جستجو ها
نوشیدن آب بعد از بیدار شدن از خواب چه فوایدی دارد مهران بیروزنیا رحلت حضرت رسول اکرم ص و شهادت حسن مجتبی ع list farhangsojas شعر عاشورا phpfox v4 5 jax guestbook php plank ups mr hamze هفته نامه ندای یزد شماره 1504 مورخ بیست و نهم داد درس اول نوشتاری انشائ u runa ben busy sad one ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺧﺘ ﺮ ﺩﻭﺳﺘ ﺖ ﺩﺍﺭﻡ html متن خیر مقدم به اولیا دانش آموزان در جلسه کشف ۲۳ سوله باند قاچاق کالا شرق تهران همین کاسه مردم همین کاسه shakira پاسخ خودازمایی های مبانی بیوشیمی پیام نور html theory جواب کارآفرینی یازدهم نوآوری کتاب فعالیت کارگاه نوآوری کتاب کارگاه فعالیت علمی جواب فعالیت کتاب کارگاه نوآوری هفتاد و یک 40 درس کاربردی برای پولدار شدن سؤال بیرون رفتن صدای مولودی خواندن خانم در جلسات نه اشکال دارد ایرانی روزهای نارنجی ستاره نیمکت نشین بارسا راهی آرسنال می شود old doktor نحوه تست خازن سه فاز mother site dmotioninfo com business industry lucky one site dmotioninfo com ونه فرم ابلاغ داخلی همکاران در مدرسه html معبد سری ماهاماریمان قدیمی ترین معبد هندوها در کوالالامپور رضا نظام دوست گفتنی من که خدا خدا می کنم اطلاعیه مهم noroi the curse اعلام شرایط حضور مشمولان سربازی در اربعین میزان وثیقه برای سفرهای زیارتی نمرات فاینال موسسه چیت سازان متن آهنگ بینی منو تو از هنرمند عباس کمندی متن و ترجمه اهنگ papito chocolata کنون رود خلق است دریای جوشان کفش دخترانه آدیداس مدل calabasas list علت سرد شدن چای در فلاسک استیل چگونه کامنت های اینستاگرام را کنیم کرده رهات است ادامه کار با زانفی جک ریلی patoog ma dota divoone مدیر کل تعاون و پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش تصاویر اولین دیدار پوتین و ترامپ در 3 نما واحد شمارش عینک طبی بوفه بدون فروشنده در یکی از مؤسسات آموزشی تبریز علت قطع وصل وایفای بلوط هزار چهره اموزش دوخت گریت شدهhtml کلاهبرداری شرکت رباتیک آراد روح لطیف اهنگ بی کلام بلیط یک طرفه سوگند تصاویر زیبا از نیلوفر شهیدی حامد آهنگ پهلان پهلان جدید آهنگ پهلان حامد پهلان حامد پهلان جدید حامد حامد پهلان metro boomin drip offset flair drip 26 انرژی مثبت بخشدار کلاچای در زمان جمع آوری فنس ن ن شمال حضور نداشتم فرزندی فرزند ریزش قلعه ایرندگان خاش و شایعه سازی در فضای مجازی میراث فرهنگی شایعات را تکذیب کرد سوال تفکر کلاس هفتم چگونه میتوانیم در موقعیت های مختلف زندگی عاقلانه عمل کنیم html گاما اسکن در کجای تهران است link kanal شوره زار قسمت صد و شانزدهم متن ترانه مازندرانی کیجاخدانکنه که بی بفا بوی html اطلاعات دارویی ویگر پلاس آهنگ آذری شاد دنیانی چوخ گزیب چوخ انمیشام html چقدر این سخنان امروزی و آشنا و چقدر زیبااست list بسکتبال ورزش اولین صورت داخل بسکتبال ایران داخل سالن تاریخ بسکتبال سورا مجید عابدی internet usage in iran dep tori ترجمه شعر virtue از جورج هربرت متن و ترجمه اهنگ سنی سانا بیراکمام my wish list داستان س x30 درمورد مصراح شعر توانا بود هر که دانا بود دوبیتی گیلکی ت ره می جی دور آ ئودن داوود خانی لنگرودی شهیدان وهوس کرب وبلا como y donde واسه شقایقم اطلاعات ریبون پرینتر فارگو fargo hdp5000 im sorry wilson isedak ba kan kimdir ارسال ایمیل انبوه کتاب شگفتی علامت سربار دفینه سی امین سال جنایت adios espana آمپول اویترال چیست
برترین ها


دانش آموز شماره 13

اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل

.

.

قدیمیا ضرب المثل معروفی داشتن با این مضمون که اگه یک سال نون و تره تناول کنیم احتمالاً می تونیم صد سال نون و کره بخوریم! (گویا اعتقادی به مضرات چربی حیوانی برای بدن نداشتن)

ولی نمیدونم چرا این دورانِ خوردنِ نون و تره که قرار بود نهایتاً ی ال طول بکشه به چند دهه رسیده و هنوز هم هیچ خبری از نون و کره نیست! (منظورم اکثریت مردمه)

.

مدتیست که به آقای مدیرعامل اصرار میکنم تعطیل امروز بهتر از فرداست که مقاومت ایشون تا امروز ادامه داشت، ولی امروز با این موضوع موافقت شد.

کاری به جزئیات موضوع ندارم و خیلی خلاصه عرض میکنم:

من هیچ کالایی برای عرضه ندارم. چون کارخونه تولید نداره. البته کارخونه هم بی تقصیره. چرا که قطعه ساز، تولید قطعه نداره یا اینکه واردکننده مواد اولیه، علاقه ای به باز انبارهاش نداره! (به هر دلیلی) و ...

خلاصه این داستان سر دراز داره. مشکل و چند نفر دیگه هم نیست. این معضل حتی گریبان بزرگانی مثل سامسونگ و الجی (واحدهای تولی ون در ایران) و خیلیهای دیگه رو گرفته و اگه قرار باشه بگیم هیچ مشکلی نیست فقط داریم خودمونو گول میزنیم.

.

در طول عمر بی حاصل 43 ساله ام (البته فردا میشم 44 ساله) قاعدتاً با فراز و نشیب های مختلفی دست و پنجه نرم .

اما آنچه که اخیراً بهم گذشت طوری بود که به جرات از این دوران به عنوان حادترین و شدیدترین فشارهای زندگیم یاد میکنم. مثل اکثر مردم کشورم

.

علاقه ای به دیدن نیمه پُر لیوان به تنهایی ندارم و همیشه سعی یک لیوان نصفه رو (به تاسی از بزرگوار جناب احمد روستا) با عنوان لیوانی که نصفش پر و نصفش خالیست ببینم.

هیچ بحثی در مورد نوسانات قیمت ارز و سکه و این چیزها ندارم که اصلاً در تخصصم نیست.

ولی با تمام وجود می بینم که وضعیت خوبی نیست.

.

مشابه این قضیه رو در سال 91 داشتیم اما نه به این شدت

.

در اواسط دهه 80 شمسی داشتیم. دورانی که تررررررررر زدن های محمودجون شروع شد! اما بازهم قابل جمع بود

.

دوران سازندگی هم به نوعی چنین تغییراتی داشتیم. اما بازهم قابل تحمل بود

.

نمیدونم چند دوران و چند سال و شاید هم چند دهۀ دیگه باید به آزمون و خطا بگذره؟

ما که بی خیال نون و کره شدیم

اصلاً هم ممنوع کرده برام! چربی کره بالاست و به مزاج امثال ما نمیسازه.

.

.

باری

.

خلاصه اینکه در یک کلام: آقا بیکار شدم رفت!

:-)

اما درد اصلی فقط این نیست. بلکه یک سواله که گریبانمو گرفته و رها نمیکنه:

.

بر اساس اینکه امروز شدیداً از حوزۀ فروش و کار در شرکتهای پخش و توزیع بیزارم و هیچ علاقه ای به همکاری باهاشون ندارم پس چه کاری باید انجام بدم؟

.

اجازه بدین گریزی بزنیم به چند سال قبل:

.

یکی از همکاران بنده در یکی از شرکتهای لوازم خانگی درددل میکرد از اینکه پسرش علاقه ای به ادامه تحصیل نداره و نمیخواد ارشد بخونه و میخواد بره آرایشگر بشه.

وقتی ازش سوال چه اشکالی داره گفت 16 سال زحمت نکشیدم که درس بخونه و آرایشگر بشه!

.

البته در جریان هستین که لفظ آرایش و آرایشگر برای آقایون بار معنایی جالبی نداره و بهتره از واژه پیرایش و پیرایشگر استفاده بشه.

آرایش: زیباتر ظاهر با اضافه که مختص خانمهاست

پیرایش: بهتر ظاهر به واسطه حذف که مخصوص آقایونه

.

به پدر دلسوز (با تفکرات احمقانه) گفتم حالا اگه پسرت 2 سال دیگه درس بخونه و با فوق لیسانس بخواد بره تو آژانس کار کنه بهتره یا اینکه از الان وارد بازار کار بشه و 2 سال بعد در حوزۀ خودش دارای مهارت بالایی باشه؟

در نهایت پسر بر پدر غلبه کرد.

.

چند ماه قبل همکارم (یعنی پدر) رو دیدم. از پسرش پرسیدم.

گفت: چقدر خوب! خاک بر سر امثال ما کنن که باید سگ دو بزنیم تا آ ماه چندرغاز جلومون پرت کنن. ولی پسرم هر شب که میاد خونه جیبش پر پوله. در بدترین ح بازهم بالای 150 تومن درآمد هر شبشه.

.

.

.

امروز که باید به دنبال شغل جدیدی باشم بیشتر از هر زمانی به پارامتر "نقد شوندگی" فکر میکنم.

از دید دیگران، رقم حقوق دریافتی بنده بسیار بالا بود. حتی بیشتر از همکارانم در تهران

(داستان درست نکنین لطفاً ! منظورم حقوق های نجومی نیست. بلکه کمی بیشتر از بخور و نمیر)

.

اما:

برای دریافتش باید صبر می که این صبر با معضلاتی همراه بود:

.

با هر امضای بنده پای ارسال بار، مسئولیت مبلغی در حدود 70 میلیون تومن به گردنم می افتاد و فقط یک مشتری کلاهبردار کافی بود تا یک عمر بدبختم کنه. (این موضوع طی سالهای اخیر چندباری اتفاق افتاده و جزء کابوسهای همکاران حوزۀ ماست)

.

برای تسویه حساب هر محمولۀ ارسالی باید چند ماه زمان انتظار بکشیم که داستان چک های برگشتی و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگه هم به دنبالشه.

.

بنابراین امروز، بیشتر از هر زمان دیگری حسرت میخورم

.

حسرت آرایشگر (پیرایشگری) که حاصل زحماتشو هرشب به صورت نقد داخل جیبش داره.

.

حسرت مکانیکی که اجرت کارش رو به صورت پول نقد در جیب یا حساب بانکیش داره

(گیرب سازی میشناختم که فوق لیسانس روانشناسی داشت ولی ترجیح داد به جای اینکه دنبال وجهه اجتماعی و تدریس در باشه، بره سراغ یک کار درست و درمون با درجۀ نقدشوندگی بالا. خدا ی خیلی هم در کارش ماهر بود. در هر حال خدا رحمتش کنه. ا ش تصادف کرد و مُرد!)

.

و حتی حسرت جراحی که قبل از پرداخت حق العمل ها توسط ت، هرشب کلی پولِ زیرمیزی و ویزیت بیماران رو به همراه داره!

(البته اگه جراح بودم قطعاً از نوع زیرمیزی بگیرش نمیشدم)

.

.

اکثریت نسل ما (با یکی دو دهه بالا و پایین) قربانی تفکراتی شد که همه میدونیم و جای گفتنش نیست.

هرگز فکر نمیکردیم که این تفکرات و ارزشهای غالب جامعه و محیط های آموزشی تا این حد متز ل بشه.

.

امروز اگه ی ازم مشاوره ای برای شغل آینده اش بخواد به درست یا به غلط میگم:

میزان نقد شوندگی در شغل موردنظرت رو در اولویت قرار بده.

.

.

پ.ن) ما که یک عمر اشتباه کردیم و به بیراهه رفتیم. امیدوارم شما نرید.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل - اینکه ,نداره ,ندارم ,علاقه ,آرایشگر ,میکنم , ظاهر ,نیست بلکه ,بازهم قابل

احمق ها به بهشت نمی روند (1)

.

.

نیمه های شب بود یا بهتر بگم نزدیک صبح.

زمان جنگ تاریکی و نور و به عبارتی: لذت بخش ترین موقع خواب.

(طوری که سهراب هم اونو به بیشۀ نور تشبیه کرده)

.

احساس سـنگینی خاصی . از اون ح ایی که پلکا رو یه لحظه باز میکنی و بعد از اینـکه مطمئن شـدی خبری نیست دوباره می بندی.

چشـمامو باز و غلتـی زدم تا ادامۀ خوابم رو از پهلوی دیگه آغاز کنم که ناگهان با یک صورت وحشتناک دارای نیم متر ریش همراه با یک جفت چشم غضبناک فیس تو فیس شدم!

.

از جا پ و داد زدم: آی دزززززززززد!

اما دیدم یارو انگار نه انگار.

نگاهی بهم انداخت و نشست کنارم و چپقی از جیبش درآورد و مشغول چاق شد.

.

دوباره داد زدم:

آی هوااااااااااار! آی دزززززززززد!

.

با بی حوصلگی گفت:

جد و آبادته مردک. ی صداتو نمیشنوه. من عزرائیلم. فرشتۀ مرگ!

.

با تعجب پرسیدم:

وات؟ عزرائیل؟ بام؟ شیب؟ یعنی من قراره بمیرم؟

.

در حالیکه با چپقش اشاره میکرد به اونور اتاق گفت:

قرار نیست بمیری. بلکه تو مُردی. بفهم الاغ! فعل ماضیه.

.

به جهت و امتداد چپقش نگاه . خودمو دیدم که خیلی آروم و عارفانه دراز کشیدم. حس عجیب و غیرقابل وصفی بود. ضمن اینکه هیچ تعلق خاطری هم به کالبدم نداشتم.

.

برگشتم و گفتم:

ـ خب چرا بی خبر؟ اطلاع میدادین ی ی چیزی ...

.

با خونسردی کبریتی آتش زد و بعد از روشن چپق، چوب کبریت سوخته رو انداخت تو لیوان آب بالای سرم و گفت:

تابحال شنیدی که من با اطلاع قبلی جایی برم؟ چیه؟ نکنه تو هم مثل دیگران فرصت میخوای؟

(و لبخندی زهرآلود به لبانش نقش بست. انگار این صحنه رو زیاد دیده بود)

.

ــ یعنی میشه بهم کمی فرصت بدی؟

ــ مثلاً چقدر؟

ــ نهایتاً نیم ساعت

.

چشمان غضبناک و خون آلودش گرد شد و گفت:

ــ فقط نیم ساعت؟ چقدر کم. همه اونایی که رفتم سراغشون، عاجزانه ماس می که چند سال دیگه بهشون فرصت بدم برای جبران.

ــ چند ساااال؟ نه بابا مگه میخوام چیکار کنم؟ من که یه عمر گند زدم به هیکل و زندگی خودم، مطمئن باش چند سال دیگه هم همین آشه و همین کاسه. جبران سیخی چنده؟

.

ــ باشه. مشکلی نیست. بهت فرصت میدم. حالا تو این نیم ساعت میخوای چیکار کنی؟

ــ گلاب به روت یه wc کوچولو برم و بعدش هم دو تا تلفن بزنم.

.

نگاهی بهم کرد و گفت:

ــ برای گرفتن حلالیت؟

ــ حلالیت کدومه عزی جون؟ میخوام به دو نفر تلفن بزنم و یه دل سیر شون بدم تا ناکام از دنیا نرم.

.

کمی فکر کرد و گفت:

از نظر من مشکلی نداره. می تونم بهت فرصت بدم. ولی به نظرم خوبیت نداره. زشته بخوای نصفه شبی مردمو زا به راه کنی.

.

دیدم راست میگه. زمان خوبی برای تلفن به دیگران نیست. بنابراین بی خیال شدم و سپردمشون به اون دنیا که یقه شونو بگیرم.

.

بنابراین از جام بلند شدم و گفتم:

ـ من حاضرم. بریم داداش

ـ مگه نمیخواستی بری wc؟

ــ نه دیگه. یادم رفت.

.

.

هیچوقت در زندگیم به این موضوع مهم فکر نکرده بودم که قراره با چه وسیلۀ نقلیه ای بریم اون دنیا.

اما زمانی که از در خارج شدیم با دیدن یک موتور گازی که جلوی در پارک شده بود جا خوردم.

بهش گفتم:

عزی جون. قراره با این بریم؟

ــ آره خب. مگه چیه؟ (جملۀ آ ی رو مثل پسر گفت)

.

گفتم:

ببین. بیا با ماشین من بریم. من از موتور می ترسم.

ــ از چی می ترسی احمق؟ تو الان مُردی. چیزی برای از دست دادن نداری. ضمناً این هم موتور گازی عادی نیست. بلکه موتور زمانه

.

ــ موتور زمان دیگه چیه؟

ــ مگه تو ای علمی تخیلی نگاه نمیکردی؟

ــ راستش نه. باهاشون ارتباط نمیگرفتم. از تو چه پنهون بهشون میگفتم: ای ت.خ.م.ی تخیلی

.

نشست روی زین و شروع کرد به رکاب زدن و گفت:

هُل بده

چند متری هُل دادم و موتور روشن شد و پ بالا و ازش پرسیدم:

ـ حالا چقدر باید بریم تا برسیم؟

.

ـ از چه نظر؟ مسافت یا زمان؟

ـ هردوش

ـ حدود هفت هزار سال نوری!

.

یه خورده سرمو خاروندم و گفتم:

ــ ببین. نمیخوای بنزین بزنی؟ پمپ بنزین نزدیکه ها

ــ چیه ترسیدی؟ نترس. از نظر زمانیِ شما، نهایتاً 7 دقیقه طول میکشه

ــ آخه مگه میشه؟

ــ اگه ای ت...ی تخیلی نگاه میکردی میفهمیدی چی میگم

.

.

.

چند دقیقه ای گذشت. محیط اطرافمون آشنا نبود و مثل یک با دور خیلی تند میگذشت.

دیدم نمیشه از مناظر اطراف لذت برد و بهتره با همسفرم صحبت رو ادامه بدم.

بنابراین پرسیدم:

راستی من چطور مُردم؟

ــ بهترین و راحت ترین نوع مرگ. ایست قلبی در خواب. اونم به این دلیل که ته دلت همین آرزو رو داشتی.

ــ تو از ته دل منم خبر داشتی؟

ــ من که نه. از بالا دستور رسید که چون توی بدبخت به هیچکدوم از آرزوهات نرسیدی حداقل این یکی برآورده بشه.

ــ حالا نمیشد از بالا دستور برسه که دو تا از آرزوهای این بدبختو در دنیای فانی برآورده کنن؟

ــ فضولی موقوف!

ــ باشه. ببخشید

.

.

کمی مکث و دوباره پرسیدم:

ولی من که امشب قبل از خواب، حالم خوب بود.

ــ ببینم. 8 سال قبل بعد از اینکه تو رو آنژیو کرد بهت چی گفت؟

ــ یه خورده چرت و پرت های همیشگی و اینکه اگه یه نخ سیگار دیگه بکشم مُردم.

.

خندۀ کرگدن واری زد و گفت:

خب وقتی تمام حرفای ت رو دایورت کردی به لفت ساید مبارک و هیچ پر انجام ندادی و مثل اگزوز تراکتور سیگار کشیدی انتظار عمر نوح داشتی؟

.

ــ عزی جون! یه سوال بپرسم؟

ــ پس تا الان داشتی آب حوض میکشیدی؟ بپرس ببینم

ــ اگه به حرفای م گوش می و زندگی سالمی که اون دوست داشت رو پیشه می چقدر به عمرم اضافه میشد؟

ــ بگیر دسته رو!

ــ دستۀ چی رو بگیرم؟

ــ دستۀ موتور رو دیگه

.

از پشت سرش دستۀ موتور رو گرفتم تا از جیب اینوریش کاغذی درآورد که توش ج ی قرار داشت و از جیب اونوریش هم یه ماشین حساب و کمی محاسبات انجام داد و گفت:

ی ال و سه روز دیگه بیشتر عمر میکردی.

.

ــ به نظرت می ارزید عزی جون؟

ــ به نظر من که نه

ــ راستش همیشه اعتقاد داشتم یک انسان عاقل، چندان حرف ها رو نباید جدی بگیره. مخصوصاً اگه از نوع متخصص قلب و عروق باشه! اصلاً میدونی چیه عزی جون. به نظر من باید ب.ش.ا.ش.ی به زندگی ای که قراره از صبح تا شب آب کرفس بخوری و چیزبرگر و پیتزا و کله پاچه توش جایی ندارن.

ــ باز خوبه با این عقل ناقصت همین یه چیزو خوب فهمیدی.

.

.

خواستم چیزی بگم که جلوی یک در بزرگ توقف کرد و گفت:

ــ پیاده شو. رسیدیم.

ــ اینجا کجاست؟

ــ جهنم!

.

ــ وات؟ چرا جهنم؟

ــ پس خونۀ عمم؟

ــ نه منظورم اینه که چرا بهشت نرفتیم؟

.

نیم خیز شد و برگشت و کمی نگاهم کرد و خیلی محبت آمیز و پدرانه گفت:

ببین پسرجون.

اولاً تا بهشت 7 دقیقه دیگه راه بود و تو سر منو میخوردی با اون سوالاتت.

ثانیاً مدتهاست بهشت دیگه تعطیل شده و همه رو می بریم جهنم.

ثالثاً یک قانون مهم یادت باشه:

احمق ها هرگز به بهشت نمی روند.

.

کاملاً گیج شده بودم. پرسیدم:

ــ خب این چه ربطی به من داره؟

ــ بدبخت. یک عمر تو اون دنیا مایۀ عبرت دیگران بودی. اونهمه زمانی که به بط گذروندی. اون همه موقعیت هایی که به f دادی. انتظار داری که مجسمۀ حماقت و بلاهت نباشی؟

.

.

دیدم راست میگه بنده خدا. چاره ای نبود. بهرحال با تقدیر نمیشه مبارزه کرد. شروع به باز دکمه های لباسم.

پرسید:

چیکار میکنی؟

.

در حالیکه مشغول درآوردن لباسام بودم گفتم:

خب جهنمه و آتیش و گرما. دارم از الان لباسامو درمیارم که گرمم نشه.

.

نگاه عاقل اندرسفیهی انداخت و گفت:

کِرِم ضد آفتاب نمیخوای احیاناً ؟

ــ چرا اتفاقاً پوستم خیلی حساسه. اگه داری بده ممنون میشم!

.

سری ت داد و با ح ی ناامیدانه گفت:

آخه مردک! مُردی و آدم نشدی؟ مگه آوردمت کنار ساحل؟ بهرحال میل خودته. ولی پیشنهاد میکنم این کارو نکنی چون هنوزم بازماندگانی از قوم لوط در جهنم حضور دارن!

.

به سرعتِ برق مشغول پوشیدن لباسام شدم که فکر میکنم دلش برام سوخت و با خنده گفت:

نترس سعید! این جهنم، اونی نیست که در تصوّرته

.

و قبل از اینکه بتونم سوالی بپرسم گازشو گرفت و رفت

موجود دوست داشتنی و خوبی بود

.

به خودم اومدم و دیدم جلوی یه درِ بزرگ و قدیمی ایستادم که روش نوشته:

.

"به جهنّم خوش آمدید"

ادامه دارد

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : احمق ها به بهشت نمی روند (1) - موتور ,گفتم ,فرصت ,بهشت ,پرسیدم ,بریم ,بالا دستور ,دستۀ موتور ,تخیلی نگاه ,موتور گازی ,دیدم راست

احمق ها به بهشت نمی روند (2)

.

.

در زدم. آقای محترم و خوش لباسی درو باز کرد و خیلی مودبانه و لفظ قلم گفت:

ــ درود بر تو ای تازه وارد. به دوزخ خوش آمدی. من راهنمای تو هستم.

.

ــ سلام آقای راهنما. عجب! یعنی کار من اینقدر درست بوده که برام راهنما گذاشتن؟

ــ خیر! اتفاقاً کارت اصلاً هم درست نبوده. بلکه از ابتدای پیدایش خلقت، قانونی هست که طی اون، باید هر دوزخی یک راهنما و هر بهشتی یک حوری به صورت تمام وقت در کنارشون باشه. من هم تمام وقت در خدمت تو هستم ای تازه وارد.

.

ــ ببین منو سعید صدا کن. باشه؟

ــ به روی چشم ای تازه وارد!

.

جهنم مثل ای خودمون بود. اما خیلی آروم تر. جالب اینکه علیرغم شلوغی، اما با نظم عجیبی اداره میشد.

هر ی مشغول کار خودش بود. بدون توجه به دنیای اطراف، بدون توجه به نگاه دیگران و حرف مردم

.ماما

معمر قذافی با یه وس زیر بغل، درحالیکه سوار بزغالۀ سفیدی شده بود داشت دنبال دوتا مارمولک میکرد.

.یادم

ارنست همینگوی در حالیکه کف پیاده رو دراز کشیده و پاهاشو روی دیوار گذاشته بود مشغول نوشتن کت بود با عنوان "رفع گرسنگی با خوردن گلوله"

.

وینستون چرچیل دکۀ فروش سیگار زده بود ولی همه سیگارا رو خودش میکشید.

.

بخشی از سبیل نیچه لای درِ ماشین گیر کرده بود و جیغ و داد میکرد. ویکتور هوگو رفته بود کمکش. یه خورده با هم بحث داشتن. نیچه حاضر نبود بخشی از سبیلش قیچی بشه که سرانجام ویکتور بهش قول داد قسمتی از ریشش رو به جای سبیل بریده شدۀ نیچه براش می چسبونه. اما بازهم مشکل حل نشد. چون نیچه اصرار داشت که فقط جنس و رنگ ریش داستایوفسکی با سبیلهاش تناسب داره.

.

داروین با جدیت عجیبی مشغول کندن زمین بود. گویا به دنبال گمشده ای میگشت.

.

جروبحث سختی بین راسل و استالین درگرفته بود سر یه پیپ. هرکدوم ادعا داشت که پیپ مال اونه.

.

چارلی چاپلین هم با هیتلر بحث میکرد سرِ اینکه سبیل کدومشون قشنگتره.

.

پرنسس دایانا و همسرش مغازه ید و فروش اتوموبیل های اسقاطی و تصادفی زده بودن.

.

مارلین مونرو مشغول نوشتن کت بود با عنوان "روش قطعی درمان بیخو "

.

لاوازیه و ماری آنتوانت هم در گوشه ای مشغول اجرای نمایش "عشق زیر تیغ گیوتین" بودن.

.

آلفرد هیچکاک یه ملافه انداخته بود رو سرش و بچه ها رو می ترسوند

.

جرج اورول یه مزرعه کوچولو زده بود و در عالم خودش عشق و و سرش با چندتا حیوون گرم بود.

.

اگزوپری همچنان درگیر تعمیرات طیاره قراضه اش بود و به دنیای آدم بزرگا میداد. البته شنیدم که زیر لب به شازده کوچولو هم داد. گویا رفته بود براش آچار بُ بیاره ولی گویا سرش با روباه و مار گرم شده.

.

کمی جلوتر رفتم و چهرۀ آشنایی دیدم. هرژه بود که فارغ از تمام شلوغی های اطراف، داشت نقاشی میکشید. بدون شک خاطرات کودکی میلیونها نفر از جمله خودم با آثار تکرارنشدنی این مرد نازنین گره خورده. دوست داشتم بپرم و ماچش کنم که از اونطرف صدای مشکوکی شنیدم

.

دیدم صدام حسین و عزت ابراهیم درحالیکه سیگار برگ میکشیدن، مشغول طراحی نقشۀ حمله به بخش ایرانی نشین جهنم بودن. صدام هم مدام جمله معروفشو تکرار میکرد: من از ایرانیها متنفرم!

.

از راهنما پرسیدم:

مگه اینجا بخش ایرانی نشین داره؟

ــ آری ای تازه وارد.

.

ــ میشه منو ببری اونجا؟

ــ امر، امر شماست ای تازه وارد

ــ ببین قرار شد منو سعید صدا بزنی

ــ ببخشید. یادم رفته بود ای تازه وارد!

.

.

راه زیادی نبود. از سراشیبی تپه ای گذشتیم و وارد منطقۀ دیگری شدیم. هنوز چند قدم جلو نرفته بودیم که ناگهان یه چیزی مثل جت از بیخ گوشم رد شد. راهنما منو کشید عقب طوریکه هردو پخش زمین شدیم.

.

دیدم یه ماشینه که نزدیک بود بهمون بزنه. ترمز شدیدی کشید و ایستاد و راننده سرشو آورد بیرون و نعره زد:

هووووووووووووووش الاغ! مگه کوری فلان فلان شدۀ بوووووووووووووووووق

.

راهنما از جا بلند شد و در حالیکه با خونسردی مشغول تکاندن گردوخاک لباسش بود گفت:

.

به بخش ایرانی نشین جهنم خوش آمدید !

.

ادامه دارد

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : احمق ها به بهشت نمی روند (2) - مشغول ,تازه ,راهنما ,میکرد ,نیچه ,گویا ,تازه وارد ,ایرانی نشین ,نشین جهنم ,مشغول نوشتن ,بدون توجه ,مشغول نوشتن کت

سوراخ دعا رو گم کردی برادر

.

.

.

دوران طفولیت، به لُطف نسبتِ دور فامیلی، هرازگاهی همبازی بودیم. بر خلاف بنده که به شهادت تمام اطرافیان، آروم و بی سروصدا بودم و از ابتدای تولد، حضور یا عدم حضورم براشون یک کیفیت ثابت به همراه داشت (و همین الانم همینطوره. چون ی ـ به درستی و به حق ـ آدم حسابم نمیکنه!) اما اون پسر شر و شور و پر سرو ص بود و هردوی ما با وجود تمام این اختلافات همبازی های خوبی بودیم.

.

ای کاش زمانی که بزرگ میشیم بازهم بتونیم با پذیرفتن اختلافات و قبول اونها مثل آدم در کنار هم بازی کنیم. چرا که زندگی هم در واقع نوعی بازیست ولی زیادی جدی میگیریمش و زمانی متوجه این اشتباهمون میشیم که دیگه خیلی دیر شده

.

چون ای محل س تمون مختلف بود چند سالی از هم دور بودیم تا اینکه در دوران دانشجویی در تهران دوباره با هم مرتبط شدیم.

پر سروصداتر و پر شرو ر شده بود و مثل همیشه همه جا حضور داشت:

.

رفتگر محل مشغول جمع زباله ها بود، میرفت وسط و مغز بدبختو میریخت تو فرغون که تو باید به این روش ا رو جمع کنی!

تصادفی بین دو خودرو اتفاق میفتاد که هیچ ربطی به ما (به عنوان رهگذر 200 متر اونطرف تر) نداشت. اما میرفت وسط معرکه و نقش افسر پلیس رو ایفا میکرد که معمولاً هم مشکل رو حادتر میکرد!

اگه درگیری و دعوایی تو خیابون میدیدیم بدون هیچ تفکر قبلی می پرید جلو و یکی میزد و شونزده تا میخورد و آ ش با هیکلی آش و لاش تازه میپرسید جریان چیه؟!

شاید اصطلاح معروف نخود هر آش بهترین تعبیر برای اینجور افراد باشه.

.

نیازی به توضیح نیست که هدف نهایی از این حرکات چه بود:

دیده شدن

.

البته با ذاتِ دیده شدن مشکل چندانی ندارم. خیلی از ما ـ حتی بدون اینکه متوجه باشیم ـ در حال دویدن به دنبال دیده شدن هستیم. از وبلاگها و نوشته ها تا حرکات دیگه ای که انجام میدیم کاملاً مشخصه. بلکه با دیده شدن به هر قیمت مشکل دارم.

.

.

یه بار رفته بودم منزل یکی از اقوام مشترکمون. حوالی سال 77 یا 78. اوج درگیری ها و بزن بزن ها و زنده باد و مُرده بادها و حرف خود را به زور چماق به کُرسی نشاندن ها و ...

دیدم با سرووضع درب و داغون اومد.

رفته بود وسط یک درگیری و هارت و پورت کرده بود و گروه فشار هم یه حال اساسی بهش داده و دست نوازشی به تن خسته اش کشیده بودن!

از شما چه پنهون، یه خورده بخش رذ بار درونم فعال شد و احساس خنکی و سرما کرد! تنها باری بود که از گروه افراطیون و تمامیّت خواه مملکت راضی بودم!

.

اجازه میخوام برای راحت تر شدن موضوع، یه اسم مستعار براش انتخاب کنم. از این بابت که شاید با نام بردن از اسم واقعیش، حتی یک نفر از خوانندگان محترم اونو بشناسه (هرچند بعید میدونم)

بهرحال درسته که ما ضامن حفظ آبروی دیگران نیستیم، اما حق هم نداریم که با آبروی افراد بازی کنیم. بنابراین با اسم مستعار مثلاً احمد می شناسیمش.

.

همونطور که عرض تمام دغدغه های احمد در یک موضوع خلاصه میشد: دیده شدن

مدتی وارد بسیج شد تا فعال بسیج باشه که انداختنش بیرون.

مدتی هم از معترضین و جزء اصلاح طلب ها شد که گویا بازم تحویلش نگرفتن.

مدتی هم سعی کرد وارد حوزۀ "هرآنچه که با تصویر سروکار دارد" بشه. مثل تلویزیون و سینما که نهایتاً به جای خاص و دندون گیری ختم نشد.

