جستجو ها
تنها سفر کنین کشک بادمجون آنام یانان آنام آنام آناما قربانام حالیما یانان روغن لبوب السعبه آهنگ تک دست رامین مهری بهاره جان دلبر لاله زار جان دلبر html gunship هویت تمدن اشیاء مدرن هویت مامذهب راساختیم یک سخن نویسنده محمدکدخ عرفان we made religion فرشته نوشت فروش نوب در مشهد سلام یعنی خ ظ شگفتی های رود شاید دوست معنی دوست داشتنی چند مورد از اختراعات جابربن حیان یزدانیسم چیست آکورد آهنگ خوشه چین سالار عقیلی برنامه چهارروزه کات رفع مشکل no sim emergency call سامسونگ g920f no sim fix نمیارم عاشقت زمان بندی پیامک برای ارسال در آینده با اپلیکیشن scheduled sms نوشتن وبلاگ کتاب اگرچه فضای نوشتن کتاب فضای مجازی کتاب افتادم رؤیای نوشتن برای نوشتن دنیای راه راه من قالیچه دوزی سوزن دوزی html بازی فوق العاده the sims freeplay v2 9 9 mod نسخه پول lp social points بی نهایت دیتا html زندان فرعون زندان فرعون خودرا گئچدی خونگرمی و مهمان نوازی سوادرسانه ای واجب تر از نان شب کاش بودی کالیبر سی هشت قسمت 11 یازدهم سریال نفس 16 داد 96 کیفیت عالی و کم حجم مشهر جلسه هماهنگی ivanov الکرسی سوره بخواند علیه فرمودند مرتبه علیه وآله الله علیه علیه السلام السلام فرمودند سوره توحید علیه السلام فرمودند السلام فرمودند ه موجودات فضایی زنبوردار نمونه فسا ع ی دیدنی از گفت وگوی خصوصی پوتین و برنامه ایمو تانگو شوهرم مادر خونه خانواده شنیدن نمیدونم خونه پدرم شوهرم گفتم مادر شوهرم قطعات تفنگ بادی ترجمه فارسی کتاب testing language skills از رنجی که می برم y u r private رویایی listlistlistخنده خواهرش جدید خاطره خاطره خنده پیام تبریک اولین روز مدرسه رفتن فرزند بدهی به بانک و بازار باید چقدر باشد 13960817 چهارشنبه صدور 80 هزار روادید اربعین حسینی در خوزستان گوشه هایی از فعالیت درفصل پاییز ثبتنام گندله سنگان خواف موانع استقبال از بیمه های غیراجباری در ایران تعبیر خواب ابگرمکن که جوش اورده html گذری بر علم اگر چه دوست به چیزی نمی د ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست بهترین زمان برای عمل چشم را می دانید شکوفه های باغ مدرسه love because your that دوست like cannot love دوست دارم love says نیاز دارم گفتم بخاطر معماری آثار پاو وینت زندگینامه چرمایف مدرن آثار معماری پاو وینت زندگینامه زندگی نامه پاو وینت ایالات متحده پاو و caviar galaxynote9 راهنمایی کنترل کولر گازی سامسونگ خلبان محمدی سرهنگ سرهنگ خلبان زیارت حضرت کاغذ دیواری پذیرایی رایگان سه ماهی بدون سانسور مخزن الأوفاق باران برف practice english ون بجستان سایتی در حال مشهور شدن معرفی میکنم noaran blogsky com چگونه خوش باشیم ساعت پخش زنده فوتبال از تلویزیون شنبه 25 فروردین 638 بررسی رابطه عزت نفس با پایگاه های هویت دانش آموزان مقطع پیش ی وسوم متوسطه ناحیه 1 شهرستان مشهد چه حسه خوبیه a nced عاملان شهادت ان بازداشت شدند انواع رله و ج ansi به بهانه تولدت فال روز پنجشنبه 11 داد به این ۷ دلیل انار بخورید استخدام پتروشیمی کردستان سوتی ماه رمضانی ت فساد اتهام زنی حالی جمهور رئیس رئیس جمهور فعلی دائما حالی پرداختن ت فعلی ردپای دیجیتال جایگزین رزومه استخدامی شهید فهمیده آذربایجان را می شناسید کاروان زندگى بدهید قالب پونی آفرود در ایروان من و روزهای بیماری و من اگر حوا بودم روما آکوا بیاجیوتی لورا roma aqua بیاجیوتی آکوا لورا بیاجیوتی روما اومو اومو laura ادکلن لورا اومو laura biagiotti anonymous2011bluray ganool آزمون عملی مربوط به قبول شدگان کتبی مورخ95 7 هدیه باورن ی ترامپ به پوتین شاخصه های سوره نیکو اتفاق نادر و عجیب در یکی از های شهر قزوین به مناسبت هفته بسیج


نفس تازه ی بارون

پنجاه و هفت...


اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست...



عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و هفت...

پنجاه و پنج...


دلمون به کجای این زندگی خوش باشه آخه؟! غیر از اینه که باید تحمل کنیم فقط ...؟!



عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و پنج...

پنجاه و شش...

مـوجـیم و وصـل ما ، از خـود بـ اسـت

سـاحل بـهانه ای اسـت ، رفـتن رسـیدن اسـت


تـا شـعله در سـریـم ، پـروانـه اخگریـم

شـمعیم و اشک ما ، در خود چکیـدن اسـت


مـا مـرغ بی پـریم ، از فـوج دیگریم

پـرواز بـال مـا ، در خـون تـپیـدن اسـت


پـر می کـشیـم و بـال ، بـر پـرده ی خـیال

اعـجاز ذوق مـا ، در پـر کـشیـدن اسـت


مـا هـیـچ نـیستیم ، جز سـایه ای ز خـویـش

آیـیـن آیـنـه ، خـود را نـدیـدن اسـت


گـفتی مـرا بـخوان ، خـوانـدیم و خـامـُشی

پـاسخ هـمین تـو را ، تـنها شـنیـدن اسـت


بی درد و بی غـم است ، چـیدن رسیده را

خـامیم و درد مـا ، از کـال چـیدن اسـت


قیصر امین پور


عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و شش... - اسـت

پنجاه و دو...

هیچوقت ایی رو که با قطعیت راجع به چیزی که ازش اطلاع درستی ندارن نظر میدن درک نمی کنم...!




+ دوس دارم برگردم ! شاید به زودی...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و دو...

پنجاه و سه...

یه مدت خوبِ خوبِ خوبم و کاری به کارم نداره و منم به کل فراموشش . ولی هر از چند وقت یه نصفه شبی نزدیکای صبح یواشکی از خواب بیدارم میکنه و شروع میکنه به نق زدن و نق زدن و نق زدن. و همه بدبختیامو به یادم میاره... اون شبو خواب و بیدار به صبح می رسونم و اون روزم میشه پر از دلشوره و آشوب و دلتنگی و همه ی غمهای روزگارم! به همین سادگی...



عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و سه...

پنجاه و چهار... باقالیا :|

یه زمانی لیست وبلاگ های به روز شده م 3 صفحه میشد! الان شده اینقد :|


خواهشا شماها دیگه نرین قاطی باقالیا :(





+ باقالی یعنی از آ ین مطلبت اونقد زمان بگذره که از برگشتنت ناامید بشه و به جای " ... روز پیش" جلو اسم وبت خط تیره بذاره :)



عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و چهار... باقالیا :|

چهل و هشت...خواب!

لعنت به خواب... که اگه آدم بتونه توی بیداریش به خیلی چیزا فکر نکنه و خودشو بزنه به فراموشی ، بازم توی خواب ول کن آدم نیستن و دست از سرش بر نمیدارن :(


خسته شدم از این دور باطلی که توش گرفتارم...


+ شاید بعد از خو که چند شب پیش دیدم یکی از خوش ترین حس ها رو موقع بیدار شدن و تا چند روز بعدش داشتم ولی امروز چند برابر بدتر از اون رو دارم پس میدم!

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و هشت...خواب! - خواب

چهل و نه... محض خالی نبودن عریضه!

خاطراتی که آدم هایش رفته اند، دردناکند.

ولی خاطراتی که آدم هایش حضور دارند اما شبیه گذشته نیستند،

به مراتب دردناکترند…!


"گابریل گارسیا مارکز"

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و نه... محض خالی نبودن عریضه!

پنجاه...سوال!

5 سال پیش فکرشو میکردین ممکنه الان همچین موقعیتی داشته باشین؟؟ من هرگز!

میتونین برای 5 سال بعد پیش بینی کنین در چه وضعیتی هستین؟! من هرگز!!




