جستجو ها
نفس بابا medieval hebrew استخدام هلدینگی معتبر و فعال در زمینه انرژی distance not the spanish accent appmgr pro 4 11 برای اندروید رهایی از پیام کمبود حافظه در گوشی listlistبرکات فضائل تلاوت قرائت سوره مبارکه توحید قل هو الله احد لحظات بی تو بودن میگذره اما به سختی دنیا بررسی وضعیت جوی استان از امروز تا پیشبینی ماه آذر introducing the gentian mountaineering club آدرس کلاسهای شنادراهواز adobe p oshop element 13 serial number اپدیت شکن شیلد ست کرگ تنظیمی sma deltangi spoken انتصاب غیب پرور به ریاست سازمان بسیج برنامه هفته مداحی امین ایسوند زاده ارسالی از مشک html پاو وینت کاربرد کامپوزیت های frp در سازه های بتن آرمه عکاس آزاد truth of islam کانال های آموزشی عربی قرآن و پیام های آسمان در تلگرام angel lovers کارت مگنت ف کارت چیپ دار کارت mifare rahbare daesh abigail این ظرافت که تو داری همه دل ها بفریبی بیچاره همه ایین مهر درایران plural ivanov آهنگ جدید محسن یاحقی با نام عشق محال انقلاب بر اثر برخی بی تدبیری ها ارز کشور رفت دست انی که برخی از آن سوء استفاده د game craft کیفیت ازدواج بودن یا نبودن ماندن یا نماندن مسئله این است 17 ربیع مبارک آ ین رتبه و حداقل درصد قبولی هوشبری تی روزانه علوم پزشکی همدان عمده تصویر کلیک اطلاعات لاغری مردانه اطلاعات بیشتر تصویر کلیک لاغری مردانه کلیک کنید لطفا مردانه اسلیم آهنگ حمید طالب زاده سر ساعت مومن شدن alarm fur cobra نکنه شاید میاد باشه واسه نگاش واسه اینکه دوست داشتم اطلاعاتی از فراسوی پزشکی ای بی تو حرام زندگانی ای جان آهنگ بی کلام مردم از معین با html داستان ف فوشی ظریف هیچ برنامه ای برای دیدار با مایک پمپئو وجود ندارد بزرگتربن نظامی یی ژنرال سلیمانی یک بچه بی ادب را تربیت کرد روش گرفتن روغن از سنگ پادزهر نقشه ترکیه برای نتیجه و خلاصه بازی پیکان و فولاد 3 دی آموزش نرم افزار هلو بارسا پیکه بنده مشکل میگرن ایشون داشته باشن میتونه مشکل داره میتونه میگرن داره اگر حافظه همه چیز است پس تقویت حافظه را بیاموزید اختراع دستگاه خنثى کننده حمله هاى انتحارى توسط یک جوان افغانى مقاله در مورد الگو سازی ترمودینامیکی از تعادل فاز ترکیبات چند تائی 4480گرم فسیل تنه درخت تبدیل به کوارتز و سنگ کی میگه دل به دل راه داره انواع معتدل فرضی سرمایه لازم برای تولید و پرورش زالو sdasds sad asd asd overdose قواعد سلفی جهادی برای حذف مخالفان موزه دوستدار کودک امان از دست این مرگ در یک قدمی در اینستاگرام بهداد سلیمی آ ین تصویر از حادثه دیده گان قطار مرگ اخبار ارد ب شت دوخط موازی آدام اوندرا یکی از برجسته ترین قهرمانان جهان در همه رشته های ورزشی گیها در force love آدام اوندرا روز چهارم و 7 بار سقوط lfdk kzvd وزن سیاست های ترامپ بر بازار سرمایه ایران چقدر است بهترین مثال جبر و اختیار 91 کلاس خط کاک جلال سوره بقره تفسیر آیه مجریان جشنواره فجر شک عجیب سمنان قطار برخورد مرگبار عهای برخورد عهای برخورد مرگبار تو را ماه کشیده بلوغ فکری بهترین نعمت پروردگار است نشانه قبر گبری شهید الله داشتن ذهنی هوشیار با موثرترین غذاها و خوراکی ها برای تقویت حافظه مرکز تقارن چیست رسیدن بهار حیف از چاه های نفتی که در شهر سرخس از بین رفت دیدی علائم مردم شود حتمی است وقتی دیدی دیدی مردم علائم حتمی علائم ظهور توام فروغی بسطامی شهلای توام نرگس شهلای آهنگ بی کلام سراب رد پای تو داریوش html پنجمین بانک بزرگ کشور به ۷۲۴ پیوست متن دعای تیربند
برترین ها


دانش آموز شماره 13

دست خالی بهتر از دست خونیه

دیروز برای یدهای روزمرّه رفتم که چشمم خورد به یک dvd. البته مسوولیت ید این نوع آثار هنری معمولاً برعهده همسر گرامیست و بنده به این دلیل که به سلیقۀ ایشون اعتماد کامل دارم، چندان دخل و تصرفی در انتخاب آثار سینمای ایران ندارم.

اما پوستر باعث شد که برش دارم و با دقت نگاهش کنم. تصویر بازیگرانی مثل خانم فاطمه معتمدآریا و هنگامه قاضیانی به همراه آقای آقایی و شهاب حسینی عزیز و نام یک کارگردان فرانسوی (خانم س ن ژمایل) کفایت می کرد تا بدون هیچ تردیدی، وجه رو پرداخت کنم و نیلوفر رو ب م.

.

ب دیدمش.

ی دردناک که قبل از هرچیز یادآور معروف و جنجالی عروس آتش ساختۀ "خسرو سینایی" بود. بعد از اکران "عروس آتش"، طبق اظهارات آقای خسرو سینایی، محدودیت هایی براشون ایجاد شد و حتی امنیت جانی ایشون هم توسط عده ای از اهالی متعصّب جنوب کشور به خطر افتاد! و شاید همین موضوع باعث شد که داستان نیلوفر نه در ایران، بلکه در یک روستای کوچک در کشور عراق روایت بشه.

.

.

مبینا آینه دار (بازیگر نقش نیلوفر) در کنار خانم س ن ژمایل کارگردان

.

درواقع هر دو نیلوفر و عروس آتش، روایتگر موضوعات مشترکی هستن:

عشیره، تعصبات جاهلانه، ازدواج های اجباری، قتل پرافتخار خواهر به دست برادر(!) یا قتل پرافتخارتر دختر به دست پدر(!) و ...

.

با این تفاوت که "نیلوفر" تا حد زیادی از خط قرمزهای سینمای ایران عبور کرده بود.

بیان جزئیاتی دربارۀ "زن شدن" و "عادت ماهیانه" و همچنین صحنۀ تکان دهنده و دردناکی که دختر 12 سالۀ قهرمان داستان، پارچه محکمی به دور کمرش می بنده تا به تصوّر خود، باعث رشدن تخمک ها بشه تا شاید بدینوسیله زن شدنش کمی به تعویق بیفته(!) همگی باعث شد که وسط دکمه pause رو بزنم و با دقت و کنجکاوی بیشتری به پوستر نگاه کنم تا شکّی که داشتم به یقین تبدیل بشه.

بله. سال ساخت 1385 بود که در سال 97 مجوّز گرفت! (یعنی 12 سال تاخیر در صدور مجوّز به دلیل عبور از خط قرمزها)

باری

هرچند دیالوگ های این به زبون فارسی، اما با لهجۀ غلیظ عربی انجام شد که بازیگران پایتخت نشین ما هم چندان در این کار موفق نبودن، اما دیالوگ نهایی شهاب حسینی خطاب به برادرزاده اش (پسربچۀ 12 یا 13 ساله ای که فقط 2 انتخاب داشت: یا خواهر دسالش رو به قتل برسونه و با دست پُر به خونه برگرده یا دست خالی برگرده و آبروی خود و کل فامیلشو ببره) به دلم نشست:

برای عبدالله و مادرت، دست خالی بهتر از دست خونیه

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : دست خالی بهتر از دست خونیه - ,نیلوفر ,باعث ,خالی ,خانم , نیلوفر ,خالی بهتر ,س ن ژمایل ,خانم س ن ,پوستر ,خانم س ن ژمایل

زیبای ۀ من! جون مادرت ...

از تونستن تا توهّم تونستن فاصلۀ زیادیست. حادثۀ وحشتناک 19 مرداد 93 شاید یکی از بارزترین نشونه های این توهّم بود.

دوسال بعد از این سانحه، این مطلب رو نوشتم که البته دومین نوشته بنده در این رابطه بود

(اولیش به دلیل تند بودن! برداشته شد)

.

ما می توانیم از واقعیت تا توهّم

.

چراش مهم نیست. ولی امروز دیگه اون حس و حال سابق وجود نداره برای تازه زخم.

منم قصدی نداشتم تا بخوام به مناسبت 19 مرداد چیز تازه ای بنویسم. اما:

دیروز ع ی برام رسید (در تلگرام) که یادآور بعضی خاطرات شد .

البته پستی که در تلگرام دست به دست چرخیده بود موضوع دیگه ای داشت: دستمایه ای برای خندیدن.

چون زیرش نوشته بودن: به جای واژه "بودجه" از واژه " " استفاده کنین!

.

اما حداقل برای من، تصادف عجیبی ازنظر زمانی داشت. چون در تاریخ 17 مرداد ( 2 روز مونده به 19 مرداد) دیدمش

.

.

جان

عزیزمن

جان من

عمر من

عشق من!

زیبای ۀ من !

ای که درود دوعالم بر تو باد!

از شرّ مامی توانیم نژاد رها شدیم. جون مادرت، تو دیگه از این ملّت بکش بیرون!

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : زیبای ۀ من! جون مادرت ... - مرداد ,توهّم ,زیبای ۀ

یا جرّاح؟

.

حوالی سالهای اگر اشتباه نکنم 73 یا 74 شمسی بود که در یکی از وزارتخونه ها مشغول گذراندن خدمت مقدس(!) سربازی بودم. اونجا در مقام رئیس دفتر یکی از گُنده ها انجام وظیفه می (از آوردن نام اصلی آقای گنده معذورم)

یعنی اگه ی قرار ملاقاتی با آقای گنده داشت، یـا تماسی گرفته میشد و با آقای گنده کار داشتن، به من وصل می کرد تا بعد از هماهنگی های حفاظتی، خط به ایشون وصل بشه یا مراجعه کننده تشریف بیارن داخل اتاق. به زبون امروزی میشه گفت مدیربرنامه های آقای گنده بودم!

.

دوران خوبی بود همراه با تجربیات مختلف که شاید تکرار نشه. بسیاری از ای و ایگرگ هایی که جزء بزرگان این مملکت هستن رو اونجا می دیدیم و هرازگاهی یه چای هم در معیتشون می زدیم و از محضرشون ب فیض می کردیم.

باری

یه روز بهم گفتن که یک نفر تو اتاقت منتظره. رفتم دیدم یه درب و داغون ایستاده. درب و داغون از این جهت عرض که لباس بسیار ساده و نازکی به تن کرده بود که نهایتاً برام تداعی کننده یک روضه خون بود!

البته باید عرض کنم که در این مدت، اونقدر دیده بودم که با یک نگاه تفاوت عادی و لاکچری رو می فهمیدم! (حالااین تخصص کجای زندگی به دردم خورد رو خودمم نمیدونم)

.

با بی حوصلگی گفتم: بفرمایید. (ترجمه اش میشد چی میخوای؟!)

گفت با آقای گنده قرار ملاقات دارم (تو دلم گفتم: کی؟ تو؟؟!!)

اسمتون؟

در نهایت خضوع گفت: بفرمایید ...

.

رفتم سراغ اتاق آقای گنده تا بهش اطلاع بدم و بین راه همانند کلفت کتی جون ( سن پطرزبورگ) غرغر می و زیر لب می گفتم:

معلوم نیست از کدوم کوره دهاتی ای الهیات یا شیعه شناسی و این رشته ها رو گرفته، همچین میگه ، انگار که جراحه!

.

وقتی درو باز و به آقای گنده گفتم:

حاجی یکی اومده میگه فلانیه.

دیدم آقای گنده مثل برق از جا پرید و خودش رفت به استقبال و آنچنان استقبالی کرد که من هنگیدم.

.

خلاصه دردسرتون ندم، ایشون آقارفیعی بودن که در لباس ت، جراح عمومی هم هستن!

و ریاست بیمارستان چمران رو هم در اون مقطع برعهده داشت .

بعدها فهمیدم که جراح اصلی آقای گنده هم همین ه (ببخشید آقای ) بوده

خلاصه اینکه همه نوع دیده بودیم، جراح ندیده بودم که بحمدلله این تجربه هم حاصل شد

(اتفاقاً شخصیت بسیار متواضعی هم داشت آقای )

حدود 5 سال قبل

.

قرار بود پخش محصولات تولیدی یک کارخونه در بازار بر عهده شرکت ما باشه.

توافق کردیم که برای مراکز خاص (مثلا آستانقدس) قراردادی تنظیم بشه و با تخفیف مثلا 30 درصدی بهشون اجناس رو بدیم. البته رسیدن به این تخفیف خودش داستانی مجزا داشت

مثل همیشه بنده اجرای قرارداد بین شرکت و آستان قدس شدم.

داشتم تو ذهنم دودوتاچارتا می که از چه درصدی شروع کنم و با چه درصدی جمع کنم و تمام سعیم این بود که تخفیف از 30 بالاتر نشه

دیدم یه جوانی اونجا نشسته و با حرارت بالایی حرف میزنه.

پرسیدم کیه؟

گفتن پسر صاحب کارخونه س!

تا به خودمون بیایم دیدم همونجا قراردادو بست با 40 درصد زیر فی!!! (یعنی تر زد به تمام داشته ها و امیدهای ما)

البته کارخونه باباش بود و ما حرفی نداشتیم

ولی خب چرا وقتی میای با یک شرکت توزیع کننده (شرکت ما) قرارداد می بندی بعدش اینطور گند میزنی؟

خلاصه اینکه خواستم عرض کنم انواع رو دیده بودم حتی جراح.

اما ویزیتور ندیده بودم که بحمدلله این تجربه هم حاصل شد

خدایا شکرت بابت این تجربیات کمیاب

تا تجربیات بعدی ایام به کام

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : یا جرّاح؟ - ,آقای ,گنده , ,جراح ,شرکت ,آقای گنده , جراح ,ندیده بودم ,خلاصه اینکه ,دیده بودم

دست خالی بهتر از دست خونیه

دیروز رفتم کمی ید کنم که چشمم خورد به یک dvd. البته مسوولیت ید این آثار هنری معمولاً برعهده همسر گرامیست و بنده چندان دخل و تصرفی در انتخاب آثار سینمای ایران ندارم.

اما پوستر باعث شد که برش دارم و با دقت نگاهش کنم. تصویر بازیگرانی مثل خانم معتمدآریا و قاضیانی به همراه آقای آقایی و شهاب حسینی عزیز و نام یک کارگردان فرانسوی (خانم س ن ژمایل) کفایت می کرد تا بدون فکر اضافی، وجه رو پرداخت کنم و نیلوفر رو ب م.

.

ب دیدمش.

ی دردناک که بیش از هرچیزی یادآور معروف و پرسروصدای عروس آتش ساختۀ "خسرو سینایی" بود. البته همونطور که اکثراً در جریان هستیم، بعد از اکران "عروس آتش"، محدودیت هایی برای خسرو سینایی ایجاد شد و حتی امنیت جانیش هم توسط عده ای از اهالی متعصّب جنوب کشورمون به خطر افتاد! و شاید همین موضوع باعث شد که داستان نیلوفر نه در ایران، بلکه در یک روستای کوچک در کشور عراق روایت بشه.

.

.

مبینا آینه دار (بازیگر نقش نیلوفر) در کنار خانم س ن ژمایل کارگردان

.

درواقع هر دو نیلوفر و عروس آتش، روایتگر موضوعات مشترکی هستن:

عشیره، تعصبات جاهلانه ، ازدواج های اجباری و ...

.

با این تفاوت که "نیلوفر" تا حد زیادی از خط قرمزهای سینمای ایران عبور کرده بود.

بیان جزئیاتی دربارۀ زن شدن و عادت ماهیانه و همچنین صحنه دردناکی که دختر 12 سالۀ قهرمان داستان، پارچه محکمی به دور کمرش می بنده تا به تصوّر خودش باعث رشدن تخمک ها بشه تا شاید بدینوسیله زن شدنش کمی به تعویق بیفته(!) همگی باعث شد که وسط دکمه paus رو بزنم و با دقت بیشتری به پوستر نگاه کنم تا شکّی که داشتم به یقین تبدیل بشه.

بله. سال ساخت 1385 بود که در سال 97 مجوز گرفت!

باری

هرچند دیالوگ های این به زبون فارسی، اما با لهجه غلیظ عربی انجام شد که بازیگران پایتخت نشین ما هم چندان در این کار موفق نبودن، اما دیالوگ نهایی شهاب حسینی خطاب به برادرزاده اش (پسربچۀ 12 یا 13 ساله ای که فقط 2 انتخاب داشت: یا خواهرش رو به قتل برسونه و با دست پُر به خونه برگرده یا دست خالی برگرده و آبروی خود و کل فامیلشو بره) به دلم نشست:

برای عبدالله و مادرت، دست خالی بهتر از دست خونیه

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : دست خالی بهتر از دست خونیه - ,نیلوفر ,باعث ,خالی ,خانم , نیلوفر ,خسرو سینایی ,خالی بهتر ,س ن ژمایل ,خانم س ن ,خانم س ن ژمایل

احمق ها به بهشت نمی روند (2)

.

.

در زدم. آقای محترم و خوش لباسی درو باز کرد و خیلی مودبانه و لفظ قلم گفت:

ــ درود بر تو ای تازه وارد. به دوزخ خوش آمدی. من راهنمای تو هستم.

.

ــ سلام آقای راهنما. عجب! یعنی کار من اینقدر درست بوده که برام راهنما گذاشتن؟

ــ خیر! اتفاقاً کارت اصلاً هم درست نبوده. بلکه از ابتدای پیدایش خلقت، قانونی هست که طی اون، باید هر دوزخی یک راهنما و هر بهشتی یک حوری به صورت تمام وقت در کنارشون باشه. من هم تمام وقت در خدمت تو هستم ای تازه وارد.

.

ــ ببین منو سعید صدا کن. باشه؟

ــ به روی چشم ای تازه وارد!

.

جهنم مثل ای خودمون بود. اما خیلی آروم تر. جالب اینکه علیرغم شلوغی، اما با نظم عجیبی اداره میشد.

هر ی مشغول کار خودش بود. بدون توجه به دنیای اطراف، بدون توجه به نگاه دیگران و حرف مردم

.ماما

معمر قذافی با یه وس زیر بغل، درحالیکه سوار بزغالۀ سفیدی شده بود داشت دنبال دوتا مارمولک میکرد.

.یادم

ارنست همینگوی در حالیکه کف پیاده رو دراز کشیده و پاهاشو روی دیوار گذاشته بود مشغول نوشتن کت بود با عنوان "رفع گرسنگی با خوردن گلوله"

.

وینستون چرچیل دکۀ فروش سیگار زده بود ولی همه سیگارا رو خودش میکشید.

.

بخشی از سبیل نیچه لای درِ ماشین گیر کرده بود و جیغ و داد میکرد. ویکتور هوگو رفته بود کمکش. یه خورده با هم بحث داشتن. نیچه حاضر نبود بخشی از سبیلش قیچی بشه که سرانجام ویکتور بهش قول داد قسمتی از ریشش رو به جای سبیل بریده شدۀ نیچه براش می چسبونه. اما بازهم مشکل حل نشد. چون نیچه اصرار داشت که فقط جنس و رنگ ریش داستایوفسکی با سبیلهاش تناسب داره.

.

داروین با جدیت عجیبی مشغول کندن زمین بود. گویا به دنبال گمشده ای میگشت.

.

جروبحث سختی بین راسل و استالین درگرفته بود سر یه پیپ. هرکدوم ادعا داشت که پیپ مال اونه.

.

چارلی چاپلین هم با هیتلر بحث میکرد سرِ اینکه سبیل کدومشون قشنگتره.

.

پرنسس دایانا و همسرش مغازه ید و فروش اتوموبیل های اسقاطی و تصادفی زده بودن.

.

مرلین مونرو مشغول نوشتن کت بود با عنوان "روش قطعی درمان بیخو "

.

لاوازیه و ماری آنتوانت هم در گوشه ای مشغول اجرای نمایش "عشق زیر تیغ گیوتین" بودن.

.

آلفرد هیچکاک یه ملافه انداخته بود رو سرش و بچه ها رو می ترسوند

.

جرج اورول یه مزرعه کوچولو زده بود و در عالم خودش عشق و و سرش با چندتا حیوون گرم بود.

.

اگزوپری همچنان درگیر تعمیرات طیاره قراضه اش بود و به دنیای آدم بزرگا میداد. البته شنیدم که زیر لب به شازده کوچولو هم داد. گویا رفته بود براش آچار بُ بیاره ولی گویا سرش با روباه و مار گرم شده.

.

کمی جلوتر رفتم و چهرۀ آشنایی دیدم. هرژه بود که فارغ از تمام شلوغی های اطراف، داشت نقاشی میکشید. بدون شک خاطرات کودکی میلیونها نفر از جمله خودم با آثار تکرارنشدنی این مرد نازنین گره خورده. دوست داشتم بپرم و ماچش کنم که از اونطرف صدای مشکوکی شنیدم

.

دیدم صدام حسین و عزت ابراهیم درحالیکه سیگار برگ میکشیدن، مشغول طراحی نقشۀ حمله به بخش ایرانی نشین جهنم بودن. صدام هم مدام جمله معروفشو تکرار میکرد: من از ایرانیها متنفرم!

.

از راهنما پرسیدم:

مگه اینجا بخش ایرانی نشین داره؟

ــ آری ای تازه وارد.

.

ــ میشه منو ببری اونجا؟

ــ امر، امر شماست ای تازه وارد

ــ ببین قرار شد منو سعید صدا بزنی

ــ ببخشید. یادم رفته بود ای تازه وارد!

.

.

راه زیادی نبود. از سراشیبی تپه ای گذشتیم و وارد منطقۀ دیگری شدیم. هنوز چند قدم جلو نرفته بودیم که ناگهان یه چیزی مثل جت از بیخ گوشم رد شد. راهنما منو کشید عقب طوریکه هردو پخش زمین شدیم.

.

دیدم یه ماشینه که نزدیک بود بهمون بزنه. ترمز شدیدی کشید و ایستاد و راننده سرشو آورد بیرون و نعره زد:

هووووووووووووووش الاغ! مگه کوری فلان فلان شدۀ بوووووووووووووووووق

.

راهنما از جا بلند شد و در حالیکه با خونسردی مشغول تکاندن گردوخاک لباسش بود گفت:

.

به بخش ایرانی نشین جهنم خوش آمدید !

.

ادامه دارد

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : احمق ها به بهشت نمی روند (2) - مشغول ,تازه ,راهنما ,میکرد ,نیچه ,گویا ,تازه وارد ,ایرانی نشین ,نشین جهنم ,مشغول نوشتن ,بدون توجه ,مشغول نوشتن کت

احمق ها به بهشت نمی روند (3)

.

.

ورودی منطقۀ ایرانی نشین جهنم، بسیار کثیف و بهم ریخته بود. کمی جلوتر، به صحنۀ عجیبی برخوردم.

هندوانه های بسیار بزرگی کنار دیوار چیده بودن. ابعادشون چیزی بود در حد .

در دلم احسنت گفتم بر شیر پاک خورده ای که تونسته چنین محصولات کشاورزی خوبی عمل بیاره.

.

با خوشحالی به راهنما گفتم:

چه خوب! مثل اینکه از میوه های بهشتی، اینجا هم میارن.

.

راهنما سر کچلشو ت داد و با لحن یکنواخت و سرد همیشگیش گفت:

اینها میوه های بهشتی نیستند ای تازه وارد. بلکه میوه های جهنّمی هستند که برای انجام فعل تپاندن(!) در بدو ورود تدارک دیده شده که نوعی خوشامدگویی به دوزخیان است.

.

.

لرزۀ وحشتناکی بر اندامم افتاد و همین لرزش باعث اتفاقی شد که از بیانش معذورم

(به خودم لعنت فرستادم از اینکه قبل وج از خونه wc نرفتم).

.

عاجزانه ازش پرسیدم:

ببین راهنماجان. میشه این فعل تپاندن رو کمی بیشتر برام توضیح بدی؟

.

راهنما سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت:

....

[این بخش به دستور کارگروه تعیین مصادیق خاک بر سری حذف شد. خودتون ع گل و شکوفه تصور کنین به جاش]

.

.

.

از شدت استیصال و درموندگی ضعف و نشستم رو زمین. دیدم راهنما مثل مجسمۀ بلاهت و ه و منو نگاه میکنه.

بهش گفتم:

چرا مثل بُز منو نیگا میکنی؟

ــ منتظر امر تو هستم ای تازه وارد. من فقط وظیفه خدمت به تو را برعهده دارم.

.

کمی فکر و گفتم:

ببین می تونی یه چاقوی تیز برام بیاری؟

ــ امر، امر شماست. اما جسارتاً چاقو برای چه کاری می خواهی؟

.

نگاهی به اطراف انداختم و آهسته گفتم:

ببین اگه به ی نمیگی، میخوام یکی از این هندونه ها رو قبل از تپانیدن، قاچ قاچ کنم. اصلاً میخوام خلالی کنم. به جان عزیز خودت راهنماجان، هرطور فکر میکنم جور در نمیاد!

.

لبخند احمقانه ای زد و گفت:

ــ جای نگرانی نیست ای تازه وارد. تو پرسیدی اینها برای چه کاریست. من هم کاربرد قانونیشون رو عرض . اما در واقع این میوه ها که باید به صورت مساوی بین دوزخیان توزیع میشد، فقط به صورت هدفمند در بخش ایرانی نشین توزیع میشه و به مصرف خوراک میرسه.

.

.

نفس راحتی کشیدم و ادامۀ مسیر دادیم که مجدداً با صحنه عجیب دیگری مواجه شدم. صحنه هایی که با شنیده ها و تصوراتم بسیار متفاوت بود.

.

کوره های سرد و خاموش

بشکه های قیر منجمد

شمش های سرب

و مارهای غاشیه و عقرب های جراره ای که با ایرانیانِ اهل جهنم مشغول بازی گرگم به هوا بودن.

.

پرسیدم چرا کوره ها خاموشه؟ مگه قرار نیست قیر و سرب مذاب به فیهاخالدون دوزخیان بریزن؟

.

راهنما آهی کشید و گفت:

.خبر نداری ای تازه وارد. مدتی قبل حدود 3 هزار تن از سوخت گرانقیمت کوره های اینجا ناپدید شد و آ ش هم فهمیدیم آقایی به اسم باختری همه رو بالا کشیده و الان در بهترین منطقۀ جهنم نه.

حتی یک ماه قبل یکی از کوره ها از بیخ و بن ناپدید شد و هنوز هم پیدا نشده

قیرهای اینجا که قرار بود ذوب بشه و در حلق امثال تو ریخته بشه، بارها و بارها از بازار آزاد و پیمانکاری ساخت بزرگراههای بهشت سردرآورده

شمش های سربی که طبق قانون، باید ذوب میشد و در فیهاخالدون امثال تو ریخته میشد هم به دلیل نبود سوخت یک گوشه افتاده

.

پرسیدم:

این چه وضعیتیه آخه؟ مگه اینجا حساب و کتاب نداره؟

.

راهنما مجدداً آهی کشید و گفت:

حساب و کتاب داشت ای تازه وارد. اما سالها قبل گروهی آمدند و گفتند که ما در دوران زندگی و حیات دنیای فانی، از مدیران بخش تی ایرانی بودیم و اصلاً از شکم مادرمون مدیر زاییده شدیم و سیستم اینجا رو متحول می کنیم و خلاصه طی زدوبندهایی، مدیریت بخش ایرانی نشین جهنم رو برعهده گرفتند و از اون موقع به این فلاکت و مصیبت و بدبختی و بیچارگی و دربدری و آوارگی افتادیم و ...

.

ــ آهان فهمیدم! دیگه نمیخواد ادامه بدی.

ــ به روی چشم ای تازه وارد

.

ــ ببین قرار بود منو سعید صدا بزنی.

ــ شرمنده. فراموش کرده بودم ای تازه وارد!

.

.

وارد منطقۀ مرکزی بخش ایرانی نشین جهنّم شدیم. بازهم صحنه ای عجیب و البته آشنا

از در و دیوار و ستون و درخت، پوستر و بنرهای انواع سمینار، سخنرانی و دوره های آموزشی کوتاه مدت و بلند مدتی بود که به چشم میخورد.

چیزی وحشتناک تر از دنیای خاکی

.

به راهنما گفتم:

این فلاکت و مصیبت، اینجا هم دست از سرِ ما برنمیداره؟

ــ به جان مادرم، این هم جزء قوانین اینجا نبود ای تازه وارد. بلکه چند سالی هست که این پدیده در اینجا به وجود آمده.

.

رفتم سراغ یکی از پوسترها.

روش نوشته بود:

سمینار یک روزۀ "چگونه فرزندی بزاییم که تا سن 70 سالگی جوان بماند"

سخنران: "ننۀ شهرام صولتی"

زمان: ...

مکان: ...

.

.

به راهنما گفتم:

آخه این چه جور سمینار آموزشیه؟ به چه دردی میخوره؟

ــ مهم نیست که به درد میخوره یا نه. مهم اینه که برای "ننۀ شهرام صولتی" درآمدزایی داره.

ــ اوکی

.

.

پوستر دیگه ای دیدم که روش نوشته بود:

"سمینار آموزشی 3 روزۀ "روش تربیت فرزندی که تا 7 نسل بعدتان را بیمه نماید"

سخنران: "بابای محمودرضا خاوری"

.

ترجیح دادم سوالی نپرسم. به نظر میرسید یک ایرانی هرکجای دنیا (چه باقی و چه فانی) هم که باشه علاقۀ عجیبی به آموزش دانسته هاش داره و صد البته اینکه آموزش هاش به درد دیگران بخوره یا خیر اصلاً مهم نیست. بلکه مهم، درآمدزایی خودشه.

[بلاد ماهیگیران قلّاب به دست]

.

.

ناگهان یاد استیو جابر افتادم. از راهنما پرسیدم ازش خبری داره یا نه؟

گفت ما چندان از اهل بهشت خبر نداریم. ولی شنیدم که در خط بین منطقۀ شیرازنشین و منطقۀ بغداد نشین بهشت مسافرکشی میکنه.

[با استیوجابز از شیراز تا بغداد]

.

خواستم سوال دیگه ای بپرسم که موزیک بسیار بلند و آشنایی به گوش رسید. راهنما گفت این سرود ملّی جهنمه و باید خبردار باشیم و باهاش کنیم.

منم خبردار ایستادم و همراه با دیگر اهالی دوزخ، مشغول همراهی شدم که دستی از پشت سر منو ت داد

برگشتم و به پشت سری گفتم:

ــ نکن. ت نده. مگه نمی بینی دارم سرود ملی رو میکنم؟

.

اما تکان ها شدیدتر شد و از خواب پ .

همسر گرامی رو دیدم که بهم گفت: سرود ملی رو بعداً بخون! ساعت 8 صبحه.

(سرود آشنای ملّی جهنم، صدای زنگ ساعت خودم بود)

.

.

موقع صبحانه، همسرم گفت:

این خواب ها هنوزم اذیتت میکنه؟

ــ آره. دیگه خسته شدم.

ــ اینقدر با خودت لجبازی نکن. الان بیشتر از 2 ماهه که خواب و خوراک نداری. با ت تماس بگیر.

ــ راست میگی عیال جان. الان زنگ میزنم.

.

شمارۀ روانپزشکی رو گرفتم که از بچگی همکلاس و دوست بودیم. البته دوستیمون کیفیتی داشت بر پایۀ ارتباط سگ و گربه.

ــ الو. بفرمایید

ــ سلام .

ــ سلام. شما؟

ــ منم سعید

ــ کدوم سعید؟

ــ یگانه

ــ آهان همون دیوونه! گفته بودم که باید بستری بشی! تازه اونم با زنجیر! حالا چی میگی این وقت صبح؟

.

خیلی بهم برخورد. داد زدم:

دیوونه ایل و تبارته. دیوونه جد و آبادته مردک. زنجیر میارم باباتو می بندم به درِ طویله!

و گوشی رو قطع

.

همسرم با دلخوری گفت این چه طرز حرف زدن بود؟

ــ بهم میگه دیوونه

ــ حالا عیب نداره. بهرحال تو هم چندان موجود عاقلی نیستی! شاید ناراحت شده از اینکه اول صبحی بهش زنگ زدی. شاید...

(ناگهان تلفنم زنگ خورد. بود)

.

من: ه. چی میخواد به نظرت؟

همسر: شاید میخواد معذرت خواهی کنه. تو هم ازش عذرخواهی کن. خیلی بد صحبت کردی

ــ باشه

.

گوشی رو برداشتم

من: الو

: ببین. یادم رفت بگم حتماً زنجیری که می ی ضد برش و ضد اسید باشه. واسه تو 3 متر کافیه

و پشت سرش ص مشابه شیهه قاطر سر داد و سریع قطع کرد.

.

همسر: چی شد؟ چی گفت؟

من: هیچی. مثل اینکه اون بیشتر از من به درمان نیاز داره.

.

.

خواستم لباس بپوشم و برم سر کار که یادم اومد سرِکاری وجود نداره. شرکت تعطیل شده

ترجیح دادم برم بخوابم.

.

رفتم تو اتاق و دراز کشیدم. خوابم نمیومد.

تشنه ام شده بود. لیوان آب رو برداشتم تا کمی رفع تشنگی کنم که ناگهان:

دیدم یه چوب کبریت سوخته تو لیوانه!

از جا پ .

کاغذ کوچکی کنار لیوان بود و چند خط نوشته:

.

.

سعید عزیز! امروز و فرداش مهم نیست. یه روزی سراغ همه تون خواهم اومد.

فقط خواستم بگم چه خوب، چه بد این هم میگذره.

اینقدر خودتو نباز

قوی باش

.

.

به زودی می بینمت[!]

دوستدار تو

عزی جون

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : احمق ها به بهشت نمی روند (3) - راهنما ,تازه ,گفتم ,ایرانی ,منطقۀ ,ببین ,تازه وارد ,ایرانی نشین ,راهنما گفتم ,ترجیح دادم ,شهرام صولتی

گندت بزنن وردپرس!

قدیمیا بهتر یادشونه. زمانی بود که تلویزیون ها اکثراً 14 اینچ سیاه وسفید توشیبا بود یا از این مُبله ها.

کم کم تلویزیون های رنگی اومد که البته تکنولوژی عجیب و محیِرالعقولی با خودش به همراه داشت:

کنترل تلویزیون !

.

مرحوم مادربزرگم که رفته بود زیارت خونه خدا از مکه یه دونه تلویزیون رنگی آورد.

(اون زمان طوری بود که اگه یک دستگاه tv از مکّه نمیاوردی، انگاری که حج مورد قبول خدا واقع نمی شد)

خلاصه. تلویزیون اومد داخل خونه ای که تنها مشتریش مرحوم پدربزرگم بود.

(پدربزرگم از اون سیّدهایی بود که خودِ سیّد بودن رو به تنهایی باعث ایجاد نژاد برتر می دونست! و متاسفانه رگ معروف سیادتش نه در چهارشنبه ها بلکه تمام ایام هفته فعال بود!)

.

تصور پدربزرگِ بداخلاقِ کنترل به دست همونقدر برای ما بچه ها خنده دار بود که یک پیرزن 90 ساله با شلوار لی پشت آ ی جی 7 بشینه و آدامس هم بجوه.

خد امرز چون با نحوۀ کار با کنترل آشنایی نداشت، طبیعتاً با هر فشار به دکمه های کنترل، چند تا نثار سازندگان کنترل تلویزیون میکرد و آباء و اجدادشون رو زیر بخیه می بُرد. البته احساس می که بخشی از این ها به طور غیرمستقیم به همسر عزیزترازجانش (مادربزرگ مرحومم) ربط داره.

باری

.

حدود یک ماهی هست که نمی دونم نفرین کدوم بنده خ شامل حالم شد و علاوه بر اون، خدا هم زد پس کلّه ام و به دلایلی که خارج از حوصلۀ اینجاست قرار شد یه سایت وردپرسی راه بندازم!

(آخه منو چه به این جلافت ها؟)

متاسفانه اخلاق گند و داغونی دارم که طبق اون، باید کارامو خودم انجام بدم.

یعنی نمونۀ بارز یک انسان ظاهراً قرن بیست و یکمی اما از نظر ذهنی، گیر کرده در دوران عصر پارینه سنگی.

.

مثلا چند روز قبل قرار شد شلنگ وجی آب کولر گازی رو به سمت پایین منحرف کنیم. تک و تنها رفتم شرکت و برای اولین بار در عمرم اسپیلت کولرگازی رو لمس . پیچ ها رو باز و شلنگ رو درآوردم که ناگهان دستگاه کلهم اجمعین از جاش دراومد و در آغوشم آرام گرفت! خیلی هم سنگین بود.

هم نگران چها ایۀ لرزان زی ام بودم و هم نگران افتادن خودم از اون بالا و در نهایت نگران ش تن اسپیلت که که بهرحال کلی قیمت داره و از همه بدتر اینکه هیچ اونجا حضور نداشت.

اینکه با چه فلاکتی تونستم دوباره نصبش کنم داستان مفصلی داره.

اما بخش دردناک اینجاست که حداقل اسم 4 تکنیسین کولرگازی در دفتر تلفن موبایلم دارم!

بیماریه دیگه. کاریش نمیشه کرد.

.

عرض می .

بعد از چند روز آویزون شدن از همیار وردپرس و میهن وردپرس و دیگر عزیزان این حوزه، سایت رو راه اندازی اولیه و اومدم چندتا پلاگین نصب کنم که پُکید و رفت رو هوا .

اینم نتیجه کار به صورت تنها.

.

چه های چیزداری که زیرلب به وردپرس و سازندگانش ندادم!

.

با هزار شرمندگی و گردن کج، آویزون برادران جان برکف شرکت ارائه دهندۀ هاست شدم تا ریست هاست کنن و بعدش هم می خواستم دوباره شروع کنم که دیگه حسش نبود و با خودم گفتم:

دیگه نه من نه وردپرس. گور پدرش! حتی بی خیال هاست و دامنه هم شدم

.

اما دست بر قضا، چند شب قبل ضمن صحبت با یکی از هموبلاگی های محترم که کامپیوتر هستن، به دعوت و اصرار ایشون قرار شد مراحل رو از ابتدا با هم جلو بریم.

خدا خیرشون بده خانم محترم رو که از غرب ایران (زنجان) کلی زحمت کشیدن تا سایت وردپرسی منِ ن شرق ایران رو راه اندازی کنن.

در این بین بعضی کارها رو که خودم انجام می دادم، هام به وردپرس کمی تعدیل شده بود و زیر لب می گفتم:

گندت بزنن وردپرس!

