جستجو ها
دوست داشتنی که از تب و تاب افتاد connection keeper تلگرام فارسی وصالحق وبلاگ صالحین دبیرستان حضرت معصومه س خدای دانه دل نوشته ای از خودم طنز جبهه تعبیر خواب سوره قل هو و الله احد html الیگودرز تنها بدنبال helli boors اطلاعات اتروپین atropine دیکاترو dicatro آتروپین سولفات atropine sulfate آترومیل atromil قرص آمپول انفجار بزرگ شمال حلب را لرزاند نحوه مقاله isi منفی انرژی منفی پاهای فلور نظریhtml ترجمه مقاله مدلسازی و شبیه سازی نوع جدیدی از emi تداخل الکترومغناطیسی برای ماژول های الکترونیکی بر تحقیق بررسی انواع موتورهای برق ماکو چت ماکو indecent proposal فاطیما فاطیما بهارمست انحصار وراثت حسابهای د ونفره مدیران دستگیر شده کانال های تلگرامی فردا محاکمه می شوند لوازم ارایشی اوتی ساخت کره دعوتنامه افطاری صفات خدا در دعای جوشن کبیر ودعای عرفه زنگ املا دبیرستان منشور کورش برای تاتو انتقالات فرهنگیان س و ب گفتو وگو تشکر از حضور در انتخابات خطبه های ۲۸ آبان ماه سال ۱۳۹۵ اروندکنار بازی دوباره بیاد بیاد بیاد deutsch دﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ت ت موزیک فو مرداد ماه پر اتفاق myeloblast میلوبلاست band neutrophil myeloblast myeloblast نوتروفیلی maturation مراحل بلوغ بشت د تخفیف بگیرید مرا در رنج انداخت روبات خشمگین یک نفر را مجروح کرد پیام تبریک اولین روز مدرسه رفتن فرزند list این قسمت ژرف تر از خواب زمین ضرب المثل شکر نعمت نعمتت افزون کند را در یک بند توضیح دهید مردم تحریم قرار نداده فداکاری همکاری حمایت تائب خشنود فداکاران آدرس کانال نوای لر در آپارات توارث ژنی فرار پرندگان از شهر دودی تحقیق در مورد حباب کلاس چهارم candy blossom 5 زاد بعد ارسی فضای منعقد گوروم نوحه زینبیم گل بالام قانه باتدی اثر اردبیلی بزرگترین عددچهاررقمی وازلین اصل را چگونه تشخیص دهیم بازین قبریمه rug of export سالام اولسون شهریم ماراغاشهرطوس کودک برای کودک مراقبه روزانه ی ال معجزه 29 داد آهنگ اسما جان در سایت معلمی تواشیح ترکمنی به سوی الله پرنده خودروی اولین اروموبیل شرکت آغاز خودروی پرنده اولین خودروی شرکت اروموبیل برای حرکت تلاش برای اولین خودروی پرنده یه تیریپ رویا بیوگرافی حسن هیاس ویکی پدیا html اسامی برندگان مسابقه کتابخوانی محرم اعلام شد تو این احساسو به اینجا کشون چون نامهربانی قصدکشتن حامدزمانی خلاصه جلد اول کتاب آیین دادرسی کیفری علی خالقی ایذه استان مردم شهرستان تشنگی خوزستان استان خوزستان ابراز گلایه شهرستان ایذه شهروندان ایذه ای ادارات متولی رئیس سازمان برنامه پایت سلام صاحب راهت دسته بندی عنصر ها به روش های دیگر در وبگاه انجمن شیمی ایران منطقه گردشگری طبیعی دوستان منطقه گردشگری توسط دوستان درخت شماره وقتے بگوبیخیال بیخیال بگوبیخیال وقتے عخوانین چهارلنگ بختیاری افزایش کیفیت خدمات رسانی در پایانه مسافربری نمونه سوالات مرکز تحقیقات معلمان شمس ابادی اصفهان windows خارش عروس هلندی راچگونه درمان کنیم آ ین خواهش من باتو منابع کنکور ا علوم قران وحدیث سال94 جنگل پاسند وآبشارهای سمبی واسپه او عبادت خلاصه وقتی ها مدیر می شوند خواص کریستال سنگ نمک آپدیت لایسنس نود 32 ورژن 10 در تاریخ چهارشنبه 1 دی میشه تولد حنا دختری در چمن زار jquery 172minjs دبیرستان فرخیه زیادآباد آهنگ جدید مجید اطها بنام مگه من مردم گرامی ص به شهادت رسیدند یا به مرگ طبیعی وفات د سید ممد شریفی فلج مغزی ک ن


صفحه شخصی پدرام پناه

عایا؟

همه مثل من شبا چراغ اتاقشونو دوبار خاموش میکنن؟ خاموش، روشن، خاموش...

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : عایا؟

مسواک وی اس خلا

فقط منم که بعد از مسواک زدن چندشم می شه برم دستشویی، یا بقیه هم همینطورن؟ حس میکنم بخار عن میچسبه به قسمتای خیس صورت و دستام. اصلاً دستشویی محیط مناسبی واسه خیس شدن نیست! میبینی؟ حتّی فکر بهش هم مُشْمَئز کنندس...

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : مسواک وی اس خلا

من

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : من - مطلب

ناراحت

یکی از دلایلی که وقتی ناراحتم ترجیح می دم تنها باشم اینه که اطرافیانمو ناراحت می کنم.


اصلاً دلم نمی خواد وقتی ناراحتم با ی حرف بزنم یا درد و دل کنم یا هر چی. خودم تنها باشم واسه خودم یه گوشه ای مشکلمو با خودم حل کنم، خیلی بهتره تا پاچه عالم و آدمو بگیرم و همرو از خودم ناراحت کنم. مخصوصاً که اصلاً حوصله ی حرفای کلیشه ای شنیدن مثل «دُرُست می شه» و «ناراحت نباش» و «خدا بزرگه» و اینارو اصلاً ندارم. نمی تونم بفهمم شماها چه طوری با این جملات مس ه ی تکراری ح ون بهتر می شه! سیرییِسْلی؟


من حتّی اونی که این حرفارو به یکی دیگه میزنه رو هم درک نمی کنم. یارو ناراحته، بعد بهش می گید ناراحت نباش؟ خیلی ممنون! خودم بلد نبودم ناراحت نباشم، حتماً نیاز بود شما بهم می گفتید ناراحت نباش تا همه درد و غصّه هام عین چُس در هوا محو شن از بین برن.


- ناراحتم...

+ ناراحت نباش!

- باشه، دیگه ناراحت نیستم الآن!

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : ناراحت - ناراحت ,اصلاً ,ناراحتم ,ناراحت نباش ,تنها باشم ,وقتی ناراحتم

تغییر اجتناب ناپذیره، ولی فست فود مثال نقضشه

شاید تا همین دو سه سال پیش فکر می تکلیفم با همه ی جوانب زندگیم کاملاً روشنه و به خاطر  این قضیه، یواشکی با خودم، تو خلوت خودم، به خودم افتخار می !


ولی الآن می فهمم که ایده ی آدم (منم خودمو آدم حساب کنم، پَسْفردا ی شاکی نمی شه؟) دائم در مورد همه چیز در حال عوض شدنه. همین خود شخص من، فقط تو یه سال اخیر، حداقل نظرم راجع به سه چهارتا موضوع اساسی زندگی تغییر کرده. حتّی یکیش هم، بین رومی روم و زنگی زنگ، گیر افتاده. اینکه این تفکرات تغییر یافته، نه تنها هیچکدوم از باورهای قــبـلـیم ( نه قَلْبیم) رو نقض نمی کنه، بلکه به نظر خودم، تکمیلشون هم می کنه، نشون می ده که الحمدُ لِلّاه، رُشد فکریم حداقل تا حالا، سیر صعودی داشته و از این بابت خوشحالم!


اصن خود حضرت علی گفته، ی که امروزش مث دیروزش باشه، یه چیز بدی بعدش می فرمایند که الآن خاطرم نیست. اصلاً نمی دونم این سخن ایشون با وضعیت من سِنخیّت داره یا نه، ولی بالا ه بفهمید دیگه خودتون. می خوام بگم تغییر خوبه! باعث پیشرفت می شه. حالا درسته من پیشرفت آنچنانی ای نداشتم، ولی همین که درجا نزدم و حرکت داشتم یعنی هنوز زندم. حتّی اگه یکمم عقب رفته باشم، چون حرکت داشتم، یعنی زندم، زنده می مونم دیگه.


تنها مساله ای که همیشه در موردش یه نظر ثابت داشتم، به جز اینکه «پول می تونه خوشبختی بیاره»، اینه که، «خوردن» یکی از لذّت بخش ترین فعّالیت های روی کره ی زمینه. همیشه گفتم، الآنم می گم، تا خون تو این رَ من می تَپه هم می گم! 


اونی که می گه «هوسِ فست فود »، چه می فهمه که فست فود، هَوس نیست، عشقه؟ یه عشق از جنس کالباس و سُس! حالا بماند که جدیداً وقتی فست فود می خورم صبحش اسهالم، ولی خب جناب خاقانی (اگه خوندی جناب خان، متاسفم واست! جناب خاقانی...) هم در این باب می فرمایند: «دَردی است درد عشق، که درمان پذیر نیست / از جان گزیر هست، و ز جانان گزیر نیست.»

در اینجا درد عشق، در بعضی نُسخ همون گرسنگی و در برخی دیگر به عشق به معبود یا همان فست فود، تفسیر شده. می گند منظور شاعر از درمان نپذیرفتن این درد، درواقع نخو دن کِرْمِ خوردن هست. در مصرع دوّم میگه، از جان می شه گذشت (اسهال واقعاً جانکاهه)، ولی از جانان یا همون فست فود، نه! 


همونطور که گفتم، الآن من به شخصه، به درجه ای از کمال رسیدم که از اسهال بعد از فست فود هم دیگه سعی می کنم لذّت ببرم. بعد از یه مدّت قِلِقش  میاد دستتون...


پ.ن: ۱. ممکنه همین فردا، یه تیکه پازل دیگه به فضاهای خالی توی مغزم اضافه شد و نظرم راجع به همینایی که همین الآن گفتم هم تغییر کنه!


۲. کامنت نذاری از مضرّات فست فود بگیا! خودم همشو می دونم. این پاراگراف آ و اسهال و اینا رو هم اغراق شده تعریف یکم فست فود واستون چندش بشه، یاد اسهال من بیفتید، کمتر بخورید. چقدر به فکر سلامتی شما باشم آخه؟


۳. 

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : تغییر اجتناب ناپذیره، ولی فست فود مثال نقضشه - فست فود ,همین ,تغییر ,الآن ,اسهال ,جناب ,جناب خاقانی ,نظرم راجع

تولید مثل

بچّه دار شدن نباید به این راحتی باشه. باید واسش محدودیت بذارن. مخصوصاً توی دنیای امروزی با این همه محدودیت منابع و انرژی. نباید هر ی که اُرگانشو داره، بتونه به این راحتی بچّه دار بشه و آینده ی اون بچّه و بقیه رو به خطر بندازه. این خودِ خود خواهیه! اولاً هیچ ی نمی تونه بیشتر از ۲ تا فرزند داشته باشه! دوماً باید یه مینیموم کفایتی واسه هر کدوم از والدین بذارن. به نظرم باید از سال ۲۰۰۰ این قانون تصویب می شد که زوج هایی که تمایل به بچّه دار شدن دارن باید یه سری حداقل شرایط  رو داشته باشن. 


مثلاً زوجینی که میانگین قدشون از یه مقداری کمتره، مجاز به بچّه دار شدن نیستن. دلیلشم واضحه. یه کوتوله مثل خودشون به دنیا میارن که تا آ عمرش مجبوره آرزو کنه که ای کاش ۱۰ سانت بلند تر بود. 


یا مثلاً زوجینی که از مقدار مشخصی پول یا درآمد کمتر دارن، نمی تونن بچّه دار بشن. اون بچّه چه گناهی داره که تا آ عمر تو حسرت داشتن یه سری چیزا بمونه؟


زوجینی که مدرک تحصیلیشون از لیسانس کمتره، زوجینی که آیلتس جنرال حداقل ۵ ندارند، زوجینی که بیماری ارثی خاص مثل سرطان یا دیابت یا فشار خون و... دارن، زوجینی که تعادل روحی و روانی ندارن، زوجینی که سابقه ی کیفریِ مثل ی یا ضرب و جرح یا یا ازینجور سوابق عمدی دارن، زوجینی که آی کیو پایین تر از یه استانداردی دارن، زوجینی که اعتیاد به یا الکل یا هر مادّه ی اعتیاد آور دیگه ای دارن، زوجینی که کار با تکنولوژی روز دنیار بیگانند، زوجینی که زمان کافی برای گذروندن با بچّشون ندارن، اجازه و حتّی حق بچّه دار شدن رو هم ندارن! 