بنده خدا توان عجیبی داشت، اما در نهایت ناموفق بود.

.

البته اون زمان هنوز واژه هایی مثل برندسازی شخصی تبدیل به لق لق زبون ملت نشده و انی نبودن که بگن:

بیا بهمون پول بده تا ما شما رو برند کنیم!

به عبارت دیگه امکانات زیادی برای برند شدن (دیده شدن) وجود نداشت.

بنابراین احمد هم مجبور بود مثل بسیاری دیگر، با همون حداقل ها بسازه. از جمله:

.

گرفتن پیپ در دست (یکی از دم دستی ترین کالاهایی که به مخاطب می فهموند من از تو بیشتر فکر میکنم و بهتر میفهمم!)

آرایش و مدل مویی متفاوت از عرف جامعه

پوشیدن لباس هایی غیر متعارف

چسبوندن خود به فلان هن یشه و بهمان کارگردان گمنام سینما

شرکت در هر نوع درگیری و اعتراض (دردناک تر اینکه مهم نبود، این اعتراض، اصلاً اینوری باشه یا اونوری!)

و الخ

.

.

سال های زیادی احمد رو ندیدم. شاید به این دلیل که چندان با ارتباط فامیلی و قبیله ای راحت نیستم.

اما چند شب قبل و به صورت کاملاً اتفاقی در بین ولگردی های اینترنتی دیدمش. یعنی دیداری یک طرفه بعد از حدود 20 سال.

..

متاسفانه حرکات عاجزانه در راستای دیده شدن (اونم در این سن و سال) همچنان ادامه داشت.

بازهم چنگ انداختن به "دمِ دستی ترین" امکانات موجود

هرچند بر اساس پیشرفت جامعه نسبت به دو دهۀ پیش، همین امکانات دم دستی هم کیفیت بهتری پیدا . از جمله:

.

.

1) یک وبلاگ شخصی با ع ی که این بار خیلی نامتعارف بود.

راستش نمیدونم گذاشتن یک ریش بلند (یعنی تا های ناف!) چقدر می تونه برای مخاطب، حس فهمیده بودن صاحب ع رو به همراه داشته باشه.

.

.

2) پیدا یک هن یشه ردۀ 18 سینمای ایران برای اینکه هرازگاهی با هم ع بگیرن و کلیپ بذارن و پرتاب جملات حکیمانه در راستای آسیب شناسی و علت "گیر تخم در مجرای مرغان تخمگذار" داشته باشن.

منظورم از هن یشه ردۀ 18 سینما یعنی از اون دست بازیگرنماهایی که حتی ننه باباش هم نمیدونن بچه شون روزی نقش " ی که توی خونه نبوده" رو در فلان تجربی و در حد چند ثانیه بازی کرده.

از اونایی که اگه خودش بیاد به من و شما سلام کنه احتمالاً نه تنها جواب سلامشو نمیدیم، بلکه حیفمون میاد یک تُف کف دستش بندازیم.

توضیح: البته این کار بسیار زشته! ما هم اینقدر بی ادب نیستیم. ضمن اینکه جواب سلام هم واجبه. منظورم توضیح بیشتر در راستای ناشناس بودن طرف بود.

.

.

3) نشون دادن صحنه ها و موزیک ویدئوهای مربوط به مزقون زدنش و عربده هایی با صدای ن اشیدۀ خودش (به اسم آواز) در جای جای وبلاگ و به هر بهانه و مناسبتی.

.

.

4) نشون دادن ع ی از خوندن خودش با ح ی فوق عارفانه که اگه گلوله آر پی جی رو از پام در بیارن من متوجه نمیشم! حتی شنیده شده پشمای عطّار نیشابوری هم از دیدن این ع عارفانه در قبر ریخته و احتمالاً برگشته سرِ مسیر اول تا دوباره هفت شهر عشق رو بر اساس آموزه های ایشون طی کنه.

.خودش

.

5) رفتن سر مزار افراد معروف و غیر معروف. مثلاً رفته سر قبر "اصغرالدین دسته بیلی" شاعر گمنام منطقۀ "دارقوزآباد سفلی" و با دیدن یه پوست پفک نمکی عصبانی میشه و کلّی در مورد بی فرهنگی این ملت تولید محتوا میکنه و بعد هم (به قول خودش) دلش هوای یار (حالا کدوم یار معلوم نیست) میکنه و میزنه زیر عربده زنی و آواز.

.

.

6) گذاشتن یک صفت عامیانه و کوچه بازاری (مثل حاجی، عمو، و امثال اینا) در ابتدای اسمش. برای اینکه هرچه زودتر برند بشه (دیده بشه)

طبیعتاً اگه من اسم وبلاگمو بذارم حاج سعید یا سعید، خیلی زودتر دیده میشم تا اسم خالی بدون نون اضافه.

گویا تحصیل در های این مملکت، نتونست براش عنوان دندون گیری به همراه داشته باشه که دست به دامان این واژه ها شده. چون احمدی که من میشناسم اگه حتی موفق به اخذ فوق دیپلم هم میشد در چسبوندن واژه به ابتدای اسمش کمترین درنگی نمیکرد.

.

.

7) یکی دیگه از راه های سریع دیده شدن:

نشسته و کلی در مورد موضوعی پیش افتاده حرف زده و نهایتاً یک روز ملّی هم به این نام، نامگذاری کرده!

مثلاً آهای مردم! چغندر خیلی خاصیت داره بنابراین من فراخوان میدم که همۀ شما در فلان روز یک چغندر ب ین و در روز ملّی چغندر ازش ع بذارین.

جالب (و دردناک) هم اینکه هر سال در این روز کلیپی میذاره و این روز ملّی رو به همۀ مردم ایران(!) تبریک میگه.

.

.

.

راستی اینم اضافه کنم که در کنار انواع و اقسام گ دیده شدن، یک تغییر نسبت به سابق دیدم.

اینکه چپق روشنفکری(پیپ) احمد تبدیل به یک تسبیح شده بود.

.

.

البته برای منی که احمد رو کاملاً می شناسم، این حرکات چندان تعجب آور نبود.

چون میدونستم که علّت تمامی این تلاش های مذبوحانه در راستای دیده شدن، در واقع رسیدن به مرحله ای بود که از دوران جوانی دنبالش می دوید و هرگز نرسید:

یک مقام (و انشاالله دلسوز برای مردم!)

.

.

بنابراین همونطوری که انتظار داشتم دیدم که در انتخابات قبلی، ک د نمایندگی از شهرش شده و گویا همون اول بر اساس سابقۀ درخشانش با اردنگی از محل ثبت نام انداخته بودنش بیرون

بعد از این موضوع هم تا مدتها چپ و راست به این و اون گیر میداد و انتقاد میکرد و خلاصه به طریقی میخواست به مردم بفهمونه که چه گوهر نایاب و دلسوزی رو از دست دادن!

.

قبلاً در مورد پدیدۀ "دگر پنداری" که سهم پررنگی در رفتار ما داره نوشتم و نیازی به تکرار نیست.

اما تعجب میکنم از انی که در وبلاگ ها و صفحاتشون، دچار این وضعیت هستند.

چرا که در دنیای مخاطب باهوش زندگی می کنیم.

مخصوصاً برای انی که هر نوع محتوایی تولید میکنن (چه باشه چه موسیقی و کتاب و چه وبلاگ)

مخاطب ما اونقدر باهوشه که قبل از وج واژه ف از دهان ما تا ته فرحزاد رو رفته و برگشته

مخاطب کاملاً متوجه میشه که منظور من از نوشتن این پست اینه که به مخاطبم بگم:

من خیلی می فهمم و تو خیلی نمی فهمی!

من زندگی لاکچری دارم و تو نداری (البته این معضل رو بیشتر در شبکه های اجتماعی می بینیم)

یا اینکه دارم به دنبال یک همسر (یا شریک عاطفی) می گردم!

یا اینکه به زبان بی زبانی و نوشتن یک متن مهیج قصد دارم تو رو وارد یک بازی کنم که یک طرفش پولیه که در جیب من میره و طرف دیگه باد هواییست که نصیب تو میشه

(منظورم به هیچ وجه اشاره به ب و کارهای اینترنتی نیست)

یا هر چیز دیگه

.

ایکاش احمد هم می فهمید علیرغم اینکه همه ما از وضعیت موجود کشور راضی نیستیم (مگر انی که منافعشون به گونه ای با این وضعیت آب گل آلود همخوانی داشته باشه) اما به راحتی می تونیم تفاوت انتقاد کارشناسانه و انتقاد دلسوزانه رو از انتقادهای آفتابه ای و انتقادهای سهم خواهانه تشخیص بدیم.

.

باری

.

اینکه نتیجه این همه تلاش به چه چیزی ختم شده بماند

اینکه رتبه ال ای سایت احمد (با عدد نزدیک به 20 میلیون!) نشان از چه چیزی داره باز هم بماند.

.

اما واقعیت اینه که خیلی کم پیش میاد تا این حد دلم برای یک نفر بسوزه.

ولی در این چند روز دلم برای احمد خیلی سوخت

خیلی

.

هنوزم وسوسه میشم برم براش یه کامنت دوستانه و برادرانه بذارم و بنویسم:

.

.

.

احمدجان! به طرز فجیعی سوراخ دعا رو گم کردی داداش

.

.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : سوراخ دعا رو گم کردی برادر - اینکه ,دیده ,خیلی ,احمد ,باشه ,البته ,داشته باشه ,برای اینکه ,نشون دادن ,ابتدای اسمش ,دیده شدن،

اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل

قدیمیا ضرب المثلی داشتن با این مضمون که ی ال نون و تره تناول کنیم تا بعدها بتونیم صد سال نون و کره بخوریم! (البته اون زمان اعتقادی به مضرات چربی حیوانی برای بدن نداشتن)

ولی نمیدونم چرا این دوران خوردن نون و تره به چند دهه رسیده و هنوز هم هیچ خبری از کره نشده!

(منظورم اکثریت مردمه وگرنه همه میدونیم که ماهیگیران از آب گل آلود وضعیتشون بسیار هم عالیست)

.

چند روزی هست که به آقای مدیرعامل اصرار میکنم تعطیل امروز بهتر از فرداست که مقاومت این بزرگوار تا امروز ادامه داشت و امروز با این موضوع موافقت شد. کاری به جزئیات موضوع ندارم و خیلی خلاصه عرض میکنم:

من هیچ کالایی برای عرضه ندارم. چون کارخونه تولید نداره. البته اون هم بی تقصیره چرا که قطعه ساز، قطعه نمیده و ... خلاصه این داستان سر دراز داره. مشکل و چند نفر دیگه هم نیست. این معضل حتی گریبان بزرگانی مثل سامسونگ و الجی رو هم گرفته

.

در طول عمر بی حاصل 43 ساله ام (البته فردا میشم 44 ساله) قاعدتاً با فراز و نشیب های مختلفی دست و پنجه نرم .

اما آنچه که اخیراً بهم گذشت طوری بود که به جرات از این دوران به عنوان حادترین و شدیدترین فشارها یاد میکنم. مثل اکثر مردم کشورم

.

علاقه ای به دیدن نیمه پُر لیوان به تنهایی ندارم و همیشه سعی یک لیوان نصفه رو (به تاسی از بزرگوار جناب احمد روستا) با عنوان لیوانی که نصفش پر و نصفش خالیست ببینم.

هیچ بحثی در مورد نوسانات قیمت ارز و سکه و این چیزها ندارم که اصلاً در تخصصم نیست.

ولی با تمام وجود می بینم که وضعیت خوبی نیست.

.

مشابه این قضیه رو در سال 91 داشتیم اما نه به این شدت

در اواسط دهه 80 شمسی داشتیم. دورانی که تررررررررر زدن های محمودجون شروع شد! اما بازهم قابل جمع بود

دوران سازندگی هم به نوعی چنین تغییراتی داشتیم. اما بازهم قابل تحمل بود

.

خلاصه اینکه در یک کلام بیکار شدم رفت!

اما

بر اساس اینکه امروز شدیداً از حوزۀ فروش و کار در شرکتهای پخش و توزیع بیزارم و هیچ علاقه ای به همکاری ندارم پس چه کاری باید انجام بدم؟

.

اجازه بدین گریزی بزنیم به چند سال قبل

.

یکی از همکاران بنده در یکی از شرکتهای لوازم خانگی درددل میکرد از اینکه پسرش علاقه ای به ادامه تحصیل نداره و نمیخواد ارشد بخونه و میخواد بره آرایشگر بشه.

وقتی ازش سوال چه اشکالی داره گفت 16 سال زحمت نکشیدم که درس بخونه و آرایشگر بشه!

.

البته در جریان هستین که لفظ آرایش و آرایشگر برای آقایون بار معنایی جالبی نداره و بهتره از واژه پیرایش و پیرایشگر استفاده بشه.

آرایش یعنی زیباتر ظاهر با اضافه که مختص خانمهاست

پیرایش یعنی بهتر ظاهر به واسطه حذف که مخصوص آقایونه

.

به پدر دلسوز (با تفکرات احمقانه) گفتم حالا اگه پسرت 2 سال دیگه درس بخونه و با فوق لیسانس بخواد بره تو آژانس کار کنه بهتره یا اینکه از الان شروع به کار کنه و 2 سال بعد در حوزۀ خودش دارای مهارت بالایی بشه؟

در نهایت پسر بر پدر غلبه کرد

.

چند ماه قبل همکارم (یعنی پدر) رو دیدم. از پسرش پرسیدم.

گفت: چقدر خوب! خاک بر سر امثال ما کنن که باید سگ دو بزنیم تا آ ماه چندرغاز جلومون پرت کنن. ولی پسرم هر شب که میاد خونه جیبش پر پوله. در بدترین ح بازهم بالای 150 تومن درآمد هر شبشه.

.

امروز که باید به دنبال شغل جدیدی باشم بیشتر از هر زمانی به پارامتر "نقد شوندگی" فکر میکنم.

از دید دیگران حقوق دریافتی بنده بسیار بالا بود. حتی بیشتر از همکارانم در تهران

(داستان درست نکنین لطفاً ! منظورم حقوق های نجومی نیست. بلکه کمی بیشتر از بخور و نمیر)

.

اما:

برای دریافتش باید صبر می که این صبر با معضلاتی همراه بود.

با هر امضای بنده پای ارسال بار، مسئولیت مبلغی در حدود 70 میلیون تومن به گردنم بود و فقط یک مشتری کلاهبردار و (به قول عامیانه: توزرد) کافی بود تا یک عمر بدبختم کنه

برای تسویه حساب هر محمولۀ ارسالی باید چند ماه زمان رو منتظر باشم و داستان چک های برگشتی و فلان و بیسار

.

امروز بیشتر از هر روز دیگری حسرت میخورم

.

حسرت آرایشگر (پیرایشگری) که حاصل زحماتشو هرشب به صورت نقد داخل جیبش داره

.

حسرت مکانیکی که اجرت کارش رو به صورت پول نقد در جیب یا حساب بانکیش داره

(گیرب سازی میشناختم که فوق لیسانس روانشناسی داشت ولی ترجیح داد به جای اینکه دنبال وجهه اجتماعی و تدریس در باشه، بره سراغ یک کار درست و درمون با درجۀ نقدشوندگی بالا. خدا ی خیلی هم در کارش ماهر بود. در هر حال خدا رحمتش کنه. ا ش تصادف کرد و مُرد!)

.

حسرت جراحی که قبل از پرداخت حق العمل، هرشب کلی پولِ زیرمیزی و ویزیت بیماران رو به همراه داره!

(البته اگه جراح بودم قطعاً از نوع زیرمیزی بگیرش نمیشدم)

.

.

اکثریت نسل ما (با یکی دو دهه بالا و پایین) قربانی تفکراتی شد که همه میدونیم و جای گفتنش نیست. هرگز فکر نمیکردیم که این تفکرات و ارزشهای غالب جامعه و محیط های آموزشی تا این حد متز ل بشه

.

امروز اگه ی ازم مشاوره ای برای شغل آینده اش بخواد به درست یا به غلط میگم:

میزان نقد شوندگی زحماتت رو در اولویت قرار بده.

.

.

پ.ن) ما که یک عمر اشتباه کردیم و به بیراهه رفتیم. امیدوارم شما نرید

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل - البته ,اینکه ,ندارم ,حسرت ,میکنم ,آرایشگر , ظاهر ,بازهم قابل

قهرمان یعنی ...

23 سال ازچهارشنبۀ سیاه مهرماه 1373 گذشت. حادثه دردناک سقوط فوکر 28 شرکت آسمان در کوه های کر استان اصفهان با 66 سرنشین.

.

البته این سانحه از جهاتی با دیگر سوانح هوایی اون دوران متفاوت بود:

هیچ نقص فنی در هواپیمای فوق به اثبات نرسید.

کادر پروازی مجربی داشت و هرگز عامل خطای انسانی ثابت نشد.

و از همه مهمتر: هواپیما هم روسی نبود!

.

نهایتاً بعد از کلی بگیر و ببند برای اولین بار در کشور، با واژه "پدیده ی ناشناخته" روبرو شدیم و بالاترین مقام مسوول وقت ( راه و ترابری) یعنی جناب اکبر ترکان که احتمالاً بعد از خستگی فراوان دوران 4 ساله وزارت دفاع به وزارت راه و ترابری تشریف فرما شده بودند(!) علت این سانحه رو "پدیده ناشناخته" اعلام د و تا امروز هم ناشناخته باقی مونده.

.

راستش نمیدونم بجز اینجا، کجای دنیا می تونیم یک نفر رو در دو مسند وزارت دفاع و وزارت راه ببینیم؟! شایسته سالاری هم در این مملکت فوران میکنه!

بگذریم. نمیدونم چرا یهو زدم به صحرای کربلا

.

باری

امروز هم:

دوباره شرکت آسمان

دوباره 66 سرنشین

دوباره استان اصفهان

به نظر میرسه این منطقه اساساً با ایرلاین آسمان و عدد 66 مشکل داره!

.

.

فکر می کنم به لطف گسترش شبکه های اجتماعی، تا این لحظه همه ما پست معروف کاوه خلیلی (خلبان دوم پرواز تهران یاسوج) رو دیدیم که 10 روز قبل از حادثه نوشت:

.

بچه ها با ایرباس پرواز می کنند.

مردان با بوئینگ پرواز می کنند.

قهرمان با atr پرواز می کند.

.

پُستی که نوعی شوخی و اصطلاحاً کل کل بین همکاران بود. اما معنای قهرمان رو به نوع دیگه ای تداعی میکنه. حداقل برای من

.

قهرمان یعنی خلبان هواپیمای قشم ایر که چند ساعت قبل از این حادثه (یعنی شب) با هواپیمای بدون چرخ در فرودگاه مشهد فرود اضطراری کرد و صد البته هیچ مصاحبه و تقدیر و تشکری هم ازش نشد و از اون طرف، مدیرکل فرودگاه طوری در مصاحبه اش از نقش عوامل دست اندرکار فرودگاه (یعنی افراد تحت فرماندهی من!) حرف زد که گویی تنها ی که در این حرکت افتخارآفرین نقش نداشت، شخص خلبان بود!

.

قهرمان یعنی کاپیتان "هوشنگ شهبازی" و شا ارش در فرود بوئینگ 727 بدون چرخ جلو در مهرآباد که همه می دونیم و البته ایران ایر پاداش این کار عظیم رو در بازنشستگی زودهنگامش داد!

.

قهرمان یعنی مرحوم کاپیتان "ایزدپناهی" و تراژدی دردناک آنتونوف 140

.

قهرمان یعنی کاپیتان "پازوکی" با حرکت اعجاب آور و باورن ی فرود هواپیمای فوکر100 در بستر رودخانه خشک در سال 76 بطوریکه خون از دماغ هیچ نیومد. (البته این یکی هم در اصفهان اتفاق افتاد!)

.

قهرمان یعنی کاپیتان "تحویلیان" و بازهم فرود بدون چرخ هواپیما در فرودگاه زاهدان (و بازهم ایرلاین آسمان!)

.

قهرمان (البته این یکی قهرمان مظلوم بود) یعنی کاپیتان "بابک گوهری" که تا آ ین لحظه، تلاشش رو کرد و اجازه نداد هواپیمای c130 خبرنگاران در شهرک توحید، تلفات بیشتری به بار بیاره.

..

اینها قهرمانانی هستن که هیچگاه ازشون نامی برده نمیشه. البته بجز هزاران فهرمان گمنام دیگر

.

.

.

.

و اما در مورد پرواز تهران یاسوج:

شاید بهتر باشه علیرغم اینکه تمام پارامترهای موجود، نشان از واقعه دردناکی برای این پرواز داره، اما تا زمانی که بقایای هواپیما پیدا نشده به این راحتی پیام تسلیت نفرستیم.

چقدر عادت کردیم به تسلیت و همدردی های ظاهری.

(حداقل از هواپیمایی ما ی یاد میگرفتیم که 10 روزی صبر کرد)

.

و تا زمانی که جعبه سیاه بازخونی نشده از بیان صحبت های کارشناسانۀ صدمن یه غاز خودداری کنیم.

هرچند مثل همیشه مقصر نهایی هیچیک از مسوولین و مدیران ما نیستن (مراتب گاز گرفتن زبون فراموش نشه لطفاً)

شاید هم در نهایت، مقصر اصلی، کوه دنا اعلام بشه که بیخود وسط کریدور پروازی این هواپیما سر بلند کرده بود!

اما در نهایت:

.

هر اتفاقی که افتاده باشه

هر ی که مقصر باشه

.

اما واقعیت اینه که

.

هواپیمای امروز هم توسط یک قهرمان هدایت شد.

.

قهرمانی به نام "کاپیتان فولاد"

.

که در سال 92 همین هواپیما رو با یک موتور به سلامت به زمین نشوند و جان تمام مسافرانش رو نجات داد.

هرچند مثل همیشه گمنام

.

یادمون باشه:

قهرمانان نمی میرن

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : قهرمان یعنی ... - قهرمان ,یعنی ,هواپیمای ,البته ,کاپیتان ,هواپیما ,قهرمان یعنی ,یعنی کاپیتان ,تهران یاسوج ,پرواز تهران ,ایرلاین آسمان ,پرواز تهران یاسوج

چلوماهیچه، لقمان حکیم، پیشنهاد بی شرمانه

سال گذشته مطلبی نوشتم برای درج در سایت وزین و تخصصی کافه مارکتینگ که به مناسبت فرا رسیدن آ سال و هجوم دوباره شرکتهای توزیع و پخش به روش فروش چلوماهیچه ای(!) بود.

.

اعتقاد دارم اگه سال آینده این داستان احمقانه تموم نشه، اما در سالهای بعد خودبخود این حرکات مذموم و سیاست های مذبوحانه فروش از بین خواهد رفت.

.

متن اصلی:

.

سیاست های فروش چلوماهیچه ای همراه با یک پیشنهاد بی شرمانه!

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : چلوماهیچه، لقمان حکیم، پیشنهاد بی شرمانه - فروش چلوماهیچه

سفرنامه ای از سرزمین زباله ها

اگه از راه زمینی و جادۀ جنوب وارد شهر ما شده باشین احتمالاً در ورودی شهر و برای دقایقی بوی معروف و ناخوشایند کارخونه کود کمپوست و محل دفن زباله های این شهر به مشامتون خورده که به زیبایی هرچه تمام تر، فضای پرواز ملائکه رو به گند کشیده.

.

دقیق یادم نیست سال 86 بود یا 87 که برای چند ماه در کارخونه ای کار می که در محل دپوی زباله ها بود. یعنی افتخار همجواری با این سرزمین معطّر!

البته چند روز اول سردرد گرفته بودم ولی بعد از مدتی بوی محیطی اونجا کاملاً عادی شد.

.

یادمه یه بنده خ از شرکت بیمه ایران اومد برای بیمه های مسوولیت و آتش سوزی و این چیزا. بیشتر از اینکه نگران درست نوشتن مشخصات شرکت و بیمه گذار باشه، نگران موهای ژل زده اش بود! با یک شمارش مختصر ذهنی، بیشتر از 139 بار دستش رفت تو موهاش و درستشون کرد. طفلک بعد از نیم ساعت که از اونجا رفت یک هفته ای دراز به دراز تو خونه، چهارچرخش رفته بود آسمون.

دفعه دوم با ماسک اومد!

ازم پرسید شما تو این دونی چیکار میکنین؟! مگه چقدر بهتون میدن که حاضرین هر روز اینجا کار کنین؟

نمیدونم منظورش متلک بود یا اینکه بلد نبود حق مطلب رو به درستی ادا کنه.

بهش گفتم من که اینجا کارگرم. ولی به نظرت مدیرعاملمون که پول توی جیبیش به اندازه دیۀ کامل اونهم در ماههای حرامه چرا روزی حداقل 10 ساعت اینجاست؟

بنده خدا رفت تحقیق کرد و دید نه بابا. طرف ـ مدیرعامل ـ مثل اینکه خیلی ه!

(منظور از واژه در این قسمت، به معنای واقعی آن یعنی بزرگ است)

.

کارخونۀ ما 24 ساعته و بدون تعطیلی کار میکرد. ساعت کاری مشخصی نداشتم. هنوز هم اگه جایی ازم ساعت کاری مشخص بخواد باهاشون همکاری نمی کنم (اگه اینطور بود میرفتم کارمند پشت میز نشین میشدم)

اکثراً نزدیک ظهر میرفتم و تا هر زمان که توان داشتم (شده بود تا 48 ساعت ی ره) کار می و برمیگشتم.

.

یه شب (یا بهتر بگم نیمه شب) تو کارخونه نشسته بودم و داشتم امورات حساس و حیاتی و سرنوشت سازی از قبیل کُشتن مگس با مگس کُش انجام میدادم که حسن اومد اتاقم.

حسن، رئیس بخش نگهبانی بود که مسوولیت 14 نگهبان کارخونه در 3 شیفت کاری رو برعهده داشت. پسری روستایی و صاف و بی آلایش و در عین حال بسیار دوست داشتنی.

خیلی وقت ها شیفت فلان نگهبان در بهمان قسمت رو خودش برعهده میگرفت و بهشون مرخصی می داد.

ما هم معمولاً دخ ی در سیستم مدیریتیش نداشتیم. الحق و الانصاف هم علیرغم نداشتن سواد دندون گیر و رزومۀ افسانه ای (حداقل در حیطۀ کاری خودش) اما یکی از بهترین و کم اشتباه ترین همکاران ما بود.

گفت سعیدآقا (این سعیدآقا رو با لهجه ای دلنشین تلفظ میکرد) میاین بریم سایت بازیافت؟

گفتم: آره چرا که نه (قبلاً چندباری ازش خواسته بودم اگه فرصت کرد و طلبیده شدم(!) منو یه سر ببره سایت بازیافت زباله ها)

.

پیاده رفتیم به سمت کارخونه بازیافت زباله (راه زیادی نبود)

البته همین که از درِ کارخونه بیرون رفتیم مثل همیشه با اجتماع دهها سگ آروم و لاغر مردنی نر و ماده ای مواجه شدم که همیشه بیرون کارخونه ما حضور داشتن و هیچوقت نفهمیدم حسن چرا اینقدر این موجودات رو دوست داره. با اینکه هر روز می دیدمشون، اما هیچوقت سوال ن که اینا اینجا چیکار می کنن. شاید به این دلیل که هر موضوع مرتبط با بیرون کارخونه به بخش نگهبانی و اختصاصاً شخص حسن ارتباط داشت.

.

رسیدیم به سایت بازیافت زباله. چند نفر از نگهبانان اونجا منتظرمون بودن و خوشامد گفتن. معلوم بود که حسن سنگ تموم گذاشته.

حسن نشست ترک موتور یکیشون و منم ترک موتور یکی دیگه و راه افتادیم به سمت محل دفن زباله ها.

فکر میکنم دفعه سوم یا چهارم در کل زندگیم بود که سوار موتور میشدم. بین خودمون بمونه، هنوزم با این سن و سال و هیکل بلد نیستم موتور روشن کنم چه برسه به روندنش.

علتش هم فقط یک چیزه: مثل سگ از موتور میترسم.

(منظور از واژه سگ در این بخش، صرفاً تاکید مضاعف بر میزان ترس زیادم داشت. ترسی که ناشی از دیدن یک صحنه دل اش تصادف موتورسوار از دوران کودکیم بود)

.

در یکی از سفرهام به بلاد کفر، قرار شد با تنی چند از دوستان، از جایی به جای دیگه بریم و بهمون گفتن این مسیر رو بهتره با موتور برین. اولش کمی دودل بودم که درنهایت قبول . اما وقتی موتور سوار اومد سیستم مغزیم دچار هنگ کامل شد. چون بانوی موقر و صالحه و ماجده و باتقوا و بافضیلتی در مقام راننده موتورسیکلت تشریف آورد که صد البته هرکاری کرد سوار موتور نشدم.

مونده بودم چه بهونه ای بیارم که نه بهش بربخوره و نه رگ فمینیستیش بزنه بالا! همین مونده بود با این ترس وحشتناکم از موتور، پشت سر یک خانوم هم بشینم.

خلاصه اینکه بهشون حالی که « أنا أشهَدُ و أومَنُ و مُتأکّدُ بالمَحرَم و النّامَحرَم!» که درنهایت یه سیبیل کلفتی پیدا شد و ما رو انداخت ترک موتورش و رفتیم.

.

دنیای زباله ها (البته از نمای نزدیک و در یک مکان) دنیای جالبیه. بخش زیادی از زباله ها در زیر زمین دفن شده بود که چندین لوله مثل دودکش از زمین بیرون اومده و درحال سوختن بود.

مثل پالایشگاه نفت (البته پالایشگاه نفت از نزدیک ندیدم. حدس میزنم اینطوری باشه)

یکی از پرسنل محترم اونجا، کلّی در مورد فرایند دفن زباله و اینکه باید گازهای خطرناک متصاعد شده از زباله ها حتماً بسوزه، حرف زد که هیچی نفهمیدم! (اصولاً از بچگی علاقه چندانی به شنیدن مسائل فنی نداشتم)

ولی یک چیزی یادم موند.

میگفت اگه این گازهای زباله زیرزمین محبوس بشه انفجاری اتفاق میفته که نصف شهر میره رو هوا

(راست و دروغ داستان گردن خودش)

.

دوباره سوار ترک موتور شدیم تا به منطقه بعدی بریم. یعنی محل دپوی زباله های عفونی و بیمارستانی که مسیری نسبتاً طولانی رو طی کردیم.

.

چه صحنه وحشتناک و فاجعه باری بود. در کنار انواع و اقسام زباله های بیمارستان، با بوی وحشتناک و مشمئز کنندۀ مردار هم روبرو شدیم. انگار هزاران موجود مُرده و متعفن در کنار هم باشن.

میگفتن این بو ناشی از اعضای داخلی بدن انسان هاست (مثل کلیه و کبد و طحال و این چیزا)

البته تا جایی که میدونم اعضای خارجی بدن (مثل دست و پا و این چیزا) پس از قطع در اتاق عمل، برای انجام تشریفات دفن، تحویل خانواده بیمار میشن.

یک مورد تجربه این موضوع دردناک رو داشتم. دست راست یکی از پرسنلمون رفت داخل چرخ دنده های دستگاه و 4 انگشتش همزمان قطع شد. در بخش اورژانس، انگشتاشو گذاشتن تو یه پلاستیک و دادن به من! (به عنوان همراه رفته بودم و خونواده ش هنوز نیومده بودن)

.

ضمن اینکه نزدیک شدن به اون کوه متعفن از نقطه ای به بعد ممنوع بود. هرچند اگه ممنوع هم نبود جذبه و کششی برای رفتن ایجاد نمیکرد!

بهرحال شانس که نداریم. ممکن بود سرنگی سوزنی چیزی افتاده باشه روی زمین و بره تو پامون و یه عمر آش نخورده و دهن سوخته و انواع و اقسام انگ های خاک بر سری!

چند تا سگ اونجا در حال تغذیه بودن. فکر میکنم یکی از پر پروتئین ترین تغذیه سگ ها (حداقل در کشورمون) در این قسمته.

یکی از نگهبانان گفت که اگه سگ های این منطقه گازمون بگیرن مشکل چند برابر میشه. راست هم میگفت.

غیر از مشکلات معمول گازگرفتگی حیوانات (مثل داستان های وا ن یا سرم هاری و کزار و این چیزا) در این مورد خاص باید منتظر انواع و اقسام بیماری های عفونی هم باشیم.

و در ادامه میگفت سگ های این قسمت کاملاً تحت نظر و شناخته شده هستن! اگه مورد خاصی ببینیم سریعاً معدومش می کنیم.

ولی سگ هایی که من اونجا دیدم سگ های خوبی بودن!

کاری بهمون نداشتن

.

برگشتیم به یک جای مسطح و نسبتاً تمیز که دوستان از قبل تدارک چای هیزمی رو داده و مقداری هم میوه از باغشون چیده بودن. هرچند بوی وحشتناک زباله های عفونی که هنوز در مشامم باقی بود باعث شد برای ری از ثانیه در مورد خوردن چای و میوه مردد بشم اما سریعاً به خودم اومدم و دیدم بهتره مثل همیشه به اسید معده اعتماد کنم!

قبلا موارد بدتری از این هم داشتم که اعتماد به اسید معده خوب جواب داد. مثلا از شدت تشنگی، وسط کویر بی آب و علف، آبی خوردم که یک سوم پایین لیوان، گل و لای بود. البته برای کمک به اسید معده، بعدش هم کمی آبلیمو خوردم و بدون مشکل از اون بحران عبور کردیم. (عجب دورانی بود زندگی در کویر. خالص، زیبا و تکرارنشدنی)

نتیجه اخلاقی: یکی از بهترین تکیه گاه هایی که میشه بهش اعتماد کرد "اسید معده" است. اگه بخوام خودمونی تر عرض کنم یعنی: سوسول بازی رو کنار بذاریم!

