبی نزدیکای صبح یواشکی از خواب بیدارم میکنه و شروع میکنه به نق زدن و نق زدن و نق زدن. و همه بدبختیامو به یادم میاره... اون شبو خواب و بیدار به صبح می رسونم و اون روزم میشه پر از دلشوره و آشوب و دلتنگی و همه ی غمهای روزگارم! به همین سادگی...



عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و سه...

پنجاه و چهار... باقالیا :|

یه زمانی لیست وبلاگ های به روز شده م 3 صفحه میشد! الان شده اینقد :|


خواهشا شماها دیگه نرین قاطی باقالیا :(





+ باقالی یعنی از آ ین مطلبت اونقد زمان بگذره که از برگشتنت ناامید بشه و به جای " ... روز پیش" جلو اسم وبت خط تیره بذاره :)



عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و چهار... باقالیا :|

چهل و هشت...خواب!

لعنت به خواب... که اگه آدم بتونه توی بیداریش به خیلی چیزا فکر نکنه و خودشو بزنه به فراموشی ، بازم توی خواب ول کن آدم نیستن و دست از سرش بر نمیدارن :(


خسته شدم از این دور باطلی که توش گرفتارم...


+ شاید بعد از خو که چند شب پیش دیدم یکی از خوش ترین حس ها رو موقع بیدار شدن و تا چند روز بعدش داشتم ولی امروز چند برابر بدتر از اون رو دارم پس میدم!

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و هشت...خواب! - خواب

چهل و نه... محض خالی نبودن عریضه!

خاطراتی که آدم هایش رفته اند، دردناکند.

ولی خاطراتی که آدم هایش حضور دارند اما شبیه گذشته نیستند،

به مراتب دردناکترند…!


"گابریل گارسیا مارکز"

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و نه... محض خالی نبودن عریضه!

پنجاه...سوال!

5 سال پیش فکرشو میکردین ممکنه الان همچین موقعیتی داشته باشین؟؟ من هرگز!

میتونین برای 5 سال بعد پیش بینی کنین در چه وضعیتی هستین؟! من هرگز!!




+ اگه هنوزم به اینجا سر میزنین یه دستی از زیر در نشون بدین لااقل :))
++ دلم برای یکیتون که خیلی وقته ازش خبر ندارم خیلی تنگ شده :)
عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه...سوال!

پنجاه و یک...

خسته شدم از این حجم سر در گمی... کاش معجزه ای می شد :(

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و یک...

پنجاه و دو...

هیچوقت ایی رو که با قطعیت راجع به چیزی که ازش اطلاع درستی ندارن نظر میدن درک نمی کنم...!

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و دو...

چهل و هشت...خواب!

لعنت به خواب... که اگه آدم بتونه توی بیداریش به خیلی چیزا فکر نکنه و خودشو بزنه به فراموشی ، بازم توی خواب ول کن آدم نیستن و دست از سرش بر نمیدارن :(


خسته شدم از این دور باطلی که توش گرفتارم...


+ شاید اگه بعد از خواب ِ چند شب پیش یکی از خوش ترین حس ها رو موقع بیدار شدن و تا چند روز بعدش داشتم ولی امروز چند برابر بدتر از اون رو دارم پس میدم!

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و هشت...خواب! - خواب

چهل و هفت

شب تاریک و بیم موج و گرد چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها...

"حافظ"

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و هفت

چهل و چهار

کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم، باران تندی می بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ یده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما... زنگ خورد.

هر عقل سالمی تشخیص می داد که کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است.

یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده. بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو یده باشم، اما... آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد... این اولین بد اری من به دلم بود که در خاطرم مانده!

اما حالا بعضی شب ها فکر می کنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه ی منطق حماقت نامیدمشان ...! حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد...

آدﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣ ﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﻪ زﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛ برﺍ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺣﺎﺕ؛ بخار ﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !

کﺴ ﺍﺯ ﺴ ﻧﻤ ﺮﺳﺪ: آﻫﺎ ﻓﻼﻧ!

ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻟﺖ ﻪ ﺧﺒﺮ؟

ﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟

ﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ...؟!

"ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﺑﺎﺩ"

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و چهار - باران

چهل و شش

سیستم مغز اینگونه عمل می کند:

هر چه طولانی تر در مورد یک چیز فکر کنید تمایل برای اقدام کم میشود

ما در گول زدن خود برای ثابت ماندن در جایی که هستیم متبحریم!



عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و شش

چهل و دو ... رمز موفقیت

به نظرم طبق تجربه شخصیم مهم ترین رمز و راز داشتن یه ارتباط خوب و صمیمی و مستمر با دیگران مخصوصا دوستان ، به حداقل رسوندن انتظارتمون از اونهاس... فعلا همینو داشته باشین تا بعدا مفصل تر راجبش بنویسم!

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و دو ... رمز موفقیت

موقت تر از قبلی

"خودم" جان ، دوست عزیزی که بعد از اون پست رمزدار قبلی روزی صد بار میای اینجا سر میزنی و تلاش میکنی (میکردی) رمز اون پست رو باز کنی و بخونیش ، میشه بفرمایی دقیقا دنبال چی هستی و خوندن اون پست چه فایده ای واست داره؟ محض ی حس کنجکاویت و شایدم تحریک بیشترت :)) باید خدمتت عرض کنم اون پست چیز خاصی نبود ، یکی از دوستان کامنتی گذاشته بودن که من چون آدرسی از ایشون نداشتم به اینصورت جوابشون رو دادم. و در جواب کامنت خصوصیت: "چرا باید خودش رمز بدونه؟خودش کی هست؟" هم باید بگم "به شما هیچ ربطی نداره فقط خواستم فضولا رو بشناسم :) " اگه مشکلی دیگه ای هست بفرما حلش کنم برات. عیدتم مبارک. و ممنون

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : موقت تر از قبلی

چهل و یک...

+ صبح اومدم یه مطلبی بنویسم زیاد حال نداشتم دوسه خط از اول و وسط و آ ش نوشتم و تکمیل ش رو گذاشتم واسه بعد...

++ دیروز مثل خیلی وقتا که دوز وبلاگ خونی ِ خون َم (!) پایین اومده بود چند بار لیست وبلاگ های به روز شده رو باز و چنتا وبلاگ که به نظرم جالب میومدن رو شروع از اول خوندم و تا یه جاهایی پیش رفتم. ما حصل کارم اضافه شدن دو تا وبلاگ به لیست وبلا ی بود که از این به بعد دنبال می کنم. یکیشون وب یه مرد مجرد متولد 1354 بود که خیلی خوشم اومد ازش. زنشو طلاق داده بود و داشت تنهایی زندگی می کرد (یه جورایی شبیه من خخخخ :دی) و لذت از زندگی ِ مجردی ، از سر و روی نوشته هاش می بارید. شاید کلمه ی لذت یکم زیاده روی باشه بهتره بگم عادت . نمیدونم... هر چی که بود خوشم اومد از زندگیش. تصمیم گرفتم مدل زندگیمو عوض کنم.

+++ اینکه اینجا انقد رفت و آمد میشه ولی همه تین (و میدونم خیلیاتون از دوستان قدیمی هستین که هر کدوم به دلایلی دوست ندارین حرفی بزنین و ردپایی از خودتون باقی بذارین) اذیتم میکنه. شاید لازم باشه دوباره اسباب کشی داشته باشم و یکی از دلایلی که تا الان اینکارو انجام ندادم از دست دادن دوستای قدیمی بوده ولی...خواننده ی خاموش ِ ناشناس رو خیلی دوست تر دارم از خواننده های خاموش ِ آشنا.. شمای خواننده ی خاموش و خودم رو دعوت می کنم به تفکر راجب این موضوع...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و یک... - وبلاگ ,خواننده ,خیلی ,خوشم اومد

موقت(جواب کامنت ب با رمزی که خودت میدونی)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب
عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : موقت(جواب کامنت ب با رمزی که خودت میدونی)

چهل... کمی تفکر!