و غرغرهایی که منو به یاد مرحوم پدربزرگ بداخلاق کنترل به دست میانداخت.

.

طی اخیر که کارها تقریباً تموم شده، وارد بخش css شدم و چند تغییر انجام دادم.

جالب بود. اما ذوقمرگ کننده هم نبود (چیزی که دوستان در موردش می گفتن که خیلی ذوق داره)

طبیعتاً دراین ح ، هام به وردپرس به این شکل تغییر کرد:

.

موش بخورت وردپرس! (گوگوری مگوری. بوشی بوشی بوشی...)

:-)

.

این موضوع باعث شد که نقبی به گذشته بزنم و ببینم اصلاً چرا از کامپیوتر هیچ سررشته ای ندارم و تمام چیزهایی که بلدم اینه که لپ تاپ رو با یه فندک روشن کنم و بعد از اتمام کار با یه لیوان آب خاموش کنم

به 2 دلیل رسیدم.

(عرض دلیل، نه مقصر. چون بحث فراخ بودن بخشی از اندام افرادی که دنبال یادگیری نمیرن هیچ ارتباطی به عوامل خارجی نداره. منظور دقیقاً خودم بودم)

.

مورد اول)

اوایل دهه 70 شمسی بود که متفکرین و دست اندرکاران حوزۀ آموزش و پرورش این مملکت به کشف بزرگی نائل اومدن. اینکه دنیا در حال تغییره و آموزش کامپیوتر باید از مدارس شروع بشه!

بر همین اساس واحد درسی آموزش کامپیوتر وارد مواد درسی ما که در مقطع دبیرستان بودیم شد.

خب حالا معلم از کجا گیر بیاریم؟

یه دفترداری داشتیم تو مدرسه به اسم آقای "ق"

الانو نمیدونم. اون زمان پای ثابت مسئولین هر مدرسه ای به جز مدیر و ناظم و معلمین، شخصی به اسم دفتردار بود که نقش آچارفرانسه رو ایفا می کرد و فکر می کنم نهایت شرح وظایفشون وارد نمرات در کارنامه و دفاتر به صورت دستی بود. آقای "ق" هم همینطور. مثلاً:

.

ساعت هایی که دبیر ادبیات حضور نداشت، میومد و مثلاً درس می داد.

.

اگه دانش آموزی رو از کلاس ا اج می و می رفت دفتر مدرسه، درصورتیکه ناظم حضور نداشت (مثلا رفته بود مستراح) سیلی اول توسط دفتردار زده می شد و بعد جریان رو می پرسید!

(اون زمان اول سیلی میزدن و بعد می پرسیدن جریان چیه)

.

یکی دوبار هم جماعت به ت آقای "ق" برگزار شد. (خدا قبول کنه انشاالله)

.

بر همین اساس، معلم کامپیوتر ما هم آقای "ق" انتخاب شد!

احتمالاً یه دوره برنامه نویسی داس دیده بود و قرار بود دانسته های خودشو به آینده سازان کشور آموزش بده. اونهم از روی جزوه ای که سر کلاس نوشته بود و مشخص بود که زمان زیادی هم از عمر این جزوه نگذشته

کلاس کامپیوتر هم بعدازظهر ساعت 3 و یک بار در هفته بود که فکر می کنم نهایتاً 4 جلسه بیشتر برگزار نشد.

تو اون چهار جلسه هم قبل از شروع، ما رو می فرستاد یه 4 لیتری گازوئیل از پمپ بنزین بگیریم و بریزیم تو سیستم تا روشن بشه و شروع به کار کنه و آموزش داس رو آغاز کنه.

تمام چیزهایی که از تلمّذ در محضر این پیر فرزانه به عنوان پایه و اساس آموزش کامپیوتر در خاطرم مونده اینهاست:

.

1) آروغ های صدادار آقای "ق"! (این معضل رو با یه حقوق مدنی هم در داشتیم)

.

2) اینکه کار با کامپیوتر رو کلاً بی خاصیت و یه چیز اضافه می دونست! (خیر سرش معلم این رشته بود)

.

3) هر بار منو می دید یقه مو میگرفت که یگانه! بیا برام حافظ بخون! همیشه یه دیوان حافظ جیبی همراش بود که دوست داشت دیگران براش بخونن و اونم نشئه بشه. معمولاً این قرعه هم به نام منِ بدبخت می افتاد. اعتقاد داشت من خوب شعر می خونم (شاید یکی از دلایل تنفر امروزم از شعر به همینجا برگرده). خلاصه اینکه نصف زمان کلاس های آموزش کامپیوتر به خوندن اشعار حافظ گذشت.

.

این از یادگیری پایه و اساس کامپیوتر توسط بنده

.

و اما مورد دوم)

زمان انتخاب رشتۀ ی ما هنوز چیزی به اسم مشاور خلق نشده بود.

نهایتاً یه چیزی می شنیدیم و وارد اون رشته می شدیم و بعد از اینکه ا می گرفتیم تازه می دیدیم ای داد بیداد! این، اصلاً رشتۀ مورد علاقۀ من نبوده!

البته من از همون ابتدا علاقه ای به ورود به هیچ یک از رشته های فنی و ی نداشتم.

کلاً با اینکه ی بهم بگه مشکل داشتم و هنوزم دارم.

(رشته مورد علاقه ام ریاضی محض یا نهایتاً دبیری ریاضی بود)

.

یکی از دوستان می خواست انتخاب رشته کنه. بین عمران و کامپیوتر مونده بود. دست بر قضا از محضر یکی از اساتید حوزۀ ی م گرفتیم.

معظم فرمودن: ی در واقع یعنی رشته های برق و مکانیک و متالورژی و (یکی دیگه که یادم نیست) اگه واقعاً عرضه داری و میخوای به معنای واقعی بشی برو وارد این رشته ها شو وگرنه عمران و کامپیوتر و اینجور رشته های اواخواهری فرقی نمی کنه!

شنیدن همین عبارت در سال آ دبیرستان، برام کافی بود که تا سالهای سال، بچه های رشته کامپیوتر رو به چشم دیگه ای نگاه کنم!

(البته اون محترم، امروز دارای کرسی ی در رشته متالورژی یکی از های بیرمنگامه)

باری

امروز می فهمم که چه اشتباه احمقانه ای و چه تفکرات ابلهانه ای داشتم. شاید هم به این دلیل که برداشتم از صحبت های از بیخ و بن اشتباه بود و زیاده از حد دچار جوزدگی شدم.

.

الان که اینها رو می نویسم خانم محترم در سایت وردپرسی اینجانب مشغول خج دادن بنده و کلی زحمات مختلف هستن که جا داره همین جا بابت تمام محبت ها و زحماتشون تشکر کنم و چون میدونم که بردن اسمشون نه تنها باعث خوشحالیشون نمیشه بلکه ممکنه چشمهای منم از کاسه دربیاد(!) به همینجا بسنده می کنم و تمامی شما عزیزان رو به خدای بزرگ می سپارم و در این عزیز ماس دعا دارم

( عزیزش چی بود ؟ خودمم نفهمیدم)

..

.

پ.ن) در زندگیم یک خانوم و یک خانوم ، نقش آفرینی زیادی . خانوم رو که اینجا عرض که بار سنگینی از دوشم برداشتن.

خانوم رو هم در اینجا نوشتم که باعث برگشت زندگی (یا بهتره بگم: زنده موندن) بنده شد:

خانوم یا حوری بهشتی؟

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : گندت بزنن وردپرس! - کامپیوتر ,وردپرس ,آموزش ,اینکه ,رشته , ,آموزش کامپیوتر ,خانوم ,سایت وردپرسی ,بوشی بوشی ,تمام چیزهایی ,خانم محترم

شعور سیخی چند؟

پریروز با یکی از دوستان در حال عبور از کوچه ای بودیم که دیدیم یک فروند خودروی bmw وسط کوچه ایستاده. اجباراً توقف . پیرمردی پشت فرمون بود و دخترخانمی که به نظر می رسید دخترشه، خم شده بود داخل ماشین و در حال آموختن اصول رانندگی با این خودرو به پدرش بود.

تا اینجای کار مشکلی نداشت. اینکه چند ثانیه یا نهایتاً یک دقیقه از عمر گرانبها و وقت ارزشمند(!) خودمو در راستای انتظار برای آموزش دختری به پدرش صرف کنم چیزی از ارزشهای وجودیم کم نمی کنه!

اما به نظر می رسید یا خانوم معلم قصۀ ما (یعنی دخترخانوم) درس دادن بلد نیست یا اینکه میزان آی کیوی شاگرد (یعنی پدر) از حداقل استاندارد هم کمتره.

چون بدون توجه به دنیای اطراف در حال تدریس و تلمّذ بودن.

.

کمی بعد دخترخانوم سربلند کرد و دید یه ماشین پشت سرشون ایستاده (یعنی ما)

اما انگار نه انگار

.

ترجیح دادم لم بدم و فقط نظاره گر میزان شعور هموطن پولدارم باشم. دوستم که از اخلاق من خبر داشت و میدونست محاله بوق بزنم، ترجیح داد تایم بگیره!

(سرگرمی جالبی بود. پیشنهاد می کنم امتحان کنین)

از زمان تایم گرفتن دوستم تا زمانی که ماشین حرکت کرد و کنار کوچه ایستاد، شش دقیقه گذشت که با احتساب چیزی نزدیک 2 تا 3 دقیقه زمان قبلش، یعنی ما حدود 8 الی 10 دقیقه ایستادیم تا آقای سوار بر ماشینِ چندصد میلیونی و دختر محترمش بفهمن که باید کنار بکشن و راهو برای ماشینِ پشت سری باز کنن.

.

الان حسرت میخورم که چرا یه ماشین بی اعصاب پشت سرم نرسید تا بوق ممتد رو بکشه روشون و دعوایی راه بندازه و کمی هیجان به قصۀ ما اضافه کنه.

هرچند اگه این اتفاق میفتاد بازهم من فقط نظاره گر بودم

.

وقتی از کنارشون عبور کردیم، نیم نگاهی به پدر مسن انداختم. نخواستم نگاه عمیق م تا خدای نکرده خج بکشه! اما صحنه ای دیدم که خشکم زد. نگاهش به طرز عجیبی طلبکارانه بود!

طوری که خواستم توقف کنم و پیاده شم و عرض کنم:

ببخشید که من پشت سرتون معطل شدم!

ببخشید که هیچ بوقی نزدم!

ببخشید که مزاحم آموزش های شما شدم!

ببخشید که ...

.

برام خیلی عجیبه که بعضی وقتا نقش طلبکار و بد ار با هم عوض می شه.

ای کاش میزان دارایی هر شخص با میزان شعورش کمی رابطه داشت. مثلا اونی که ماشین 500 میلیونی سواره به اندازه 5 هزار تومن شعور بارش باشه (بخدا شخصاً به 5 هزار تومن هم راضیم)

ولی افسوس

.

امروز دوباره همون کوچه و دوباره صحنه ای مشابه! (چون راه هر روزۀ ماست)

مثل هر روز صبح همراه با دوستم در حال عبور بودم که دیدم یه خودروی بارکش (جمع آوری ن های ساختمونی) در حال عقب و جلو ه تا به سطل مخصوص برسه و بتونه با جرثقیل بالا بکشش.

حدود چهار پنج مرتبه عقب جلو کرد تا زمانی که راه باریکی باز شد و تونستیم عبور کنیم.

نهایت معطّلی مون به 2 دقیقه هم نرسید.

داشتم با احتیاط از کنارش رد میشدم و مواظب بودم که بدنۀ ماشینم با سپرش برخورد نکنه که ناگهان یک صدای بلند منو به خودم آورد:

ــ آقا ببخشید. شرمنده!

برگشتم و دیدم راننده از ماشین پیاده شده و در حال عذرخواهیه.

جوابشو با لبخند دادم و رد شدم.

وقتی رد شدیم من و دوستم بی اختیار به خنده افتادیم. چون دو روز قبل، مشابه این صحنه رو با کیفیت دیگه ای تجربه کرده بودیم.

.

چقدر شعور انسانها متفاوته

هرچند این موضوع هیچ ارتباطی به میزان دارایی هاشون نداره

قطعاً خیلی ها هستن که میلیاردها ثروت همراه با شعور بالا دارن و همینطور برع این موضوع

.

دوران خدمت، یکی از سربازها که رانندۀ جیپ بود در یکی از وجی های اتوبان همت تصادف کرد.

زد به یک بنز آ ین مدل! (آ ین مدل اون زمان البته)

از اونایی که حدود 40 یا 50 میلیون قیمت داشت و با این مقدار پول می شد چند واحد آپارتمان در منطقۀ شهرآرا ب ی.

بدتر اینکه مقصر هم سرباز (راننده جبپ) بود و از ماشین که پیاده شد از شدت ترس نشست رو زمین و زد توی سرش! (یعنی که بدبخت شدم)

اما با کمال تعجب، رانندۀ بنز پیاده شد و بعد از اینکه نگاهی به گلگیر داغون شدۀ ماشینش انداخت اومد سروقت سرباز و بلندش کرد و بهش گفت:

مرد حس . فدای سرت! گورباباش! یکی دیگه می م. چرا میزنی تو سرت؟

و بعد از اومدن افسر هم ازش خواهش کرده بود کاری کنه تا خودش مقصر جلوه کنه و هیچ خسارتی از سرباز نخواست.

تمام اینها رو از زبون محمود (لیسانس وظیفه ای که به همراه اون سرباز در یت بود شنیدم) محمود الان صاحب یه آژانس مسافرتیه

راستش وقتی محمود جربانو تعریف میکرد احساس می کمی غلو میکنه. اما وفتی کارت ویزیت صاحب بنز رو نشونم داد (و گفت این کارت رو به ما داد و گفت اگه خدمت سربازیتون تموم شد و دنبال کار بودین بهم زنگ بزنین) باورم شد.

با نهایت تعجب و ناباوری دیدم اسم صاحب کارت خیلی آشناست.

پسر بزرگ آقای ی بود. البته پسره (صاحب بنز) رو نمی شناختم. ولی پدرش رو چرا.

نه فقط من که نصف مملکت باباشو می شناختن!

چون اسم پدرش با صنعت تولید سوسیس و کالباس گره خورده بود.

یعنی: خانواده ای بسیار ثروتمند اما دارای شعوری فراتر از تصوّر.

.

خلاصه اینکه پولدار باشعور همیشه بوده و هنوزم هست.

ولی بیشعوراش واقعاً نوبرن

.

شاید اگه 2 روز قبل مرحوم سهراب از اون کوچه رد می شد و نزدیک 10 دقیقه پشت سر پدر و دختر بیشعور معطل میشد شعری میسرود و به جای "دل خوش سیری چند" احتمالاً می گفت:

شعور سیخی چند؟

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : شعور سیخی چند؟ - ماشین ,یعنی ,دقیقه ,شعور ,میزان ,اینکه ,سیخی چند؟ ,شعور سیخی ,هزار تومن

دوران پادشاهی

.

.

کمتر از 20 سال سن داشتم. دانشجو بودم و دنیایی داشتم مانند دیگر همقطارانم که امثال خودمون رو بدبخت ترین افراد مملکت می دونستیم!

دامپروری ما (بهش می گفتیم ) کافۀ بزرگی داشت که بهترین مکان برای چنین بحث های صدمن یه غاز بود.

دور هم می نشستیم و از بدبختی هامون می گفتیم:

.

چرا ما اینقدر بدبختیم؟!

.

چرا باید ی بریم که توسط یه مشت یابو اداره میشه؟!

.

چرا باید اقتصاد ما (با مدرک ا) بعد از اتمام کلاس بره مسافرکشی؟ (ونک به شهرک غرب مسافر میزد)

گند بزنن به این مملکت. اینه آ و عاقبت ما

.

چرا دیروز انتظامات بهم گیر داد بابت آستین کوتاه؟!

(یه بار از یه مهمونی مستقیم رفتم که به دلیل آستین کوتاه پوشیدن، اجازه ورود به بهم ندادن)

.

مرده شور این مملکتو ببرن. خارج(!) این بدبختیا نیست.

.

بعد هم که دلیل کم میاوردیم، ولی چراها باید دنبال می شد می رسیدیم به:

چرا فلان مون دماغش کجه؟

چرا بهمان مون یه وری راه میره؟

.

و چیزی نمونده بود که به این مرحله برسیم:

چرا در گنجه بازه؟ ماشین دودی درازه؟

چرا سگه واق واق میکنه؟

چرا ه عرعر میکنه؟

و ...

بعد هم چندتا یواشکی به رئیس جمهور وقت (رفسنجانی) که گند زدی به مملکت! و نشئگی بعدش و مغرور از اینکه چندنفر دانشجو نشستیم و با دل و جرات فراوان بحث کردیم!

یادآوری: تا قبل از دوران سید عباشکلاتی حتی در خفا جرات نداشتی به رئیس جمهور بگی بالای چشمت ابروست

.

.

اون زمان طبقۀ پایین خونۀ خالۀ مادرم زندگی می که پیرزن بسیار مومنی بود و از کلاغ نر تو حیاط و ماهی نر تو حوض هم رو می گرفت.

سالها طبقه پایینش خالی بود. ولی حاضر نبود به مستاجر نامحرم بده (کاری به ریزه کاری های بحث محرم و نامحرم در مورد یک پیرزن 80 ساله ندارم!)

خلاصه اینکه صبر کرده بود تا من تهران قبول بشم و به من بگه بیا پایین زندگی کن. خب شایدم حق داشت. من محرم بودم بهش.

کلاً توان راه رفتن نداشت. همیشه تو خونه افتاده بود و عجز و ناله می کرد از اینکه فلج شدم و نمی تونم راه برم. هرچند موقع اذان، مثل قرقی میرفت مسجد محل شو میخوند و بعد دوباره میومد خونه تا چند ساعت (تا زمان اذان بعدی) داد و قال میکرد که آخ پام!

خدا رحمتش کنه. زن خوبی بود

هر زمان منو میدید میگفت: مادرجان! دوران پادشاهی ته. قدر بدون

منم می گفتم آخه کدوم پادشاهی؟ با این همه مشکل؟ با اینهمه مصیبت؟!

(و تو دلم می گفتم برو پیرزن. دلت خوشه بخدا)

.

اما سالها طول کشید تا به حرف پیرزن رسیدم.

سالها طول کشید تا فهمیدم معنا و مفهوم واژه های "مشکل" و "مصیبت" رو نمی دونستم!

و تمام شکایت هام صرفاً چیزی بود از جنس زر زدن!

.

امروز می فهمم که بدبختی و مصیبت در این نیست که زمانی فکر می آینده ام مبهمه. چرا که آینده نامعلومه و تا حد زیادی به دست خودمون ساخته میشه. اما خوب می فهمم که بعد از بیست و چند سال جون کندن در سرما و گرما و ای مختلف و خطرهای مناطق نا امن، وقتی تمام دارایی های مالی تو در یک کلمه به نام "هیچ" خلاصه بشن، اونوقت صلاحیت بیشتری داری تا در مورد واژه "مصیبت" صحبت کنی.

و از همه بدتر:

شک و تردیدی که در مورد بعضی چیزها در وجودت رخنه کرده.

اینکه در زمانی که رانندۀ سازمان تی (هرچند از نظر عرف رایج، رانندۀ شخصی ات بوده و باید هرجایی که تو میگفتی می بردت و قرار نبوده به احدی پاسخ پس بدی) هرازگاهی تو رو می رسوند خونه و تو هم به خاطر اینکه عذاب وجدان نداشته باشی از اینکه این پول بیت المال بوده، هرازگاهی بری و باک ماشین سازمان رو لبالب از جیب خودت پر کنی(اون موقع بنزین 18 تومن بود) امروز این سوال مثل خوره به جونت بیفته که

آیا تو کاردرستی کردی؟

یا دیگران کار درستی ؟! و همچنان می کنن!

(این شک خیلی اذیت کننده ست. در این مورد بهم اعتمادکنین)

.

.

خلاصه اینکه فقط خواستم عرض کنم ما هم دوران پادشاهی داشتیم. یادش بخیر. اگه شما هم دارین قدرشو بدونین که مثل برق و باد می گذره.

:-)

.

.

طی یک ماه گذشته بدون هیچ قصد و اقدامی برای رژیم گرفتن (که اصلا اهمیتی به این چیزها نمیدم) نزدیک 9 کیلو وزن کم . الان موندم با این اندام زیبا و سی پک چیکارکنم! (احتمالاً برم مسابقه زیبایی اندام!)

امروز به دعوت (یا بهتر بگم: گیر سه پیچ) یکی از دوستان که می دونست برو نیستم، یه تست آنلاین سلامت دادم. مال یکی از سایت های پزشکی بود.

کلی وقت گذاشتم و با دقت به سوالاتش پاسخ دادم. بعضی سوال ها هم چند دقیقه وقتمو میگرفت.

پاسخش خیلی جالب بود:

شما از نظر سلامت در وضعیت بحرانی هستید!

چند لحظه ای به مانیتور خیره شدم و بعد هم مثل اسب شروع به قهقهه زدن!

دوستم می گفت از نظر پزشکی که نمیدونم. ولی همینو میدونم که از نظر فنی ی به این ح تو میگن: رد دادن!

(طفلک رفیق ما شایدم خبر نداشت که در وضعیت امروز، اکثراً رد دادیم و خودمون خبر نداریم)

.

.

گوربابای تمام این خزعبلات

یادتون باشه در بدترین مواقع بحرانی فقط و فقط قانون معروف (و البته جدیداً کشف شدۀ) نیوتون می تونه کمک کننده و راه نجات و رستگاری ما باشه:

مشکلات همیشه حل شدنی نیست. فقط از بخش فوقانی بدن (مغز) به

یک متر پایین تر(...) منتقل می شود

و به جد اعتقاد دارم که برندگان واقعی امروز، انی هستن که توان عمل به این قانون مهم رو داشته باشن.

.

.

راستی الان یه جوک برام رسید کلی حال . گفتم بذارم اینجا شاید شما هم حال کنین.

وصف حال بسیاری از مردم ماست:

.

یه سگ نگهبان واسه باغمون یدیم ده میلیون
شبا شیفتی نگهبانی میدیم یه وقت ن نش!

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : دوران پادشاهی - اینکه ,مورد ,پیرزن ,دوران ,مصیبت ,خلاصه ,دوران پادشاهی ,خلاصه اینکه

وقاحت حدی داره

.

خوشبختانه یا متاسفانه چیزی از اصول مذاکره (به معنا و مفهومی که امروز می شنویم) بارم نیست.

اما به یک نکتۀ حیاتی اعتقاد دارم:

.

یکی از مهمترین ارکان اصول مذاکره، احتمالاً اینه که بتونی اونقدر خویشتن دار باشی که وسط برنامه زنده پا نشی طرف مقابل رو زیر مشت و لگد بگیری!

.

امروز بارها این و دیدم.

ترجیح میدم علیرغم اینکه موافق یکی از این دو بزرگوار هستم و دست برقضا به حد نگران کننده ای از طرف مقابلش بیزارم، اما بدون هیچ پیشداوری و اشاره به اسامی، فقط شما رو به تماشای این کلیپ دعوت کنم.

ضمن اینکه احساس می کنم دوست عزیزمون خیلی خویشتن داری کرد و جهاد اکبر عجیبی با نفس امّاره داشت که پا نشد طرف مقابلو زیر مشت و لگد بگیره!

.

بیشتر از همه دلم برای خانم محترم مجری سوخت که نمی تونست دعوای این دو نفرو جمع کنه.


دریافت
مدت زمان: 3 دقیقه 44 ثانیه


این بار یادم باشه اگه مدیران عزیز و گرامی اومدن و مثل ... (اصطلاح خیلی زشتیه. بهتره نگم) آویزون ما شدن و ماس برای سمینار و سخنرانی و طرح های تشویقی در راستای فروش محصولاتشون، همین کلیپ رو نشونشون بدم و با اردنگی تا دم در مشایعتشون کنم.

وقاحت هم حدی داره بخدا

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : وقاحت حدی داره

چه حس !

همیشه از بانک ملی بدم میومد. الانم همینطور. چراش زیاد مهم نیست. ولی به تازگی مجبور شدم برم بانک ملی حساب باز کنم. در مورد علتش هم کنجکاوی نکنین که نمیگم.

ولی اگه خیلی کنجکاو هستین باید عرض کنم که از بانک سوئیس باهام تماس گرفتن و گفتن به دلیل تحریم ها امکان نگهداری از این حجم بالای چرک کف دست شما رو نداریم. منم مجبور شدم واسه انتقالشون برم بانک ملی.

(انشاالله که ریا نمیشه!)

باری

خانم محترم کارمند بانک ازم پرسید شما تابحال در بانک ملی حساب داشتین؟

با قاطعیت گفتم: خیر

نگاهی به مانیتورش کرد و چندتا کلید زد و گفت ولی اینجا با مشخصات شما حس وجود داره.

جا خوردم. من؟ بانک ملی؟

گفتم خانوم اشتباه می کنین. اما تمام مشخصات یکی بود

بهم گفت: از سال 77 در شعبه ... بانک ملی حساب داشتین.

تازه دوزاریم افتاد. راست میگفت. حساب داشتم.

اما چه حساااا !

.

تازه استخدام شرکت شده بودم. به عنوان حسابدار. ضمن اینکه تمام کارهای بانکی به عهده خودم بود. حساب شرکت هم در بانک ملی بود.

هر روز میرفتم اونجا و کلّی چک پشت نویسی می .

یه بار صندوقدار بهم گفت بیا یه حساب قرض الحسنه باز کن. دیگه لازم نیست اینهمه پشت نویسی کنی.

قبول . یه حساب قرض الحسنه باز با هزار تومن.

رفت از تو دفتر بزرگ بانک، ترتیب شماره ها رو نگاه کرد.

نوبت شماره 720714 بود

جفت پامو تو یه کفش که نه نمیخوام! بهم یه شماره رُند بدین تا مثلا در خاطرم بمونه. من 720720 رو میخوام.

گفت نمیشه. ما به ترتیبِ این شماره ها حساب باز میکنیم.

منم گفتم عیب نداره. چند روز دیگه حساب باز میکنم تا نوبت به این شماره برسه.

احساس می داشتن شماره رند خیلی بهتره

بنده خدا هم دید که من از رو نمیرم 720720 رو بهم داد. خلاصه اینکه این شماره رُند شد مال من. یک حساب قرض الحسنه پس انداز با هزار تومن (یا 2 هزار تومن. دقیق یادم نیست) موجودی و تنها کاربردش هم شماره رندی بود که پشت چک ها می نوشتم

از شما چه پنهون (به قول جوانان امروزی) اگه به تی تاب میدادی اینقدر کیف نمیشد که من کیف .

آخ که چقدر من زرنگ بودم!

.

چند ماهی گذشت.

تا اینکه..

هیچوقت اون صحنه جانگداز رو از یاد نمی برم.

پرچمی جلوی بانک زده بودن و روش نوشته بود:

.

مشتری گرامی صاحب حساب 720714 سرکار خانم ... برندۀ یک دستگاه خودروی پژو ...

.

در یک لحظه:

کمرم ش ت

پیر شدم

داغون شدم

سوختم (متاسفانه اون زمان هنوز محمود جون روی کار نیومده بود تا بهم آدرس بده که آفتابۀ آب رو کجا بریزم)

...

.

نتیجه اخلاقی 1) تیزبازی همیشه جواب نمیده. مخصوصاً زمانی که احساس میکنی خیییییییلی زرنگی.

نتیجه اخلاقی 2) نحس بودن بانک ملی همیشه گریبانگیره. چه زمانی که حساب داشته باشی. چه زمانی که بخوای بعد از سالها حساب جدید باز کنی (داغ دلتو تازه میکنن)

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : چه حس ! - حساب ,بانک ,شماره ,زمانی ,تومن ,اینکه ,هزار تومن ,نتیجه اخلاقی ,شماره رُند ,حساب قرض الحسنه

من و این همه خوشبختی محاله

زیر لب مشغول مذاکره با خودم بودم:

گندت بزنن ادارۀ هواشناسی که بازم آمار اشتباه دادی. قرار بود هوا نیمه ابری باشه ولی این رگبار و توفان شدیدو کجای دلم بذارم؟

البته چندان نگران کت شلوار و پیراهن نویی که به خاطر جلسه امروز تنم بود نبودم بلکه بیشتر نگرانیم از کلاه گیسم بود! علیرغم اینکه فروشنده گفته بود که این کلاه گیس ضد آبه و حتی می تونی باهاش بری است ، اما باد اونقدر شدید بود که بازم می ترسیدم.

صحبت با خودم رو ادامه دادم:

نکنه باد بزنه و کلاه گیس بره رو هوا ؟ بعد از چندسال که همۀ پرسنل منو با موهای پ شت و افشون دیدن و از چهرۀ واقعیم خبر ندارن خیلی زشته که آبروریزی بشه. اصلاً امروز وارد کارخونه نمیشم. مثل بچه های خوب تو دفتر میشینم. تازه کلّی کار دارم. بعد یه هفته مرخصی قطعاً یه عالمه کار رو سرم ریخته. آره همین بهتره. از اتاق بیرون نمیام.

.

رسیدم. پیچیدم به سمت در کارخونه و بوق زدم

مش کاظم (نگهبان کارخونه) درو باز کرد و وارد شدم.

ــ سلام مش کاظم

ــ سلام آقای اسقاطیان. رسیدن بخیر. سفر خوش گذشت؟

ــ جات خالی. چه خبرا؟

ــ هیچی. همه چی امن و امانه. بفرمایین چایی حاضره

ــ ممنون. کار دارم. اگه فرصت شد میام

.

خواستم حرکت کنم که مش کاظم بهم گفت:

ــ راستی آقای اسقاطیان! میلاد رو می شناسین؟

ــ کدوم میلاد؟

ــ میلاد ...

هرچی فکر نشناختم. پرسیدم:

ــ کدوم قسمت کار میکنه؟

ــ اپراتور یکی از شیفت های خط دومه

نه نمی شناسم. مشکلی پیش اومده؟

ــ همسرش چند روز قبل فوت کرد. البته شما که سفر بودین مراسم سوم هم تموم شد و الان برگشته سرکار

ــ خدا رحمتش کنه. باشه. ممنون که گفتی

.

ماشینو پارک و موقع پیاده شدن با خودم گفتم:

دوران خوشی و استراحتت تموم شد سعید. دوباره سروکلّه زدن با این دخترۀ خُل و چل(!) آغاز شد که از گیج بودن روانیت میکنه. آخه چطور ممکنه یه آدم اینقدر حواس پرت باشه؟ نمی‎دونم به جرم کدوم گناه کبیره این موجود گیر من اومده. آخه قحطی بود؟ حتماً الانم یا داره لاک میزنه یا ابرو برمیداره.

همین که دستگیره در رو فشار دادم مثل همیشه بوی لاک خورد تو دماغم.

امان از دست این جونور. میدونه از بوی لاک بیزارم ولی حتماً باید رو اعصابم اسکی بره.

.

درو باز . خانوم خوشحال از جا پرید و با صدای تودماغی ای که جدیداً و بعد عمل بینی، بیش از پیش روی اعصاب بود گفت:

ــ سلام آقای اسقاطیان

(نمیدونم چرا ولی همیشه تصوّر میکنم که جراح، احتمالاً تو اتاق عمل اینو بیهوش کرده و خوابونده و بعد هم با چندتا لگد دماغشو جا انداخته! چون قبلاً دماغش اگه زیبا نبود اما قابل تحمّل بود! و ایضاً صداش)

.

ــ سلام خانوم خوشحال. باز دوباره لاک کاری راه انداختی؟

ــ ببخشید. آخه فکر شما فردا تشریف میارین.

(از این توجیه و بهانۀ احمقانه اونقدر عصبی شدم که یه لحظه میخواستم کیفمو تو سرش بکوبم! امروز مهمون داریم و مثلا هماهنگیهاشو اون انجام داده اونوقت جلوم و ه و میگه فکر شما قرار بود فردا بیاین!)

.

ترجیح دادم این توهین به شعورمو نادیده بگیرم چرا که اگه به روش میاوردم جنگ اعص شروع میشد که تمام هفته رو به گند می کشید. بنابراین نفس عمیقی کشیدم و کمی به خودم مسلط شدم و گفتم:

ــ اگه ناراحتی، میخوای برم فردا بیام؟

ــ نه. الان پنجره ها رو باز میکنم.

خواستم وارد اتاق بشم که یاد میلاد افتادم. برگشتم و گفتم:

ــ راستی خانوم خوشحال. مش کاظم گفت یکی از بچه ها به اسم میلاد اتفاق بدی براش افتاده و ...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ــ آره آقای اسقاطیان. همه ناراحت شدیم بخدا. طفلکی! آخِی! حیوونی!

ــ بگو بیاد دفتر

ــ چشم

وارداتاقم شدم. اتاقی که تابلویی بالای سردرش نصب بود با این مضمون:

سعید اسقاطیان

مدیرعامل

.

.

از نظر خودم مرگ همسر با بقیه مرگ ها متفاوته. طبق قانونِ طبیعت و در روال عادی، والدین و حتی بچه ها موندنی نیستن. چون بچه ها بهرحال یه روز میرن سر خونه و زندگیشون و والدین هم همیشه نمی مونن. اما وضعیت همسر متفاوته. چون تنها یه که تا آ عمر باهات هست و یاور همیشگیته. یاد پسرعموی مرحوم خودم افتادم. وقتی همسرش رو از دست داد به یک ماه نرسید که خودشم دق کرد. اونم تو سن 32 سالگی...

.

خلاصه اینکه داشتم با خودم فکر می که وقتی میلاد اومد، نیم ساعتی باهاش همدردی کنم و اینا رو بهش بگم تا متوجه بشه که مرگ همسر از نظر من یک فاجعه غیرقابل تصوره و این چیزا که صدای درزدن، رشتۀ افکارمو کرد.

ــ بفرمایید

پسر جوانی وارد شد. چهره اش آشنا بود. چند باری در قسمت انبار دیده بودمش. ولی تعجب از اینکه لباس مشکی تنش نبود. ریش هاشم سه تیغه بود! یعنی چه؟ ولی خب به من چه. شاید زنش وصیت کرده مشکی نپوشین و عزاداری نکنین...

.

ــ کاری داشتین آقا اسقاطی؟!

(لهجۀ آشنای جنوب تهران. با همون گرما و صمیمیت)

.

از پشت میز بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم:

ــ میلادجان. جریانو شنیدم و خیلی متاسفم از این اتفاقی که برات...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ــ به درک! فدا سرت آقا اسقاطی!

ــ جان؟! (چشمام گرد شد)

ــ اصلاً فکرشم نکنین. این نشد یکی دیگه!

.

احساس پاهام قدرت نگه داشتن هیکل قناسمو نداره. روی اولین صندلی نشستم و بهش خیره شدم. یعنی آدم تا این حد می تونه راحت و بی خیال باشه؟

در باز شد و خانوم خوشحال مثل همیشه یک لیوان بزرگ قهوه آورد و چون پشت میز خودم نبودم، گذاشت رو میز عسلی جلوی پام.

وقتی رفت گفتم:

ــ این چه حرفیه میلاد؟

ــ آقا اسقاطی! این چیزا موندنی نیس. بخدا نیس. به ولله نیس. مهم معرفت و مرامه آقا. رفت که رفت فدا سرت. وجود خودتو عشقته!

.

ــ تو ح خوبه میلاد؟

ــ عالی آقا. عالی.

یه ص تو اتاق پیچید: تق!

دکمه دوم پیراهنم بود که بر اثر فشاری که بر اثر عصبی شدن به یقه ام آوردم کنده شد و خورد به میز و بعد هم شیشۀ کمد!

دوباره سکوتی مرگبار در اتاق حکمفرما شد.

.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

ببین میلاد. من کاری ندارم که تو چقدر دوستش داشتی و شاید هم اصلاً نداشتی. ولی ...

بازم حرفمو قطع کرد و گفت:

ــ شما خودتو ناراحت نکن آقا اسقاطی. اون قسمتِ من نبود اصلاً مال من نبود!

ــ جان؟!!!! (کرک و پرم ریخت!)

ناخودآگاه از جا پ و بلند شدم که پام خورد به زیر میز و لبوان قهوه رفت رو هوا و پخش شد رو شلوار طوسی کمرنگ و پیراهن سفیدی که تازه یده بودم و درمجموع کل هیکلم به گند کشیده شد

ــ عه. آقا اسقاطی چی شد؟

.

لباسمو بی خیال شدم و با عصبانیت گفتم:

ــ تو واقعاً خج نمیکشی میلاد؟ این چه طرز حرف زدنه؟

ــ نوکرتم آقا اسقاطی. اصلاً ارزش حرف زدن نداره

داد زدم:

ــ خج بکش مردک! یعنی چی ارزش نداره؟

.

طفلکی یه جوری بهم نگاه کرد که خودم از فریادی که زدم شرمنده شدم. سرشو انداخت پایین و گفت:

ــ من که چیز بدی نگفتم.

ــ دیگه چی میخواستی بگی الاغ؟ اون تنها چیز با ارزشی بود که در دنیا داشتی. وقتی از دست میدی اینطوری حرف میزنی؟

.

خنده احمقانه ای کرد و گفت:

ــ ببین آقا اسقاطی. بهرحال هرچی باشه مرام معرفت حالیمونه. خاک پاتیم آقا ولی تک خور نیستیم! بین خودمون باشه. همین بچه های کارخونه همگی نفری یه بار سوارش شدن بودن! و ...

.

احساس نفسم بالا نمیاد. خودمو کشوندم پشت میزم و صورتمو بین دودست گرفتم. مونده بودم چی بگم به این بیشعور. ولی حواسم نبود که از شدت عصبانیت با یک دست صورتمو چنان فشار دادم که احساس می لُپ چپم رسید به بناگوش راستم و با دست دیگه موهامو با چنان شدتی کشیدم که ناگهان چسب کلاه گیس کنده شد و کلهم اجمعین اومد تو دستم

.

ــ هه هه هه هه! شما کچلین آقا اسقاطی!

نعره زدم :

گمشو بیرون مرتیکۀ ...

و منگنه روی میزو برداشتم و پرت سمتش که جاخالی داد و رفت تو شیشه دفتر و صدای ش تن همه جا رو پر کرد

یه نگاهی از ناباوری بهم کرد و پرید بیرون

.

خانم خوشحال از صدای ش تن شیشه اومد تو و درحالیکه دست چپشو بالا نگه داشته بود که لاکش خشک بشه گفت:

ــ چی شد آقای اسقاطیان؟ اوا خاک عالم! این چه قیافه ایه؟ هارهارهارهار! شما کچل بودین من نمی دونستم

ــ زهرمار خانوم! این مردک چه مرگش بود؟

ــ چرا؟

ــ مطمئنی زنش مُرده؟

ــ کی گفته؟

ــ مش کاظم گفت که زن میلاد چند روز قبل فوت کرده

ــ نه آقای اسقاطیان. آهاااااااان اون یه میلاد دیگه ست که اپراتور خط تولیده.

.