تازه از بدو تولد فرزندی که والدین واجد الشرایط داره، باید یه مربی خصوصی دوره دیده  مراقب تک تک آموزش هایی که از طرف والدین به بچّه داده می شه باشه، تا مغز بیمار وارد جامعه نشه! باید با دلیل به بچّه گفت «دروغ بده»، نه «اگه دروغ بگی سنگ میشی». نباید به بچّه انقدر بدی بخوره که از چاقی چین بخوره. اجازه نداری بچّرو دعوا کنی، کتک بزنی یا باهاش قهر کنی! نمی تونی در جواب سوالاش بگی «نمیدونم»، باید یا سواد سوالایی که یه بچّه ی کنجکاو می پرسه رو داشته باشی، یا قدرت تحقیق راجع به اون سوالو! اگه نمی دونی چرا آسمون آبیه، چرا برگ درخت سبزه، باید بتونی سرچ کنی، جوابشو بفهمی، سادش کنی و به فرزندت پاسخ بدی. اگه بچّت دوچرخه، و پس فردا موتور و ماشین خواست، نمی تونی بگی «ندارم»! باید انتظارات مالی فرزندتو بتونی برآورده کنی، که پس فردا سرخورده و و گر نشه! و هزار و یک مثال ریز و درشت دیگه...


قول میدم بعد از چند نسل، ریشه ی فقر و بیکاری و گرسنگی و فساد و بقیه ی مشکلات جامعه ی بشری با این سلکشن حل بشه! نه که تضمینی باشه اون بچّه نشه، ولی قطعاً پدر هیچ فرزندی نخواهد بود! شاید بچّه در آینده معتاد بشه، ولی حداقل دیگه هیچوقت پدرِ معتادِ فرزندی نمی شه! ممکنه اون بچّه حتّی قاتل بشه، ولی  حداقل خانواده ای بی پدر نخواهد بود. نهایتاً میگیم ما همه ی تلاشمونو کردیم که قاتل نشه، خودش انتخاب کرد که بشه. حداقل دیگه هیچ مشکلی، ریشه در کودکی هیچ مجرمی نداره...


اگه با همه ی این اوصاف جفت بی کفایتی بچّه دار شدن، بچّه باید زیر یک سال به روش مرسی کیلینگ یا اوتونازی کشته بشه، و پدر و مادر خاطی به عنوان مجازات تا آ عمر عقیم بشن. دلیلشم اینه که حوصله ی مراکز نگهداری و یتیم خونه و این داستانا رو ندارم. ازینکه بعد یکی بخواد دنبال خانوادش بگردت، بعد از حاج زنبور عسل، دیگه خوشم نمیاد.


نمی تونم درک کنم چرا آدما انقدر علاقه دارن خود ناکامشون رو تکثیر کنند! تو وقتی خودت به هدف های زندگیت نرسیدی، به چه اُمیدی مثل خودتو رو تولید میکنی؟ به امید اینکه اون برسه؟ چطوره ریسک نکنیم و اجازه بدیم همونایی که پتانسیل و پشتوانه ی  به جایی رسیدن رو دارن، تلاش خودشونو ن! قطعاً اگه ادیسون لامپ رو اختراع نمی کرد، دیر یا زود یکی دیگه اینکارو می کرد! 


چرا فرزند دار شدن باید حقِّ ی باشه؟ به نظرم بیشتر، «در بهترین شرایط به دنیا اومدن» حقّه تا بچّه دار شدن. ممکنه تعداد کم تری زندگی کنند، ولی خوشبخت!


حالا که قانون یا یا سلکشنی نیست، بیاید خودتون آدم باشید و از وسایل و ابزار پیشگیری بیشتر استفاده کنید. بقیه بگن اجاقش کوره بهتر ازینه که یه عمر فرزندت بگه ر**م تو روحت...


پ.ن: اگه  اعتراض کنید، می دم واسه ازدواج هم سلکشن بذارن ها! :-| هیس...

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : تولید مثل - بچّه ,زوجینی ,دارن، ,حداقل ,کنی، ,بشه، ,دارن، زوجینی ,حداقل دیگه

درس زندگی

اگه بخوام یه جمله ی تاثیر گذار به یه بچّه بدم، قطعاً اول بهش می گم: «بزرگ نشو، یه تَله سْت». بعد اگه مث خندید و رفت که هیچ، ولی اگه انقدر باهوش بود که توضیح بیشتری خواست، اونوقت قطعاً میگم: «گُ* خوردم عمو جون، برو دنبال علایقت، تا وقتی هم که به هدفت نرسیدی ولش نکن». بعد دیگه اگه ازم سوال پرسید، با پشت دست همچین بخوابونم تو دهنش که دندوناش خورد شه بریزه ته حلقش که دیگه اینقدر فضولی نکنه! 


ما بچّه بودیم فقط می گفتیم چشم! بعد جایزه ی خوب بودنمون ماهی یه بار می بردنمون همبرگر و پیتزا بخوریم. موقع مسافرت وسائلمون به زور تو چمدون مامانمون جا میدادن، صدامون که در نمیومد هیچ، خوشال بودیم که با خودشون  می برنمون! ماست می ریختیم تو پلاستیک فریزیر، نوکشو با دندون سوراخ می کردیم، تهشو گره می زدیم، تا جایی که خنک بود مِک می زدیم. می خوام بگم ما اون مدلی بزرگ شدیم و این شدیم، اینا این مدلی که بزرگ میشن فردا چه مدلی می خوان بشن؟ اصن به من چه؟ ولم کنین عامو...


پ.ن: خ خیلی کار سختیه بّچه دار شدن تو این شرایط. کار هر نیست، نر می خواهد و ماده. 

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : درس زندگی - مدلی

چشم سوّم

یه شب تو خواب، توی یه کویر بی آب و علف داشتم راه میرفتم. هر چی می رفتم به هیچی نمیرسیدم. از بی آب و غذایی داشتم تلف می شدم. میخواستم داد بزنم کمک، ولی صدام در نمیومد. آ ش نشستم، سرمو به زانو گرفتم و شروع به اشک ریختن و زاری . در حال گریه بودم که دوتا دست، سرمو از روی زانو هام بلند کرد. صورتش معلوم نبود، نفهمیدم خانم بود یا آقا. خواستم حرف بزنم ولی بغض اجازه نمیداد. پیشونیمو بوسید و گفت، مبارکت باشه. تا خواستم بپرسم چی و چرا، از خواب پ . 


ساعت ۳ نصفه شب بود. دقیق ۳! از عرق خیس شده بودم و دیگه خوابم نمیومد. انگار ساعت ها خو ده بودم. یکمی توی تخت این دنده اون دنده شدم که باز خوابم ببره ولی فایده نداشت. حولم رو براشتم برم یه دوش بگیرم حالم بیاد سر جاش. وقتی رفتم زیر دوش، یه حس سوزشی توی پیشونیم احساس . راستش ترسیدم تو آینه نگاه کنم و بی تفاوت ادامه دادم. وقتی با شامپو موهامو میشستم، احساس سوزشه خیلی بیشتر می شد، ولی وقتی آب میریختم روش ت میشد.


فردای اون روز همش به خو که دیده بودم فکر می . انگار دنیام متفاوت شده بود، انگار چیزایی می دیدم که قبلاً نمی تونستم ببینم. آدما انگار بدون اینکه لب و دهنی ت بدند باهام حرف میزدند. بعضی ها قرمزتر بودند، بعضی ها سیاه تر. جالب بود که وقتی چشمامو می بستم، باز هم یه چیزایی می دیدم. انگار یه چشم روی پیشونیم داشتم که همیشه باز بود. چشم سوم!


باورش واسه شماهایی که تجربش نکردید، سخته! همه چیز متفاوت شده بود، رنگا قشنگ تر و بیشتر شده بودند، حتّی صداها توی سرم اِکو میشد، دیگه آدما رو مثل قبل نمی دیدم. در واقع هیچ چیزو مثل قبل نمیدیدم. دلم واسه هر ی جز خودم و ایی که چشم سوّم داشتند، می سوخت که دنیا رو مثل من نمی بینند، که دنیاشون انقدر گوچیکه. دلم میخواست به یکی بگم، ولی مطمئن بودم بهم میخندند و مس م می کنند. مگه چند نفر توی این دنیا چشم سوّم دارند؟ من حتماً برگزیده بودم.


هر وقت میرفتم سر درد های عجیبی می گرفتم، هر شب ساعت ۳ شب بیدار می شدم. صداهایی توی مغزم می شنیدم، چیزایی می دیدم که ماورایی بودند. زندگیم عوض شده بود. دیگه کار و درس خوندن و ازدواج و بچّه دار شدن واسم مس ه شده بود. دوست داشتم هیچ کاری نکنم. دوس داشتم کل بدنمو تتو کنم و سیگاری بشم. ساعت ها تو اتاقم باشم و دنبال آدمای برگزیده مثل خودم بگردم. دوس داشتم آهن متفاوت گوش بدم و فقط تو گوشی موبایلم، هدفن به گوش باشم. من خیلی متفاوت و خاص شده بودم. حس می رس من توی زندگی با بقیه آدما متفاوته. دیگه تحمل آدمای دو چشمیِ حوصله سر بر واسم سخت بود. اونا از دنیا چی می فهمیدمد؟


دقیقاً یک هفته بعد از اون خواب، دقیقاً شب ، دوباره خواب دیدم تو همون کویر با همون شرایط دارم راه میرم. ایندفه می دونستم چه اتفاقی قراره بیفته. انگار دژاوو بود. نشستم و سرمو گرفتم توی زانوم و منتظر موندم. دوباره همون دستا، سرمو گرفت و آور بالا...


چشممو که باز خبری از اون صورت نورانی نبود. یه تابلو مثل نوتیفیکیشن موبایلم جلوم ظاهر شد که توش نوشته بود: «مشترک گرامی، یک هفته زمان آزمایشی استفاده از چشم سوّم شما به پایان رسیده است. لطفاً برای استفاده از چشم سوّم خود برای مدّت یک سال، آنرا به همراه یه عدد چشم هدیه، یداری نمایید و یا ال اس دی و ماشروم و کوکائین بزنید، همون کارو میکنه»


از خواب پ دیدم ساعت دقیقاً ۳. رفتم دوش، دیدم اثری از سوزش پیشونی نیست. آخه یه جفت چشم به چه کارم میومد. فکر یکیشو بذارم پس کلّم که پشتمم ببینم. بعد گفتم آخه اینهمه مو میاد روش، عملاً به کارم نمیاد. رفتم تو فکر که با یکی شریک شم، دیدم هیچ لیاقتشو نداره. 


رفتم تو سایت، کرک شدشو ، نصب فعال شد. راضیم ولی نباید به اینترنت وصل بشی، آپدیتم نمیشه. فقطم باید شامپو بچّه استفاده کنی، چون چشم سوّم اکثراً بازه، شامپو میره توش می سوزه. خواستم عینک آفت تک شیشه بگیرم واسش، میگن یه سری توهمات از شیشش رد نمیشه، درجه ی خاصی آدمو میاره پایین. خواستم لنز بذارم توش، می گند چون همش بازه، خشک میشه عفونت می کنه.


ازون روز خودمو شبیه این مینیون یه چشمی زردا میبینم. نه به کاری میان، نه حرفشونو میفهمی، نه کاراشونو درک میکنی! فقط می شه خندید بهشون...


کاش بجا چشم سوّم، یکی تو خواب عقل اولمو فعّال میکرد.


پ.ن: هر ی آزاده از متن بالا هر برداشتی دوست داشت ه. 