سلام فک کنم بین این همه حرف های درهم و برهم و شاید بی فایده یه پست جدی هم بذارم بد نباشه. البته خیلی هم بی ربط با ایام ماه رمضون نیست...

می خوام در مورد این جمله حرف بزنم که "دین ، همه ی دین است" این جمله رو توی یه اردوی فرهنگی ایام دانشجویی شنیدم و چون پر مفهوم بود هیچوقت فراموشش ن . به نظرم دینداری ماها خیلی با اون چیزی که باید ، فاصله داره. ما اگه با عقلانیت دین رو بعنوان یه "برنامه زندگی برای رسیدن به سعادت" که از طرف خ که ما رو آفریده برامون قرار داده شده پذیرفتیم ( نه فقط یه سری کارهایی که از روی عادت و بعضا اجبار انجامشون می دیم) لازمه همه ی دین رو قبول و اجرا کنیم. همه ی دین یعنی همه ی اون چیزایی که چه توی قرآن هست چه توی احکام و احادیث و ... . درسته عمل دست و پا ش ته به دستورات دینی هم بهتر از عمل ن ش هست و میتونه تا حدودی به بهتر شدن وضعیتمون کمک کنه ولی در اون صورت تضمینی برای رسیدن به هدف وجود نداره. همونطوری که برای یه مسافرت 1000 کیلومتری لازمه توی همه ی دو راهی ها راهی رو انتخاب کنیم که ما رو بسوی مقصد مورد نظرمون میرسونه. متاسفانه جامعه طوری شده که جو بی تفاوتی و بیخیالی نسبت به دین توش غالب شده و حتی خیلی از اونایی هم که داعیه دار دینداری هستن فقط ظواهر رو رعایت میکنن ولی در باطن... .

کاش یکم بیشتر فکر کنیم. واقعا فکر کنیم! آخه این چیزا انقدر گفته شده که الان همه خیلی راحت از کنارش میگذرن و حال فکر بهشو ندارن. راجب هدف خلقتمون ، از کجا اومدیم و قراره به کجا بریم... اصلا این چیزایی که الان همه رو مشغول به خودش کرده مثل پول و مدرک و پست و مقام و ت و ... توی دایره ی واقعی انسانیت چقدر ارزش داره؟ اینکه فقط سعی کنیم خوب باشیم دروغ نگیم به بقیه کمک کنیم حواسمون به حد و حدود روابطمون باشه و ... کافیه؟ اگه واقعا کافی بود خدا انقدر راجب دستورات دینش باریک بین و دقیق بود؟ فکر کنیم راجب اینکه ما هم جزو عوامیم یا خواص؟ یادمون باشه که دیندارای واقعی همیشه در اقلیت بودن...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل... کمی تفکر! - کنیم ,خیلی ,راجب ,برای رسیدن

سی و نه...

به نظرم یکی از سخت ترین کارهای دنیا سر و کله زدن با آدمای ِ با گیرایی ِ پایینه... خدا نصیب کافر هم نکنه :| یه موضوع خیلی ساده رو ده بار و هر بار از اول توضیح می دی و آ سر هم با اعص به شدت د و در حالی که میخوای سرتو بکوبی زمین هنوز شک داری آیا طرف منظورمو گرفته یا نه :|

+ آ اش دیگه داشت دعوامون میشد :|

++ دلم خیلی واسه شبای رمضون 91 تنگ شده... اون موقع چه برو بیایی داشتیم (و داشتین) اینجا :( چه زود گذشت...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و نه...

بیست و نه... سیب!


+ این ع و یادتونه؟ :)

همه با هم... بگین سیییییییییب!

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : بیست و نه... سیب!

سی و دو... احساس بی پایان

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب
عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و دو... احساس بی پایان

سی و سه... تصمیم کبری!

بل ه استارت کنکورو زدم...

4 ماه و چند روز وقت دارم که اصلا نباید بذارم 1 روزش هم تلف بشه...