نعره زدم:

ــ مگه من نگفتم که اون میلاد که زنش مرده رو بگو بیاد؟

ــ اوا چرا داد میزنین؟ بخدا شما گفتین به میلاد که براش اتفاق بدی افتاده بگو بیاد. شما که مسافرت بودین موتور آقا میلاد رو یدن و چند روز همه کارخونه رو بسیج کرده بود دنبال موتورش بگردن. من فکر این میلادو میگین. ولی کچل بودن خیلی بهتون میاد! هرهرهرهر...

.

یه لحظه مشتم رفت رو هوا و محکم زدم به میز که شیشه میز ش ت و ناگهان دیدم که تمام میز و کاغذا رنگ خون گرفت!

ــ اوا چی شد؟

مثل گرگ عصبانی نگاهش و گفتم:

ــ من اول تو رو میکُشم! بعد خودمو!

و حمله سمتش که شلوارم گرفت به میخ کنار میز و نا زیر زانو جر خورد!

اونم نامردی نکرد و در رفت. درحالیکه همچنان دست چپشو بالا نگه داشته بود از دفتر پرید بیرون به طرف نگهبانی و داد میزد: کمک! منم سر به دنبالش گذاشتم که دیدم مش کاظم با یه چماق (تنها سلاح سرد مورد اعتمادش برای حفاظت از کارخونه) از راه رسید.

.

همینکه خواستم بگم مش کاظم اون جونورو بگیر تا من برسم و خفه ش کنم یه ضربه چماق اومد وسط فرق سرم و ضربه بعدی وسط کمرم و افتادم...

.

نمیدونم چقدر گذشته بود. صدای همهمه می شنیدم. صحنه ها محو بود و کم کم شفاف شد.

دیدم تو اتاقک نگهبانی خو دم و چند نفر بالا سرم هستن.

مش کاظم همین که دید چشمامو باز گفت:

ــ ببخشید آقای اسقاطیان. نفهمیدم شمایین. دیدم درِ دفتر باز شد و خانم خوشحال جیغ میزنه و درحال فراره و یه کچل با دست های خونی و لباس دنبالش کرده. بخدا نفهمیدم شمایین. آخه بابام جان. من سه ساله اینجام تا الان نمیدونستم شما کچلین!

با صدای ضعیفی گفتم:

ــ عیب نداره مش کاظم

با هزار بدبختی از جام بلند شدم.

.

ــ آقا اسقاطی! ببرمتون درمونگاه؟

صدا آشنا بود. برگشتم دیدم میلاده.

ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم: نمیخواد میلادجان! حالم خوبه

.

تلوتلوخوران از اتاقک نگهبانی اومدم بیرون. نگاهی به شیشه انداختم و تصویر خودمو دیدم. خون روی سرم خشک شده بود. نصف پیراهن از شلوار زده بود بیرون.

نمیدونم چرا ولی فقط یک جمله تو سرم میپیچید:

من و این همه خوشبختی محاله. محاله. محاله...

.

.

با خودم فکر مش کاظم حق داشته. شاید اگه منم بودم همین کارو می . پاشنه کفشا رو خوابوندم و با هزار بدبختی و درد از 2 پلۀ نگهبانی اومدم پایین

.

دیدم خانوم خوشحال نشسته و آیینه ای جلوی صورتشه و داره ابرو برمیداره. منو که دید مثل برق ابزارشو گذاشت تو کیفش و گفت:

ــ ح ون خوبه آقای اسقاطیان؟

نگاه عمیقی بهش و گفتم:

ــ آره خوبم. یه زنگ بزن رضوانی. من چند روز نمیام.

و دوباره نگاهی عمیق بهش . شاید برخورد من بد بوده. بهرحال هرچی که باشه این دختر قراره مجوّز ورود من به بهشت باشه! چون میدونم که باید اونقدر از دستش بکشم تا تمام گناهانم از بین بره و واجب البهشت بشم!

.

سوار ماشین شدم. کمرم خیلی درد میکرد. مرده و ببرن مش کاظم با این ضرب دستت.

.

مش کاظم رفت به سمت در تا بازش کنه و بین راه گفت:

ــ تشریف می برین آقای اسقاطیان؟

ــ آره یه مدت نمیام. میخوام برم سفر

ــ کجا؟

خیلی آروم گفتم:

ــ جهنم مش کاظم. جهنم! مواظب اطراف باش

.

.

(از گروه داستان های کوتاه برگرفته از تراوشات یک ذهن ناقص و تحت فشار اقتصادی و اجتماعی این روزها)

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : من و این همه خوشبختی محاله - گفتم ,میلاد ,آقای ,کاظم ,اسقاطی ,خوشحال ,آقای اسقاطیان ,خانوم خوشحال ,آقای اسقاطیان؟ ,اتاقک نگهبانی ,چپشو بالا

یا جرّاح؟

حوالی سالهای اگر اشتباه نکنم 73 یا 74 شمسی بود که در یکی از وزارتخونه ها مشغول گذراندن خدمت مقدس(!) سربازی بودم. اونجا در مقام رئیس دفتر یکی از گُنده ها انجام وظیفه می (از آوردن نام اصلی آقای گنده معذورم)

یعنی اگه ی قرار ملاقاتی با آقای گنده داشت، یـا تماسی گرفته میشد و با آقای گنده کار داشتن، به من وصل می کرد تا بعد از هماهنگی های حفاظتی، خط به ایشون وصل بشه یا مراجعه کننده تشریف بیارن داخل اتاق. به زبون امروزی میشه گفت مدیربرنامه های آقای گنده بودم!

.

دوران خوبی بود همراه با تجربیات مختلف که شاید تکرار نشه. بسیاری از ای و ایگرگ هایی که جزء بزرگان این مملکت هستن رو اونجا می دیدیم و هرازگاهی یه چای هم در معیتشون می زدیم و از محضرشون ب فیض می کردیم.

باری

یه روز بهم گفتن که یک نفر تو اتاقت منتظره. رفتم دیدم یه درب و داغون ایستاده. درب و داغون از این جهت عرض که لباس بسیار ساده و نازکی به تن کرده بود که نهایتاً برام تداعی کننده یک روضه خون بود!

البته باید عرض کنم که در این مدت، اونقدر دیده بودم که با یک نگاه تفاوت عادی و لاکچری رو می فهمیدم! (حالااین تخصص کجای زندگی به دردم خورد رو خودمم نمیدونم)

با بی حوصلگی گفتم: بفرمایید. (ترجمه اش میشد چی میخوای؟!)

گفت با آقای گنده قرار ملاقات دارم (تو دلم گفتم: کی؟ تو؟؟!!)

اسمتون:

در نهایت خضوع گفت: بفرمایید ...

رفتم سراغ اتاق آقای گنده تا بهش اطلاع بدم و بین راه همانند کلفت کتی جون ( سن پطرزبورگ) غرغر می و زیر لب می گفتم:

معلوم نیست از کودم دهات کوره ای ای الهیات یا شیعه شناسی و این رشته ها رو گرفته، همچین میگه ، انگار که جراحه!

.

وقتی درو باز و به آقای گنده گفتم:

حاجی یکی اومده میگه فلانیه.

دیدم آقای گنده مثل برق از جا پرید و خودش رفت به استقبال و آنچنان استقبالی کرد که من هنگیدم.

خلاصه دردسرتون ندم، ایشون آقارفیعی بودن که در لباس ت، جراح عمومی هم هستن!

و ریاست بیمارستان چمران رو هم در اون مقطع برعهده داشت .

بعدها فهمیدم که جراح اصلی آقای گنده هم همین ه (ببخشید آقای ) بوده

خلاصه اینکه همه نوع دیده بودیم، جراح ندیده بودم که بحمدلله این تجربه هم حاصل شد

(اتفاقاً شخصیت بسیار متواضعی هم داشت آقای )

حدود5 سال قبل

قرار بود پخش محصولات تولیدی یک کارخونه در بازار بر عهده شرکت ما باشه.

توافق کردیم که برای مراکز خاص (مثلا آستانقدس) قراردادی تنظیم بشه و با تخفیف مثلا 30 درصدی بهشون اجناس رو بدیم. البته رسیدن به این تخفیف خودش داستانی مجزا داشت

مثل همیشه بنده اجرای قرارداد بین شرکت و آسنانقدس شدم.

داشتم تو ذهنم دودوتاچارتا می که از چه درصدی شروع کنم و با چه درصدی جمع کنم و تمام سعیم این بود که تخفیف از 30 بالاتر نشه

دیدم یه جوانی اونجا نشسته و با حرارت بالایی حرف میزنه.

پرسیدم کیه؟

گفتن پسر صاحب کارخونه س!

تا به خودمون بیایم دیدم همونجا قراردادو بست با 40 درصد زیر فی!!!

البته کارخونه باباش بود و ما حرفی نداشتیم

ولی خب چرا میای با یک شرکت توزیع کننده (شرکت ما) قراردادمی بندی و بعدش اینطور گند میزنی؟

خلاصه اینکه خواستم عرض کنم انواع رو دیده بودم حتی جراح.

اما ویزیتور ندیده بودم که بحمدلله این تجربه هم حاصل شد

خدایا شکرت بابت این تجربیات کمیاب

تا تجربیات بعدی ایام به کام

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : یا جرّاح؟ - آقای , ,گنده , ,شرکت ,جراح ,آقای گنده , جراح ,ندیده بودم ,خلاصه اینکه ,دیده بودم

اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل

.

.

قدیمیا ضرب المثل معروفی داشتن با این مضمون که اگه یک سال نون و تره تناول کنیم احتمالاً می تونیم صد سال نون و کره بخوریم! (گویا اعتقادی به مضرات چربی حیوانی برای بدن نداشتن)

ولی نمیدونم چرا این دورانِ خوردنِ نون و تره که قرار بود نهایتاً ی ال طول بکشه به چند دهه رسیده و هنوز هم هیچ خبری از نون و کره نیست! (منظورم اکثریت مردمه)

.

مدتیست که به آقای مدیرعامل اصرار میکنم تعطیل امروز بهتر از فرداست که مقاومت ایشون تا امروز ادامه داشت، ولی امروز با این موضوع موافقت شد.

کاری به جزئیات موضوع ندارم و خیلی خلاصه عرض میکنم:

من هیچ کالایی برای عرضه ندارم. چون کارخونه تولید نداره. البته کارخونه هم بی تقصیره. چرا که قطعه ساز، تولید قطعه نداره یا اینکه واردکننده مواد اولیه، علاقه ای به باز انبارهاش نداره! (به هر دلیلی) و ...

خلاصه این داستان سر دراز داره. مشکل و چند نفر دیگه هم نیست. این معضل حتی گریبان بزرگانی مثل سامسونگ و الجی (واحدهای تولی ون در ایران) و خیلیهای دیگه رو گرفته و اگه قرار باشه بگیم هیچ مشکلی نیست فقط داریم خودمونو گول میزنیم.

.

در طول عمر بی حاصل 43 ساله ام (البته فردا میشم 44 ساله) قاعدتاً با فراز و نشیب های مختلفی دست و پنجه نرم .

اما آنچه که اخیراً بهم گذشت طوری بود که به جرات از این دوران به عنوان حادترین و شدیدترین فشارهای زندگیم یاد میکنم. مثل اکثر مردم کشورم

.

علاقه ای به دیدن نیمه پُر لیوان به تنهایی ندارم و همیشه سعی یک لیوان نصفه رو (به تاسی از بزرگوار جناب احمد روستا) با عنوان لیوانی که نصفش پر و نصفش خالیست ببینم.

هیچ بحثی در مورد نوسانات قیمت ارز و سکه و این چیزها ندارم که اصلاً در تخصصم نیست.

ولی با تمام وجود می بینم که وضعیت خوبی نیست.

.

مشابه این قضیه رو در سال 91 داشتیم اما نه به این شدت

.

در اواسط دهه 80 شمسی داشتیم. دورانی که تررررررررر زدن های محمودجون شروع شد! اما بازهم قابل جمع بود

.

دوران سازندگی هم به نوعی چنین تغییراتی داشتیم. اما بازهم قابل تحمل بود

.

نمیدونم چند دوران و چند سال و شاید هم چند دهۀ دیگه باید به آزمون و خطا بگذره؟

ما که بی خیال نون و کره شدیم

اصلاً هم ممنوع کرده برام! چربی کره بالاست و به مزاج امثال ما نمیسازه.

.

.

باری

.

خلاصه اینکه در یک کلام: آقا بیکار شدم رفت!

:-)

اما درد اصلی فقط این نیست. بلکه یک سواله که گریبانمو گرفته و رها نمیکنه:

.

بر اساس اینکه امروز شدیداً از حوزۀ فروش و کار در شرکتهای پخش و توزیع بیزارم و هیچ علاقه ای به همکاری باهاشون ندارم پس چه کاری باید انجام بدم؟

.

اجازه بدین گریزی بزنیم به چند سال قبل:

.

یکی از همکاران بنده در یکی از شرکتهای لوازم خانگی درددل میکرد از اینکه پسرش علاقه ای به ادامه تحصیل نداره و نمیخواد ارشد بخونه و میخواد بره آرایشگر بشه.

وقتی ازش سوال چه اشکالی داره گفت 16 سال زحمت نکشیدم که درس بخونه و آرایشگر بشه!

.

البته در جریان هستین که لفظ آرایش و آرایشگر برای آقایون بار معنایی جالبی نداره و بهتره از واژه پیرایش و پیرایشگر استفاده بشه.

آرایش: زیباتر ظاهر با اضافه که مختص خانمهاست

پیرایش: بهتر ظاهر به واسطه حذف که مخصوص آقایونه

.

به پدر دلسوز (با تفکرات احمقانه) گفتم حالا اگه پسرت 2 سال دیگه درس بخونه و با فوق لیسانس بخواد بره تو آژانس کار کنه بهتره یا اینکه از الان وارد بازار کار بشه و 2 سال بعد در حوزۀ خودش دارای مهارت بالایی باشه؟

در نهایت پسر بر پدر غلبه کرد.

.

چند ماه قبل همکارم (یعنی پدر) رو دیدم. از پسرش پرسیدم.

گفت: چقدر خوب! خاک بر سر امثال ما کنن که باید سگ دو بزنیم تا آ ماه چندرغاز جلومون پرت کنن. ولی پسرم هر شب که میاد خونه جیبش پر پوله. در بدترین ح بازهم بالای 150 تومن درآمد هر شبشه.

.

.

.

امروز که باید به دنبال شغل جدیدی باشم بیشتر از هر زمانی به پارامتر "نقد شوندگی" فکر میکنم.

از دید دیگران، رقم حقوق دریافتی بنده بسیار بالا بود. حتی بیشتر از همکارانم در تهران

(داستان درست نکنین لطفاً ! منظورم حقوق های نجومی نیست. بلکه کمی بیشتر از بخور و نمیر)

.

اما:

برای دریافتش باید صبر می که این صبر با معضلاتی همراه بود:

.

با هر امضای بنده پای ارسال بار، مسئولیت مبلغی در حدود 70 میلیون تومن به گردنم می افتاد و فقط یک مشتری کلاهبردار کافی بود تا یک عمر بدبختم کنه. (این موضوع طی سالهای اخیر چندباری اتفاق افتاده و جزء کابوسهای همکاران حوزۀ ماست)

.

برای تسویه حساب هر محمولۀ ارسالی باید چند ماه زمان انتظار بکشیم که داستان چک های برگشتی و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگه هم به دنبالشه.

.

بنابراین امروز، بیشتر از هر زمان دیگری حسرت میخورم

.

حسرت آرایشگر (پیرایشگری) که حاصل زحماتشو هرشب به صورت نقد داخل جیبش داره.

.

حسرت مکانیکی که اجرت کارش رو به صورت پول نقد در جیب یا حساب بانکیش داره

(گیرب سازی میشناختم که فوق لیسانس روانشناسی داشت ولی ترجیح داد به جای اینکه دنبال وجهه اجتماعی و تدریس در باشه، بره سراغ یک کار درست و درمون با درجۀ نقدشوندگی بالا. خدا ی خیلی هم در کارش ماهر بود. در هر حال خدا رحمتش کنه. ا ش تصادف کرد و مُرد!)

.

و حتی حسرت جراحی که قبل از پرداخت حق العمل ها توسط ت، هرشب کلی پولِ زیرمیزی و ویزیت بیماران رو به همراه داره!

(البته اگه جراح بودم قطعاً از نوع زیرمیزی بگیرش نمیشدم)

.

.

اکثریت نسل ما (با یکی دو دهه بالا و پایین) قربانی تفکراتی شد که همه میدونیم و جای گفتنش نیست.

هرگز فکر نمیکردیم که این تفکرات و ارزشهای غالب جامعه و محیط های آموزشی تا این حد متز ل بشه.

.

امروز اگه ی ازم مشاوره ای برای شغل آینده اش بخواد به درست یا به غلط میگم:

میزان نقد شوندگی در شغل موردنظرت رو در اولویت قرار بده.

.

.

پ.ن) ما که یک عمر اشتباه کردیم و به بیراهه رفتیم. امیدوارم شما نرید.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل - اینکه ,نداره ,ندارم ,علاقه ,آرایشگر ,میکنم , ظاهر ,نیست بلکه ,بازهم قابل

احمق ها به بهشت نمی روند (1)

.

.

نیمه های شب بود یا بهتر بگم نزدیک صبح.

زمان جنگ تاریکی و نور و به عبارتی: لذت بخش ترین موقع خواب.

(طوری که سهراب هم اونو به بیشۀ نور تشبیه کرده)

.

احساس سـنگینی خاصی . از اون ح ایی که پلکا رو یه لحظه باز میکنی و بعد از اینـکه مطمئن شـدی خبری نیست دوباره می بندی.

چشـمامو باز و غلتـی زدم تا ادامۀ خوابم رو از پهلوی دیگه آغاز کنم که ناگهان با یک صورت وحشتناک دارای نیم متر ریش همراه با یک جفت چشم غضبناک فیس تو فیس شدم!

.

از جا پ و داد زدم: آی دزززززززززد!

اما دیدم یارو انگار نه انگار.

نگاهی بهم انداخت و نشست کنارم و چپقی از جیبش درآورد و مشغول چاق شد.

.

دوباره داد زدم:

آی هوااااااااااار! آی دزززززززززد!

.

با بی حوصلگی گفت:

جد و آبادته مردک. ی صداتو نمیشنوه. من عزرائیلم. فرشتۀ مرگ!

.

با تعجب پرسیدم:

وات؟ عزرائیل؟ بام؟ شیب؟ یعنی من قراره بمیرم؟

.

در حالیکه با چپقش اشاره میکرد به اونور اتاق گفت:

قرار نیست بمیری. بلکه تو مُردی. بفهم الاغ! فعل ماضیه.

.

به جهت و امتداد چپقش نگاه . خودمو دیدم که خیلی آروم و عارفانه دراز کشیدم. حس عجیب و غیرقابل وصفی بود. ضمن اینکه هیچ تعلق خاطری هم به کالبدم نداشتم.

.

برگشتم و گفتم:

ـ خب چرا بی خبر؟ اطلاع میدادین ی ی چیزی ...

.

با خونسردی کبریتی آتش زد و بعد از روشن چپق، چوب کبریت سوخته رو انداخت تو لیوان آب بالای سرم و گفت:

تابحال شنیدی که من با اطلاع قبلی جایی برم؟ چیه؟ نکنه تو هم مثل دیگران فرصت میخوای؟

(و لبخندی زهرآلود به لبانش نقش بست. انگار این صحنه رو زیاد دیده بود)

.

ــ یعنی میشه بهم کمی فرصت بدی؟

ــ مثلاً چقدر؟

ــ نهایتاً نیم ساعت

.

چشمان غضبناک و خون آلودش گرد شد و گفت:

ــ فقط نیم ساعت؟ چقدر کم. همه اونایی که رفتم سراغشون، عاجزانه ماس می که چند سال دیگه بهشون فرصت بدم برای جبران.

ــ چند ساااال؟ نه بابا مگه میخوام چیکار کنم؟ من که یه عمر گند زدم به هیکل و زندگی خودم، مطمئن باش چند سال دیگه هم همین آشه و همین کاسه. جبران سیخی چنده؟

.

ــ باشه. مشکلی نیست. بهت فرصت میدم. حالا تو این نیم ساعت میخوای چیکار کنی؟

ــ گلاب به روت یه wc کوچولو برم و بعدش هم دو تا تلفن بزنم.

.

نگاهی بهم کرد و گفت:

ــ برای گرفتن حلالیت؟

ــ حلالیت کدومه عزی جون؟ میخوام به دو نفر تلفن بزنم و یه دل سیر شون بدم تا ناکام از دنیا نرم.

.

کمی فکر کرد و گفت:

از نظر من مشکلی نداره. می تونم بهت فرصت بدم. ولی به نظرم خوبیت نداره. زشته بخوای نصفه شبی مردمو زا به راه کنی.

.

دیدم راست میگه. زمان خوبی برای تلفن به دیگران نیست. بنابراین بی خیال شدم و سپردمشون به اون دنیا که یقه شونو بگیرم.

.

بنابراین از جام بلند شدم و گفتم:

ـ من حاضرم. بریم داداش

ـ مگه نمیخواستی بری wc؟

ــ نه دیگه. یادم رفت.

.

.

هیچوقت در زندگیم به این موضوع مهم فکر نکرده بودم که قراره با چه وسیلۀ نقلیه ای بریم اون دنیا.

اما زمانی که از در خارج شدیم با دیدن یک موتور گازی که جلوی در پارک شده بود جا خوردم.

بهش گفتم:

عزی جون. قراره با این بریم؟

ــ آره خب. مگه چیه؟ (جملۀ آ ی رو مثل پسر گفت)

.

گفتم:

ببین. بیا با ماشین من بریم. من از موتور می ترسم.

ــ از چی می ترسی احمق؟ تو الان مُردی. چیزی برای از دست دادن نداری. ضمناً این هم موتور گازی عادی نیست. بلکه موتور زمانه

.

ــ موتور زمان دیگه چیه؟

ــ مگه تو ای علمی تخیلی نگاه نمیکردی؟

ــ راستش نه. باهاشون ارتباط نمیگرفتم. از تو چه پنهون بهشون میگفتم: ای ت.خ.م.ی تخیلی

.

نشست روی زین و شروع کرد به رکاب زدن و گفت:

هُل بده

چند متری هُل دادم و موتور روشن شد و پ بالا و ازش پرسیدم:

ـ حالا چقدر باید بریم تا برسیم؟

.

ـ از چه نظر؟ مسافت یا زمان؟

ـ هردوش

ـ حدود هفت هزار سال نوری!

.

یه خورده سرمو خاروندم و گفتم:

ــ ببین. نمیخوای بنزین بزنی؟ پمپ بنزین نزدیکه ها

ــ چیه ترسیدی؟ نترس. از نظر زمانیِ شما، نهایتاً 7 دقیقه طول میکشه

ــ آخه مگه میشه؟

ــ اگه ای ت...ی تخیلی نگاه میکردی میفهمیدی چی میگم

.

.

.

چند دقیقه ای گذشت. محیط اطرافمون آشنا نبود و مثل یک با دور خیلی تند میگذشت.

دیدم نمیشه از مناظر اطراف لذت برد و بهتره با همسفرم صحبت رو ادامه بدم.

بنابراین پرسیدم:

راستی من چطور مُردم؟

ــ بهترین و راحت ترین نوع مرگ. ایست قلبی در خواب. اونم به این دلیل که ته دلت همین آرزو رو داشتی.

ــ تو از ته دل منم خبر داشتی؟

ــ من که نه. از بالا دستور رسید که چون توی بدبخت به هیچکدوم از آرزوهات نرسیدی حداقل این یکی برآورده بشه.

ــ حالا نمیشد از بالا دستور برسه که دو تا از آرزوهای این بدبختو در دنیای فانی برآورده کنن؟

ــ فضولی موقوف!

ــ باشه. ببخشید

.

.

کمی مکث و دوباره پرسیدم:

ولی من که امشب قبل از خواب، حالم خوب بود.

ــ ببینم. 8 سال قبل بعد از اینکه تو رو آنژیو کرد بهت چی گفت؟

ــ یه خورده چرت و پرت های همیشگی و اینکه اگه یه نخ سیگار دیگه بکشم مُردم.

.

خندۀ کرگدن واری زد و گفت:

خب وقتی تمام حرفای ت رو دایورت کردی به لفت ساید مبارک و هیچ پر انجام ندادی و مثل اگزوز تراکتور سیگار کشیدی انتظار عمر نوح داشتی؟

.

ــ عزی جون! یه سوال بپرسم؟

ــ پس تا الان داشتی آب حوض میکشیدی؟ بپرس ببینم

ــ اگه به حرفای م گوش می و زندگی سالمی که اون دوست داشت رو پیشه می چقدر به عمرم اضافه میشد؟

ــ بگیر دسته رو!

ــ دستۀ چی رو بگیرم؟

ــ دستۀ موتور رو دیگه

.

از پشت سرش دستۀ موتور رو گرفتم تا از جیب اینوریش کاغذی درآورد که توش ج ی قرار داشت و از جیب اونوریش هم یه ماشین حساب و کمی محاسبات انجام داد و گفت:

ی ال و سه روز دیگه بیشتر عمر میکردی.

.

ــ به نظرت می ارزید عزی جون؟

ــ به نظر من که نه

ــ راستش همیشه اعتقاد داشتم یک انسان عاقل، چندان حرف ها رو نباید جدی بگیره. مخصوصاً اگه از نوع متخصص قلب و عروق باشه! اصلاً میدونی چیه عزی جون. به نظر من باید ب.ش.ا.ش.ی به زندگی ای که قراره از صبح تا شب آب کرفس بخوری و چیزبرگر و پیتزا و کله پاچه توش جایی ندارن.

ــ باز خوبه با این عقل ناقصت همین یه چیزو خوب فهمیدی.

.

.

خواستم چیزی بگم که جلوی یک در بزرگ توقف کرد و گفت:

ــ پیاده شو. رسیدیم.

ــ اینجا کجاست؟

ــ جهنم!

.

ــ وات؟ چرا جهنم؟

ــ پس خونۀ عمم؟

ــ نه منظورم اینه که چرا بهشت نرفتیم؟

.

نیم خیز شد و برگشت و کمی نگاهم کرد و خیلی محبت آمیز و پدرانه گفت:

ببین پسرجون.

اولاً تا بهشت 7 دقیقه دیگه راه بود و تو سر منو میخوردی با اون سوالاتت.

ثانیاً مدتهاست بهشت دیگه تعطیل شده و همه رو می بریم جهنم.

ثالثاً یک قانون مهم یادت باشه:

احمق ها هرگز به بهشت نمی روند.

.

کاملاً گیج شده بودم. پرسیدم:

ــ خب این چه ربطی به من داره؟

ــ بدبخت. یک عمر تو اون دنیا مایۀ عبرت دیگران بودی. اونهمه زمانی که به بط گذروندی. اون همه موقعیت هایی که به f دادی. انتظار داری که مجسمۀ حماقت و بلاهت نباشی؟

.

.

دیدم راست میگه بنده خدا. چاره ای نبود. بهرحال با تقدیر نمیشه مبارزه کرد. شروع به باز دکمه های لباسم.

پرسید:

چیکار میکنی؟

.

در حالیکه مشغول درآوردن لباسام بودم گفتم:

خب جهنمه و آتیش و گرما. دارم از الان لباسامو درمیارم که گرمم نشه.

.

نگاه عاقل اندرسفیهی انداخت و گفت:

کِرِم ضد آفتاب نمیخوای احیاناً ؟

ــ چرا اتفاقاً پوستم خیلی حساسه. اگه داری بده ممنون میشم!

.

سری ت داد و با ح ی ناامیدانه گفت:

آخه مردک! مُردی و آدم نشدی؟ مگه آوردمت کنار ساحل؟ بهرحال میل خودته. ولی پیشنهاد میکنم این کارو نکنی چون هنوزم بازماندگانی از قوم لوط در جهنم حضور دارن!

.

به سرعتِ برق مشغول پوشیدن لباسام شدم که فکر میکنم دلش برام سوخت و با خنده گفت:

نترس سعید! این جهنم، اونی نیست که در تصوّرته

.

و قبل از اینکه بتونم سوالی بپرسم گازشو گرفت و رفت

موجود دوست داشتنی و خوبی بود

.

به خودم اومدم و دیدم جلوی یه درِ بزرگ و قدیمی ایستادم که روش نوشته:

.

"به جهنّم خوش آمدید"

ادامه دارد

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : احمق ها به بهشت نمی روند (1) - موتور ,گفتم ,فرصت ,بهشت ,پرسیدم ,بریم ,بالا دستور ,دستۀ موتور ,تخیلی نگاه ,موتور گازی ,دیدم راست

احمق ها به بهشت نمی روند (2)

.

.

در زدم. آقای محترم و خوش لباسی درو باز کرد و خیلی مودبانه و لفظ قلم گفت:

ــ درود بر تو ای تازه وارد. به دوزخ خوش آمدی. من راهنمای تو هستم.

.

ــ سلام آقای راهنما. عجب! یعنی کار من اینقدر درست بوده که برام راهنما گذاشتن؟

ــ خیر! اتفاقاً کارت اصلاً هم درست نبوده. بلکه از ابتدای پیدایش خلقت، قانونی هست که طی اون، باید هر دوزخی یک راهنما و هر بهشتی یک حوری به صورت تمام وقت در کنارشون باشه. من هم تمام وقت در خدمت تو هستم ای تازه وارد.

.

ــ ببین منو سعید صدا کن. باشه؟

ــ به روی چشم ای تازه وارد!

.

جهنم مثل ای خودمون بود. اما خیلی آروم تر. جالب اینکه علیرغم شلوغی، اما با نظم عجیبی اداره میشد.

هر ی مشغول کار خودش بود. بدون توجه به دنیای اطراف، بدون توجه به نگاه دیگران و حرف مردم

.ماما

معمر قذافی با یه وس زیر بغل، درحالیکه سوار بزغالۀ سفیدی شده بود داشت دنبال دوتا مارمولک میکرد.

.یادم

ارنست همینگوی در حالیکه کف پیاده رو دراز کشیده و پاهاشو روی دیوار گذاشته بود مشغول نوشتن کت بود با عنوان "رفع گرسنگی با خوردن گلوله"

.

وینستون چرچیل دکۀ فروش سیگار زده بود ولی همه سیگارا رو خودش میکشید.

.

بخشی از سبیل نیچه لای درِ ماشین گیر کرده بود و جیغ و داد میکرد. ویکتور هوگو رفته بود کمکش. یه خورده با هم بحث داشتن. نیچه حاضر نبود بخشی از سبیلش قیچی بشه که سرانجام ویکتور بهش قول داد قسمتی از ریشش رو به جای سبیل بریده شدۀ نیچه براش می چسبونه. اما بازهم مشکل حل نشد. چون نیچه اصرار داشت که فقط جنس و رنگ ریش داستایوفسکی با سبیلهاش تناسب داره.

.

داروین با جدیت عجیبی مشغول کندن زمین بود. گویا به دنبال گمشده ای میگشت.

.

جروبحث سختی بین راسل و استالین درگرفته بود سر یه پیپ. هرکدوم ادعا داشت که پیپ مال اونه.

.

چارلی چاپلین هم با هیتلر بحث میکرد سرِ اینکه سبیل کدومشون قشنگتره.

.

پرنسس دایانا و همسرش مغازه ید و فروش اتوموبیل های اسقاطی و تصادفی زده بودن.

.

مارلین مونرو مشغول نوشتن کت بود با عنوان "روش قطعی درمان بیخو "

.

لاوازیه و ماری آنتوانت هم در گوشه ای مشغول اجرای نمایش "عشق زیر تیغ گیوتین" بودن.

.

آلفرد هیچکاک یه ملافه انداخته بود رو سرش و بچه ها رو می ترسوند

.

جرج اورول یه مزرعه کوچولو زده بود و در عالم خودش عشق و و سرش با چندتا حیوون گرم بود.

.

اگزوپری همچنان درگیر تعمیرات طیاره قراضه اش بود و به دنیای آدم بزرگا میداد. البته شنیدم که زیر لب به شازده کوچولو هم داد. گویا رفته بود براش آچار بُ بیاره ولی گویا سرش با روباه و مار گرم شده.

.

کمی جلوتر رفتم و چهرۀ آشنایی دیدم. هرژه بود که فارغ از تمام شلوغی های اطراف، داشت نقاشی میکشید. بدون شک خاطرات کودکی میلیونها نفر از جمله خودم با آثار تکرارنشدنی این مرد نازنین گره خورده. دوست داشتم بپرم و ماچش کنم که از اونطرف صدای مشکوکی شنیدم

.

دیدم صدام حسین و عزت ابراهیم درحالیکه سیگار برگ میکشیدن، مشغول طراحی نقشۀ حمله به بخش ایرانی نشین جهنم بودن. صدام هم مدام جمله معروفشو تکرار میکرد: من از ایرانیها متنفرم!

.

از راهنما پرسیدم:

مگه اینجا بخش ایرانی نشین داره؟

ــ آری ای تازه وارد.

.

ــ میشه منو ببری اونجا؟

ــ امر، امر شماست ای تازه وارد

ــ ببین قرار شد منو سعید صدا بزنی

ــ ببخشید. یادم رفته بود ای تازه وارد!

.

.

راه زیادی نبود. از سراشیبی تپه ای گذشتیم و وارد منطقۀ دیگری شدیم. هنوز چند قدم جلو نرفته بودیم که ناگهان یه چیزی مثل جت از بیخ گوشم رد شد. راهنما منو کشید عقب طوریکه هردو پخش زمین شدیم.

.

دیدم یه ماشینه که نزدیک بود بهمون بزنه. ترمز شدیدی کشید و ایستاد و راننده سرشو آورد بیرون و نعره زد:

هووووووووووووووش الاغ! مگه کوری فلان فلان شدۀ بوووووووووووووووووق

.

راهنما از جا بلند شد و در حالیکه با خونسردی مشغول تکاندن گردوخاک لباسش بود گفت:

.

به بخش ایرانی نشین جهنم خوش آمدید !

.

ادامه دارد

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : احمق ها به بهشت نمی روند (2) - مشغول ,تازه ,راهنما ,میکرد ,نیچه ,گویا ,تازه وارد ,ایرانی نشین ,نشین جهنم ,مشغول نوشتن ,بدون توجه ,مشغول نوشتن کت

سوراخ دعا رو گم کردی برادر

.

.

.

دوران طفولیت، به لُطف نسبتِ دور فامیلی، هرازگاهی همبازی بودیم. بر خلاف بنده که به شهادت تمام اطرافیان، آروم و بی سروصدا بودم و از ابتدای تولد، حضور یا عدم حضورم براشون یک کیفیت ثابت به همراه داشت (و همین الانم همینطوره. چون ی ـ به درستی و به حق ـ آدم حسابم نمیکنه!) اما اون پسر شر و شور و پر سرو ص بود و هردوی ما با وجود تمام این اختلافات همبازی های خوبی بودیم.

.

ای کاش زمانی که بزرگ میشیم بازهم بتونیم با پذیرفتن اختلافات و قبول اونها مثل آدم در کنار هم بازی کنیم. چرا که زندگی هم در واقع نوعی بازیست ولی زیادی جدی میگیریمش و زمانی متوجه این اشتباهمون میشیم که دیگه خیلی دیر شده

.

چون ای محل س تمون مختلف بود چند سالی از هم دور بودیم تا اینکه در دوران دانشجویی در تهران دوباره با هم مرتبط شدیم.

پر سروصداتر و پر شرو ر شده بود و مثل همیشه همه جا حضور داشت:

.

رفتگر محل مشغول جمع زباله ها بود، میرفت وسط و مغز بدبختو میریخت تو فرغون که تو باید به این روش ا رو جمع کنی!

تصادفی بین دو خودرو اتفاق میفتاد که هیچ ربطی به ما (به عنوان رهگذر 200 متر اونطرف تر) نداشت. اما میرفت وسط معرکه و نقش افسر پلیس رو ایفا میکرد که معمولاً هم مشکل رو حادتر میکرد!

اگه درگیری و دعوایی تو خیابون میدیدیم بدون هیچ تفکر قبلی می پرید جلو و یکی میزد و شونزده تا میخورد و آ ش با هیکلی آش و لاش تازه میپرسید جریان چیه؟!

شاید اصطلاح معروف نخود هر آش بهترین تعبیر برای اینجور افراد باشه.

.

نیازی به توضیح نیست که هدف نهایی از این حرکات چه بود:

دیده شدن

.

البته با ذاتِ دیده شدن مشکل چندانی ندارم. خیلی از ما ـ حتی بدون اینکه متوجه باشیم ـ در حال دویدن به دنبال دیده شدن هستیم. از وبلاگها و نوشته ها تا حرکات دیگه ای که انجام میدیم کاملاً مشخصه. بلکه با دیده شدن به هر قیمت مشکل دارم.

.

.

یه بار رفته بودم منزل یکی از اقوام مشترکمون. حوالی سال 77 یا 78. اوج درگیری ها و بزن بزن ها و زنده باد و مُرده بادها و حرف خود را به زور چماق به کُرسی نشاندن ها و ...

دیدم با سرووضع درب و داغون اومد.

رفته بود وسط یک درگیری و هارت و پورت کرده بود و گروه فشار هم یه حال اساسی بهش داده و دست نوازشی به تن خسته اش کشیده بودن!

از شما چه پنهون، یه خورده بخش رذ بار درونم فعال شد و احساس خنکی و سرما کرد! تنها باری بود که از گروه افراطیون و تمامیّت خواه مملکت راضی بودم!

.

اجازه میخوام برای راحت تر شدن موضوع، یه اسم مستعار براش انتخاب کنم. از این بابت که شاید با نام بردن از اسم واقعیش، حتی یک نفر از خوانندگان محترم اونو بشناسه (هرچند بعید میدونم)

بهرحال درسته که ما ضامن حفظ آبروی دیگران نیستیم، اما حق هم نداریم که با آبروی افراد بازی کنیم. بنابراین با اسم مستعار مثلاً احمد می شناسیمش.

.

همونطور که عرض تمام دغدغه های احمد در یک موضوع خلاصه میشد: دیده شدن

مدتی وارد بسیج شد تا فعال بسیج باشه که انداختنش بیرون.

مدتی هم از معترضین و جزء اصلاح طلب ها شد که گویا بازم تحویلش نگرفتن.

مدتی هم سعی کرد وارد حوزۀ "هرآنچه که با تصویر سروکار دارد" بشه. مثل تلویزیون و سینما که نهایتاً به جای خاص و دندون گیری ختم نشد.

بنده خدا توان عجیبی داشت، اما در نهایت ناموفق بود.

.

البته اون زمان هنوز واژه هایی مثل برندسازی شخصی تبدیل به لق لق زبون ملت نشده و انی نبودن که بگن:

بیا بهمون پول بده تا ما شما رو برند کنیم!

به عبارت دیگه امکانات زیادی برای برند شدن (دیده شدن) وجود نداشت.

بنابراین احمد هم مجبور بود مثل بسیاری دیگر، با همون حداقل ها بسازه. از جمله:

.