.

محبت عزیزان از یادم نخواهد رفت. وسط انبوه زباله های این کلان شهر، مهمون نوازیشون عالی بود.

در زمان کمتر از دو ساعتی که اونجا بودم، رایحه محبت و صمیمیتشون باعث شد که بوی نامطبوع محیطی از یادم بره. (عجب شاعرانه!)

.

مهمون بازی تموم شد. برگشتیم کارخونه. ساعت نزدیک 3 صبح بود.

میخواستم آماده بشم برم خونه که حسن گفت:

ــ سعیدآقا. میخوام برم گشت زنی اطراف کارخونه. میاین با هم بریم؟

احساس دوست داره با هم باشیم. گفتم باشه بریم.

.

گشت زنی اطراف کارخونه (یعنی یک بیابون برهوت به وسعت چند کیلومتر با تپه های اطراف) جزء وظایف هر شب نگهبانان بود. تابحال نرفته بودم. تجربه خوبی میشد. (منم که اب ب تجربه)

کفش و لباسم مناسب پیاده روی در اون بیابون ناهموار نبود. بنابراین سریع پاچه های شلوارمو تو جوراب و گفتم بزن بریم.

رفت لوازمشو برداره. چند دقیقه بعد برگشت. البته با همراهانش. یعنی چیزی بیشتر از 20 سگ! از بزرگ و کوچیک تا نر و ماده!!

سگ هایی که عرض میکنم از نوع دوبرمن و ژرمن و هاسکی و این چیزا نبود. بلکه همونایی بودن که قبلا هم عرض همیشه بیرون کارخونه اجتماع داشتن و زندگی و تولید مثل می . همون هایی که به عنوان سگ ولگرد ایرانی در اطرافمون می بینیم و می شناسیم.

.

راه افتادیم به سمت تپۀ اول. سگ ها هم مهربانانه همراهیمون می .

از حسن پرسیدم: این سگ ها رو برای چی میاری؟ اگه مشکلی بوجود بیاد مگه اینا می تونن کاری ن؟

گفت: شما سگ ها رو نمی شناسین. از صدتا رفیق، رفیق ترن!

.

چیزی نگفتم و ادامه مسیر دادیم. بین راه، حسن از خاطراتش میگفت که از همین جایی که داریم میریم چند تا مار و بچه روباه و عقرب و بُزُنقَرَه (در اصل بوزونقوره اسم محلی تشی یا همون خا شت های بزرگه) گرفته و حتی یک جوجه عقاب هم از بالای کوه بلندی که از کنارش رد میشدیم گرفته بود (هرچند شخصاً فکر میکنم گرفتن جوجه عقاب به این کشکی ها هم نباشه. احتمالاً جوجه قرقی بوده)

حدود ی اعت بعد و در حال پایین اومدن از تپه دوم، ناگهان با یک گلّه بزرگ مواجه شدیم که در خواب ناز بودن. یکی از وحشتناک ترین صحنه هایی که میشه در بیابون دید.

همیشه از گله می ترسم. البته نه به خاطر وجود ! بلکه موجود زبون نفهمی به نام سگ گلّه

در واقع سگ ها به خودی خود، موجودات ترسناکی نیستن. اما سگ گلّه داستانش فرق میکنه. هیچ زبونی (بجز زبون صاحبشون) رو نمی فهمن و به هیچ طریقی نمیشه باهاشون مذاکره کرد.

.

با نگرانی به حسن گفتم اینجا گله ه. چیکار کنیم؟

حسن گفت: عیب نداره از اونطرفشون رد میشیم.

با اینکه هوا تاریک بود و چهره های همدیگه رو نمیدیدیم اما از لحن صدای حسن کاملاً محسوس بود که خودشم نگرانه. داشتم با خودم فکر می اگه سگ های گله حمله کنن باید چه خاکی به سرمون بریزیم که ناگهان اتفاقی که نباید بیفته افتاد!

صدای پارس سگ های گله بلند شد و همزمان سگ های همراه ما (همون سگ های لاغر و استخونی و بی اصل و نسب که نصفشون هم ماده بودن) ناگهان مثل گلوله حمله به سمتشون.

.

کمی جلوتر از ما غوغایی شد. صحنه ای که شاید هرگز در زندگیم تکرار نشه.

سگ های همراه ما اجازه ندادن که سگ های گله (یعنی 4 سگ گردن کلفت زبون نفم) حتی نزدیک ما بشن.

کل بدنم قفل شده بود.

بخش باورن ی داستان اینکه حسن هم پرید وسط اون دعوا !

تصور اینکه نصفه های شب وسط برّ بیابون، بین دعوا و بزن بزن حدود بیست و چند عدد سگ قرار بگیری و هیچ کاری هم ازت ساخته نباشه و تنها همراه و راه بلدت (یعنی حسن) هم رفته باشه وسط اون بیغوله و تو چندان خوشایند نیست.

داشتم کورمال کورمال دنبال چوبی چیزی می گشتم که خوشبختانه صاحبان گله (یا بهتر بگم چوپان های عزیز. صاحب گلّه با اون همه ثروتش نصفه شبی وسط بیابون چیکار میکنه؟) از راه رسیدن و غائله خو د و نهایتاً با روبوسی و گرفتن حلالیت از سگ های گله خداحافظی کردیم و همراه با همراهان چها امون خوشحال و م برگشتیم کارخونه.

البته برخورد با سگ های گلّه رو بعد از اون شب، دوباره و در جایی دیگر هم تجربه که در اولین پست این وبلاگ بهش اشاره شده.

.

تفاوت یک جوان روستایی(حسن) با یک شهرنشین از زمین تا آسمونه.

یک شهرنشین، عمراً اگه 30 سال هم رزمی کار کنه بازهم بعید میدونم بره تو دل سگ های گلّه.

ولی حسن با اون قامت نحیفش رفت. واقعاً باورش برام سخت بود

شاید این هم از خاصیت های زندگی نزدیک با طبیعت باشه.

نمیدونم

.

نزدیک صبح بود. با حسن خداحافظی و راه افتادم سمت شهر

وقتی از در نگهبانی رد میشدم، برای اولین بار با دیدن سگ ها، ناخودآگاه ماشینو متوقف .

هر روز می دیدمشون و بی تفاوت از کنارشون رد میشدم.

موجوداتی که همه شون به یک شکل بودن. چیزی مثل تصویر پایین

اما این بار نگاهم با گذشته فرق میکرد.

احتمالاً نگاهم چیزی بود از جنس قدردانی و تشکر

و جمله حسن در ذهنم تداعی شد که گفت:

اینا از صدتا رفیق، رفیق ترن

.

پ.ن) تمامی تصاویر از اینترنت کش برداری شده.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : سفرنامه ای از سرزمین زباله ها - زباله ,کارخونه ,البته ,اینکه ,موتور ,یعنی ,بیرون کارخونه ,اسید معده ,بازیافت زباله ,برگشتیم کارخونه ,اطراف کارخونه ,همیشه بیرون کارخونه ,سایت ب?

باید ماهیگیر باشی تا متوجه بشی

بخش اول

(اندر باب اعتیاد)

.

ایام تعطیلات عید موقعیت خوبی بود برای رهایی از استخون درد ناشی از خماری!

البته معنای این استخون درد و خماری رو دست اندرکاران و معتادان محترم به خوبی درک می کنن.

راستی سلام. عیدتون مبارک

من سعید هستم. یک مسافر. یک معتاد!

(البته معتاد به ماهیگیری)

.

زمان: 6 فروردین

مکان: میعادگاه همیشگی: منطقه گلورد. رود تجن

برخلاف اعلام اداره هواشناسی که بارندگی رو صفر پیش بینی کرده بود، اون روز آسمون منطقه هوای گریۀ شدیدی داشت. اما غافل از اینکه خنده و گریۀ آسمون برای یک خمار ماهیگیری، هرگز بازدارنده نیست.

از طرفی هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و کفش و لباسم نامناسب.

بنابراین یک عدد پالون از داخل ماشین برداشتم و رو خودم انداختم و رفتم کنار رودخونه.

ولی کنار رودخونه کار خاصی نمیشد انجام داد.

بنابراین برای رسیدن به یک منطقه خوب (گودی عمیق در آب) مجبور شدم دل به دریا زده و پا در رودخانه بذارم.

تا زیر زانو.

آیا اینکه هوا سرد بود و زیر بارون داشتم میلرزیدم اهمیت داشت؟

به هیچ وجه

(خدا این اعتیاد رو نصیب دشمن آدم هم نکنه!)

.

کمی بعدتر برای رسیدن به منطقه دوم مناسب ماهیگیری (یعنی عمق بیشتر در اونطرف رودخونه) با هزار ترس و لرز (لرز ناشی از سرما و ترس با هم) رفتم وسط رود تجن.

جریان آب خیلی شدید بود.

طوریکه فاصله هر قدم با قدم بعدی بعضا تا یک دقیقه هم طول میکشید

چندبار هم احساس الانه که آب منو با خودش ببره!

اصلاً احساس خوبی نیست.

و اما نتیجه این حرکت احمقانه :

.

از نگاه دیگران: دیوونه! جونشو به خطر انداخت تا فقط 6 تا ماهی صید کنه (تازه بزرگترینش رو هم رها کرد)

از نگاه خودم: موفق شدم در این وضعیت هوا ماهی بگیرم. همین!

.

البته اینجا صحبت از گرفتن ماهیست و نه خوردن اون

احتمالا می دونین که بنده اصلا لب به گوشت ماهی و هیچ موجود آبزی دیگری نزده و نخواهم زد.

.

چند سال قبل یک ماهی بزرگ در سد دوستی (نقطه صفر مرز ایران و ترکمنستان) صید . یک زردپر خوشگل و مامانی به طول 63 سانت. بعد از اندازه گیری خواستم ولش کنم بره که نگهبان سد اومد و گفت چیکار میکنی؟

گفتم میخوام ولش کنم.

گفت: دیوانه ای؟!

گفتم: فکر نمیکنم! ولی من ماهی نمیخورم. میگیرم و بعد هم رها میکنم. اگه میخوای برش دار

بنده خدا کیف شد و بردش و زد بر بدن (نوش جونش)

.

نتیجه اخلاقی این که اگه اطرافم ماهی خواری وجود داشته باشه (از گونه انسان یا غیر انسان) ماهی رو میدم بهش وگرنه ولش میکنم تو آب.

نه اینور قضیه برام اهمیت داره و نه اونور قضیه (یعنی تفکرات موافق و مخالف)

.

مگر زمانی که ماهی، تخم در شکمش داشته باشه که قطعاً رهاش میکنم. البته امیدوارم خدای نکرده فکر نکنین فاز روشنفکری برداشتم. ابداً

به این دلیل ماهی ماده باردار رو رها میکنم چون اون ماهی باید رهاسازی بشه تا سال آینده دهها هزار ماهی دیگه در ا یستم اونجا وجود داشته باشه تا بتونم بگیرم! به همین سادگی

که اگه این مهم انجام میشد و تمامی ماهیگیران و صیادان عزیز به این تفکر سیستمی میرسیدن امروز با بحران شدید منابع آبزی روبرو نبودیم.

باری

.

منم مثل هر انسان دیگری در طول عمرم چندین صحنه نزدیک به مرگ داشتم تا امروز در خاطراتم واسه این و اون بگم در فلان جا و فلان جا و فلان جا خدا بهم رحم کرد.

اما جالب اینجاست که بخش اعظم اونها ارتباط مستقیمی با ماهیگیری داشت.

.

حالا به نظر شما عزیزان:

چه چیزی باعث میشه یک خُل و چل و دیوونه مثل من در هوای سرد و زیر بارون تا بالای زانو بره داخل جریان آب شدید رودخونه؟ و بعدش تا چند روز بیفته!

.

چه عاملی باعث میشه یکی از قهرمانان تکواندوی آسیا (محسن ارسنجانی) در بهمن 93 و در همین رودخونه (کمی بالاتر در محل سد سلیمان تنگه) موقع ماهیگیری جونش رو از دست بده؟

.

پاسخ فقط یک چیزه:

تا ماهیگیر نباشیم نمی تونیم بعضی رفتارها رو درک کنیم

.

منظور بنده از این مطلب، صریحاً اشاره داشت به این تصویر در متمم :

راستی به عنوان ی که ماهی نمیخوره با اطمینان عرض میکنم:

اصلا هم به طعم ماهی کب ش نمی ارزه!

.

.(..

بخش دوم

(اندر باب انتخاب)

نیمه پایینی بدن خیس شده بود و باد شدید و سرما و غروب آفتاب باعث شد تا تحملم از دست بره و از اونجا دل م. کیسه زباله ای که همیشه همراه دارم رو برداشتم و در حالیکه از سرما میلرزیدم های خودم و ایضاً عزیزانی که قبل از من اونجا بودن رو جمع .

.

نکته بسیار مهم:

مقارن شدن این موضوع با تب شدید و فراگیر (و صد البته زودگذر) این روزها یعنی تمیز نگه داشتن طبیعت و سیزده به در و این چیزا کاملاً تصادفی و اتفاقی بوده و هیچ ربطی به هم ندارن. بنده همیشه بعد از وج از طبیعت تمامی زباله ها (خود و دیگران) رو از اطرافم جمع میکنم.

.

کیسه زباله این دستم بود و کوله پشتی ماهیگیری با قلاب در اون دستم. اومدم از بخشی از عرض رودخونه رد بشم که ناگهان مثل پِهِن سُر خوردم و هردو پا به سمت آسمون برافراشته شد!

.

نکته اول: افتادن با پشت و کمر بر روی سنگ های خیس رودخونه خیلی دردناکه

نکته دوم: فکر نمیکنم نیاز به توضیح باشه که بجز نیمه پایین، نیمۀ بالای بدن نیز کاملاً خیس شد!

.

کیسه زباله و کوله پشتی وارد جریان آب شدن. ناخواسته باید یکی رو انتخاب می .

به نظرتون کدومش؟

معلومه. کوله پشتی و قلاب رو نجات دادم (خب پول داده بودم بالاشون!) و نظاره گر کیسه زباله ای شدم که در جریان رود تجن از نگاهم دور میشد و هاش هم پراکنده میشدن.

خب این هم سهم بنده از پاکیزگی طبیعت!

نکته اخلاقی: زیاد سخت نگیرین. اون کیسه زباله هم رفت جزء صدها تن زباله دیگه در حاشیه رود تجن

(مثل تمامی روهای کشورمون)

.

پارسال در کلانشهر داغون و شلوغ بانکوک که صاحبش رو نمیشناسه، شبی گوشیمو تو تا ی جا گذاشتم. صبح روز بعد با ح ی درمونده و مستاصل از هتل رفتم بیرون تا شاید بتونم با بعضی رانندگان تا ی ارتباط بگیرم، شاید به فرض محال گوشیم بهم برگرده که ناگهان یک تا ی ون در کنارم توقف کرد. همکاران و همسفران عزیزمون بودن که داشتن دسته جمعی، شاد و خوشحال میرفتن سفارت ایران تا رای بدن و رئیس جمهور انتخاب کنن.

بهم اصرار بیا بریم! که پاچه شونو گرفتم و گفتم الان تنها چیزی که برام اهمیت نداره اینه که رئیسی رئیس جمهور بشه یا ! چیزی که الان برام مهمه فقط گوشیمه

.

نمیدونم اگه شما به جای بنده بودین انتخاب دیگری انجام میدادین؟

.

نتیجه اخلاقی نهایی:

در بعضی انتخاب ها قطعاً خود واقعی مون تصمیم میگیره! بدون هیچ نشونه ای از تظاهر

.

.

.

پ.ن1) همون شب گوشیم به طرز معجزه آسایی بهم برگشت

پ.ن2) هم که رئیس جمهور شد. چه من رای میدادم چه نمیدادم!

:-)

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : باید ماهیگیر باشی تا متوجه بشی - ماهی ,زباله ,میکنم ,بنده ,رودخونه ,کیسه ,کیسه زباله ,کوله پشتی ,رئیس جمهور ,داشته باشه ,نتیجه اخلاقی

خسته نباشم!

سالها پیش برای دقایقی با آقای قنّاد (شیرینی پز) محترمی همکلام شدم که به مورد جالبی اشاره کرد. فرمود ما در بعضی از شیرینی ها از مواد اولیۀ با کیفیت استفاده میکنیم و در بعضی ها هم (که اسمشونو گفت ولی یادم نیست) از ضایعات شرینی های دیگه؛ و در ادامه تاکید کرد که هزینۀ آب و برق و گاز و حتی بخشی از حقوق پرسنل از همین شیرینی های گروه دوم (ضایعاتی) تامین میشه.

.

البته مشابه این موضوع رو در هنر خانمهای کدبانو هم می بینیم که برنج اضافی این وعده رو به طرز ماهرانه ای تبدیل به یک غذای متفاوت و خوشمزه در وعده بعدی می کنن (مثلا اضافه برنج تبدیل به یک کوفته یا آش خوشمزه و یا نهایتاً ته چین میشه)

.

خواستم عرض کنم ما هم از این کارا بلدیم!

مدتها قبل به دعوت یکی از دوستان، با ویرگول آشنا شدم و از محیط ساده و صمیمی اونجا خوشم اومد. البته نه تا اون حد که جدی بگیرمش!

بنابراین به عنوان دست گرمی، بخش بسیار کوچکی از مطالب این دکّه (بخونین وبلاگ) رو به صورت خلاصه در ویرگول قرار دادم و البته (مثل همین وبلاگ) برام مهم نبود که خونده میشه یا نه و بعد از چند پست کوتاه هم رهاش و دیگه بهش سر نزدم.

.

تا اینکه مدتی قبل ایمیل معروف آ سال ویرگول برام رسید. همونی که تمام ویرگولیان عزیز هم دریافت و شامل آمار ارائه شده برای هرکدوممون بود.

نکتۀ جالبی داشت:

همونطور که مشاهده میفرمایید خزعبلات بنده در ویرگول (یعنی ته مونده و ضایعات اراجیف این وبلاگ) 49.990 ثانیه خونده شده

(خب چی میشد 10 ثانیه بیشتر میخوندین تا به عدد رُند 50هزار برسم؟!)

.

و از اون مهمتر اینکه:

اینجانب سرانه مطالعه در ایران را 0.000624875 ثانیه بیشتر !

(آیکُن غبغب بزرگ به اندازۀ قورباغه! همراه با آیکُن بندۀ خدا نبودن!!)

.

هرچند واقعیت اینه که اصلاً شکل و قیافه م به این چیزا نمیخوره که بتونم یک مُرغ رو از روی تخمهاش جابجا کنم (چه برسه به آمار سرانه مطالعه) ولی خدا ی اب این دقت و عدد اعشارشون شدم.

.

درنهایت فکر میکنم بابت این حرکت عظیم(!) و بالابردن سرانۀ مطالعه در کشور، نه تنها دِین خودمو به ملّت ادا (!) بلکه نیاز به چند ماه استراحت و اخذ ماساژهای تخصصی برای رفع خستگی نیز دارم!

آقا عزّت زیاد. ما رفتیم ماساژ!

(خدایا کمی جنبه لطفاً)

:-)

.

ولی از شوخی گذشته، این حرکت عزیزان ویرگول رو بسیار با ارزش میدونم که باعث شد ناخودآگاه، کمی ویرگول رو جدی تر بگیرم و بیشتر در اون حضور داشته باشم.

خیلی دوست دارم روزبه روز پیشرفتش رو ببینم.

از همین تریبون، شما عزیزان رو هم ضمن دعوت به رعایت تقوا و پرهیزگاری و عمل صالح، به نوشتن در ویرگول نیز دعوت میکنم. باشد تا همه باهم سهمی کوچک در بالابردن سرانه مطالعۀ کشور ایفا کنیم

(و سال بعد دستِ جمعی بریم برای ماساژ رفع خستگی!)

.

.

راستی:.

چند روز دیگه سن و سال این وبلاگ به 1000 روز میرسه. باید تشکری هم داشته باشم از گروه دانش بنیان بیان و اقدامات خوبی که در این 12 سال فعالیت ارزشمند خودشون انجام دادن.

از جمله:

.

گردآوری نخبگان ممتاز ی در حوزه it از معتبرترین های کشور

(که در دوران فرار مغزها همین کار به خودی خود بسیار ارزشمنده)

.

و همچنین ب عنوان برترین شرکت نرم افزاری ایران از جشنواره جوایز فناوری

.

و نیز رسیدن به مقام ارزشمند سریع ترین سایت وبلاگدهی در ایران

.

ضمن اینکه افتخار ملاقات حضوری با مدیرعامل "بیان" جناب آقای قدیری رو هم در دو مرحله داشتم و هربار کلی از محضر این مدیر عزیز یاد گرفتم. شخصی که به جرات عرض میکنم شاید 10 نفر مثل ایشون در کشور نداشته باشیم.

اینکه در عرض چنین مدت کوتاهی، بنا به گفتۀ بسیاری از وبلاگ نویسان، عنوان بهترین سرویس وبلاگ دهی در کشور رو از آنِ خودش کرده کار ساده ای نیست.

اصولاً خیلی حال میکنم با انی که در کمترین مدت، دستاوردهای عظیمی ب میکنن.

.

برای این بزرگوار و تیم بیان هم آرزوی موفقیت میکنم.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : خسته نباشم! - ویرگول ,وبلاگ ,میکنم ,کشور ,همین ,اینکه ,داشته باشم ,سرانه مطالعه ,ثانیه بیشتر

تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا

.

از قدیم گفتن هر آغازی، پایانی داره و هر سفری، بازگشتی. بر همین اساس، سفر معنوی ـ زیارتی سالیانۀ شرکت هم به پایان رسید و با لب و لوچه و گوش های آویزون برگشتیم و طبیعتاً برای مدتی در دوران افسردگی و پَرریزی مشغول سیر و سلوک خواهیم بود.

(البته اصطلاح پرریزی معمولاً برای پرندگان بکار میره و برای انسانها شاید بهتر باشه که از واژه پشم ریزی استفاده کنیم!)

.

الان احساس میکنم این شکلی شدم!

.

.

راستش مشغله های کاری و فکری اونقدر زیاد شده که حس و حال نوشتن نیست. هرچند اون زمانی که حس و حالش بود بازهم وجی به دردبخوری از این اب شده (وبلاگ) بیرون نیومد. بنابراین ترجیح میدم این بار، سخن رو کوتاه کنم و بیشتر با زبان تصویر، چیزی شبیه سفرنامه رو تحویل دوستان بدم.

.

البته همین ابتدا باید عرض کنم اکثر ع هایی که مشاهده می فرمایید توسط ی گرفته شده که فرق بین هنر عکاسی و چغندر رو تشخیص نمیده و کمترین علاقه ای به عکاسی نداره و همچنان ترجیح میده که خاطرات سفرها رو مثل همیشه در امن ترین جای ممکن (یعنی در ذهن خودش) نگه داره و از همه بدتر اینکه تازه بعد از بازگشت از سفرش فهمیده که بد نیست اگه فرصتی پیدا شد دستمالی هم به لنز دوربین موبایلش بکشه! (یعنی عمق فاجعه رو خودتون حدس بزنین)

ضمن اینکه حجم ع ها برای درج در وبلاگ تا حد امکان توسط برنامۀ compressor کم شده.

بنابراین امیدوارم کیفیت پایین ع ها رو به کیفیت بالای مرام و معرفت خودتون بر من ببخشایید و ادامه تعارفات معمول.

.

.

مقدمتاً باید اشاره کوتاهی داشته باشم به اینکه بر اساس نوسانات وضعیت ارز قرار شد سفر تایلند با سفر ارزان تری جایگزین بشه. بنابراین دست به دامان کشور دوست و برادر ترکیه شدیم و حدود یک هفته هم درگیر مقدمات کار بودیم که با نهایت ناباوری، متوجه شدیم ترکیه به هیچ وجه به 20 نفر آقای مجرد ایرانی هتل و خدمات ارائه نمیکنه.

هرچقدر هم که با کارگزار صحبت کردیم که باباجان این گروهی که قراره خدمتتون برسه همگی (بجز بنده حقیر) افرادی خوشنام، موقر، مسن، دارای وجهه اجتماعی بالا و فلان و بهمان هستن ولی هیچ فایده ای نداشت.

چرا که ترکیه فقط 20 مرد مجرد ایرانی رو می شناخت و دیگر هیچ. تفاوتی بین خشک و تر وجود نداشت.

.

نه تنها از این بابت ناراحت نشدم بلکه کاملاً بهشون حق دادم. گویا بعضی از هموطنان عزیزمون در سفر به این کشور اصرار زیادی بر ارائه فرهنگ و تمدن 7 هزار ساله(!) خود داشتن که شاید بهتر باشه برای جلوگیری از تطویل کلام، این بحث رو همین جا دفن کرده و از ذکر نمونه های بارز مَثَل معروف "هنر نزد ایرانیان است و بس" چشم پوشی کنم.

.

بنابراین مجدداً دست به دامن کشور دوست و خواهر(!) تایلند شدیم.

(حداقلش این بود که ناز و ادا و اطوار برادران کشور ترکیه رو نداشت و از همه مهمتر اینکه در مهمون نوازی سرآمد دیگر کشورهاست)

.

با توجه به اینکه سمینار فروش سال گذشته و پروموشن ویژه سفر به تایلند رو بر اساس دلار 3700 بسته بودیم، این سفر از نظر مادی هزینه های سنگینی به شرکت وارد کرد. اما با عینک "تفکر کمی درازمدت" از هر طرف که نگاه کردیم، دیدیم که بردن مهمانان، بهتر از نبردن و عهد شکنی خواهد بود.

.

.

ساعت 5 و 40 دقیقه بعدازظهر شنبه پانزدهم اردیبهشت ماه بوئینگ 737 شرکت عمان ایر (الطیران العمانی) آسمان مشهد را شکافت و به سمت شهر مسقط (پایتخت کشور عمان) رهسپار شدیم.


بوئینگ 737 طیران العمانی در فرودگاه هاشمی نژاد مشهد

.

با ورود به هواپیما همانند دفعۀ قبل، فکرم درگیر این موضوع شد که این شرکت(عمان ایر) بر اساس چه استانداردی، مهماندارانشو انتخاب میکنه.

مخصوصاً این بار که با دیدن بانوی مهماندار بزرگواری که ابعاد طول و عرض بدنش ی ان بود(!) و همچنین بانوی مهماندار بزرگوارتری که در پرواز بعدی، گویا مبتلا به خارش دندان شدیدی بود که تمایل عجیبی به گرفتن پاچه مسافرین (برای رفع خارش دندون) داشت، این درگیری ذهنی در بنده بیشتر شد.

و همچنین با چشیدن طعم غذاهای این ایرلاین، بازهم مثل دفعه قبل به سرم زد که کار و زندگی رو رها کنم و برم خدمت این دوستان ببینم برای کترینگ عمان ایر آشپز استخدام میکنن یا نه.

نعمت خدا رو بدجور حروم کرده بودن.

.

البته شکی نیست که عمان ایر از نظر استانداردهای بین المللی پرواز و کیفیت ناوگان هوایی، بسیار بهتر از ایرلاین های کشورماست. اما از نظر خدمات، برخورد و کیفیت غذا، بنده همچنان سفر با شرکت های ایرانی (مثل ماهان) رو ترجیح میدم.[نظر کاملاً شخصیست]

البته این مقایسه در برابر شرکت هایی مثل امارات و قطری، قطعاً از همه نظر به نفع اونها تمام خواهد شد و ایرلاین های ایرانی بازنده صددرصد خواهند بود.

به امید روزی که شرکت های ایرانی هم در سطح بین المللی قادر به عرض اندام باشن.

خب شعار دادن بسه! برگردیم سر موضوع اصلی

.

بعد از فرود وحشتناک خلبانِ بی اعصاب عمان ایر که هواپیما رو با سرعت زیادی روی باند کوبید (بر اساس چیزی که در مانیتور دیدیم سرعتش موقع نشستن، بالای 320 بود) و صدای جیغ چندین مسافر رو هم درآورد وارد فرودگاه مسقط شدیم.

.

فرودگاه با سال قبل خیلی متفاوت شده بود. پیشرفتی کاملاً محسوس و ملموس. کاری ندارم که تحریم ها و مشکلات جانبی مربوط به سفرهای خارجی، چقدر به نفع ایرلاین های کشورهای عرب زبان همسایه ما تموم شده (نوش جونشون) اما نکته ای که برای بنده و همکاران جالب بود میزان و سرعت پیشرفت اونها بود.

ورود به فرودگاه مسقط

.

خوشبختانه توقف کوتاهی داشتیم (ی اعت و بیست دقیقه) که برای پیاده شدن از هواپیمای قبلی و تشریفات ترانزیت و ید یک با سیگار اصل و سوارشدن به هواپیمای بعدی کفایت میکرد و وقتمون تلف نشد.

.

هواپیمای اصلی همونطور که حدس میزدیم بوئینگ نازنین 787 بود.

در واقع، عمان ایر یکی از مشتریان اصلی این هواپیماهاست یا بهتر عرض کنم مسافت های طولانی این شرکت با بوئینگ های 787 انجام میشه.

به دلیل اینکه حس و حال عکاسی نبود، یک عدد ع از اینترنت کش برداری و اینجا میذارم

بوئینگ 787 عمان ایر (ع از اینترنت)

.

.

حدود 6 ساعت در این ک ن نشستیم و به بدبختی هامون فکر کردیم.

.

در بین سرگرمی های گوناگون این شرکت، سه ایرانی هم بود که تونستم ایتالیا ایتالیا رو ببینم.

هرچند دو بار وسطش خوابم برد. ولی بدی نبود. کلاً بازی حامد کمیلی رو دوست دارم.

...

.

حوالی ساعت 6 صبح (به وقت محلّی) و در میان باران سیل آسای معروف مناطق آسیای جنوب شرق، وارد فرودگاه سووارنابومی بانکوک شدیم.

فرودگاهی عظیم که 12 سال قبل روی باتلاق مارهای کبرا ساخته شد و باعث مهاجرت مارهای بدبخت و آواره به داخل شهر گردید.

البته این موضوع به نوعی باعث همزیستی مسالمت آمیز بین انسان و مار کبرا شد و به دلیل اینکه این جانوران بی آزار و محجوب(!) ترجیح میدن در کاسه تو خونه های مردم استراحت کنن، بنابراین فرهنگ کشیدن سیفون تو قبل از استفاده در بین مردم بانکوک رواج گسترده ای پیدا کرده.

بهرحال شکی نیست که وجود یک مار کبرا داخل کاسه تو ، به صورت بالقوه می تونه خطرات جبران ناپذیری برای شخص به همراه داشته باشه!

.

البته ما نگرانی از بابت مار کبرا نداشتیم. بلکه دغدغه هامون کاملاً متفاوت بود:

یکی بزرگی بیش از حد این فرودگاه که با وجود خستگی فراوان، هرچی میریم به تهش نمیرسیم.

و دیگری هم پیدا دخمه ای برای استعمال دخانیات (بعد از حدود 7 ساعت خماری) تا در اون دخیل ببندیم.

(خوشبختانه یا متاسفانه اکثریت جمع همراه ما مبتلا به اعتیاد استعمال دخانیات بودن)

.

بی ربط به موضوع:

راستی میدونستین که شهر بانکوک دارای طولانی ترین اسم یک مکان در دنیاست؟ اگه اشتباه نکنم اسم اصلی این شهر از بیش از 150 کلمه تشکیل شده! که به طور خلاصه bangkok یعنی شهر فرشته ها تلفظ میشه (درست گفتم؟)

بگذریم

..

.

.

بعد از وج از فرودگاه و با راهنمایی لیدر، سوار اتوبوس شدیم تا حدود 2 ساعت بعد وارد پاتایا بشیم.

شهری ساحلی و زیبا و صد البته نه چندان خوشنام!

.

یکی از چالش های اصلی ما از مدتها قبل، پیدا یک هتل خوب در پاتایا بود که مثل همیشه زحمت انتخابش هم بر دوش بنده گذاشته شد و چنین شد که مدتها در بازی و پاسکاری بین سایت های بوکینگ و آگودا و امثالهم افتادم که نتیجه اش پیچیده تر شدن مشکل در انتخاب (به دلیل تعدد در گزینه های انتخاب) بود.

خوشبختانه با پیدا یک گروه تلگرامی (به صورت کاملاً اتفاقی) به اسم "دوستداران تایلند" کمک بسیار بزرگی بهم شد که بر خلاف اکثر گروههای تلگرامی مشابه، اینجا ادمین های محترم، دلسوزانه افراد رو راهنمایی می .

من هم مثل هر ایرانی دیگری، با تلگرام بیگانه نیستم و تا حدی از وضعیت گروهها و کانال های تلگرامی آگاهی دارم. به جرات عرض میکنم گروه تلگرامی با این درجه خلوص و دلسوزی ندیدم که بدون هیچ چشمداشت مادی و یک ریال درآمد، بهترین مشاوره ها رو به دیگران بدن.

.

مخصوصاً بابک عزیز ( ریاضی با اخلاقی که تایلند رو خیلی بهتر از خود تایلندی ها میشناسه!) که در پیدا یک هتل خوب (با توجه به حساسیت بنده و آقای مدیرعامل که تاکید داشتیم در شان مهمانان ما باشه) کمک بسیار زیادی بهمون کرد که همینجا از ایشون تشکر ویژه ای میکنم.

بابک عزیز

.

.

مکان انتخ ما با راهنمایی ، هتل the stay بود

هتلی 4 ستاره در خیابان دهم بیچرود که نه ایرانی اونجا دیدیم و نه هندی!

.