اگه خدا بخواد ارشد مدیریت مالی با هدف رتبه زیر 150


شاید این مدت اینجا کمتر از قبل (!) مطلب بذارم. احتمالا یه کانال تلگرامی بزنم اونجا توییت کنم. اگه ی دوس داشت بگه آدرسشو بدم


عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و سه... تصمیم کبری!

سی و چهار... سادیسم یا مالیخولیالیسم مجازی :|

یه بیماری خیلی خیلی نادر بین وب نویسا هست که اصلی ترین علامتش اینه که بعد از چند سال وب نویسی و جابجا متعدد وب هاشون یه مدت طولانی از دنیای نوشتن کناره گیری می کنن و بعد از یه مدت که به هر دلیلی دوباره هوای برگشتن میکنن احساس می کنن وب نویسی مث کار توی معدن سخت و بلکه هم سخت تره! و قلمشون روی کاغذ حرکت نمیکنه و این صحبتا... این افراد بعد از چند بار سعی برای نوشتن می فهمن وب نویسی اونقدر ها هم سخت نیس چون صفحه ی چت با خود ِ تلگرامشون پره از مطلبه! و شروع میکنن به نوشتن... ولی به دلایل ناشناخته ای که هنوز دانشمندان بهش پی نبردن بعد از چند روز به صورت گزینشی پست هاشون رو پاک میکنن و چند روز بعد هم کلا وبشون رو پاک میکنن و میرن! حواستون باشه به این بیماری دچار نشین :|


+ اگه حس کردین ی به همچین بیماری دچار هست و دیدین مطلب جدید گذاشتن حتما همون موقع بخونینش یا اگه اون لحظه وقت خوندنشو نداشتین حتما مطلالبشونو یه جایی کپی کنین که مثل من مطالب از دستتون نپره :|


++ این پست اصلا و به هیچ وجه ، هیچ گونه مخاطب خاصی ندارد :|


+++ دوستانی که در جریان نیستن: یه کانال تلگرامی درست که اونجا تقریبا روزانه مطلب میذارم اگه خواستین بگین آدرسو براتون بذارم :)
عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و چهار... سادیسم یا مالیخولیالیسم مجازی :| - میکنن ,نوشتن ,نویسی ,بیماری ,بیماری دچار

سی و پنج... شب ِ تاریک

یادمه که بودم آ ای ترم 4 یا 6 بود با چنتا از دوستان تصمیم گرفتیم بعد از امتحانای پایان ترم یه مسافرت کوچولوی 1-2 روزه بریم به آبشار بیشه که احتمالا اسمشو شنیدین. توی استان لرستانه. همون موقع هم اگه جزو خواننده های وبلاگم بوده باشین یه مطلبکی راجبش نوشتم.

به اصل خود مسافرت و اتفاقایی که افتاد کاری ندارم. موقع برگشت چون وسایلمون توی خوابگاه بود مجبور بودیم دوباره از اونجا برگردیم خوابگاه وسایلمونو ورداریم. خب بقیه هم خوابگاهیا رفته بودن خونه هاشون و خوابگاه کاملا سوت و کور بود انگار که خاک مرده پاشیده باشن!

بجز ما 3-4 نفر توی خوابگاه ِ به این بزرگی فقط یکی دو تا دیگه از بچه ها بودن و مسئولای خوابگاه! هم سفرام همون روزی که رسیدیم وسایلشونو جمع و رفتن ولی من چون یه کار بانکی کوچولو داشتم تصمیم گرفتم صبح فرداش اول وقت برم بانک کارمو انجام بدم بعد برم ترمینال... اون شب طبقه پایین خوابگاه فقط من بودم و طبقه بالا هم دو نفر دیگه. یه راهرو بااااریک و درااااز که هر طرفش 10 تا اتاق بود و همه اتاقا خالی ، خاموش و ت! و فقط چراغ اتاق ما روشن بود... و من هیچ وقت خوابگاهو اینجوری ت و آروم ندیده بودم. خب شب بود حتی گنجشک ها هم خو ده بودن و هییییچ ص نمی اومد! اون شب حتی خبری از جیرجیرکا هم نبود! شب خیلی عجیبی بود ، هیچ وقت یادم نمیره... نفهمیدم چطوری خوابم برد اونم پای لپ تاپ و زیر چراغای روشن و دقیقا وسط اتاق روی فرش بدون هیچ بالش و پتویی! شاید ساعت به 9 شب هم نرسیده بود!! بجز اون شب هیچ وقتی رو یادم نمیاد که اینجوری خوابم برده باشه... ذات ِ خاموشی و سکوت بدون اختیار و بدون اینکه خودم بخوام توی وجودم اثر کرده بود.... و وقتی بیدار شدم که هوا روشن شده بود!