+ اگه هنوزم به اینجا سر میزنین یه دستی از زیر در نشون بدین لااقل :))
++ دلم برای یکیتون که خیلی وقته ازش خبر ندارم خیلی تنگ شده :)
عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه...سوال!

پنجاه و یک...

خسته شدم از این حجم سر در گمی... کاش معجزه ای می شد :(

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و یک...

پنجاه و دو...

هیچوقت ایی رو که با قطعیت راجع به چیزی که ازش اطلاع درستی ندارن نظر میدن درک نمی کنم...!

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : پنجاه و دو...

چهل و هشت...خواب!

لعنت به خواب... که اگه آدم بتونه توی بیداریش به خیلی چیزا فکر نکنه و خودشو بزنه به فراموشی ، بازم توی خواب ول کن آدم نیستن و دست از سرش بر نمیدارن :(


خسته شدم از این دور باطلی که توش گرفتارم...


+ شاید اگه بعد از خواب ِ چند شب پیش یکی از خوش ترین حس ها رو موقع بیدار شدن و تا چند روز بعدش داشتم ولی امروز چند برابر بدتر از اون رو دارم پس میدم!

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و هشت...خواب! - خواب

چهل و هفت

شب تاریک و بیم موج و گرد چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها...

"حافظ"

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و هفت

چهل و چهار

کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم، باران تندی می بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ یده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما... زنگ خورد.

هر عقل سالمی تشخیص می داد که کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است.

یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده. بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو یده باشم، اما... آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد... این اولین بد اری من به دلم بود که در خاطرم مانده!

اما حالا بعضی شب ها فکر می کنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه ی منطق حماقت نامیدمشان ...! حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد...

آدﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣ ﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﻪ زﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛ برﺍ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺣﺎﺕ؛ بخار ﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !

کﺴ ﺍﺯ ﺴ ﻧﻤ ﺮﺳﺪ: آﻫﺎ ﻓﻼﻧ!

ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻟﺖ ﻪ ﺧﺒﺮ؟

ﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟

ﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ...؟!

"ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﺑﺎﺩ"

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و چهار - باران

چهل و شش

سیستم مغز اینگونه عمل می کند:

هر چه طولانی تر در مورد یک چیز فکر کنید تمایل برای اقدام کم میشود

ما در گول زدن خود برای ثابت ماندن در جایی که هستیم متبحریم!



عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و شش

چهل و دو ... رمز موفقیت

به نظرم طبق تجربه شخصیم مهم ترین رمز و راز داشتن یه ارتباط خوب و صمیمی و مستمر با دیگران مخصوصا دوستان ، به حداقل رسوندن انتظارتمون از اونهاس... فعلا همینو داشته باشین تا بعدا مفصل تر راجبش بنویسم!

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و دو ... رمز موفقیت

موقت تر از قبلی

"خودم" جان ، دوست عزیزی که بعد از اون پست رمزدار قبلی روزی صد بار میای اینجا سر میزنی و تلاش میکنی (میکردی) رمز اون پست رو باز کنی و بخونیش ، میشه بفرمایی دقیقا دنبال چی هستی و خوندن اون پست چه فایده ای واست داره؟ محض ی حس کنجکاویت و شایدم تحریک بیشترت :)) باید خدمتت عرض کنم اون پست چیز خاصی نبود ، یکی از دوستان کامنتی گذاشته بودن که من چون آدرسی از ایشون نداشتم به اینصورت جوابشون رو دادم. و در جواب کامنت خصوصیت: "چرا باید خودش رمز بدونه؟خودش کی هست؟" هم باید بگم "به شما هیچ ربطی نداره فقط خواستم فضولا رو بشناسم :) " اگه مشکلی دیگه ای هست بفرما حلش کنم برات. عیدتم مبارک. و ممنون

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : موقت تر از قبلی

چهل و یک...

+ صبح اومدم یه مطلبی بنویسم زیاد حال نداشتم دوسه خط از اول و وسط و آ ش نوشتم و تکمیل ش رو گذاشتم واسه بعد...