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : چشم سوّم - سوّم ,داشتم ,انگار ,سرمو ,متفاوت ,خواستم ,چیزایی می دیدم ,خواب پ

تولید مثل

بچّه دار شدن نباید به این راحتی باشه. باید واسش محدودیت بذارن. مخصوصاً توی دنیای امروزی با این همه محدودیت منابع و انرژی. نباید هر ی که اُرگانشو داره، بتونه به این راحتی بچّه دار بشه و آینده ی اون بچّه و بقیه رو به خطر بندازه. این خودِ خود خواهیه! اولاً هیچ ی نمی تونه بیشتر از ۲ تا فرزند داشته باشه! دوماً باید یه مینیموم کفایتی واسه هر کدوم از والدین بذارن. به نظرم باید از سال ۲۰۰۰ این قانون تصویب می شد که زوج هایی که تمایل به بچّه دار شدن دارن باید یه سری حداقل شرایط  رو داشته باشن. 


مثلاً زوجینی که میانگین قدشون از یه مقداری کمتره، مجاز به بچّه دار شدن نیستن. دلیلشم واضحه. یه کوتوله مثل خودشون به دنیا میارن که تا آ عمرش مجبوره آرزو کنه که ای کاش ۱۰ سانت بلند تر بود. 


یا مثلاً زوجینی که از مقدار مشخصی پول یا درآمد کمتر دارن، نمی تونن بچّه دار بشن. اون بچّه چه گناهی داره که تا آ عمر تو حسرت داشتن یه سری چیزا بمونه؟


زوجینی که مدرک تحصیلیشون از لیسانس کمتره، زوجینی که آیلتس جنرال حداقل ۵ ندارند، زوجینی که بیماری ارثی خاص مثل سرطان یا دیابت یا فشار خون و... دارن، زوجینی که تعادل روحی و روانی ندارن، زوجینی که سابقه ی کیفریِ مثل ی یا ضرب و جرح یا یا ازینجور سوابق عمدی دارن، زوجینی که آی کیو پایین تر از یه استانداردی دارن، زوجینی که اعتیاد به یا الکل یا هر مادّه ی اعتیاد آور دیگه ای دارن، زوجینی که کار با تکنولوژی روز دنیار بیگانند، زوجینی که زمان کافی برای گذروندن با بچّشون ندارن، اجازه و حتّی حق بچّه دار شدن رو هم ندارن! 


تازه از بدو تولد فرزندی که والدین واجد الشرایط داره، باید یه مربی خصوصی دوره دیده  مراقب تک تک آموزش هایی که از طرف والدین به بچّه داده می شه باشه، تا مغز بیمار وارد جامعه نشه! باید با دلیل به بچّه گفت «دروغ بده»، نه «اگه دروغ بگی سنگ میشی». نباید به بچّه انقدر بدی بخوره که از چاقی چین بخوره. اجازه نداری بچّرو دعوا کنی، کتک بزنی یا باهاش قهر کنی! نمی تونی در جواب سوالاش بگی «نمیدونم»، باید یا سواد سوالایی که یه بچّه ی کنجکاو می پرسه رو داشته باشی، یا قدرت تحقیق راجع به اون سوالو! اگه نمی دونی چرا آسمون آبیه، چرا برگ درخت سبزه، باید بتونی سرچ کنی، جوابشو بفهمی، سادش کنی و به فرزندت پاسخ بدی. اگه بچّت دوچرخه، و پس فردا موتور و ماشین خواست، نمی تونی بگی «ندارم»! باید انتظارات مالی فرزندتو بتونی برآورده کنی، که پس فردا سرخورده و و گر نشه! و هزار و یک مثال ریز و درشت دیگه...


قول میدم بعد از چند نسل، ریشه ی فقر و بیکاری و گرسنگی و فساد و بقیه ی مشکلات جامعه ی بشری با این سلکشن حل بشه! نه که تضمینی باشه اون بچّه نشه، ولی قطعاً پدر هیچ فرزندی نخواهد بود! شاید بچّه در آینده معتاد بشه، ولی حداقل دیگه هیچوقت پدرِ معتادِ فرزندی نمی شه! ممکنه اون بچّه حتّی قاتل بشه، ولی  حداقل خانواده ای بی پدر نخواهد بود. نهایتاً میگیم ما همه ی تلاشمونو کردیم که قاتل نشه، خودش انتخاب کرد که بشه. حداقل دیگه هیچ مشکلی، ریشه در کودکی هیچ مجرمی نداره...


نمی تونم درک کنم چرا آدما انقدر علاقه دارن خود ناکامشون رو تکثیر کنند! تو وقتی خودت به هدف های زندگیت نرسیدی، به چه اُمیدی مثل خودتو رو تولید میکنی؟ به امید اینکه اون برسه؟ چطوره ریسک نکنیم و اجازه بدیم همونایی که پتانسیل و پشتوانه ی  به جایی رسیدن رو دارن، تلاش خودشونو ن! قطعاً اگه ادیسون لامپ رو اختراع نمی کرد، در یا زود یکی دیگه اینکارو می کرد! 


چرا فرزند دار شدن باید حقِّ ی باشه؟ به نظرم بیشتر، «در بهترین شرایط به دنیا اومدن» حقّه تا بچّه دار شدن. 


حالا که قانون یا یا سلکشنی نیست، بیاید خودتون آدم باشید و از وسایل و ابزار پیشگیری بیشتر استفاده کنید. بقیه بگن اجاقش کوره بهتر ازینه که یه عمر فرزندت بگه ر**م تو روحت...


پ.ن: اگه  اعتراض کنید، می دم واسه ازدواج هم سلکشن بذارن ها! :-| هیس...

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : تولید مثل - بچّه ,زوجینی ,دارن، ,حداقل ,فرزندی ,کنی، ,دارن، زوجینی ,حداقل دیگه

اشک طبیعی

چرا یه سری از کمپانی های بزرگ دارو سازی جهان «اشک » می سازند؟ ما خودمون تو ایران می تونیم «اشک طبیعی» تولید و حتّی صادر کنیم. ما می تونیم اشک طبیعی اورگانیک تولید کنیم و به کشور های شاد دنیا صادر کنیم. اینهمه روضه و حسینیه و غم و غصّه تو ایران الکی الکی داره هدر می ره به خدا.


 اگه به هر ایرانی یه قطره چ خالی بدی، قطعاً به راحتی تو یه روز می تونه حداقل یکیشو کامل با اشک طبیعی و اُرگانیک پر کنه. این یعنی روزی حداقل ۸۰ میلیون قطره چ اشک طبیعی و درجه یک. اون ۱۰ میلیون بقیه هَپی تشریف دارن، از شما بهترونن، اصولاً اشک نمی ریزن!


اگه کارمون می گرفت، اونوقت چین می شد رقیبمون. بعد همه تو بازار اروپا می گفتن این اشک چینیا با پیاز درومده، اون اشک ایرانیا از دِپرشن واقعی درومده، کیفیتش بهتره! اینجوری بود که ما همی شه بی رقیب میموندیم. اشک ایرانی یا persian tear معروف بود. اُ گرووون...


یه عدّه می زدند تو کار تولید عُمده. می گشتن تو اینستا، به هر چی پلنگ چُس ناله کنه دایرکت میدادن، آگهی استخدام. همرو جم می یه جا، هی مرتضی پاشایی و آرمین ۲ای اف ام واسشون میذاشتن و اشک جمع می د. هر ۴۵ دقیقه یکبارم وقت استراحت و چایی، واسشون شهرام شب پره می ذاشتن که پاشن یه ت ی بخورن، برنت آوت (burnt out) نشن کارمنداشون. هر یم روزی یه پاکت بهمن ک*ن قرمز و ۳ تا بستنی، سهمیه داشت.


یه عدّه با لباس مُبدل، عینک آفت ، ریش و پیرهن مشکی، می رفتن راه میفتادن تو قبرستونا، به فک و فامیل متوفی (فوت شده)، پیشنهاد همکاری موقت می دادند. یا با پلاکارت کنار قبرای بدون سنگ که یارو تازه مُرده می ن، روش می نوشتن:  «اشک های شما را با قیمت عالی یداریم». یه عدّه از فامیلای دور مرحوم هم فقط الکی قیمت می گرفتن. 


اونوقت اشک بچّه و مَرد گُنده قیمتی تر بود. شایدم اشک بچّه کلاً غیر قانونی بود. یه عدّه کمپین راه می نداختن بر عله «اشک بچّه» اعتراض می د. نه به اشک بچّه...


یه عدّه اشک خَر بجا اشک انسان می فروختند. اشک سگ، اشک گربه. بالا ه یه ترفندی پیدا می د اشک حیوونارو هم در میاوردن، بجای اشک انسان می فروختن. یه عدّه هم به همون اشک انسان، آب نمک میزدن که بیشتر شه! 


من مطمئنم. اشک تمساح، فراوون ترین نوع اشک حیوان بود، و تشخیصش کارشناس داشت. بیشتر عطاریا، اشک اَصـــل می فروختند. انواع و اقسام. اشک مادر شهید، اشک بچّه یتیم، اشک پدر بیکار، اشک دانشجوی افتاده، اشک دختر ش ت عشقی خورده، اشک جوان بیکار، اشک کارمند ا اج شده، اولین اشک کارخونه دار تازه ورش ته. انواع و اقسام اشک با تاریخ و ساعت. اشک آدمای معروف فروشی نبود، مخصوصاً اگه مرده باشن. مثلاً اشک سهراب سپهری تو موزه ی هنر های معاصر نگه داری می شد. یا اشک رضاشاه پهلوی تو کاخ سعدآباد!


گرون ترین و کمیاب ترین نوع اشک هم بدون شک «اشک شوق» بود. اشک شوق اصلاً  گیر نمیومد. هر ی داشت معمولاً یه جای امن واسه خودش نگه ش می داشت. اشک شوق رو تو مراسمات شاد واسه صاحب مجلس هدیه می بردند. فهمیدی ی عروس چی گذاشته بود؟ چهل سی سی اشک شوقِ قبولی دخترش تو !


در کنار بیزنس اشک طبیعی، کلی اشتغال زایی هم می شد. ی تولید محتوای غمگین داشتیم. اشکولوژ یا کارشناس سنجش کیفیت و غلظت اشک داشتیم. اشک دَر بیار حرفه ای (اشکاور) داشتیم که زیر یه دقیقه اشکتو در میاورد. اشک ریز حرفه ای داشتیم که دمای اتاق، تو ۵ دقیقه ۵۰ سی سی اشک می ریخت. خود بحث ذخیره و انتقال اشک با فناوری نانو، طوری که کمترین تبخیر رو داشته باشه، کلّی جای بحث و تحقیق داشت. 


خلاصه چراغی که به خونه رواست، به مسجد حرومه. چرا راه دور می ریم، شاید اینجوری گره از کار چهارتا آدم غمگین هم باز شد و یه کمک هزینه ای شد واسه س رست خانوار. کلاً یکم دیگه همینجوری ادامه بدیم و مدریت صحیح هم داشته باشیم، قطعاً بهترین صادر کننده ی اشکِ اُرگانیکِ طبیعی در دنیا می شیم. شک ندارم همونوقت هم پولش تو جیب گریه کن نمی ره و فقط دلال ها گنده می شن.


تو خودت چند میگیری گریه کنی؟


پ.ن: «چند میگیری گریه کنی» رو درست یادم نیست، فقط یادمه یارو گریه کن نداشت، می خواست چندتا استخدام کنه که اگه افتاد مُرد، مراسم کفن و دفنش آبرومند برگذار بشه. یادمه تو سینما دیدم شو...

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : اشک طبیعی - عدّه ,طبیعی ,بچّه ,داشتیم ,تولید ,«اشک ,میگیری گریه ,قطره چ ,صادر کنیم

بودور که واردور

این «بودور که واردور» یعنی همینی که هست! جالب بود، گفتم ثبتش کنم...

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : بودور که واردور

عادّیه؟

به نظرتون اگه وسط آب دوغ خیار خوردن تشنت بشه، طبیعیه؟

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : عادّیه؟

چشم سوّم

یه شب تو خواب، توی یه کویر بی آب و علف داشتم راه میرفتم. هر چی می رفتم به هیچی نمیرسیدم. از بی آب و غذایی داشتم تلف می شدم. میخواستم داد بزنم کمک، ولی صدام در نمیومد. آ ش نشستم، سرمو به زانو گرفتم و شروع به اشک ریختن و زاری . در حال گریه بودم که دوتا دست، سرمو از روی زانو هام بلند کرد. صورتش معلوم نبود، نفهمیدم خانم بود یا آقا. خواستم حرف بزنم ولی بغض اجازه نمیداد. پیشونیمو بوسید و گفت، مبارکت باشه. تا خواستم بپرسم چی و چرا، از خواب پ . 