گرفتن پیپ در دست (یکی از دم دستی ترین کالاهایی که به مخاطب می فهموند من از تو بیشتر فکر میکنم و بهتر میفهمم!)

آرایش و مدل مویی متفاوت از عرف جامعه

پوشیدن لباس هایی غیر متعارف

چسبوندن خود به فلان هن یشه و بهمان کارگردان گمنام سینما

شرکت در هر نوع درگیری و اعتراض (دردناک تر اینکه مهم نبود، این اعتراض، اصلاً اینوری باشه یا اونوری!)

و الخ

.

.

سال های زیادی احمد رو ندیدم. شاید به این دلیل که چندان با ارتباط فامیلی و قبیله ای راحت نیستم.

اما چند شب قبل و به صورت کاملاً اتفاقی در بین ولگردی های اینترنتی دیدمش. یعنی دیداری یک طرفه بعد از حدود 20 سال.

..

متاسفانه حرکات عاجزانه در راستای دیده شدن (اونم در این سن و سال) همچنان ادامه داشت.

بازهم چنگ انداختن به "دمِ دستی ترین" امکانات موجود

هرچند بر اساس پیشرفت جامعه نسبت به دو دهۀ پیش، همین امکانات دم دستی هم کیفیت بهتری پیدا . از جمله:

.

.

1) یک وبلاگ شخصی با ع ی که این بار خیلی نامتعارف بود.

راستش نمیدونم گذاشتن یک ریش بلند (یعنی تا های ناف!) چقدر می تونه برای مخاطب، حس فهمیده بودن صاحب ع رو به همراه داشته باشه.

.

.

2) پیدا یک هن یشه ردۀ 18 سینمای ایران برای اینکه هرازگاهی با هم ع بگیرن و کلیپ بذارن و پرتاب جملات حکیمانه در راستای آسیب شناسی و علت "گیر تخم در مجرای مرغان تخمگذار" داشته باشن.

منظورم از هن یشه ردۀ 18 سینما یعنی از اون دست بازیگرنماهایی که حتی ننه باباش هم نمیدونن بچه شون روزی نقش " ی که توی خونه نبوده" رو در فلان تجربی و در حد چند ثانیه بازی کرده.

از اونایی که اگه خودش بیاد به من و شما سلام کنه احتمالاً نه تنها جواب سلامشو نمیدیم، بلکه حیفمون میاد یک تُف کف دستش بندازیم.

توضیح: البته این کار بسیار زشته! ما هم اینقدر بی ادب نیستیم. ضمن اینکه جواب سلام هم واجبه. منظورم توضیح بیشتر در راستای ناشناس بودن طرف بود.

.

.

3) نشون دادن صحنه ها و موزیک ویدئوهای مربوط به مزقون زدنش و عربده هایی با صدای ن اشیدۀ خودش (به اسم آواز) در جای جای وبلاگ و به هر بهانه و مناسبتی.

.

.

4) نشون دادن ع ی از خوندن خودش با ح ی فوق عارفانه که اگه گلوله آر پی جی رو از پام در بیارن من متوجه نمیشم! حتی شنیده شده پشمای عطّار نیشابوری هم از دیدن این ع عارفانه در قبر ریخته و احتمالاً برگشته سرِ مسیر اول تا دوباره هفت شهر عشق رو بر اساس آموزه های ایشون طی کنه.

.خودش

.

5) رفتن سر مزار افراد معروف و غیر معروف. مثلاً رفته سر قبر "اصغرالدین دسته بیلی" شاعر گمنام منطقۀ "دارقوزآباد سفلی" و با دیدن یه پوست پفک نمکی عصبانی میشه و کلّی در مورد بی فرهنگی این ملت تولید محتوا میکنه و بعد هم (به قول خودش) دلش هوای یار (حالا کدوم یار معلوم نیست) میکنه و میزنه زیر عربده زنی و آواز.

.

.

6) گذاشتن یک صفت عامیانه و کوچه بازاری (مثل حاجی، عمو، و امثال اینا) در ابتدای اسمش. برای اینکه هرچه زودتر برند بشه (دیده بشه)

طبیعتاً اگه من اسم وبلاگمو بذارم حاج سعید یا سعید، خیلی زودتر دیده میشم تا اسم خالی بدون نون اضافه.

گویا تحصیل در های این مملکت، نتونست براش عنوان دندون گیری به همراه داشته باشه که دست به دامان این واژه ها شده. چون احمدی که من میشناسم اگه حتی موفق به اخذ فوق دیپلم هم میشد در چسبوندن واژه به ابتدای اسمش کمترین درنگی نمیکرد.

.

.

7) یکی دیگه از راه های سریع دیده شدن:

نشسته و کلی در مورد موضوعی پیش افتاده حرف زده و نهایتاً یک روز ملّی هم به این نام، نامگذاری کرده!

مثلاً آهای مردم! چغندر خیلی خاصیت داره بنابراین من فراخوان میدم که همۀ شما در فلان روز یک چغندر ب ین و در روز ملّی چغندر ازش ع بذارین.

جالب (و دردناک) هم اینکه هر سال در این روز کلیپی میذاره و این روز ملّی رو به همۀ مردم ایران(!) تبریک میگه.

.

.

.

راستی اینم اضافه کنم که در کنار انواع و اقسام گ دیده شدن، یک تغییر نسبت به سابق دیدم.

اینکه چپق روشنفکری(پیپ) احمد تبدیل به یک تسبیح شده بود.

.

.

البته برای منی که احمد رو کاملاً می شناسم، این حرکات چندان تعجب آور نبود.

چون میدونستم که علّت تمامی این تلاش های مذبوحانه در راستای دیده شدن، در واقع رسیدن به مرحله ای بود که از دوران جوانی دنبالش می دوید و هرگز نرسید:

یک مقام (و انشاالله دلسوز برای مردم!)

.

.

بنابراین همونطوری که انتظار داشتم دیدم که در انتخابات قبلی، ک د نمایندگی از شهرش شده و گویا همون اول بر اساس سابقۀ درخشانش با اردنگی از محل ثبت نام انداخته بودنش بیرون

بعد از این موضوع هم تا مدتها چپ و راست به این و اون گیر میداد و انتقاد میکرد و خلاصه به طریقی میخواست به مردم بفهمونه که چه گوهر نایاب و دلسوزی رو از دست دادن!

.

قبلاً در مورد پدیدۀ "دگر پنداری" که سهم پررنگی در رفتار ما داره نوشتم و نیازی به تکرار نیست.

اما تعجب میکنم از انی که در وبلاگ ها و صفحاتشون، دچار این وضعیت هستند.

چرا که در دنیای مخاطب باهوش زندگی می کنیم.

مخصوصاً برای انی که هر نوع محتوایی تولید میکنن (چه باشه چه موسیقی و کتاب و چه وبلاگ)

مخاطب ما اونقدر باهوشه که قبل از وج واژه ف از دهان ما تا ته فرحزاد رو رفته و برگشته

مخاطب کاملاً متوجه میشه که منظور من از نوشتن این پست اینه که به مخاطبم بگم:

من خیلی می فهمم و تو خیلی نمی فهمی!

من زندگی لاکچری دارم و تو نداری (البته این معضل رو بیشتر در شبکه های اجتماعی می بینیم)

یا اینکه دارم به دنبال یک همسر (یا شریک عاطفی) می گردم!

یا اینکه به زبان بی زبانی و نوشتن یک متن مهیج قصد دارم تو رو وارد یک بازی کنم که یک طرفش پولیه که در جیب من میره و طرف دیگه باد هواییست که نصیب تو میشه

(منظورم به هیچ وجه اشاره به ب و کارهای اینترنتی نیست)

یا هر چیز دیگه

.

ایکاش احمد هم می فهمید علیرغم اینکه همه ما از وضعیت موجود کشور راضی نیستیم (مگر انی که منافعشون به گونه ای با این وضعیت آب گل آلود همخوانی داشته باشه) اما به راحتی می تونیم تفاوت انتقاد کارشناسانه و انتقاد دلسوزانه رو از انتقادهای آفتابه ای و انتقادهای سهم خواهانه تشخیص بدیم.

.

باری

.

اینکه نتیجه این همه تلاش به چه چیزی ختم شده بماند

اینکه رتبه ال ای سایت احمد (با عدد نزدیک به 20 میلیون!) نشان از چه چیزی داره باز هم بماند.

.

اما واقعیت اینه که خیلی کم پیش میاد تا این حد دلم برای یک نفر بسوزه.

ولی در این چند روز دلم برای احمد خیلی سوخت

خیلی

.

هنوزم وسوسه میشم برم براش یه کامنت دوستانه و برادرانه بذارم و بنویسم:

.

.

.

احمدجان! به طرز فجیعی سوراخ دعا رو گم کردی داداش

.

.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : سوراخ دعا رو گم کردی برادر - اینکه ,دیده ,خیلی ,احمد ,باشه ,البته ,داشته باشه ,برای اینکه ,نشون دادن ,ابتدای اسمش ,دیده شدن،

اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل

قدیمیا ضرب المثلی داشتن با این مضمون که ی ال نون و تره تناول کنیم تا بعدها بتونیم صد سال نون و کره بخوریم! (البته اون زمان اعتقادی به مضرات چربی حیوانی برای بدن نداشتن)

ولی نمیدونم چرا این دوران خوردن نون و تره به چند دهه رسیده و هنوز هم هیچ خبری از کره نشده!

(منظورم اکثریت مردمه وگرنه همه میدونیم که ماهیگیران از آب گل آلود وضعیتشون بسیار هم عالیست)

.

چند روزی هست که به آقای مدیرعامل اصرار میکنم تعطیل امروز بهتر از فرداست که مقاومت این بزرگوار تا امروز ادامه داشت و امروز با این موضوع موافقت شد. کاری به جزئیات موضوع ندارم و خیلی خلاصه عرض میکنم:

من هیچ کالایی برای عرضه ندارم. چون کارخونه تولید نداره. البته اون هم بی تقصیره چرا که قطعه ساز، قطعه نمیده و ... خلاصه این داستان سر دراز داره. مشکل و چند نفر دیگه هم نیست. این معضل حتی گریبان بزرگانی مثل سامسونگ و الجی رو هم گرفته

.

در طول عمر بی حاصل 43 ساله ام (البته فردا میشم 44 ساله) قاعدتاً با فراز و نشیب های مختلفی دست و پنجه نرم .

اما آنچه که اخیراً بهم گذشت طوری بود که به جرات از این دوران به عنوان حادترین و شدیدترین فشارها یاد میکنم. مثل اکثر مردم کشورم

.

علاقه ای به دیدن نیمه پُر لیوان به تنهایی ندارم و همیشه سعی یک لیوان نصفه رو (به تاسی از بزرگوار جناب احمد روستا) با عنوان لیوانی که نصفش پر و نصفش خالیست ببینم.

هیچ بحثی در مورد نوسانات قیمت ارز و سکه و این چیزها ندارم که اصلاً در تخصصم نیست.

ولی با تمام وجود می بینم که وضعیت خوبی نیست.

.

مشابه این قضیه رو در سال 91 داشتیم اما نه به این شدت

در اواسط دهه 80 شمسی داشتیم. دورانی که تررررررررر زدن های محمودجون شروع شد! اما بازهم قابل جمع بود

دوران سازندگی هم به نوعی چنین تغییراتی داشتیم. اما بازهم قابل تحمل بود

.

خلاصه اینکه در یک کلام بیکار شدم رفت!

اما

بر اساس اینکه امروز شدیداً از حوزۀ فروش و کار در شرکتهای پخش و توزیع بیزارم و هیچ علاقه ای به همکاری ندارم پس چه کاری باید انجام بدم؟

.

اجازه بدین گریزی بزنیم به چند سال قبل

.

یکی از همکاران بنده در یکی از شرکتهای لوازم خانگی درددل میکرد از اینکه پسرش علاقه ای به ادامه تحصیل نداره و نمیخواد ارشد بخونه و میخواد بره آرایشگر بشه.

وقتی ازش سوال چه اشکالی داره گفت 16 سال زحمت نکشیدم که درس بخونه و آرایشگر بشه!

.

البته در جریان هستین که لفظ آرایش و آرایشگر برای آقایون بار معنایی جالبی نداره و بهتره از واژه پیرایش و پیرایشگر استفاده بشه.

آرایش یعنی زیباتر ظاهر با اضافه که مختص خانمهاست

پیرایش یعنی بهتر ظاهر به واسطه حذف که مخصوص آقایونه

.

به پدر دلسوز (با تفکرات احمقانه) گفتم حالا اگه پسرت 2 سال دیگه درس بخونه و با فوق لیسانس بخواد بره تو آژانس کار کنه بهتره یا اینکه از الان شروع به کار کنه و 2 سال بعد در حوزۀ خودش دارای مهارت بالایی بشه؟

در نهایت پسر بر پدر غلبه کرد

.

چند ماه قبل همکارم (یعنی پدر) رو دیدم. از پسرش پرسیدم.

گفت: چقدر خوب! خاک بر سر امثال ما کنن که باید سگ دو بزنیم تا آ ماه چندرغاز جلومون پرت کنن. ولی پسرم هر شب که میاد خونه جیبش پر پوله. در بدترین ح بازهم بالای 150 تومن درآمد هر شبشه.

.

امروز که باید به دنبال شغل جدیدی باشم بیشتر از هر زمانی به پارامتر "نقد شوندگی" فکر میکنم.

از دید دیگران حقوق دریافتی بنده بسیار بالا بود. حتی بیشتر از همکارانم در تهران

(داستان درست نکنین لطفاً ! منظورم حقوق های نجومی نیست. بلکه کمی بیشتر از بخور و نمیر)

.

اما:

برای دریافتش باید صبر می که این صبر با معضلاتی همراه بود.

با هر امضای بنده پای ارسال بار، مسئولیت مبلغی در حدود 70 میلیون تومن به گردنم بود و فقط یک مشتری کلاهبردار و (به قول عامیانه: توزرد) کافی بود تا یک عمر بدبختم کنه

برای تسویه حساب هر محمولۀ ارسالی باید چند ماه زمان رو منتظر باشم و داستان چک های برگشتی و فلان و بیسار

.

امروز بیشتر از هر روز دیگری حسرت میخورم

.

حسرت آرایشگر (پیرایشگری) که حاصل زحماتشو هرشب به صورت نقد داخل جیبش داره

.

حسرت مکانیکی که اجرت کارش رو به صورت پول نقد در جیب یا حساب بانکیش داره

(گیرب سازی میشناختم که فوق لیسانس روانشناسی داشت ولی ترجیح داد به جای اینکه دنبال وجهه اجتماعی و تدریس در باشه، بره سراغ یک کار درست و درمون با درجۀ نقدشوندگی بالا. خدا ی خیلی هم در کارش ماهر بود. در هر حال خدا رحمتش کنه. ا ش تصادف کرد و مُرد!)

.

حسرت جراحی که قبل از پرداخت حق العمل، هرشب کلی پولِ زیرمیزی و ویزیت بیماران رو به همراه داره!

(البته اگه جراح بودم قطعاً از نوع زیرمیزی بگیرش نمیشدم)

.

.

اکثریت نسل ما (با یکی دو دهه بالا و پایین) قربانی تفکراتی شد که همه میدونیم و جای گفتنش نیست. هرگز فکر نمیکردیم که این تفکرات و ارزشهای غالب جامعه و محیط های آموزشی تا این حد متز ل بشه

.

امروز اگه ی ازم مشاوره ای برای شغل آینده اش بخواد به درست یا به غلط میگم:

میزان نقد شوندگی زحماتت رو در اولویت قرار بده.

.

.

پ.ن) ما که یک عمر اشتباه کردیم و به بیراهه رفتیم. امیدوارم شما نرید

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل - البته ,اینکه ,ندارم ,حسرت ,میکنم ,آرایشگر , ظاهر ,بازهم قابل

قهرمان یعنی ...

23 سال ازچهارشنبۀ سیاه مهرماه 1373 گذشت. حادثه دردناک سقوط فوکر 28 شرکت آسمان در کوه های کر استان اصفهان با 66 سرنشین.

.

البته این سانحه از جهاتی با دیگر سوانح هوایی اون دوران متفاوت بود:

هیچ نقص فنی در هواپیمای فوق به اثبات نرسید.

کادر پروازی مجربی داشت و هرگز عامل خطای انسانی ثابت نشد.

و از همه مهمتر: هواپیما هم روسی نبود!

.

نهایتاً بعد از کلی بگیر و ببند برای اولین بار در کشور، با واژه "پدیده ی ناشناخته" روبرو شدیم و بالاترین مقام مسوول وقت ( راه و ترابری) یعنی جناب اکبر ترکان که احتمالاً بعد از خستگی فراوان دوران 4 ساله وزارت دفاع به وزارت راه و ترابری تشریف فرما شده بودند(!) علت این سانحه رو "پدیده ناشناخته" اعلام د و تا امروز هم ناشناخته باقی مونده.

.

راستش نمیدونم بجز اینجا، کجای دنیا می تونیم یک نفر رو در دو مسند وزارت دفاع و وزارت راه ببینیم؟! شایسته سالاری هم در این مملکت فوران میکنه!

بگذریم. نمیدونم چرا یهو زدم به صحرای کربلا

.

باری

امروز هم:

دوباره شرکت آسمان

دوباره 66 سرنشین

دوباره استان اصفهان

به نظر میرسه این منطقه اساساً با ایرلاین آسمان و عدد 66 مشکل داره!

.

.

فکر می کنم به لطف گسترش شبکه های اجتماعی، تا این لحظه همه ما پست معروف کاوه خلیلی (خلبان دوم پرواز تهران یاسوج) رو دیدیم که 10 روز قبل از حادثه نوشت:

.

بچه ها با ایرباس پرواز می کنند.

مردان با بوئینگ پرواز می کنند.

قهرمان با atr پرواز می کند.

.

پُستی که نوعی شوخی و اصطلاحاً کل کل بین همکاران بود. اما معنای قهرمان رو به نوع دیگه ای تداعی میکنه. حداقل برای من

.

قهرمان یعنی خلبان هواپیمای قشم ایر که چند ساعت قبل از این حادثه (یعنی شب) با هواپیمای بدون چرخ در فرودگاه مشهد فرود اضطراری کرد و صد البته هیچ مصاحبه و تقدیر و تشکری هم ازش نشد و از اون طرف، مدیرکل فرودگاه طوری در مصاحبه اش از نقش عوامل دست اندرکار فرودگاه (یعنی افراد تحت فرماندهی من!) حرف زد که گویی تنها ی که در این حرکت افتخارآفرین نقش نداشت، شخص خلبان بود!

.

قهرمان یعنی کاپیتان "هوشنگ شهبازی" و شا ارش در فرود بوئینگ 727 بدون چرخ جلو در مهرآباد که همه می دونیم و البته ایران ایر پاداش این کار عظیم رو در بازنشستگی زودهنگامش داد!

.

قهرمان یعنی مرحوم کاپیتان "ایزدپناهی" و تراژدی دردناک آنتونوف 140

.

قهرمان یعنی کاپیتان "پازوکی" با حرکت اعجاب آور و باورن ی فرود هواپیمای فوکر100 در بستر رودخانه خشک در سال 76 بطوریکه خون از دماغ هیچ نیومد. (البته این یکی هم در اصفهان اتفاق افتاد!)

.

قهرمان یعنی کاپیتان "تحویلیان" و بازهم فرود بدون چرخ هواپیما در فرودگاه زاهدان (و بازهم ایرلاین آسمان!)

.

قهرمان (البته این یکی قهرمان مظلوم بود) یعنی کاپیتان "بابک گوهری" که تا آ ین لحظه، تلاشش رو کرد و اجازه نداد هواپیمای c130 خبرنگاران در شهرک توحید، تلفات بیشتری به بار بیاره.

..

اینها قهرمانانی هستن که هیچگاه ازشون نامی برده نمیشه. البته بجز هزاران فهرمان گمنام دیگر

.

.

.

.

و اما در مورد پرواز تهران یاسوج:

شاید بهتر باشه علیرغم اینکه تمام پارامترهای موجود، نشان از واقعه دردناکی برای این پرواز داره، اما تا زمانی که بقایای هواپیما پیدا نشده به این راحتی پیام تسلیت نفرستیم.

چقدر عادت کردیم به تسلیت و همدردی های ظاهری.

(حداقل از هواپیمایی ما ی یاد میگرفتیم که 10 روزی صبر کرد)

.

و تا زمانی که جعبه سیاه بازخونی نشده از بیان صحبت های کارشناسانۀ صدمن یه غاز خودداری کنیم.

هرچند مثل همیشه مقصر نهایی هیچیک از مسوولین و مدیران ما نیستن (مراتب گاز گرفتن زبون فراموش نشه لطفاً)

شاید هم در نهایت، مقصر اصلی، کوه دنا اعلام بشه که بیخود وسط کریدور پروازی این هواپیما سر بلند کرده بود!

اما در نهایت:

.

هر اتفاقی که افتاده باشه

هر ی که مقصر باشه

.

اما واقعیت اینه که

.

هواپیمای امروز هم توسط یک قهرمان هدایت شد.

.

قهرمانی به نام "کاپیتان فولاد"

.

که در سال 92 همین هواپیما رو با یک موتور به سلامت به زمین نشوند و جان تمام مسافرانش رو نجات داد.

هرچند مثل همیشه گمنام

.

یادمون باشه:

قهرمانان نمی میرن

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : قهرمان یعنی ... - قهرمان ,یعنی ,هواپیمای ,البته ,کاپیتان ,هواپیما ,قهرمان یعنی ,یعنی کاپیتان ,تهران یاسوج ,پرواز تهران ,ایرلاین آسمان ,پرواز تهران یاسوج

چلوماهیچه، لقمان حکیم، پیشنهاد بی شرمانه

سال گذشته مطلبی نوشتم برای درج در سایت وزین و تخصصی کافه مارکتینگ که به مناسبت فرا رسیدن آ سال و هجوم دوباره شرکتهای توزیع و پخش به روش فروش چلوماهیچه ای(!) بود.

.

اعتقاد دارم اگه سال آینده این داستان احمقانه تموم نشه، اما در سالهای بعد خودبخود این حرکات مذموم و سیاست های مذبوحانه فروش از بین خواهد رفت.

.

متن اصلی:

.

سیاست های فروش چلوماهیچه ای همراه با یک پیشنهاد بی شرمانه!

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : چلوماهیچه، لقمان حکیم، پیشنهاد بی شرمانه - فروش چلوماهیچه

سفرنامه ای از سرزمین زباله ها

اگه از راه زمینی و جادۀ جنوب وارد شهر ما شده باشین احتمالاً در ورودی شهر و برای دقایقی بوی معروف و ناخوشایند کارخونه کود کمپوست و محل دفن زباله های این شهر به مشامتون خورده که به زیبایی هرچه تمام تر، فضای پرواز ملائکه رو به گند کشیده.

.

دقیق یادم نیست سال 86 بود یا 87 که برای چند ماه در کارخونه ای کار می که در محل دپوی زباله ها بود. یعنی افتخار همجواری با این سرزمین معطّر!

البته چند روز اول سردرد گرفته بودم ولی بعد از مدتی بوی محیطی اونجا کاملاً عادی شد.

.

یادمه یه بنده خ از شرکت بیمه ایران اومد برای بیمه های مسوولیت و آتش سوزی و این چیزا. بیشتر از اینکه نگران درست نوشتن مشخصات شرکت و بیمه گذار باشه، نگران موهای ژل زده اش بود! با یک شمارش مختصر ذهنی، بیشتر از 139 بار دستش رفت تو موهاش و درستشون کرد. طفلک بعد از نیم ساعت که از اونجا رفت یک هفته ای دراز به دراز تو خونه، چهارچرخش رفته بود آسمون.

دفعه دوم با ماسک اومد!

ازم پرسید شما تو این دونی چیکار میکنین؟! مگه چقدر بهتون میدن که حاضرین هر روز اینجا کار کنین؟

نمیدونم منظورش متلک بود یا اینکه بلد نبود حق مطلب رو به درستی ادا کنه.

بهش گفتم من که اینجا کارگرم. ولی به نظرت مدیرعاملمون که پول توی جیبیش به اندازه دیۀ کامل اونهم در ماههای حرامه چرا روزی حداقل 10 ساعت اینجاست؟

بنده خدا رفت تحقیق کرد و دید نه بابا. طرف ـ مدیرعامل ـ مثل اینکه خیلی ه!

(منظور از واژه در این قسمت، به معنای واقعی آن یعنی بزرگ است)

.

کارخونۀ ما 24 ساعته و بدون تعطیلی کار میکرد. ساعت کاری مشخصی نداشتم. هنوز هم اگه جایی ازم ساعت کاری مشخص بخواد باهاشون همکاری نمی کنم (اگه اینطور بود میرفتم کارمند پشت میز نشین میشدم)

اکثراً نزدیک ظهر میرفتم و تا هر زمان که توان داشتم (شده بود تا 48 ساعت ی ره) کار می و برمیگشتم.

.

یه شب (یا بهتر بگم نیمه شب) تو کارخونه نشسته بودم و داشتم امورات حساس و حیاتی و سرنوشت سازی از قبیل کُشتن مگس با مگس کُش انجام میدادم که حسن اومد اتاقم.

حسن، رئیس بخش نگهبانی بود که مسوولیت 14 نگهبان کارخونه در 3 شیفت کاری رو برعهده داشت. پسری روستایی و صاف و بی آلایش و در عین حال بسیار دوست داشتنی.

خیلی وقت ها شیفت فلان نگهبان در بهمان قسمت رو خودش برعهده میگرفت و بهشون مرخصی می داد.

ما هم معمولاً دخ ی در سیستم مدیریتیش نداشتیم. الحق و الانصاف هم علیرغم نداشتن سواد دندون گیر و رزومۀ افسانه ای (حداقل در حیطۀ کاری خودش) اما یکی از بهترین و کم اشتباه ترین همکاران ما بود.

گفت سعیدآقا (این سعیدآقا رو با لهجه ای دلنشین تلفظ میکرد) میاین بریم سایت بازیافت؟

گفتم: آره چرا که نه (قبلاً چندباری ازش خواسته بودم اگه فرصت کرد و طلبیده شدم(!) منو یه سر ببره سایت بازیافت زباله ها)

.

پیاده رفتیم به سمت کارخونه بازیافت زباله (راه زیادی نبود)

البته همین که از درِ کارخونه بیرون رفتیم مثل همیشه با اجتماع دهها سگ آروم و لاغر مردنی نر و ماده ای مواجه شدم که همیشه بیرون کارخونه ما حضور داشتن و هیچوقت نفهمیدم حسن چرا اینقدر این موجودات رو دوست داره. با اینکه هر روز می دیدمشون، اما هیچوقت سوال ن که اینا اینجا چیکار می کنن. شاید به این دلیل که هر موضوع مرتبط با بیرون کارخونه به بخش نگهبانی و اختصاصاً شخص حسن ارتباط داشت.

.

رسیدیم به سایت بازیافت زباله. چند نفر از نگهبانان اونجا منتظرمون بودن و خوشامد گفتن. معلوم بود که حسن سنگ تموم گذاشته.

حسن نشست ترک موتور یکیشون و منم ترک موتور یکی دیگه و راه افتادیم به سمت محل دفن زباله ها.

فکر میکنم دفعه سوم یا چهارم در کل زندگیم بود که سوار موتور میشدم. بین خودمون بمونه، هنوزم با این سن و سال و هیکل بلد نیستم موتور روشن کنم چه برسه به روندنش.

علتش هم فقط یک چیزه: مثل سگ از موتور میترسم.

(منظور از واژه سگ در این بخش، صرفاً تاکید مضاعف بر میزان ترس زیادم داشت. ترسی که ناشی از دیدن یک صحنه دل اش تصادف موتورسوار از دوران کودکیم بود)

.

در یکی از سفرهام به بلاد کفر، قرار شد با تنی چند از دوستان، از جایی به جای دیگه بریم و بهمون گفتن این مسیر رو بهتره با موتور برین. اولش کمی دودل بودم که درنهایت قبول . اما وقتی موتور سوار اومد سیستم مغزیم دچار هنگ کامل شد. چون بانوی موقر و صالحه و ماجده و باتقوا و بافضیلتی در مقام راننده موتورسیکلت تشریف آورد که صد البته هرکاری کرد سوار موتور نشدم.

مونده بودم چه بهونه ای بیارم که نه بهش بربخوره و نه رگ فمینیستیش بزنه بالا! همین مونده بود با این ترس وحشتناکم از موتور، پشت سر یک خانوم هم بشینم.

خلاصه اینکه بهشون حالی که « أنا أشهَدُ و أومَنُ و مُتأکّدُ بالمَحرَم و النّامَحرَم!» که درنهایت یه سیبیل کلفتی پیدا شد و ما رو انداخت ترک موتورش و رفتیم.

.

دنیای زباله ها (البته از نمای نزدیک و در یک مکان) دنیای جالبیه. بخش زیادی از زباله ها در زیر زمین دفن شده بود که چندین لوله مثل دودکش از زمین بیرون اومده و درحال سوختن بود.

مثل پالایشگاه نفت (البته پالایشگاه نفت از نزدیک ندیدم. حدس میزنم اینطوری باشه)

یکی از پرسنل محترم اونجا، کلّی در مورد فرایند دفن زباله و اینکه باید گازهای خطرناک متصاعد شده از زباله ها حتماً بسوزه، حرف زد که هیچی نفهمیدم! (اصولاً از بچگی علاقه چندانی به شنیدن مسائل فنی نداشتم)

ولی یک چیزی یادم موند.

میگفت اگه این گازهای زباله زیرزمین محبوس بشه انفجاری اتفاق میفته که نصف شهر میره رو هوا

(راست و دروغ داستان گردن خودش)

.

دوباره سوار ترک موتور شدیم تا به منطقه بعدی بریم. یعنی محل دپوی زباله های عفونی و بیمارستانی که مسیری نسبتاً طولانی رو طی کردیم.

.

چه صحنه وحشتناک و فاجعه باری بود. در کنار انواع و اقسام زباله های بیمارستان، با بوی وحشتناک و مشمئز کنندۀ مردار هم روبرو شدیم. انگار هزاران موجود مُرده و متعفن در کنار هم باشن.

میگفتن این بو ناشی از اعضای داخلی بدن انسان هاست (مثل کلیه و کبد و طحال و این چیزا)

البته تا جایی که میدونم اعضای خارجی بدن (مثل دست و پا و این چیزا) پس از قطع در اتاق عمل، برای انجام تشریفات دفن، تحویل خانواده بیمار میشن.

یک مورد تجربه این موضوع دردناک رو داشتم. دست راست یکی از پرسنلمون رفت داخل چرخ دنده های دستگاه و 4 انگشتش همزمان قطع شد. در بخش اورژانس، انگشتاشو گذاشتن تو یه پلاستیک و دادن به من! (به عنوان همراه رفته بودم و خونواده ش هنوز نیومده بودن)

.

ضمن اینکه نزدیک شدن به اون کوه متعفن از نقطه ای به بعد ممنوع بود. هرچند اگه ممنوع هم نبود جذبه و کششی برای رفتن ایجاد نمیکرد!

بهرحال شانس که نداریم. ممکن بود سرنگی سوزنی چیزی افتاده باشه روی زمین و بره تو پامون و یه عمر آش نخورده و دهن سوخته و انواع و اقسام انگ های خاک بر سری!

چند تا سگ اونجا در حال تغذیه بودن. فکر میکنم یکی از پر پروتئین ترین تغذیه سگ ها (حداقل در کشورمون) در این قسمته.

یکی از نگهبانان گفت که اگه سگ های این منطقه گازمون بگیرن مشکل چند برابر میشه. راست هم میگفت.

غیر از مشکلات معمول گازگرفتگی حیوانات (مثل داستان های وا ن یا سرم هاری و کزار و این چیزا) در این مورد خاص باید منتظر انواع و اقسام بیماری های عفونی هم باشیم.

و در ادامه میگفت سگ های این قسمت کاملاً تحت نظر و شناخته شده هستن! اگه مورد خاصی ببینیم سریعاً معدومش می کنیم.

ولی سگ هایی که من اونجا دیدم سگ های خوبی بودن!

کاری بهمون نداشتن

.

برگشتیم به یک جای مسطح و نسبتاً تمیز که دوستان از قبل تدارک چای هیزمی رو داده و مقداری هم میوه از باغشون چیده بودن. هرچند بوی وحشتناک زباله های عفونی که هنوز در مشامم باقی بود باعث شد برای ری از ثانیه در مورد خوردن چای و میوه مردد بشم اما سریعاً به خودم اومدم و دیدم بهتره مثل همیشه به اسید معده اعتماد کنم!

قبلا موارد بدتری از این هم داشتم که اعتماد به اسید معده خوب جواب داد. مثلا از شدت تشنگی، وسط کویر بی آب و علف، آبی خوردم که یک سوم پایین لیوان، گل و لای بود. البته برای کمک به اسید معده، بعدش هم کمی آبلیمو خوردم و بدون مشکل از اون بحران عبور کردیم. (عجب دورانی بود زندگی در کویر. خالص، زیبا و تکرارنشدنی)

نتیجه اخلاقی: یکی از بهترین تکیه گاه هایی که میشه بهش اعتماد کرد "اسید معده" است. اگه بخوام خودمونی تر عرض کنم یعنی: سوسول بازی رو کنار بذاریم!

.

محبت عزیزان از یادم نخواهد رفت. وسط انبوه زباله های این کلان شهر، مهمون نوازیشون عالی بود.

در زمان کمتر از دو ساعتی که اونجا بودم، رایحه محبت و صمیمیتشون باعث شد که بوی نامطبوع محیطی از یادم بره. (عجب شاعرانه!)

.

مهمون بازی تموم شد. برگشتیم کارخونه. ساعت نزدیک 3 صبح بود.

میخواستم آماده بشم برم خونه که حسن گفت:

ــ سعیدآقا. میخوام برم گشت زنی اطراف کارخونه. میاین با هم بریم؟

احساس دوست داره با هم باشیم. گفتم باشه بریم.

.

گشت زنی اطراف کارخونه (یعنی یک بیابون برهوت به وسعت چند کیلومتر با تپه های اطراف) جزء وظایف هر شب نگهبانان بود. تابحال نرفته بودم. تجربه خوبی میشد. (منم که اب ب تجربه)

کفش و لباسم مناسب پیاده روی در اون بیابون ناهموار نبود. بنابراین سریع پاچه های شلوارمو تو جوراب و گفتم بزن بریم.

رفت لوازمشو برداره. چند دقیقه بعد برگشت. البته با همراهانش. یعنی چیزی بیشتر از 20 سگ! از بزرگ و کوچیک تا نر و ماده!!

سگ هایی که عرض میکنم از نوع دوبرمن و ژرمن و هاسکی و این چیزا نبود. بلکه همونایی بودن که قبلا هم عرض همیشه بیرون کارخونه اجتماع داشتن و زندگی و تولید مثل می . همون هایی که به عنوان سگ ولگرد ایرانی در اطرافمون می بینیم و می شناسیم.

.

راه افتادیم به سمت تپۀ اول. سگ ها هم مهربانانه همراهیمون می .

از حسن پرسیدم: این سگ ها رو برای چی میاری؟ اگه مشکلی بوجود بیاد مگه اینا می تونن کاری ن؟

گفت: شما سگ ها رو نمی شناسین. از صدتا رفیق، رفیق ترن!

.

چیزی نگفتم و ادامه مسیر دادیم. بین راه، حسن از خاطراتش میگفت که از همین جایی که داریم میریم چند تا مار و بچه روباه و عقرب و بُزُنقَرَه (در اصل بوزونقوره اسم محلی تشی یا همون خا شت های بزرگه) گرفته و حتی یک جوجه عقاب هم از بالای کوه بلندی که از کنارش رد میشدیم گرفته بود (هرچند شخصاً فکر میکنم گرفتن جوجه عقاب به این کشکی ها هم نباشه. احتمالاً جوجه قرقی بوده)

حدود ی اعت بعد و در حال پایین اومدن از تپه دوم، ناگهان با یک گلّه بزرگ مواجه شدیم که در خواب ناز بودن. یکی از وحشتناک ترین صحنه هایی که میشه در بیابون دید.

همیشه از گله می ترسم. البته نه به خاطر وجود ! بلکه موجود زبون نفهمی به نام سگ گلّه

در واقع سگ ها به خودی خود، موجودات ترسناکی نیستن. اما سگ گلّه داستانش فرق میکنه. هیچ زبونی (بجز زبون صاحبشون) رو نمی فهمن و به هیچ طریقی نمیشه باهاشون مذاکره کرد.

.

با نگرانی به حسن گفتم اینجا گله ه. چیکار کنیم؟

حسن گفت: عیب نداره از اونطرفشون رد میشیم.

با اینکه هوا تاریک بود و چهره های همدیگه رو نمیدیدیم اما از لحن صدای حسن کاملاً محسوس بود که خودشم نگرانه. داشتم با خودم فکر می اگه سگ های گله حمله کنن باید چه خاکی به سرمون بریزیم که ناگهان اتفاقی که نباید بیفته افتاد!

صدای پارس سگ های گله بلند شد و همزمان سگ های همراه ما (همون سگ های لاغر و استخونی و بی اصل و نسب که نصفشون هم ماده بودن) ناگهان مثل گلوله حمله به سمتشون.

.

کمی جلوتر از ما غوغایی شد. صحنه ای که شاید هرگز در زندگیم تکرار نشه.

سگ های همراه ما اجازه ندادن که سگ های گله (یعنی 4 سگ گردن کلفت زبون نفم) حتی نزدیک ما بشن.

کل بدنم قفل شده بود.

بخش باورن ی داستان اینکه حسن هم پرید وسط اون دعوا !

تصور اینکه نصفه های شب وسط برّ بیابون، بین دعوا و بزن بزن حدود بیست و چند عدد سگ قرار بگیری و هیچ کاری هم ازت ساخته نباشه و تنها همراه و راه بلدت (یعنی حسن) هم رفته باشه وسط اون بیغوله و تو چندان خوشایند نیست.

داشتم کورمال کورمال دنبال چوبی چیزی می گشتم که خوشبختانه صاحبان گله (یا بهتر بگم چوپان های عزیز. صاحب گلّه با اون همه ثروتش نصفه شبی وسط بیابون چیکار میکنه؟) از راه رسیدن و غائله خو د و نهایتاً با روبوسی و گرفتن حلالیت از سگ های گله خداحافظی کردیم و همراه با همراهان چها امون خوشحال و م برگشتیم کارخونه.

البته برخورد با سگ های گلّه رو بعد از اون شب، دوباره و در جایی دیگر هم تجربه که در اولین پست این وبلاگ بهش اشاره شده.

.

تفاوت یک جوان روستایی(حسن) با یک شهرنشین از زمین تا آسمونه.

یک شهرنشین، عمراً اگه 30 سال هم رزمی کار کنه بازهم بعید میدونم بره تو دل سگ های گلّه.

ولی حسن با اون قامت نحیفش رفت. واقعاً باورش برام سخت بود

شاید این هم از خاصیت های زندگی نزدیک با طبیعت باشه.

نمیدونم

.