++ دیروز مثل خیلی وقتا که دوز وبلاگ خونی ِ خون َم (!) پایین اومده بود چند بار لیست وبلاگ های به روز شده رو باز و چنتا وبلاگ که به نظرم جالب میومدن رو شروع از اول خوندم و تا یه جاهایی پیش رفتم. ما حصل کارم اضافه شدن دو تا وبلاگ به لیست وبلا ی بود که از این به بعد دنبال می کنم. یکیشون وب یه مرد مجرد متولد 1354 بود که خیلی خوشم اومد ازش. زنشو طلاق داده بود و داشت تنهایی زندگی می کرد (یه جورایی شبیه من خخخخ :دی) و لذت از زندگی ِ مجردی ، از سر و روی نوشته هاش می بارید. شاید کلمه ی لذت یکم زیاده روی باشه بهتره بگم عادت . نمیدونم... هر چی که بود خوشم اومد از زندگیش. تصمیم گرفتم مدل زندگیمو عوض کنم.

+++ اینکه اینجا انقد رفت و آمد میشه ولی همه تین (و میدونم خیلیاتون از دوستان قدیمی هستین که هر کدوم به دلایلی دوست ندارین حرفی بزنین و ردپایی از خودتون باقی بذارین) اذیتم میکنه. شاید لازم باشه دوباره اسباب کشی داشته باشم و یکی از دلایلی که تا الان اینکارو انجام ندادم از دست دادن دوستای قدیمی بوده ولی...خواننده ی خاموش ِ ناشناس رو خیلی دوست تر دارم از خواننده های خاموش ِ آشنا.. شمای خواننده ی خاموش و خودم رو دعوت می کنم به تفکر راجب این موضوع...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل و یک... - وبلاگ ,خواننده ,خیلی ,خوشم اومد

موقت(جواب کامنت ب با رمزی که خودت میدونی)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب
عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : موقت(جواب کامنت ب با رمزی که خودت میدونی)

چهل... کمی تفکر!

سلام فک کنم بین این همه حرف های درهم و برهم و شاید بی فایده یه پست جدی هم بذارم بد نباشه. البته خیلی هم بی ربط با ایام ماه رمضون نیست...

می خوام در مورد این جمله حرف بزنم که "دین ، همه ی دین است" این جمله رو توی یه اردوی فرهنگی ایام دانشجویی شنیدم و چون پر مفهوم بود هیچوقت فراموشش ن . به نظرم دینداری ماها خیلی با اون چیزی که باید ، فاصله داره. ما اگه با عقلانیت دین رو بعنوان یه "برنامه زندگی برای رسیدن به سعادت" که از طرف خ که ما رو آفریده برامون قرار داده شده پذیرفتیم ( نه فقط یه سری کارهایی که از روی عادت و بعضا اجبار انجامشون می دیم) لازمه همه ی دین رو قبول و اجرا کنیم. همه ی دین یعنی همه ی اون چیزایی که چه توی قرآن هست چه توی احکام و احادیث و ... . درسته عمل دست و پا ش ته به دستورات دینی هم بهتر از عمل ن ش هست و میتونه تا حدودی به بهتر شدن وضعیتمون کمک کنه ولی در اون صورت تضمینی برای رسیدن به هدف وجود نداره. همونطوری که برای یه مسافرت 1000 کیلومتری لازمه توی همه ی دو راهی ها راهی رو انتخاب کنیم که ما رو بسوی مقصد مورد نظرمون میرسونه. متاسفانه جامعه طوری شده که جو بی تفاوتی و بیخیالی نسبت به دین توش غالب شده و حتی خیلی از اونایی هم که داعیه دار دینداری هستن فقط ظواهر رو رعایت میکنن ولی در باطن... .

کاش یکم بیشتر فکر کنیم. واقعا فکر کنیم! آخه این چیزا انقدر گفته شده که الان همه خیلی راحت از کنارش میگذرن و حال فکر بهشو ندارن. راجب هدف خلقتمون ، از کجا اومدیم و قراره به کجا بریم... اصلا این چیزایی که الان همه رو مشغول به خودش کرده مثل پول و مدرک و پست و مقام و ت و ... توی دایره ی واقعی انسانیت چقدر ارزش داره؟ اینکه فقط سعی کنیم خوب باشیم دروغ نگیم به بقیه کمک کنیم حواسمون به حد و حدود روابطمون باشه و ... کافیه؟ اگه واقعا کافی بود خدا انقدر راجب دستورات دینش باریک بین و دقیق بود؟ فکر کنیم راجب اینکه ما هم جزو عوامیم یا خواص؟ یادمون باشه که دیندارای واقعی همیشه در اقلیت بودن...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : چهل... کمی تفکر! - کنیم ,خیلی ,راجب ,برای رسیدن

سی و نه...