علیرغم اینکه خودم یک ایرانی هستم و از گفتن این حرف ناراحت میشم اما واقعیت اینه که تعریف یک هتل خوب در پاتایا یعنی جایی که ایرانی و هندی نداشته باشه!

به امید روزی که با افتخار بگیم بهترین هتل ها، هتل هایی هستن که ایرانیان رو پذیرش میکنن.

.

یکی از دوستان در کنار تابلوی هتل the stay

.

علیرغم اینکه سال گذشته، هتلمون در شمال پاتایا و 5 ستاره و خیلی لو تر از اینجا بود، اما شخصاً از این هتل راضی تر بودم.

هتلی که تا حد زیادی جوّ خانوادگی و صمیمی داشت و کوچکترین مشکلی در اون نداشتیم و در طی مدت اقامتم، بارها و بارها در ذهن خود قدردان این مشاوره ارزشمند بابک عزیز بودم.

میز صبحانه (نکته مهم اینکه صبحانه اونجا قابل خوردن بود!)

.

راستی تا یادم نرفته اینو اضافه کنم که یکی از عجایب این کشور، وضعیت نابسامان سیم و کابل های برق خیابونهاست. البته چون از حوزه برق فقط همینقدر میدونم که "اگه به سیم دست بزنیم برق ما رو می گیره" بنابراین نظری نمیدم و به ع بسنده میکنم

کابل و سیم های برق که چهره ناخوشایندی به شهر دادن

.

.

هتل، است ی کوچک اما تمیز در پشت بام داشت که ویوی زیبای دریا در کنارمون بود. یک روز که بارون شدیدی گرفت، با دوستان رفتیم است . تجربه شنا در زیر بارونِ شدید هم تجربه جالبیه.

(امیدوارم انتظار ع از این قسمت نداشته باشین!)

.

صحنه غروب آفتاب از بالای پشت بام و در کنار است ، لطف خاصی داشت. بنابراین برای اولین بار در عمرم از غروب آفتاب هم ع گرفتم.

نیازی به تذکر نیست. خودم میدونم گند زدم به اصول و فنون عکاسی!

.

البته چون بنده کلاً علاقه ای به آب و آب بازی و شنا (چه دریا و چه است ) ندارم بنابراین از شاخه های مختلف ورزش شنا هم بی اطلاعم و نهایتاً کرال و قورباغه رو تا حدی می شناسم.

اما هرچقدر فکر نتونستم بفهمم این چه نوع شناییه که این حاج آقا انجام داد؟!

این بزرگوار از اهالی کشور (اگر اشتباه نکنم) ازب تان بود که با تنی چند از مهمانان ما صمیمی شد و خودش هم بعد از دیدن این ع (که توسط یکی از دوستان شکار شد!) کلی خندید و ازش به عنوان ع سال یاد کرد!

منم تا حدی باهاش هم عقیده ام :-)

اب شنا تم حاجی!

.

.

.

.

باغ گرمسیری نونگ نوچ

nong nooch tropical botanical garden

.

گفته میشه یکی از زیباترین باغ های دنیا و همچنین بزرگترین مرکز تحقیقاتی گیاهشناسی جنوبشرق آسیاست. صحت و سقم داستان رو کاری ندارم. واقعاً باغ زیبایی بود. (البته از نظر خودم فقط برای یک بار دیدن)

از فضای رویایی اونجا تا کاکتوس های زیبا و همچنین نمایش فیل ها و خیلی چیزهای دیگه

فکر میکنم قرار گرفتن شلنگ وسط چمن، زیبایی این تصویر رو تحت الشعاع قرار داده

.

.

کاکتوس های زیبا

.
.
بازهم کاکتوس

.

اجرای یک نمایش محلی

.

نمایش فیل ها

.

در محضر یک فیل مهربون!

.

دو بزرگواری که با لباس محلی در انتظار مشتری هستن برای ع گرفتن (صرفاً جهت اطلاع: هردوشون آقا تشریف دارن!)

..

یک بچه فیل گوگوری مگوری که متاسفانه دست چپش مشکل داشت و می لنگید.

.

نکته مهم: شباهت فوق العاده در تصویر بالا کاملاً اتفاقیست. اونی که عینک به چشم داره بنده هستم

.

.

.

..

جهاد اکبر در پیشگاه بودای بزرگ

.

به قول قدیمی ها دل ش ت و توفیق یافتیم و توسط بودا طلبیده شدیم و رفتیم به پابوسش. بهتون اطمینان میدم که نایب ا یاره تمامی شما عزیزان هم بودم.

برای اینکه ریا نشه یک ع بدون حضور خودم میذارم.

داوود عزیز در محضر بودای بزرگ

.

رنگ زرد محیطیِ اماکن مقدس بو ان خیلی برام دلپذیر و آرامش بخشه (شاید برای خیلی ها هم نباشه البته)

و همچنین اعتقاد ناب و صفای آداب زی ون. یه جورایی احساس میکنم از ته دل و خالصه

.

در تصویر فوق و پشت سر همسفر عزیزم، درختچه هایی مشاهده میشه که ملّت میان و ازش اسکناس آویزون میکنن (کلاً به نظر میرسه همیشه یک سر مذهب از هر نوعش با مسائل اقتصادی گره خورده)

.

راستش از شما چه پنهون، برای لحظاتی ذات پاک آریایی و ایرانی ام زد بالا و وسوسه شدم چندتا از اون اسکناس های 1000 بات که از درختچه ها آویزون بود رو بردارم و به جاش اسکناس 20 باتی بذارم!

ی که مراقب نبود. ج سفرم درمیومد. فکر میکنم بودا هم راضی بود.

اما سرانجام تونستم ضمن جهاد اکبر با نفس امّاره و نثار چند آبدار خ.و.ا.ه.ر و م.ا.د.ر به رجیم، بر این وسوسه غلبه کرده و در پیشگاه بودا روسفید باقی بمونم.

باشد تا رستگار شویم.

.

..

.

.

مزرعه زنبور عسل

.

معمولاً عزیزانی که توفیق زیارت پاتایا رو به دست میارن، سری به مزرعه معروف زنبور عسل اونجا هم میزنن.

تولیدات عسل و محصولات جانبی زنبور در این مزرعه معروفیت خاصی داره.

از ژل رویال و گردۀ گل گرفته تا صابون و کِرِم و محصولات زیبایی و حتی زهرماری های الکلی بر پایه عسل.

با توجه به پوشش گیاهی غنی منطقه پاتایا (که نیازی به خوروندن شیره قند به زنبور نیست) عسل های خوبی از اونجا میشه ید.

آقای مدیرعامل و تنی چند از مهمانان در حال بازدید از مزرعه (ببخشید که پشتشون به شماست)

.

.

کوچکترین نژاد زنبور عسل دنیا (از مورچه هم کوچکتر هستن)

.

.

فاطمه، بانوی بسیار مودب و دوست داشتنیِ تایلندی که لیدر گروه ما برای گشت مزرعه بود. یک دختر ناز کوچولو هم داشت که ع شو نشونم داد.

کلی با هم حرف زدیم. البته اشتباه نکنین. من انگلیسیم خوب نیست بلکه اون فارسی رو خوب تکلّم میکرد!

اعتقادات پاک و خالصی داشت. مسلمون بود و شیعه و بسیار هم معتقد

فکر میکنم از حاصل زحمات مرحوم شیخ احمد قمی بود که و شیعه رو وارد تایلند کرد.

.

جمعیت مسلمانان تایلند، علیرغم اینکه بسیار محدوده، اما زندگی خوب و مسالمت آمیزی در کنار بو ان اونجا دارن. ضمن اینکه ت پادشاهی تایلند برای ورود مسافران مسلمان، تمهیدات خوبی انجام داده

از ساخت خونه در فرودگاه تا جداسازی محل بازرسی بانوان در فرودگاه که به صورت پوشیده هست تا وجود شیر آب در سرویس های بهداشتی.

البته این موضوع در بسیاری از کشورها هم رعایت نمیشه. مثلاً در ارمنستان، بانویی ایرانی برای بازدید توسط پلیس فرودگاه دچار مشکل شد و ما سریعاً رومونو برگردوندیم تا بنده خدا معذّب نباشه.

شاید بی ربط به نظر برسه. اما جای جای این کشور عبادتگاه های کوچک رو مشاهده می کنیم. حتی در مزرعه زنبور عسل

.

.

.

.

غذاهای خوشمزه!

.

به طور کلّی دغدغه غذا خوردن در کشورهای آسیای جنوب شرق گریبان خیلی ها رو میگیره. بهتره قبل از تست هر غذایی، از فروشنده بپرسین که چه گوشتی قراره بهتون بده. البته اگر اعتقاد به حلال بودن خوراک دارین که کار خیلی راحت تر میشه و فروشگاه های زیادی به عرضه گوشت و محصولات حلال مشغول هستن.

.

یکی از دوستان، سالها قبل سفری به چین داشت و از شدت گرسنگی به رستوران رفت. دید یه بنده خ با ولع زیاد در حال خوردن یک تکه گوشت بزرگ و خوش آب و رنگه. به گارسون گفت از این بیار. کل غذا رو خورد و میگفت چقدر هم خوشمزه بوده. اما وقتی فهمید گوشت سگ(!) خورده تا یک هفته فقط بالا میاورد.

.

علیرغم اینکه یکی از لذت های سفر رو در پرسه زدن کوچه پس کوچه ها و تست غذاهای مختلف اون کشور می دونم اما بر اساس وجود بویی شبیه بوی موش مُرده(!) از غذاهای اونها جرات نزدیک شدن به دکه های فروش غذاشونو نداشتم. چه برسه به خوردن

(البته بنده ذاتاً بدغذا هستم. واقعیت اینه که در هر مسابقه آشپزی جهانی، غذاهای تایلندی جزء برترین غذاهای دنیا طبقه بندی میشن)

بنابراین همچنان آویزون برادران جان برکف مک دونالد و کی اف سی و رستوران ایرانی بودیم.

البته جایگاه میوه های استوایی هم همچنان محفوظ بود.

کباب هر سیخ 10 بات. هرچند جرات ن امتحان کنم

.

.

.صحنۀ معروف و صحنۀ معروف و آشنا در بسیاری از کشورهای جنوب شرق آسیا

.

برخلاف شنیده ها، چیزی که با چشم خودم دیدم، این بود که خوراکی هایی مثل سوسک، هزا ا، کرم و عقرب سرخ شده (البته شنیدم عقربها رو کباب میکنن) طرفدار چندانی در تایلند نداشته و بیشتر در جاهایی مثل چین مصرف میشن. با چند تایلندی هم که صحبت با شنیدن اسم اینها ادای اشمئزاز و چندش شدن از خودشون درآوردن.

تعداد این دکه ها در پاتایا زیاد نیست و مشتری چندانی ندارن. شاید بهتر باشه بگیم نوعی جاذبه گردشگریه. چون بیشتر از اینکه مشتری در حال خوردن ببینیم، مشتری در حال عکاسی می دیدیم.

و درآمد فروشنده ها از مبلغ ناچیزی که برای اجازه ع برداری داده میشد خیلی بیشتر از فروش محصولات غذایی اشتها آورشون(!) بود.

بهرحال یکی از دوستان تونست یکی از کرم های خوش رنگ رو امتحان کنه و مدعی بود که خوشمزه است!

این بار هم توفیق نشد. انشاالله دفعه بعد یه دونه تست می کنیم

.

دراگون و انبه میوه های مورد علاقه ام

.

چون بنده و آقای مدیرعامل، در نقش میزبان گروه انجام وظیفه میکردیم، طبیعتاً باید بسیاری از خواسته هامونو زیر پا میذاشتیم. مثلا اگر خودم به تنهایی به این سفر میرفتم یک رژیم غنی گیاهخواری بر پایه میوه های استوایی میگرفتم. آقای مدیرعامل هم مثل خودم، طبعش بیشتر به سمت گیاهخواریه تا گوشتخواری.

ولی خب اینجا مجبور بودیم به احترام مهمانان، ناهار و شام بریم رستوران.

یکی از زیباترین و زندگی بخش ترین تصاویر. مغز میوه "دوریان" با فلش نشون داده شده

.

بحث های زیادی در مورد میوه "دوریان" هست که حتماً شنیدین. عنوان بدبو ترین میوه دنیا طوریکه در بسیاری از کشورها ورودش به فرودگاه و هتل و اماکن عمومی ممنوع شده.

خیلی دوست داشتم امتحان کنم اما یکی از دوستان منو ترسوند و گفت باعث بالا رفتن خطرناک فشارخون میشه علیرغم اینکه این دوستمون پزشک نبود و فکر میکنم کل این مدت سر کار بودم(!) اما بر اساس هزینه های سرسام آور پزشکی در تایلند دیدم به ریسکش نمیارزه بنابراین بی خیالش شدم

یکی از دوستان که خورده بود میگفت اصلاً بوی بدی نداره. البته زمانی که تازه باشه. ولی بعد از یکی دو روز، بوی خاصی میگیره

.

.

ع آ رو هم بذارم که فصل الخطاب تمام ع های پاتایاست. خیابون معروفی که همه شنیدیم و بدنامی این شهر زیبا و دوست داشتنی هم بر اساس همین خیابون معروفه

ورودی خیابون واکینگ استریت انتهای خیابون بیچرود

.

امیدوارم انتظار گذاشتن ع از داخل این خیابون رو نداشته باشین! حیفه بخدا. چون ممکنه این دکّه محقر و ناقابل (وبلاگ) بعد از حدود 3 سال درش تخته بشه.

ولی اگه بخوام به صورت خلاصه توضیح بدم:

ورود ماشین به این خیابون از ساعت 6 بعدازظهر ممنوعه و فقط باید پیاده رفت. سراسر اونجا کلاب های شبانه با صداهایی ناهنجار و دخترانی که با حداقل پوشش از شما دعوت به ورود به دیسکو و کلاب ها میکنن. امنیت اونجا هم توسط پلیس توریست (که متفاوت از پلیس تایلنده) به شدت تامین میشه. چیزی که دیدم پلیس توریست پاتایا متشکل از ملیت های مختلفه که چند ایرانی هم در بین اونها هست.

برای خیلی ها جذابه

برای خیلی ها هم خیر

بستگی به شخص داره

اگه مثل من از شنیدن صدای بلند و کرکنندۀ موسیقی های تند فراری هستین، اونجا جای شما نیست. همونطور که جای من هم نبود. بنابراین شاید بهتر باشه که امثال ما از ساحل زیبا و آرامش شهر لذت ببریم.

درنهایت:

پاتایا همیشه خاص و زیباست

برای هر شخص

و برای هر سلیقه ای

..

.

.

خداحافظ ای سرزمین خوبی ها

.

چقدر تلخه

وداع با مردمی که با دیدن شما لبخند میزنند

در ناراحتی و عصبانیت هم مانند زمان خوشحالی لبخند بر لب دارند

مردمی که ضمن دست و پنجه نرم با غول فقر، اما در اوج "رضایت از زندگی" هستند

..

بعد از یک هفته استراحت مطلق فکری، برگشتیم تا بازهم بشنویم همان واژه های آشنا را

درگیری

سهم خواهی

چپ و راست

بازی های ک نه

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا - البته ,اینکه ,خیلی ,ایرانی ,بنده ,فرودگاه ,علیرغم اینکه ,بهتر باشه ,پیدا ,شاید بهتر , بابک

"اهـل کجـا بـودن" وزنـۀ سنـگینیـست.

.

.

پیشنهاد: مطالعۀ این متن به خانم های محترم توصیه نمیشه.

.

.

هرچند گفته شده تظاهر و ریا به هر نوعی، منفور و مذموم و ناپسنده، اما واقعیتی که به چشم می بینیم و با تمام وجود لمس می کنیم اینه که همۀ ما کم و بیش (کم ش هم درسته) دچار این وضعیت هستیم.

.

اینکه بهترین لباس ها رو در مهمونی و مجالس عروسی و امثالهم می پوشیم تا چهرۀ جذاب تری نسبت به چهرۀ روزمرّه به نمایش بذاریم می تونه کمترین و بی ضررترین مصداق این موضوع باشه.

.

اینکه در زمان شروع یک رابطه جدی (استخدام یا ازدواج) خواسته یا ناخواسته سعی می کنیم (در زمان مصاحبه یا جلسۀ خواستگاری) خودِ باسوادتر، داناتر، مهربان تر، حرفه ای تر و در مجموع: خودِ بهتری نسبت به خودِ واقعیمون نمایش بدیم هم می تونه نمونۀ جدی تر ــ و البته دارای عواقبی دنباله دار ــ باشه.

.

(علیرغم اینکه مثال خوبیه اما ترجیح میدم وارد حوزه حیاتی و سرنوشت ساز آرایش خانم ها ــ و جدیداً بعضی از آقایون! ــ نشم)

.

و احتمالاً نمونۀ خطرناک تر از موارد فوق هم آن کارِ دیگر واعظانیست که از محراب و منبر تا خلوتشون رو جناب حافظ در قرن هشتم به خوبی مثال زده و همه می دونیم.

.

.

شاید از یک دید عامیانه و سرسری بشه گفت ذات انسان نه تنها با ریا و تظاهر مشکلی نداره بلکه خودبخود جذب اون هم میشه. به این علت که دنیای ما دنیاییست که محبوب ترین چهره ها در اون، ان تظاهر و ریاکاری هستن! انی که بخش اعظم شغل و حرفه شون اینه که تظاهر به گریه یا خنده، شادی یا غم، عصبانیت یا ریل بودن و قس علیهذا می کنن که هرچه ریاکارانه تر، محبوب تر و دلنشین تر! (منظورم بازیگران سینماست)

باری

.

علیرغم اینکه هیچ علاقه ای به اعتراف در مورد تظاهر و ریاکاری نداره و همۀ ما حاضریم در برابر تذکر دیگران به اینکه فلان کار ما نمونۀ بارز تظاهر و ریاکاریست، ساعتها بحث کنیم تا طرف رو به اشتباهش متوجه (و شاید هم معترف!) کنیم اما شخصاً در یک مورد خاص، تاکید فراوانی بر انجام تظاهر و ریا دارم.

یعنی تظاهر میکنم. ریاکاری انجام میدم و در عین حال، با افتخار و گردنی افراشته در موردش اعتراف هم می کنم.

.

بعد از مقدمۀ فوق و قبل از شروع اصل موضوع، ذکر این نکته رو لازم میدونم که شاید این نوشته، چندان برای خانم های محترم هموطنم خوشایند نباشه و اگر در بخش مدیریت وبلاگ، امکان جداسازی مخاطب خانم و آقا بود، احتمالاْ برای اولین بار از این آپشن استفاده می .

بنابراین مجدداً و قبل از شروع متن اصلی، پیشنهادم در خط اول رو تکرار میکنم.

.

.

.

.

.

در خط ساحلی خیابان اصلی بیچرود پاتایا، صدها خانم به ردیف ایستاده و در انتظار مشتری هستن. افرادی که ازدیدگاه بسیاری از جوامع به عنوان زن خیابانی و به نوعی پست ترین افراد جامعه شناخته میشن.

زمانی که از این خیابون (و در امتداد خط ساحلی) رد میشیم چهرۀ زشت فقر را با تمام وجود لمس خواهیم کرد که به طرز ناجوانمردانه ای با ا گره خورده.

نه فقط در اینجا که در هرکجای این کره خاکی، دو واژۀ ناراحت کنندۀ فقر و ا رو هیچگاه به تنهایی نخواهیم دید.

.

شدیداً معتقدم (و بعید میدونم اشتباه کنم) که در تمامی جوامع و فرهنگ ها، هیچ بانویی حاضر نیست در ح استاندارد و شرایط نرمال روانی و زیستی (که البته پرداختن و باز این موضوع، زمان زیادی می طلبه) قداست ارتباط و حریم خصوصی خودشو با چند نفر تقسیم کنه.

.

.

البته تعریف فقر از نظر اونها با دیدگاه ما متفاوته.

نداشتن خودروی شخصی، مبلمان، ماشین ظرفشویی، های گرونقیمت، فرش های نفیس، جواهرات و بسیاری از تجملات زندگی ایرانی از دید اونها فقر نیست.

بلکه فقر رو از منظر سه نیاز اصلی بشر (خوراک. پوشاک. مسکن) میشناسن.

(البته شاید بهتر باشد پوشاک رو از این سه نیاز فاکتور بگیریم که در این مورد بسیار قانع هستن!)

.

خیلی از اونها اگه روزی مشتری نداشته باشن، شاید همون شب، کودکشون سرِ گرسنه به بالین بذاره و چه بسا اجارۀ هفتگی اتاق کوچکشون (که به قصد کار از شهر خود به بانکوک یا پاتایا مهاجرت ) رو نداشته باشن.

.

تعجبمون از ورجه ورجه ها و جیغ های شادمانه و قهقهه های مستانه شون در خیابون واکینگ استریت بابت دعوت مشتری به کلاب های شبانه رو هم کافیست با یک نگاه عمیق به چشمان سنگین و غم بارشون خنثی کنیم.

چرا که چشم انسان هرگز دروغ نمی گه.

هرگز

خیابان بیچ رود در اولین ساعات روز. سمت راست این خیابون (خط ساحلی) در شب ها غوغای عجیبی داره

.

شب ها و در حین عبور از این خیابون، انبوه نی رو می بینیم که با دیدن یک مرد، سریع میان جلو و میگن:

hi !

(برخلاف چیزی که به اسم قانون طبیعت می شناسیم، اینجا جنس ماده شروع کننده ارتباط و پیشنهاد دهندۀ اوله)

.

و بعد از ردوبدل شدن چند جمله و احساس شناخت طرف و ایجاد اعتمادی سست و حداقلی بر اساس همون چند جمله، میرن سر اصل موضوع یعنی پیشنهاد یک همآغوشی مادی در قبال مطالبۀ وجه.

(که بر خلاف قداست همآغوشی معنوی، اونو یکی از پست ترین ارتباطات بین انسانها میدونم)

این رابطه س.ک.س به زبون اونها (یا بهتر بگم زبان بین المللی که تمامی توریست های تایلند معنیشو میدونن) میشه:

بوم بوم!

.

و مردان (و شاید بهتر باشه بگم موجودات نر) هم با برانداز و نگاهی یدارانه به اونها (انگار قراره ب ن) دستِ یکی (و شاید هم چند تا!) رو میگیرن و عازم خونۀ بخت میشن!

روالی که در همه جای دنیا هست.

فقط در تایلند کمی پررنگ تر.

.

یه شفاف سازی کوچولو:

قرار نیست خاطرات سفر و داستان براتون تعریف کنم! منظورم از این حرف ها نتیجه گیری دیگریست.

.

البته بماند که رفتن بنده به سفر فرنگ، جزئی از شغل و کارمه و هزینه ها توسط شرکت داده میشه. وگرنه بنده غلط میکنم و ایضاً به ریش نداشتۀ مرحوم پدربزرگم میخندم که با این چندرغاز حقوق بخور و نمیر و با این وضعیت ارز حتی فکر نزدیک شدن به مرزهای کشور رو داشته باشم.

.

.

گشت و گذار شبانه در این خیابون یکی از علایق منه! (امیدوارم قضاوت سریع نفرمایید)

اینجا تنها جاییست که می تونم تا حد زیادی به هدفم نزدیک بشم.

هدفی که خودم برای خودم تعریف .

بدون هیچ اجباری

و بدون هیچ شعاری

.

.

در منطقه پاتایا، به دلیل اینکه اکثر جمعیت، توریست هستن همیشه با این سوال آشنا مواجه هستیم:

ور آر یو فرام؟ (اهل کجایی)

اهل کجا بودن وزنۀ سنگینیست. خیلی سنگین.

مخصوصاً برای ما ایرانی ها

.

.

در ح کلّی برخورد با یک زن خیابانی، می تونه ابعاد مختلفی داشته باشه:

.

می تونه نگاهی یدارانه به اندامش باشه.

.

می تونه نگاهی غیر یدارانه از روی بی حوصلگی و "مزاحمم نشو" باشه که از نظر بنده بی احترامی شدیدی به یک انسان محسوب میشه.

.

اما از طرف دیگه، این برخورد می تونه با نگاهی محبت آمیز به چشمان اون زن (و نه اندامش) آغاز بشه.

می تونه صحبت هایی از جنس احترام باشه.

شاید احترام به قداست شغلش (یعنی کمرم ش ت از سنگینی این واژه ای که نوشتم!)

..

.

به کرّات با این افراد صحبت . طوری که حسابش از دستم خارج شده.

حتی بعضاً تا نزدیک یک ساعت هم طول کشیده که کنار خیابون ایستادیم و حرف زدیم، گفتیم و خندیدیم و حتی در چند مورد، من شنیدم و اون اشک ریخته (هرچند درصد کمی از حرفاشو متوجه میشدم)

.

این قشر سراسر درد و اندوه، زمانی که به ی مسافر اعتماد کنن خیلی زود صمیمی میشن و بلافاصله سفره دلشونو باز میکنن.

.

ع بچه شونو تو گوشی نشون میدن و ذوق میکنیم از دیدن ع کودک بسیار زشتی(!) که برای مادرش زیباترین تصویر دنیاست و چقدر برای یک مادر مهمه که از زیبایی بچه اش تعریف کنیم انگار که برای اولین باره چنین موجود زیبایی دیدیم.

.

از خواهری میگن که میره و برای مخارج تحصیل خواهرش مجبوره تن به این کار بده تا خواهرش درس بخونه. و کلی تعریف می کنیم از اینکه تو چقدر خواهر خوب و قوی ای هستی.

.

از مادری میگه که مریضه و طوری با افتخار و چشمانی گشاد از این فداکاری تعریف می کنیم که نگاه قدرشناسانه اونو به همراه داره.

.

یه بار گیر یه بنده خ افتادم از اهالی مانیل (که نمیدونم کجا هست اصلاً) و با مشخصاتی که کمتر مردی جذبش میشد. کلاً اعتماد به نفس نداشت. وقتی پیشنهاد بوم بوم(!) داد و با نهایت احترام رد مشخص بود که بازهم بهش برخورده گویا این صحنه رو زیاد دیده بود. بنابراین به حرمت انسان بودنش نشستم کنارش و مشغول صحبت شدیم.

خداروشکر همونقدر که من انگلیسی بلد نبودم اونم بلد نبود! و درحالیکه عاجزانه و یواشکی مشغول گوشیم بودم تا معنای واژه جذاب رو از روی گوگل ترنسلیت پیدا کنم و بهش بگم تو چقدر خوب و جذ (!) دیدم نیم ساعت گذشته و کلی گپ زدیم.

چقدر خوشحال بود از این مصاحبت و همین خوشحالی اون برام دنیا ارزش داشت.

.

نکته بسیار مهم:

چه مرز باریکیست بین انجام این عمل برای ن کشور خودم و کشورهای دیگه. چرا که انجام این کارها و گفتن این عبارات زیبا و اغواکننده برای (خدای نکرده) دختران و ن سرزمین خودم می تونه جزء کثیف ترین و حیوانی ترین اعمال تعریف بشه.

.

در تمام موارد فوق و دهها مورد مشابه، بعد از نشون دادن یک چهره ملکوتی و آسمانی(!) همراه با تظاهر و ریا از خودم، منتظر اصل موضوع هستم:

یعنی شنیدن جملۀ:

ور آر بو فرام؟

تا این بار با افتخار به مخاطبی که از مصاحبت با من خوشحاله بگم:

iran

.

.

به تجربه دیدم، بالاترین درجه لذت اونها از معا با زمانیست که ازشون تعریف کنیم و بگیم تو چقدر زیبایی (هرچند واقعاً نباشن) و ازشون بخوایم که در صورت امکان شماره تلفنشونو بهمون بدن. به حد مرگ خوشحال میشن.

مخصوصاً زمانی که گوشیمونو بدیم به دست خودشون و بگیم خودت شماره و اسمتو وارد کن.

فکر میکنم دهها شماره تلفن از این عزیزان در پاتایا رو در گوشیم دارم. (اگه خواستین میفروشم!)

.

هرچند اون سیمکارتو موقع وج از کشورشون میندازیم در سطل زباله. اما خوشحالی اونها بابت این احترام حد و اندازه نداره و اینکه بدونن ملیّت یی که تا این حد با احترام و انسان وار باهاشون برخورد کردیم ایرانیه.

.

.

بانویی که رد سوختگی دستش با سیگار رو بهم نشون داد که یک ایرانی (احتمالاً دارای انحراف از نوع سادیسم) در هتل و در حین یک همآغوشی حیوان وار سرش آورده رو تا جایی که تونستم و با اندک سوادی انگلیسی و یواشکی گوشی و تمسّک به برنامه ناقص گوگل ترنسلیت (که جای جای مذاکرات، منو تنها میذاشت و با اون ترجمه های احمقانه اش آبروی نداشته مو میریخت تو جوب آب!) از دلش درآوردم که همه جا خوب و بد داره.

آ ش بهم گفت:

تو یک ایرانی خوب هستی!

هرچند این نظرش (از دید شخصی) اصلاً اهمیتی نداشت چون قرار نبود دوباره همدیگه رو ببینیم اما مهم این بود که نظرش راجع به ایرانی ها (هرچند تا حد کمی) عوض بشه.

.

..

.

خب فکر میکنم مثال های بس باشه و بریم سراغ ی ری مثال های آدمیزادی!

.

شخصاً ضمن اینکه علاقه بیمارگونه و غیرقابل درمانی به بازارگردی (اکثراً بازارهای سنتی) کشورهای دیگه دارم، تا جایی که بتونم دعوت یک فروشنده به مغازه اش رو بی پاسخ نمیذارم. در صورتیکه در موقعیت مشابه و در کشور خودم خیلی راحت میگم ممنون و رد میشم (چون نیازی به اون کالا ندارم)

اما در اونجا وضعیت تفاوت داره.

وارد مغازه میشم و یدی هرچند کوچک و بی ارزش انجام میدم و نه تنها تخفیف نمیگیرم و چانه زنی انجام نمیدم، بلکه بقیه پول (چند سکه بی ارزش) رو هم پس نمیگیرم و چه معجزه ای میکنه این چند سکه

شاید با این کار بتونم بخش کوچکی از آبروریزی هموطن میلیاردرم که برای عشق و حال به پاتایا رفته و برای 20 بات (حدود چهار هزار تومن) فروشنده رو به مرز جنون رسونده یام بدم.

.

وارد یک فروشگاه صنایع دستی شدم. کل یدم به 100 هزار تومن نرسید. اما حدود سه ساعت از زمانم رو اونجا صرف . با زبان الکن و سواد ناقص انگلیسی و صدالبته با چشمانی گرد و قلمبه (البته تعجب و شعف که اسم دیگه اش میشه ریاکاری و تظاهر) از زحمات دست سازندگانشون تقدیر .

چقدر ذوق (یا بهتر عرض کنم با نهایت ریاکاری، تظاهر به ذوق ) از دیدن یک کاسه زشت و بی ریخت که از نارگیل درست شده بود و صد البته در همین مدت، هنرمندی 2 هموطنم در فروشگاه رو هم شاهد بودم.

اما خوشحالم که در زمان وج و در پاسخ به سوال همیشگی فروشنده ای که عاشقانه(!) بهم نگاه میکرد گفتم:

ایرانی هستم

.

یکی از رفتارهای ثابتم در فروشگاههای عرضه پوشاک و بازارهای محلی اونجا اینه که قبل از ید، حتماً به فروشنده تاکید میکنم که این مثلاً پیراهن باید ساخت تایلند باشه. اگه مثلاً چینی باشه نمیخوام.

(قطعاً اگه به چین برم موضعم عوض خواهد شد!)

برق چشمان فروشنده از این تعصب (ظاهری و ریاکارانه من) به تولیدات اون کشور که از تولیدات مملکت خودم بسیار بی کیفیت تره، براشون بی نهایت ارزشمنده و بعد از اینکه چهره ای خوب و آسمانی و ملکوتی(!) از خودم نشون دادم اونقدر دست دست و معطل میکنم تا ازم بپرسه:

ور آر یو فرام؟

و اگه نپرسه (بعضی وقت ها یادشون میره) خودم ازش سوال میکنم اهل کجایی؟ تا اون هم متقابلاً یادش بیاد و ازم سوال کنه تا به خواسته ام برسم.

اعتراف میکنم همیشه و در همه حال تشنۀ شنیدن همین عبارت "اهل کجایی؟" هستم.

.

.

.

شب آ با یکی از همسفران رفتیم بازار محلی. ذوق و خوشحالی تعدادی از فروشنده ها با دیدن دوبارۀ من برای دوستم عجیب بود.

ضمن اینکه موقع برگشت به هتل و موقع عبور از خیابون ساحلی، برخورد گرم و ذوق ک نۀ تعدادی از ن خیابانی نسبت به بنده (چشم همسر گرامیم روشن!) برای دوستم عجیب تر بود.

به شوخی بهم گفت:

"سعید! به نظرم یه مدت دیگه اینجا بمون. مطمئن باش با اینهمه طرفدار، در انتخابات آیندۀ شورای ی(!) شهر پاتایا رای اول رو میاری!"

.

.

نتیجۀ اخلاقی:

.

چندسال قبل، خانم همکاری داشتم (رئیس بخش انبارهای کارخونه ها بود) که به طرز بیمارگونه ای به ظاهرش اهمیت میداد. یه روز صبح وارد اتاق شد و دیدم بازهم موهاشو رنگ کرده! (فکر بد نکنین. بخشی از موهاش که از لای مقنعه بیرون بود رو عرض )

رنگ عجیبی داشت. رنگی که به نظر خودم از ترکیب هنرمندانۀ 2 پیمونه زردچوبه یا یک پیمونه دوغ شتر همراه با 300 گرم پشکل مرغ استرالیایی مخلوط با نصف پیمونه روغن موتور سوخته میشد بهش رسید.