ساعت ۳ نصفه شب بود. دقیق ۳! از عرق خیس شده بودم و دیگه خوابم نمیومد. انگار ساعت ها خو ده بودم. یکمی توی تخت این دنده اون دنده شدم که باز خوابم ببره ولی فایده نداشت. حولم رو براشتم برم یه دوش بگیرم حالم بیاد سر جاش. وقتی رفتم زیر دوش، یه حس سوزشی توی پیشونیم احساس . راستش ترسیدم تو آینه نگاه کنم و بی تفاوت ادامه دادم. وقتی با شامپو موهامو میشستم، احساس سوزشه خیلی بیشتر می شد، ولی وقتی آب میریختم روش ت میشد.


فردای اون روز همش به خو که دیده بودم فکر می . انگار دنیام متفاوت شده بود، انگار چیزایی می دیدم که قبلاً نمی تونستم ببینم. آدما انگار بدون اینکه لب و دهنی ت بدند باهام حرف میزدند. بعضی ها قرمزتر بودند، بعضی ها سیاه تر. جالب بود که وقتی چشمامو می بستم، باز هم یه چیزایی می دیدم. انگار یه چشم روی پیشونیم داشتم که همیشه باز بود. چشم سوم!


باورش واسه شماهایی که تجربش نکردید، سخته! همه چیز متفاوت شده بود، رنگا قشنگ تر و بیشتر شده بودند، حتّی صداها توی سرم اِکو میشد، دیگه آدما رو مثل قبل نمی دیدم. در واقع هیچ چیزو مثل قبل نمیدیدم. دلم واسه هر ی جز خودم و ایی که چشم سوّم داشتند، می سوخت که دنیا رو مثل من نمی بینند، که دنیاشون انقدر گوچیکه. دلم میخواست به یکی بگم، ولی مطمئن بودم بهم میخندند و مس م می کنند. مگه چند نفر توی این دنیا چشم سوّم دارند؟ من حتماً برگزیده بودم.


هر وقت میرفتم سر درد های عجیبی می گرفتم، هر شب ساعت ۳ شب بیدار می شدم. صداهایی توی مغزم می شنیدم، چیزایی می دیدم که ماورایی بودند. زندگیم عوض شده بود. دیگه کار و درس خوندن و ازدواج و بچّه دار شدن واسم مس ه شده بود. دوست داشتم هیچ کاری نکنم. دوس داشتم کل بدنمو تتو کنم و سیگاری بشم. ساعت ها تو اتاقم باشم و دنبال آدمای برگزیده مثل خودم بگردم. دوس داشتم آهن متفاوت گوش بدم و فقط تو گوشی موبایلم، هدفن به گوش باشم. من خیلی متفاوت و خاص شده بودم. حس می رس من توی زندگی با بقیه آدما متفاوته. دیگه تحمل آدمای دو چشمیِ حوصله سر بر واسم سخت بود. اونا از دنیا چی می فهمیدمد؟


دقیقاً یک هفته بعد از اون خواب، دقیقاً شب ، دوباره خواب دیدم تو همون کویر با همون شرایط دارم راه میرم. ایندفه می دونستم چه اتفاقی قراره بیفته. انگار دژاوو بود. نشستم و سرمو گرفتم توی زانوم و منتظر موندم. دوباره همون دستا، سرمو گرفت و آور بالا...


چشممو که باز خبری از اون صورت نورانی نبود. یه تابلو مثل نوتیفیکیشن موبایلم جلوم ظاهر شد که توش نوشته بود: «مشترک گرامی، یک هفته زمان آزمایشی استفاده از چشم سوّم شما به پایان رسیده است. لطفاً برای استفاده از چشم سوّم خود برای مدّت یک سال، آنرا به همراه یه عدد چشم هدیه، یداری نمایید و یا ال اس دی و ماشروم و کوکائین بزنید، همون کارو میکنه»


از خواب پ دیدم ساعت دقیقاً ۳. رفتم دوش، دیدم اثری از سوزش پیشونی نیست. آخه یه جفت چشم به چه کارم میومد. فکر یکیشو بذارم پس کلّم که پشتمم ببینم. بعد گفتم آخه اینهمه مو میاد روش، عملاً به کارم نمیاد. رفتم تو فکر که با یکی شریک شم، دیدم هیچ لیاقتشو نداره. 


رفتم تو سایت، کرک شدشو ، نصب فعال شد. راضیم ولی نباید به اینترنت وصل بشی، آپدیتم نمیشه. فقطم باید شامپو بچّه استفاده کنی، چون چشم سوّم اکثراً بازه، شامپو میره توش می سوزه. خواستم عینک آفت تک شیشه بگیرم واسش، میگن یه سری توهمات از شیشش رد نمیشه، درجه ی خاصی آدمو میاره پایین. خواستم لنز بذارم توش، می گند چون همش بازه، خشک میشه عفونت می کنه.


ازون روز خودمو شبیه این مینیون یه چشمی زردا میبینم. نه به کاری میان، نه حرفشونو میفهمی، نه کاراشونو درک میکنی! فقط می شه خندید بهشون...


کاش بجا چشم سوّم، یکی تو خواب عقل اولمو فعّال میکرد.

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : چشم سوّم - سوّم ,داشتم ,انگار ,سرمو ,متفاوت ,خواستم ,چیزایی می دیدم ,خواب پ

تیغ

امروز صبح واسه صاف خط پایه هام، به یه نصفه تیغ - ازینا که تو کاغذِ خودش می شکنیش و نصفش رو میذاری تو یه چیز ف ی تاشو، بعد نمیدونی نصف دیگشو کجا بذاری - نیاز مُبرَم پیدا .

عصر با رفیقم رفتم ی که تیغ تهیه کنم، ولی چون هیچ اسمی واسش نداشتم، به یه فقط گفتم یه بسته تیغ لطفاً. انگلیسیشو قبلاً تو کلاسام درس داده بودم، razor blade همینجوری تو ذهنم می چرخید، ولی به امید اینکه نپرسه چه تیغی و همونی که می خوامو واسم بذاره رو میز، یه لبخند ملیحی هم زدم و تو چ نگا ، منتظر تیغ.

پیش خودم گفتم اگه همونی بود که می خوام، که خَیْر و بَرکة! اگه نبود و ازین دسته دارا گذاشت جلوم، میگم ازینا نه، ازونا. نهایتاً دو، سه مدل تیغ که بیشتر نداریم، دست میذاره روش، من میگم ها، یا نه!

از شانس شُخمی، نه گذاشت، نه برداشت، تو چشمام خیره شد و پرسید: «دادا، چه مُدل تیغی؟» یعنی دقیقاً بدترین ح ی که می شد پیش بیاد. انگار بهم گفتند سه دور از رو صفحه ۳۶ با خط خوش، بنویس. حالا باید یه ساعت توضیح می دادم چه مُدل تیغی! و دادم…

بعد از یه ساعت تشریح و پانتومیم، حرفام تموم نشده بود که یه مشتری فضول، ولی نسبتاً محترم، اون تهِ توضیحاتم اضافه کرد: «تیغ ورقه ای می خواند، فکر می کنم!»

از پشت سرم یکی گفت: «آخ خوب شد یادم اومد، منم ازین تیغ کیا می خوام، یه بستشم به من بدید»

همونجا بود که مغازه دار، یه جورایی اَفلاتون طور گفت: «خب بگو، ناسِت می خوام! اسمش ناسِته دیگه، همه از قدیم میگن ناسِت بده. مثل تایْد، ناسِت هم واسه خودش یه اسمیه که رو این محصول مونده» شاگردش ازونور داد زد «تـــــیــــز، تیــــز! بگو تیغِ تیز می خوام، همه جا بهت می دند.»

یکی دیگه تازه رسیده بود، گفت: «ما به اونا می گیم تیغْ دلاکی». یه لاته پشت سرش اومد تو، گفت: «بگو تیغ رَگ زنی» و با فندک در مغازه سیگارشو روشن کرد و خندید و رفت!

من از فرهنگستان زبان و ادب فارسی، خواهش می کنم بیاد یه اسم پسندیده و برازنده رو این مدل تیغ بذاره که اینهمه اختلاف بین اقشار جامعه برطرف بشه، تبلیغ بِرَنْد یا شرکت خاصی هم نباشه!

حالا تازه اومدم تو ماشین به رفیقم میگم شما به این مدل تیغا چی می گید؟ میگه: «تیغ دو سوسمار دیگه. چطور؟» یه ساعتم نشستم کل این داستانو واسه اون تعریف . بسکه خوشایند بود، یه دورم اینجا نوشتم که تنها این بار ت نتوانست کشید…

شمام این ع و (ع یه تیغ این مدلی) ببرید بدید یه بزرگتر بپرسید شما به این چی می گید؟ اگه فقط گفت تیغ، بپرسید چه تیغی؟ تا دمپایی پاتونه لطفاً یه سوال دیگه هم بپرسید! معمولاً اون نصفه دیگشو کجا میذارید؟


پ.ن: آرش، هم نوردم، میگه تو ّم آباد به این تیغا میگند «تیغ مکینه»...

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : تیغ - ناسِت ,بپرسید ,«تیغ ,میگم ,می خوام، ,واسه

تیغ

امروز صبح واسه صاف خط پایه هام، به یه نصفه تیغ - ازینا که تو کاغذِ خودش می شکنیش و نصفش رو میذاری تو یه چیز ف ی تاشو، بعد نمیدونی نصف دیگشو کجا بذاری - نیاز مُبرَم پیدا .

عصر با رفیقم رفتم ی که تیغ تهیه کنم، ولی چون هیچ اسمی واسش نداشتم، به یه فقط گفتم یه بسته تیغ لطفاً. انگلیسیشو قبلاً تو کلاسام درس داده بودم، razor blade همینجوری تو ذهنم می چرخید، ولی به امید اینکه نپرسه چه تیغی و همونی که می خوامو واسم بذاره رو میز، یه لبخند ملیحی هم زدم و تو چ نگا ، منتظر تیغ.

پیش خودم گفتم اگه همونی بود که می خوام، که خَیْر و بَرکة! اگه نبود و ازین دسته دارا گذاشت جلوم، میگم ازینا نه، ازونا. نهایتاً دو، سه مدل تیغ که بیشتر نداریم، دست میذاره روش، من میگم ها، یا نه!

از شانس شُخمی، نه گذاشت، نه برداشت، تو چشمام خیره شد و پرسید: «دادا، چه مُدل تیغی؟» یعنی دقیقاً بدترین ح ی که می شد پیش بیاد. انگار بهم گفتند سه دور از رو صفحه ۳۶ با خط خوش، بنویس. حالا باید یه ساعت توضیح می دادم چه مُدل تیغی! و دادم…

بعد از یه ساعت تشریح و پانتومیم، حرفام تموم نشده بود که یه مشتری فضول، ولی نسبتاً محترم، اون تهِ توضیحاتم اضافه کرد: «تیغ ورقه ای می خواند، فکر می کنم!»

از پشت سرم یکی گفت: «آخ خوب شد یادم اومد، منم ازین تیغ کیا می خوام، یه بستشم به من بدید»

همونجا بود که مغازه دار، یه جورایی اَفلاتون طور گفت: «خب بگو، ناسِت می خوام! اسمش ناسِته دیگه، همه از قدیم میگن ناسِت بده. مثل تایْد، ناسِت هم واسه خودش یه اسمیه که رو این محصول مونده» شاگردش ازونور داد زد «تـــــیــــز، تیــــز! بگو تیغِ تیز می خوام، همه جا بهت می دند.»

یکی دیگه تازه رسیده بود، گفت: «ما به اونا می گیم تیغْ دلاکی». یه لاته پشت سرش اومد تو، گفت: «بگو تیغ رَگ زنی» و با فندک در مغازه سیگارشو روشن کرد و خندید و رفت!

من از فرهنگستان زبان و ادب فارسی، خواهش می کنم بیاد یه اسم پسندیده و برازنده رو این مدل تیغ بذاره که اینهمه اختلاف بین اقشار جامعه برطرف بشه، تبلیغ بِرَنْد یا شرکت خاصی هم نباشه!

