image result for ‫ø¬ø¹ù„ ø­ø¯ûŒø«â€¬â€Ž


عوامل جعل حدیث بعد از رحلت اکرم (ص)


عامل اول:

احترام بسیار زیادى بود که مردم براى ه نى رسول خدا (صلى الله علیه وآله) و براى حفظ حدیث معتقد بودند، و حتى افرادى را هم که رسول خدا (صلى الله علیه وآله) را ندیده بودند و تنها از اصحاب آن جناب احادیثى نقل مى د مزیتى بر سایر مردم قائل بودند، و آنان را تعظیم مى د، و همین جهت باعث شد که هر ى چه لایق و چه نالایق براى اینکه در بین جامعه سر و گردنى از سایرین بلندتر داشته باشد، به نقل حدیث پرداخته و خود را محدث و راوى قلمداد کند، حتى انى هم که یهودى بودنشان یا نصرانى بودنشان مسلم بود با این حال به صرف اینکه حدیث نقل مى کرد در جامعه آن روز جا مى افتاد و محترم مى شد، و قهرا براى اینکه این محدث از آن دیگرى جلو بزند و محترم تر شود هر چه از دهانش در مى آمد به عنوان حدیث مى گفت.


عامل دوم:

حرص شدیدى بود که این افراد در حفظ حدیث داشتند، همین حرص در حفظ حدیث و نقل آن نمى گذاشت که درباره درستى و نادرستى حدیث و تدبر در معناى آن و مخصوصا عرضه آن بر کتاب خدا دقت کنند، با اینکه قرآن کریم اصل دین بود و ساختمان دین بر این پایه و اصل نهاده شده بود، فروع دین از این اصل ریشه مى گرفت، رسول خدا (صلى الله علیه وآله) هم بطورى که در نقل معتبر آمده سفارش اکید کرده بود که هر سخنى را از هر ى نپذیرند، بلکه شنیده هاى خود را بر قرآن کریم عرضه کنند، در صورتى که مخالف قرآن بود رهایش کنند، و در حدیث معتبر فرموده بود: «ستکثر على القاله» بزودى حدیث تراشان علیه من زیاد مى شوند و احادیثى دیگر از این قبیل.

همین معنا فرصتى شد براى اینکه احادیث جعلى و دروغینى در مورد صفات خدا و اسماء و افعال او و نیز درباره لغزشهائى که به انبیاى گرامى نسبت داده شده، و اعمال زشت که به رسول خدا (صلى الله علیه وآله) نسبت داده شده و آن جناب را مشوه جلوه داده، و درباره افاتى در خلقت و ایجاد و داستانهاى دروغینى از امتهاى گذشته و درباره تحریف شدن قرآن و مسائل دیگرى از این قبیل در دست و دهنها بگردد، احادیثى که دست کمى از افات تورات و انجیل ندارد.

نتیجه این وضع آن شد که تقدم و عمل در بین قرآن و حدیث تقسیم شود، یعنى تقدم و احترام صورى از آن قرآن و اخذ و عمل از آن حدیث شود، و در اندک مدتى قرآن از حیث عمل متروک گردد، و این سیره نکوهیده یعنى مسامحه در عرضه حدیث بر قرآن، همچنان در بین امت استمرار یافت و تا به امروز نیز عملا استمرار یافته، هر چند که امت آن را به زبان انکار نموده و ناپسند مى داند، قرآن کریم نیز از آن پیشگوئى کرده و فرموده که رسول خدا (صلى الله علیه وآله) در قیامت خواهد گفت پروردگارا امت من قرآن را متروک گذاشتند، الا عده اى قلیل که در هر عصرى از این انحراف دور ماندند.

و همین مسامحه و سهل انگارى عینا یکى از اسبابى بود که باعث شد بسیارى از افات قومى و قبیله اى که هر قومى در قدیم به آن معتقد بودند بعد از مسلمان شدنش نیز به عنوان یک اعتقاد دینى باقى بماند، آرى مثل معروف مى گوید: «الداء یجر الداء» درد، دردى دیگر مى زاید.