ازم پرسید رنگ موهام چطوره؟! (کلاً بانوی شوخ و سرزنده ای بود و با هیچ تعارف نداشت)

مثل همیشه همون نگاه سرد رو از بالای عینک بهش انداختم و خیلی خشک و رسمی گفتم:

چقدر شبیه میمون شدی!

(طفلک تا بعد از ظهر گریه میکرد!)

.

ی که به این شدت یک هموطن رو با زبون گزنده و عقرب وار! (اصطلاحی که زیاد در موردم بکار میره) از خودش میرونه (که دلایل خودمو بابت این کار دارم و اینجا هم جای گفتنش نیست) چرا باید در برابر ن خیابانی کشور دیگه با این همه محبت و احترام همراه با تظاهر و ریاکاری فراوان، تعریف و تمجید کنه تا حدی که اونها خودشونو در حد الهه ونوس، زیبا بدونن؟

.

من که تمام عمرم رو کارگری و زندگیم در تولید خلاصه شد و عِرق وحشتناکی به مصرف کالای ایرانی دارم (بدون نیاز به دعوت یا دستور از فلان شخص و بهمان مقام) چرا از تولیدات یک کشور دیگه علیرغم بی کیفیت تر بودنشون، کلّی تعریف ریاکارانه انجام میدم تا فروشنده خوشحال بشه؟

.

اگه وارد کوچه ما بشین و سراغ بنده رو بگیرین، مطمئن باشین 90 درصد همسایه ها حتی منو به اسم نمیشناسن. چرا که ذاتاً گوشه گیرم و علاقه ای به حضور در جمع و نشون دادن خودم ندارم. پس چرا در یک کشور دیگه اینهمه طرفدار دارم؟! اونم به تعدادی که نصفشون رو در شهر س ت خودم ندارم!

.

آیا من بیمارم؟ (البته شک ندارم که هستم!)

آیا این از مهرطلبی منه؟ (شاید)

آیا کمبودی از نظر محبت و دیده شدن دارم؟ (بعید میدونم. چون در اینصورت در کشور خودم بهتر میشد نتیجه گرفت)

به نظر شما چرا این کار رو انجام میدم؟

چه اجباری به صرف این هزینه از نظر زمان (و حتی بعضاً مالی) دارم؟

بخدا قرار نیست برم خواستگاریشون!

قرار هم نیست منو استخدام کنن

هیچکدومشون رو هم قرار نیست دوباره ببینم

پس چرا؟

.

اینجاست که میرسیم به همون داستان وظیفه ای که برای خود تعریف می کنیم.

واقعیت اینه که یک عمر عادت کردیم دیگران برامون وظیفه تعریف و تعیین کنن.

اما بد نیست به خودمون بیایم و در بعضی موارد حساس، خودمون برای خودمون وظیفه تعریف کنیم.

.

شاید بیشعوری هموطنی که با اندام و یک متر و نیم خالکوبی و هیکل ن اشیده و با ح ی وحشیانه، قصد داره تا تمام عقده ها و حقارت های ناشی از محدودیت های مملکتش رو بر سر اندام نحیف یک زن دردمند که برای یک لقمه نون تن به این کار میده خالی کنه رو وظیفه داریم تا حدی جمع کنیم.

.

یی که کمی نگران هستیم و در هر سفری، خودمون رو سفیر شهر و کشور خودمون می دونیم

ای کاش همه ما به این باور برسیم و حتی به تظاهر و ریا، در یک مملکت خارجی، خودمونو خوب تر از اونی که هستیم نشون بدیم.

شخصاً به این تظاهر و ریایی که در کشورهای دیگه انجام میدم افتخار میکنم

.

در تمام سفرهام، نهایت سعی و تلاشم اینه که موقع برگشت، چشم ها رو ببندم و تعداد دفعات تظاهر و ریاکاری ارزشمندم رو بشمارم!

.

دوست عزیز

کشورمون هستیم.

.

با نشستن روی مبل خونه و حرکت انگشتان دست (بدون دخ مغز) روی صفحۀ موبایل و دادن به این و اون کاری از پیش نخواهد رفت.

.

اینکه دوست داریم مرکز ثقل دنیا باشیم ( سریع القلم) ، فقط روز به روز ما رو بیمارتر و متوهّم تر میکنه و شاید بهتر باشه هرچه زودتر از این بیماری توهّم گونه ای که از نسل های قبل بهمون به ارث رسیده با کمی خودشناسی و قبول واقعیت بیرون بیایم.

.

پرتاب عنوان احمقانۀ ملخ خور به کشورهای همسایه فقط نشون دهندۀ حماقت خودمونه (غافل از اینکه در همین چند سال همون ملخ خورها به جایی رسیدن که شاید مدتی بعد باید در حسرت گرفتن ویزای یکی از اون کشورها باشیم)

.

و در آ هم با ذکر عنوان "ایرانی نیستی اگه برای دیگران نفرستی" یا "آریایی! نیستی اگه فوروارد نکنی" یا "بچۀ بابات نیستی اگه کپی نکنی" و امثالهم فقط داریم آب رو جایی میریزیم که میسوزه.

.

اینها نه تنها هیچ کار مفیدی نیست بلکه فاجعه بار هم هست.

.

با این تفکرات توهّم آمیز و حرکات احمقانه، انتظار انداختن پشگل توسط کلاغ روی گذرنامه مون رو هم نباید داشته باشیم چه برسه به بازگشت اعتبار به پاسپورتمون.

.

لذا در این ح ، وظیفه یی (که کمی نگران تر هستیم) پررنگ تر خواهد شد و باید وارد عمل بشیم.

برای بازگشت بخشی از آبروی از دست رفتۀ پاسپورت ایرانی

.

برای برگرداندن حیثیت به پاسپورتمون نمیشه نشست و منتظر معجزات آقای بود!

باید خودمون دست به کار بشیم

با همین کارهای کوچک

که اگه به عنوان یک وظیفه شخصی (حتی یکی دو مورد کوچک در هر سفر) تعریف بشه، در تعداد نفرات زیاد قطعاً اثرات معجزه آسایی در سطح کلان خواهد داشت.

.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : "اهـل کجـا بـودن" وزنـۀ سنـگینیـست. - تظاهر ,تعریف ,اینکه ,شاید ,کنیم ,باشه ,انجام میدم ,قرار نیست ,کشور خودم ,کشورهای دیگه ,شاید بهتر

بابا. نترس! منم حمید

.

.

های ایرانی زیادی دیده ام که طبیعتاً تعدادی از اونها به عنوان هایی قوی (به نسبت توانایی سینمای ایران) در خاطرم ثبت شده و برع ، خیلی ها هم خیر.

اگه قرار باشه بلافاصله و سریع اسم 3 تاثیرگذار ایرانی بر روی خودم رو نام ببرم (بدون اینکه قرار باشه به آثار معروفی مثل هامون، ناخدا خورشید، آژانس شیشه ای و آثار جناب اصغر فرهادی و امثالهم فکر کنم) قطعاً "تنهایی" یکی از اونهاست.

البته این اثر به دلیل "تله " بودن، قطعاً از تلویزیون پخش شده (که ندیدم) ولی نسخه ای از اونو در لپ تاپ دارم و هرازگاه نگاهی بهش میندازم. مثل امشب.

.

به نظرم "شهاب حسینی" پدیدۀ جالبی در سینمای ماست. هیچ کجا نمی بینیم که از این بازیگر به عنوان یک بازیگر قدرتمند و حرفه ای یاد بشه. در تمام بازیهاش هم رگه هایی از تصنّعی بودن حرکات رو می بینیم.

اما علت اینکه از اون با وازه "پدیده" یاد این بود که این پسر بیش از حد دوست داشتنی و دلنشینه.

تابحال ندیدم ی از شهاب بدش بیاد. حتی یکی دو مورد عزیزانی که خورۀ های خارجی بودن و افتخارشون این بود که آثار ایرانی رو ندیدن و ایرانی ها رو نمیشناسن، بازهم از گیرایی، جذ ت و مثبت بودن چهرۀ شهاب تعریف .

های زیادی از شهاب دیدم که فکر میکنم یکی از زیباترین نقش هاشو در این تله انجام داد.

.

البته شکی نیست که داستان با دیدن اولین بار، برای دفعات بعد جذ تی نخواهد داشت. اما بعضی صحنه ها در این هرازگاهی منو میکشونه پای لپ تاپ تا در تنهایی خود، این قسمت های "تنهایی" رو مرور کنم.

.

.

(در محیط زندان)

زندانی[شهاب حسینی]: اگه پدرم مُرد چی؟

رئیس زندان[مجید مظفری]: بهرحال روز هفتمِ مرخصی باید برگردی

.

زندانی: اگه روز ششمِ مرخصی، پدرم بمیره چی؟ نمی تونم برگردم

رئیس زندان: پس دعا کن روز دوم بمیره!

.

.

یک بینندۀ پر احساس ایرانی احتمالاً از نوع برخورد رئیس زندان و بی عاطفه بودنش دلگیر میشه. غافل از اینکه چند دقیقه بعد مشابه همین گفتگو رو بین زندانی و زندانبان (اما در محیط خارج از زندان و در داخل خودروی رئیس زندان) به این نحو می بینیم:

.

(داخل خودروی شخصی رئیس زندان)

.

زندانی: اگه پدرم روز هفتم مُرد چی؟ باید برگردم؟

رئیس زندان: وایستا و مردم داری کن. مُرده تدفین داره، سوم داره، هفتم داره، میگن مُرده پیش مرده شور هم آبرو داره. یه زنگ بهم بزن ببینم چیکار می تونم برات م. یه خبر هم بده بیام مسجد...

.

همسر رضا: من فقط گفتم طلوع آفتاب قشنگه

رضا: اگه فقط یک بار در طول عمر آدم اتفاق می افتاد قشنگ بود. اما وقتی هر روز هست و در ی ال 365 بار اتفاق میفته دیگه قشنگ نیست. تهوع آوره!

.

.

پدر خانواده، مردی که در کُماست و روزهای آ عمر رو میگذرونه به اصرار همسرش یعنی مادر خانواده [با بازی تاثیرگذار سرکار خانم رویا تیموریان] به خونه آوردن تا نفس های آ رو بکشه

.

دختر: آخه مادر من. این چه کاریه؟ میذاشتین بیمارستان می موند دیگه

مادر: میخوام اگه اتفاقی افتاد (یعنی مُرد) تو خونۀ خودش باشه

.

دختر: الان 12 ماهه تو کماست. اگه شد 12 سال چی؟

مادر: اون وقت تو خونۀ خودش زنده می مونه!

.

.

در جای دیگه می بینم حمید[شهاب حسینی] در خلوت با پدر آرمیده بر تخت اینطور درددل میکنه:

ـ بابا! یادته میگفتی آدم باید خیلی مواظب باشه. اشتباه پشت اشتباه میاد. از اشتباه اول نباید ترسید. باید نگران دومیش بود.

.

.

در دعوای خواهر و برادری:

.

خواهر: حمید فقط میخواد قهرمان باشه

برادر(حمید) : ی قهرمان بودن رو انتخاب نمیکنه. آدم زندگی خودشو میکنه. این بقیه ان که ازش یا قهرمان میسازن یا تُف میندازن تو صورتش!

.

.

این سراسر از این دست جملات نغزه. اما شخصاً فکر میکنم نقطه عطف جائیست که حمید (شهاب حسینی) به جنازۀ پدرش میگه:

بابا نترس! منم. حمید

و بعد سطل آب رو به سمت پدر خالی میکنه

صحنه ای که در اولین و آ ین قسمت تکرار میشه.

اما در آ ، برای ی مخاطب کاملاً متفاوته. چون در طول می بینیم که حمید موقع درددل به همسرش میگه:

ــ اگه بابا بمیره من دیگه هیچ دلیلی برای برگشتن به زندان ندارم. بی دلیل میشم.

(و چه دردیست بی دلیل شدن)

.

چهره دردآور شهاب حسینی پس از خالی سطل آب در انتهای همیشه برام تازگی داره.

برای منی که به دلیل خساست غده های اشکی برای تولید این مادۀ ارزشمند، باید روزانه چند بار به مدد داروی اشک ، چشم هامو مرطوب نگه دارم، اما دیدن این صحنه (چهره دردناک حمید در پایان ) همیشه باعث خیس شدن سریع چشمهام شده

.

پ.ن) احتمالاً میدونین که بنده هیچ دستی در حوزه نقد نداشته و غلط میکنم ادعایی داشته باشم. این صرفاً به اشتراک گذاشتن یک علاقه کوچولو با شما عزیزان بود و لاغیر

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : بابا. نترس! منم حمید - ,زندان ,شهاب ,حمید ,رئیس ,حسینی ,رئیس زندان ,شهاب حسینی ,حمید شهاب ,بابا نترس , همیشه

یا رب مباد آنکه ...

.

.

.

پردۀ اول

.

زمان: بیست و سال قبل

مکان: همین اب شده! (مملکت خودمون)

.

امید چندانی برای راهی به جام جهانی نبود. مثل بچۀ آدم بازی میکردیم. یکی می بُردیم و دوتا می باختیم. ادعامون هم فراتر از آسیا نمیرفت. به عبارت دیگه جایگاه و حدّ خودمونو می شناختیم.

.

باخت های تیم ملّی کمی آزاردهنده و پشت سرش فشار افکار عمومی زیاد شد.

البته اون زمان افکار عمومی مثل امروز تا این حد فشار وارد نمیکرد. شاید به این دلیل که هر ننه قمری (اول از همه خودمو عرض ) تریبونی در اختیار نداشت تا در هر مورد بیربط و باربطی اظهار نظر کنه (مجدداً نوک این پیکان، اول از همه به سمت خودمه)

.

وضعیت به جایی رسید که " مایلی کهن" باید میرفت و رفت.

برکنار شد. ما موندیم و یک تیم بدون مربی.

مثل همیشه انواع گزینه ها روی میز بود (البته اون موقع هنوز گزینه نظامی اختراع نشده بود تا همیشه روی میز باشه)

.

چند نشریۀ محدود اون دوران شروع به مسابقۀ پیش بینی اینکه این سرمربی میشه یا اون. (منظورم ضمیر اشاره است. این و اون دو کُره هنوز کوچولو بودن)

منتظر ای و ایگرگ هایی بودیم تا هدایت تیم ملی رو به دست بگیرن که ناگهان با گزینۀ عجیب و غیرمنتظره ای روبرو شدیم:

.

والدیر ویه را (المتخلّص به بادو)

یک مربی دست چندم کشور برزیل. نفهمیدیم از کجا پیداش (چون اون زمان هنوز لُپ لُپ هم اختراع نشده بود)

بهرحال مهم این بود که تیم ملی بدون سرمربی نمونه. راهی به جام جهانی پیشکش.

.

خلاصه اینکه "ویه را" سرمربی شد. قرار نبود شق القمر کنه. قرار هم نبود اتفاق خاصی بیفته

اما ناگهان ورق برگشت.

طی مدت کوتاهی، کیفیت بازی های تیم ملی ما از زمین تا آسمون فرق کرد.

.

هنوز بازی ایران و ژاپن (سال 76) رو به صورت محو و کمرنگ در خاطرم دارم. علیرغم اینکه "علی اکبر اسدی" پاس به دروازه بان (عابدزاده) رو کمی محکمتر فرستاد و یک گل به خودی تقدیم ژاپن کرد (البته تا جایی که یادم میاد و اگه اشتباه نکنم این گل مورد قبول داوری واقع نشد) و در نهایت هم بازندۀ میدون بودیم، اما بازی استثنائی و عجیبی از خودمون نشون دادیم. بازی ای که شاید تا چند ماه قبلش تصوّر نمیکردیم که بتونیم اینقدر عالی باشیم.

.

کیفیت بازی ها متفاوت شده بود و ما هم به عنوان تماشاگر، لذت می بردیم از این تغییر مثبت

البته همچنان به ورود جام جهانی امید زیادی نداشتیم.

آخه مگه میشد بریم استرالیا و توی خاک اونا حداقل 2 تا گل بزنیم و برگردیم؟

مگه کشکه؟

ی جرات فکر جدی به این موضوع رو نداشت.

.

تا اوا بازی ایران و استرالیا همه چیز طبق همین پیش بینی جلو رفت. استرالیا بهتر بازی میکرد و از نظر همه، پیروز میدان بود. ضمن اینکه 2 گل از استرالیا خورده بودیم.

امیدی به صعود نداشتیم که ناگهان یک گل زدیم و بعد از دقایقی هم خداداد عزیزی (با پاس علی ) گُل معروف به استرالیا رو زد و یک ملت رو منفجر کرد و صد البته همراه با نعره های جگر اش جواد خیابانی که بازی رو گزارش میکرد (از شما چه پنهون، هنوزم فکر میکنم تیم اورژانس در استودیو حاضر شد تا جوادخان خیابانی رو از سکته در بیاره!)

ویه را هم خونسرد از کنار زمین، بازی رو هدایت میکرد و فکر میکنم نهایت هیجانش جایی بود که بعد از گل دوم، سیگاری که انداخته بود رو زمین برداشت و دوباره شروع به کشیدن کرد!

.

خلاصه اینکه همه چیز عوض شد و ما رفتیم جام جهانی

ویه را هم تبدیل شد به یک مربی محبوب ملّی.

.

مردی متواضع ، کاردان ، بدون ادعا و هیچگونه حاشیه.

بچه های تیم ملی براش سر می دادن.

فرزند نداشت ولی بچه های تیم، بچه های خودش بودن. یادمه برای ورود یکی از بازیکنانمون به ایران (نمیدونم عزیزی بود یا باقری) دسته گل ید و با همسرش رفتن برای استقبال به فرودگاه.

.

اما از اونطرف:

ما بُرده بودیم.

ما خیلی مهم بودیم.

ما دیگه خدا رو بنده نبودیم.

ما مثل همیشه خودمونو گم کردیم و یادمون رفت تا چند ماه قبلش چه وضعیتی داشتیم و به چه حداقل هایی راضی بودیم.

.

مثل همیشه کارشناسان اومدن وسط.

انواع و اقسام مصاحبه ها و افاضات در مورد اینکه تیم ما خیلی قدرتمنده و

"اصلاً ما برزیلی بودیم واسه خودمون و خبر نداشتیم!"

و نهایتاً استحقاق ما خیــــلی بالاتر از ویه را ی گُمنامه!

.

ویه را رو انداختن بیرون!

و پیروزمندانه رفتن دنبال یک مربی معروف تر برای اینکه مثلاً وضعیت بهتر بشه اما نشد !

بعد از مدت کوتاهی که مرحوم ایویچ هدایت تیم رو بر عهده گرفت (و داستانش مفصله) سرانجام عنوان سنگین سرمربی تیم ملی برای جام جهانی به دستان توانمند جلال طالبی س شد!

(البته بنده برای ایشون بسیار احترام قائلم. مرد بسیار باشخصیتی بود و نمیدونم الان در قید حیاته یا خیر)

.

همسر ویه را در جایی گفته بود که من و همسرم داشتیم زندگیمونو میکردیم که یک نامه از فدراسیون فوتبال ایران اومد. از شوهرم دعوت به کار کرده بودن. نمی دونستیم بریم ایران یا نه. اما فقط به این دلیل که نامه، با عبارت "به نام خدا" شروع شده بود به همسرم گفتم بریم. کشوری که نامه هاش با اسم خدا شروع میشه مردم خوب و خداشناسی داره! خلاصه اومدیم و نمیدونم چی شد که علیرغم این همه موفقیت، آ ش شوهرمو با اردنگی انداختن بیرون!

طفلک گویا هنوز ذات ایرانی رو نمیشناخت! شخصاً به عنوان یک ایرانی، اگه روزی و در هر کجای دنیا، ویه را رو ببینم ترجیح میدم سرمو بندازم پایین و راهمو کج کنم!

.

.

.

.

پردۀ دوم

.

.یکی از آشناها می گفت رفته بودیم یه تیکه زمین بر اساس بودجه و پس انداز محدود کارمندیمون ب یم به این امید که باغچه کوچولویی در حاشیه شهر درست کنیم و آ هفته ها با زن و بچه مون بریم عشق و حال.

.

نظرمون روی یک زمین 600 متری بود. رفتیم دنبال مالک.

بنده خدا (مالک زمین) همین که نشست تو ماشین ما (سمند) یه نگاه تحقیرآمیزی انداخت و گفت:

شما چطور این ا رو سوار میشین؟!

چند دقیقه بعد هم ناله هاش بلند شد که من عادت به صندلی این ماشینا ندارم و کمرم درد گرفت.

.

راست میگفت. وقتی ماشیناشو دیدیم متوجه شدیم حق داشته. یک تویوتا کمری و یک هیوندای سانتافه جلوی منزلش پارک بود.

اما بخش دردناک داستان اینجاست که وقتی از افراد محلی استعلام گرفتیم تازه متوجه شدیم که تا همین چند ماه قبل، تنها داراییش چند زمین کشاورزی و یک تراکتور بوده!

.

یادآوری: سال 1386 سال عجیبی برای ملّت ما بود. زمین ها به طرز وحشتناکی گرون شد و خیلی ها عوض شدن.

..

..

پردۀ سوم

.

.

همه مصطفی رو دوست داشتیم. من بیشتر از بقیه. کلاً موجودی دوست داشتنی بود.

دیپلم ردی داشت و حسابدار اداره. پسر ساده و بی آلایشی که چند سال قبلش ازدواج کرده بود.

خیلی همسرشو دوست داشت. هر زمان تنها میشدیم کلّی برام حرف میزد و از همسرش تعریف میکرد.

.

با عشق و علاقۀ عجیبی تا آ وقت اضافه کاری می موند تا مخارج همسرش رو تامین کنه (از حق نگذریم. بهرحال آزاد در یک شهر دورافتاده ج بالایی داشت) و نمیدونست روزی خواهد رسید که همین همسر عزیز جلوش وایمیسته و میگه:

.

تو در حد من نیستی. من تحصیلات ی دارم! خج میکشم شوهرم دیپلم ردی باشه.

.

یک بعدازظهر پنجشنبه که ی تو اداره نبود، در اتاق حسابداری تنها بودیم.

مثل بچه گریه میکرد و فقط به دنبال پاسخ به یک سوال:

چرا انسان اینقدر سریع می تونه عوض بشه؟

.

الان ازش بی خبرم ولی یادمه در همون زمان و بعد از ج ، حداقل ی ال زیر نظر پزشک داروی ضد افسردگی مصرف میکرد. فکر میکنم هنوز هم بعد این همه سال همسر سابقشو دوست داره.

.

.

.

.

.

باری

.

یکی میاد اشتباهاً به تیم خودش گل میزنه. ناگهان ورق برمیگرده و یادمون میره که تا چند روز قبل ( چرا چند روز قبل؟ تا همین چند ساعت قبل از بازی) چی میگفتیم و چقدر مس ه میکردیم.

اصلاً یادمون میره که در همین بازی، کی بهتر بازی کرد!

حتی گزارشگر عزیزمون هم بدون هیچ قصد و غرض قبلی (چون گزارش فوتبال سریع انجام میشه) این اتفاق رو به زحمات ما ربط میده و ناخواسته به زبون میاره که اونقدر بچه های ما فشار وارد که یارو به خودشون گل زد! عجب

.زد!

.

خلاصه اینکه غرض از مزاحمت یادآوری این نکته بود که :

ما زود یادمون میره

خیلی زود

.

نمیدونم. شاید هم حافظۀ چند ثانیه ای معروف خانم دوری در انیمیشن نمو رو بر اساس این بیماری فراگیر ملّت ما ساخته باشن.

.


انیمیشن معروفی که باعث شد اشتباهاً تصور کنیم همۀ ماهی ها حافظۀ چند ثانیه ای دارن. در صورتیکه اینطور نیست. حداقل در مورد ماهی کپور.

اصلاً اساس ماهیگیری ورزشی در تمام دنیا بر همین استواره که حافظۀ بسیاری از ماهی ها (از جمله کپور) خیلی بهتر از ما انسانها کار میکنه و اگه ی موفق بشه کپور بزرگ (تروفه) صید کنه که ردّ صید قبلی بر روی لب های ماهی باشه، یک برنده و قهرمان محسوب میشه.

چون صید کپوری که حتی چند سال قبل به دام افتاده باشه کار هر ی نیست.

.

چی میگفتم و به کجا رسیدم؟! (آیکُن سر خاروندن)

.

بگذریم

.

در این بحبوحۀ بازیهای جام جهانی داشتم فکر می اگه اتفاقی بیفته و رانش زمینی وسط بازی بعدی انجام بشه و بادی بیاد و یکی این وسط عطسه ای ه و در مجموع ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست یکدیگر دهند به مهر تا توپی اشتباهاً وارد دروازه طرف مقابل بشه، به احتمال قریب به یقین، داستان ما هم به سرعت متفاوت خواهد شد و جناب کی روش برامون بسیار کم و حقیر خواهند بود!

مخصوصاً الان هم که پاسخ تمام زحمات(!) رو گرفتیم و صدرنشین هستیم. (خدایا کمی جنبه لطفاً)

و چه بسا بریم یقۀ زیدان رو بگیریم که هی تو! بهت افتخار میدیم و منّت سرت میذاریم که هدایت یوزهای ایرانی رو بهت بسپاریم. (حال، بماند که طبق تجربه، نمیدونیم چی میشه که هدایت تیممون سرانجام، به جای زیدان به دست اسدی ها خواهد افتاد!)

.

شواهد تاریخی نشون میده این درد تازه ای نیست.

چرا که در قرن هشتم هم بنده خ که احتمالاً مشابه این موارد رو دیده بوده از سر سوز دل و ترس اینکه اشک ناشی از سوز دل، سرانجام باعث دری (آبروریزی) بشه، جوش میاره و میگه:

.

یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود

.

.

.

.

.

پ.ن 1) خدای نکرده اشاره به واژه گدا رو تعبیر به چیز خاصی نکنین. چون اگه منظور از این واژه رو صرفاً مادیات و پول در نظر بگیریم، مطمئن و معترفم به این واقعیت که خودم در برابر حداقل 40 میلیون نفر در این ممکلت یک گدا محسوب میشم.

.

پ.ن 2) امیدوارم از اشتباهات فوتبالی بنده صرفنظر بفرمایید. منظورم از این نوشته، چیز دیگری بود نه پرداختن به بازی فوتبال. راستش هرچند در مورد فوتبال بیسواد مطلق محسوب میشم اما بی علاقه نیستم.

آخه میدونین، از شما چه پنهون، بی علاقگی به فوتبال و ندیدنش هم نوعی باکلاسی محسوب میشه!

مثل ندیدن تلویزیون و انجام ندادن کارهای معمولی و حال خوب کُن و امثالهم که تب عجیبی شده متاسفانه.

(یعنی درد و عقده های حقارتمون تا کجاها که نرفته؟!)

میثم مدنی عزیز خیلی بهتر از من در این مورد حق مطلب رو ادا کرده که حتماً قرار نیست علمی بخندیم.

.

پ.ن 3) آ ین مسابقاتی که دیدم (تا قبل از بازی چند روز قبل ایران و مراکش) مربوط به جام جهانی 98 فرانسه بود! بعد از اون ازدواج و غرق در کار شدم و متاسفانه خیلی بیش از حد، زندگی رو جدی گرفتم و ک نه و حقیرانه فکر می که کارهای مهمتری از دیدن بازی فوتبال و تماشای دارم و الان فهمیدم که چه اشتباه بزرگی .

امروز با کمال صداقت اعتراف میکنم: خاک بر سرم!

.

پ.ن 4) حالا که به اینجا رسید بذارین یک حس عجیب رو هم باهاتون در میون بذارم. اینکه یک مسابقه فوتبال ببینی و در ناخودآگاهت منتظر و عزیزی و باقری و مهدوی کیا و عابدزاده و زرینچه و خاکپور (یا حداقل مشابه اونها) باشی، اما ناگهان ببینی حتی یک نفر از بازیکنای تیم ملی فوتب و نمیشناسی! حتی اسماشون هم برات نا آشناست. چهره هاشونم متفاوت از اون دوران. واقعاً حس عجیبیه (در این مورد بهم اعتماد کنین)

.

پ.ن 5) یه اعتراف تلخ دیگه هم م و رفع زحمت کنم. چند باری اسم آزمون به گوشم خورده یا اینور و اونور به چشمم خورده بود. از شما چه پنهون (روم به دیفال) تصور می اینم یکی مثل آجرلو باشه (یعنی نظامی ارشدی که وارد حوزه ورزش شده) چند شب قبل تازه متوجه شدم یه بابایی هست که اسمش ه و فامیلیش آزمون و بازیکن تیم ملیّه!

خدایا العفو

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : یا رب مباد آنکه ... - بازی ,اینکه ,خیلی ,بودیم ,همین ,مورد ,یادمون میره ,خلاصه اینکه ,خیلی بهتر ,بازی فوتبال ,محسوب میشه

سوراخ دعا رو گم کردی برادر

.

.

.

دوران طفولیت، به لُطف نسبتِ دور فامیلی، هرازگاهی همبازی بودیم. بر خلاف بنده که به شهادت تمام اطرافیان، آروم و بی سروصدا بودم و از ابتدای تولد، حضور یا عدم حضورم براشون یک کیفیت ثابت به همراه داشت (و همین الانم همینطوره. چون ی ـ به درستی و به حق ـ آدم حسابم نمیکنه!) اما اون پسر شر و شور و پر سرو ص بود و هردوی ما با وجود تمام این اختلافات همبازی های خوبی بودیم.

.

ای کاش زمانی که بزرگ میشیم بازهم بتونیم با پذیرفتن اختلافات و قبول اونها مثل آدم در کنار هم بازی کنیم. چرا که زندگی هم در واقع نوعی بازیست ولی زیادی جدی میگیریمش و زمانی متوجه این اشتباهمون میشیم که دیگه خیلی دیر شده

.

چون ای محل س تمون مختلف بود چند سالی از هم دور بودیم تا اینکه در دوران دانشجویی در تهران دوباره با هم مرتبط شدیم.

پر سروصداتر و پر شرو ر شده بود و مثل همیشه همه جا حضور داشت:

.

رفتگر محل مشغول جمع زباله ها بود، میرفت وسط و مغز بدبختو میریخت تو فرغون که تو باید به این روش ا رو جمع کنی!

تصادفی بین دو خودرو اتفاق میفتاد که هیچ ربطی به ما (به عنوان رهگذر 200 متر اونطرف تر) نداشت. اما میرفت وسط معرکه و نقش افسر پلیس رو ایفا میکرد که معمولاً هم مشکل رو حادتر میکرد!

اگه درگیری و دعوایی تو خیابون میدیدیم بدون هیچ تفکر قبلی می پرید جلو و یکی میزد و شونزده تا میخورد و آ ش با هیکلی آش و لاش تازه میپرسید جریان چیه؟!

شاید اصطلاح معروف نخود هر آش بهترین تعبیر برای اینجور افراد باشه.

.

نیازی به توضیح نیست که هدف نهایی از این حرکات چه بود:

دیده شدن

.

البته با ذاتِ دیده شدن مشکل چندانی ندارم. خیلی از ما ـ حتی بدون اینکه متوجه باشیم ـ در حال دویدن به دنبال دیده شدن هستیم. از وبلاگها و نوشته ها تا حرکات دیگه ای که انجام میدیم کاملاً مشخصه. بلکه با دیده شدن به هر قیمت مشکل دارم.

.

.

یه بار رفته بودم منزل یکی از اقوام مشترکمون. حوالی سال 77 یا 78. اوج درگیری ها و بزن بزن ها و زنده باد و مُرده بادها و حرف خود را به زور چماق به کُرسی نشاندن ها و ...

دیدم با سرووضع درب و داغون اومد.

رفته بود وسط یک درگیری و هارت و پورت کرده بود و گروه فشار هم یه حال اساسی بهش داده و دست نوازشی به تن خسته اش کشیده بودن!

از شما چه پنهون، یه خورده بخش رذ بار درونم فعال شد و احساس خنکی و سرما کرد! تنها باری بود که از گروه افراطیون و تمامیّت خواه مملکت راضی بودم!

.

اجازه میخوام برای راحت تر شدن موضوع، یه اسم مستعار براش انتخاب کنم. از این بابت که شاید با نام بردن از اسم واقعیش، حتی یک نفر از خوانندگان محترم اونو بشناسه (هرچند بعید میدونم)

بهرحال درسته که ما ضامن حفظ آبروی دیگران نیستیم، اما حق هم نداریم که با آبروی افراد بازی کنیم. بنابراین با اسم مستعار مثلاً احمد می شناسیمش.

.

همونطور که عرض تمام دغدغه های احمد در یک موضوع خلاصه میشد: دیده شدن

مدتی وارد بسیج شد تا فعال بسیج باشه که انداختنش بیرون.

مدتی هم از معترضین و جزء اصلاح طلب ها شد که گویا بازم تحویلش نگرفتن.

مدتی هم سعی کرد وارد حوزۀ "هرآنچه که با تصویر سروکار دارد" بشه. مثل تلویزیون و سینما که نهایتاً به جای خاص و دندون گیری ختم نشد.

بنده خدا توان عجیبی داشت، اما در نهایت ناموفق بود.

.

البته اون زمان هنوز واژه هایی مثل برندسازی شخصی تبدیل به لق لق زبون ملت نشده و انی نبودن که بگن:

بیا بهمون پول بده تا ما شما رو برند کنیم!

به عبارت دیگه امکانات زیادی برای برند شدن (دیده شدن) وجود نداشت.

بنابراین احمد هم مجبور بود مثل بسیاری دیگر، با همون حداقل ها بسازه. از جمله:

.

گرفتن پیپ در دست (یکی از دم دستی ترین کالاهایی که به مخاطب می فهموند من از تو بیشتر فکر میکنم و بهتر میفهمم!)