و الان حکایت زندگی مجازی 7-8 سالمم دقیقا همونجوره. من توی این چند ساله اینجا دقیقا مثل خود ِ واقعیم زیاد اهل شلوغ بازی نبودم. دوستای محدودی داشتم که اکثرا از همون اوایل پیداشون کرده بودم و مثل همیشه و همه جا کیفیت رو به کمیت ترجیح می دادم!

و الان دقیقا مثل اون شبه... تقریبا همه دوستان مجازی رفتن و من ِ خسته از سفر موندم و این سکوتِ محض ِ آزاردهنده و چراغ ِ روشن ِ این چهاردیواری و خاطراتی که از در و دیوارش می باره... و البته تیک تاک ساعتی که داره به 9 شب نزدیک میشه...

فقط مونده همون کار کوچیک بانکی که باید انجامش بدم و برم... بخاطر همینم تصمیم گرفتم دوباره برگردم به خونه ی قبلیم چون با محیط اینجا و خواننده های خاموشش مانوس ترم...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و پنج... شب ِ تاریک - خوابگاه ,دقیقا ,روشن ,اتاق ,تصمیم ,تصمیم گرفتم

سی و شش... یک نفس مانده به ذوق گل سرخ!

نمیدانم چرا اسفند،

این اندازہ شبیہ کودکى هاست!


شبیہ پدربزرگى کہ نیست

مادربزرگى کہ بوى جا مےداد

آدم هاى سےسالہ فامیل

کہ چقدر بہ چشممان بزرگ مےآمدند.


هیجان زنگ آ آ ین روز سال،

لذت بخش ترین نو نوارى تمام عمر...

فکر مےکردیم دنیا در شادى مان بہ انتها خواهد رسید.


کاش نمےفهمیدیم بزرگ شدن را

کاش حافظہ درخت

سبز شدن ها را فراموش مےکرد و ما

در کودکےمان تمام میشدیم...

سى و چند سالگى،

اسفند

فقط رفع تکلیف است....

پویا مجیدے


+ شاعر ظاهرا سی و چند ساله بوده! ولی از زبون من ِ بیست و چند ساله هم حرف زده...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و شش... یک نفس مانده به ذوق گل سرخ!

سی و هفت... سالی که گذشت 2!!!

سلام بعد از مدت ها :)

+ واسم جالب بود از روزهای آ سال 95 تا آ ین بار همین چند روز پیش خیلیا با کلید واژه ی "سالی که گذشت" به وب ِ ف تنی ِ من رسیدن. خودم یادم نبود ولی یه فلش بکی که به مطالب قبلیم زدم دیدم اولین روز از سال 95 در مورد "سالی که گذشت" (یعنی سال 94) یه پست گذاشته بودم. میدونم توی اون برهه از زمان به دلایلی خیلی حس ناامیدی و سردرگمی داشتم که شاید بعضیاتون اینجا و جاهای دیگه ازم در موردش شنیدین... اون موقع فکر می وضع روحی و روانیم واقعا ته ِ ته ِ شه و بدتر از این نمیشه و نیاز به یه سری اتفاقای خاصی دارم که از اون منجلاب رها بشم. و واقعا هم حالم اب بود...