حالا تازه اومدم تو ماشین به رفیقم میگم شما به این مدل تیغا چی می گید؟ میگه: «تیغ دو سوسمار دیگه. چطور؟» یه ساعتم نشستم کل این داستانو واسه اون تعریف . بسکه خوشایند بود، یه دورم اینجا نوشتم که تنها این بار ت نتوانست کشید…

شمام این ع و (ع یه تیغ این مدلی) ببرید بدید یه بزرگتر بپرسید شما به این چی می گید؟ اگه فقط گفت تیغ، بپرسید چه تیغی؟ تا دمپایی پاتونه لطفاً یه سوال دیگه هم بپرسید! معمولاً اون نصفه دیگشو کجا میذارید؟
عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : تیغ - بپرسید ,ناسِت ,میگم ,می خوام، ,واسه

اشک طبیعی

چرا یه سری از کمپانی های بزرگ دارو سازی جهان «اشک » می سازند؟ ما خودمون تو ایران می تونیم «اشک طبیعی» تولید و حتّی صادر کنیم. ما می تونیم اشک طبیعی اورگانیک تولید کنیم و به کشور های شاد دنیا صادر کنیم. اینهمه روضه و حسینیه و غم و غصّه تو ایران الکی الکی داره حدر می ره به خدا.


 اگه به هر ایرانی یه قطره چ خالی بدی، قطعاً به راحتی تو یه روز می تونه حداقل یکیشو کامل با اشک طبیعی و اُرگانیک پر کنه. این یعنی روزی حداقل ۸۰ میلیون قطره چ اشک طبیعی و درجه یک. اون ۱۰ میلیون بقیه هَپی تشریف دارن، از شما بهترونن، اصولاً اشک نمی ریزن!


اگه کارمون می گرفت، اونوقت چین می شد رقیبمون. بعد همه تو بازار اروپا می گفتن این اشک چینیا با پیاز درومده، اون اشک ایرانیا از دِپرشن واقعی درومده، کیفیتش بهتره! اینجوری بود که ما همی شه بی رقیب میموندیم. اشک ایرانی یا persian tear معروف بود. اُ گرووون...


یه عدّه می زدند تو کار تولید عُمده. می گشتن تو اینستا، به هر چی پلنگ چُس ناله کنه دایرکت میدادن، آگهی استخدام. همرو جم می یه جا، هی مرتضی پاشایی و آرمین ۲ای اف ام واسشون میذاشتن و اشک جمع می د. هر ۴۵ دقیقه یکبارم وقت استراحت و چایی، واسشون شهرام شب پره می ذاشتن که پاشن یه ت ی بخورن، برنت آوت (burnt out) نشن کارمنداشون. هر یم روزی یه پاکت بهمن ک*ن قرمز و ۳ تا بستنی، سهمیه داشت.


یه عدّه با لباس مُبدل، عینک آفت ، ریش و پیرهن مشکی، می رفتن راه میفتادن تو قبرستونا، به فک و فامیل متوفی (فوت شده)، پیشنهاد همکاری موقت می دادند. یا با پلاکارت کنار قبرای بدون سنگ که یارو تازه مُرده می ن، روش می نوشتن:  «اشک های شما را با قیمت عالی یداریم». یه عدّه از فامیلای دور مرحوم هم فقط الکی قیمت می گرفتن. 


اونوقت اشک بچّه و مَرد گُنده قیمتی تر بود. شایدم اشک بچّه کلاً غیر قانونی بود. یه عدّه کمپین راه می نداختن بر عله «اشک بچّه» اعتراض می د. نه به اشک بچّه...


یه عدّه اشک خَر بجا اشک انسان می فروختند. اشک سگ، اشک گربه. بالا ه یه ترفندی پیدا می د اشک حیوونارو هم در میاوردن، بجای اشک انسان می فروختن. یه عدّه هم به همون اشک انسان، آب نمک میزدن که بیشتر شه! 


من مطمئنم. اشک تمساح، فراوون ترین نوع اشک حیوان بود، و تشخیصش کارشناس داشت. بیشتر عطاریا، اشک اَصـــل می فروختند. انواع و اقسام. اشک مادر شهید، اشک بچّه یتیم، اشک پدر بیکار، اشک دانشجوی افتاده، اشک دختر ش ت عشقی خورده، اشک جوان بیکار، اشک کارمند ا اج شده، اولین اشک کارخونه دار تازه ورش ته. انواع و اقسام اشک با تاریخ و ساعت. اشک آدمای معروف فروشی نبود، مخصوصاً اگه مرده باشن. مثلاً اشک سهراب سپهری تو موزه ی هنر های معاصر نگه داری می شد. یا اشک رضاشاه پهلوی تو کاخ سعدآباد!


گرون ترین و کمیاب ترین نوع اشک هم بدون شک «اشک شوق» بود. اشک شوق اصلاً  گیر نمیومد. هر ی داشت معمولاً یه جای امن واسه خودش نگه ش می داشت. اشک شوق رو تو مراسمات شاد واسه صاحب مجلس هدیه می بردند. فهمیدی ی عروس چی گذاشته بود؟ چهل سی سی اشک شوقِ قبولی دخترش تو !


در کنار بیزنس اشک طبیعی، کلی اشتغال زایی هم می شد. ی تولید محتوای غمگین داشتیم. اشکولوژ یا کارشناس سنجش کیفیت و غلظت اشک داشتیم. اشک دَر بیار حرفه ای (اشکاور) داشتیم که زیر یه دقیقه اشکتو در میاورد. اشک ریز حرفه ای داشتیم که دمای اتاق، تو ۵ دقیقه ۵۰ سی سی اشک می ریخت. خود بحث ذخیره و انتقال اشک با فناوری نانو، طوری که کمترین تبخیر رو داشته باشه، کلّی جای بحث و تحقیق داشت. 


خلاصه چراغی که به خونه رواست، به مسجد حرومه. چرا راه دور می ریم، شاید اینجوری گره از کار چهارتا آدم غمگین هم باز شد و یه کمک هزینه ای شد واسه س رست خانوار. کلاً یکم دیگه همینجوری ادامه بدیم و مدریت صحیح هم داشته باشیم، قطعاً بهترین صادر کننده ی اشکِ اُرگانیکِ طبیعی در دنیا می شیم. شک ندارم همونوقت هم پولش تو جیب گریه کن نمی ره و فقط دلال ها گنده می شن.


تو خودت چند میگیری گریه کنی؟


پ.ن: «چند میگیری گریه کنی» رو درست یادم نیست، فقط یادمه یارو گریه کن نداشت، می خواست چندتا استخدام کنه که اگه افتاد مُرد، مراسم کفن و دفنش آبرومند برگذار بشه. یادمه تو سینما دیدم شو...

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : اشک طبیعی - عدّه ,طبیعی ,بچّه ,داشتیم ,تولید ,«اشک ,میگیری گریه ,قطره چ ,صادر کنیم

هنر نزد ایرانیان است و بس

تو اینستا داری می چرخی، یهو میبینی یکی از زانو و کفشش  یه ع بی کیفیت گذاشته! اولش نمیدونی لایک کنی یا نه. فکر میکنی لابد دستش خورده اینجوری شده دیگه. یکم عقب تر که میری می بینی یه پ***ن و نصف خشتکش رو هم آپلود کرده. اینجاست که میفهمی یه که که ای لا کوکو هست. (همون «یه کاسه ای زیر نیم کاسه هستِ» خودمون). پایین تر، اون یکی پ***ن با بقیه خشتکش نمایان می شه، پایین تر نصف پک و پوز تا زیر دماغ، ع بعدی پیشونی و مو و لوستر پیداس!  بعد سر حساب می شی می بینی کل ع و باید بری تو پروفایل اون هنرمند خلاق ببینی تا بفهمی داستان از چه قراره.


آخه خلاقیت تا چه حد؟ نکنید اینکارو با ملّت. ما هیچی، خود مارک زاکابرگ دیده پروفایلتونو؟ اینستا میاد می تتون ها، انقدر دلبری نکنید بخدا! شما نمی گید اینجوری آدم احساس حقارت می کنه جلو فالوئراش؟ چرا تا حالا به ذهن هیچ نرسیده بود که می شه یه ع و تیکه تیکه کرد بعد دوباره بشی تا بتونی یه جوری پستش کنی که دهن فالوئرات صاف بشه واسه دیدنش، تهش هم نه بشه لایکش کرد نه کامنت گذاشت؟ خ ش مربع مربع یه ع کار هر ی نیست. محاسبات دقیق میخواد تا صاف و صوف ازاب دراد. هیچ اپلیکیشنی هم واسه این کار وجود نداره. بعدشم مراقبت های ویژه میخواد که این نظم چشم نواز رو حفظ کرد. خلاصه کار هر ی نیست این کارا...


اینجوری این آپشن ر و به مخاطب میدی که هر قسمتی از ع رو که باش حال کرد لایک کنه. مثلاً اگه شما از یه عضو یه نفر خوشتون میاد، میتونید فقط همون عضو رو لایک کنید. یا فقط واسه یکی از اعضای دوست هنرمندتون کامنت بذارید و بقیه دوستاتون رو فقط روی همون عضو منشن کنید. زیاد پیش میاد که آدم فقط یه قسمتی از یکی رو دوس داره، و روی بقیش باید گونی کشید.


یکی دیگه از مزایای اینکار اینه که شما با یه ع می تونید یه عالمه پُست بذارید. مثلاً تو پروفایل یارو نوشته ۳۵۰ تا پُست، میری تو پروفایلش میبینی کلاً ۳ تا ع تیکه گذاشته. اگه این به نظر شما دست آورد نیست، پس چیه؟ اگه قبلاً به من میگفتند با سه تا ع ۳۰۰ تا پست بذار، قطعاً سکته ی مغزی می .


شما با این کار، با یه ع می تونید از یه نفر بیشتر از یه لایک بگیرید. درواقع با یه ع ، به تعداد تکّه های پازلتون میتونید از یه نفر لایک بگیرید! باورتون میشه؟

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : هنر نزد ایرانیان است و بس - لایک ,واسه ,اینجوری ,لایک بگیرید

جهان سوّم خوب جاییه

مرفّهین بی درد میگن جهان سوّم جاییه که یه آیفون تو جیبت باشه و یه دندون اب تو دهنت. یکی به من بگه، پس اینجا کجاست؟ که وقتی میری دندون ابتو درست کنی، دندون پزشک خیلی راحت، نه تنها اون یه دونه دندون ابت رو درست و حس درست نمی کنه و تا آ عمر باید دستت بهش بند باشه، بلکه میزنه یه دندون عقب تر، یه دندون جلوتر از اون دندون ابت رو هم به ف*ک عُظمی میده و هیچ هم جوابگو نیست. خیلی شیک میر**ه تو دندونت بجای کامپوزیت و روکش! 

اگه همون موقع اعتراض کنی، می گه الآن باد و ورم داره، الآن زخم و دَمل داره، الآن همه چی طبیعیه خیارت راحت، الآن یه مدّت روش غذا بخوری خوب می شه، الآن یکم تو دهنت باشه خیس بخوره بهش عادت می کنی، الآن مسواک بزنی آیت الکرسی بخونی خوب می شه، الآن رو به قبله نخ دندون بکشی درست میشه، الآن چِخه پدسگ، فقط دَک شو برو!

اگه هم باز شی و اعتماد کنی و بذاری ببینی چی میشه و بعداً بری اعتراض کنی، میگه مراقبت نکردی اینجوری شده، قبله ازین وره شما کج واسادی نخ دندون زدی، این دندون بغلی هم پوسیده بوده از دسالی ولی شانس عن تو الآن اب شده، آیت الکرسی رو با صوت خوندی یا ترتیل؟ خمیردندونت اسیدی بوده، مسواکت سمباده ای بوده، با آب شیر مسواک می زنی یا آب معدنی؟ چرا الآن اومدی اصن؟ چرا دم درازه؟ چرا در گنجه بازه؟ چرا پدرام با ما نمیسازه!


بعدم دیدن یه بار شُد بمالیم درش، پس بازم میشه! حالا برو پول یه آیفون دیگه رو بده بیا تا واست بری*م تو اون یکی دندونت و بغلیاش. فقط زود بیا تا نزده به مغزت ایست قلبی کنی، زیگیل بزنی، ایدز و فلج اطفال بگیری ! راستی در جریان باش بقی دندوناتم از دَم پایین و بالا ابه، الآن داغی خودت حالیت نیست! گفته باشم فردا نیای بگی بغلیشو تو اب کردی...