آرایش و مدل مویی متفاوت از عرف جامعه

پوشیدن لباس هایی غیر متعارف

چسبوندن خود به فلان هن یشه و بهمان کارگردان گمنام سینما

شرکت در هر نوع درگیری و اعتراض (دردناک تر اینکه مهم نبود، این اعتراض، اصلاً اینوری باشه یا اونوری!)

و الخ

.

.

سال های زیادی احمد رو ندیدم. شاید به این دلیل که چندان با ارتباط فامیلی و قبیله ای راحت نیستم.

اما چند شب قبل و به صورت کاملاً اتفاقی در بین ولگردی های اینترنتی دیدمش. یعنی دیداری یک طرفه بعد از حدود 20 سال.

..

متاسفانه حرکات عاجزانه در راستای دیده شدن (اونم در این سن و سال) همچنان ادامه داشت.

بازهم چنگ انداختن به "دمِ دستی ترین" امکانات موجود

هرچند بر اساس پیشرفت جامعه نسبت به دو دهۀ پیش، همین امکانات دم دستی هم کیفیت بهتری پیدا . از جمله:

.

.

1) یک وبلاگ شخصی با ع ی که این بار خیلی نامتعارف بود.

راستش نمیدونم گذاشتن یک ریش بلند (یعنی تا های ناف!) چقدر می تونه برای مخاطب، حس فهمیده بودن صاحب ع رو به همراه داشته باشه.

.

.

2) پیدا یک هن یشه ردۀ 18 سینمای ایران برای اینکه هرازگاهی با هم ع بگیرن و کلیپ بذارن و پرتاب جملات حکیمانه در راستای آسیب شناسی و علت "گیر تخم در مجرای مرغان تخمگذار" داشته باشن.

منظورم از هن یشه ردۀ 18 سینما یعنی از اون دست بازیگرنماهایی که حتی ننه باباش هم نمیدونن بچه شون روزی نقش " ی که توی خونه نبوده" رو در فلان تجربی و در حد چند ثانیه بازی کرده.

از اونایی که اگه خودش بیاد به من و شما سلام کنه احتمالاً نه تنها جواب سلامشو نمیدیم، بلکه حیفمون میاد یک تُف کف دستش بندازیم.

توضیح: البته این کار بسیار زشته! ما هم اینقدر بی ادب نیستیم. ضمن اینکه جواب سلام هم واجبه. منظورم توضیح بیشتر در راستای ناشناس بودن طرف بود.

.

.

3) نشون دادن صحنه ها و موزیک ویدئوهای مربوط به مزقون زدنش و عربده هایی با صدای ن اشیدۀ خودش (به اسم آواز) در جای جای وبلاگ و به هر بهانه و مناسبتی.

.

.

4) نشون دادن ع ی از خوندن خودش با ح ی فوق عارفانه که اگه گلوله آر پی جی رو از پام در بیارن من متوجه نمیشم! حتی شنیده شده پشمای عطّار نیشابوری هم از دیدن این ع عارفانه در قبر ریخته و احتمالاً برگشته سرِ مسیر اول تا دوباره هفت شهر عشق رو بر اساس آموزه های ایشون طی کنه.

.خودش

.

5) رفتن سر مزار افراد معروف و غیر معروف. مثلاً رفته سر قبر "اصغرالدین دسته بیلی" شاعر گمنام منطقۀ "دارقوزآباد سفلی" و با دیدن یه پوست پفک نمکی عصبانی میشه و کلّی در مورد بی فرهنگی این ملت تولید محتوا میکنه و بعد هم (به قول خودش) دلش هوای یار (حالا کدوم یار معلوم نیست) میکنه و میزنه زیر عربده زنی و آواز.

.

.

6) گذاشتن یک صفت عامیانه و کوچه بازاری (مثل حاجی، عمو، و امثال اینا) در ابتدای اسمش. برای اینکه هرچه زودتر برند بشه (دیده بشه)

طبیعتاً اگه من اسم وبلاگمو بذارم حاج سعید یا سعید، خیلی زودتر دیده میشم تا اسم خالی بدون نون اضافه.

گویا تحصیل در های این مملکت، نتونست براش عنوان دندون گیری به همراه داشته باشه که دست به دامان این واژه ها شده. چون احمدی که من میشناسم اگه حتی موفق به اخذ فوق دیپلم هم میشد در چسبوندن واژه به ابتدای اسمش کمترین درنگی نمیکرد.

.

.

7) یکی دیگه از راه های سریع دیده شدن:

نشسته و کلی در مورد موضوعی پیش افتاده حرف زده و نهایتاً یک روز ملّی هم به این نام، نامگذاری کرده!

مثلاً آهای مردم! چغندر خیلی خاصیت داره بنابراین من فراخوان میدم که همۀ شما در فلان روز یک چغندر ب ین و در روز ملّی چغندر ازش ع بذارین.

جالب (و دردناک) هم اینکه هر سال در این روز کلیپی میذاره و این روز ملّی رو به همۀ مردم ایران(!) تبریک میگه.

.

.

.

راستی اینم اضافه کنم که در کنار انواع و اقسام گ دیده شدن، یک تغییر نسبت به سابق دیدم.

اینکه چپق روشنفکری(پیپ) احمد تبدیل به یک تسبیح شده بود.

.

.

البته برای منی که احمد رو کاملاً می شناسم، این حرکات چندان تعجب آور نبود.

چون میدونستم که علّت تمامی این تلاش های مذبوحانه در راستای دیده شدن، در واقع رسیدن به مرحله ای بود که از دوران جوانی دنبالش می دوید و هرگز نرسید:

یک مقام (و انشاالله دلسوز برای مردم!)

.

.

بنابراین همونطوری که انتظار داشتم دیدم که در انتخابات قبلی، ک د نمایندگی از شهرش شده و گویا همون اول بر اساس سابقۀ درخشانش با اردنگی از محل ثبت نام انداخته بودنش بیرون

بعد از این موضوع هم تا مدتها چپ و راست به این و اون گیر میداد و انتقاد میکرد و خلاصه به طریقی میخواست به مردم بفهمونه که چه گوهر نایاب و دلسوزی رو از دست دادن!

.

قبلاً در مورد پدیدۀ "دگر پنداری" که سهم پررنگی در رفتار ما داره نوشتم و نیازی به تکرار نیست.

اما تعجب میکنم از انی که در وبلاگ ها و صفحاتشون، دچار این وضعیت هستند.

چرا که در دنیای مخاطب باهوش زندگی می کنیم.

مخصوصاً برای انی که هر نوع محتوایی تولید میکنن (چه باشه چه موسیقی و کتاب و چه وبلاگ)

مخاطب ما اونقدر باهوشه که قبل از وج واژه ف از دهان ما تا ته فرحزاد رو رفته و برگشته

مخاطب کاملاً متوجه میشه که منظور من از نوشتن این پست اینه که به مخاطبم بگم:

من خیلی می فهمم و تو خیلی نمی فهمی!

من زندگی لاکچری دارم و تو نداری (البته این معضل رو بیشتر در شبکه های اجتماعی می بینیم)

یا اینکه دارم به دنبال یک همسر (یا شریک عاطفی) می گردم!

یا اینکه به زبان بی زبانی و نوشتن یک متن مهیج قصد دارم تو رو وارد یک بازی کنم که یک طرفش پولیه که در جیب من میره و طرف دیگه باد هواییست که نصیب تو میشه

(منظورم به هیچ عنوان اشاره به ب و کارهای بر پایه اینترنت نیست)

یا هر چیز دیگه

.

ایکاش احمد هم می فهمید علیرغم اینکه همه ما از وضعیت موجود کشور راضی نیستیم (مگر انی که منافعشون به گونه ای با این وضعیت آب گل آلود همخوانی داشته باشه) اما به راحتی می تونیم تفاوت انتقاد کارشناسانه و انتقاد دلسوزانه رو از انتقادهای آفتابه ای و انتقادهای سهم خواهانه تشخیص بدیم.

.

باری

.

اینکه نتیجه این همه تلاش به چه چیزی ختم شده بماند

اینکه رتبه ال ای سایت احمد (با عدد نزدیک به 20 میلیون!) نشان از چه چیزی داره باز هم بماند.

.

اما واقعیت اینه که خیلی کم پیش میاد تا این حد دلم برای یک نفر بسوزه.

ولی در این چند روز دلم برای احمد خیلی سوخت

خیلی

.

هنوزم وسوسه میشم برم براش یه کامنت دوستانه و برادرانه بذارم و بنویسم:

.

.

.

احمدجان! به طرز فجیعی سوراخ دعا رو گم کردی داداش

.

.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : سوراخ دعا رو گم کردی برادر - اینکه ,دیده ,خیلی ,احمد ,باشه ,البته ,داشته باشه ,برای اینکه ,نشون دادن ,ابتدای اسمش ,دیده شدن،

تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا

.

از قدیم گفتن هر آغازی، پایانی داره و هر سفری، بازگشتی. بر همین اساس، سفر معنوی ـ زیارتی سالیانۀ شرکت هم به پایان رسید و با لب و لوچه و گوش های آویزون برگشتیم و طبیعتاً برای مدتی در دوران افسردگی و پَرریزی مشغول سیر و سلوک خواهیم بود.

(البته اصطلاح پرریزی معمولاً برای پرندگان بکار میره و برای انسانها شاید بهتر باشه که از واژه پشم ریزی استفاده کنیم!)

.

الان احساس میکنم این شکلی شدم!

.

.

راستش مشغله های کاری و فکری اونقدر زیاد شده که حس و حال نوشتن نیست. هرچند اون زمانی که حس و حالش بود بازهم وجی به دردبخوری از این اب شده (وبلاگ) بیرون نیومد. بنابراین ترجیح میدم این بار، سخن رو کوتاه کنم و بیشتر با زبان تصویر، چیزی شبیه سفرنامه رو تحویل دوستان بدم.

.

البته همین ابتدا باید عرض کنم اکثر ع هایی که مشاهده می فرمایید توسط ی گرفته شده که فرق بین هنر عکاسی و چغندر رو تشخیص نمیده و کمترین علاقه ای به عکاسی نداره و همچنان ترجیح میده که خاطرات سفرها رو مثل همیشه در امن ترین جای ممکن (یعنی در ذهن خودش) نگه داره و از همه بدتر اینکه تازه بعد از بازگشت از سفرش فهمیده که بد نیست اگه فرصتی پیدا شد دستمالی هم به لنز دوربین موبایلش بکشه! (یعنی عمق فاجعه رو خودتون حدس بزنین)

ضمن اینکه حجم ع ها برای درج در وبلاگ تا حد امکان توسط نرم افزار compressor کم شده.

بنابراین امیدوارم کیفیت پایین ع ها رو به کیفیت بالای مرام و معرفت خودتون بر من ببخشایید و ادامه تعارفات معمول...

.

.

مقدمتاً باید اشاره کوتاهی داشته باشم به اینکه بر اساس نوسانات وضعیت ارز قرار شد سفر تایلند با سفر ارزان تری جایگزین بشه. بنابراین دست به دامان کشور دوست و برادر ترکیه شدیم و حدود یک هفته هم درگیر مقدمات کار بودیم که با نهایت ناباوری، متوجه شدیم ترکیه به هیچ وجه به 20 نفر آقای مجرد ایرانی هتل و خدمات ارائه نمیکنه.

هرچقدر هم که با کارگزار صحبت کردیم که باباجان این گروهی که قراره خدمتتون برسه همگی (بجز بنده حقیر) افرادی خوشنام، موقر، مسن، دارای وجهه اجتماعی بالا و فلان و بهمان هستن ولی هیچ فایده ای نداشت.

چرا که ترکیه فقط 20 مرد مجرد ایرانی رو می شناخت و دیگر هیچ. تفاوتی بین خشک و تر وجود نداشت.

.

نه تنها از این بابت ناراحت نشدم بلکه کاملاً بهشون حق دادم. گویا بعضی از هموطنان عزیزمون در سفر به این کشور اصرار زیادی بر ارائه فرهنگ و تمدن 7 هزار ساله(!) خود داشتن که شاید بهتر باشه برای جلوگیری از تطویل کلام، این بحث رو همین جا دفن کرده و از ذکر نمونه های بارز مَثَل معروف "هنر نزد ایرانیان است و بس" چشم پوشی کنم.

.

بنابراین مجدداً دست به دامن کشور دوست و خواهر(!) تایلند شدیم.

(حداقلش این بود که ناز و ادا و اطوار برادران کشور ترکیه رو نداشت و از همه مهمتر اینکه در مهمون نوازی سرآمد دیگر کشورهاست)

.

با توجه به اینکه سمینار فروش سال گذشته و پروموشن ویژه سفر به تایلند رو بر اساس دلار 3700 بسته بودیم، این سفر از نظر مادی هزینه های سنگینی به شرکت وارد کرد. اما با عینک "تفکر کمی درازمدت" از هر طرف که نگاه کردیم، دیدیم که بردن مهمانان، بهتر از نبردن و عهد شکنی خواهد بود.

.

.

ساعت 5 و 40 دقیقه بعدازظهر شنبه پانزدهم اردیبهشت ماه بوئینگ 737 شرکت عمان ایر (الطیران العمانی) آسمان مشهد را شکافت و به سمت شهر مسقط (پایتخت کشور عمان) رهسپار شدیم.


بوئینگ 737 طیران العمانی در فرودگاه هاشمی نژاد مشهد

.

با ورود به هواپیما همانند دفعۀ قبل، فکرم درگیر این موضوع شد که این شرکت(عمان ایر) بر اساس چه استانداردی، مهماندارانشو انتخاب میکنه.

مخصوصاً این بار که با دیدن بانوی مهماندار بزرگواری که ابعاد طول و عرض بدنش ی ان بود(!) و همچنین بانوی مهماندار بزرگوارتری که در پرواز بعدی، گویا مبتلا به خارش دندان شدیدی بود که تمایل عجیبی به گرفتن پاچه مسافرین (برای رفع خارش دندون) داشت، این درگیری ذهنی در بنده بیشتر شد.

و همچنین با چشیدن طعم غذاهای این ایرلاین، بازهم مثل دفعه قبل به سرم زد که کار و زندگی رو رها کنم و برم خدمت این دوستان ببینم برای کترینگ عمان ایر آشپز استخدام میکنن یا نه.

نعمت خدا رو بدجور حروم کرده بودن.

.

البته شکی نیست که عمان ایر از نظر استانداردهای بین المللی پرواز و کیفیت ناوگان هوایی، بسیار بهتر از ایرلاین های کشورماست. اما از نظر خدمات، برخورد و کیفیت غذا، بنده همچنان سفر با شرکت های ایرانی (مثل ماهان) رو ترجیح میدم.[نظر کاملاً شخصیست]

البته این مقایسه در برابر شرکت هایی مثل امارات و قطری، قطعاً از همه نظر به نفع اونها تمام خواهد شد و ایرلاین های ایرانی بازنده صددرصد خواهند بود.

به امید روزی که شرکت های ایرانی هم در سطح بین المللی قادر به عرض اندام باشن.

خب شعار دادن بسه! برگردیم سر موضوع اصلی

.

بعد از فرود وحشتناک خلبانِ بی اعصاب عمان ایر که هواپیما رو با سرعت زیادی روی باند کوبید (بر اساس چیزی که در مانیتور دیدیم سرعتش موقع نشستن، بالای 320 بود) و صدای جیغ چندین مسافر رو هم درآورد وارد فرودگاه مسقط شدیم.

.

فرودگاه با سال قبل خیلی متفاوت شده بود. پیشرفتی کاملاً محسوس و ملموس. کاری ندارم که تحریم ها و مشکلات جانبی مربوط به سفرهای خارجی، چقدر به نفع ایرلاین های کشورهای عرب زبان همسایه ما تموم شده (نوش جونشون) اما نکته ای که برای بنده و همکاران جالب بود میزان و سرعت پیشرفت اونها بود.

ورود به فرودگاه مسقط

.

خوشبختانه توقف کوتاهی داشتیم (ی اعت و بیست دقیقه) که برای پیاده شدن از هواپیمای قبلی و تشریفات ترانزیت و ید یک با سیگار اصل و سوارشدن به هواپیمای بعدی کفایت میکرد و وقتمون تلف نشد.

.

هواپیمای اصلی همونطور که حدس میزدیم بوئینگ نازنین 787 بود که بسیار دوستش می دارم.

در واقع، عمان ایر یکی از مشتریان اصلی این هواپیماهاست یا بهتر عرض کنم مسافت های طولانی این شرکت با بوئینگ های 787 انجام میشه.

به دلیل اینکه حس و حال عکاسی نبود، یک عدد ع از اینترنت کش برداری و اینجا میذارم

بوئینگ 787 عمان ایر (ع از اینترنت)

.

.

حدود 6 ساعت در این ک ن نشستیم و به بدبختی هامون فکر کردیم!

.

در بین سرگرمی های گوناگون این شرکت، سه ایرانی هم بود که تونستم ایتالیا ایتالیا رو ببینم.

هرچند دو بار وسطش خوابم برد! ولی بدی نبود. کلاً بازی حامد کمیلی رو دوست دارم.

...

.

حوالی ساعت 6 صبح (به وقت محلّی) و در میان باران سیل آسای معروف مناطق آسیای جنوب شرق، وارد فرودگاه سووارنابومی بانکوک شدیم.

فرودگاهی عظیم که 12 سال قبل روی باتلاق مارهای کبرا ساخته شد و باعث مهاجرت مارهای بدبخت و آواره به داخل شهر گردید.

البته این موضوع به نوعی باعث همزیستی مسالمت آمیز بین انسان و مار کبرا شد و به دلیل اینکه این جانوران بی آزار و محجوب(!) ترجیح میدن در کاسه تو خونه های مردم استراحت کنن، بنابراین فرهنگ کشیدن سیفون تو قبل از استفاده در بین مردم بانکوک رواج گسترده ای پیدا کرده.

بهرحال شکی نیست که وجود یک مار کبرا داخل کاسه تو ، به صورت بالقوه می تونه خطرات جبران ناپذیری برای شخص به همراه داشته باشه!

.

البته ما نگرانی از بابت مار کبرا نداشتیم. بلکه دغدغه هامون کاملاً متفاوت بود:

یکی بزرگی بیش از حد این فرودگاه که با وجود خستگی فراوان، هرچی میریم به تهش نمیرسیم.

و دیگری هم پیدا دخمه ای برای استعمال دخانیات (بعد از حدود 7 ساعت خماری) تا در اون دخیل ببندیم!

(خوشبختانه یا متاسفانه اکثریت جمع همراه ما مبتلا به اعتیاد استعمال دخانیات بودن)

.

بی ربط به موضوع:

راستی میدونستین که شهر بانکوک دارای طولانی ترین اسم یک مکان در دنیاست؟ اگه اشتباه نکنم اسم اصلی این شهر از بیش از 150 کلمه تشکیل شده! که به طور خلاصه bangkok یعنی شهر فرشته ها تلفظ میشه (درست گفتم؟)

بگذریم

..

.

.

بعد از وج از فرودگاه و با راهنمایی لیدر، سوار اتوبوس شدیم تا حدود 2 ساعت بعد وارد پاتایا بشیم.

شهری ساحلی و زیبا و صد البته نه چندان خوشنام!

.

یکی از چالش های اصلی ما از مدتها قبل، پیدا یک هتل خوب در پاتایا بود که مثل همیشه زحمت انتخابش هم بر دوش بنده گذاشته شد و چنین شد که مدتها در بازی و پاسکاری بین سایت های بوکینگ و آگودا و امثالهم افتادم که نتیجه اش پیچیده تر شدن مشکل در انتخاب (به دلیل تعدد در گزینه های انتخاب) بود.

خوشبختانه با پیدا یک گروه تلگرامی (به صورت کاملاً اتفاقی) به اسم "دوستداران تایلند" کمک بسیار بزرگی بهم شد که بر خلاف اکثر گروههای تلگرامی مشابه، اینجا ادمین های محترم، دلسوزانه افراد رو راهنمایی می .

من هم مثل هر ایرانی دیگری، با تلگرام بیگانه نیستم و تا حدی از وضعیت گروهها و کانال های تلگرامی آگاهی دارم. به جرات عرض میکنم گروه تلگرامی با این درجه خلوص و دلسوزی ندیدم که بدون هیچ چشمداشت مادی و یک ریال درآمد، بهترین مشاوره ها رو به دیگران بدن.

.

مخصوصاً بابک عزیز ( ریاضی با اخلاقی که تایلند رو خیلی بهتر از خود تایلندی ها میشناسه!) که در پیدا یک هتل خوب (با توجه به حساسیت بنده و آقای مدیرعامل که تاکید داشتیم در شان مهمانان ما باشه) کمک بسیار زیادی بهمون کرد که همینجا از ایشون تشکر ویژه ای میکنم.

بابک عزیز

.

.

مکان انتخ ما با راهنمایی ، هتل the stay بود

هتلی 4 ستاره در خیابان دهم بیچرود که نه ایرانی اونجا دیدیم و نه هندی!

.

علیرغم اینکه خودم یک ایرانی هستم و از گفتن این حرف ناراحت میشم اما واقعیت اینه که تعریف یک هتل خوب در پاتایا یعنی جایی که ایرانی و هندی نداشته باشه!

به امید روزی که با افتخار بگیم بهترین هتل ها، هتل هایی هستن که ایرانیان رو پذیرش میکنن.

.

یکی از دوستان در کنار تابلوی هتل the stay

.

علیرغم اینکه سال گذشته، هتلمون در شمال پاتایا و 5 ستاره و خیلی لو تر از اینجا بود، اما شخصاً از این هتل راضی تر بودم.

هتلی که تا حد زیادی جوّ خانوادگی و صمیمی داشت و کوچکترین مشکلی در اون نداشتیم و در طی مدت اقامتم، بارها و بارها در ذهن خود قدردان این مشاوره ارزشمند بابک عزیز بودم.

میز صبحانه (نکته مهم اینکه صبحانه اونجا قابل خوردن بود!)

.

راستی تا یادم نرفته اینو اضافه کنم که یکی از عجایب این کشور، وضعیت نابسامان سیم و کابل های برق خیابونهاست. البته چون از حوزه برق فقط همینقدر میدونم که "اگه به سیم دست بزنیم برق ما رو می گیره" بنابراین نظری نمیدم و به ع بسنده میکنم

کابل و سیم های برق که چهره ناخوشایندی به شهر دادن

.

.

هتل، است ی کوچک اما تمیز در پشت بام داشت که ویوی زیبای دریا در کنارمون بود. یک روز که بارون شدیدی گرفت، با دوستان رفتیم است . تجربه شنا در زیر بارونِ شدید هم تجربه جالبیه.

(امیدوارم انتظار ع از این قسمت نداشته باشین!)

.

صحنه غروب آفتاب از بالای پشت بام و در کنار است ، لطف خاصی داشت. بنابراین برای اولین بار در عمرم از غروب آفتاب هم ع گرفتم.

نیازی به تذکر نیست. خودم میدونم گند زدم به اصول و فنون عکاسی!

.

البته چون بنده کلاً علاقه ای به آب و آب بازی و شنا (چه دریا و چه است ) ندارم بنابراین از شاخه های مختلف ورزش شنا هم بی اطلاعم و نهایتاً کرال و قورباغه رو تا حدی می شناسم.

اما هرچقدر فکر نتونستم بفهمم این چه نوع شناییه که این حاج آقا انجام داد؟!

این بزرگوار از اهالی کشور (اگر اشتباه نکنم) ازب تان بود که با تنی چند از مهمانان ما صمیمی شد و خودش هم بعد از دیدن این ع (که توسط یکی از دوستان شکار شد!) کلی خندید و ازش به عنوان ع سال یاد کرد!

منم تا حدی باهاش هم عقیده ام :-)

اب شنا تم حاجی!

.

.

.

.

باغ گرمسیری نونگ نوچ

nong nooch tropical botanical garden

.

گفته میشه یکی از زیباترین باغ های دنیا و همچنین بزرگترین مرکز تحقیقاتی گیاهشناسی جنوبشرق آسیاست. صحت و سقم داستان رو کاری ندارم. واقعاً باغ زیبایی بود. (البته از نظر خودم فقط برای یک بار دیدن)

از فضای رویایی اونجا تا کاکتوس های زیبا و همچنین نمایش فیل ها و خیلی چیزهای دیگه

فکر میکنم قرار گرفتن شلنگ وسط چمن، زیبایی این تصویر رو تحت الشعاع قرار داده

.

.

کاکتوس های زیبا

.
.
بازهم کاکتوس

.

اجرای یک نمایش محلی

.

نمایش فیل ها

.

در محضر یک فیل مهربون!

.

دو بزرگواری که با لباس محلی در انتظار مشتری هستن برای ع گرفتن (صرفاً جهت اطلاع: هردوشون آقا تشریف دارن!)

..

یک بچه فیل گوگوری مگوری که متاسفانه دست چپش مشکل داشت و می لنگید.

.

نکته مهم: شباهت فوق العاده در تصویر بالا کاملاً اتفاقیست. اونی که عینک به چشم داره بنده هستم

.

.

.

..

جهاد اکبر در پیشگاه بودای بزرگ

.

به قول قدیمی ها دل ش ت و توفیق یافتیم و توسط بودا طلبیده شدیم و رفتیم به پابوسش. بهتون اطمینان میدم که نایب ا یاره تمامی شما عزیزان هم بودم.

برای اینکه ریا نشه یک ع بدون حضور خودم میذارم.

داوود عزیز در محضر بودای بزرگ

.

رنگ زرد محیطیِ اماکن مقدس بو ان خیلی برام دلپذیر و آرامش بخشه (شاید برای خیلی ها هم نباشه البته)

و همچنین اعتقاد ناب و صفای آداب زی ون. یه جورایی احساس میکنم از ته دل و خالصه

.

در تصویر فوق و پشت سر همسفر عزیزم، درختچه هایی مشاهده میشه که ملّت میان و ازش اسکناس آویزون میکنن (کلاً به نظر میرسه همیشه یک سر مذهب از هر نوعش با مسائل اقتصادی گره خورده)

.

راستش از شما چه پنهون، برای لحظاتی ذات پاک آریایی و ایرانی ام زد بالا و وسوسه شدم چندتا از اون اسکناس های 1000 بات که از درختچه ها آویزون بود رو بردارم و به جاش اسکناس 20 باتی بذارم!

ی هم مراقب نبود. ج سفرم هم درمیومد. فکر میکنم بودا هم راضی بود.

اما سرانجام تونستم ضمن جهاد اکبر با نفس امّاره و نثار چند آبدار خ.و.ا.ه.ر و م.ا.د.ر به رجیم، بر این وسوسه غلبه کرده و در پیشگاه بودا روسفید باقی بمونم.

باشد تا رستگار شویم.

.

..

.

.

مزرعه زنبور عسل

.

معمولاً عزیزانی که توفیق زیارت پاتایا رو به دست میارن، سری به مزرعه معروف زنبور عسل اونجا هم میزنن.

تولیدات عسل و محصولات جانبی زنبور در این مزرعه معروفیت خاصی داره.

از ژل رویال و گردۀ گل گرفته تا صابون و کِرِم و محصولات زیبایی و حتی زهرماری های الکلی بر پایه عسل.

با توجه به پوشش گیاهی غنی منطقه پاتایا (که نیازی به خوروندن شیره قند به زنبور نیست) عسل های خوبی از اونجا میشه ید.

آقای مدیرعامل و تنی چند از مهمانان در حال بازدید از مزرعه (ببخشید که پشتشون به شماست!)

.

.

کوچکترین نژاد زنبور عسل دنیا (از مورچه هم کوچکتر هستن)

.

.

فاطمه، بانوی بسیار مودب و دوست داشتنیِ تایلندی که لیدر گروه ما برای گشت مزرعه بود. یک دختر ناز کوچولو هم داشت که ع شو نشونم داد.

کلی با هم حرف زدیم. البته اشتباه نکنین. من انگلیسیم خوب نیست بلکه اون فارسی رو خوب تکلّم میکرد!

اعتقادات پاک و خالصی داشت. مسلمون بود و شیعه و بسیار هم معتقد

فکر میکنم از حاصل زحمات مرحوم شیخ احمد قمی بود که و شیعه رو وارد تایلند کرد.

.

جمعیت مسلمانان تایلند، علیرغم اینکه بسیار محدوده، اما زندگی خوب و مسالمت آمیزی در کنار بو ان اونجا دارن. ضمن اینکه ت پادشاهی تایلند برای ورود مسافران مسلمان، تمهیدات خوبی انجام داده

از ساخت خونه در فرودگاه تا جداسازی محل بازرسی بانوان در فرودگاه که به صورت پوشیده هست تا وجود شیر آب در سرویس های بهداشتی.

البته این موضوع در بسیاری از کشورها هم رعایت نمیشه. مثلاً در ارمنستان، بانویی ایرانی برای بازدید توسط پلیس فرودگاه دچار مشکل شد و ما سریعاً رومونو برگردوندیم تا بنده خدا معذّب نباشه.

شاید بی ربط به نظر برسه. اما جای جای این کشور عبادتگاه های کوچک رو مشاهده می کنیم. حتی در مزرعه زنبور عسل

.

.

.

.

غذاهای خوشمزه!

.

به طور کلّی دغدغه غذا خوردن در کشورهای آسیای جنوب شرق گریبان خیلی ها رو میگیره. بهتره قبل از تست هر غذایی، از فروشنده بپرسین که چه گوشتی قراره بهتون بده. البته اگر اعتقاد به حلال بودن خوراک دارین که کار خیلی راحت تر میشه و فروشگاه های زیادی به عرضه گوشت و محصولات حلال مشغول هستن.

.

یکی از دوستان، سالها قبل سفری به چین داشت و از شدت گرسنگی به رستوران رفت. دید یه بنده خ با ولع زیاد در حال خوردن یک تکه گوشت بزرگ و خوش آب و رنگه. به گارسون گفت از این بیار. کل غذا رو خورد و میگفت چقدر هم خوشمزه بوده. اما وقتی فهمید گوشت سگ(!) خورده تا یک هفته فقط بالا میاورد.

.

علیرغم اینکه یکی از لذت های سفر رو در پرسه زدن کوچه پس کوچه ها و تست غذاهای مختلف اون کشور می دونم اما بر اساس وجود بویی شبیه بوی موش مُرده(!) از غذاهای اونها جرات نزدیک شدن به دکه های فروش غذاشونو نداشتم. چه برسه به خوردن

(البته بنده ذاتاً بدغذا هستم. واقعیت اینه که در هر مسابقه آشپزی جهانی، غذاهای تایلندی جزء برترین غذاهای دنیا طبقه بندی میشن)

بنابراین همچنان آویزون برادران جان برکف مک دونالد و کی اف سی و رستوران ایرانی بودیم.

البته جایگاه میوه های استوایی هم همچنان محفوظ بود.

کباب هر سیخ 10 بات. هرچند جرات ن امتحان کنم

.

.

.صحنۀ معروف و صحنۀ معروف و آشنا در بسیاری از کشورهای جنوب شرق آسیا

.

برخلاف شنیده ها، چیزی که با چشم خودم دیدم، این بود که خوراکی هایی مثل سوسک، هزا ا، کرم و عقرب سرخ شده (البته شنیدم عقربها رو کباب میکنن) طرفدار چندانی در تایلند نداشته و بیشتر در جاهایی مثل چین مصرف میشن. با چند تایلندی هم که صحبت با شنیدن اسم اینها ادای اشمئزاز و چندش شدن از خودشون درآوردن.

تعداد این دکه ها در پاتایا زیاد نیست و مشتری چندانی ندارن. شاید بهتر باشه بگیم نوعی جاذبه گردشگریه. چون بیشتر از اینکه مشتری در حال خوردن ببینیم، مشتری در حال عکاسی می دیدیم.

و درآمد فروشنده ها از مبلغ ناچیزی که برای اجازه ع برداری داده میشد خیلی بیشتر از فروش محصولات غذایی اشتها آورشون(!) بود.

بهرحال یکی از دوستان تونست یکی از کرم های خوش رنگ رو امتحان کنه و مدعی بود که خوشمزه است!

این بار هم توفیق نشد. انشاالله دفعه بعد یه دونه تست می کنیم

.

دراگون و انبه میوه های مورد علاقه ام

.

چون بنده و آقای مدیرعامل، در نقش میزبان گروه انجام وظیفه میکردیم، طبیعتاً باید بسیاری از خواسته هامونو زیر پا میذاشتیم. مثلا اگر خودم به تنهایی به این سفر میرفتم یک رژیم غنی گیاهخواری بر پایه میوه های استوایی میگرفتم. آقای مدیرعامل هم مثل خودم، طبعش بیشتر به سمت گیاهخواریه تا گوشتخواری.

ولی خب اینجا مجبور بودیم به احترام مهمانان، ناهار و شام بریم رستوران.

یکی از زیباترین و زندگی بخش ترین تصاویر. مغز میوه "دوریان" با فلش نشون داده شده

.

بحث های زیادی در مورد میوه "دوریان" هست که حتماً شنیدین. عنوان بدبو ترین میوه دنیا طوریکه در بسیاری از کشورها ورودش به فرودگاه و هتل و اماکن عمومی ممنوع شده.

خیلی دوست داشتم امتحان کنم اما یکی از دوستان منو ترسوند و گفت باعث بالا رفتن خطرناک فشارخون میشه علیرغم اینکه این دوستمون پزشک نبود و فکر میکنم کل این مدت سر کار بودم(!) اما بر اساس هزینه های سرسام آور پزشکی در تایلند دیدم به ریسکش نمیارزه بنابراین بی خیالش شدم

یکی از دوستان که خورده بود میگفت اصلاً بوی بدی نداره. البته زمانی که تازه باشه. ولی بعد از یکی دو روز، بوی خاصی میگیره

.