ولی الان فهمیدم توی این دنیا هیچ چیزی ته نداره. اگه ناراحتیم اگه خوشحالیم اگه نا امیدیم اگه بی انگیزه ایم اگه موفقیم اگه ش ت خوردیم اگه هر چی! بالاتر از سیاهی هزار رنگ دیگه هم هست که تا زمانی که اون رنگی نشدیم نمیتونیم درکشون کنیم. شایدم رنگ قبلیمون سیاه نبوده! شاید سفید بوده اصلا!!

++ به اندازه ی متن بالایی در مورد یه موضوع دیگه هم نوشتم ولی ترجیح دادم پاکشون کنم. بگذریم...

+++ اگه نمی نویسم ، اگه از هر چیزی که هست نمی نویسم ؛ واسه اینه که مطلب قابل عرضی دم دستم نیس. دوس دارین هی بیام اینجا نق بزنم و نق بزنم و شما بخونین/نخونین و هیچی نگین؟

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و هفت... سالی که گذشت 2!!! - گذشت ,سالی

سی و هشت...

فاصله ات را با آدم ها حفظ کن....

برای شناختن آدم ها

اینقدر عجله نداشته باش!!

روزگار، ذات تک تک آدم ها را به تو نشان می دهد

و تو میرنجی از خودت

و قضاوت های عجولانه ی زود هنگامت....

یک روز به همان آدمها نگاه میکنی

و می بینی آنهایی که فکر می کردی بد هستند،

برایت به وقتش بزرگترین کارها را کرده اند

و آنها که دوستشان می پنداشتی

و فکر می کردی همیشه دوستت خواهند داشت

زمینت زده اند!

آنقدر محکم

که صدای خورد شدن استخوان هایت را با تمام وجود شنیده ای.....

آدم ها را قضاوت نکن

روزگار بهترین قاضی است


ذهنت را از خوبی و بدی آدم ها پر نکن

به حرفهای قشنگشان دل نبند و از حرفهای نازیبایشان نرنج...!!!!


یادت باشد

هیچ چیز ابدی نیست...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و هشت...

مورد بیست و دوم... عروس ِ همساده!

یه زن همسایه هم داریم خیلی صاف و ساده و مهربون به نظر میرسه. از وقتی که یادم میاد و با وجودی که الان یه پسر و دختر حدودا 20 ساله داره توی خونه ی پدر شوهرش همراه اونا زندگی میکنه (در واقع عروس همسایمونه). این همسایمون یه خونه ی کوچیک ته کوچه داره و قبلنا دو تا دیگه از پسراش که ازدواج هم تا یه مدت توی همین خونه زندگی می و بعد یه مدت چون آبشون با هم توی یه جوب نمیرفت اسباب کشی رفتن ولی اینا همچنان اینجان. با وجودی که خانواده شوهرش پر سر و صدا و کم فرهنگن! هیچوقت سر و ص از خودش و شوهر و بچه هاش نشنیدم. بچه هاش نسبت به بقیه ی نوه های خانوادشون مودب تر و درسخون ترن ، حالا نه که فک کنین شاگرد اول کلاسشونن ها! نه! نسبت به بقیشون گفتم. شوهرش شغل آزاد داره و مرتب میشنوم بیکار شده و بعد از یه مدت رفته سر یه شغل جدید... ، ولی زن همسایه ی قصه ی ما از وقتی یادم میاد توی یه مرکز بهداشت کار میکنه. همه ی اینا رو گفتم تا برسم به اینجا:

چند روز پیش یه دونه کتابچه 40-50 صفحه ای و کوچیک اندازه کف دست از همونجایی که کار میکنه آورده بود دم در خونه داده بود به مامانم که بخونش. و به مامانم گفته بود بعد اینکه خون بیارش تا بدم بقیه همسایه ها هم بخوننش :) کتابچهه در مورد "مدیریت خانواده در مقابله با حوادث غیر مترقبه مثل ز له و سیل و غیره" بود...


+ خدایا شکرت ، بابت زن همسایه خوبی که داریم :)

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : مورد بیست و دوم... عروس ِ همساده! - همسایه ,خونه ,میکنه ,شوهرش ,یادم میاد
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.238 seconds
RSS