نزدیک صبح بود. با حسن خداحافظی و راه افتادم سمت شهر

وقتی از در نگهبانی رد میشدم، برای اولین بار با دیدن سگ ها، ناخودآگاه ماشینو متوقف .

هر روز می دیدمشون و بی تفاوت از کنارشون رد میشدم.

موجوداتی که همه شون به یک شکل بودن. چیزی مثل تصویر پایین

اما این بار نگاهم با گذشته فرق میکرد.

احتمالاً نگاهم چیزی بود از جنس قدردانی و تشکر

و جمله حسن در ذهنم تداعی شد که گفت:

اینا از صدتا رفیق، رفیق ترن

.

پ.ن) تمامی تصاویر از اینترنت کش برداری شده.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : سفرنامه ای از سرزمین زباله ها - زباله ,کارخونه ,البته ,اینکه ,موتور ,یعنی ,بیرون کارخونه ,اسید معده ,بازیافت زباله ,برگشتیم کارخونه ,اطراف کارخونه ,همیشه بیرون کارخونه ,سایت ب?

باید ماهیگیر باشی تا متوجه بشی

بخش اول

(اندر باب اعتیاد)

.

ایام تعطیلات عید موقعیت خوبی بود برای رهایی از استخون درد ناشی از خماری!

البته معنای این استخون درد و خماری رو دست اندرکاران و معتادان محترم به خوبی درک می کنن.

راستی سلام. عیدتون مبارک

من سعید هستم. یک مسافر. یک معتاد!

(البته معتاد به ماهیگیری)

.

زمان: 6 فروردین

مکان: میعادگاه همیشگی: منطقه گلورد. رود تجن

برخلاف اعلام اداره هواشناسی که بارندگی رو صفر پیش بینی کرده بود، اون روز آسمون منطقه هوای گریۀ شدیدی داشت. اما غافل از اینکه خنده و گریۀ آسمون برای یک خمار ماهیگیری، هرگز بازدارنده نیست.

از طرفی هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و کفش و لباسم نامناسب.

بنابراین یک عدد پالون از داخل ماشین برداشتم و رو خودم انداختم و رفتم کنار رودخونه.

ولی کنار رودخونه کار خاصی نمیشد انجام داد.

بنابراین برای رسیدن به یک منطقه خوب (گودی عمیق در آب) مجبور شدم دل به دریا زده و پا در رودخانه بذارم.

تا زیر زانو.

آیا اینکه هوا سرد بود و زیر بارون داشتم میلرزیدم اهمیت داشت؟

به هیچ وجه

(خدا این اعتیاد رو نصیب دشمن آدم هم نکنه!)

.

کمی بعدتر برای رسیدن به منطقه دوم مناسب ماهیگیری (یعنی عمق بیشتر در اونطرف رودخونه) با هزار ترس و لرز (لرز ناشی از سرما و ترس با هم) رفتم وسط رود تجن.

جریان آب خیلی شدید بود.

طوریکه فاصله هر قدم با قدم بعدی بعضا تا یک دقیقه هم طول میکشید

چندبار هم احساس الانه که آب منو با خودش ببره!

اصلاً احساس خوبی نیست.

و اما نتیجه این حرکت احمقانه :

.

از نگاه دیگران: دیوونه! جونشو به خطر انداخت تا فقط 6 تا ماهی صید کنه (تازه بزرگترینش رو هم رها کرد)

از نگاه خودم: موفق شدم در این وضعیت هوا ماهی بگیرم. همین!

.

البته اینجا صحبت از گرفتن ماهیست و نه خوردن اون

احتمالا می دونین که بنده اصلا لب به گوشت ماهی و هیچ موجود آبزی دیگری نزده و نخواهم زد.

.

چند سال قبل یک ماهی بزرگ در سد دوستی (نقطه صفر مرز ایران و ترکمنستان) صید . یک زردپر خوشگل و مامانی به طول 63 سانت. بعد از اندازه گیری خواستم ولش کنم بره که نگهبان سد اومد و گفت چیکار میکنی؟

گفتم میخوام ولش کنم.

گفت: دیوانه ای؟!

گفتم: فکر نمیکنم! ولی من ماهی نمیخورم. میگیرم و بعد هم رها میکنم. اگه میخوای برش دار

بنده خدا کیف شد و بردش و زد بر بدن (نوش جونش)

.

نتیجه اخلاقی این که اگه اطرافم ماهی خواری وجود داشته باشه (از گونه انسان یا غیر انسان) ماهی رو میدم بهش وگرنه ولش میکنم تو آب.

نه اینور قضیه برام اهمیت داره و نه اونور قضیه (یعنی تفکرات موافق و مخالف)

.

مگر زمانی که ماهی، تخم در شکمش داشته باشه که قطعاً رهاش میکنم. البته امیدوارم خدای نکرده فکر نکنین فاز روشنفکری برداشتم. ابداً

به این دلیل ماهی ماده باردار رو رها میکنم چون اون ماهی باید رهاسازی بشه تا سال آینده دهها هزار ماهی دیگه در ا یستم اونجا وجود داشته باشه تا بتونم بگیرم! به همین سادگی

که اگه این مهم انجام میشد و تمامی ماهیگیران و صیادان عزیز به این تفکر سیستمی میرسیدن امروز با بحران شدید منابع آبزی روبرو نبودیم.

باری

.

منم مثل هر انسان دیگری در طول عمرم چندین صحنه نزدیک به مرگ داشتم تا امروز در خاطراتم واسه این و اون بگم در فلان جا و فلان جا و فلان جا خدا بهم رحم کرد.

اما جالب اینجاست که بخش اعظم اونها ارتباط مستقیمی با ماهیگیری داشت.

.

حالا به نظر شما عزیزان:

چه چیزی باعث میشه یک خُل و چل و دیوونه مثل من در هوای سرد و زیر بارون تا بالای زانو بره داخل جریان آب شدید رودخونه؟ و بعدش تا چند روز بیفته!

.

چه عاملی باعث میشه یکی از قهرمانان تکواندوی آسیا (محسن ارسنجانی) در بهمن 93 و در همین رودخونه (کمی بالاتر در محل سد سلیمان تنگه) موقع ماهیگیری جونش رو از دست بده؟

.

پاسخ فقط یک چیزه:

تا ماهیگیر نباشیم نمی تونیم بعضی رفتارها رو درک کنیم

.

منظور بنده از این مطلب، صریحاً اشاره داشت به این تصویر در متمم :

راستی به عنوان ی که ماهی نمیخوره با اطمینان عرض میکنم:

اصلا هم به طعم ماهی کب ش نمی ارزه!

.

.(..

بخش دوم

(اندر باب انتخاب)

نیمه پایینی بدن خیس شده بود و باد شدید و سرما و غروب آفتاب باعث شد تا تحملم از دست بره و از اونجا دل م. کیسه زباله ای که همیشه همراه دارم رو برداشتم و در حالیکه از سرما میلرزیدم های خودم و ایضاً عزیزانی که قبل از من اونجا بودن رو جمع .

.

نکته بسیار مهم:

مقارن شدن این موضوع با تب شدید و فراگیر (و صد البته زودگذر) این روزها یعنی تمیز نگه داشتن طبیعت و سیزده به در و این چیزا کاملاً تصادفی و اتفاقی بوده و هیچ ربطی به هم ندارن. بنده همیشه بعد از وج از طبیعت تمامی زباله ها (خود و دیگران) رو از اطرافم جمع میکنم.

.

کیسه زباله این دستم بود و کوله پشتی ماهیگیری با قلاب در اون دستم. اومدم از بخشی از عرض رودخونه رد بشم که ناگهان مثل پِهِن سُر خوردم و هردو پا به سمت آسمون برافراشته شد!

.

نکته اول: افتادن با پشت و کمر بر روی سنگ های خیس رودخونه خیلی دردناکه

نکته دوم: فکر نمیکنم نیاز به توضیح باشه که بجز نیمه پایین، نیمۀ بالای بدن نیز کاملاً خیس شد!

.

کیسه زباله و کوله پشتی وارد جریان آب شدن. ناخواسته باید یکی رو انتخاب می .

به نظرتون کدومش؟

معلومه. کوله پشتی و قلاب رو نجات دادم (خب پول داده بودم بالاشون!) و نظاره گر کیسه زباله ای شدم که در جریان رود تجن از نگاهم دور میشد و هاش هم پراکنده میشدن.

خب این هم سهم بنده از پاکیزگی طبیعت!

نکته اخلاقی: زیاد سخت نگیرین. اون کیسه زباله هم رفت جزء صدها تن زباله دیگه در حاشیه رود تجن

(مثل تمامی روهای کشورمون)

.

پارسال در کلانشهر داغون و شلوغ بانکوک که صاحبش رو نمیشناسه، شبی گوشیمو تو تا ی جا گذاشتم. صبح روز بعد با ح ی درمونده و مستاصل از هتل رفتم بیرون تا شاید بتونم با بعضی رانندگان تا ی ارتباط بگیرم، شاید به فرض محال گوشیم بهم برگرده که ناگهان یک تا ی ون در کنارم توقف کرد. همکاران و همسفران عزیزمون بودن که داشتن دسته جمعی، شاد و خوشحال میرفتن سفارت ایران تا رای بدن و رئیس جمهور انتخاب کنن.

بهم اصرار بیا بریم! که پاچه شونو گرفتم و گفتم الان تنها چیزی که برام اهمیت نداره اینه که رئیسی رئیس جمهور بشه یا ! چیزی که الان برام مهمه فقط گوشیمه

.

نمیدونم اگه شما به جای بنده بودین انتخاب دیگری انجام میدادین؟

.

نتیجه اخلاقی نهایی:

در بعضی انتخاب ها قطعاً خود واقعی مون تصمیم میگیره! بدون هیچ نشونه ای از تظاهر

.

.

.

پ.ن1) همون شب گوشیم به طرز معجزه آسایی بهم برگشت

پ.ن2) هم که رئیس جمهور شد. چه من رای میدادم چه نمیدادم!

:-)

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : باید ماهیگیر باشی تا متوجه بشی - ماهی ,زباله ,میکنم ,بنده ,رودخونه ,کیسه ,کیسه زباله ,کوله پشتی ,رئیس جمهور ,داشته باشه ,نتیجه اخلاقی

خسته نباشم!

سالها پیش برای دقایقی با آقای قنّاد (شیرینی پز) محترمی همکلام شدم که به مورد جالبی اشاره کرد. فرمود ما در بعضی از شیرینی ها از مواد اولیۀ با کیفیت استفاده میکنیم و در بعضی ها هم (که اسمشونو گفت ولی یادم نیست) از ضایعات شرینی های دیگه؛ و در ادامه تاکید کرد که هزینۀ آب و برق و گاز و حتی بخشی از حقوق پرسنل از همین شیرینی های گروه دوم (ضایعاتی) تامین میشه.

.

البته مشابه این موضوع رو در هنر خانمهای کدبانو هم می بینیم که برنج اضافی این وعده رو به طرز ماهرانه ای تبدیل به یک غذای متفاوت و خوشمزه در وعده بعدی می کنن (مثلا اضافه برنج تبدیل به یک کوفته یا آش خوشمزه و یا نهایتاً ته چین میشه)

.

خواستم عرض کنم ما هم از این کارا بلدیم!

مدتها قبل به دعوت یکی از دوستان، با ویرگول آشنا شدم و از محیط ساده و صمیمی اونجا خوشم اومد. البته نه تا اون حد که جدی بگیرمش!

بنابراین به عنوان دست گرمی، بخش بسیار کوچکی از مطالب این دکّه (بخونین وبلاگ) رو به صورت خلاصه در ویرگول قرار دادم و البته (مثل همین وبلاگ) برام مهم نبود که خونده میشه یا نه و بعد از چند پست کوتاه هم رهاش و دیگه بهش سر نزدم.

.

تا اینکه مدتی قبل ایمیل معروف آ سال ویرگول برام رسید. همونی که تمام ویرگولیان عزیز هم دریافت و شامل آمار ارائه شده برای هرکدوممون بود.

نکتۀ جالبی داشت:

همونطور که مشاهده میفرمایید خزعبلات بنده در ویرگول (یعنی ته مونده و ضایعات اراجیف این وبلاگ) 49.990 ثانیه خونده شده

(خب چی میشد 10 ثانیه بیشتر میخوندین تا به عدد رُند 50هزار برسم؟!)

.

و از اون مهمتر اینکه:

اینجانب سرانه مطالعه در ایران را 0.000624875 ثانیه بیشتر !

(آیکُن غبغب بزرگ به اندازۀ قورباغه! همراه با آیکُن بندۀ خدا نبودن!!)

.

هرچند واقعیت اینه که اصلاً شکل و قیافه م به این چیزا نمیخوره که بتونم یک مُرغ رو از روی تخمهاش جابجا کنم (چه برسه به آمار سرانه مطالعه) ولی خدا ی اب این دقت و عدد اعشارشون شدم.

.

درنهایت فکر میکنم بابت این حرکت عظیم(!) و بالابردن سرانۀ مطالعه در کشور، نه تنها دِین خودمو به ملّت ادا (!) بلکه نیاز به چند ماه استراحت و اخذ ماساژهای تخصصی برای رفع خستگی نیز دارم!

آقا عزّت زیاد. ما رفتیم ماساژ!

(خدایا کمی جنبه لطفاً)

:-)

.

ولی از شوخی گذشته، این حرکت عزیزان ویرگول رو بسیار با ارزش میدونم که باعث شد ناخودآگاه، کمی ویرگول رو جدی تر بگیرم و بیشتر در اون حضور داشته باشم.

خیلی دوست دارم روزبه روز پیشرفتش رو ببینم.

از همین تریبون، شما عزیزان رو هم ضمن دعوت به رعایت تقوا و پرهیزگاری و عمل صالح، به نوشتن در ویرگول نیز دعوت میکنم. باشد تا همه باهم سهمی کوچک در بالابردن سرانه مطالعۀ کشور ایفا کنیم

(و سال بعد دستِ جمعی بریم برای ماساژ رفع خستگی!)

.

.

راستی:.

چند روز دیگه سن و سال این وبلاگ به 1000 روز میرسه. باید تشکری هم داشته باشم از گروه دانش بنیان بیان و اقدامات خوبی که در این 12 سال فعالیت ارزشمند خودشون انجام دادن.

از جمله:

.

گردآوری نخبگان ممتاز ی در حوزه it از معتبرترین های کشور

(که در دوران فرار مغزها همین کار به خودی خود بسیار ارزشمنده)

.

و همچنین ب عنوان برترین شرکت نرم افزاری ایران از جشنواره جوایز فناوری

.

و نیز رسیدن به مقام ارزشمند سریع ترین سایت وبلاگدهی در ایران

.

ضمن اینکه افتخار ملاقات حضوری با مدیرعامل "بیان" جناب آقای قدیری رو هم در دو مرحله داشتم و هربار کلی از محضر این مدیر عزیز یاد گرفتم. شخصی که به جرات عرض میکنم شاید 10 نفر مثل ایشون در کشور نداشته باشیم.

اینکه در عرض چنین مدت کوتاهی، بنا به گفتۀ بسیاری از وبلاگ نویسان، عنوان بهترین سرویس وبلاگ دهی در کشور رو از آنِ خودش کرده کار ساده ای نیست.

اصولاً خیلی حال میکنم با انی که در کمترین مدت، دستاوردهای عظیمی ب میکنن.

.

برای این بزرگوار و تیم بیان هم آرزوی موفقیت میکنم.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : خسته نباشم! - ویرگول ,وبلاگ ,میکنم ,کشور ,همین ,اینکه ,داشته باشم ,سرانه مطالعه ,ثانیه بیشتر

تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا

.

از قدیم گفتن هر آغازی، پایانی داره و هر سفری، بازگشتی. بر همین اساس، سفر معنوی ـ زیارتی سالیانۀ شرکت هم به پایان رسید و با لب و لوچه و گوش های آویزون برگشتیم و طبیعتاً برای مدتی در دوران افسردگی و پَرریزی مشغول سیر و سلوک خواهیم بود.

(البته اصطلاح پرریزی معمولاً برای پرندگان بکار میره و برای انسانها شاید بهتر باشه که از واژه پشم ریزی استفاده کنیم!)

.

الان احساس میکنم این شکلی شدم!

.

.

راستش مشغله های کاری و فکری اونقدر زیاد شده که حس و حال نوشتن نیست. هرچند اون زمانی که حس و حالش بود بازهم وجی به دردبخوری از این اب شده (وبلاگ) بیرون نیومد. بنابراین ترجیح میدم این بار، سخن رو کوتاه کنم و بیشتر با زبان تصویر، چیزی شبیه سفرنامه رو تحویل دوستان بدم.

.

البته همین ابتدا باید عرض کنم اکثر ع هایی که مشاهده می فرمایید توسط ی گرفته شده که فرق بین هنر عکاسی و چغندر رو تشخیص نمیده و کمترین علاقه ای به عکاسی نداره و همچنان ترجیح میده که خاطرات سفرها رو مثل همیشه در امن ترین جای ممکن (یعنی در ذهن خودش) نگه داره و از همه بدتر اینکه تازه بعد از بازگشت از سفرش فهمیده که بد نیست اگه فرصتی پیدا شد دستمالی هم به لنز دوربین موبایلش بکشه! (یعنی عمق فاجعه رو خودتون حدس بزنین)

ضمن اینکه حجم ع ها برای درج در وبلاگ تا حد امکان توسط برنامۀ compressor کم شده.

بنابراین امیدوارم کیفیت پایین ع ها رو به کیفیت بالای مرام و معرفت خودتون بر من ببخشایید و ادامه تعارفات معمول.

.

.

مقدمتاً باید اشاره کوتاهی داشته باشم به اینکه بر اساس نوسانات وضعیت ارز قرار شد سفر تایلند با سفر ارزان تری جایگزین بشه. بنابراین دست به دامان کشور دوست و برادر ترکیه شدیم و حدود یک هفته هم درگیر مقدمات کار بودیم که با نهایت ناباوری، متوجه شدیم ترکیه به هیچ وجه به 20 نفر آقای مجرد ایرانی هتل و خدمات ارائه نمیکنه.

هرچقدر هم که با کارگزار صحبت کردیم که باباجان این گروهی که قراره خدمتتون برسه همگی (بجز بنده حقیر) افرادی خوشنام، موقر، مسن، دارای وجهه اجتماعی بالا و فلان و بهمان هستن ولی هیچ فایده ای نداشت.

چرا که ترکیه فقط 20 مرد مجرد ایرانی رو می شناخت و دیگر هیچ. تفاوتی بین خشک و تر وجود نداشت.

.

نه تنها از این بابت ناراحت نشدم بلکه کاملاً بهشون حق دادم. گویا بعضی از هموطنان عزیزمون در سفر به این کشور اصرار زیادی بر ارائه فرهنگ و تمدن 7 هزار ساله(!) خود داشتن که شاید بهتر باشه برای جلوگیری از تطویل کلام، این بحث رو همین جا دفن کرده و از ذکر نمونه های بارز مَثَل معروف "هنر نزد ایرانیان است و بس" چشم پوشی کنم.

.

بنابراین مجدداً دست به دامن کشور دوست و خواهر(!) تایلند شدیم.

(حداقلش این بود که ناز و ادا و اطوار برادران کشور ترکیه رو نداشت و از همه مهمتر اینکه در مهمون نوازی سرآمد دیگر کشورهاست)

.

با توجه به اینکه سمینار فروش سال گذشته و پروموشن ویژه سفر به تایلند رو بر اساس دلار 3700 بسته بودیم، این سفر از نظر مادی هزینه های سنگینی به شرکت وارد کرد. اما با عینک "تفکر کمی درازمدت" از هر طرف که نگاه کردیم، دیدیم که بردن مهمانان، بهتر از نبردن و عهد شکنی خواهد بود.

.

.

ساعت 5 و 40 دقیقه بعدازظهر شنبه پانزدهم اردیبهشت ماه بوئینگ 737 شرکت عمان ایر (الطیران العمانی) آسمان مشهد را شکافت و به سمت شهر مسقط (پایتخت کشور عمان) رهسپار شدیم.


بوئینگ 737 طیران العمانی در فرودگاه هاشمی نژاد مشهد

.

با ورود به هواپیما همانند دفعۀ قبل، فکرم درگیر این موضوع شد که این شرکت(عمان ایر) بر اساس چه استانداردی، مهماندارانشو انتخاب میکنه.

مخصوصاً این بار که با دیدن بانوی مهماندار بزرگواری که ابعاد طول و عرض بدنش ی ان بود(!) و همچنین بانوی مهماندار بزرگوارتری که در پرواز بعدی، گویا مبتلا به خارش دندان شدیدی بود که تمایل عجیبی به گرفتن پاچه مسافرین (برای رفع خارش دندون) داشت، این درگیری ذهنی در بنده بیشتر شد.

و همچنین با چشیدن طعم غذاهای این ایرلاین، بازهم مثل دفعه قبل به سرم زد که کار و زندگی رو رها کنم و برم خدمت این دوستان ببینم برای کترینگ عمان ایر آشپز استخدام میکنن یا نه.

نعمت خدا رو بدجور حروم کرده بودن.

.

البته شکی نیست که عمان ایر از نظر استانداردهای بین المللی پرواز و کیفیت ناوگان هوایی، بسیار بهتر از ایرلاین های کشورماست. اما از نظر خدمات، برخورد و کیفیت غذا، بنده همچنان سفر با شرکت های ایرانی (مثل ماهان) رو ترجیح میدم.[نظر کاملاً شخصیست]

البته این مقایسه در برابر شرکت هایی مثل امارات و قطری، قطعاً از همه نظر به نفع اونها تمام خواهد شد و ایرلاین های ایرانی بازنده صددرصد خواهند بود.

به امید روزی که شرکت های ایرانی هم در سطح بین المللی قادر به عرض اندام باشن.

خب شعار دادن بسه! برگردیم سر موضوع اصلی

.

بعد از فرود وحشتناک خلبانِ بی اعصاب عمان ایر که هواپیما رو با سرعت زیادی روی باند کوبید (بر اساس چیزی که در مانیتور دیدیم سرعتش موقع نشستن، بالای 320 بود) و صدای جیغ چندین مسافر رو هم درآورد وارد فرودگاه مسقط شدیم.

.

فرودگاه با سال قبل خیلی متفاوت شده بود. پیشرفتی کاملاً محسوس و ملموس. کاری ندارم که تحریم ها و مشکلات جانبی مربوط به سفرهای خارجی، چقدر به نفع ایرلاین های کشورهای عرب زبان همسایه ما تموم شده (نوش جونشون) اما نکته ای که برای بنده و همکاران جالب بود میزان و سرعت پیشرفت اونها بود.

ورود به فرودگاه مسقط

.

خوشبختانه توقف کوتاهی داشتیم (ی اعت و بیست دقیقه) که برای پیاده شدن از هواپیمای قبلی و تشریفات ترانزیت و ید یک با سیگار اصل و سوارشدن به هواپیمای بعدی کفایت میکرد و وقتمون تلف نشد.

.

هواپیمای اصلی همونطور که حدس میزدیم بوئینگ نازنین 787 بود.

در واقع، عمان ایر یکی از مشتریان اصلی این هواپیماهاست یا بهتر عرض کنم مسافت های طولانی این شرکت با بوئینگ های 787 انجام میشه.

به دلیل اینکه حس و حال عکاسی نبود، یک عدد ع از اینترنت کش برداری و اینجا میذارم

بوئینگ 787 عمان ایر (ع از اینترنت)

.

.

حدود 6 ساعت در این ک ن نشستیم و به بدبختی هامون فکر کردیم.

.

در بین سرگرمی های گوناگون این شرکت، سه ایرانی هم بود که تونستم ایتالیا ایتالیا رو ببینم.

هرچند دو بار وسطش خوابم برد. ولی بدی نبود. کلاً بازی حامد کمیلی رو دوست دارم.

...

.

حوالی ساعت 6 صبح (به وقت محلّی) و در میان باران سیل آسای معروف مناطق آسیای جنوب شرق، وارد فرودگاه سووارنابومی بانکوک شدیم.

فرودگاهی عظیم که 12 سال قبل روی باتلاق مارهای کبرا ساخته شد و باعث مهاجرت مارهای بدبخت و آواره به داخل شهر گردید.

البته این موضوع به نوعی باعث همزیستی مسالمت آمیز بین انسان و مار کبرا شد و به دلیل اینکه این جانوران بی آزار و محجوب(!) ترجیح میدن در کاسه تو خونه های مردم استراحت کنن، بنابراین فرهنگ کشیدن سیفون تو قبل از استفاده در بین مردم بانکوک رواج گسترده ای پیدا کرده.

بهرحال شکی نیست که وجود یک مار کبرا داخل کاسه تو ، به صورت بالقوه می تونه خطرات جبران ناپذیری برای شخص به همراه داشته باشه!

.

البته ما نگرانی از بابت مار کبرا نداشتیم. بلکه دغدغه هامون کاملاً متفاوت بود:

یکی بزرگی بیش از حد این فرودگاه که با وجود خستگی فراوان، هرچی میریم به تهش نمیرسیم.

و دیگری هم پیدا دخمه ای برای استعمال دخانیات (بعد از حدود 7 ساعت خماری) تا در اون دخیل ببندیم.

(خوشبختانه یا متاسفانه اکثریت جمع همراه ما مبتلا به اعتیاد استعمال دخانیات بودن)

.

بی ربط به موضوع:

راستی میدونستین که شهر بانکوک دارای طولانی ترین اسم یک مکان در دنیاست؟ اگه اشتباه نکنم اسم اصلی این شهر از بیش از 150 کلمه تشکیل شده! که به طور خلاصه bangkok یعنی شهر فرشته ها تلفظ میشه (درست گفتم؟)

بگذریم

..

.

.

بعد از وج از فرودگاه و با راهنمایی لیدر، سوار اتوبوس شدیم تا حدود 2 ساعت بعد وارد پاتایا بشیم.

شهری ساحلی و زیبا و صد البته نه چندان خوشنام!

.

یکی از چالش های اصلی ما از مدتها قبل، پیدا یک هتل خوب در پاتایا بود که مثل همیشه زحمت انتخابش هم بر دوش بنده گذاشته شد و چنین شد که مدتها در بازی و پاسکاری بین سایت های بوکینگ و آگودا و امثالهم افتادم که نتیجه اش پیچیده تر شدن مشکل در انتخاب (به دلیل تعدد در گزینه های انتخاب) بود.

خوشبختانه با پیدا یک گروه تلگرامی (به صورت کاملاً اتفاقی) به اسم "دوستداران تایلند" کمک بسیار بزرگی بهم شد که بر خلاف اکثر گروههای تلگرامی مشابه، اینجا ادمین های محترم، دلسوزانه افراد رو راهنمایی می .

من هم مثل هر ایرانی دیگری، با تلگرام بیگانه نیستم و تا حدی از وضعیت گروهها و کانال های تلگرامی آگاهی دارم. به جرات عرض میکنم گروه تلگرامی با این درجه خلوص و دلسوزی ندیدم که بدون هیچ چشمداشت مادی و یک ریال درآمد، بهترین مشاوره ها رو به دیگران بدن.

.

مخصوصاً بابک عزیز ( ریاضی با اخلاقی که تایلند رو خیلی بهتر از خود تایلندی ها میشناسه!) که در پیدا یک هتل خوب (با توجه به حساسیت بنده و آقای مدیرعامل که تاکید داشتیم در شان مهمانان ما باشه) کمک بسیار زیادی بهمون کرد که همینجا از ایشون تشکر ویژه ای میکنم.

بابک عزیز

.

.

مکان انتخ ما با راهنمایی ، هتل the stay بود

هتلی 4 ستاره در خیابان دهم بیچرود که نه ایرانی اونجا دیدیم و نه هندی!

.

علیرغم اینکه خودم یک ایرانی هستم و از گفتن این حرف ناراحت میشم اما واقعیت اینه که تعریف یک هتل خوب در پاتایا یعنی جایی که ایرانی و هندی نداشته باشه!

به امید روزی که با افتخار بگیم بهترین هتل ها، هتل هایی هستن که ایرانیان رو پذیرش میکنن.

.

یکی از دوستان در کنار تابلوی هتل the stay

.

علیرغم اینکه سال گذشته، هتلمون در شمال پاتایا و 5 ستاره و خیلی لو تر از اینجا بود، اما شخصاً از این هتل راضی تر بودم.

هتلی که تا حد زیادی جوّ خانوادگی و صمیمی داشت و کوچکترین مشکلی در اون نداشتیم و در طی مدت اقامتم، بارها و بارها در ذهن خود قدردان این مشاوره ارزشمند بابک عزیز بودم.

میز صبحانه (نکته مهم اینکه صبحانه اونجا قابل خوردن بود!)

.

راستی تا یادم نرفته اینو اضافه کنم که یکی از عجایب این کشور، وضعیت نابسامان سیم و کابل های برق خیابونهاست. البته چون از حوزه برق فقط همینقدر میدونم که "اگه به سیم دست بزنیم برق ما رو می گیره" بنابراین نظری نمیدم و به ع بسنده میکنم

کابل و سیم های برق که چهره ناخوشایندی به شهر دادن

.

.

هتل، است ی کوچک اما تمیز در پشت بام داشت که ویوی زیبای دریا در کنارمون بود. یک روز که بارون شدیدی گرفت، با دوستان رفتیم است . تجربه شنا در زیر بارونِ شدید هم تجربه جالبیه.

(امیدوارم انتظار ع از این قسمت نداشته باشین!)

.

صحنه غروب آفتاب از بالای پشت بام و در کنار است ، لطف خاصی داشت. بنابراین برای اولین بار در عمرم از غروب آفتاب هم ع گرفتم.

نیازی به تذکر نیست. خودم میدونم گند زدم به اصول و فنون عکاسی!

.

البته چون بنده کلاً علاقه ای به آب و آب بازی و شنا (چه دریا و چه است ) ندارم بنابراین از شاخه های مختلف ورزش شنا هم بی اطلاعم و نهایتاً کرال و قورباغه رو تا حدی می شناسم.

اما هرچقدر فکر نتونستم بفهمم این چه نوع شناییه که این حاج آقا انجام داد؟!

این بزرگوار از اهالی کشور (اگر اشتباه نکنم) ازب تان بود که با تنی چند از مهمانان ما صمیمی شد و خودش هم بعد از دیدن این ع (که توسط یکی از دوستان شکار شد!) کلی خندید و ازش به عنوان ع سال یاد کرد!

منم تا حدی باهاش هم عقیده ام :-)

اب شنا تم حاجی!

.

.

.

.

باغ گرمسیری نونگ نوچ

nong nooch tropical botanical garden

.

گفته میشه یکی از زیباترین باغ های دنیا و همچنین بزرگترین مرکز تحقیقاتی گیاهشناسی جنوبشرق آسیاست. صحت و سقم داستان رو کاری ندارم. واقعاً باغ زیبایی بود. (البته از نظر خودم فقط برای یک بار دیدن)

از فضای رویایی اونجا تا کاکتوس های زیبا و همچنین نمایش فیل ها و خیلی چیزهای دیگه

فکر میکنم قرار گرفتن شلنگ وسط چمن، زیبایی این تصویر رو تحت الشعاع قرار داده

.

.

کاکتوس های زیبا

.
.
بازهم کاکتوس

.

اجرای یک نمایش محلی

.

نمایش فیل ها

.

در محضر یک فیل مهربون!

.

دو بزرگواری که با لباس محلی در انتظار مشتری هستن برای ع گرفتن (صرفاً جهت اطلاع: هردوشون آقا تشریف دارن!)

..

یک بچه فیل گوگوری مگوری که متاسفانه دست چپش مشکل داشت و می لنگید.

.

نکته مهم: شباهت فوق العاده در تصویر بالا کاملاً اتفاقیست. اونی که عینک به چشم داره بنده هستم

.

.

.

..

جهاد اکبر در پیشگاه بودای بزرگ

.

به قول قدیمی ها دل ش ت و توفیق یافتیم و توسط بودا طلبیده شدیم و رفتیم به پابوسش. بهتون اطمینان میدم که نایب ا یاره تمامی شما عزیزان هم بودم.

برای اینکه ریا نشه یک ع بدون حضور خودم میذارم.

داوود عزیز در محضر بودای بزرگ

.

رنگ زرد محیطیِ اماکن مقدس بو ان خیلی برام دلپذیر و آرامش بخشه (شاید برای خیلی ها هم نباشه البته)

و همچنین اعتقاد ناب و صفای آداب زی ون. یه جورایی احساس میکنم از ته دل و خالصه

.

در تصویر فوق و پشت سر همسفر عزیزم، درختچه هایی مشاهده میشه که ملّت میان و ازش اسکناس آویزون میکنن (کلاً به نظر میرسه همیشه یک سر مذهب از هر نوعش با مسائل اقتصادی گره خورده)

.

راستش از شما چه پنهون، برای لحظاتی ذات پاک آریایی و ایرانی ام زد بالا و وسوسه شدم چندتا از اون اسکناس های 1000 بات که از درختچه ها آویزون بود رو بردارم و به جاش اسکناس 20 باتی بذارم!

ی که مراقب نبود. ج سفرم درمیومد. فکر میکنم بودا هم راضی بود.

اما سرانجام تونستم ضمن جهاد اکبر با نفس امّاره و نثار چند آبدار خ.و.ا.ه.ر و م.ا.د.ر به رجیم، بر این وسوسه غلبه کرده و در پیشگاه بودا روسفید باقی بمونم.

باشد تا رستگار شویم.

.

..

.

.

مزرعه زنبور عسل

.

معمولاً عزیزانی که توفیق زیارت پاتایا رو به دست میارن، سری به مزرعه معروف زنبور عسل اونجا هم میزنن.

تولیدات عسل و محصولات جانبی زنبور در این مزرعه معروفیت خاصی داره.

از ژل رویال و گردۀ گل گرفته تا صابون و کِرِم و محصولات زیبایی و حتی زهرماری های الکلی بر پایه عسل.

با توجه به پوشش گیاهی غنی منطقه پاتایا (که نیازی به خوروندن شیره قند به زنبور نیست) عسل های خوبی از اونجا میشه ید.

آقای مدیرعامل و تنی چند از مهمانان در حال بازدید از مزرعه (ببخشید که پشتشون به شماست)

.

.

کوچکترین نژاد زنبور عسل دنیا (از مورچه هم کوچکتر هستن)

.

.

فاطمه، بانوی بسیار مودب و دوست داشتنیِ تایلندی که لیدر گروه ما برای گشت مزرعه بود. یک دختر ناز کوچولو هم داشت که ع شو نشونم داد.

کلی با هم حرف زدیم. البته اشتباه نکنین. من انگلیسیم خوب نیست بلکه اون فارسی رو خوب تکلّم میکرد!

اعتقادات پاک و خالصی داشت. مسلمون بود و شیعه و بسیار هم معتقد

فکر میکنم از حاصل زحمات مرحوم شیخ احمد قمی بود که و شیعه رو وارد تایلند کرد.

.

جمعیت مسلمانان تایلند، علیرغم اینکه بسیار محدوده، اما زندگی خوب و مسالمت آمیزی در کنار بو ان اونجا دارن. ضمن اینکه ت پادشاهی تایلند برای ورود مسافران مسلمان، تمهیدات خوبی انجام داده

از ساخت خونه در فرودگاه تا جداسازی محل بازرسی بانوان در فرودگاه که به صورت پوشیده هست تا وجود شیر آب در سرویس های بهداشتی.

البته این موضوع در بسیاری از کشورها هم رعایت نمیشه. مثلاً در ارمنستان، بانویی ایرانی برای بازدید توسط پلیس فرودگاه دچار مشکل شد و ما سریعاً رومونو برگردوندیم تا بنده خدا معذّب نباشه.

شاید بی ربط به نظر برسه. اما جای جای این کشور عبادتگاه های کوچک رو مشاهده می کنیم. حتی در مزرعه زنبور عسل

.

.

.

.

غذاهای خوشمزه!

.

به طور کلّی دغدغه غذا خوردن در کشورهای آسیای جنوب شرق گریبان خیلی ها رو میگیره. بهتره قبل از تست هر غذایی، از فروشنده بپرسین که چه گوشتی قراره بهتون بده. البته اگر اعتقاد به حلال بودن خوراک دارین که کار خیلی راحت تر میشه و فروشگاه های زیادی به عرضه گوشت و محصولات حلال مشغول هستن.

.

یکی از دوستان، سالها قبل سفری به چین داشت و از شدت گرسنگی به رستوران رفت. دید یه بنده خ با ولع زیاد در حال خوردن یک تکه گوشت بزرگ و خوش آب و رنگه. به گارسون گفت از این بیار. کل غذا رو خورد و میگفت چقدر هم خوشمزه بوده. اما وقتی فهمید گوشت سگ(!) خورده تا یک هفته فقط بالا میاورد.

.

علیرغم اینکه یکی از لذت های سفر رو در پرسه زدن کوچه پس کوچه ها و تست غذاهای مختلف اون کشور می دونم اما بر اساس وجود بویی شبیه بوی موش مُرده(!) از غذاهای اونها جرات نزدیک شدن به دکه های فروش غذاشونو نداشتم. چه برسه به خوردن

(البته بنده ذاتاً بدغذا هستم. واقعیت اینه که در هر مسابقه آشپزی جهانی، غذاهای تایلندی جزء برترین غذاهای دنیا طبقه بندی میشن)

بنابراین همچنان آویزون برادران جان برکف مک دونالد و کی اف سی و رستوران ایرانی بودیم.

البته جایگاه میوه های استوایی هم همچنان محفوظ بود.

کباب هر سیخ 10 بات. هرچند جرات ن امتحان کنم

.

.

.صحنۀ معروف و صحنۀ معروف و آشنا در بسیاری از کشورهای جنوب شرق آسیا

.

برخلاف شنیده ها، چیزی که با چشم خودم دیدم، این بود که خوراکی هایی مثل سوسک، هزا ا، کرم و عقرب سرخ شده (البته شنیدم عقربها رو کباب میکنن) طرفدار چندانی در تایلند نداشته و بیشتر در جاهایی مثل چین مصرف میشن. با چند تایلندی هم که صحبت با شنیدن اسم اینها ادای اشمئزاز و چندش شدن از خودشون درآوردن.

تعداد این دکه ها در پاتایا زیاد نیست و مشتری چندانی ندارن. شاید بهتر باشه بگیم نوعی جاذبه گردشگریه. چون بیشتر از اینکه مشتری در حال خوردن ببینیم، مشتری در حال عکاسی می دیدیم.

و درآمد فروشنده ها از مبلغ ناچیزی که برای اجازه ع برداری داده میشد خیلی بیشتر از فروش محصولات غذایی اشتها آورشون(!) بود.

بهرحال یکی از دوستان تونست یکی از کرم های خوش رنگ رو امتحان کنه و مدعی بود که خوشمزه است!

این بار هم توفیق نشد. انشاالله دفعه بعد یه دونه تست می کنیم

.

دراگون و انبه میوه های مورد علاقه ام

.