به نظرم یکی از سخت ترین کارهای دنیا سر و کله زدن با آدمای ِ با گیرایی ِ پایینه... خدا نصیب کافر هم نکنه :| یه موضوع خیلی ساده رو ده بار و هر بار از اول توضیح می دی و آ سر هم با اعص به شدت د و در حالی که میخوای سرتو بکوبی زمین هنوز شک داری آیا طرف منظورمو گرفته یا نه :|

+ آ اش دیگه داشت دعوامون میشد :|

++ دلم خیلی واسه شبای رمضون 91 تنگ شده... اون موقع چه برو بیایی داشتیم (و داشتین) اینجا :( چه زود گذشت...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و نه...

بیست و نه... سیب!


+ این ع و یادتونه؟ :)

همه با هم... بگین سیییییییییب!

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : بیست و نه... سیب!

سی و دو... احساس بی پایان

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب
عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و دو... احساس بی پایان

سی و سه... تصمیم کبری!

بل ه استارت کنکورو زدم...

4 ماه و چند روز وقت دارم که اصلا نباید بذارم 1 روزش هم تلف بشه...

اگه خدا بخواد ارشد مدیریت مالی با هدف رتبه زیر 150


شاید این مدت اینجا کمتر از قبل (!) مطلب بذارم. احتمالا یه کانال تلگرامی بزنم اونجا توییت کنم. اگه ی دوس داشت بگه آدرسشو بدم


عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و سه... تصمیم کبری!

سی و چهار... سادیسم یا مالیخولیالیسم مجازی :|

یه بیماری خیلی خیلی نادر بین وب نویسا هست که اصلی ترین علامتش اینه که بعد از چند سال وب نویسی و جابجا متعدد وب هاشون یه مدت طولانی از دنیای نوشتن کناره گیری می کنن و بعد از یه مدت که به هر دلیلی دوباره هوای برگشتن میکنن احساس می کنن وب نویسی مث کار توی معدن سخت و بلکه هم سخت تره! و قلمشون روی کاغذ حرکت نمیکنه و این صحبتا... این افراد بعد از چند بار سعی برای نوشتن می فهمن وب نویسی اونقدر ها هم سخت نیس چون صفحه ی چت با خود ِ تلگرامشون پره از مطلبه! و شروع میکنن به نوشتن... ولی به دلایل ناشناخته ای که هنوز دانشمندان بهش پی نبردن بعد از چند روز به صورت گزینشی پست هاشون رو پاک میکنن و چند روز بعد هم کلا وبشون رو پاک میکنن و میرن! حواستون باشه به این بیماری دچار نشین :|


+ اگه حس کردین ی به همچین بیماری دچار هست و دیدین مطلب جدید گذاشتن حتما همون موقع بخونینش یا اگه اون لحظه وقت خوندنشو نداشتین حتما مطلالبشونو یه جایی کپی کنین که مثل من مطالب از دستتون نپره :|


++ این پست اصلا و به هیچ وجه ، هیچ گونه مخاطب خاصی ندارد :|


+++ دوستانی که در جریان نیستن: یه کانال تلگرامی درست که اونجا تقریبا روزانه مطلب میذارم اگه خواستین بگین آدرسو براتون بذارم :)
عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و چهار... سادیسم یا مالیخولیالیسم مجازی :| - میکنن ,نوشتن ,نویسی ,بیماری ,بیماری دچار

سی و پنج... شب ِ تاریک

یادمه که بودم آ ای ترم 4 یا 6 بود با چنتا از دوستان تصمیم گرفتیم بعد از امتحانای پایان ترم یه مسافرت کوچولوی 1-2 روزه بریم به آبشار بیشه که احتمالا اسمشو شنیدین. توی استان لرستانه. همون موقع هم اگه جزو خواننده های وبلاگم بوده باشین یه مطلبکی راجبش نوشتم.

به اصل خود مسافرت و اتفاقایی که افتاد کاری ندارم. موقع برگشت چون وسایلمون توی خوابگاه بود مجبور بودیم دوباره از اونجا برگردیم خوابگاه وسایلمونو ورداریم. خب بقیه هم خوابگاهیا رفته بودن خونه هاشون و خوابگاه کاملا سوت و کور بود انگار که خاک مرده پاشیده باشن!