عامل سوم:

ماجرائى بود که بعد از رحلت رسول خدا (صلى الله علیه وآله) در مساله خلافت پیش آمد و اراى عامه مسلمین درباره اهل بیت آن جناب مختلف گردید، عده اى طبق دستور رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به آن حضرات تمسک جسته، و به آنان عشق ورزیدند، جمعى دیگر از آن حضرات روى گردانیده و اعتنائى به امر آنان و مکانتشان به علم قرآن ن د و براى آگاهى و یادگیرى علم قرآن به غیر آن حضرات مراجعه نمودند، جمعى دیگر با آن حضرات دشمنى نموده، با جعل احادیثى دروغین به آنان بدگوئى د، با اینکه رسول خدا (صلى الله علیه وآله) در مواقفى و کلماتى که احدى از مسلمانان در صحت آنها و در دل آنها تردید نکرده، سفارش فرموده بود که علم دین را از اهل بیت او بگیرند، و چیزى به اهل بیت او نیاموزند، و اینکه اهل بیت آن جناب از همه امت به کتاب خدا آگاه ترند، و نیز به امت فرمود که اهلبیتش هرگز در تفسیر قرآن خطا نمى کنند و در فهم قرآن دچار اشتباه نمى شوند و در حدیث معروف به ثقلین که بطور تواتر نقل شده، و احدى در آن تردید نکرده، و فرمود: من از میان شما مى روم و به جاى خود دو چیز بس گرانمایه مى گذارم، یکى کتاب خدا و دیگر عترتم را، و این دو، تا ابد با همند و از یکدیگر جدا نخواهند شد، تا بر لب حوض کوثر بر من در آیند، (تا آ حدیث) و در بعضى از طرق همین حدیث آمده که سپس فرموده: چیزى به اهل بیت من نیاموزید که آنان اعلم از شمایند، و نیز در حدیثى مستفیض که بسیار نقل شده فرموده : «هر قرآن را به راءى خود (یعنى بدون سؤ ال از اهل بیت) (علیهم السلام ) تفسیر کند باید که جاى خود را آماده در دوزخ بداند،»

و این اعراض از اهل بیت (علیهم السلام ) بزرگترین شکافى بود که در نظام تفکر ى پدید آمد و باعث شد علم قرآن و طریقه تفکرى که قرآن به سوى آن مى خواند در بین مسلمانان متروک و فراموش شود، شاهد بسیار روشن آن این است که در جوامع حدیث کمتر به احادیثى بر مى خوریم که از ان اهل بیت روایت شده باشد، آرى اگر شما خواننده محترم از یک سو مقام و منزلتى که اهل حدیث در زمان خلفا داشتند، و حرص و ولعى که مردم در اخذ و شنیدن حدیث از خود نشان مى دادند در نظر بگیرى، و از سوى دیگر در بین دهها هزار حدیثى که در جوامع حدیث گردآورى شده احادیث منقوله از على و حسن و حسین در ابواب مختلف معارف دین و مخصوصا در تفسیر نقل شده بشمارى آن وقت انگشت حیرت به دندان خواهى گزید (که خدایا چطور شد فلان صحابه که بیش از دو سه سال رسول خدا (صلى الله علیه وآله) را ندید دهها هزار حدیث دارد، ولى اهل بیت رسول خدا (صلى الله علیه وآله) که در خلوت و جلوت و در کودکى و جوانى در سفر و حضر با آن جناب بودند حدیث چندانى در جوامع ندارند؟!!) و چرا صحابه حتى یک حدیثى از اهل بیت نقل ن د؟ و چرا تابعین یعنى طبقه دوم مسلمین روایاتى که از آن حضرات نقل کرده اند از صد نمى کند؟ و چرا حسن بن على (با اینکه خلیفه ظاهرى نیز بود) احادیثش به ده عدد نمى رسد؟ و چرا از حسین بن على حتى یک حدیث دیده نمى شود؟ با اینکه بعضیها تنها روایات وارده در خصوص تفسیر را آمار گرفته اند به هفده هزار بالغ شده، که تنها جمهور آنها را نقل کرده اند، که سیوطى آنها را در کتاب اتقانش آورده و گفته این عدد روایاتى است که در تفسیر ترجمان القرآنش که الدرالمنثور خلاصه آن است آورده و روایات وارده در ابواب فقه نیز همین نسبت را دارد، و بعضى از آمارگران از این قبیل احادیث تنها به دو حدیث برخورده اند که در ابواب مختلف فقه از حسین (علیه السلام ) روایت شده، و چرا باید چنین باشد؟