چون بنده و آقای مدیرعامل، در نقش میزبان گروه انجام وظیفه میکردیم، طبیعتاً باید بسیاری از خواسته هامونو زیر پا میذاشتیم. مثلا اگر خودم به تنهایی به این سفر میرفتم یک رژیم غنی گیاهخواری بر پایه میوه های استوایی میگرفتم. آقای مدیرعامل هم مثل خودم، طبعش بیشتر به سمت گیاهخواریه تا گوشتخواری.

ولی خب اینجا مجبور بودیم به احترام مهمانان، ناهار و شام بریم رستوران.

یکی از زیباترین و زندگی بخش ترین تصاویر. مغز میوه "دوریان" با فلش نشون داده شده

.

بحث های زیادی در مورد میوه "دوریان" هست که حتماً شنیدین. عنوان بدبو ترین میوه دنیا طوریکه در بسیاری از کشورها ورودش به فرودگاه و هتل و اماکن عمومی ممنوع شده.

خیلی دوست داشتم امتحان کنم اما یکی از دوستان منو ترسوند و گفت باعث بالا رفتن خطرناک فشارخون میشه علیرغم اینکه این دوستمون پزشک نبود و فکر میکنم کل این مدت سر کار بودم(!) اما بر اساس هزینه های سرسام آور پزشکی در تایلند دیدم به ریسکش نمیارزه بنابراین بی خیالش شدم

یکی از دوستان که خورده بود میگفت اصلاً بوی بدی نداره. البته زمانی که تازه باشه. ولی بعد از یکی دو روز، بوی خاصی میگیره

.

.

ع آ رو هم بذارم که فصل الخطاب تمام ع های پاتایاست. خیابون معروفی که همه شنیدیم و بدنامی این شهر زیبا و دوست داشتنی هم بر اساس همین خیابون معروفه

ورودی خیابون واکینگ استریت انتهای خیابون بیچرود

.

امیدوارم انتظار گذاشتن ع از داخل این خیابون رو نداشته باشین! حیفه بخدا. چون ممکنه این دکّه محقر و ناقابل (وبلاگ) بعد از حدود 3 سال درش تخته بشه.

ولی اگه بخوام به صورت خلاصه توضیح بدم:

ورود ماشین به این خیابون از ساعت 6 بعدازظهر ممنوعه و فقط باید پیاده رفت. سراسر اونجا کلاب های شبانه با صداهایی ناهنجار و دخترانی که با حداقل پوشش از شما دعوت به ورود به دیسکو و کلاب ها میکنن. امنیت اونجا هم توسط پلیس توریست (که متفاوت از پلیس تایلنده) به شدت تامین میشه. چیزی که دیدم پلیس توریست پاتایا متشکل از ملیت های مختلفه که چند ایرانی هم در بین اونها هست.

برای خیلی ها جذابه

برای خیلی ها هم خیر

بستگی به شخص داره

اگه مثل من از شنیدن صدای بلند و کرکنندۀ موسیقی های تند فراری هستین، اونجا جای شما نیست. همونطور که جای من هم نبود. بنابراین شاید بهتر باشه که امثال ما از ساحل زیبا و آرامش شهر لذت ببریم.

درنهایت:

پاتایا همیشه خاص و زیباست

برای هر شخص

و برای هر سلیقه ای

..

.

.

خداحافظ ای سرزمین خوبی ها

.

چقدر تلخه

وداع با مردمی که با دیدن شما لبخند میزنند

در ناراحتی و عصبانیت هم مانند زمان خوشحالی لبخند بر لب دارند

مردمی که ضمن دست و پنجه نرم با غول فقر، اما در اوج "رضایت از زندگی" هستند

..

بعد از یک هفته استراحت مطلق فکری، برگشتیم تا بازهم بشنویم همان واژه های آشنا را

درگیری

سهم خواهی

چپ و راست

بازی های ک نه

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا - البته ,اینکه ,خیلی ,ایرانی ,بنده ,فرودگاه ,علیرغم اینکه ,بهتر باشه ,پیدا ,شاید بهتر , بابک

"اهـل کجـا بـودن" وزنـۀ سنـگینیـست.

.

.

پیشنهاد: مطالعۀ این متن به خانم های محترم توصیه نمیشه.

.

.

هرچند گفته شده تظاهر و ریا به هر نوعی، منفور و مذموم و ناپسنده، اما واقعیتی که به چشم می بینیم و با تمام وجود لمس می کنیم اینه که همۀ ما کم و بیش (کم ش هم درسته) دچار این وضعیت هستیم.

.

اینکه بهترین لباس ها رو در مهمونی و مجالس عروسی و امثالهم می پوشیم تا چهرۀ جذاب تری نسبت به چهرۀ روزمرّه به نمایش بذاریم می تونه کمترین و بی ضررترین مصداق این موضوع باشه.

.

اینکه در زمان شروع یک رابطه جدی (استخدام یا ازدواج) خواسته یا ناخواسته سعی می کنیم (در زمان مصاحبه یا جلسۀ خواستگاری) خودِ باسوادتر، داناتر، مهربان تر، حرفه ای تر و در مجموع: خودِ بهتری نسبت به خودِ واقعیمون نمایش بدیم هم می تونه نمونۀ جدی تر ــ و البته دارای عواقبی دنباله دار ــ باشه.

.

(علیرغم اینکه مثال خوبیه اما ترجیح میدم وارد حوزه حیاتی و سرنوشت ساز آرایش خانم ها ــ و جدیداً بعضی از آقایون! ــ نشم)

.

و احتمالاً نمونۀ خطرناک تر از موارد فوق هم آن کارِ دیگر واعظانیست که از محراب و منبر تا خلوتشون رو جناب حافظ در قرن هشتم به خوبی مثال زده و همه می دونیم.

.

.

شاید از یک دید عامیانه و سرسری بشه گفت ذات انسان نه تنها با ریا و تظاهر مشکلی نداره بلکه خودبخود جذب اون هم میشه. به این علت که دنیای ما دنیاییست که محبوب ترین چهره ها در اون، ان تظاهر و ریاکاری هستن! انی که بخش اعظم شغل و حرفه شون اینه که تظاهر به گریه یا خنده، شادی یا غم، عصبانیت یا ریل بودن و قس علیهذا می کنن که هرچه ریاکارانه تر، محبوب تر و دلنشین تر! (منظورم بازیگران سینماست)

باری

.

علیرغم اینکه هیچ علاقه ای به اعتراف در مورد تظاهر و ریاکاری نداره و همۀ ما حاضریم در برابر تذکر دیگران به اینکه فلان کار ما نمونۀ بارز تظاهر و ریاکاریست، ساعتها بحث کنیم تا طرف رو به اشتباهش متوجه (و شاید هم معترف!) کنیم اما شخصاً در یک مورد خاص، تاکید فراوانی بر انجام تظاهر و ریا دارم.

یعنی تظاهر میکنم. ریاکاری انجام میدم و در عین حال، با افتخار و گردنی افراشته در موردش اعتراف هم می کنم.

.

بعد از مقدمۀ فوق و قبل از شروع اصل موضوع، ذکر این نکته رو لازم میدونم که شاید این نوشته، چندان برای خانم های محترم هموطنم خوشایند نباشه و اگر در بخش مدیریت وبلاگ، امکان جداسازی مخاطب خانم و آقا بود، احتمالاْ برای اولین بار از این آپشن استفاده می .

بنابراین مجدداً و قبل از شروع متن اصلی، پیشنهادم در خط اول رو تکرار میکنم.

.

.

.

.

.

در خط ساحلی خیابان اصلی بیچرود پاتایا، صدها خانم به ردیف ایستاده و در انتظار مشتری هستن. افرادی که ازدیدگاه بسیاری از جوامع به عنوان زن خیابانی و به نوعی پست ترین افراد جامعه شناخته میشن.

زمانی که از این خیابون (و در امتداد خط ساحلی) رد میشیم چهرۀ زشت فقر را با تمام وجود لمس خواهیم کرد که به طرز ناجوانمردانه ای با ا گره خورده.

نه فقط در اینجا که در هرکجای این کره خاکی، دو واژۀ ناراحت کنندۀ فقر و ا رو هیچگاه به تنهایی نخواهیم دید.

.

شدیداً معتقدم (و بعید میدونم اشتباه کنم) که در تمامی جوامع و فرهنگ ها، هیچ بانویی حاضر نیست در ح استاندارد و شرایط نرمال روانی و زیستی (که البته پرداختن و باز این موضوع، زمان زیادی می طلبه) قداست ارتباط و حریم خصوصی خودشو با چند نفر تقسیم کنه.

.

.

البته تعریف فقر از نظر اونها با دیدگاه ما متفاوته.

نداشتن خودروی شخصی، مبلمان، ماشین ظرفشویی، های گرونقیمت، فرش های نفیس، جواهرات و بسیاری از تجملات زندگی ایرانی از دید اونها فقر نیست.

بلکه فقر رو از منظر سه نیاز اصلی بشر (خوراک. پوشاک. مسکن) میشناسن.

(البته شاید بهتر باشد پوشاک رو از این سه نیاز فاکتور بگیریم که در این مورد بسیار قانع هستن!)

.

خیلی از اونها اگه روزی مشتری نداشته باشن، شاید همون شب، کودکشون سرِ گرسنه به بالین بذاره و چه بسا اجارۀ هفتگی اتاق کوچکشون (که به قصد کار از شهر خود به بانکوک یا پاتایا مهاجرت ) رو نداشته باشن.

.

تعجبمون از ورجه ورجه ها و جیغ های شادمانه و قهقهه های مستانه شون در خیابون واکینگ استریت بابت دعوت مشتری به کلاب های شبانه رو هم کافیست با یک نگاه عمیق به چشمان سنگین و غم بارشون خنثی کنیم.

چرا که چشم انسان هرگز دروغ نمی گه.

هرگز

خیابان بیچ رود در اولین ساعات روز. سمت راست این خیابون (خط ساحلی) در شب ها غوغای عجیبی داره

.

شب ها و در حین عبور از این خیابون، انبوه نی رو می بینیم که با دیدن یک مرد، سریع میان جلو و میگن:

hi !

(برخلاف چیزی که به اسم قانون طبیعت می شناسیم، اینجا جنس ماده شروع کننده ارتباط و پیشنهاد دهندۀ اوله)

.

و بعد از ردوبدل شدن چند جمله و احساس شناخت طرف و ایجاد اعتمادی سست و حداقلی بر اساس همون چند جمله، میرن سر اصل موضوع یعنی پیشنهاد یک همآغوشی مادی در قبال مطالبۀ وجه.

(که بر خلاف قداست همآغوشی معنوی، اونو یکی از پست ترین ارتباطات بین انسانها میدونم)

این رابطه س.ک.س به زبون اونها (یا بهتر بگم زبان بین المللی که تمامی توریست های تایلند معنیشو میدونن) میشه:

بوم بوم!

.

و مردان (و شاید بهتر باشه بگم موجودات نر) هم با برانداز و نگاهی یدارانه به اونها (انگار قراره ب ن) دستِ یکی (و شاید هم چند تا!) رو میگیرن و عازم خونۀ بخت میشن!

روالی که در همه جای دنیا هست.

فقط در تایلند کمی پررنگ تر.

.

یه شفاف سازی کوچولو:

قرار نیست خاطرات سفر و داستان براتون تعریف کنم! منظورم از این حرف ها نتیجه گیری دیگریست.

.

البته بماند که رفتن بنده به سفر فرنگ، جزئی از شغل و کارمه و هزینه ها توسط شرکت داده میشه. وگرنه بنده غلط میکنم و ایضاً به ریش نداشتۀ مرحوم پدربزرگم میخندم که با این چندرغاز حقوق بخور و نمیر و با این وضعیت ارز حتی فکر نزدیک شدن به مرزهای کشور رو داشته باشم.

.

.

گشت و گذار شبانه در این خیابون یکی از علایق منه! (امیدوارم قضاوت سریع نفرمایید)

اینجا تنها جاییست که می تونم تا حد زیادی به هدفم نزدیک بشم.

هدفی که خودم برای خودم تعریف .

بدون هیچ اجباری

و بدون هیچ شعاری

.

.

در منطقه پاتایا، به دلیل اینکه اکثر جمعیت، توریست هستن همیشه با این سوال آشنا مواجه هستیم:

ور آر یو فرام؟ (اهل کجایی)

اهل کجا بودن وزنۀ سنگینیست. خیلی سنگین.

مخصوصاً برای ما ایرانی ها

.

.

در ح کلّی برخورد با یک زن خیابانی، می تونه ابعاد مختلفی داشته باشه:

.

می تونه نگاهی یدارانه به اندامش باشه.

.

می تونه نگاهی غیر یدارانه از روی بی حوصلگی و "مزاحمم نشو" باشه که از نظر بنده بی احترامی شدیدی به یک انسان محسوب میشه.

.

اما از طرف دیگه، این برخورد می تونه با نگاهی محبت آمیز به چشمان اون زن (و نه اندامش) آغاز بشه.

می تونه صحبت هایی از جنس احترام باشه.

شاید احترام به قداست شغلش (یعنی کمرم ش ت از سنگینی این واژه ای که نوشتم!)

..

.

به کرّات با این افراد صحبت . طوری که حسابش از دستم خارج شده.

حتی بعضاً تا نزدیک یک ساعت هم طول کشیده که کنار خیابون ایستادیم و حرف زدیم، گفتیم و خندیدیم و حتی در چند مورد، من شنیدم و اون اشک ریخته (هرچند درصد کمی از حرفاشو متوجه میشدم)

.

این قشر سراسر درد و اندوه، زمانی که به ی مسافر اعتماد کنن خیلی زود صمیمی میشن و بلافاصله سفره دلشونو باز میکنن.

.

ع بچه شونو تو گوشی نشون میدن و ذوق میکنیم از دیدن ع کودک بسیار زشتی(!) که برای مادرش زیباترین تصویر دنیاست و چقدر برای یک مادر مهمه که از زیبایی بچه اش تعریف کنیم انگار که برای اولین باره چنین موجود زیبایی دیدیم.

.

از خواهری میگن که میره و برای مخارج تحصیل خواهرش مجبوره تن به این کار بده تا خواهرش درس بخونه. و کلی تعریف می کنیم از اینکه تو چقدر خواهر خوب و قوی ای هستی.

.

از مادری میگه که مریضه و طوری با افتخار و چشمانی گشاد از این فداکاری تعریف می کنیم که نگاه قدرشناسانه اونو به همراه داره.

.

یه بار گیر یه بنده خ افتادم از اهالی مانیل (که نمیدونم کجا هست اصلاً) و با مشخصاتی که کمتر مردی جذبش میشد. کلاً اعتماد به نفس نداشت. وقتی پیشنهاد بوم بوم(!) داد و با نهایت احترام رد مشخص بود که بازهم بهش برخورده گویا این صحنه رو زیاد دیده بود. بنابراین به حرمت انسان بودنش نشستم کنارش و مشغول صحبت شدیم.

خداروشکر همونقدر که من انگلیسی بلد نبودم اونم بلد نبود! و درحالیکه عاجزانه و یواشکی مشغول گوشیم بودم تا معنای واژه جذاب رو از روی گوگل ترنسلیت پیدا کنم و بهش بگم تو چقدر خوب و جذ (!) دیدم نیم ساعت گذشته و کلی گپ زدیم.

چقدر خوشحال بود از این مصاحبت و همین خوشحالی اون برام دنیا ارزش داشت.

.

نکته بسیار مهم:

چه مرز باریکیست بین انجام این عمل برای ن کشور خودم و کشورهای دیگه. چرا که انجام این کارها و گفتن این عبارات زیبا و اغواکننده برای (خدای نکرده) دختران و ن سرزمین خودم می تونه جزء کثیف ترین و حیوانی ترین اعمال تعریف بشه.

.

در تمام موارد فوق و دهها مورد مشابه، بعد از نشون دادن یک چهره ملکوتی و آسمانی(!) همراه با تظاهر و ریا از خودم، منتظر اصل موضوع هستم:

یعنی شنیدن جملۀ:

ور آر بو فرام؟

تا این بار با افتخار به مخاطبی که از مصاحبت با من خوشحاله بگم:

iran

.

.

به تجربه دیدم، بالاترین درجه لذت اونها از معا با زمانیست که ازشون تعریف کنیم و بگیم تو چقدر زیبایی (هرچند واقعاً نباشن) و ازشون بخوایم که در صورت امکان شماره تلفنشونو بهمون بدن. به حد مرگ خوشحال میشن.

مخصوصاً زمانی که گوشیمونو بدیم به دست خودشون و بگیم خودت شماره و اسمتو وارد کن.

فکر میکنم دهها شماره تلفن از این عزیزان در پاتایا رو در گوشیم دارم. (اگه خواستین میفروشم!)

.

هرچند اون سیمکارتو موقع وج از کشورشون میندازیم در سطل زباله. اما خوشحالی اونها بابت این احترام حد و اندازه نداره و اینکه بدونن ملیّت یی که تا این حد با احترام و انسان وار باهاشون برخورد کردیم ایرانیه.

.

.

بانویی که رد سوختگی دستش با سیگار رو بهم نشون داد که یک ایرانی (احتمالاً دارای انحراف از نوع سادیسم) در هتل و در حین یک همآغوشی حیوان وار سرش آورده رو تا جایی که تونستم و با اندک سوادی انگلیسی و یواشکی گوشی و تمسّک به برنامه ناقص گوگل ترنسلیت (که جای جای مذاکرات، منو تنها میذاشت و با اون ترجمه های احمقانه اش آبروی نداشته مو میریخت تو جوب آب!) از دلش درآوردم که همه جا خوب و بد داره.

آ ش بهم گفت:

تو یک ایرانی خوب هستی!

هرچند این نظرش (از دید شخصی) اصلاً اهمیتی نداشت چون قرار نبود دوباره همدیگه رو ببینیم اما مهم این بود که نظرش راجع به ایرانی ها (هرچند تا حد کمی) عوض بشه.

.

..

.

خب فکر میکنم مثال های بس باشه و بریم سراغ ی ری مثال های آدمیزادی!

.

شخصاً ضمن اینکه علاقه بیمارگونه و غیرقابل درمانی به بازارگردی (اکثراً بازارهای سنتی) کشورهای دیگه دارم، تا جایی که بتونم دعوت یک فروشنده به مغازه اش رو بی پاسخ نمیذارم. در صورتیکه در موقعیت مشابه و در کشور خودم خیلی راحت میگم ممنون و رد میشم (چون نیازی به اون کالا ندارم)

اما در اونجا وضعیت تفاوت داره.

وارد مغازه میشم و یدی هرچند کوچک و بی ارزش انجام میدم و نه تنها تخفیف نمیگیرم و چانه زنی انجام نمیدم، بلکه بقیه پول (چند سکه بی ارزش) رو هم پس نمیگیرم و چه معجزه ای میکنه این چند سکه

شاید با این کار بتونم بخش کوچکی از آبروریزی هموطن میلیاردرم که برای عشق و حال به پاتایا رفته و برای 20 بات (حدود چهار هزار تومن) فروشنده رو به مرز جنون رسونده یام بدم.

.

وارد یک فروشگاه صنایع دستی شدم. کل یدم به 100 هزار تومن نرسید. اما حدود سه ساعت از زمانم رو اونجا صرف . با زبان الکن و سواد ناقص انگلیسی و صدالبته با چشمانی گرد و قلمبه (البته تعجب و شعف که اسم دیگه اش میشه ریاکاری و تظاهر) از زحمات دست سازندگانشون تقدیر .

چقدر ذوق (یا بهتر عرض کنم با نهایت ریاکاری، تظاهر به ذوق ) از دیدن یک کاسه زشت و بی ریخت که از نارگیل درست شده بود و صد البته در همین مدت، هنرمندی 2 هموطنم در فروشگاه رو هم شاهد بودم.

اما خوشحالم که در زمان وج و در پاسخ به سوال همیشگی فروشنده ای که عاشقانه(!) بهم نگاه میکرد گفتم:

ایرانی هستم

.

یکی از رفتارهای ثابتم در فروشگاههای عرضه پوشاک و بازارهای محلی اونجا اینه که قبل از ید، حتماً به فروشنده تاکید میکنم که این مثلاً پیراهن باید ساخت تایلند باشه. اگه مثلاً چینی باشه نمیخوام.

(قطعاً اگه به چین برم موضعم عوض خواهد شد!)

برق چشمان فروشنده از این تعصب (ظاهری و ریاکارانه من) به تولیدات اون کشور که از تولیدات مملکت خودم بسیار بی کیفیت تره، براشون بی نهایت ارزشمنده و بعد از اینکه چهره ای خوب و آسمانی و ملکوتی(!) از خودم نشون دادم اونقدر دست دست و معطل میکنم تا ازم بپرسه:

ور آر یو فرام؟

و اگه نپرسه (بعضی وقت ها یادشون میره) خودم ازش سوال میکنم اهل کجایی؟ تا اون هم متقابلاً یادش بیاد و ازم سوال کنه تا به خواسته ام برسم.

اعتراف میکنم همیشه و در همه حال تشنۀ شنیدن همین عبارت "اهل کجایی؟" هستم.

.

.

.

شب آ با یکی از همسفران رفتیم بازار محلی. ذوق و خوشحالی تعدادی از فروشنده ها با دیدن دوبارۀ من برای دوستم عجیب بود.

ضمن اینکه موقع برگشت به هتل و موقع عبور از خیابون ساحلی، برخورد گرم و ذوق ک نۀ تعدادی از ن خیابانی نسبت به بنده (چشم همسر گرامیم روشن!) برای دوستم عجیب تر بود.

به شوخی بهم گفت:

"سعید! به نظرم یه مدت دیگه اینجا بمون. مطمئن باش با اینهمه طرفدار، در انتخابات آیندۀ شورای ی(!) شهر پاتایا رای اول رو میاری!"

.

.

نتیجۀ اخلاقی:

.

چندسال قبل، خانم همکاری داشتم (رئیس بخش انبارهای کارخونه ها بود) که به طرز بیمارگونه ای به ظاهرش اهمیت میداد. یه روز صبح وارد اتاق شد و دیدم بازهم موهاشو رنگ کرده! (فکر بد نکنین. بخشی از موهاش که از لای مقنعه بیرون بود رو عرض )

رنگ عجیبی داشت. رنگی که به نظر خودم از ترکیب هنرمندانۀ 2 پیمونه زردچوبه یا یک پیمونه دوغ شتر همراه با 300 گرم پشکل مرغ استرالیایی مخلوط با نصف پیمونه روغن موتور سوخته میشد بهش رسید.

ازم پرسید رنگ موهام چطوره؟! (کلاً بانوی شوخ و سرزنده ای بود و با هیچ تعارف نداشت)

مثل همیشه همون نگاه سرد رو از بالای عینک بهش انداختم و خیلی خشک و رسمی گفتم:

چقدر شبیه میمون شدی!

(طفلک تا بعد از ظهر گریه میکرد!)

.

ی که به این شدت یک هموطن رو با زبون گزنده و عقرب وار! (اصطلاحی که زیاد در موردم بکار میره) از خودش میرونه (که دلایل خودمو بابت این کار دارم و اینجا هم جای گفتنش نیست) چرا باید در برابر ن خیابانی کشور دیگه با این همه محبت و احترام همراه با تظاهر و ریاکاری فراوان، تعریف و تمجید کنه تا حدی که اونها خودشونو در حد الهه ونوس، زیبا بدونن؟

.

من که تمام عمرم رو کارگری و زندگیم در تولید خلاصه شد و عِرق وحشتناکی به مصرف کالای ایرانی دارم (بدون نیاز به دعوت یا دستور از فلان شخص و بهمان مقام) چرا از تولیدات یک کشور دیگه علیرغم بی کیفیت تر بودنشون، کلّی تعریف ریاکارانه انجام میدم تا فروشنده خوشحال بشه؟

.

اگه وارد کوچه ما بشین و سراغ بنده رو بگیرین، مطمئن باشین 90 درصد همسایه ها حتی منو به اسم نمیشناسن. چرا که ذاتاً گوشه گیرم و علاقه ای به حضور در جمع و نشون دادن خودم ندارم. پس چرا در یک کشور دیگه اینهمه طرفدار دارم؟! اونم به تعدادی که نصفشون رو در شهر س ت خودم ندارم!

.

آیا من بیمارم؟ (البته شک ندارم که هستم!)

آیا این از مهرطلبی منه؟ (شاید)

آیا کمبودی از نظر محبت و دیده شدن دارم؟ (بعید میدونم. چون در اینصورت در کشور خودم بهتر میشد نتیجه گرفت)

به نظر شما چرا این کار رو انجام میدم؟

چه اجباری به صرف این هزینه از نظر زمان (و حتی بعضاً مالی) دارم؟

بخدا قرار نیست برم خواستگاریشون!

قرار هم نیست منو استخدام کنن

هیچکدومشون رو هم قرار نیست دوباره ببینم

پس چرا؟

.

اینجاست که میرسیم به همون داستان وظیفه ای که برای خود تعریف می کنیم.

واقعیت اینه که یک عمر عادت کردیم دیگران برامون وظیفه تعریف و تعیین کنن.

اما بد نیست به خودمون بیایم و در بعضی موارد حساس، خودمون برای خودمون وظیفه تعریف کنیم.

.

شاید بیشعوری هموطنی که با اندام و یک متر و نیم خالکوبی و هیکل ن اشیده و با ح ی وحشیانه، قصد داره تا تمام عقده ها و حقارت های ناشی از محدودیت های مملکتش رو بر سر اندام نحیف یک زن دردمند که برای یک لقمه نون تن به این کار میده خالی کنه رو وظیفه داریم تا حدی جمع کنیم.

.

یی که کمی نگران هستیم و در هر سفری، خودمون رو سفیر شهر و کشور خودمون می دونیم

ای کاش همه ما به این باور برسیم و حتی به تظاهر و ریا، در یک مملکت خارجی، خودمونو خوب تر از اونی که هستیم نشون بدیم.

شخصاً به این تظاهر و ریایی که در کشورهای دیگه انجام میدم افتخار میکنم

.

در تمام سفرهام، نهایت سعی و تلاشم اینه که موقع برگشت، چشم ها رو ببندم و تعداد دفعات تظاهر و ریاکاری ارزشمندم رو بشمارم!

.

دوست عزیز

کشورمون هستیم.

.

با نشستن روی مبل خونه و حرکت انگشتان دست (بدون دخ مغز) روی صفحۀ موبایل و دادن به این و اون کاری از پیش نخواهد رفت.

.

اینکه دوست داریم مرکز ثقل دنیا باشیم ( سریع القلم) ، فقط روز به روز ما رو بیمارتر و متوهّم تر میکنه و شاید بهتر باشه هرچه زودتر از این بیماری توهّم گونه ای که از نسل های قبل بهمون به ارث رسیده با کمی خودشناسی و قبول واقعیت بیرون بیایم.

.

پرتاب عنوان احمقانۀ ملخ خور به کشورهای همسایه فقط نشون دهندۀ حماقت خودمونه (غافل از اینکه در همین چند سال همون ملخ خورها به جایی رسیدن که شاید مدتی بعد باید در حسرت گرفتن ویزای یکی از اون کشورها باشیم)

.

و در آ هم با ذکر عنوان "ایرانی نیستی اگه برای دیگران نفرستی" یا "آریایی! نیستی اگه فوروارد نکنی" یا "بچۀ بابات نیستی اگه کپی نکنی" و امثالهم فقط داریم آب رو جایی میریزیم که میسوزه.

.

اینها نه تنها هیچ کار مفیدی نیست بلکه فاجعه بار هم هست.

.

با این تفکرات توهّم آمیز و حرکات احمقانه، انتظار انداختن پشگل توسط کلاغ روی گذرنامه مون رو هم نباید داشته باشیم چه برسه به بازگشت اعتبار به پاسپورتمون.

.

لذا در این ح ، وظیفه یی (که کمی نگران تر هستیم) پررنگ تر خواهد شد و باید وارد عمل بشیم.

برای بازگشت بخشی از آبروی از دست رفتۀ پاسپورت ایرانی

.

برای برگرداندن حیثیت به پاسپورتمون نمیشه نشست و منتظر معجزات آقای بود!

باید خودمون دست به کار بشیم

با همین کارهای کوچک

که اگه به عنوان یک وظیفه شخصی (حتی یکی دو مورد کوچک در هر سفر) تعریف بشه، در تعداد نفرات زیاد قطعاً اثرات معجزه آسایی در سطح کلان خواهد داشت.

.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : "اهـل کجـا بـودن" وزنـۀ سنـگینیـست. - تظاهر ,تعریف ,اینکه ,شاید ,کنیم ,باشه ,انجام میدم ,قرار نیست ,کشور خودم ,کشورهای دیگه ,شاید بهتر

بابا. نترس! منم حمید

.

.

های ایرانی زیادی دیده ام که طبیعتاً تعدادی از اونها به عنوان هایی قوی (به نسبت توانایی سینمای ایران) در خاطرم ثبت شده و برع ، خیلی ها هم خیر.

اگه قرار باشه بلافاصله و سریع اسم 3 تاثیرگذار ایرانی بر روی خودم رو نام ببرم (بدون اینکه قرار باشه به آثار معروفی مثل هامون، ناخدا خورشید، آژانس شیشه ای و آثار جناب اصغر فرهادی و امثالهم فکر کنم) قطعاً "تنهایی" یکی از اونهاست.

البته این اثر به دلیل "تله " بودن، قطعاً از تلویزیون پخش شده (که ندیدم) ولی نسخه ای از اونو در لپ تاپ دارم و هرازگاه نگاهی بهش میندازم. مثل امشب.

.

به نظرم "شهاب حسینی" پدیدۀ جالبی در سینمای ماست. هیچ کجا نمی بینیم که از این بازیگر به عنوان یک بازیگر قدرتمند و حرفه ای یاد بشه. در تمام بازیهاش هم رگه هایی از تصنّعی بودن حرکات رو می بینیم.

اما علت اینکه از اون با وازه "پدیده" یاد این بود که این پسر بیش از حد دوست داشتنی و دلنشینه.

تابحال ندیدم ی از شهاب بدش بیاد. حتی یکی دو مورد عزیزانی که خورۀ های خارجی بودن و افتخارشون این بود که آثار ایرانی رو ندیدن و ایرانی ها رو نمیشناسن، بازهم از گیرایی، جذ ت و مثبت بودن چهرۀ شهاب تعریف .

های زیادی از شهاب دیدم که فکر میکنم یکی از زیباترین نقش هاشو در این تله انجام داد.

.

البته شکی نیست که داستان با دیدن اولین بار، برای دفعات بعد جذ تی نخواهد داشت. اما بعضی صحنه ها در این هرازگاهی منو میکشونه پای لپ تاپ تا در تنهایی خود، این قسمت های "تنهایی" رو مرور کنم.

.

.

(در محیط زندان)

زندانی[شهاب حسینی]: اگه پدرم مُرد چی؟

رئیس زندان[مجید مظفری]: بهرحال روز هفتمِ مرخصی باید برگردی

.

زندانی: اگه روز ششمِ مرخصی، پدرم بمیره چی؟ نمی تونم برگردم

رئیس زندان: پس دعا کن روز دوم بمیره!

.

.

یک بینندۀ پر احساس ایرانی احتمالاً از نوع برخورد رئیس زندان و بی عاطفه بودنش دلگیر میشه. غافل از اینکه چند دقیقه بعد مشابه همین گفتگو رو بین زندانی و زندانبان (اما در محیط خارج از زندان و در داخل خودروی رئیس زندان) به این نحو می بینیم:

.

(داخل خودروی شخصی رئیس زندان)

.

زندانی: اگه پدرم روز هفتم مُرد چی؟ باید برگردم؟

رئیس زندان: وایستا و مردم داری کن. مُرده تدفین داره، سوم داره، هفتم داره، میگن مُرده پیش مرده شور هم آبرو داره. یه زنگ بهم بزن ببینم چیکار می تونم برات م. یه خبر هم بده بیام مسجد...

.

همسر رضا: من فقط گفتم طلوع آفتاب قشنگه

رضا: اگه فقط یک بار در طول عمر آدم اتفاق می افتاد قشنگ بود. اما وقتی هر روز هست و در ی ال 365 بار اتفاق میفته دیگه قشنگ نیست. تهوع آوره!

.

.

پدر خانواده، مردی که در کُماست و روزهای آ عمر رو میگذرونه به اصرار همسرش یعنی مادر خانواده [با بازی تاثیرگذار سرکار خانم رویا تیموریان] به خونه آوردن تا نفس های آ رو بکشه

.

دختر: آخه مادر من. این چه کاریه؟ میذاشتین بیمارستان می موند دیگه

مادر: میخوام اگه اتفاقی افتاد (یعنی مُرد) تو خونۀ خودش باشه

.

دختر: الان 12 ماهه تو کماست. اگه شد 12 سال چی؟

مادر: اون وقت تو خونۀ خودش زنده می مونه!

.

.

در جای دیگه می بینم حمید[شهاب حسینی] در خلوت با پدر آرمیده بر تخت اینطور درددل میکنه:

ـ بابا! یادته میگفتی آدم باید خیلی مواظب باشه. اشتباه پشت اشتباه میاد. از اشتباه اول نباید ترسید. باید نگران دومیش بود.

.

.

در دعوای خواهر و برادری:

.

خواهر: حمید فقط میخواد قهرمان باشه

برادر(حمید) : ی قهرمان بودن رو انتخاب نمیکنه. آدم زندگی خودشو میکنه. این بقیه ان که ازش یا قهرمان میسازن یا تُف میندازن تو صورتش!

.

.

این سراسر از این دست جملات نغزه. اما شخصاً فکر میکنم نقطه عطف جائیست که حمید (شهاب حسینی) به جنازۀ پدرش میگه:

بابا نترس! منم. حمید

و بعد سطل آب رو به سمت پدر خالی میکنه

صحنه ای که در اولین و آ ین قسمت تکرار میشه.

اما در آ ، برای ی مخاطب کاملاً متفاوته. چون در طول می بینیم که حمید موقع درددل به همسرش میگه:

ــ اگه بابا بمیره من دیگه هیچ دلیلی برای برگشتن به زندان ندارم. بی دلیل میشم.

(و چه دردیست بی دلیل شدن)

.

چهره دردآور شهاب حسینی پس از خالی سطل آب در انتهای همیشه برام تازگی داره.

برای منی که به دلیل خساست غده های اشکی برای تولید این مادۀ ارزشمند، باید روزانه چند بار به مدد داروی اشک ، چشم هامو مرطوب نگه دارم، اما دیدن این صحنه (چهره دردناک حمید در پایان ) همیشه باعث خیس شدن سریع چشمهام شده

.

پ.ن) احتمالاً میدونین که بنده هیچ دستی در حوزه نقد نداشته و غلط میکنم ادعایی داشته باشم. این صرفاً به اشتراک گذاشتن یک علاقه کوچولو با شما عزیزان بود و لاغیر

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : بابا. نترس! منم حمید - ,زندان ,شهاب ,حمید ,رئیس ,حسینی ,رئیس زندان ,شهاب حسینی ,حمید شهاب ,بابا نترس , همیشه

یا رب مباد آنکه ...

.

.

.

پردۀ اول

.

زمان: بیست و سال قبل

مکان: همین اب شده! (مملکت خودمون)

.

امید چندانی برای راهی به جام جهانی نبود. مثل بچۀ آدم بازی میکردیم. یکی می بُردیم و دوتا می باختیم. ادعامون هم فراتر از آسیا نمیرفت. به عبارت دیگه جایگاه و حدّ خودمونو می شناختیم.

.

باخت های تیم ملّی کمی آزاردهنده و پشت سرش فشار افکار عمومی زیاد شد.

البته اون زمان افکار عمومی مثل امروز تا این حد فشار وارد نمیکرد. شاید به این دلیل که هر ننه قمری (اول از همه خودمو عرض ) تریبونی در اختیار نداشت تا در هر مورد بیربط و باربطی اظهار نظر کنه (مجدداً نوک این پیکان، اول از همه به سمت خودمه)

.

وضعیت به جایی رسید که " مایلی کهن" باید میرفت و رفت.

برکنار شد. ما موندیم و یک تیم بدون مربی.

مثل همیشه انواع گزینه ها روی میز بود (البته اون موقع هنوز گزینه نظامی اختراع نشده بود تا همیشه روی میز باشه)

.

چند نشریۀ محدود اون دوران شروع به مسابقۀ پیش بینی اینکه این سرمربی میشه یا اون. (منظورم ضمیر اشاره است. این و اون دو کُره هنوز کوچولو بودن)

منتظر ای و ایگرگ هایی بودیم تا هدایت تیم ملی رو به دست بگیرن که ناگهان با گزینۀ عجیب و غیرمنتظره ای روبرو شدیم:

.

والدیر ویه را (المتخلّص به بادو)

یک مربی دست چندم کشور برزیل. نفهمیدیم از کجا پیداش (چون اون زمان هنوز لُپ لُپ هم اختراع نشده بود)

بهرحال مهم این بود که تیم ملی بدون سرمربی نمونه. راهی به جام جهانی پیشکش.

.

خلاصه اینکه "ویه را" سرمربی شد. قرار نبود شق القمر کنه. قرار هم نبود اتفاق خاصی بیفته

اما ناگهان ورق برگشت.

طی مدت کوتاهی، کیفیت بازی های تیم ملی ما از زمین تا آسمون فرق کرد.

.

هنوز بازی ایران و ژاپن (سال 76) رو به صورت محو و کمرنگ در خاطرم دارم. علیرغم اینکه "علی اکبر اسدی" پاس به دروازه بان (عابدزاده) رو کمی محکمتر فرستاد و یک گل به خودی تقدیم ژاپن کرد (البته تا جایی که یادم میاد و اگه اشتباه نکنم این گل مورد قبول داوری واقع نشد) و در نهایت هم بازندۀ میدون بودیم، اما بازی استثنائی و عجیبی از خودمون نشون دادیم. بازی ای که شاید تا چند ماه قبلش تصوّر نمیکردیم که بتونیم اینقدر عالی باشیم.

.

کیفیت بازی ها متفاوت شده بود و ما هم به عنوان تماشاگر، لذت می بردیم از این تغییر مثبت

البته همچنان به ورود جام جهانی امید زیادی نداشتیم.

آخه مگه میشد بریم استرالیا و توی خاک اونا حداقل 2 تا گل بزنیم و برگردیم؟

مگه کشکه؟

ی جرات فکر جدی به این موضوع رو نداشت.

.

تا اوا بازی ایران و استرالیا همه چیز طبق همین پیش بینی جلو رفت. استرالیا بهتر بازی میکرد و از نظر همه، پیروز میدان بود. ضمن اینکه 2 گل از استرالیا خورده بودیم.

امیدی به صعود نداشتیم که ناگهان یک گل زدیم و بعد از دقایقی هم خداداد عزیزی (با پاس علی ) گُل معروف به استرالیا رو زد و یک ملت رو منفجر کرد و صد البته همراه با نعره های جگر اش جواد خیابانی که بازی رو گزارش میکرد (از شما چه پنهون، هنوزم فکر میکنم تیم اورژانس در استودیو حاضر شد تا جوادخان خیابانی رو از سکته در بیاره!)