بجز ما 3-4 نفر توی خوابگاه ِ به این بزرگی فقط یکی دو تا دیگه از بچه ها بودن و مسئولای خوابگاه! هم سفرام همون روزی که رسیدیم وسایلشونو جمع و رفتن ولی من چون یه کار بانکی کوچولو داشتم تصمیم گرفتم صبح فرداش اول وقت برم بانک کارمو انجام بدم بعد برم ترمینال... اون شب طبقه پایین خوابگاه فقط من بودم و طبقه بالا هم دو نفر دیگه. یه راهرو بااااریک و درااااز که هر طرفش 10 تا اتاق بود و همه اتاقا خالی ، خاموش و ت! و فقط چراغ اتاق ما روشن بود... و من هیچ وقت خوابگاهو اینجوری ت و آروم ندیده بودم. خب شب بود حتی گنجشک ها هم خو ده بودن و هییییچ ص نمی اومد! اون شب حتی خبری از جیرجیرکا هم نبود! شب خیلی عجیبی بود ، هیچ وقت یادم نمیره... نفهمیدم چطوری خوابم برد اونم پای لپ تاپ و زیر چراغای روشن و دقیقا وسط اتاق روی فرش بدون هیچ بالش و پتویی! شاید ساعت به 9 شب هم نرسیده بود!! بجز اون شب هیچ وقتی رو یادم نمیاد که اینجوری خوابم برده باشه... ذات ِ خاموشی و سکوت بدون اختیار و بدون اینکه خودم بخوام توی وجودم اثر کرده بود.... و وقتی بیدار شدم که هوا روشن شده بود!

و الان حکایت زندگی مجازی 7-8 سالمم دقیقا همونجوره. من توی این چند ساله اینجا دقیقا مثل خود ِ واقعیم زیاد اهل شلوغ بازی نبودم. دوستای محدودی داشتم که اکثرا از همون اوایل پیداشون کرده بودم و مثل همیشه و همه جا کیفیت رو به کمیت ترجیح می دادم!

و الان دقیقا مثل اون شبه... تقریبا همه دوستان مجازی رفتن و من ِ خسته از سفر موندم و این سکوتِ محض ِ آزاردهنده و چراغ ِ روشن ِ این چهاردیواری و خاطراتی که از در و دیوارش می باره... و البته تیک تاک ساعتی که داره به 9 شب نزدیک میشه...

فقط مونده همون کار کوچیک بانکی که باید انجامش بدم و برم... بخاطر همینم تصمیم گرفتم دوباره برگردم به خونه ی قبلیم چون با محیط اینجا و خواننده های خاموشش مانوس ترم...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و پنج... شب ِ تاریک - خوابگاه ,دقیقا ,روشن ,اتاق ,تصمیم ,تصمیم گرفتم

سی و شش... یک نفس مانده به ذوق گل سرخ!

نمیدانم چرا اسفند،

این اندازہ شبیہ کودکى هاست!


شبیہ پدربزرگى کہ نیست

مادربزرگى کہ بوى جا مےداد

آدم هاى سےسالہ فامیل

کہ چقدر بہ چشممان بزرگ مےآمدند.


هیجان زنگ آ آ ین روز سال،

لذت بخش ترین نو نوارى تمام عمر...

فکر مےکردیم دنیا در شادى مان بہ انتها خواهد رسید.


کاش نمےفهمیدیم بزرگ شدن را

کاش حافظہ درخت

سبز شدن ها را فراموش مےکرد و ما

در کودکےمان تمام میشدیم...

سى و چند سالگى،

اسفند

فقط رفع تکلیف است....

پویا مجیدے


+ شاعر ظاهرا سی و چند ساله بوده! ولی از زبون من ِ بیست و چند ساله هم حرف زده...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و شش... یک نفس مانده به ذوق گل سرخ!

سی و هفت... سالی که گذشت 2!!!

سلام بعد از مدت ها :)

+ واسم جالب بود از روزهای آ سال 95 تا آ ین بار همین چند روز پیش خیلیا با کلید واژه ی "سالی که گذشت" به وب ِ ف تنی ِ من رسیدن. خودم یادم نبود ولی یه فلش بکی که به مطالب قبلیم زدم دیدم اولین روز از سال 95 در مورد "سالی که گذشت" (یعنی سال 94) یه پست گذاشته بودم. میدونم توی اون برهه از زمان به دلایلی خیلی حس ناامیدی و سردرگمی داشتم که شاید بعضیاتون اینجا و جاهای دیگه ازم در موردش شنیدین... اون موقع فکر می وضع روحی و روانیم واقعا ته ِ ته ِ شه و بدتر از این نمیشه و نیاز به یه سری اتفاقای خاصی دارم که از اون منجلاب رها بشم. و واقعا هم حالم اب بود...