قسمت رو مُخ داستان به همینجا ختم نمیشه! تو این جور مواقع همه دندون پزشک و می شن و هر ننه ملوکی یه نظری میده. یکی میگه برو پیش «گ*ز نُطفه» کارش حرف نداره، ما سالهاست خانوادگی میریم پیشش میگ*زه دهن تک تکمون. یکی میگه برو پیش «چُـ* نژاد آملی»، ما سالهاست میریم پیشش، بی سر و صدا و درد، دیگه خودتون می تونید حدس بزنید چیکار می کنه با دهن اعضای خانواده دیگه...

والو من تا همین پارسال پام به دندون پزشکی وا نشده بود. یه دندون کِسِل حال داشتم که بی آزار یه گوشه از دهنم داشت زندگیشو میکرد. شدم گفتم بذا جهان سوّمی بازی در نیارم، برم درستش کنم، بد نباشه یه وقت.


از اون روز شدم، یعنی زبونم زخم شده، از بس غذا لاش گیر کرد و من پک و پوز کج تا درش بیارم. والو بعضی وقتا به خود میام می بینم قیافم در تلاش درآوردن غذای گیر کرده لای دندونم، شبیه استیون هاوکینگ شده، زود خودمو جمع و جور می کنم ی نبینه! آ م تا با نخ دندون خونش نندازم، این شُشم حال نمیاد و زبونم آروم نمیگیرم. به کی بگم اینارو؟


الآنم سه، چهار ماهه یه دندن ته دهنم ش ته، دارم تحملش می کنم! جدای از پولش و وقتش و دردش و داستاناش، به هیچ ی اعتماد ندارم برم پیشش. واقعاً احساس می کنم نصف دندون و یه آیفون، بهتر از سه تا دندون اب و یه سامسونگه!


کاش حداقل اینجا جهان سوم بود! جهان سوّم خوب جاییه والو، کاش حداقل میتونستم آی فونمو ارتقا بدم، بذارم تو جیبم و تو دهنم فقط یه دندون اب باشه. جهان سوّم خوب جاییه.
عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : جهان سوّم خوب جاییه - دندون ,الآن ,جهان , اب ,کنی، ,شده، ,جهان سوّم ,دندون اب ,می شه، الآن ,داره، الآن ,دندون ابت

جهان سوّم

جهان سوّم جاییه که، بلوبری اول قلیونش میاد توش، بعد میوش.


جهان سوّم جاییه که، وقتی یه چیزی می ی نمیدونی گرون یدی، ارزون یدی یا به قیمت. جاییه که نمیدونی که یدی چقدر مونده، چقدر تازست. جاییه که نمی فهمی چیزی که می ی اصله، یا تو پاچت!


ازین به بعد میخوام تگ «جهان سوّم» رو بیشتر بنویسم تو وبلاگم. خیلی نمیفهمیم کجاییم!

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : جهان سوّم - جاییه ,سوّم ,جهان ,جهان سوّم ,سوّم جاییه

بنی آدم اعضای یکدیگرند

وقتی حضرت سعدی سالها پیش، خیلی رُک و پوسکنده تو یه مصرع، پیشبینی می کنه که یه روزی «بنی آدم اعضای یکدیگرند»، منظورش همین دوران معاصر ما بوده!  الآن خود شما میدونی کدوم عضو منی؟! بگم؟ بگم؟ میگما...

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : بنی آدم اعضای یکدیگرند

جهان سوّم خوب جاییه

مرفّهین بی درد میگن جهان سوّم جاییه که یه آیفون تو جیبت باشه و یه دندون اب تو دهنت. یکی به من بگه، پس اینجا کجاست؟ که وقتی میری دندون ابتو درست کنی، دندون پزشک خیلی راحت، نه تنها اون یه دونه دندون ابت رو درست و حس درست نمی کنه و تا آ عمر باید دستت بهش بند باشه، بلکه میزنه یه دندون عقب تر، یه دندون جلوتر از اون دندون ابت رو هم به ف*ک عُظمی میده و هیچ هم جوابگو نیست. خیلی شیک میر**ه تو دندونت بجای کامپوزیت و روکش! 

اگه همون موقع اعتراض کنی، می گه الآن باد و ورم داره، الآن زخم و دَمل داره، الآن همه چی طبیعیه خیارت راحت، الآن یه مدّت روش غذا بخوری خوب می شه، الآن یکم تو دهنت باشه خیس بخوره بهش عادت می کنی، الآن مسواک بزنی آیت الکرسی بخونی خوب می شه، الآن رو به قبله نخ دندون بکشی درست میشه، الآن چِخه پدسگ، فقط دَک شو برو!

اگه هم باز شی و اعتماد کنی و بذاری ببینی چی میشه و بعداً بری اعتراض کنی، میگه مراقبت نکردی اینجوری شده، قبله ازین وره شما کج واسادی نخ دندون زدی، این دندون بغلی هم پوسیده بوده از دسالی ولی شانس عن تو الآن اب شده، آیت الکرسی رو با صوت خوندی یا ترتیل؟ خمیردندونت اسیدی بوده، مسواکت سمباده ای بوده، با آب شیر مسواک می زنی یا آب معدنی؟ چرا الآن اومدی اصن؟ چرا دم درازه؟ چرا در گنجه بازه؟


بعدم دیدن یه بار شُد بمالیم درش، پس بازم میشه! حالا برو پول یه آیفون دیگه رو بده بیا تا واست بری*م تو اون یکی دندونت و بغلیاش. فقط زود بیا تا نزده به مغزت ایست قلبی کنی، زیگیل بزنی، ایدز و فلج اطفال بگیری ! راستی در جریان باش بقی دندوناتم از دَم پایین و بالا ابه، الآن داغی خودت حالیت نیست! گفته باشم فردا نیای بگی بغلیشو تو اب کردی...


قسمت رو مُخ داستان به همینجا ختم نمیشه! تو این جور مواقع همه دندون پزشک و می شن و هر ی یه نظری میده. یکی میگه برو پیش «گ*ز نُطفه» کارش حرف نداره، ما سالهاست خانوادگی میریم پیشش میگ*زه دهنمون. یکی میگه برو پیش «چُـ* نژاد»، ما سالهاست میریم پیشش، بی سر و صدا و درد، دیگه خودتون می تونید حدس بزنید چیکار میکنه با دهن اعضای خانواده دیگه...

الآن سه، چهار ماهه یه دندن ته دهنم ش ته دارم تحملش می کنم، جدای از پولش و وقتش و دردش و داستاناش، به هیچ ی اعتماد ندارم برم پیشش.

جهان سوّم خوب جاییه والو، کاش حداقل میتونستم آی فونمو ارتقا بدم، بذارم تو جیبم و تو دهنم فقط یه دندون اب باشه. جهان سوّم خوب جاییه.
عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : جهان سوّم خوب جاییه - الآن ,دندون ,درست ,کنی، ,جهان , اب ,جهان سوّم ,می شه، الآن ,داره، الآن ,دندون ابت ,دندون اب

aging

ترسناک ترین قسمت پیر شدن اینه که همه چی شوخی شوخی و با خنده پیش میره. یکی یکی و یواش یواش. اولش یکی دوتا از موهات سفید می شه و با خنده و لبخند نشون این و اون میدی و به شوخی میگی «هی، پیر شدیم رفت». بعد کم کم به پشتبانه ی همین دو سه تا موی سفید، جملات این مدلی بیشتر و بیشتر می شه، و این روند چند سال و همش هم با خنده و شوخی پیش میره. «پیر شدیم ی بهمون نگفت بابا»، «ما عرصه رو واسه جوونا باز گذاشتیم»، «الآن دور دور این جووناست»، «بابام هم سن من بود دوتا بچّه داشت»، «مامانم هم سن من بود که بچّه دار شد»، «جدّی پیر شدیما»، «فلانی، باورت می شه فلان ماجرا ۶ سال پیش بود؟» و شوخی شوخی جدّی می شه.

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : aging - شوخی ,می شه ,خنده ,شوخی شوخی

بیل گیتس

من معمولاً اگه به ی چند بار ت ت بدم و طرف جواب نده، بلاکش می کنم. تا حالا چندین بار به آقای بیل گیتس پیام دادم به هیچ عضویشو نبوده. حتّی سین هم نکرده. نباید بلاکش کنم؟


حالا پول داری که داشته باش، وقتی یه ذره شعور نداری، یه ریال (معادل چُ سِنت) نمی ارزه. پیش خوش نمیگه شاید من کار واجب باهاش داشته باشم؟ جدّی چی می شه که آدما اینجوری می شن. واقعاً که...


یه بار در اوان جوانی اوا نوجوانی، یه کامنت زیر یکی از پستاش گذاشتم و به انگلیسی گفتم: «اگه این کامنت منو لایک کنی، فلان کار زشتو دیگه انجام نمیدم» هزاران هزار نفر اون کامنت منو لایک و ریپلای ، ولی اون که باید می کرد، نکرد. منم به لجش همچنان اون کار زشتو انجام میدم به هیچ م هیچ ربطی نداره. هنوز چند ماه یه بار میرم چک میکنم ببینم لایک نکرده که من دیگه این کار زشتو انجام ندم؟ 


یه بارم پول لازم شدم، اینستا دیرکت دادم موضوع رو توضیح دادم، ولی بازم به عضوش بود. خ نباید بلاکش کنم؟

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : بیل گیتس - انجام ,زشتو ,لایک ,کامنت ,بلاکش ,زشتو انجام ,نباید بلاکش

لیـوْ مـی اِلُون پلیزْ

از آدمایی که قبل از اینکه ازشون بخوای تصمیم دارن نصیحت و راهنماییت کنند، خوشم نمیاد. مخصوصاً اگه این پند و نصیحت درباره ی گذشته و کاری که از کار گذشته باشه. کلاً آدمایی که از کلمه ی «اگه» زیاد استفاده می کنند، خیلی رو مُخند. اگه فلان موقع، اِل کرده بودی، بِل می شد، اگه بَهمان جا، بیسان کرده بودی، فلان می شد.

تو خُبی، بقیه همه عَ*ند! فقط تو میتونی، بقیه ناتوانند! فقط تو می دونی، بقیه نادونند. فقط تو کارت درسته، بقیه از دم بیکارند. 

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : لیـوْ مـی اِلُون پلیزْ - بقیه ,کرده بودی،

هیچ نامه

از وقتی #هیچ هایک می کنم (یا به قول خودمون، هیچ میزنم) خیلی ها خیلی سوالا ازم می پرسن، که هیچ هایک چیه، از کجا شروع کنیم، امنه یا نه و هزار و یک جور سوال دیگه. بخاطر همین گفتم یه «#هیچ نامه» بنویسم و تا جایی که یاد گرفتم، با بقیه شر کنم.

هیچ هایک یعنی چی؟ کلمه ی هیچ هایک هم مثل بقیه لغاتی که از زبون های دیگه وارد فارسی شده، از انگلیسی اومده. توی ویکیپیدیا فارسی، #هیچ هایکینگ «#رایگان سواری» ترجمه شده، که ما هیچ هایکرا زیاد دوستش نداریم و اگه خواستیم فارسیش کنیم ترجیح میدیم «#مرام گردی» ترجمه بشه. چون در ادامه خواهم گفت که همچین رایگانِ رایگان هم نیست. حالا اصلاً اینکه گفتی چی هست؟

هیچی، می ایستی کنار خیابون، هر ی سوارت کرد باهاش تا هر جا شد میری. این کارو انقدر ادامه می دی که برسی به مقصد. از دور خیلی شبیه «مرسی زدن» یا «اتو زدن»ه، با این تفاوت که هدف راننده از سوار شما خاک بر سری نیست (یعنی اصولاً نباید باشه). پس چیکار کنیم که سوارمون کنن؟ واسه جواب دادن به این سوال باید اول بدونیم از کجا شروع کنیم!

از یه تیکه #مقوا و یه #ماژیک. حالا اگه بجای مقوا از کاغذ آ-چهار هم استفاده کردید، آسمون به زمین نمیاد. مقصدتون رو روی مقوا می نویسید و به راننده های عبوری نشون می دید، تا یکیشون واستون ب ِایسته. ولی، یادتون باشه که یه آدم با لباسای معمولی گوشه ی خیابون با یه تیکّه مقوا، بیشتر شبیه کارتون خواب ها به نظر می رسه تا #هیچ هایکر، و شانس اینکه بتونه #هیچ بزنه خیلی کمه!