ویه را هم خونسرد از کنار زمین، بازی رو هدایت میکرد و فکر میکنم نهایت هیجانش جایی بود که بعد از گل دوم، سیگاری که انداخته بود رو زمین برداشت و دوباره شروع به کشیدن کرد!

.

خلاصه اینکه همه چیز عوض شد و ما رفتیم جام جهانی

ویه را هم تبدیل شد به یک مربی محبوب ملّی.

.

مردی متواضع ، کاردان ، بدون ادعا و هیچگونه حاشیه.

بچه های تیم ملی براش سر می دادن.

فرزند نداشت ولی بچه های تیم، بچه های خودش بودن. یادمه برای ورود یکی از بازیکنانمون به ایران (نمیدونم عزیزی بود یا باقری) دسته گل ید و با همسرش رفتن برای استقبال به فرودگاه.

.

اما از اونطرف:

ما بُرده بودیم.

ما خیلی مهم بودیم.

ما دیگه خدا رو بنده نبودیم.

ما مثل همیشه خودمونو گم کردیم و یادمون رفت تا چند ماه قبلش چه وضعیتی داشتیم و به چه حداقل هایی راضی بودیم.

.

مثل همیشه کارشناسان اومدن وسط.

انواع و اقسام مصاحبه ها و افاضات در مورد اینکه تیم ما خیلی قدرتمنده و

"اصلاً ما برزیلی بودیم واسه خودمون و خبر نداشتیم!"

و نهایتاً استحقاق ما خیــــلی بالاتر از ویه را ی گُمنامه!

.

ویه را رو انداختن بیرون!

و پیروزمندانه رفتن دنبال یک مربی معروف تر برای اینکه مثلاً وضعیت بهتر بشه اما نشد !

بعد از مدت کوتاهی که مرحوم ایویچ هدایت تیم رو بر عهده گرفت (و داستانش مفصله) سرانجام عنوان سنگین سرمربی تیم ملی برای جام جهانی به دستان توانمند جلال طالبی س شد!

(البته بنده برای ایشون بسیار احترام قائلم. مرد بسیار باشخصیتی بود و نمیدونم الان در قید حیاته یا خیر)

.

همسر ویه را در جایی گفته بود که من و همسرم داشتیم زندگیمونو میکردیم که یک نامه از فدراسیون فوتبال ایران اومد. از شوهرم دعوت به کار کرده بودن. نمی دونستیم بریم ایران یا نه. اما فقط به این دلیل که نامه، با عبارت "به نام خدا" شروع شده بود به همسرم گفتم بریم. کشوری که نامه هاش با اسم خدا شروع میشه مردم خوب و خداشناسی داره! خلاصه اومدیم و نمیدونم چی شد که علیرغم این همه موفقیت، آ ش شوهرمو با اردنگی انداختن بیرون!

طفلک گویا هنوز ذات ایرانی رو نمیشناخت! شخصاً به عنوان یک ایرانی، اگه روزی و در هر کجای دنیا، ویه را رو ببینم ترجیح میدم سرمو بندازم پایین و راهمو کج کنم!

.

.

.

.

پردۀ دوم

.

.یکی از آشناها می گفت رفته بودیم یه تیکه زمین بر اساس بودجه و پس انداز محدود کارمندیمون ب یم به این امید که باغچه کوچولویی در حاشیه شهر درست کنیم و آ هفته ها با زن و بچه مون بریم عشق و حال.

.

نظرمون روی یک زمین 600 متری بود. رفتیم دنبال مالک.

بنده خدا (مالک زمین) همین که نشست تو ماشین ما (سمند) یه نگاه تحقیرآمیزی انداخت و گفت:

شما چطور این ا رو سوار میشین؟!

چند دقیقه بعد هم ناله هاش بلند شد که من عادت به صندلی این ماشینا ندارم و کمرم درد گرفت.

.

راست میگفت. وقتی ماشیناشو دیدیم متوجه شدیم حق داشته. یک تویوتا کمری و یک هیوندای سانتافه جلوی منزلش پارک بود.

اما بخش دردناک داستان اینجاست که وقتی از افراد محلی استعلام گرفتیم تازه متوجه شدیم که تا همین چند ماه قبل، تنها داراییش چند زمین کشاورزی و یک تراکتور بوده!

.

یادآوری: سال 1386 سال عجیبی برای ملّت ما بود. زمین ها به طرز وحشتناکی گرون شد و خیلی ها عوض شدن.

..

..

پردۀ سوم

.

.

همه مصطفی رو دوست داشتیم. من بیشتر از بقیه. کلاً موجودی دوست داشتنی بود.

دیپلم ردی داشت و حسابدار اداره. پسر ساده و بی آلایشی که چند سال قبلش ازدواج کرده بود.

خیلی همسرشو دوست داشت. هر زمان تنها میشدیم کلّی برام حرف میزد و از همسرش تعریف میکرد.

.

با عشق و علاقۀ عجیبی تا آ وقت اضافه کاری می موند تا مخارج همسرش رو تامین کنه (از حق نگذریم. بهرحال آزاد در یک شهر دورافتاده ج بالایی داشت) و نمیدونست روزی خواهد رسید که همین همسر عزیز جلوش وایمیسته و میگه:

.

تو در حد من نیستی. من تحصیلات ی دارم! خج میکشم شوهرم دیپلم ردی باشه.

.

یک بعدازظهر پنجشنبه که ی تو اداره نبود، در اتاق حسابداری تنها بودیم.

مثل بچه گریه میکرد و فقط به دنبال پاسخ به یک سوال:

چرا انسان اینقدر سریع می تونه عوض بشه؟

.

الان ازش بی خبرم ولی یادمه در همون زمان و بعد از ج ، حداقل ی ال زیر نظر پزشک داروی ضد افسردگی مصرف میکرد. فکر میکنم هنوز هم بعد این همه سال همسر سابقشو دوست داره.

.

.

.

.

.

باری

.

یکی میاد اشتباهاً به تیم خودش گل میزنه. ناگهان ورق برمیگرده و یادمون میره که تا چند روز قبل ( چرا چند روز قبل؟ تا همین چند ساعت قبل از بازی) چی میگفتیم و چقدر مس ه میکردیم.

اصلاً یادمون میره که در همین بازی، کی بهتر بازی کرد!

حتی گزارشگر عزیزمون هم بدون هیچ قصد و غرض قبلی (چون گزارش فوتبال سریع انجام میشه) این اتفاق رو به زحمات ما ربط میده و ناخواسته به زبون میاره که اونقدر بچه های ما فشار وارد که یارو به خودشون گل زد! عجب

.زد!

.

خلاصه اینکه غرض از مزاحمت یادآوری این نکته بود که :

ما زود یادمون میره

خیلی زود

.

نمیدونم. شاید هم حافظۀ چند ثانیه ای معروف خانم دوری در انیمیشن نمو رو بر اساس این بیماری فراگیر ملّت ما ساخته باشن.

.


انیمیشن معروفی که باعث شد اشتباهاً تصور کنیم همۀ ماهی ها حافظۀ چند ثانیه ای دارن. در صورتیکه اینطور نیست. حداقل در مورد ماهی کپور.

اصلاً اساس ماهیگیری ورزشی در تمام دنیا بر همین استواره که حافظۀ بسیاری از ماهی ها (از جمله کپور) خیلی بهتر از ما انسانها کار میکنه و اگه ی موفق بشه کپور بزرگ (تروفه) صید کنه که ردّ صید قبلی بر روی لب های ماهی باشه، یک برنده و قهرمان محسوب میشه.

چون صید کپوری که حتی چند سال قبل به دام افتاده باشه کار هر ی نیست.

.

چی میگفتم و به کجا رسیدم؟! (آیکُن سر خاروندن)

.

بگذریم

.

در این بحبوحۀ بازیهای جام جهانی داشتم فکر می اگه اتفاقی بیفته و رانش زمینی وسط بازی بعدی انجام بشه و بادی بیاد و یکی این وسط عطسه ای ه و در مجموع ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست یکدیگر دهند به مهر تا توپی اشتباهاً وارد دروازه طرف مقابل بشه، به احتمال قریب به یقین، داستان ما هم به سرعت متفاوت خواهد شد و جناب کی روش برامون بسیار کم و حقیر خواهند بود!

مخصوصاً الان هم که پاسخ تمام زحمات(!) رو گرفتیم و صدرنشین هستیم. (خدایا کمی جنبه لطفاً)

و چه بسا بریم یقۀ زیدان رو بگیریم که هی تو! بهت افتخار میدیم و منّت سرت میذاریم که هدایت یوزهای ایرانی رو بهت بسپاریم. (حال، بماند که طبق تجربه، نمیدونیم چی میشه که هدایت تیممون سرانجام، به جای زیدان به دست اسدی ها خواهد افتاد!)

.

شواهد تاریخی نشون میده این درد تازه ای نیست.

چرا که در قرن هشتم هم بنده خ که احتمالاً مشابه این موارد رو دیده بوده از سر سوز دل و ترس اینکه اشک ناشی از سوز دل، سرانجام باعث دری (آبروریزی) بشه، جوش میاره و میگه:

.

یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود

.

.

.

.

.

پ.ن 1) خدای نکرده اشاره به واژه گدا رو تعبیر به چیز خاصی نکنین. چون اگه منظور از این واژه رو صرفاً مادیات و پول در نظر بگیریم، مطمئن و معترفم به این واقعیت که خودم در برابر حداقل 40 میلیون نفر در این ممکلت یک گدا محسوب میشم.

.

پ.ن 2) امیدوارم از اشتباهات فوتبالی بنده صرفنظر بفرمایید. منظورم از این نوشته، چیز دیگری بود نه پرداختن به بازی فوتبال. راستش هرچند در مورد فوتبال بیسواد مطلق محسوب میشم اما بی علاقه نیستم.

آخه میدونین، از شما چه پنهون، بی علاقگی به فوتبال و ندیدنش هم نوعی باکلاسی محسوب میشه!

مثل ندیدن تلویزیون و انجام ندادن کارهای معمولی و حال خوب کُن و امثالهم که تب عجیبی شده متاسفانه.

(یعنی درد و عقده های حقارتمون تا کجاها که نرفته؟!)

میثم مدنی عزیز خیلی بهتر از من در این مورد حق مطلب رو ادا کرده که حتماً قرار نیست علمی بخندیم.

.

پ.ن 3) آ ین مسابقاتی که دیدم (تا قبل از بازی چند روز قبل ایران و مراکش) مربوط به جام جهانی 98 فرانسه بود! بعد از اون ازدواج و غرق در کار شدم و متاسفانه خیلی بیش از حد، زندگی رو جدی گرفتم و ک نه و حقیرانه فکر می که کارهای مهمتری از دیدن بازی فوتبال و تماشای دارم و الان فهمیدم که چه اشتباه بزرگی .

امروز با کمال صداقت اعتراف میکنم: خاک بر سرم!

.

پ.ن 4) حالا که به اینجا رسید بذارین یک حس عجیب رو هم باهاتون در میون بذارم. اینکه یک مسابقه فوتبال ببینی و در ناخودآگاهت منتظر و عزیزی و باقری و مهدوی کیا و عابدزاده و زرینچه و خاکپور (یا حداقل مشابه اونها) باشی، اما ناگهان ببینی حتی یک نفر از بازیکنای تیم ملی فوتب و نمیشناسی! حتی اسماشون هم برات نا آشناست. چهره هاشونم متفاوت از اون دوران. واقعاً حس عجیبیه (در این مورد بهم اعتماد کنین)

.

پ.ن 5) یه اعتراف تلخ دیگه هم م و رفع زحمت کنم. چند باری اسم آزمون به گوشم خورده یا اینور و اونور به چشمم خورده بود. از شما چه پنهون (روم به دیفال) تصور می اینم یکی مثل آجرلو باشه (یعنی نظامی ارشدی که وارد حوزه ورزش شده) چند شب قبل تازه متوجه شدم یه بابایی هست که اسمش ه و فامیلیش آزمون و بازیکن تیم ملیّه!

خدایا العفو

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : یا رب مباد آنکه ... - بازی ,اینکه ,خیلی ,بودیم ,همین ,مورد ,یادمون میره ,خلاصه اینکه ,خیلی بهتر ,بازی فوتبال ,محسوب میشه

سوراخ دعا رو گم کردی برادر

.

.

.

دوران طفولیت، به لُطف نسبتِ دور فامیلی، هرازگاهی همبازی بودیم. بر خلاف بنده که به شهادت تمام اطرافیان، آروم و بی سروصدا بودم و از ابتدای تولد، حضور یا عدم حضورم براشون یک کیفیت ثابت به همراه داشت (و همین الانم همینطوره. چون ی ـ به درستی و به حق ـ آدم حسابم نمیکنه!) اما اون پسر شر و شور و پر سرو ص بود و هردوی ما با وجود تمام این اختلافات همبازی های خوبی بودیم.

.

ای کاش زمانی که بزرگ میشیم بازهم بتونیم با پذیرفتن اختلافات و قبول اونها مثل آدم در کنار هم بازی کنیم. چرا که زندگی هم در واقع نوعی بازیست ولی زیادی جدی میگیریمش و زمانی متوجه این اشتباهمون میشیم که دیگه خیلی دیر شده

.

چون ای محل س تمون مختلف بود چند سالی از هم دور بودیم تا اینکه در دوران دانشجویی در تهران دوباره با هم مرتبط شدیم.

پر سروصداتر و پر شرو ر شده بود و مثل همیشه همه جا حضور داشت:

.

رفتگر محل مشغول جمع زباله ها بود، میرفت وسط و مغز بدبختو میریخت تو فرغون که تو باید به این روش ا رو جمع کنی!

تصادفی بین دو خودرو اتفاق میفتاد که هیچ ربطی به ما (به عنوان رهگذر 200 متر اونطرف تر) نداشت. اما میرفت وسط معرکه و نقش افسر پلیس رو ایفا میکرد که معمولاً هم مشکل رو حادتر میکرد!

اگه درگیری و دعوایی تو خیابون میدیدیم بدون هیچ تفکر قبلی می پرید جلو و یکی میزد و شونزده تا میخورد و آ ش با هیکلی آش و لاش تازه میپرسید جریان چیه؟!

شاید اصطلاح معروف نخود هر آش بهترین تعبیر برای اینجور افراد باشه.

.

نیازی به توضیح نیست که هدف نهایی از این حرکات چه بود:

دیده شدن

.

البته با ذاتِ دیده شدن مشکل چندانی ندارم. خیلی از ما ـ حتی بدون اینکه متوجه باشیم ـ در حال دویدن به دنبال دیده شدن هستیم. از وبلاگها و نوشته ها تا حرکات دیگه ای که انجام میدیم کاملاً مشخصه. بلکه با دیده شدن به هر قیمت مشکل دارم.

.

.

یه بار رفته بودم منزل یکی از اقوام مشترکمون. حوالی سال 77 یا 78. اوج درگیری ها و بزن بزن ها و زنده باد و مُرده بادها و حرف خود را به زور چماق به کُرسی نشاندن ها و ...

دیدم با سرووضع درب و داغون اومد.

رفته بود وسط یک درگیری و هارت و پورت کرده بود و گروه فشار هم یه حال اساسی بهش داده و دست نوازشی به تن خسته اش کشیده بودن!

از شما چه پنهون، یه خورده بخش رذ بار درونم فعال شد و احساس خنکی و سرما کرد! تنها باری بود که از گروه افراطیون و تمامیّت خواه مملکت راضی بودم!

.

اجازه میخوام برای راحت تر شدن موضوع، یه اسم مستعار براش انتخاب کنم. از این بابت که شاید با نام بردن از اسم واقعیش، حتی یک نفر از خوانندگان محترم اونو بشناسه (هرچند بعید میدونم)

بهرحال درسته که ما ضامن حفظ آبروی دیگران نیستیم، اما حق هم نداریم که با آبروی افراد بازی کنیم. بنابراین با اسم مستعار مثلاً احمد می شناسیمش.

.

همونطور که عرض تمام دغدغه های احمد در یک موضوع خلاصه میشد: دیده شدن

مدتی وارد بسیج شد تا فعال بسیج باشه که انداختنش بیرون.

مدتی هم از معترضین و جزء اصلاح طلب ها شد که گویا بازم تحویلش نگرفتن.

مدتی هم سعی کرد وارد حوزۀ "هرآنچه که با تصویر سروکار دارد" بشه. مثل تلویزیون و سینما که نهایتاً به جای خاص و دندون گیری ختم نشد.

بنده خدا توان عجیبی داشت، اما در نهایت ناموفق بود.

.

البته اون زمان هنوز واژه هایی مثل برندسازی شخصی تبدیل به لق لق زبون ملت نشده و انی نبودن که بگن:

بیا بهمون پول بده تا ما شما رو برند کنیم!

به عبارت دیگه امکانات زیادی برای برند شدن (دیده شدن) وجود نداشت.

بنابراین احمد هم مجبور بود مثل بسیاری دیگر، با همون حداقل ها بسازه. از جمله:

.

گرفتن پیپ در دست (یکی از دم دستی ترین کالاهایی که به مخاطب می فهموند من از تو بیشتر فکر میکنم و بهتر میفهمم!)

آرایش و مدل مویی متفاوت از عرف جامعه

پوشیدن لباس هایی غیر متعارف

چسبوندن خود به فلان هن یشه و بهمان کارگردان گمنام سینما

شرکت در هر نوع درگیری و اعتراض (دردناک تر اینکه مهم نبود، این اعتراض، اصلاً اینوری باشه یا اونوری!)

و الخ

.

.

سال های زیادی احمد رو ندیدم. شاید به این دلیل که چندان با ارتباط فامیلی و قبیله ای راحت نیستم.

اما چند شب قبل و به صورت کاملاً اتفاقی در بین ولگردی های اینترنتی دیدمش. یعنی دیداری یک طرفه بعد از حدود 20 سال.

..

متاسفانه حرکات عاجزانه در راستای دیده شدن (اونم در این سن و سال) همچنان ادامه داشت.

بازهم چنگ انداختن به "دمِ دستی ترین" امکانات موجود

هرچند بر اساس پیشرفت جامعه نسبت به دو دهۀ پیش، همین امکانات دم دستی هم کیفیت بهتری پیدا . از جمله:

.

.

1) یک وبلاگ شخصی با ع ی که این بار خیلی نامتعارف بود.

راستش نمیدونم گذاشتن یک ریش بلند (یعنی تا های ناف!) چقدر می تونه برای مخاطب، حس فهمیده بودن صاحب ع رو به همراه داشته باشه.

.

.

2) پیدا یک هن یشه ردۀ 18 سینمای ایران برای اینکه هرازگاهی با هم ع بگیرن و کلیپ بذارن و پرتاب جملات حکیمانه در راستای آسیب شناسی و علت "گیر تخم در مجرای مرغان تخمگذار" داشته باشن.

منظورم از هن یشه ردۀ 18 سینما یعنی از اون دست بازیگرنماهایی که حتی ننه باباش هم نمیدونن بچه شون روزی نقش " ی که توی خونه نبوده" رو در فلان تجربی و در حد چند ثانیه بازی کرده.

از اونایی که اگه خودش بیاد به من و شما سلام کنه احتمالاً نه تنها جواب سلامشو نمیدیم، بلکه حیفمون میاد یک تُف کف دستش بندازیم.

توضیح: البته این کار بسیار زشته! ما هم اینقدر بی ادب نیستیم. ضمن اینکه جواب سلام هم واجبه. منظورم توضیح بیشتر در راستای ناشناس بودن طرف بود.

.

.

3) نشون دادن صحنه ها و موزیک ویدئوهای مربوط به مزقون زدنش و عربده هایی با صدای ن اشیدۀ خودش (به اسم آواز) در جای جای وبلاگ و به هر بهانه و مناسبتی.

.

.

4) نشون دادن ع ی از خوندن خودش با ح ی فوق عارفانه که اگه گلوله آر پی جی رو از پام در بیارن من متوجه نمیشم! حتی شنیده شده پشمای عطّار نیشابوری هم از دیدن این ع عارفانه در قبر ریخته و احتمالاً برگشته سرِ مسیر اول تا دوباره هفت شهر عشق رو بر اساس آموزه های ایشون طی کنه.

.خودش

.

5) رفتن سر مزار افراد معروف و غیر معروف. مثلاً رفته سر قبر "اصغرالدین دسته بیلی" شاعر گمنام منطقۀ "دارقوزآباد سفلی" و با دیدن یه پوست پفک نمکی عصبانی میشه و کلّی در مورد بی فرهنگی این ملت تولید محتوا میکنه و بعد هم (به قول خودش) دلش هوای یار (حالا کدوم یار معلوم نیست) میکنه و میزنه زیر عربده زنی و آواز.

.

.

6) گذاشتن یک صفت عامیانه و کوچه بازاری (مثل حاجی، عمو، و امثال اینا) در ابتدای اسمش. برای اینکه هرچه زودتر برند بشه (دیده بشه)

طبیعتاً اگه من اسم وبلاگمو بذارم حاج سعید یا سعید، خیلی زودتر دیده میشم تا اسم خالی بدون نون اضافه.

گویا تحصیل در های این مملکت، نتونست براش عنوان دندون گیری به همراه داشته باشه که دست به دامان این واژه ها شده. چون احمدی که من میشناسم اگه حتی موفق به اخذ فوق دیپلم هم میشد در چسبوندن واژه به ابتدای اسمش کمترین درنگی نمیکرد.

.

.

7) یکی دیگه از راه های سریع دیده شدن:

نشسته و کلی در مورد موضوعی پیش افتاده حرف زده و نهایتاً یک روز ملّی هم به این نام، نامگذاری کرده!

مثلاً آهای مردم! چغندر خیلی خاصیت داره بنابراین من فراخوان میدم که همۀ شما در فلان روز یک چغندر ب ین و در روز ملّی چغندر ازش ع بذارین.

جالب (و دردناک) هم اینکه هر سال در این روز کلیپی میذاره و این روز ملّی رو به همۀ مردم ایران(!) تبریک میگه.

.

.

.

راستی اینم اضافه کنم که در کنار انواع و اقسام گ دیده شدن، یک تغییر نسبت به سابق دیدم.

اینکه چپق روشنفکری(پیپ) احمد تبدیل به یک تسبیح شده بود.

.

.

البته برای منی که احمد رو کاملاً می شناسم، این حرکات چندان تعجب آور نبود.

چون میدونستم که علّت تمامی این تلاش های مذبوحانه در راستای دیده شدن، در واقع رسیدن به مرحله ای بود که از دوران جوانی دنبالش می دوید و هرگز نرسید:

یک مقام (و انشاالله دلسوز برای مردم!)

.

.

بنابراین همونطوری که انتظار داشتم دیدم که در انتخابات قبلی، ک د نمایندگی از شهرش شده و گویا همون اول بر اساس سابقۀ درخشانش با اردنگی از محل ثبت نام انداخته بودنش بیرون

بعد از این موضوع هم تا مدتها چپ و راست به این و اون گیر میداد و انتقاد میکرد و خلاصه به طریقی میخواست به مردم بفهمونه که چه گوهر نایاب و دلسوزی رو از دست دادن!

.

قبلاً در مورد پدیدۀ "دگر پنداری" که سهم پررنگی در رفتار ما داره نوشتم و نیازی به تکرار نیست.

اما تعجب میکنم از انی که در وبلاگ ها و صفحاتشون، دچار این وضعیت هستند.

چرا که در دنیای مخاطب باهوش زندگی می کنیم.

مخصوصاً برای انی که هر نوع محتوایی تولید میکنن (چه باشه چه موسیقی و کتاب و چه وبلاگ)

مخاطب ما اونقدر باهوشه که قبل از وج واژه ف از دهان ما تا ته فرحزاد رو رفته و برگشته

مخاطب کاملاً متوجه میشه که منظور من از نوشتن این پست اینه که به مخاطبم بگم:

من خیلی می فهمم و تو خیلی نمی فهمی!

من زندگی لاکچری دارم و تو نداری (البته این معضل رو بیشتر در شبکه های اجتماعی می بینیم)

یا اینکه دارم به دنبال یک همسر (یا شریک عاطفی) می گردم!

یا اینکه به زبان بی زبانی و نوشتن یک متن مهیج قصد دارم تو رو وارد یک بازی کنم که یک طرفش پولیه که در جیب من میره و طرف دیگه باد هواییست که نصیب تو میشه

(منظورم به هیچ عنوان اشاره به ب و کارهای بر پایه اینترنت نیست)

یا هر چیز دیگه

.

ایکاش احمد هم می فهمید علیرغم اینکه همه ما از وضعیت موجود کشور راضی نیستیم (مگر انی که منافعشون به گونه ای با این وضعیت آب گل آلود همخوانی داشته باشه) اما به راحتی می تونیم تفاوت انتقاد کارشناسانه و انتقاد دلسوزانه رو از انتقادهای آفتابه ای و انتقادهای سهم خواهانه تشخیص بدیم.

.

باری

.

اینکه نتیجه این همه تلاش به چه چیزی ختم شده بماند

اینکه رتبه ال ای سایت احمد (با عدد نزدیک به 20 میلیون!) نشان از چه چیزی داره باز هم بماند.

.

اما واقعیت اینه که خیلی کم پیش میاد تا این حد دلم برای یک نفر بسوزه.

ولی در این چند روز دلم برای احمد خیلی سوخت

خیلی

.

هنوزم وسوسه میشم برم براش یه کامنت دوستانه و برادرانه بذارم و بنویسم:

.

.

.

احمدجان! به طرز فجیعی سوراخ دعا رو گم کردی داداش

.

.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : سوراخ دعا رو گم کردی برادر - اینکه ,دیده ,خیلی ,احمد ,باشه ,البته ,داشته باشه ,برای اینکه ,نشون دادن ,ابتدای اسمش ,دیده شدن،

تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا

.

از قدیم گفتن هر آغازی، پایانی داره و هر سفری، بازگشتی. بر همین اساس، سفر معنوی ـ زیارتی سالیانۀ شرکت هم به پایان رسید و با لب و لوچه و گوش های آویزون برگشتیم و طبیعتاً برای مدتی در دوران افسردگی و پَرریزی مشغول سیر و سلوک خواهیم بود.

(البته اصطلاح پرریزی معمولاً برای پرندگان بکار میره و برای انسانها شاید بهتر باشه که از واژه پشم ریزی استفاده کنیم!)

.

الان احساس میکنم این شکلی شدم!

.

.

راستش مشغله های کاری و فکری اونقدر زیاد شده که حس و حال نوشتن نیست. هرچند اون زمانی که حس و حالش بود بازهم وجی به دردبخوری از این اب شده (وبلاگ) بیرون نیومد. بنابراین ترجیح میدم این بار، سخن رو کوتاه کنم و بیشتر با زبان تصویر، چیزی شبیه سفرنامه رو تحویل دوستان بدم.

.

البته همین ابتدا باید عرض کنم اکثر ع هایی که مشاهده می فرمایید توسط ی گرفته شده که فرق بین هنر عکاسی و چغندر رو تشخیص نمیده و کمترین علاقه ای به عکاسی نداره و همچنان ترجیح میده که خاطرات سفرها رو مثل همیشه در امن ترین جای ممکن (یعنی در ذهن خودش) نگه داره و از همه بدتر اینکه تازه بعد از بازگشت از سفرش فهمیده که بد نیست اگه فرصتی پیدا شد دستمالی هم به لنز دوربین موبایلش بکشه! (یعنی عمق فاجعه رو خودتون حدس بزنین)

ضمن اینکه حجم ع ها برای درج در وبلاگ تا حد امکان توسط نرم افزار compressor کم شده.

بنابراین امیدوارم کیفیت پایین ع ها رو به کیفیت بالای مرام و معرفت خودتون بر من ببخشایید و ادامه تعارفات معمول...

.

.

مقدمتاً باید اشاره کوتاهی داشته باشم به اینکه بر اساس نوسانات وضعیت ارز قرار شد سفر تایلند با سفر ارزان تری جایگزین بشه. بنابراین دست به دامان کشور دوست و برادر ترکیه شدیم و حدود یک هفته هم درگیر مقدمات کار بودیم که با نهایت ناباوری، متوجه شدیم ترکیه به هیچ وجه به 20 نفر آقای مجرد ایرانی هتل و خدمات ارائه نمیکنه.

هرچقدر هم که با کارگزار صحبت کردیم که باباجان این گروهی که قراره خدمتتون برسه همگی (بجز بنده حقیر) افرادی خوشنام، موقر، مسن، دارای وجهه اجتماعی بالا و فلان و بهمان هستن ولی هیچ فایده ای نداشت.

چرا که ترکیه فقط 20 مرد مجرد ایرانی رو می شناخت و دیگر هیچ. تفاوتی بین خشک و تر وجود نداشت.

.

نه تنها از این بابت ناراحت نشدم بلکه کاملاً بهشون حق دادم. گویا بعضی از هموطنان عزیزمون در سفر به این کشور اصرار زیادی بر ارائه فرهنگ و تمدن 7 هزار ساله(!) خود داشتن که شاید بهتر باشه برای جلوگیری از تطویل کلام، این بحث رو همین جا دفن کرده و از ذکر نمونه های بارز مَثَل معروف "هنر نزد ایرانیان است و بس" چشم پوشی کنم.

.

بنابراین مجدداً دست به دامن کشور دوست و خواهر(!) تایلند شدیم.

(حداقلش این بود که ناز و ادا و اطوار برادران کشور ترکیه رو نداشت و از همه مهمتر اینکه در مهمون نوازی سرآمد دیگر کشورهاست)

.

با توجه به اینکه سمینار فروش سال گذشته و پروموشن ویژه سفر به تایلند رو بر اساس دلار 3700 بسته بودیم، این سفر از نظر مادی هزینه های سنگینی به شرکت وارد کرد. اما با عینک "تفکر کمی درازمدت" از هر طرف که نگاه کردیم، دیدیم که بردن مهمانان، بهتر از نبردن و عهد شکنی خواهد بود.

.

.

ساعت 5 و 40 دقیقه بعدازظهر شنبه پانزدهم اردیبهشت ماه بوئینگ 737 شرکت عمان ایر (الطیران العمانی) آسمان مشهد را شکافت و به سمت شهر مسقط (پایتخت کشور عمان) رهسپار شدیم.


بوئینگ 737 طیران العمانی در فرودگاه هاشمی نژاد مشهد

.

با ورود به هواپیما همانند دفعۀ قبل، فکرم درگیر این موضوع شد که این شرکت(عمان ایر) بر اساس چه استانداردی، مهماندارانشو انتخاب میکنه.

مخصوصاً این بار که با دیدن بانوی مهماندار بزرگواری که ابعاد طول و عرض بدنش ی ان بود(!) و همچنین بانوی مهماندار بزرگوارتری که در پرواز بعدی، گویا مبتلا به خارش دندان شدیدی بود که تمایل عجیبی به گرفتن پاچه مسافرین (برای رفع خارش دندون) داشت، این درگیری ذهنی در بنده بیشتر شد.

و همچنین با چشیدن طعم غذاهای این ایرلاین، بازهم مثل دفعه قبل به سرم زد که کار و زندگی رو رها کنم و برم خدمت این دوستان ببینم برای کترینگ عمان ایر آشپز استخدام میکنن یا نه.

نعمت خدا رو بدجور حروم کرده بودن.

.

البته شکی نیست که عمان ایر از نظر استانداردهای بین المللی پرواز و کیفیت ناوگان هوایی، بسیار بهتر از ایرلاین های کشورماست. اما از نظر خدمات، برخورد و کیفیت غذا، بنده همچنان سفر با شرکت های ایرانی (مثل ماهان) رو ترجیح میدم.[نظر کاملاً شخصیست]

البته این مقایسه در برابر شرکت هایی مثل امارات و قطری، قطعاً از همه نظر به نفع اونها تمام خواهد شد و ایرلاین های ایرانی بازنده صددرصد خواهند بود.

به امید روزی که شرکت های ایرانی هم در سطح بین المللی قادر به عرض اندام باشن.

خب شعار دادن بسه! برگردیم سر موضوع اصلی

.

بعد از فرود وحشتناک خلبانِ بی اعصاب عمان ایر که هواپیما رو با سرعت زیادی روی باند کوبید (بر اساس چیزی که در مانیتور دیدیم سرعتش موقع نشستن، بالای 320 بود) و صدای جیغ چندین مسافر رو هم درآورد وارد فرودگاه مسقط شدیم.

.

فرودگاه با سال قبل خیلی متفاوت شده بود. پیشرفتی کاملاً محسوس و ملموس. کاری ندارم که تحریم ها و مشکلات جانبی مربوط به سفرهای خارجی، چقدر به نفع ایرلاین های کشورهای عرب زبان همسایه ما تموم شده (نوش جونشون) اما نکته ای که برای بنده و همکاران جالب بود میزان و سرعت پیشرفت اونها بود.

ورود به فرودگاه مسقط

.

خوشبختانه توقف کوتاهی داشتیم (ی اعت و بیست دقیقه) که برای پیاده شدن از هواپیمای قبلی و تشریفات ترانزیت و ید یک با سیگار اصل و سوارشدن به هواپیمای بعدی کفایت میکرد و وقتمون تلف نشد.

.

هواپیمای اصلی همونطور که حدس میزدیم بوئینگ نازنین 787 بود که بسیار دوستش می دارم.

در واقع، عمان ایر یکی از مشتریان اصلی این هواپیماهاست یا بهتر عرض کنم مسافت های طولانی این شرکت با بوئینگ های 787 انجام میشه.

به دلیل اینکه حس و حال عکاسی نبود، یک عدد ع از اینترنت کش برداری و اینجا میذارم

بوئینگ 787 عمان ایر (ع از اینترنت)

.

.

حدود 6 ساعت در این ک ن نشستیم و به بدبختی هامون فکر کردیم!

.

در بین سرگرمی های گوناگون این شرکت، سه ایرانی هم بود که تونستم ایتالیا ایتالیا رو ببینم.

هرچند دو بار وسطش خوابم برد! ولی بدی نبود. کلاً بازی حامد کمیلی رو دوست دارم.

...

.

حوالی ساعت 6 صبح (به وقت محلّی) و در میان باران سیل آسای معروف مناطق آسیای جنوب شرق، وارد فرودگاه سووارنابومی بانکوک شدیم.

فرودگاهی عظیم که 12 سال قبل روی باتلاق مارهای کبرا ساخته شد و باعث مهاجرت مارهای بدبخت و آواره به داخل شهر گردید.

البته این موضوع به نوعی باعث همزیستی مسالمت آمیز بین انسان و مار کبرا شد و به دلیل اینکه این جانوران بی آزار و محجوب(!) ترجیح میدن در کاسه تو خونه های مردم استراحت کنن، بنابراین فرهنگ کشیدن سیفون تو قبل از استفاده در بین مردم بانکوک رواج گسترده ای پیدا کرده.

بهرحال شکی نیست که وجود یک مار کبرا داخل کاسه تو ، به صورت بالقوه می تونه خطرات جبران ناپذیری برای شخص به همراه داشته باشه!

.

البته ما نگرانی از بابت مار کبرا نداشتیم. بلکه دغدغه هامون کاملاً متفاوت بود:

یکی بزرگی بیش از حد این فرودگاه که با وجود خستگی فراوان، هرچی میریم به تهش نمیرسیم.

و دیگری هم پیدا دخمه ای برای استعمال دخانیات (بعد از حدود 7 ساعت خماری) تا در اون دخیل ببندیم!

(خوشبختانه یا متاسفانه اکثریت جمع همراه ما مبتلا به اعتیاد استعمال دخانیات بودن)

.

بی ربط به موضوع:

راستی میدونستین که شهر بانکوک دارای طولانی ترین اسم یک مکان در دنیاست؟ اگه اشتباه نکنم اسم اصلی این شهر از بیش از 150 کلمه تشکیل شده! که به طور خلاصه bangkok یعنی شهر فرشته ها تلفظ میشه (درست گفتم؟)

بگذریم

..

.

.

بعد از وج از فرودگاه و با راهنمایی لیدر، سوار اتوبوس شدیم تا حدود 2 ساعت بعد وارد پاتایا بشیم.

شهری ساحلی و زیبا و صد البته نه چندان خوشنام!

.

یکی از چالش های اصلی ما از مدتها قبل، پیدا یک هتل خوب در پاتایا بود که مثل همیشه زحمت انتخابش هم بر دوش بنده گذاشته شد و چنین شد که مدتها در بازی و پاسکاری بین سایت های بوکینگ و آگودا و امثالهم افتادم که نتیجه اش پیچیده تر شدن مشکل در انتخاب (به دلیل تعدد در گزینه های انتخاب) بود.

خوشبختانه با پیدا یک گروه تلگرامی (به صورت کاملاً اتفاقی) به اسم "دوستداران تایلند" کمک بسیار بزرگی بهم شد که بر خلاف اکثر گروههای تلگرامی مشابه، اینجا ادمین های محترم، دلسوزانه افراد رو راهنمایی می .

من هم مثل هر ایرانی دیگری، با تلگرام بیگانه نیستم و تا حدی از وضعیت گروهها و کانال های تلگرامی آگاهی دارم. به جرات عرض میکنم گروه تلگرامی با این درجه خلوص و دلسوزی ندیدم که بدون هیچ چشمداشت مادی و یک ریال درآمد، بهترین مشاوره ها رو به دیگران بدن.

.

مخصوصاً بابک عزیز ( ریاضی با اخلاقی که تایلند رو خیلی بهتر از خود تایلندی ها میشناسه!) که در پیدا یک هتل خوب (با توجه به حساسیت بنده و آقای مدیرعامل که تاکید داشتیم در شان مهمانان ما باشه) کمک بسیار زیادی بهمون کرد که همینجا از ایشون تشکر ویژه ای میکنم.

بابک عزیز

.

.

مکان انتخ ما با راهنمایی ، هتل the stay بود

هتلی 4 ستاره در خیابان دهم بیچرود که نه ایرانی اونجا دیدیم و نه هندی!

.

علیرغم اینکه خودم یک ایرانی هستم و از گفتن این حرف ناراحت میشم اما واقعیت اینه که تعریف یک هتل خوب در پاتایا یعنی جایی که ایرانی و هندی نداشته باشه!

به امید روزی که با افتخار بگیم بهترین هتل ها، هتل هایی هستن که ایرانیان رو پذیرش میکنن.

.

یکی از دوستان در کنار تابلوی هتل the stay

.

علیرغم اینکه سال گذشته، هتلمون در شمال پاتایا و 5 ستاره و خیلی لو تر از اینجا بود، اما شخصاً از این هتل راضی تر بودم.

هتلی که تا حد زیادی جوّ خانوادگی و صمیمی داشت و کوچکترین مشکلی در اون نداشتیم و در طی مدت اقامتم، بارها و بارها در ذهن خود قدردان این مشاوره ارزشمند بابک عزیز بودم.

میز صبحانه (نکته مهم اینکه صبحانه اونجا قابل خوردن بود!)

.

راستی تا یادم نرفته اینو اضافه کنم که یکی از عجایب این کشور، وضعیت نابسامان سیم و کابل های برق خیابونهاست. البته چون از حوزه برق فقط همینقدر میدونم که "اگه به سیم دست بزنیم برق ما رو می گیره" بنابراین نظری نمیدم و به ع بسنده میکنم

کابل و سیم های برق که چهره ناخوشایندی به شهر دادن

.