.

ع آ رو هم بذارم که فصل الخطاب تمام ع های پاتایاست. خیابون معروفی که همه شنیدیم و بدنامی این شهر زیبا و دوست داشتنی هم بر اساس همین خیابون معروفه

ورودی خیابون واکینگ استریت انتهای خیابون بیچرود

.

امیدوارم انتظار گذاشتن ع از داخل این خیابون رو نداشته باشین! حیفه بخدا. چون ممکنه این دکّه محقر و ناقابل (وبلاگ) بعد از حدود 3 سال درش تخته بشه.

ولی اگه بخوام به صورت خلاصه توضیح بدم:

ورود ماشین به این خیابون از ساعت 6 بعدازظهر ممنوعه و فقط باید پیاده رفت. سراسر اونجا کلاب های شبانه با صداهایی ناهنجار و دخترانی که با حداقل پوشش از شما دعوت به ورود به دیسکو و کلاب ها میکنن. امنیت اونجا هم توسط پلیس توریست (که متفاوت از پلیس تایلنده) به شدت تامین میشه. چیزی که دیدم پلیس توریست پاتایا متشکل از ملیت های مختلفه که چند ایرانی هم در بین اونها هست.

برای خیلی ها جذابه

برای خیلی ها هم خیر

بستگی به شخص داره

اگه مثل من از شنیدن صدای بلند و کرکنندۀ موسیقی های تند فراری هستین، اونجا جای شما نیست. همونطور که جای من هم نبود. بنابراین شاید بهتر باشه که امثال ما از ساحل زیبا و آرامش شهر لذت ببریم.

درنهایت:

پاتایا همیشه خاص و زیباست

برای هر شخص

و برای هر سلیقه ای

..

.

.

خداحافظ ای سرزمین خوبی ها

.

چقدر تلخه

وداع با مردمی که با دیدن شما لبخند میزنند

در ناراحتی و عصبانیت هم مانند زمان خوشحالی لبخند بر لب دارند

مردمی که ضمن دست و پنجه نرم با غول فقر، اما در اوج "رضایت از زندگی" هستند

..

بعد از یک هفته استراحت مطلق فکری، برگشتیم تا بازهم بشنویم همان واژه های آشنا را

درگیری

سهم خواهی

چپ و راست

بازی های ک نه

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا - البته ,اینکه ,خیلی ,ایرانی ,بنده ,فرودگاه ,علیرغم اینکه ,بهتر باشه ,پیدا ,شاید بهتر , بابک

"اهـل کجـا بـودن" وزنـۀ سنـگینیـست.

.

.

پیشنهاد: مطالعۀ این متن به خانم های محترم توصیه نمیشه.

.

.

هرچند گفته شده تظاهر و ریا به هر نوعی، منفور و مذموم و ناپسنده، اما واقعیتی که به چشم می بینیم و با تمام وجود لمس می کنیم اینه که همۀ ما کم و بیش (کم ش هم درسته) دچار این وضعیت هستیم.

.

اینکه بهترین لباس ها رو در مهمونی و مجالس عروسی و امثالهم می پوشیم تا خودِ جذاب تری نسبت به خودِ روزمرّه به نمایش بذاریم می تونه کمترین و بی ضررترین مصداق این موضوع باشه.

.

اینکه در زمان شروع یک رابطه جدی (استخدام یا ازدواج) خواسته یا ناخواسته سعی می کنیم (در زمان مصاحبه یا جلسۀ خواستگاری) خودِ باسوادتر، حرفه ای تر و در مجموع: خودِ بهتری نسبت به خودِ واقعیمون نمایش بدیم هم می تونه نمونۀ جدی تر ــ و البته دارای عواقبی دنباله دار ــ باشه.

.

(علیرغم اینکه مثال خوبیه اما ترجیح میدم وارد حوزه حیاتی و سرنوشت ساز آرایش خانم ها ــ و جدیداً بعضی از آقایون! ــ نشم)

.

و احتمالاً نمونۀ خطرناک تر از موارد فوق هم آن کارِ دیگر واعظانیست که از محراب و منبر تا خلوتشون رو جناب حافظ در قرن هشتم به خوبی مثال زده و همه می دونیم.

.

.

شاید هم از یک دید عامیانه و سرسری بشه گفت ذات انسان نه تنها با ریا و تظاهر مشکلی نداره بلکه خودبخود جذب اون هم میشه. به این علت که دنیای ما دنیاییست که محبوب ترین چهره ها در اون، ان تظاهر و ریاکاری هستن! انی که بخش اعظم شغل و حرفه شون اینه که تظاهر به گریه یا خنده، شادی یا غم، عصبانیت یا ریل بودن و قس علیهذا می کنن که هرچه ریاکارانه تر، محبوب تر و دلنشین تر! (منظورم بازیگران سینماست)

باری

.

علیرغم اینکه هیچ علاقه ای به اعتراف در مورد تظاهر و ریاکاری نداره و همۀ ما حاضریم در برابر تذکر دیگران به اینکه فلان کار ما نمونۀ بارز تظاهر و ریاکاریست، ساعتها بحث کنیم تا طرف رو به اشتباهش متوجه (و شاید هم معترف!) کنیم اما شخصاً در یک مورد خاص، تاکید فراوانی بر انجام تظاهر و ریا دارم.

یعنی تظاهر میکنم. ریاکاری انجام میدم و در عین حال، با افتخار و گردنی افراشته در موردش اعتراف هم می کنم.

.

بعد از مقدمۀ فوق و قبل از شروع اصل موضوع، ذکر این نکته رو لازم میدونم که شاید این نوشته، چندان برای خانم های محترم هموطنم خوشایند نباشه و اگر در بخش مدیریت وبلاگ، امکان جداسازی مخاطب خانم و آقا بود، احتمالاْ برای اولین بار از این آپشن استفاده می .

بنابراین مجدداً و قبل از شروع متن اصلی، پیشنهادم در خط اول رو تکرار میکنم.

.

.

.

.

.

در خط ساحلی خیابان اصلی بیچرود پاتایا، صدها خانم به ردیف ایستاده و در انتظار مشتری هستن. افرادی که ازدیدگاه بسیاری از جوامع به عنوان زن خیابانی و به نوعی پست ترین افراد جامعه شناخته میشن.

زمانی که از این خیابون (و در امتداد خط ساحلی) رد میشیم چهرۀ زشت فقر را با تمام وجود لمس خواهیم کرد که به طرز ناجوانمردانه ای با ا گره خورده.

نه فقط در اینجا که در هرکجای این کره خاکی، دو واژۀ ناراحت کنندۀ فقر و ا رو هیچگاه به تنهایی نخواهیم دید.

.

شدیداً معتقدم (و بعید میدونم اشتباه کنم) که در تمامی جوامع و فرهنگ ها، هیچ بانویی حاضر نیست در ح استاندارد و شرایط نرمال روانی و زیستی (که البته پرداختن و باز این موضوع، زمان زیادی می طلبه) قداست ارتباط و حریم خصوصی خودشو با چند نفر تقسیم کنه.

.

.

البته تعریف فقر از نظر اونها با دیدگاه ما متفاوته.

نداشتن خودروی شخصی، مبلمان، ماشین ظرفشویی، های گرونقیمت، فرش های نفیس، جواهرات و بسیاری از تجملات زندگی ایرانی از دید اونها فقر نیست.

بلکه فقر رو از منظر سه نیاز اصلی بشر (خوراک. پوشاک. مسکن) میشناسن.

(البته شاید بهتر باشد پوشاک رو از این سه نیاز فاکتور بگیریم که در این مورد بسیار قانع هستن!)

.

خیلی از اونها اگه روزی مشتری نداشته باشن، شاید همون شب، کودکشون سرِ گرسنه به بالین بذاره و چه بسا اجارۀ هفتگی اتاق کوچکشون (که به قصد کار از شهر خود به بانکوک یا پاتایا مهاجرت ) رو نداشته باشن.

.

تعجبمون از ورجه ورجه ها و جیغ های شادمانه و قهقهه های مستانه شون در خیابون واکینگ استریت بابت دعوت مشتری به کلاب های شبانه رو هم کافیست با یک نگاه عمیق به چشمان سنگین و غم بارشون خنثی کنیم.

چرا که چشم انسان هرگز دروغ نمی گه.

هرگز

خیابان بیچ رود در اولین ساعات روز. سمت راست این خیابون (خط ساحلی) در شب ها غوغای عجیبی داره!

.

شب ها و در حین عبور از این خیابون، انبوه نی رو می بینیم که با عبور یک مرد میان جلو و میگن:

hi !

(برخلاف قانون طبیعت، اینجا جنس ماده شروع کننده ارتباط و پیشنهاد دهندۀ اوله)

و بعد از ردوبدل شدن چند جمله و احساس شناخت طرف و ایجاد اعتمادی سست و حداقلی بر اساس همون چند جمله، میرن سر اصل موضوع یعنی پیشنهاد یک همآغوشی مادی در قبال مطالبۀ وجه.

(که بر خلاف قداست همآغوشی معنوی، اونو یکی از پست ترین ارتباطات بین انسانها میدونم)

این رابطه س.ک.س به زبون اونها (یا بهتر بگم زبان بین المللی که تمامی توریست های تایلند معنیشو میدونن) میشه:

بوم بوم!

.

و مردان (و شاید بهتر باشه بگم موجودات نر) هم با برانداز و نگاهی یدارانه به اونها (انگار قراره ب ن) دستِ یکی (و شاید هم چند تا!) رو میگیرن و عازم خونۀ بخت میشن!

روالی که در همه جای دنیا هست.

فقط در تایلند کمی پررنگ تر.

.

یه شفاف سازی کوچولو:

قرار نیست خاطرات سفر و داستان براتون تعریف کنم! منظورم از این حرف ها نتیجه گیری دیگریست.

.

البته بماند که رفتن بنده به سفر فرنگ، جزئی از شغل و کارمه و هزینه ها توسط شرکت داده میشه. وگرنه بنده غلط میکنم و ایضاً به ریش نداشتۀ مرحوم پدربزرگم میخندم که با این چندرغاز حقوق بخور و نمیر و با این وضعیت ارز حتی فکر نزدیک شدن به مرزهای کشور رو داشته باشم.

.

.

گشت و گذار شبانه در این خیابون یکی از علایق منه! (امیدوارم قضاوت سریع نفرمایید)

اینجا تنها جاییست که می تونم تا حد زیادی به هدفم نزدیک بشم.

هدفی که خودم برای خودم تعریف .

بدون هیچ اجباری

و بدون هیچ شعاری

.

.

در منطقه پاتایا، به دلیل اینکه اکثر جمعیت، توریست هستن همیشه با این سوال آشنا مواجه هستیم:

ور آر یو فرام؟ (اهل کجایی)

اهل کجا بودن وزنۀ سنگینیست. خیلی سنگین.

مخصوصاً برای ما ایرانی ها

.

.

در ح کلّی برخورد با یک زن خیابانی، می تونه ابعاد مختلفی داشته باشه:

.

می تونه نگاهی یدارانه به اندامش باشه.

.

می تونه نگاهی غیر یدارانه از روی بی حوصلگی و "مزاحمم نشو" باشه که از نظر بنده بی احترامی شدیدی به یک انسان محسوب میشه.

.

اما از طرف دیگه، این برخورد می تونه با نگاهی محبت آمیز به چشمان اون زن (و نه اندامش) آغاز بشه.

می تونه صحبت هایی از جنس احترام باشه.

شاید احترام به قداست شغلش (یعنی کمرم ش ت از سنگینی این واژه ای که نوشتم!)

..

.

به کرّات با این افراد صحبت . طوری که حسابش از دستم خارج شده.

حتی بعضاً تا نزدیک یک ساعت هم طول کشیده که کنار خیابون ایستادیم و حرف زدیم، گفتیم و خندیدیم و حتی در چند مورد، من شنیدم و اون اشک ریخته (هرچند درصد کمی از حرفاشو متوجه میشدم!)

.

این قشر سراسر درد و اندوه، زمانی که به ی مسافر اعتماد کنن خیلی زود صمیمی میشن و بلافاصله سفره دلشونو باز میکنن.

.

ع بچه شونو تو گوشی نشون میدن و ذوق میکنیم از دیدن ع کودک بسیار زشتی(!) که برای مادرش زیباترین تصویر دنیاست و چقدر برای یک مادر مهمه که از زیبایی بچه اش تعریف کنیم انگار که برای اولین باره چنین موجود زیبایی دیدیم.

.

از خواهری میگن که میره و برای مخارج تحصیل خواهرش مجبوره تن به این کار بده تا خواهرش درس بخونه. و کلی تعریف می کنیم از اینکه تو چقدر خواهر خوب و قوی ای هستی.

.

از مادری میگه که مریضه و طوری با افتخار و چشمانی گشاد از این فداکاری تعریف می کنیم که نگاه قدرشناسانه اونو به همراه داره.

.

یه بار گیر یه بنده خ افتادم از اهالی مانیل (که نمیدونم کجا هست اصلاً) و با مشخصاتی که کمتر مردی جذبش میشد. کلاً اعتماد به نفس نداشت. وقتی پیشنهاد بوم بوم(!) داد و با نهایت احترام رد مشخص بود که بازهم بهش برخورده گویا این صحنه رو زیاد دیده بود. بنابراین به حرمت انسان بودنش نشستم کنارش و مشغول صحبت شدیم.

خداروشکر همونقدر که من انگلیسی بلد نبودم اونم بلد نبود! و درحالیکه عاجزانه و یواشکی مشغول گوشیم بودم تا معنای واژه جذاب رو از روی گوگل ترنسلیت پیدا کنم و بهش بگم تو چقدر خوب و جذ (!!!) دیدم نیم ساعت گذشته و کلی گپ زدیم.

چقدر خوشحال بود از این مصاحبت و همین خوشحالی اون برام دنیا ارزش داشت.

.

نکته بسیار مهم:

چه مرز باریکیست بین انجام این عمل برای ن کشور خودم و کشورهای دیگه. چرا که انجام این کارها و گفتن این عبارات زیبا و اغواکننده برای (خدای نکرده) دختران و ن سرزمین خودم می تونه جزء کثیف ترین و حیوانی ترین اعمال تعریف بشه.

.

در تمام موارد فوق و دهها مورد مشابه، بعد از نشون دادن یک چهره ملکوتی و آسمانی(!) همراه با تظاهر و ریا از خودم، منتظر اصل موضوع هستم:

یعنی شنیدن جملۀ:

ور آر بو فرام؟

تا این بار با افتخار به مخاطبی که از مصاحبت با من خوشحاله بگم:

iran

.

.

به تجربه دیدم، بالاترین درجه لذت اونها از معا با زمانیست که ازشون تعریف کنیم و بگیم تو چقدر زیبایی (هرچند واقعاً نباشن) و ازشون بخوایم که در صورت امکان شماره تلفنشونو بهمون بدن. به حد مرگ خوشحال میشن.

مخصوصاً زمانی که گوشیمونو بدیم به دست خودشون و بگیم خودت شماره و اسمتو وارد کن.

فکر میکنم دهها شماره تلفن از این عزیزان در پاتایا رو در گوشیم دارم. (اگه خواستین میفروشم!)

.

هرچند اون سیمکارتو موقع وج از کشورشون میندازیم در سطل زباله. اما خوشحالی اونها بابت این احترام حد و اندازه نداره و اینکه بدونن ملیّت یی که تا این حد با احترام و انسان وار باهاشون برخورد کردیم ایرانیه.

.

.

بانویی که رد سوختگی دستش با سیگار رو بهم نشون داد که یک ایرانی (احتمالاً دارای انحراف از نوع سادیسم) در هتل و در حین یک همآغوشی حیوان وار سرش آورده رو تا جایی که تونستم و با اندک سوادی انگلیسی و یواشکی گوشی و تمسّک به برنامه ناقص گوگل ترنسلیت (که جای جای مذاکرات، منو تنها میذاشت و با اون ترجمه های احمقانه اش آبروی نداشته مو میریخت تو جوب آب!) از دلش درآوردم که همه جا خوب و بد داره.

آ ش بهم گفت:

تو یک ایرانی خوب هستی!

هرچند این نظرش (از دید شخصی) اصلاً اهمیتی نداشت چون قرار نبود دوباره همدیگه رو ببینیم اما مهم این بود که نظرش راجع به ایرانی ها (هرچند تا حد کمی) عوض بشه.

.

..

.

خب فکر میکنم مثال های بس باشه و بریم سراغ ی ری مثال های آدمیزادی!

.

شخصاً ضمن اینکه علاقه بیمارگونه و غیرقابل درمانی به بازارگردی (اکثراً بازارهای سنتی) کشورهای دیگه دارم، تا جایی که بتونم دعوت یک فروشنده به مغازه اش رو بی پاسخ نمیذارم. در صورتیکه در موقعیت مشابه و در کشور خودم خیلی راحت میگم ممنون و رد میشم (چون نیازی به اون کالا ندارم)

اما در اونجا وضعیت تفاوت داره.

وارد مغازه میشم و یدی هرچند کوچک و بی ارزش انجام میدم و نه تنها تخفیف نمیگیرم و چانه زنی انجام نمیدم، بلکه بقیه پول (چند سکه بی ارزش) رو هم پس نمیگیرم و چه معجزه ای میکنه این چند سکه

شاید با این کار بتونم بخش کوچکی از آبروریزی هموطن میلیاردرم که برای عشق و حال به پاتایا رفته و برای 20 بات (حدود 4000 هزار تومن) فروشنده رو به مرز جنون رسونده یام بدم.

.

وارد یک فروشگاه صنایع دستی شدم. کل یدم به 100 هزار تومن نرسید. اما حدود سه ساعت از زمانم رو اونجا صرف . با زبان الکن و سواد ناقص انگلیسی و صدالبته با چشمانی گرد و قلمبه (البته تعجب و شعف که اسم دیگه اش میشه ریاکاری و تظاهر) از زحمات دست سازندگانشون تقدیر .

چقدر ذوق (یا بهتر عرض کنم با نهایت ریاکاری، تظاهر به ذوق ) از دیدن یک کاسه زشت و بی ریخت که از نارگیل درست شده بود و صد البته در همین مدت، هنرمندی 2 هموطنم در فروشگاه رو هم شاهد بودم.

اما خوشحالم که در زمان وج و در پاسخ به سوال همیشگی فروشنده ای که عاشقانه(!) بهم نگاه میکرد گفتم:

ایرانی هستم

.

یکی از رفتارهای ثابتم در فروشگاههای عرضه پوشاک و بازارهای محلی اونجا اینه که قبل از ید، حتماً به فروشنده تاکید میکنم که این مثلاً پیراهن باید ساخت تایلند باشه. اگه مثلاً چینی باشه نمیخوام.

(قطعاً اگه به چین برم موضعم عوض خواهد شد!)

برق چشمان فروشنده از این تعصب (ظاهری و ریاکارانه من) به تولیدات اون کشور که از تولیدات مملکت خودم بسیار بی کیفیت تره، براشون بی نهایت ارزشمنده و بعد از اینکه چهره ای خوب و آسمانی و ملکوتی(!) از خودم نشون دادم اونقدر دست دست و معطل میکنم تا ازم بپرسه:

ور آر یو فرام؟

و اگه نپرسه (بعضی وقت ها یادشون میره) خودم ازش سوال میکنم اهل کجایی؟ تا اون هم متقابلاً یادش بیاد و ازم سوال کنه تا به خواسته ام برسم.

اعتراف میکنم همیشه و در همه حال تشنۀ شنیدن همین عبارت "اهل کجایی؟" هستم.

.

.

.

شب آ با یکی از همسفران رفتیم بازار محلی. ذوق و خوشحالی تعدادی از فروشنده ها با دیدن دوبارۀ من برای دوستم عجیب بود.

ضمن اینکه موقع برگشت به هتل و موقع عبور از خیابون ساحلی، برخورد گرم و ذوق ک نۀ تعدادی از ن خیابانی نسبت به بنده (چشم همسر گرامیم روشن!) برای دوستم عجیب تر بود.

به شوخی بهم گفت:

"سعید! به نظرم یه مدت دیگه اینجا بمون. مطمئن باش با اینهمه طرفدار، در انتخابات آیندۀ شورای ی(!) شهر پاتایا رای اول رو میاری!"

.

.

نتیجۀ اخلاقی:

.

چندسال قبل، خانم همکاری داشتم (رئیس بخش انبارهای کارخونه ها بود) که به طرز بیمارگونه ای به ظاهرش اهمیت میداد. یه روز صبح وارد اتاق شد و دیدم بازهم موهاشو رنگ کرده! (فکر بد نکنین. بخشی از موهاش که از لای مقنعه بیرون بود رو عرض )

رنگ عجیبی داشت. رنگی که به نظر خودم از ترکیب هنرمندانۀ 2 پیمونه زردچوبه یا یک پیمونه دوغ شتر همراه با 300 گرم پشکل مرغ استرالیایی مخلوط با نصف پیمونه روغن موتور سوخته میشد بهش رسید.

ازم پرسید رنگ موهام چطوره؟! (کلاً بانوی شوخ و سرزنده ای بود و با هیچ تعارف نداشت)

مثل همیشه همون نگاه سرد رو از بالای عینک بهش انداختم و خیلی خشک و رسمی گفتم:

چقدر شبیه میمون شدی!

(طفلک تا بعد از ظهر گریه میکرد!)

.

ی که به این شدت یک هموطن رو با زبون گزنده و عقرب وار! (اصطلاحی که زیاد در موردم بکار میره) از خودش میرونه (که دلایل خودمو بابت این کار دارم و اینجا هم جای گفتنش نیست) چرا باید در برابر ن خیابانی کشور دیگه با این همه محبت و احترام همراه با تظاهر و ریاکاری فراوان، تعریف و تمجید کنه تا حدی که اونها خودشونو در حد الهه ونوس، زیبا بدونن؟

.

من که تمام عمرم رو کارگری و زندگیم در تولید خلاصه شد و عِرق وحشتناکی به مصرف کالای ایرانی دارم (بدون نیاز به دعوت یا دستور از فلان شخص و بهمان مقام) چرا از تولیدات یک کشور دیگه علیرغم بی کیفیت تر بودنشون، کلّی تعریف ریاکارنه انجام میدم تا فروشنده خوشحال بشه؟

.

اگه وارد کوچه ما بشین و سراغ بنده رو بگیرین، مطمئن باشین 90 درصد همسایه ها حتی منو به اسم نمیشناسن. چرا که ذاتاً گوشه گیرم و علاقه ای به حضور در جمع و نشون دادن خودم ندارم. پس چرا در یک کشور دیگه اینهمه طرفدار دارم؟! اونم به تعدادی که نصفشون رو در شهر س ت خودم ندارم!

.

آیا من بیمارم؟ (البته شک ندارم که هستم!)

آیا این از مهرطلبی منه؟ (شاید)

آیا کمبودی از نظر محبت و دیده شدن دارم؟ (بعید میدونم. چون در اینصورت در کشور خودم بهتر میشد نتیجه گرفت)

به نظر شما چرا این کار رو انجام میدم؟

چه اجباری به صرف این هزینه از نظر زمان (و حتی بعضاً مالی) دارم؟

بخدا قرار نیست برم خواستگاریشون!

قرار هم نیست منو استخدام کنن

هیچکدومشون رو هم قرار نیست دوباره ببینم

پس چرا؟

.

اینجاست که میرسیم به همون داستان وظیفه ای که برای خود تعریف می کنیم.

واقعیت اینه که یک عمر عادت کردیم دیگران برامون وظیفه تعریف و تعیین کنن.

اما بد نیست به خودمون بیایم و در بعضی موارد حساس، خودمون برای خودمون وظیفه تعریف کنیم.

.

شاید بیشعوری هموطنی که با اندام و یک متر و نیم خالکوبی و هیکل ن اشیده و با ح ی وحشیانه، قصد داره تا تمام عقده ها و حقارت های ناشی از محدودیت های مملکتش رو بر سر اندام نحیف یک زن دردمند که برای یک لقمه نون تن به این کار میده خالی کنه رو وظیفه داریم تا حدی جمع کنیم.

.

یی که کمی نگران هستیم و در هر سفری، خودمون رو سفیر شهر و کشور خودمون می دونیم

ای کاش همه ما به این باور برسیم و حتی به تظاهر و ریا، در یک مملکت خارجی، خودمونو خوب تر از اونی که هستیم نشون بدیم.

شخصاً به این تظاهر و ریایی که در کشورهای دیگه انجام میدم افتخار میکنم

.

در تمام سفرهام، نهایت سعی و تلاشم اینه که موقع برگشت، چشم ها رو ببندم و تعداد دفعات تظاهر و ریاکاری ارزشمندم رو بشمارم!

.

دوست عزیز

کشورمون هستیم.

.

با نشستن روی مبل خونه و حرکت انگشتان دست (بدون دخ مغز) و دادن به این و اون کاری از پیش نخواهد رفت.

.

اینکه دوست داریم مرکز ثقل دنیا باشیم ( سریع القلم) ، فقط روز به روز ما رو بیمارتر و متوهّم تر میکنه و شاید بهتر باشه هرچه زودتر از این بیماری توهّم گونه ای که از نسل های قبلی بهمون به ارث رسیده با کمی خودشناسی و قبول واقعیت بیرون بیایم.

پرتاب عنوان احمقانۀ ملخ خور به کشورهای همسایه فقط نشون دهندۀ حماقت خودمونه (غافل از اینکه در همین چند سال همون ملخ خورها به جایی رسیدن که شاید مدتی بعد باید در حسرت گرفتن ویزای یکی از اون کشورها باشیم)

.

و در آ هم با ذکر عنوان "ایرانی نیستی اگه برای دیگران نفرستی" یا "آریایی! نیستی اگه فوروارد نکنی" یا "بچۀ بابات نیستی اگه کپی نکنی" و امثالهم فقط داریم آب رو جایی میریزیم که میسوزه!

.

اینها نه تنها هیچ کار مفیدی نیست بلکه فاجعه بار هم هست.

.

با این تفکرات توهّم آمیز و حرکات احمقانه انتظار انداختن پشکل توسط کلاغ روی گذرنامه مون رو هم نباید داشته باشیم چه برسه به بازگشت اعتبار به پاسپورتمون!

.

لذا در این ح ، وظیفه یی (که کمی نگران تر هستیم) پررنگ تر خواهد شد و باید وارد عمل بشیم.

برای بازگشت بخشی از آبروی از دست رفتۀ پاسپورت ایرانی

.

برای برگرداندن حیثیت به پاسپورتمون نمیشه نشست و منتظر معجزات آقای بود!

باید خودمون دست به کار بشیم

با همین کارهای کوچک

که اگه به عنوان یک وظیفه شخصی (حتی یکی دو مورد کوچک در هر سفر) تعریف بشه، در تعداد نفرات زیاد قطعاً اثرات معجزه آسایی در سطح کلان خواهد داشت.

.

.

پ.ن 1) الهی العفو بابت این همه تظاهر!!

پ.ن 2) گویا پست هایی که چند روز در پیش نویس مونده رو بعد از انتشار باید مجدداً در صفحه جدید منتشر کرد. علت تکرار پست همینه

پ.ن 3) نیازمند یک روش خوب برای ارتقای مکالمه انگلیسی هستم. خواهشاً روشی رو پیشنهاد بدین که نتیجه گرفته باشین. ممنون

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : "اهـل کجـا بـودن" وزنـۀ سنـگینیـست. - تظاهر ,تعریف ,شاید ,اینکه ,کنیم ,میکنم ,انجام میدم ,قرار نیست ,کشور خودم ,کشورهای دیگه ,شاید بهتر

من روانی نیستم!

.

.

بدون شک برای هر مشکلی، راه حلی وجود دارد که به دست متخصص و کاربلد اون حوزه قابل حل خواهد بود.

.

طبیعتاً اگر گیرب ماشینم اب بشه برای رفع این مشکل به دبیر تاریخ مدرسۀ فرزندم مراجعه نمیکنم.

.

یا اگه خدای نکرده نیاز به جراحی قلب باز داشته باشم، آویزون هندوانه فروش سر کوچه نخواهم شد.

(بماند که بعضی ها برای استناد به موفقیت های چشمگیر اقتصادی مملکت دست به دامن گوجه فروش سر کوچه شون هم میشدن)

.

همانطور که برای طراحی نقشه واحد مس ی (یا تجاری) از یک پزشک متخصص کمک نخواهم خواست.

.

مابه افراد کاربلد و متخصص هر حوزه احتیاج داریم و باید بر اساس چندین پارامتر (که موضوع بحث ما نیست) بهشون اعتماد کنیم.

.

اما در بعضی موارد هم متاسفانه علیرغم مهم و حیاتی بودن یک موضوع، نه تنها از متخصص حوزۀ مربوطه کمک نمی خواهیم بلکه حتی دیده شده به انی مراجعه می کنیم که با عقل سلیم جور درنمیاد.

مثال واضحش هم افرادی هستن که برای امر مهم و حیاتی ازدواج، به انی مراجعه میکنن تا براشون سرکتاب باز کنه و دعا بده!

.

اگر اشتباهاً تصور می فرمایید که دوره و زمونه این چیزها گذشته باید عرض کنم به هیچ وجه.

اتفاقاً افرادی رو در اتاق انتظار فلان رمال و دعانویس می بینیم که در دنیای بیرون، محاله تصوّر کنیم که اینها حتی یک درصد ممکنه به این مسائل معتقد باشن.

.

فرض کنین بنده قصد ازدواج با قمرخانوم دارم. (البته بنده غلط می کنم! عرض فرض می کنیم)

طبیعتاً با قمر خانوم، ساعتها ارتباط حضوری، تلفنی یا به صورت چت برقرار میکنم و درنهایت بر این اساس که:

.

چون من هستم و تو هم بُزی (بر اساس خزعبلات طالع بینی)

چون من کشک بادمجون دوست دارم و تو هم دوست داری

چون هردومون شهرام شب پره گوش می کنیم

.

پس نتیجه بگیرم که خداوند متعال، بجز آدم و حوا، یک جفت واقعی دیگر هم در این دنیا آفریده. من و قمر!

آیا این درسته؟

قطعاً خیر

.

اما متاسفانه تجربۀ نه دهها هزار، بلکه دهها میلیون مورد مشابه رو (حداقل در این کشور) می بینیم که نقش رمانتیک دو کبوتر عاشق در زمان بسیار کوتاهی به نقش اکشن دو وس جنگی تبدیل میشه.

(فکر نمیکنم نیازی باشه دست به دامن آمار طلاق بشیم)

.

نمی فهمم چرا زمانی که عازم یک سفر زمینی چند روزه هستیم، ماشینمونو به هزار و یک متخصص و مکانیک نشون میدیم؛ زمانی که قصد ید لپ تاپ یا گوشی داریم مدتها در مورد مدل های موجود و امکاناتشون تحقیق می کنیم؛ اما زمانی که بحث سرنوشت ساز یک عمر زندگی در میان باشه، حاضر نیستیم دو جلسه از وقت گرانبهامون رو برای مشاوره ازدواج صرف کنیم.

.

موضوع دردناک (که به کرّات هم دیده و شنیده ایم) اینکه هر دو طرف قضیه یا حداقل یکیشون حاضر نیست به مطب روانشناس مراجعه کنه فقط به این دلیل که:

من روانی نیستم!

.

دوست عزیز!

.

ی که به روانشناس مراجعه میکنه، ا اماً روانی و بیمار نیست که قرار باشه آبروش بره(!) و در تیمارستان تحت نظر باشه.

.

ی که به مشاور ازدواج مراجعه میکنه قرار نیست تحت عمل جراحی وحشتناک روح قرار بگیره تا شیر مادر از دماغش بیاد بیرون (اسم دیگه اش میشه روانکاوی)

.

قرار بر اینه که هرکدوم از طرفین، طی یکی دو جلسه مشاوره، تیپ شخصیتی شون مشخص بشه و در نتیجه گیری نهایی، مشاور مربوطه بهشون بگه که شما اگر ازدواج کنین، دچار این 5 مشکل خواهید بود ضمن اینکه این 7 مورد مثبت رو هم خواهید داشت. به سلامت!

.

یک مشاور ازدواج به هیچ عنوان نمی تونه و نباید حکم صادر کنه.

قرار نیست دستور بده که ازدواج کنین یا نه!

به هیچ عنوان هم حق قضاوت نداره

(این در تخصص حوزه حقوق و قضات محترمه نه روانشناسان عزیزمون)

اون فقط راه و چاه رو نشون میده و بقیه کار رو به دست خودمون میس .

.

چندی قبل برای دختر یکی از دوستان، خواستگار اومد. چند جلسه ای بیرون رفتن و حرف زدن و ادامه نامزدبازی تا اینکه به اصرار دخترخانوم، قرار شد هردو به روانشناس مراجعه کنن.

به یک مشاور حرفه ای این حوزه مراجعه .

فقط 2 جلسه

نتیجه نهایی این بود که این دو نفر به هیچ عنوان قادر به زندگی زیر یک سقف نخواهند بود.

و موضوع عجیب اینکه همین دخترخانوم (به قول ما، دهه هفتادی) آنچنان عاقلانه با این قضیه برخورد کرد و تلفن رو برداشت و خیلی محکم به خواستگار گفت نع! که باورش (حداقل برای من) سخت بود

ای کاش همه اینطور باشیم.

.

.

پ.ن 1) هر ی که فارغ حصیل رشته روانشناسی یا یکی از زیرشاخه های اونه، ا اماً قرار نیست قادر به این مشاوره سرنوشت ساز باشه. منظورم، افراد حرفه ای و کاربلد این حوزه بود که در هر شهری حداقل یکی دو نفر هستن.

.