پس بجز مقوا و ماژیک، به یه استایل #طبیعت گردی که بتونه کنج کاوی راننده رو برانگیزه هم نیاز دارید. این استایل شما در واقع همون کار ماتیک قرمز رو تو مرسی زدن واسه خانوما می کنه، با این تفاوت که ماتیک، بجای حس کنج کاوی راننده، حواس دیگشو بر می انگیزه. استایل طبیعت گردی خود به خود رنگی پنگی و شاده. من شخصاً، لباسام رو هم رنگی پنگی انتخاب می کنم، چون هم دیرتر کثیف می شه، هم چشم گیرتره، هم با #طبیعت همخونی داره و هم با روحیات شخصیم سازگار تره. تو انتخاب لباس #هیپی وار فکر کنید. اگه گردنبند طلا، دستبند تیتانیم و هر ا سوری با ارزش دیگه ای دارید در بیارید که احتمال گم شدنش تو کوله کشی زیاده. یعنی راحتی تون رو در اولویت اول قرار بدید چون ممکنه مجبور باشید پُشت وانت چند ساعت بشینید، یا دراز بکشید!

#کوله پشتی شما، #مَت و #زیرانداز شما، #سَندل یا کفشاتون، دستمال سرتون، #فَنی پک ی که به کمرتون می بندید و خلاصه هر وسیله ای که برای طبیعت گردی لازم دارید و به خودتون آویزون کردید، باعث می شه حداقل از دور، شبیه ورزشکارا و کوهنوردا و طبیعت گردا به نظر بیاید، که همین قضیه باعث برانگیخته شدن حس کنج کاوی (و البته اعتماد) در ی که قراره سوارتون کنه می شه. اینکه چه وسایلی باید داشته باشید و چه جوری کولتون رو ببندید، مربوط به بحث طبیعت گردی می شه که جاهای دیگه، زیاد راجع بهش صحبت شده و به قول آدم باکلاسا، در حوصله ی این بحث نیست.

فقط قبل از خیال پردازی راجع به ماهیت هیچ هایکینگ باید یادتون باشه که هیچ هایک فقط یه روش رفتن از نقطه ی a به نقطه ی b هست، و هیچ ربطی به برنامه ای که شما واسه سفرتون دارید نداره. مثلاً اگه شما بخواید برید #کویر دو شب کمپ کنید، برای رسیدن به کویر چند تا گزینه دارید. می تونید با #اتوبوس برید، می تونید با ماشین شخصی برید یا می تونید هیچ بزنید و برید، ولی اینکه کجا #کمپ کنید و چه وسایلی نیاز دارید و توی کویر چی می خورید، مثل همه سفر های دیگه نیازمند #لیدر یا راهنماست.

اگه فکر می کنید با هیچ زدن هزینه سفرتون صفر می شه باید بگم که سخت در اشتباهید. شما فقط هزینه ی رفت و برگشتتون صفر می شه. که تازه همون هم در خیلی از مواقع شما مجبورید دست توی جیب مبارکتون کنید و مثلاً #اسنپ یا #تپ سی یا #تا ی بگیرید. یا بخاطر نا امن بودن راه، یا کمبود وقت، یا حتّی طولانی بودن مصافت، اتوبوس بگیرید یا وَن کرایه کنید.

البته راه هایی هست که هزینه ی اقامت شمارو هم به صفر برسونه، که دیگه ربطی به هیچ هایک نداره. مثلاً یکیش استفاده از سایت هایی مثل #couchsurfing و #homestay هست که به شما اجازه میده یه «#هوست»، یا به قول ما ایرانی ها، «#هاست» پیدا کنید و به صورت توافقی شب رو منزل هوست تون سپری کنید. روش استفاده ازین سایتا و چگونگی اعتماد «هوست» به «#گِست» و برع رو توی خود این سایت ها می تونید پیدا کنید و بخونید.

حالا که فهمیدیم از کجا شروع کنیم، باید بدونیم که واقعاً از کجا شروع کنیم؟

بهترین ح هیچ زدن، با دوتا پسر و یه دختر هست. دوتا پسر بخاطر امنیت خودتون، یه دختر هم بخاطر حسِّ امنیتی که به راننده می ده. وقتی خانم همراتون باشه خیلی راحت تر هیچ می زنی تا وقتی که تنها یا با چندتا پسرِ دست به کوله هیچ می زنید، چون نود درصد راننده هایی که شمارو سوار می کنند آقایون هستند، و خب وقتی یه خانم همراتون باشه طبیعتاً پک جذابتر و امن تری واسه سوار تشکیل می دید. دیگه از آقایون نگم براتون!

اولین هیچ خودتونو با ی که قبلاً این کارو کرده بزنید، که اعتماد به نفس هیچ زدن رو بدست بیارید، بعد تنهایی یا با گروه خودتون هیچ بزنید. اگه گروهی هیچ می زنید، باید گروهتون رو به زیر گروه های حداکثر سه تایی تقسیم کنید، که تو هر ماشینی جاتون بشه. مگه اینکه خوش شانس باشید و یه وانت یا کامیونت، همتونو بریزه اون پشت و تا یه جایی با خودش ببره. هیچِ گروهیِ پشت وانتی، انقدر حال میده که خود حضرت لنکروزشم نمیده!

بر خلاف اون چیزیی که به نظر میاد، هیچ زدن تو خیابونا و جاده های خلوت خیلی راحت تر از هیچ زدن تو جاده های شلوغه. بزرگترین دشمن یه هیچ هایکر تا ی زرده، که تو جاهای شلوغ کم نیست! واسه همین برای هیچ زدن از شهر های بزرگ، بهترین ح رفتن به پلیس راه های اون . گفتم پلیس، جا داره بگم بخاطر اینکه این #اکتیویتی توی ایران جدیده و هنوز پاش به گوش مسئولین باز نشده، هیچ هایکینگ فعلاً قانونیه، ولی توی خیلی از کشور های دنیا بخاطر مشکلاتی که پیش اومده، این اکتیویتی غیر قانونی اعلام شده و اگه ی رو در حال هیچ زدن ببینن جریمش می کنند. اینجا فعلاً پلیس خیلی همکاری می کنه با هیچ هایکرا، تا جایی که بار ها، چه #پلیس #راهور چه #نیروی_انتظامی و چه # باهامون همکاری و همراهیمون و حتّی خیلی جاها هم خودشون واسمون ماشین گرفتند.

اَمن ترین ماشین هایی که می تونید سوار بشید، #کامیون ها و ماشین های بارکش هستند. چون معمولاً راننده ها راه های طولانی رو تنها سفر می کنن و ازین که بتونن یو سوار کنند، که تا مقصد تنها نباشند، خوشحال خواهند شد. علاوه بر اون، این مدل راننده ها بخاطر نوع کارشون، دائما ً توسط پلیس راه ها و پاسگاه ها در حال چِک شدن و تایم زدن هستند و به همین خاطر معمولاً افراد قابل اعتماد و با مرامی هستند. علاوه بر همه اینا، تخت پشت سر راننده خودش کلّی امتیاز مثبت داره، البته اگه راننده بهتون تعارف بزنه!

تو پرانتز لازم میدونم این نکته رو هم بگم که ذهنیت آدما نسبت به راننده کامیون ها خیلی اشتباه، و بخاطر بیجاکاری های راننده کامیون های نسل قبله. اینکه عوام فکر می کنن اکثر راننده کامیون ها مُعتاد و موادی هستند، یا اینکه بعضی ها فکر می کنند راننده کامیون ها بخاطر اینکه مدّت زیادی از زنشون دورن، به بچّه بازی روی میارن، یا اینکه فکر می کنند اکثر این افراد توی بارشون کالای قاچاق هم هست، همه و همه اشتباه، و حتّی برع هم هست.

من تو سفر هام بیشتر از صد تا کامیون سوار شدم که راننده های بسیار تمیز و تحصیل کرده داشتن، در حدّی که در بدو ورود ازت میخوان کفشاتو دراری. راننده هایی که حتّی سیگار هم نمیکشیدند. راننده هایی که تریلیشون از اکثر ماشین های سواری ما تمیز تر و مدرن تر، با آپشن های بیشتر و قطعاً گرون تره. خیلی ازین راننده ها کمتر از خیلی از ماها کار می کنند، زندگی های سطح بالایی دارن، و با همین ماشین ها با زن و بچّه هاشون، هم دور ایران و حتّی دنیا رو سفر می کنند، هم بار جابجا می کنند و امرار معاش می کنند. خیلی هاشون خارج رفته و #ترانزیت سوارند و از خیلی از ماها دنیا دیده ترند. خلاصه هر فکر بدی راجع به یه راننده #کامیون تو ذهنتونه بریزید دور و از اول خودتون بشناسیدشون.

همین؟ نه بابا، چیرو همین؟ شما به عنوان هیچ هایکر یه سری وظیفه هایی رو هم دارید. هم در قبال خودتون، هم در قبال راننده ای که شمارو سوار می کنه، هم در قبال هیچ هایکرای دیگه و هم حتّی در قبال صنعت گردش گری! مثلاً چی؟

مثلاً راننده ای که شما رو سوار می کنه خیلی دوست داره بدونه شما کی هستی، از کجا اومدی و به کجا میری. شما وظیفه داری با حوصله و روی خندون همه اینارو واسش توضیح بدی. درسته وقتی چند بار اینکارو کردی دیگه خودت ح از داستان تکراری خودت و هم سفریات به هم می خوره، ولی اینو یادت باشه که این اولین باریه که طرف داستان شمارو می شنوه. پیشنهاد می کنم همیشه چند تا ع از سفراتون توی گوشیتون، توی یه فولدر جدا داشته باشید که وقتی ی ازتون پرسید کجا بودید و کجا میرید بتونید مُصوّر واسش توضیح بدید. اینجوری هم کمتر واسه خودتون حوصله سر بر می شه، هم مطمئن می شید تا وقتی راننده داره ع اتون رو ورق میزنه، مشتاق شنیدن داستان سفر شماست...

شما موظفید راننده رو سرگرم نگه دارید. منظورم این نیست که واسش دست بزنید و ب ید و ژانگولر بازی درارید (گرچه تجربه ثابت کرده همینا هم گاهی لازمه)، منظورم اینه که حداقل نگیرید بخو د، یا نرید توی گوشیتون و مشغول اینستاگرام چک بشید! یا اگه خو دید مطمئن بشید هم سفریتون بیداره و داره با راننده معا می کنه. یادتون نره، اگه راننده تنها نبود، هیچوقت شمارو سوار نمی کرد.

اگه #ع ی یا سلفی ای با راننده گرفتید، موظفید شماره راننده رو بگیرید و اون ع رو بعد از سفرتون واسش بفرستید. اکثر راننده هایی که قبلاً با هیچ هایک آشنا بودند، ازین شکایت میکنند که هیچ هایکرا بی معرفتن و میرن دیگه پیداشون نمی شه. شما این جوری نباشید. خیلی سخته تک تکِ آدمایی که شمارو سوار د رو بخاطر بسپارید، ولی یادتون باشه، تک تک اونا شما رو یادشون می مونه. پیشنهاد می کنم اگه شماره ای از بامرامی توی گوشیتون ذخیره کردید، اطلاعات دیگه ای هم همراه با اسم و فامیل طرف ذخیره کنید که خوندنشون شمارو تو به یاد آوردن طرف یاری کنه.

من همیشه بعد از اسم و فامیل، کلمه ی «هیچ» رو به اضافه ی مسیر هیچ، و هر اطلاعات کلیدی دیگه که مربوط به طرف میشه همراهش سیو می کنم. مثلاً اگه با یه بامرام #بلوچ به نام موسی، با ماشین اف هاش ۵۰۰، از یاسوج رفتم گچ ساران، اسم طرف رو اینجوری ذخیره می کنم. «موسی هیچ یاسوج گچساران اف هاش ۵۰۰ بلوچ. اینجوری هیچوقت یادم نمیره، یا اگه یادم رفت حداقل می تونم وانمود کنم یادمه.