ولی الان فهمیدم توی این دنیا هیچ چیزی ته نداره. اگه ناراحتیم اگه خوشحالیم اگه نا امیدیم اگه بی انگیزه ایم اگه موفقیم اگه ش ت خوردیم اگه هر چی! بالاتر از سیاهی هزار رنگ دیگه هم هست که تا زمانی که اون رنگی نشدیم نمیتونیم درکشون کنیم. شایدم رنگ قبلیمون سیاه نبوده! شاید سفید بوده اصلا!!

++ به اندازه ی متن بالایی در مورد یه موضوع دیگه هم نوشتم ولی ترجیح دادم پاکشون کنم. بگذریم...

+++ اگه نمی نویسم ، اگه از هر چیزی که هست نمی نویسم ؛ واسه اینه که مطلب قابل عرضی دم دستم نیس. دوس دارین هی بیام اینجا نق بزنم و نق بزنم و شما بخونین/نخونین و هیچی نگین؟

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و هفت... سالی که گذشت 2!!! - گذشت ,سالی

سی و هشت...

فاصله ات را با آدم ها حفظ کن....

برای شناختن آدم ها

اینقدر عجله نداشته باش!!

روزگار، ذات تک تک آدم ها را به تو نشان می دهد

و تو میرنجی از خودت

و قضاوت های عجولانه ی زود هنگامت....

یک روز به همان آدمها نگاه میکنی

و می بینی آنهایی که فکر می کردی بد هستند،

برایت به وقتش بزرگترین کارها را کرده اند

و آنها که دوستشان می پنداشتی

و فکر می کردی همیشه دوستت خواهند داشت

زمینت زده اند!

آنقدر محکم

که صدای خورد شدن استخوان هایت را با تمام وجود شنیده ای.....

آدم ها را قضاوت نکن

روزگار بهترین قاضی است


ذهنت را از خوبی و بدی آدم ها پر نکن

به حرفهای قشنگشان دل نبند و از حرفهای نازیبایشان نرنج...!!!!


یادت باشد

هیچ چیز ابدی نیست...

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : سی و هشت...

مورد بیست و دوم... عروس ِ همساده!

یه زن همسایه هم داریم خیلی صاف و ساده و مهربون به نظر میرسه. از وقتی که یادم میاد و با وجودی که الان یه پسر و دختر حدودا 20 ساله داره توی خونه ی پدر شوهرش همراه اونا زندگی میکنه (در واقع عروس همسایمونه). این همسایمون یه خونه ی کوچیک ته کوچه داره و قبلنا دو تا دیگه از پسراش که ازدواج هم تا یه مدت توی همین خونه زندگی می و بعد یه مدت چون آبشون با هم توی یه جوب نمیرفت اسباب کشی رفتن ولی اینا همچنان اینجان. با وجودی که خانواده شوهرش پر سر و صدا و کم فرهنگن! هیچوقت سر و ص از خودش و شوهر و بچه هاش نشنیدم. بچه هاش نسبت به بقیه ی نوه های خانوادشون مودب تر و درسخون ترن ، حالا نه که فک کنین شاگرد اول کلاسشونن ها! نه! نسبت به بقیشون گفتم. شوهرش شغل آزاد داره و مرتب میشنوم بیکار شده و بعد از یه مدت رفته سر یه شغل جدید... ، ولی زن همسایه ی قصه ی ما از وقتی یادم میاد توی یه مرکز بهداشت کار میکنه. همه ی اینا رو گفتم تا برسم به اینجا:

چند روز پیش یه دونه کتابچه 40-50 صفحه ای و کوچیک اندازه کف دست از همونجایی که کار میکنه آورده بود دم در خونه داده بود به مامانم که بخونش. و به مامانم گفته بود بعد اینکه خون بیارش تا بدم بقیه همسایه ها هم بخوننش :) کتابچهه در مورد "مدیریت خانواده در مقابله با حوادث غیر مترقبه مثل ز له و سیل و غیره" بود...


+ خدایا شکرت ، بابت زن همسایه خوبی که داریم :)

عنوان وبلاگ : نفس تازه ی بارون
منبع :
برچسب ها : مورد بیست و دوم... عروس ِ همساده! - همسایه ,خونه ,میکنه ,شوهرش ,یادم میاد
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.235 seconds
RSS