آیا علتى جز این مى تواند داشته باشد که کنار زدن على (علیه السلام ) و شرکت ندادن آن جناب در جمع قرآن در اوائل رحلت رسول خدا (صلى الله علیه وآله )، و در اوا عهد عثمان و نیز تاریخ حسن و حسین نشان می دهد که مردم از اهل بیت دورى د، و از حدیث آنان اعراض نمودند؟

این حق کشى هائى که امت و یا حکومت اموى درباره على (علیه السلام) نمودند کار را بدان جا کشانید که نه تنها تمامى احادیث آن جناب مورد اعراض واقع شد، بلکه بعضیها حتى نهج البلاغه را نیز انکار د، که کلام آن جناب باشد، آرى خطبه هاى برجسته و غراى نهج البلاغه مورد سؤال و تردید قرار گرفت، ولى خطبه بتراء زیاد بن ه و اشعارى که یزید در باره سروده جاى هیچ اختلافى نبود و حتى دو نفر هم در باره آنها اختلاف ن د.

اهل بیت پیغمبر همچنان مظلوم و مقهور بودند، و احادیثشان متروک بود، تا آنکه باقر و صادق (علیه السلام) در یک برهه اى از زمان یعنى در دوره انتقال حکومت از بنى امیه به بنى العباس قیام نموده آنچه از احادیث پدران بزرگوارشان به دست فراموشى س شده بود براى مردم بیان د و آنچه از معارف که مندرس گشته اثرى از آن نمانده بود براى مردم بیان د.

اما مع الاسف احادیثى که آن دو بزرگوار و سایر ان از پدران خود نقل نموده در اختیار امت نهادند، نیز از دسیسه و دستبرد سالم نماند، همانطور که در کلمات رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) دست بردند، کلمات آن حضرات نیز مورد دستبرد قرار گرفت، به شهادت اینکه خود آن دو بزرگوار به این معنا تصریح نموده، چند نفر از وضاعین و حدیث تراشان را براى مردم نام بردند، مانند «مغیرة بن سعید»، و «ابن ابى الخطاب»، و... و بعضى دیگر از ائمه (علیهم السلام) بسیارى از روایاتى که از رسول خدا (صلى الله علیه وآله) و از خود ایشان در دست و دهن ها افتاده بود انکار نموده و به شیعیان خود دستور فرمودند هر حدیثى که از ما براى شما نقل مى شود بر قرآن عرضه کنید، آنچه موافق با قرآن است بگیرید، و آنچه مخالف است رها کنید.

اما مردم مگر افرادى انگشت شمار به این دستور عمل ننمودند، و مخصوصا به روایاتى که در غیر مورد مسائل فقهى بود بدون عرضه آنها بر قرآن پذیرفتند، و رفتار عامه مردم شیعه در قبول هر سخنى که جنبه حدیث داشت رفتار عامه مردم سنى در مورد احادیث نبوى بود.

و حتى عامه شیعه در این امر آنچنان افراط د که جمعى قائل شدند به اینکه ظواهر قرآن حجت نیست، ولى کتابهائى دیگر از قبیل مصباح الشریعه و فقه الرضا و جامع الاخبار حجت است، و افراط را از این حد نیز گذرانده به جائى رساندند که گفتند:

حدیث هر چند که مخالف صریح قرآن باشد مى تواند قرآن را تفسیر کند، و این حرف نظیر و هم سنگ سخنى است که بیشتر اهل سنت گفته اند، و آن این است که حدیث اصلا مى تواند قرآن را نسخ کند، و به نظر مى رسد قضاوتى که دانشمندان درباره رفتار امت کرده اند قضاوت درستى باشد، آنها گفته اند:

اهل سنت کتاب را گرفتند و عترت را رها د و سر انجام کارشان بدانجا کشیده شد که کتاب هم از دستشان رفت، و شیعه عترت را گرفته کتاب را رها د، و سرانجام کارشان بدینجا کشیده شد که عترت هم از دستشان رفت، پس مى توان گفت که امت بر خلاف دستور صریح رسول خدا (صلى الله علیه وآله) که فرموده: «انى تارک فیکم الثقلین ...»، هم قرآن را از دست دادند، و هم عترت را، هم کتاب را و هم سنت را.

«برگرفته از جلد پنجم تفسیر المیزان علامه طباطبایی»