گرفتن شماره راننده مزیّت های دیگه ای هم داره. اولیش حسِّ خوبیه که به راننده میدید. وقتی شما شماره راننده رو می گیرید در واقع یه دوست بلقوه به دوستاتون اضافه کردید، که این می تونه شروع خیلی خوبی واسه یه دوستی بلفعل و عمق دار باشه! قطعاً راننده شخص معا ی و با مرامی بوده که بخاطر شما ترمز کرده و احتمالاً اگه شما هم معا ی هستید، می تونه دوست خوبی در آینده واستون باشه! علاوه بر اون احتمال اینو بدید که تو سوار و پیاده شدن چیزی رو توی ماشین طرف جا بذارید، که اگه شماره طرف رو نداشه باشید باید با اون وسیله خ ظی کنید!

اگه چیزی می خورید، تعارف کنید ولی هیچ وقت اصرار نکنید راننده از دست شما چیزی بگیره و بخوره، چون ممکنه نا امیدتون کنه و حتّی با اصرار زیادی، اعتمادشو به شما از دست بده. یادتون باشه، همونقدری که شما باید به راننده اعتماد کنید، راننده هم باید به شما اعتماد کنه (حتّی بیشتر) و این اعتماد دو طرفه یکم زمان بره. شما هم تا می تونید از دست راننده ها خوراکی نگیرید یا اگه می گیرید همگی با هم امتحان نکنید، مگه اینکه مطمئن باشید خطری شمارو تهدید نمی کنه (که در ۹۹ درصد مواقع همینطوره). من شخصاً تا الآن هر کی هر چی تعارف کرده رو امتحان و گوش شیطون کر، هفت قرآن به میون، بزنم به در و تخته، مشکلی هم پیش نیومده، چون از نظر منطقی یه هیچ هایکر چیز با ارزشی واسه یه راننده نداره که بخاطرش بخواد همچین ریسکی کنه.

موقع هیچ زن، اول پسرارو سوار کنید، بعد کوله پشتی هارو، بعد دخترارو. احتمال بدید در بدترین ح ، قبل اینکه پسرا سوار ماشین بشند راننده گاز ماشینو بگیره و بره! این اتفاق تا حالا واسه نه من نه هیچکدوم از اعضای گروهمون نیفتاده، ولی از قدیم گفتند، احتیاط شرط عقله. از ما گفتن بود...

اگه تونستید لایو لوکیشنتون رو واسه بقیه افراد تیم، یا یکی خارج از تیمی که باهاش هیچ می زنید بفرستید. این روزا دیگه همه یه گروه تلگرامی (یا تو پیام رسان های دیگه) دارند. ارتباطتون رو با بقیه اعضای گروه حفظ کنید.

تا از بحث تکنولوژی خارج نشیدیم، با اپلیکیشن های گوشیتون کار کنید. از #google_map می تونید در مسیری خیلی کمک بگیرید. به آدرس ها یا راهنمایی هایی که راننده ها و محلّی ها می کنند گوش نکنید. چون اونا به سمت ترمینال ها، ایستگاه تا ی ها، اتوبوس رانی ها و گاراژ ها هدایتتون می کنند. به جاده های اصلی و شاه راه ها بچسبید و همیشه موقعیت خودتون رو روی نقشه کنترل کنید. اگه راننده از جادّه اصلی خارج شد، خیلی خونسرد دلیلشو ازش بپرسید و ازش بخواید به جاده اصلی برگرده تا شما بقیه دوستاتون رو گُم نکنید...

وقتی وارد ماشین ی شدید، خیلی نامحسوس تو توضیحاتتون بگید ما یه گروهیم (بالای ۱۵ نفر)، که بقیه بچّه هامون توی راه هستند. اینجوری اگه راننده هر گونه فکر پلیدی داشته باشه ازش میاد بیرون و ناخوداگاه خودش رو مقابل یه گروه بزرگ می بینه، تا ۳ نفر آدم.

همیشه یه وسیله ی دفاعی همراتون باشه، ولی از طرفی یادتون باشه که حمل سلاح سرد جرم حساب میشه. من خودم تا الآن اُمیدم به چاقویی که باهاش میوه هامو پوست میکنم بوده، ولی اگه بتونید اسپری فلفل تهیه کنید، به نظرم بهترین گزینست. هیچ و از روی لباس یا ظاهر قضاوت نکنید، مثبت باشید تا مثبت ها شما رو جذب کنند.

هیچوقت از راننده ها نخواید مسیرشون رو بخاطر شما عوض کنند، مگه اینکه خودشون این پیشنهادو بدند. شما با این کارتون باعث می شید دفه ی بعد وقتی اون راننده هیچ هایکر دیگه ای رو دید، دیگه سوارش نکنه و این تقصیر شماست. به طور کلی هر رفتاری که باعث بشه راننده دفه ی بعد هیچ هایکری رو سوار نکنه ممنوع! اینکه راننده ای شما رو سوار کرده لطف اون بوده، از مهربونی آدما سو استفاده نکنید تا بقیه هم بتونن از مهر این جور آدما بهره دو طرفه ببرند. فراموش نکنید که شما ی این سبک از سفرید، و رفتارای شما تامیم داده می شه به همه ی انی که مثل شما سفر می کنند. تَهش، آدم باشید دیگه...

برای اینکه بتونید هیچ سریعتری بزنید، تابلو های مقوایی یا کاغذی جذاب تری بنویسید. مثلاً روی یکی از کاغذا مقصدتون رو بنویسید، روی یکی دیگش یه عبارت #کول و #فانی مثل «تنها نرو» یا «منم میام» یا «هر جا شد» یا «هر جا کَرَمته» یا «چرا تنها؟» یا هر عبارت خلاقانه ی دیگه ای که هم نشون بده شما مجانی سفر می کنید، هم نشون بده شما آدم باحالی هستید. بدون مقوا هم می شه هیچ زد، فقط ممکنه حَنجرتون جر بخوره....

همیشه وقتی ماشینی واستون ایستاد، قبل اینکه جوگیر بشید و سریع سوار بشید، مطمئن بشید طرف #مسافرکش نیست. من شخصاً خیلی رک می پرسم: «مسافرکش که نیستی؟» اینجوری با بار منفی ای که کلمه ی مسافر کش داره (شبیه نیست خ ؟)، طرفو تشویق میکنم به «نه» گفتن. قطعاً خیلی از افرادی که واستون ترمز می کنند، شما رو با توریست های خارجی اشتبا گرفتند، اینو از «هِلو»، «هلو» شون می شه فهمید، و بعد از اینکه می فهمند #ایرانی هستید، بخاطر رکبی که خوردند به فکر کرایه گرفتن می فتند. از اول مطمئن بشید هیچ زدید، که بعد با اعصاب خورد و جیب خالی از ماشین پیاده نشید!

توی انتخاب ماشین زیاد حساس نشید. ممکنه با هم سفریاتون وارد یه کل کل کصیف توی گرفتن ماشین مدل بالا بشید، که از الآن بگم، من #سفینه هم سوار شدم! هرچی گیرتون اومد سوار شید و منتظر بنز و بی ام وه نباشید. معمولاً آدمای خاکی تر، مهربون تر هم هستند. آدمای مُرفه، معمولاً مغرور تر، پُربادتر و سرِ خود معطل تر از آدمای خاکی اند و احتمال اینکه واستون ترمز کنند کمتره! اگه بخواید به امید یه ماشین خیلی خوب سر جاده بایستید ممکنه زیر پاتون علف سبز بشه! ناب.

در نهایت در جواب افرادی که فکر می کنند شما به خاطر نداشتن پول کافی یا ماشین، این مدلی سفر می کنید، جبهه نگیرید و خیلی خونسرد و با آرامش واسشون توضیح بدید که این سبک سفر شماست. حتّی اگه مثل من واقعاً پول و ماشین ندارید، بگید که این مُدلی می تونید دوستای بیشتری پیدا کنید و با آدمای بیشتری آشنا بشید. یادتون باشه که همه ی آدما مثل شما فکر نمی کنند. در ذهن یه آدم حوصله سر بر پ از ارتفاع چندین متری با یه کش دیوانگیه، ولی در ذهن شما به این کار می گند #بانجی جامپینگ!

ع هایی که می گیرید رو هش تگ هیچ هایک یا هیچ هایکینگ بزنید، که ما هم از تجربیات شما استفاده کنیم. اگه سوالی بود تا جایی که بتونم تو سوشال میدیاها با آی دی pedramonline پاسخگو هستم...

امیدوارم سر جادّه ببینمتون...
عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : هیچ نامه - راننده ,خیلی ,سوار ,اینکه ,بخاطر ,باشه ,یادتون باشه ,شمارو سوار ,راننده کامیون ها ,مطمئن بشید ,پیدا کنید

تشریفات اضافه

نمیدونم چرا تشریفات زیادی و احترامی که واسه پول باشه، جدیداً انقد اذیتم می کنه. این رستوران یا کافی شاپایی که به قول یکی، پول سِشوار کارمنداش رو از ما می گیرن نمونش. یارو تا کمر خم می شه و از دم در تا سر میز همراهیت میکنه، بعدشم قربان قربان می بنده به نشیمن گاهت تا وقتی رسید رو پرداخت کنی. بعدشم واسه اینکه بازم برگردی باز تا کمر خم میشه تا از دیدش خارج شی. برو عامو...


یه سری این مدل عذّت و احترام بهشون احساس مهم بودن و به قول خز و خیلای اینستا، لاکچری بودن میده، ولی واسه من جز موذب بودن چیزی توش نیس. ولم کنید خودم هر کاری دوس داشتم میکنم.


پ.ن: لاکشری! نه لاکچری...

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : تشریفات اضافه - واسه

عید

بدترین قسمت عید دیدنی اونجاییه که مجبوری تظاهر کنی از دیدنشون خوشحالی...

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : عید

فروردین

یه فروردین میشه پر پست ترین، یه فروردینم مث این می شه بی پست. 

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : فروردین

بشکه

تصمیم گرفتم اولین خاطره هایی که از هر چیزی تو ذهنم میاد رو بنویسم، چون قطعاً یه روزی انقدر بهشون رجوع نمی کنم که از ذهنم به طور کلی پاک میشن. 


یادم میاد کلاس دوم دبستان بودم که معلممون، خانم رادنژاد، مریض شد و نتونست یک ماه بیاد کلاس. خانم رادنژاد یه خانم لاغر و استخونی بود که با چشم های گود و دور سیاه و مانتوی بلند اِپُل دارش، بیشتر شبیه کاراکتر های موزیک ویدئوی ثریلر مایکل ج ون بود تا معلم دبستان. تو این مدت که مبود، بجاش یه آقایی اومد سر کلاسمون که چون معلمم نمیدونستمش اصلاً تقریباً هیچی ازش یادم نیست، جز یه چیز.


یه روز داشت راجع به حجاب واسمون حرف میزد. هنوز نمیدونم چرا واسه پسر بچّه های اون سنی باید در مورد حجاب حرف میزد ولی یادم میاد میگفت یه زن باید طوری چادر سرش کنه که شبیه یه بشکه بشه و هیچ جایی از بدنش بجز قرص صورت و دستاش از مُچ به پایین، پیدا نباشه. حتّی ح دستای آقا معلم موقت، که یه بشکه دور خودش ترسیم میکرد رو کامل یادمه.


من تا چند وقت فکر می ایی که چادر سر میکنن و شبیه بشکه میشن آدمای بهتری نسبت به بقیه ی چادری ها و مانتویی ها هستن. فکر می هر چی بشکه تر بهتر. هیچ ایده ای نداشتم چرا...

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : بشکه - بشکه ,شبیه ,خانم ,میاد

چهارشنبه سوری

دیروز اولین چهارشنبه سوری ای بود که هیچ کار خاصی ن . حتّی مث بچگیام تو کوچه و محله هم نرفتم سرک بکشم! حتّی آتیش هم ندیدم، حتّی از دور! چه برسه از روش بپرم و «زردی من از تو، سرخی تو از من» بخونم.


هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد. منظورم اینه که نه آسمون به زمین اومد، نه اتفاقی واسه پرچمم افتاد، نه اصن ی فهمید که من جایی رفتم یا نرفتم. همون روتین هر روزم رو ادامه دادم و شب حتّی یکم زودتر از هر شب رفتم گرفتم خو دم...


چهارشنبه سوری هم یه مثل بقیه های سال 

راضیم :)

عنوان وبلاگ : صفحه شخصی پدرام پناه
منبع :
برچسب ها : چهارشنبه سوری - حتّی ,چهارشنبه سوری
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.531 seconds
RSS