.

هتل، است ی کوچک اما تمیز در پشت بام داشت که ویوی زیبای دریا در کنارمون بود. یک روز که بارون شدیدی گرفت، با دوستان رفتیم است . تجربه شنا در زیر بارونِ شدید هم تجربه جالبیه.

(امیدوارم انتظار ع از این قسمت نداشته باشین!)

.

صحنه غروب آفتاب از بالای پشت بام و در کنار است ، لطف خاصی داشت. بنابراین برای اولین بار در عمرم از غروب آفتاب هم ع گرفتم.

نیازی به تذکر نیست. خودم میدونم گند زدم به اصول و فنون عکاسی!

.

البته چون بنده کلاً علاقه ای به آب و آب بازی و شنا (چه دریا و چه است ) ندارم بنابراین از شاخه های مختلف ورزش شنا هم بی اطلاعم و نهایتاً کرال و قورباغه رو تا حدی می شناسم.

اما هرچقدر فکر نتونستم بفهمم این چه نوع شناییه که این حاج آقا انجام داد؟!

این بزرگوار از اهالی کشور (اگر اشتباه نکنم) ازب تان بود که با تنی چند از مهمانان ما صمیمی شد و خودش هم بعد از دیدن این ع (که توسط یکی از دوستان شکار شد!) کلی خندید و ازش به عنوان ع سال یاد کرد!

منم تا حدی باهاش هم عقیده ام :-)

اب شنا تم حاجی!

.

.

.

.

باغ گرمسیری نونگ نوچ

nong nooch tropical botanical garden

.

گفته میشه یکی از زیباترین باغ های دنیا و همچنین بزرگترین مرکز تحقیقاتی گیاهشناسی جنوبشرق آسیاست. صحت و سقم داستان رو کاری ندارم. واقعاً باغ زیبایی بود. (البته از نظر خودم فقط برای یک بار دیدن)

از فضای رویایی اونجا تا کاکتوس های زیبا و همچنین نمایش فیل ها و خیلی چیزهای دیگه

فکر میکنم قرار گرفتن شلنگ وسط چمن، زیبایی این تصویر رو تحت الشعاع قرار داده

.

.

کاکتوس های زیبا

.
.
بازهم کاکتوس

.

اجرای یک نمایش محلی

.

نمایش فیل ها

.

در محضر یک فیل مهربون!

.

دو بزرگواری که با لباس محلی در انتظار مشتری هستن برای ع گرفتن (صرفاً جهت اطلاع: هردوشون آقا تشریف دارن!)

..

یک بچه فیل گوگوری مگوری که متاسفانه دست چپش مشکل داشت و می لنگید.

.

نکته مهم: شباهت فوق العاده در تصویر بالا کاملاً اتفاقیست. اونی که عینک به چشم داره بنده هستم

.

.

.

..

جهاد اکبر در پیشگاه بودای بزرگ

.

به قول قدیمی ها دل ش ت و توفیق یافتیم و توسط بودا طلبیده شدیم و رفتیم به پابوسش. بهتون اطمینان میدم که نایب ا یاره تمامی شما عزیزان هم بودم.

برای اینکه ریا نشه یک ع بدون حضور خودم میذارم.

داوود عزیز در محضر بودای بزرگ

.

رنگ زرد محیطیِ اماکن مقدس بو ان خیلی برام دلپذیر و آرامش بخشه (شاید برای خیلی ها هم نباشه البته)

و همچنین اعتقاد ناب و صفای آداب زی ون. یه جورایی احساس میکنم از ته دل و خالصه

.

در تصویر فوق و پشت سر همسفر عزیزم، درختچه هایی مشاهده میشه که ملّت میان و ازش اسکناس آویزون میکنن (کلاً به نظر میرسه همیشه یک سر مذهب از هر نوعش با مسائل اقتصادی گره خورده)

.

راستش از شما چه پنهون، برای لحظاتی ذات پاک آریایی و ایرانی ام زد بالا و وسوسه شدم چندتا از اون اسکناس های 1000 بات که از درختچه ها آویزون بود رو بردارم و به جاش اسکناس 20 باتی بذارم!

ی هم مراقب نبود. ج سفرم هم درمیومد. فکر میکنم بودا هم راضی بود.

اما سرانجام تونستم ضمن جهاد اکبر با نفس امّاره و نثار چند آبدار خ.و.ا.ه.ر و م.ا.د.ر به رجیم، بر این وسوسه غلبه کرده و در پیشگاه بودا روسفید باقی بمونم.

باشد تا رستگار شویم.

.

..

.

.

مزرعه زنبور عسل

.

معمولاً عزیزانی که توفیق زیارت پاتایا رو به دست میارن، سری به مزرعه معروف زنبور عسل اونجا هم میزنن.

تولیدات عسل و محصولات جانبی زنبور در این مزرعه معروفیت خاصی داره.

از ژل رویال و گردۀ گل گرفته تا صابون و کِرِم و محصولات زیبایی و حتی زهرماری های الکلی بر پایه عسل.

با توجه به پوشش گیاهی غنی منطقه پاتایا (که نیازی به خوروندن شیره قند به زنبور نیست) عسل های خوبی از اونجا میشه ید.

آقای مدیرعامل و تنی چند از مهمانان در حال بازدید از مزرعه (ببخشید که پشتشون به شماست!)

.

.

کوچکترین نژاد زنبور عسل دنیا (از مورچه هم کوچکتر هستن)

.

.

فاطمه، بانوی بسیار مودب و دوست داشتنیِ تایلندی که لیدر گروه ما برای گشت مزرعه بود. یک دختر ناز کوچولو هم داشت که ع شو نشونم داد.

کلی با هم حرف زدیم. البته اشتباه نکنین. من انگلیسیم خوب نیست بلکه اون فارسی رو خوب تکلّم میکرد!

اعتقادات پاک و خالصی داشت. مسلمون بود و شیعه و بسیار هم معتقد

فکر میکنم از حاصل زحمات مرحوم شیخ احمد قمی بود که و شیعه رو وارد تایلند کرد.

.

جمعیت مسلمانان تایلند، علیرغم اینکه بسیار محدوده، اما زندگی خوب و مسالمت آمیزی در کنار بو ان اونجا دارن. ضمن اینکه ت پادشاهی تایلند برای ورود مسافران مسلمان، تمهیدات خوبی انجام داده

از ساخت خونه در فرودگاه تا جداسازی محل بازرسی بانوان در فرودگاه که به صورت پوشیده هست تا وجود شیر آب در سرویس های بهداشتی.

البته این موضوع در بسیاری از کشورها هم رعایت نمیشه. مثلاً در ارمنستان، بانویی ایرانی برای بازدید توسط پلیس فرودگاه دچار مشکل شد و ما سریعاً رومونو برگردوندیم تا بنده خدا معذّب نباشه.

شاید بی ربط به نظر برسه. اما جای جای این کشور عبادتگاه های کوچک رو مشاهده می کنیم. حتی در مزرعه زنبور عسل

.

.

.

.

غذاهای خوشمزه!

.

به طور کلّی دغدغه غذا خوردن در کشورهای آسیای جنوب شرق گریبان خیلی ها رو میگیره. بهتره قبل از تست هر غذایی، از فروشنده بپرسین که چه گوشتی قراره بهتون بده. البته اگر اعتقاد به حلال بودن خوراک دارین که کار خیلی راحت تر میشه و فروشگاه های زیادی به عرضه گوشت و محصولات حلال مشغول هستن.

.

یکی از دوستان، سالها قبل سفری به چین داشت و از شدت گرسنگی به رستوران رفت. دید یه بنده خ با ولع زیاد در حال خوردن یک تکه گوشت بزرگ و خوش آب و رنگه. به گارسون گفت از این بیار. کل غذا رو خورد و میگفت چقدر هم خوشمزه بوده. اما وقتی فهمید گوشت سگ(!) خورده تا یک هفته فقط بالا میاورد.

.

علیرغم اینکه یکی از لذت های سفر رو در پرسه زدن کوچه پس کوچه ها و تست غذاهای مختلف اون کشور می دونم اما بر اساس وجود بویی شبیه بوی موش مُرده(!) از غذاهای اونها جرات نزدیک شدن به دکه های فروش غذاشونو نداشتم. چه برسه به خوردن

(البته بنده ذاتاً بدغذا هستم. واقعیت اینه که در هر مسابقه آشپزی جهانی، غذاهای تایلندی جزء برترین غذاهای دنیا طبقه بندی میشن)

بنابراین همچنان آویزون برادران جان برکف مک دونالد و کی اف سی و رستوران ایرانی بودیم.

البته جایگاه میوه های استوایی هم همچنان محفوظ بود.

کباب هر سیخ 10 بات. هرچند جرات ن امتحان کنم

.

.

.صحنۀ معروف و صحنۀ معروف و آشنا در بسیاری از کشورهای جنوب شرق آسیا

.

برخلاف شنیده ها، چیزی که با چشم خودم دیدم، این بود که خوراکی هایی مثل سوسک، هزا ا، کرم و عقرب سرخ شده (البته شنیدم عقربها رو کباب میکنن) طرفدار چندانی در تایلند نداشته و بیشتر در جاهایی مثل چین مصرف میشن. با چند تایلندی هم که صحبت با شنیدن اسم اینها ادای اشمئزاز و چندش شدن از خودشون درآوردن.

تعداد این دکه ها در پاتایا زیاد نیست و مشتری چندانی ندارن. شاید بهتر باشه بگیم نوعی جاذبه گردشگریه. چون بیشتر از اینکه مشتری در حال خوردن ببینیم، مشتری در حال عکاسی می دیدیم.

و درآمد فروشنده ها از مبلغ ناچیزی که برای اجازه ع برداری داده میشد خیلی بیشتر از فروش محصولات غذایی اشتها آورشون(!) بود.

بهرحال یکی از دوستان تونست یکی از کرم های خوش رنگ رو امتحان کنه و مدعی بود که خوشمزه است!

این بار هم توفیق نشد. انشاالله دفعه بعد یه دونه تست می کنیم

.

دراگون و انبه میوه های مورد علاقه ام

.

چون بنده و آقای مدیرعامل، در نقش میزبان گروه انجام وظیفه میکردیم، طبیعتاً باید بسیاری از خواسته هامونو زیر پا میذاشتیم. مثلا اگر خودم به تنهایی به این سفر میرفتم یک رژیم غنی گیاهخواری بر پایه میوه های استوایی میگرفتم. آقای مدیرعامل هم مثل خودم، طبعش بیشتر به سمت گیاهخواریه تا گوشتخواری.

ولی خب اینجا مجبور بودیم به احترام مهمانان، ناهار و شام بریم رستوران.

یکی از زیباترین و زندگی بخش ترین تصاویر. مغز میوه "دوریان" با فلش نشون داده شده

.

بحث های زیادی در مورد میوه "دوریان" هست که حتماً شنیدین. عنوان بدبو ترین میوه دنیا طوریکه در بسیاری از کشورها ورودش به فرودگاه و هتل و اماکن عمومی ممنوع شده.

خیلی دوست داشتم امتحان کنم اما یکی از دوستان منو ترسوند و گفت باعث بالا رفتن خطرناک فشارخون میشه علیرغم اینکه این دوستمون پزشک نبود و فکر میکنم کل این مدت سر کار بودم(!) اما بر اساس هزینه های سرسام آور پزشکی در تایلند دیدم به ریسکش نمیارزه بنابراین بی خیالش شدم

یکی از دوستان که خورده بود میگفت اصلاً بوی بدی نداره. البته زمانی که تازه باشه. ولی بعد از یکی دو روز، بوی خاصی میگیره

.

.

ع آ رو هم بذارم که فصل الخطاب تمام ع های پاتایاست. خیابون معروفی که همه شنیدیم و بدنامی این شهر زیبا و دوست داشتنی هم بر اساس همین خیابون معروفه

ورودی خیابون واکینگ استریت انتهای خیابون بیچرود

.

امیدوارم انتظار گذاشتن ع از داخل این خیابون رو نداشته باشین! حیفه بخدا. چون ممکنه این دکّه محقر و ناقابل (وبلاگ) بعد از حدود 3 سال درش تخته بشه.

ولی اگه بخوام به صورت خلاصه توضیح بدم:

ورود ماشین به این خیابون از ساعت 6 بعدازظهر ممنوعه و فقط باید پیاده رفت. سراسر اونجا کلاب های شبانه با صداهایی ناهنجار و دخترانی که با حداقل پوشش از شما دعوت به ورود به دیسکو و کلاب ها میکنن. امنیت اونجا هم توسط پلیس توریست (که متفاوت از پلیس تایلنده) به شدت تامین میشه. چیزی که دیدم پلیس توریست پاتایا متشکل از ملیت های مختلفه که چند ایرانی هم در بین اونها هست.

برای خیلی ها جذابه

برای خیلی ها هم خیر

بستگی به شخص داره

اگه مثل من از شنیدن صدای بلند و کرکنندۀ موسیقی های تند فراری هستین، اونجا جای شما نیست. همونطور که جای من هم نبود. بنابراین شاید بهتر باشه که امثال ما از ساحل زیبا و آرامش شهر لذت ببریم.

درنهایت:

پاتایا همیشه خاص و زیباست

برای هر شخص

و برای هر سلیقه ای

..

.

.

خداحافظ ای سرزمین خوبی ها

.

چقدر تلخه

وداع با مردمی که با دیدن شما لبخند میزنند

در ناراحتی و عصبانیت هم مانند زمان خوشحالی لبخند بر لب دارند

مردمی که ضمن دست و پنجه نرم با غول فقر، اما در اوج "رضایت از زندگی" هستند

..

بعد از یک هفته استراحت مطلق فکری، برگشتیم تا بازهم بشنویم همان واژه های آشنا را

درگیری

سهم خواهی

چپ و راست

بازی های ک نه

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا - البته ,اینکه ,خیلی ,ایرانی ,بنده ,فرودگاه ,علیرغم اینکه ,بهتر باشه ,پیدا ,شاید بهتر , بابک

"اهـل کجـا بـودن" وزنـۀ سنـگینیـست.

.

.

پیشنهاد: مطالعۀ این متن به خانم های محترم توصیه نمیشه.

.

.

هرچند گفته شده تظاهر و ریا به هر نوعی، منفور و مذموم و ناپسنده، اما واقعیتی که به چشم می بینیم و با تمام وجود لمس می کنیم اینه که همۀ ما کم و بیش (کم ش هم درسته) دچار این وضعیت هستیم.

.

اینکه بهترین لباس ها رو در مهمونی و مجالس عروسی و امثالهم می پوشیم تا خودِ جذاب تری نسبت به خودِ روزمرّه به نمایش بذاریم می تونه کمترین و بی ضررترین مصداق این موضوع باشه.

.

اینکه در زمان شروع یک رابطه جدی (استخدام یا ازدواج) خواسته یا ناخواسته سعی می کنیم (در زمان مصاحبه یا جلسۀ خواستگاری) خودِ باسوادتر، حرفه ای تر و در مجموع: خودِ بهتری نسبت به خودِ واقعیمون نمایش بدیم هم می تونه نمونۀ جدی تر ــ و البته دارای عواقبی دنباله دار ــ باشه.

.

(علیرغم اینکه مثال خوبیه اما ترجیح میدم وارد حوزه حیاتی و سرنوشت ساز آرایش خانم ها ــ و جدیداً بعضی از آقایون! ــ نشم)

.

و احتمالاً نمونۀ خطرناک تر از موارد فوق هم آن کارِ دیگر واعظانیست که از محراب و منبر تا خلوتشون رو جناب حافظ در قرن هشتم به خوبی مثال زده و همه می دونیم.

.

.

شاید هم از یک دید عامیانه و سرسری بشه گفت ذات انسان نه تنها با ریا و تظاهر مشکلی نداره بلکه خودبخود جذب اون هم میشه. به این علت که دنیای ما دنیاییست که محبوب ترین چهره ها در اون، ان تظاهر و ریاکاری هستن! انی که بخش اعظم شغل و حرفه شون اینه که تظاهر به گریه یا خنده، شادی یا غم، عصبانیت یا ریل بودن و قس علیهذا می کنن که هرچه ریاکارانه تر، محبوب تر و دلنشین تر! (منظورم بازیگران سینماست)

باری

.

علیرغم اینکه هیچ علاقه ای به اعتراف در مورد تظاهر و ریاکاری نداره و همۀ ما حاضریم در برابر تذکر دیگران به اینکه فلان کار ما نمونۀ بارز تظاهر و ریاکاریست، ساعتها بحث کنیم تا طرف رو به اشتباهش متوجه (و شاید هم معترف!) کنیم اما شخصاً در یک مورد خاص، تاکید فراوانی بر انجام تظاهر و ریا دارم.

یعنی تظاهر میکنم. ریاکاری انجام میدم و در عین حال، با افتخار و گردنی افراشته در موردش اعتراف هم می کنم.

.

بعد از مقدمۀ فوق و قبل از شروع اصل موضوع، ذکر این نکته رو لازم میدونم که شاید این نوشته، چندان برای خانم های محترم هموطنم خوشایند نباشه و اگر در بخش مدیریت وبلاگ، امکان جداسازی مخاطب خانم و آقا بود، احتمالاْ برای اولین بار از این آپشن استفاده می .

بنابراین مجدداً و قبل از شروع متن اصلی، پیشنهادم در خط اول رو تکرار میکنم.

.

.

.

.

.

در خط ساحلی خیابان اصلی بیچرود پاتایا، صدها خانم به ردیف ایستاده و در انتظار مشتری هستن. افرادی که ازدیدگاه بسیاری از جوامع به عنوان زن خیابانی و به نوعی پست ترین افراد جامعه شناخته میشن.

زمانی که از این خیابون (و در امتداد خط ساحلی) رد میشیم چهرۀ زشت فقر را با تمام وجود لمس خواهیم کرد که به طرز ناجوانمردانه ای با ا گره خورده.

نه فقط در اینجا که در هرکجای این کره خاکی، دو واژۀ ناراحت کنندۀ فقر و ا رو هیچگاه به تنهایی نخواهیم دید.

.

شدیداً معتقدم (و بعید میدونم اشتباه کنم) که در تمامی جوامع و فرهنگ ها، هیچ بانویی حاضر نیست در ح استاندارد و شرایط نرمال روانی و زیستی (که البته پرداختن و باز این موضوع، زمان زیادی می طلبه) قداست ارتباط و حریم خصوصی خودشو با چند نفر تقسیم کنه.

.

.

البته تعریف فقر از نظر اونها با دیدگاه ما متفاوته.

نداشتن خودروی شخصی، مبلمان، ماشین ظرفشویی، های گرونقیمت، فرش های نفیس، جواهرات و بسیاری از تجملات زندگی ایرانی از دید اونها فقر نیست.

بلکه فقر رو از منظر سه نیاز اصلی بشر (خوراک. پوشاک. مسکن) میشناسن.

(البته شاید بهتر باشد پوشاک رو از این سه نیاز فاکتور بگیریم که در این مورد بسیار قانع هستن!)

.

خیلی از اونها اگه روزی مشتری نداشته باشن، شاید همون شب، کودکشون سرِ گرسنه به بالین بذاره و چه بسا اجارۀ هفتگی اتاق کوچکشون (که به قصد کار از شهر خود به بانکوک یا پاتایا مهاجرت ) رو نداشته باشن.

.

تعجبمون از ورجه ورجه ها و جیغ های شادمانه و قهقهه های مستانه شون در خیابون واکینگ استریت بابت دعوت مشتری به کلاب های شبانه رو هم کافیست با یک نگاه عمیق به چشمان سنگین و غم بارشون خنثی کنیم.

چرا که چشم انسان هرگز دروغ نمی گه.

هرگز

خیابان بیچ رود در اولین ساعات روز. سمت راست این خیابون (خط ساحلی) در شب ها غوغای عجیبی داره!

.

شب ها و در حین عبور از این خیابون، انبوه نی رو می بینیم که با عبور یک مرد میان جلو و میگن:

hi !

(برخلاف قانون طبیعت، اینجا جنس ماده شروع کننده ارتباط و پیشنهاد دهندۀ اوله)

و بعد از ردوبدل شدن چند جمله و احساس شناخت طرف و ایجاد اعتمادی سست و حداقلی بر اساس همون چند جمله، میرن سر اصل موضوع یعنی پیشنهاد یک همآغوشی مادی در قبال مطالبۀ وجه.

(که بر خلاف قداست همآغوشی معنوی، اونو یکی از پست ترین ارتباطات بین انسانها میدونم)

این رابطه س.ک.س به زبون اونها (یا بهتر بگم زبان بین المللی که تمامی توریست های تایلند معنیشو میدونن) میشه:

بوم بوم!

.

و مردان (و شاید بهتر باشه بگم موجودات نر) هم با برانداز و نگاهی یدارانه به اونها (انگار قراره ب ن) دستِ یکی (و شاید هم چند تا!) رو میگیرن و عازم خونۀ بخت میشن!

روالی که در همه جای دنیا هست.

فقط در تایلند کمی پررنگ تر.

.

یه شفاف سازی کوچولو:

قرار نیست خاطرات سفر و داستان براتون تعریف کنم! منظورم از این حرف ها نتیجه گیری دیگریست.

.

البته بماند که رفتن بنده به سفر فرنگ، جزئی از شغل و کارمه و هزینه ها توسط شرکت داده میشه. وگرنه بنده غلط میکنم و ایضاً به ریش نداشتۀ مرحوم پدربزرگم میخندم که با این چندرغاز حقوق بخور و نمیر و با این وضعیت ارز حتی فکر نزدیک شدن به مرزهای کشور رو داشته باشم.

.

.

گشت و گذار شبانه در این خیابون یکی از علایق منه! (امیدوارم قضاوت سریع نفرمایید)

اینجا تنها جاییست که می تونم تا حد زیادی به هدفم نزدیک بشم.

هدفی که خودم برای خودم تعریف .

بدون هیچ اجباری

و بدون هیچ شعاری

.

.

در منطقه پاتایا، به دلیل اینکه اکثر جمعیت، توریست هستن همیشه با این سوال آشنا مواجه هستیم:

ور آر یو فرام؟ (اهل کجایی)

اهل کجا بودن وزنۀ سنگینیست. خیلی سنگین.

مخصوصاً برای ما ایرانی ها

.

.

در ح کلّی برخورد با یک زن خیابانی، می تونه ابعاد مختلفی داشته باشه:

.

می تونه نگاهی یدارانه به اندامش باشه.

.

می تونه نگاهی غیر یدارانه از روی بی حوصلگی و "مزاحمم نشو" باشه که از نظر بنده بی احترامی شدیدی به یک انسان محسوب میشه.

.

اما از طرف دیگه، این برخورد می تونه با نگاهی محبت آمیز به چشمان اون زن (و نه اندامش) آغاز بشه.

می تونه صحبت هایی از جنس احترام باشه.

شاید احترام به قداست شغلش (یعنی کمرم ش ت از سنگینی این واژه ای که نوشتم!)

..

.

به کرّات با این افراد صحبت . طوری که حسابش از دستم خارج شده.

حتی بعضاً تا نزدیک یک ساعت هم طول کشیده که کنار خیابون ایستادیم و حرف زدیم، گفتیم و خندیدیم و حتی در چند مورد، من شنیدم و اون اشک ریخته (هرچند درصد کمی از حرفاشو متوجه میشدم!)

.

این قشر سراسر درد و اندوه، زمانی که به ی مسافر اعتماد کنن خیلی زود صمیمی میشن و بلافاصله سفره دلشونو باز میکنن.

.

ع بچه شونو تو گوشی نشون میدن و ذوق میکنیم از دیدن ع کودک بسیار زشتی(!) که برای مادرش زیباترین تصویر دنیاست و چقدر برای یک مادر مهمه که از زیبایی بچه اش تعریف کنیم انگار که برای اولین باره چنین موجود زیبایی دیدیم.

.

از خواهری میگن که میره و برای مخارج تحصیل خواهرش مجبوره تن به این کار بده تا خواهرش درس بخونه. و کلی تعریف می کنیم از اینکه تو چقدر خواهر خوب و قوی ای هستی.

.

از مادری میگه که مریضه و طوری با افتخار و چشمانی گشاد از این فداکاری تعریف می کنیم که نگاه قدرشناسانه اونو به همراه داره.

.

یه بار گیر یه بنده خ افتادم از اهالی مانیل (که نمیدونم کجا هست اصلاً) و با مشخصاتی که کمتر مردی جذبش میشد. کلاً اعتماد به نفس نداشت. وقتی پیشنهاد بوم بوم(!) داد و با نهایت احترام رد مشخص بود که بازهم بهش برخورده گویا این صحنه رو زیاد دیده بود. بنابراین به حرمت انسان بودنش نشستم کنارش و مشغول صحبت شدیم.

خداروشکر همونقدر که من انگلیسی بلد نبودم اونم بلد نبود! و درحالیکه عاجزانه و یواشکی مشغول گوشیم بودم تا معنای واژه جذاب رو از روی گوگل ترنسلیت پیدا کنم و بهش بگم تو چقدر خوب و جذ (!!!) دیدم نیم ساعت گذشته و کلی گپ زدیم.

چقدر خوشحال بود از این مصاحبت و همین خوشحالی اون برام دنیا ارزش داشت.

.

نکته بسیار مهم:

چه مرز باریکیست بین انجام این عمل برای ن کشور خودم و کشورهای دیگه. چرا که انجام این کارها و گفتن این عبارات زیبا و اغواکننده برای (خدای نکرده) دختران و ن سرزمین خودم می تونه جزء کثیف ترین و حیوانی ترین اعمال تعریف بشه.

.

در تمام موارد فوق و دهها مورد مشابه، بعد از نشون دادن یک چهره ملکوتی و آسمانی(!) همراه با تظاهر و ریا از خودم، منتظر اصل موضوع هستم:

یعنی شنیدن جملۀ:

ور آر بو فرام؟

تا این بار با افتخار به مخاطبی که از مصاحبت با من خوشحاله بگم:

iran

.

.

به تجربه دیدم، بالاترین درجه لذت اونها از معا با زمانیست که ازشون تعریف کنیم و بگیم تو چقدر زیبایی (هرچند واقعاً نباشن) و ازشون بخوایم که در صورت امکان شماره تلفنشونو بهمون بدن. به حد مرگ خوشحال میشن.

مخصوصاً زمانی که گوشیمونو بدیم به دست خودشون و بگیم خودت شماره و اسمتو وارد کن.

فکر میکنم دهها شماره تلفن از این عزیزان در پاتایا رو در گوشیم دارم. (اگه خواستین میفروشم!)

.

هرچند اون سیمکارتو موقع وج از کشورشون میندازیم در سطل زباله. اما خوشحالی اونها بابت این احترام حد و اندازه نداره و اینکه بدونن ملیّت یی که تا این حد با احترام و انسان وار باهاشون برخورد کردیم ایرانیه.

.

.

بانویی که رد سوختگی دستش با سیگار رو بهم نشون داد که یک ایرانی (احتمالاً دارای انحراف از نوع سادیسم) در هتل و در حین یک همآغوشی حیوان وار سرش آورده رو تا جایی که تونستم و با اندک سوادی انگلیسی و یواشکی گوشی و تمسّک به برنامه ناقص گوگل ترنسلیت (که جای جای مذاکرات، منو تنها میذاشت و با اون ترجمه های احمقانه اش آبروی نداشته مو میریخت تو جوب آب!) از دلش درآوردم که همه جا خوب و بد داره.

آ ش بهم گفت:

تو یک ایرانی خوب هستی!

هرچند این نظرش (از دید شخصی) اصلاً اهمیتی نداشت چون قرار نبود دوباره همدیگه رو ببینیم اما مهم این بود که نظرش راجع به ایرانی ها (هرچند تا حد کمی) عوض بشه.

.

..

.

خب فکر میکنم مثال های بس باشه و بریم سراغ ی ری مثال های آدمیزادی!

.

شخصاً ضمن اینکه علاقه بیمارگونه و غیرقابل درمانی به بازارگردی (اکثراً بازارهای سنتی) کشورهای دیگه دارم، تا جایی که بتونم دعوت یک فروشنده به مغازه اش رو بی پاسخ نمیذارم. در صورتیکه در موقعیت مشابه و در کشور خودم خیلی راحت میگم ممنون و رد میشم (چون نیازی به اون کالا ندارم)

اما در اونجا وضعیت تفاوت داره.

وارد مغازه میشم و یدی هرچند کوچک و بی ارزش انجام میدم و نه تنها تخفیف نمیگیرم و چانه زنی انجام نمیدم، بلکه بقیه پول (چند سکه بی ارزش) رو هم پس نمیگیرم و چه معجزه ای میکنه این چند سکه

شاید با این کار بتونم بخش کوچکی از آبروریزی هموطن میلیاردرم که برای عشق و حال به پاتایا رفته و برای 20 بات (حدود 4000 هزار تومن) فروشنده رو به مرز جنون رسونده یام بدم.

.

وارد یک فروشگاه صنایع دستی شدم. کل یدم به 100 هزار تومن نرسید. اما حدود سه ساعت از زمانم رو اونجا صرف . با زبان الکن و سواد ناقص انگلیسی و صدالبته با چشمانی گرد و قلمبه (البته تعجب و شعف که اسم دیگه اش میشه ریاکاری و تظاهر) از زحمات دست سازندگانشون تقدیر .

چقدر ذوق (یا بهتر عرض کنم با نهایت ریاکاری، تظاهر به ذوق ) از دیدن یک کاسه زشت و بی ریخت که از نارگیل درست شده بود و صد البته در همین مدت، هنرمندی 2 هموطنم در فروشگاه رو هم شاهد بودم.

اما خوشحالم که در زمان وج و در پاسخ به سوال همیشگی فروشنده ای که عاشقانه(!) بهم نگاه میکرد گفتم:

ایرانی هستم

.

یکی از رفتارهای ثابتم در فروشگاههای عرضه پوشاک و بازارهای محلی اونجا اینه که قبل از ید، حتماً به فروشنده تاکید میکنم که این مثلاً پیراهن باید ساخت تایلند باشه. اگه مثلاً چینی باشه نمیخوام.

(قطعاً اگه به چین برم موضعم عوض خواهد شد!)

برق چشمان فروشنده از این تعصب (ظاهری و ریاکارانه من) به تولیدات اون کشور که از تولیدات مملکت خودم بسیار بی کیفیت تره، براشون بی نهایت ارزشمنده و بعد از اینکه چهره ای خوب و آسمانی و ملکوتی(!) از خودم نشون دادم اونقدر دست دست و معطل میکنم تا ازم بپرسه:

ور آر یو فرام؟

و اگه نپرسه (بعضی وقت ها یادشون میره) خودم ازش سوال میکنم اهل کجایی؟ تا اون هم متقابلاً یادش بیاد و ازم سوال کنه تا به خواسته ام برسم.

اعتراف میکنم همیشه و در همه حال تشنۀ شنیدن همین عبارت "اهل کجایی؟" هستم.

.

.

.

شب آ با یکی از همسفران رفتیم بازار محلی. ذوق و خوشحالی تعدادی از فروشنده ها با دیدن دوبارۀ من برای دوستم عجیب بود.

ضمن اینکه موقع برگشت به هتل و موقع عبور از خیابون ساحلی، برخورد گرم و ذوق ک نۀ تعدادی از ن خیابانی نسبت به بنده (چشم همسر گرامیم روشن!) برای دوستم عجیب تر بود.

به شوخی بهم گفت:

"سعید! به نظرم یه مدت دیگه اینجا بمون. مطمئن باش با اینهمه طرفدار، در انتخابات آیندۀ شورای ی(!) شهر پاتایا رای اول رو میاری!"

.

.

نتیجۀ اخلاقی:

.

چندسال قبل، خانم همکاری داشتم (رئیس بخش انبارهای کارخونه ها بود) که به طرز بیمارگونه ای به ظاهرش اهمیت میداد. یه روز صبح وارد اتاق شد و دیدم بازهم موهاشو رنگ کرده! (فکر بد نکنین. بخشی از موهاش که از لای مقنعه بیرون بود رو عرض )

رنگ عجیبی داشت. رنگی که به نظر خودم از ترکیب هنرمندانۀ 2 پیمونه زردچوبه یا یک پیمونه دوغ شتر همراه با 300 گرم پشکل مرغ استرالیایی مخلوط با نصف پیمونه روغن موتور سوخته میشد بهش رسید.

ازم پرسید رنگ موهام چطوره؟! (کلاً بانوی شوخ و سرزنده ای بود و با هیچ تعارف نداشت)

مثل همیشه همون نگاه سرد رو از بالای عینک بهش انداختم و خیلی خشک و رسمی گفتم:

چقدر شبیه میمون شدی!

(طفلک تا بعد از ظهر گریه میکرد!)

.

ی که به این شدت یک هموطن رو با زبون گزنده و عقرب وار! (اصطلاحی که زیاد در موردم بکار میره) از خودش میرونه (که دلایل خودمو بابت این کار دارم و اینجا هم جای گفتنش نیست) چرا باید در برابر ن خیابانی کشور دیگه با این همه محبت و احترام همراه با تظاهر و ریاکاری فراوان، تعریف و تمجید کنه تا حدی که اونها خودشونو در حد الهه ونوس، زیبا بدونن؟

.

من که تمام عمرم رو کارگری و زندگیم در تولید خلاصه شد و عِرق وحشتناکی به مصرف کالای ایرانی دارم (بدون نیاز به دعوت یا دستور از فلان شخص و بهمان مقام) چرا از تولیدات یک کشور دیگه علیرغم بی کیفیت تر بودنشون، کلّی تعریف ریاکارنه انجام میدم تا فروشنده خوشحال بشه؟

.

اگه وارد کوچه ما بشین و سراغ بنده رو بگیرین، مطمئن باشین 90 درصد همسایه ها حتی منو به اسم نمیشناسن. چرا که ذاتاً گوشه گیرم و علاقه ای به حضور در جمع و نشون دادن خودم ندارم. پس چرا در یک کشور دیگه اینهمه طرفدار دارم؟! اونم به تعدادی که نصفشون رو در شهر س ت خودم ندارم!

.

آیا من بیمارم؟ (البته شک ندارم که هستم!)

آیا این از مهرطلبی منه؟ (شاید)

آیا کمبودی از نظر محبت و دیده شدن دارم؟ (بعید میدونم. چون در اینصورت در کشور خودم بهتر میشد نتیجه گرفت)

به نظر شما چرا این کار رو انجام میدم؟

چه اجباری به صرف این هزینه از نظر زمان (و حتی بعضاً مالی) دارم؟

بخدا قرار نیست برم خواستگاریشون!

قرار هم نیست منو استخدام کنن

هیچکدومشون رو هم قرار نیست دوباره ببینم

پس چرا؟

.

اینجاست که میرسیم به همون داستان وظیفه ای که برای خود تعریف می کنیم.

واقعیت اینه که یک عمر عادت کردیم دیگران برامون وظیفه تعریف و تعیین کنن.

اما بد نیست به خودمون بیایم و در بعضی موارد حساس، خودمون برای خودمون وظیفه تعریف کنیم.

.

شاید بیشعوری هموطنی که با اندام و یک متر و نیم خالکوبی و هیکل ن اشیده و با ح ی وحشیانه، قصد داره تا تمام عقده ها و حقارت های ناشی از محدودیت های مملکتش رو بر سر اندام نحیف یک زن دردمند که برای یک لقمه نون تن به این کار میده خالی کنه رو وظیفه داریم تا حدی جمع کنیم.

.

یی که کمی نگران هستیم و در هر سفری، خودمون رو سفیر شهر و کشور خودمون می دونیم

ای کاش همه ما به این باور برسیم و حتی به تظاهر و ریا، در یک مملکت خارجی، خودمونو خوب تر از اونی که هستیم نشون بدیم.

شخصاً به این تظاهر و ریایی که در کشورهای دیگه انجام میدم افتخار میکنم

.

در تمام سفرهام، نهایت سعی و تلاشم اینه که موقع برگشت، چشم ها رو ببندم و تعداد دفعات تظاهر و ریاکاری ارزشمندم رو بشمارم!

.

دوست عزیز

کشورمون هستیم.

.

با نشستن روی مبل خونه و حرکت انگشتان دست (بدون دخ مغز) و دادن به این و اون کاری از پیش نخواهد رفت.

.

اینکه دوست داریم مرکز ثقل دنیا باشیم ( سریع القلم) ، فقط روز به روز ما رو بیمارتر و متوهّم تر میکنه و شاید بهتر باشه هرچه زودتر از این بیماری توهّم گونه ای که از نسل های قبلی بهمون به ارث رسیده با کمی خودشناسی و قبول واقعیت بیرون بیایم.

پرتاب عنوان احمقانۀ ملخ خور به کشورهای همسایه فقط نشون دهندۀ حماقت خودمونه (غافل از اینکه در همین چند سال همون ملخ خورها به جایی رسیدن که شاید مدتی بعد باید در حسرت گرفتن ویزای یکی از اون کشورها باشیم)

.

و در آ هم با ذکر عنوان "ایرانی نیستی اگه برای دیگران نفرستی" یا "آریایی! نیستی اگه فوروارد نکنی" یا "بچۀ بابات نیستی اگه کپی نکنی" و امثالهم فقط داریم آب رو جایی میریزیم که میسوزه!

.

اینها نه تنها هیچ کار مفیدی نیست بلکه فاجعه بار هم هست.

.

با این تفکرات توهّم آمیز و حرکات احمقانه انتظار انداختن پشکل توسط کلاغ روی گذرنامه مون رو هم نباید داشته باشیم چه برسه به بازگشت اعتبار به پاسپورتمون!

.

لذا در این ح ، وظیفه یی (که کمی نگران تر هستیم) پررنگ تر خواهد شد و باید وارد عمل بشیم.

برای بازگشت بخشی از آبروی از دست رفتۀ پاسپورت ایرانی

.

برای برگرداندن حیثیت به پاسپورتمون نمیشه نشست و منتظر معجزات آقای بود!

باید خودمون دست به کار بشیم

با همین کارهای کوچک

که اگه به عنوان یک وظیفه شخصی (حتی یکی دو مورد کوچک در هر سفر) تعریف بشه، در تعداد نفرات زیاد قطعاً اثرات معجزه آسایی در سطح کلان خواهد داشت.

.

.

پ.ن 1) الهی العفو بابت این همه تظاهر!!

پ.ن 2) گویا پست هایی که چند روز در پیش نویس مونده رو بعد از انتشار باید مجدداً در صفحه جدید منتشر کرد. علت تکرار پست همینه

پ.ن 3) نیازمند یک روش خوب برای ارتقای مکالمه انگلیسی هستم. خواهشاً روشی رو پیشنهاد بدین که نتیجه گرفته باشین. ممنون

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : "اهـل کجـا بـودن" وزنـۀ سنـگینیـست. - تظاهر ,تعریف ,شاید ,اینکه ,کنیم ,میکنم ,انجام میدم ,قرار نیست ,کشور خودم ,کشورهای دیگه ,شاید بهتر
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 2.057 seconds
RSS