پ.ن 2) اینکه از طریق تلفن یا تلگرام یا در کامنتهای وبلاگ، از هر شخصی درخواست راهنمایی و م می کنین، قطعاً نتیجه به دردبخوری نخواهد داشت. بنده هم در پاسخ کامنت های این دوستان، فقط همین راه رو پیشنهاد میکنم یعنی مراجعه به مشاور حرفه ای.

.

پ.ن 3) در پیشنهاداتم به دوستان همیشه عرض میکنم درصورتیکه قصدایجاد یک رابطه بلندمدت (مثل ازدواج) دارید و طرف مقابل شما به هر دلیلی حاضر به مراجعه نزد مشاور نشد، بهتره که قید این ارتباط رو از همین ابتدا بزنید.

.

پ.ن 4) عازم سفری طولانی هستم. انشاالله اگر زنده برگشتم همچنان در محضرتون ب فیض خواهم کرد.

.

پ.ن 5) وبلاگ هم که 1000 روزه شد. طبیعتاً اینجا باید نتیجه خاصی بگیرم و پیامی به این مناسبت بدم. ولی چون اعتقاد دارم که این موضوع، بی اهمیت تر از اونیه که قرار باشه بهش فکر کنیم بنابراین نتیجه گیری خاصی نمیکنم و پیامی هم نمیدم! :-))

.

پ.ن 6) در این لحظات و دقایق آ ، دلم نیومد نوشتۀ دلنشین و زیبای احسان عزیز رو از شما دوستان، دریغ کنم. پیشنهاد میکنم بخونین. :-)

موشک کاغذی سفیدم

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : من روانی نیستم! - مراجعه ,ازدواج ,کنیم ,مشاور ,نتیجه ,باشه ,قرار نیست ,روانشناس مراجعه ,نتیجه گیری ,پیشنهاد میکنم ,مشاور حرفه

تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا

.

از قدیم گفتن هر آغازی، پایانی داره و هر سفری، بازگشتی. بر همین اساس، سفر معنوی ـ زیارتی سالیانۀ شرکت هم به پایان رسید و با لب و لوچه و گوش های آویزون برگشتیم و طبیعتاً برای مدتی در دوران افسردگی و پَرریزی مشغول سیر و سلوک خواهیم بود.

(البته اصطلاح پرریزی معمولاً برای پرندگان بکار میره و برای انسانها شاید بهتر باشه که از واژه پشم ریزی استفاده کنیم!)

.

الان احساس میکنم این شکلی شدم!

.

.

راستش مشغله های کاری و فکری اونقدر زیاد شده که حس و حال نوشتن نیست. هرچند اون زمانی که حس و حالش بود بازهم وجی به دردبخوری از این اب شده (وبلاگ) بیرون نیومد. بنابراین ترجیح میدم این بار، سخن رو کوتاه کنم و بیشتر با زبان تصویر، چیزی شبیه سفرنامه رو تحویل دوستان بدم.

.

البته همین ابتدا باید عرض کنم اکثر ع هایی که مشاهده می فرمایید توسط ی گرفته شده که فرق بین هنر عکاسی و چغندر رو تشخیص نمیده و کمترین علاقه ای به عکاسی نداره و همچنان ترجیح میده که خاطرات سفرها رو مثل همیشه در امن ترین جای ممکن (یعنی در ذهن خودش) نگه داره و از همه بدتر اینکه تازه بعد از بازگشت از سفرش فهمیده که بد نیست اگه فرصتی پیدا شد دستمالی هم به لنز دوربین موبایلش بکشه! (یعنی عمق فاجعه رو خودتون حدس بزنین)

ضمن اینکه حجم ع ها برای درج در وبلاگ تا حد امکان توسط نرم افزار compressor کم شده.

بنابراین امیدوارم کیفیت پایین ع ها رو به کیفیت بالای مرام و معرفت خودتون بر من ببخشایید و ادامه تعارفات معمول...

.

مقدمتاً باید اشاره کوتاهی داشته باشم به اینکه بر اساس نوسانات وضعیت ارز قرار شد سفر تایلند با سفر ارزان تری جایگزین بشه. بنابراین دست به دامان کشور دوست و برادر ترکیه شدیم و حدود یک هفته هم درگیر مقدمات کار بودیم که با نهایت ناباوری، متوجه شدیم ترکیه به هیچ وجه به 20 نفر آقای مجرد ایرانی هتل و خدمات ارائه نمیکنه.

هرچقدر هم که با کارگزار صحبت کردیم که باباجان این گروهی که قراره خدمتتون برسه همگی (بجز بنده حقیر) افرادی خوشنام، موقر، مسن، دارای وجهه اجتماعی بالا و فلان و بهمان هستن ولی هیچ فایده ای نداشت.

چرا که ترکیه فقط 20 مرد مجرد ایرانی رو می شناخت و دیگر هیچ. تفاوتی بین خشک و تر وجود نداشت.

.

نه تنها از این بابت ناراحت نشدم بلکه کاملاً بهشون حق دادم. گویا بعضی از هموطنان عزیزمون در سفر به این کشور اصرار زیادی بر ارائه فرهنگ و تمدن 7 هزار ساله(!) خود داشتن که شاید بهتر باشه برای جلوگیری از تطویل کلام، این بحث رو همین جا دفن کرده و از ذکر نمونه های بارز مَثَل معروف "هنر نزد ایرانیان است و بس" چشم پوشی کنم.

بنابراین مجدداً دست به دامن کشور دوست و خواهر(!) تایلند شدیم.

(حداقلش این بود که ناز و ادا و اطوار برادران کشور ترکیه رو نداشت و از همه مهمتر اینکه در مهمون نوازی سرآمد دیگر کشورهاست)

.

با توجه به اینکه سمینار فروش سال گذشته و پروموشن ویژه سفر به تایلند رو بر اساس دلار 3700 بسته بودیم، این سفر از نظر مادی هزینه های سنگینی به شرکت وارد کرد. اما با عینک "تفکر کمی درازمدت" از هر طرف که نگاه کردیم، دیدیم که بردن مهمانان، بهتر از نبردن و عهد شکنی خواهد بود.

.

.

ساعت 5 و 40 دقیقه بعدازظهر شنبه پانزدهم اردیبهشت ماه بوئینگ 737 شرکت عمان ایر (الطیران العمانی) آسمان مشهد را شکافت و به سمت شهر مسقط (پایتخت کشور عمان) رهسپار شدیم.


با ورود به هواپیما همانند دفعۀ قبل، فکرم درگیر این موضوع شد که این شرکت(عمان ایر) بر اساس چه استانداردی، مهماندارانشو انتخاب میکنه.

مخصوصاً این بار که با دیدن بانوی مهماندار بزرگواری که ابعاد طول و عرض بدنش ی ان بود و همچنین بانوی مهماندار بزرگوارتری که در پرواز بعدی، گویا مبتلا به خارش دندان شدیدی بود که تمایل عجیبی به گرفتن پاچه مسافرین داشت این درگیری ذهنی در بنده بیشتر شد.

و همچنین با چشیدن طعم غذاهای این ایرلاین، بازهم مثل دفعه قبل به سرم زد که کار و زندگی رو رها کنم و برم خدمت این دوستان ببینم برای کترینگ عمان ایر آشپز استخدام میکنن یا نه.

نعمت خدا رو بدجور حروم کرده بودن.

.

البته شکی نیست که عمان ایر از نظر استانداردهای بین المللی پرواز و کیفیت ناوگان هوایی، بسیار بهتر از ایرلاین های کشورماست. اما از نظر خدمات، برخورد و کیفیت غذا، بنده همچنان سفر با شرکت های ایرانی (مثل ماهان) رو ترجیح میدم.

(البته این مقایسه در برابر شرکت هایی مثل امارات و قطر، قطعاً از همه نظر به نفع اونها تمام خواهد شد و ایرلاین های ایرانی بازنده صددرصد خواهند بود)

به امید روزی که شرکت های ایرانی هم در سطح بین المللی قادر به عرض اندام باشن.

خب شعار دادن بسه! برگردیم سر موضوع اصلی

.

بعد از فرود وحشتناک خلبانِ بی اعصاب عمان ایر که هواپیما رو با سرعت زیادی روی باند کوبید (بر اساس چیزی که در مانیتور دیدیم سرعتش موقع نشستن، بالای 320 بود) و صدای جیغ چندین مسافر رو هم درآورد وارد فرودگاه مسقط شدیم.

.

چقدر با سال قبل متفاوت شده بود. پیشرفتی کاملاً محسوس و ملموس. کاری ندارم که تحریم ها و مشکلات جانبی مربوط به سفرهای خارجی، چقدر به نفع ایرلاین های کشورهای عرب زبان همسایه ما تموم شده (نوش جونشون) اما نکته ای که برای بنده و همکاران جالب بود میزان و سرعت پیشرفت اونها بود.

ورود به فرودگاه مسقط

.

خوشبختانه توقف کوتاهی داشتیم (ی اعت و بیست دقیقه) که برای پیاده شدن از هواپیمای قبلی و تشریفات ترانزیت و ید یک با سیگار اصل و سوارشدن به هواپیمای بعدی کفایت میکرد و وقتمون تلف نشد.

.

هواپیمای اصلی همونطور که حدس میزدیم بوئینگ نازنین 787 بود که بسیار دوستش می دارم.

در واقع، عمان ایر یکی از مشتریان اصلی این هواپیماهاست یا بهتر عرض کنم مسافت های طولانی این شرکت با بوئینگ های 787 انجام میشه.

به دلیل اینکه حس و حال عکاسی نبود، یک عدد ع از اینترنت کش برداری و اینجا میذارم

بوئینگ 787 عمان ایر (ع از اینترنت)

.

.

حدود 6 ساعت در این ک ن نشستیم و به بدبختی هامون فکر کردیم!

.

در بین سرگرمی های گوناگون این شرکت، سه ایرانی هم بود که تونستم ایتالیا ایتالیا رو ببینم.

هرچند دو بار وسطش خوابم برد! ولی بدی نبود. کلاً بازی حامد کمیلی رو دوست دارم.

...

.

حوالی ساعت 6 صبح (به وقت محلّی) و در میان باران سیل آسای معروف مناطق آسیای جنوب شرق، وارد فرودگاه سووارنابومی بانکوک شدیم. فرودگاهی عظیم که 12 سال قبل روی باتلاق مارهای کبرا ساخته شد و باعث مهاجرت مارهای بدبخت و آواره به داخل شهر گردید.

البته این موضوع به نوعی باعث همزیستی مسالمت آمیز بین انسان و مار کبرا شد و به دلیل اینکه این جانوران بی آزار و محجوب ترجیح میدن در کاسه تو خونه های مردم استراحت کنن، بنابراین فرهنگ کشیدن سیفون تو قبل از استفاده در بین مردم بانکوک رواج گسترده ای پیدا کرده.

بهرحال شکی نیست که وجود یک مار کبرا داخل کاسه تو ، به صورت بالقوه می تونه خطرات جبران ناپذیری برای شخص به همراه داشته باشه.

.

البته ما نگرانی از بابت مار کبرا نداشتیم. بلکه دغدغه هامون کاملاً متفاوت بود:

یکی بزرگی بیش از حد این فرودگاه که با وجود خستگی فراوان، هرچی میریم به تهش نمیرسیم.

و دیگری هم پیدا دخمه ای برای استعمال دخانیات (بعد از حدود 7 ساعت خماری) تا در اون دخیل ببندیم!

(خوشبختانه یا متاسفانه اکثریت جمع همراه ما مبتلا به اعتیاد استعمال دخانیات بودن)

.

بی ربط به موضوع:

راستی میدونستین که شهر بانکوک دارای طولانی ترین اسم یک مکان در دنیاست؟ اگه اشتباه نکنم اسم اصلی این شهر از بیش از 150 کلمه تشکیل شده! که به طور خلاصه bangkok یعنی شهر فرشته ها تلفظ میشه (درست گفتم؟)

بگذریم

..

.

.

بعد از وج از فرودگاه و با راهنمایی لیدر، سوار اتوبوس شدیم تا حدود 2 ساعت بعد وارد پاتایا بشیم.

شهری ساحلی و زیبا و صد البته نه چندان خوشنام!

.

چالش اصلی ما از مدتها قبل، پیدا یک هتل خوب در پاتایا بود که مثل همیشه زحمت انتخابش هم بر دوش بنده گذاشته شد که خوشبختانه با پیدا یک گروه تلگرامی (به صورت کاملاً اتفاقی) به اسم دوستداران تایلند کمک بسیار بزرگی بهم شد که بر خلاف اکثر گروههای تلگرامی مشابه، اینجا ادمین های محترم، دلسوزانه افراد رو راهنمایی می .

مخصوصاً بابک عزیز (معلم ریاضی با اخلاقی که تایلند رو خیلی بهتر از خود تایلندی ها میشناسه!) که از همون ابتدا در پیدا یک هتل خوب با توجه به حساسیت بنده و آقای مدیرعامل که خیلی تاکید داشتیم در شان مهمانان ما باشه کمک بسیار زیادی بهمون کرد که همینجا از ایشون تشکر ویژه ای میکنم.

مکان انتخ ما با راهنمایی ، هتل the stay بود

هتلی 4 ستاره در خیابان دهم بیچرود که نه ایرانی اونجا دیدیم و نه هندی!

.

علیرغم اینکه خودم یک ایرانی هستم و از گفتن این حرف ناراحت میشم اما واقعیت اینه که تعریف یک هتل خوب در پاتایا یعنی جایی که ایرانی و هندی نداشته باشه!

به امید روزی که با افتخار بگیم بهترین هتل ها، هتل هایی هستن که ایرانیان رو پذیرش میکنن.

.

یکی از دوستان در کنار تابلوی هتل the stay

.

علیرغم اینکه سال گذشته، هتلمون در شمال پاتایا و 5 ستاره و خیلی لو تر از اینجا بود، اما شخصاً از این هتل راضی تر بودم. هتلی که تا حد زیادی جوّ خانوادگی و صمیمی داشت و در طول مدت اقامت، کوچکترین مشکلی نداشتیم.

و از همه مهمتر: صبحانه اونجا هم قابل خوردن بود!

میز صبحانه

.

راستی تا یادم نرفته اینو اضافه کنم که یکی از عجایب این کشور، وضعیت نابسامان سیم و کابل های برق خیابونهاست. البته چون از حوزه برق فقط همینقدر میدونم که "اگه به سیم دست بزنیم برق ما رو می گیره" بنابراین نظری نمیدم و به ع بسنده میکنم

کابل و سیم های برق که چهره ناخوشایندی به شهر دادن

.

.

هتل، است ی کوچک اما تمیز در پشت بام داشت که ویوی زیبای دریا در کنارمون بود. یک روز که بارون شدیدی گرفت، با دوستان رفتیم است . تجربه شنا در زیر بارونِ شدید هم تجربه جالبیه.

(امیدوارم انتظار ع از این قسمت نداشته باشین!)

.

صحنه غروب آفتاب از بالای پشت بام و در کنار است ، لطف خاصی داشت. بنابراین برای اولین بار در عمرم از غروب آفتاب هم ع گرفتم.

نیازی به تذکر نیست. خودم میدونم گند زدم به اصول و فنون عکاسی!

.

البته چون بنده کلاً علاقه ای به آب و آب بازی و شنا (چه دریا و چه است ) ندارم بنابراین از شاخه های مختلف ورزش شنا هم بی اطلاعم و نهایتاً کرال و قورباغه رو تا حدی می شناسم.

اما هرچقدر فکر نتونستم بفهمم این چه نوع شناییه که این حاج آقا انجام داد؟!

این بزرگوار از اهالی کشور (اگر اشتباه نکنم) ازب تان بود که با تنی چند از مهمانان ما صمیمی شد و خودش هم بعد از دیدن این ع (که توسط یکی از دوستان شکار شد!) کلی خندید و ازش به عنوان ع سال یاد کرد!

منم تا حدی باهاش هم عقیده ام :-)

اب شنا تم حاجی!

.

.

.

.

باغ گرمسیری نونگ نوچ

nong nooch tropical botanical garden

.

گفته میشه یکی از زیباترین باغ های دنیا و همچنین بزرگترین مرکز تحقیقاتی گیاهشناسی جنوبشرق آسیاست. صحت و سقم داستان رو کاری ندارم. واقعاً باغ زیبایی بود. (البته از نظر خودم فقط برای یک بار دیدن)

از فضای رویایی اونجا تا کاکتوس های زیبا و همچنین نمایش فیل ها و خیلی چیزهای دیگه

فکر میکنم قرار گرفتن شلنگ وسط چمن، زیبایی این تصویر رو تحت الشعاع قرار داده

.

.

کاکتوس های زیبا

.
.
بازهم کاکتوس

.

اجرای یک نمایش محلی

.

نمایش فیل ها

.

در محضر یک فیل مهربون!

.

دو بزرگواری که با لباس محلی در انتظار مشتری هستن برای ع گرفتن (صرفاً جهت اطلاع: هردوشون آقا تشریف دارن!)

..

یک بچه فیل گوگوری مگوری که متاسفانه دست چپش مشکل داشت و می لنگید.

.

نکته مهم: شباهت فوق العاده در تصویر بالا کاملاً اتفاقیست. اونی که عینک به چشم داره بنده هستم

.

.

.

..

جهاد اکبر در پیشگاه بودای بزرگ

.

به قول قدیمی ها دل ش ت و توفیق یافتیم و توسط بودا طلبیده شدیم و رفتیم به پابوسش. بهتون اطمینان میدم که نایب ا یاره تمامی شما عزیزان هم بودم.

برای اینکه ریا نشه یک ع بدون حضور خودم میذارم.

داوود عزیز در محضر بودای بزرگ

.

رنگ زرد محیطیِ اماکن مقدس بو ان خیلی برام دلپذیر و آرامش بخشه (شاید برای خیلی ها هم نباشه البته)

و همچنین اعتقاد ناب و صفای آداب زی ون. یه جورایی احساس میکنم از ته دل و خالصه

.

در تصویر فوق و پشت سر همسفر عزیزم، درختچه هایی مشاهده میشه که ملّت میان و ازش اسکناس آویزون میکنن (کلاً به نظر میرسه همیشه یک سر مذهب از هر نوعش با مسائل اقتصادی گره خورده)

.

راستش از شما چه پنهون، برای لحظاتی ذات پاک آریایی و ایرانی ام زد بالا و وسوسه شدم چندتا از اون اسکناس های 1000 بات که از درختچه ها آویزون بود رو بردارم و به جاش اسکناس 20 باتی بذارم!

ی هم مراقب نبود. ج سفرم هم درمیومد. فکر میکنم بودا هم راضی بود.

اما سرانجام تونستم ضمن جهاد اکبر با نفس امّاره و نثار چند آبدار خ.و.ا.ه.ر و م.ا.د.ر به رجیم، بر این وسوسه غلبه کرده و در پیشگاه بودا روسفید باقی بمونم.

باشد تا رستگار شویم.

.

..

.

.

مزرعه زنبور عسل

.

معمولاً عزیزانی که توفیق زیارت پاتایا رو به دست میارن، سری به مزرعه معروف زنبور عسل اونجا هم میزنن.

تولیدات عسل و محصولات جانبی زنبور در این مزرعه معروفیت خاصی داره.

از ژل رویال و گردۀ گل گرفته تا صابون و کِرِم و محصولات زیبایی و حتی زهرماری های الکلی بر پایه عسل.

با توجه به پوشش گیاهی غنی منطقه پاتایا (که نیازی به خوروندن شیره قند به زنبور نیست) عسل های خوبی از اونجا میشه ید.

آقای مدیرعامل و تنی چند از مهمانان در حال بازدید از مزرعه (ببخشید که پشتشون به شماست!)

.

.

کوچکترین نژاد زنبور عسل دنیا (از مورچه هم کوچکتر هستن)

.

.

فاطمه، بانوی بسیار مودب و دوست داشتنیِ تایلندی که لیدر گروه ما برای گشت مزرعه بود. یک دختر ناز کوچولو هم داشت که ع شو نشونم داد.

کلی با هم حرف زدیم. البته اشتباه نکنین. من انگلیسیم خوب نیست بلکه اون فارسی رو خوب تکلّم میکرد!

اعتقادات پاک و خالصی داشت. مسلمون بود و شیعه و بسیار هم معتقد

فکر میکنم از حاصل زحمات مرحوم شیخ احمد قمی بود که و شیعه رو وارد تایلند کرد.

.

جمعیت مسلمانان تایلند، علیرغم اینکه بسیار محدوده، اما زندگی خوب و مسالمت آمیزی در کنار بو ان اونجا دارن. ضمن اینکه ت پادشاهی تایلند برای ورود مسافران مسلمان، تمهیدات خوبی انجام داده

از ساخت خونه در فرودگاه تا جداسازی محل بازرسی بانوان در فرودگاه که به صورت پوشیده هست تا وجود شیر آب در سرویس های بهداشتی.

البته این موضوع در بسیاری از کشورها هم رعایت نمیشه. مثلاً در ارمنستان، بانویی ایرانی برای بازدید توسط پلیس فرودگاه دچار مشکل شد و ما سریعاً رومونو برگردوندیم تا بنده خدا معذّب نباشه.

شاید بی ربط به نظر برسه. اما جای جای این کشور عبادتگاه های کوچک رو مشاهده می کنیم. حتی در مزرعه زنبور عسل

.

.

.

.

غذاهای خوشمزه!

.

به طور کلّی دغدغه غذا خوردن در کشورهای آسیای جنوب شرق گریبان خیلی ها رو میگیره. بهتره قبل از تست هر غذایی، از فروشنده بپرسین که چه گوشتی قراره بهتون بده. البته اگر اعتقاد به حلال بودن خوراک دارین که کار خیلی راحت تر میشه و فروشگاه های زیادی به عرضه گوشت و محصولات حلال مشغول هستن.

.

یکی از دوستان، سالها قبل سفری به چین داشت و از شدت گرسنگی به رستوران رفت. دید یه بنده خ با ولع زیاد در حال خوردن یک تکه گوشت بزرگ و خوش آب و رنگه. به گارسون گفت از این بیار. کل غذا رو خورد و میگفت چقدر هم خوشمزه بوده. اما وقتی فهمید گوشت سگ(!) خورده تا یک هفته فقط بالا میاورد.

.

علیرغم اینکه یکی از لذت های سفر رو در پرسه زدن کوچه پس کوچه ها و تست غذاهای مختلف اون کشور می دونم اما بر اساس وجود بویی شبیه بوی موش مُرده(!) از غذاهای اونها جرات نزدیک شدن به دکه های فروش غذاشونو نداشتم. چه برسه به خوردن.

بنابراین همچنان آویزون برادران جان برکف مک دونالد و کی اف سی و رستوران ایرانی بودیم.

البته جایگاه میوه های استوایی هم همچنان محفوظ بود.

کباب هر سیخ 10 بات. هرچند جرات ن امتحان کنم

.

.

.صحنۀ معروف و صحنۀ معروف و آشنا در بسیاری از کشورهای جنوب شرق آسیا

.

برخلاف شنیده ها، چیزی که با چشم خودم دیدم، این بود که خوراکی هایی مثل سوسک، هزا ا، کرم و عقرب سرخ شده (البته شنیدم عقربها رو کباب میکنن) طرفدار چندانی در تایلند نداشته و بیشتر در جاهایی مثل چین مصرف میشن. با چند تایلندی هم که صحبت با شنیدن اسم اینها ادای اشمئزار و چندش شدن از خودشون درآوردن.

تعداد این دکه ها در پاتایا زیاد نیست و مشتری چندانی ندارن. شاید بهتر باشه بگیم نوعی جاذبه گردشگریه. چون بیشتر از اینکه مشتری در حال خوردن ببینیم، مشتری در حال عکاسی می دیدیم. و درآمد فروشنده ها از مبلغ ناچیزی که برای اجازه ع برداری داده میشد خیلی بیشتر از فروش محصولات غذایی اشتها آورشون(!) بود.

بهرحال یکی از دوستان تونست یکی از کرم های خوش رنگ رو امتحان کنه و مدعی بود که خوشمزه است!

این بار هم توفیق نشد. انشاالله دفعه بعد یه دونه تست می کنیم

.

دراگون و انبه میوه های مورد علاقه ام

.

چون بنده و آقای مدیرعامل، در نقش میزبان گروه انجام وظیفه میکردیم، طبیعتاً باید بسیاری از خواسته هامونو زیر پا میذاشتیم. مثلا اگر خودم به تنهایی به این سفر میرفتم یک رژیم غنی گیاهخواری بر پایه میوه های استوایی میگرفتم. آقای مدیرعامل هم مثل خودم، طبعش بیشتر به سمت گیاهخواریه تا گوشتخواری.

ولی خب اینجا مجبور بودیم به احترام مهمانان، ناهار و شام بریم رستوران.

یکی از زیباترین و زندگی بخش ترین تصاویر. مغز میوه "دوریان" با فلش نشون داده شده

.

بحث های زیادی در مورد میوه "دوریان" هست که حتماً شنیدین. عنوان بدبو ترین میوه دنیا طوریکه در بسیاری از کشورها ورودش به فرودگاه و هتل و اماکن عمومی ممنوع شده.

خیلی دوست داشتم امتحان کنم اما یکی از دوستان منو ترسوند و گفت باعث بالا رفتن خطرناک فشارخون میشه علیرغم اینکه این دوستمون پزشک نبود و فکر میکنم کل این مدت سر کار بودم(!) اما بر اساس هزینه های سرسام آور پزشکی در تایلند دیدم به ریسکش نمیارزه بنابراین بی خیالش شدم

یکی از دوستان که خورده بود میگفت اصلاً بوی بدی نداره. البته زمانی که تازه باشه. ولی بعد از یکی دو روز، بوی خاصی میگیره

.

.

ع آ رو هم بذارم که فصل الخطاب تمام ع های پاتایاست. خیابون معروفی که همه شنیدیم و بدنامی این شهر زیبا و دوست داشتنی هم بر اساس همین خیابون معروفه

ورودی خیابون واکینگ استریت انتهای خیابون بیچرود

امیدوارم انتظار گذاشتن ع از داخل این خیابون رو نداشته باشین! حیفه بخدا. چون ممکنه این دکّه محقر و ناقابل (وبلاگ) بعد از 3 سال درش تخته بشه.

ولی اگه بخوام به صورت خلاصه توضیح بدم:

ورود ماشین به این خیابون از ساعت 6 بعدازظهر ممنوعه و فقط باید پیاده رفت. سراسر اونجا کلوپ های شبانه با صداهایی ناهنجار و دخترانی که با حداقل پوشش از شما دعوت به ورود به دیسکو و کلاب های شبانه میکنن. امنیت اونجا هم توسط پلیس توریست (که متفاوت از پلیس تایلنده) به شدت تامین میشه. چیزی که دیدم پلیس توریست پاتایا متشکل از ملیت های مختلفه که چند ایرانی هم در بین اونها هست.

برای خیلی ها جذابه

برای خیلی ها هم خیر

بستگی به شخص داره

اگه مثل من از شنیدن صدای بلند و کرکنندۀ موسیقی های تند فراری هستین، اونجا جای شما نیست.

از ساحل زیبا و آرامش شهر لذت ببرین.

پاتایا همیشه زیباست

برای هر شخص

و برای هر سلیقه ای

.

.

خداحافظ ای سرزمین خوبی ها

.

چقدر تلخه

وداع با مردمی که با دیدن شما لبخند میزنند

در ناراحتی و عصبانیت هم مانند زمان خوشحالی لبخند بر لب دارند

مردمی که ضمن دست و پنجه نرم با غول فقر، اما در اوج "رضایت از زندگی" هستند

..

بعد از یک هفته استراحت مطلق فکری، برگشتیم تا بازهم بشنویم همان واژه های آشنا را

درگیری

سهم خواهی

چپ و راست

بازی های ک نه

دلار

مدیریت های ناکارآمد

و ...

برگشتیم تا بشنویم. حتی اگر نخواهیم. حتی اگر گوش هایمان را با هر دو دست گرفته باشیم

اما می شنویم

.

.این هم از سفرنامۀ بنده برای عزیزانی که درخواست سفرنامه داشتن.

هرچند اصل موضوع مونده! خیلی دوست دارم در مورد همین عبارت "رضایت از زندگی" بنویسم.

ولی خب انشاالله در فرصتی دیگر

.

پ.ن) این پست هم مثل بقیه سفرنامه ها بعد از مدتی رمزدار خواهد شد.

از نوع نگاه این مردم دوست داشتنی به زندگی و همچنین خیلی حرف های دیگه دارم از اینکه این کشور و این شهر اونطور که شنیدیم، بدنام نیست. ولی خب انشاالله در فرصتی دیگر.پ.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا - البته ,اینکه ,خیلی ,ایرانی ,بنده ,بنابراین ,علیرغم اینکه ,پیدا ,آقای مدیرعامل ,بهتر باشه ,شاید بهتر

آرزوی موفقیت برای دو عزیز و یک خسته نباشید جانانه به خودم!

سالها پیش برای دقایقی با آقای قنّاد (شیرینی پز) محترمی همکلام شدم که به مورد جالبی اشاره کرد. فرمود ما در بعضی از شیرینی ها از مواد اولیۀ با کیفیت استفاده میکنیم و در بعضی ها هم (که اسمشونو گفت ولی یادم نیست) از ضایعات شرینی های دیگه؛ و در ادامه تاکید کرد که هزینۀ آب و برق و گاز و حتی بخشی از حقوق پرسنل از همین شیرینی های گروه دوم (ضایعاتی) تامین میشه.

.

البته مشابه این موضوع رو در هنر خانمهای کدبانو هم می بینیم که برنج اضافی این وعده رو به طرز ماهرانه ای تبدیل به یک غذای متفاوت و خوشمزه در وعده بعدی می کنن (مثلا اضافه برنج تبدیل به یک کوفته یا آش خوشمزه و یا نهایتاً ته چین میشه)

.

خواستم عرض کنم ما هم از این کارا بلدیم!

مدتها قبل به دعوت یکی از دوستان، با ویرگول آشنا شدم و از محیط ساده و صمیمی اونجا خوشم اومد. البته نه تا اون حد که جدی بگیرمش!

بنابراین به عنوان دست گرمی، بخش بسیار کوچکی از مطالب این دکّه (بخونین وبلاگ) رو به صورت خلاصه در ویرگول قرار دادم و البته (مثل همین وبلاگ) برام مهم نبود که خونده میشه یا نه و بعد از چند پست کوتاه هم رهاش و دیگه بهش سر نزدم.

.

تا اینکه مدتی قبل ایمیل معروف آ سال ویرگول برام رسید. همونی که تمام ویرگولیان عزیز هم دریافت و شامل آمار ارائه شده برای هرکدوممون بود.

نکتۀ جالبی داشت:

همونطور که مشاهده میفرمایید خزعبلات بنده در ویرگول (یعنی ته مونده و ضایعات اراجیف این وبلاگ) 49.990 ثانیه خونده شده

(خب چی میشد 10 ثانیه بیشتر میخوندین تا به عدد رُند 50هزار برسم؟!)

.

و از اون مهمتر اینکه:

اینجانب سرانه مطالعه در ایران را 0.000624875 ثانیه بیشتر !

(آیکُن غبغب بزرگ به اندازۀ قورباغه! همراه با آیکُن بندۀ خدا نبودن!!)

.

هرچند واقعیت اینه که اصلاً شکل و قیافه م به این چیزا نمیخوره که بتونم یک مُرغ رو از روی تخمهاش جابجا کنم (چه برسه به آمار سرانه مطالعه) ولی خدا ی اب این دقت و عدد اعشارشون شدم.

.

درنهایت فکر میکنم بابت این حرکت عظیم(!) و بالابردن سرانۀ مطالعه در کشور، نه تنها دِین خودمو به ملّت ادا (!) بلکه نیاز به چند ماه استراحت و اخذ ماساژهای تخصصی برای رفع خستگی نیز دارم!

آقا عزّت زیاد. ما رفتیم ماساژ!

(خدایا کمی جنبه لطفاً)

:-)

.

ولی از شوخی گذشته، این حرکت عزیزان ویرگول رو بسیار با ارزش میدونم که باعث شد ناخودآگاه، کمی ویرگول رو جدی تر بگیرم و بیشتر در اون حضور داشته باشم.

خیلی دوست دارم روزبه روز پیشرفتش رو ببینم.

از همین تریبون، شما عزیزان رو هم ضمن دعوت به رعایت تقوا و پرهیزگاری و عمل صالح، به نوشتن در ویرگول نیز دعوت میکنم. باشد تا همه باهم سهمی کوچک در بالابردن سرانه مطالعۀ کشور ایفا کنیم

(و سال بعد دستِ جمعی بریم برای ماساژ رفع خستگی!)

.

.

راستی:.

چند روز دیگه سن و سال این وبلاگ به 1000 روز میرسه. باید تشکری هم داشته باشم از گروه دانش بنیان بیان و اقدامات خوبی که در این 12 سال فعالیت ارزشمند خودشون انجام دادن.

از جمله:

.

گردآوری نخبگان ممتاز ی در حوزه it از معتبرترین های کشور

(که در دوران فرار مغزها همین کار به خودی خود بسیار ارزشمنده)

.

و همچنین ب عنوان برترین شرکت نرم افزاری ایران از جشنواره جوایز فناوری

.

و نیز رسیدن به مقام ارزشمند سریع ترین سایت وبلاگدهی در ایران

.

ضمن اینکه افتخار ملاقات حضوری با مدیرعامل "بیان" جناب آقای قدیری رو هم در دو مرحله داشتم و هربار کلی از محضر این مدیر عزیز یاد گرفتم. شخصی که به جرات عرض میکنم شاید 10 نفر مثل ایشون در کشور نداشته باشیم.

اینکه در عرض چنین مدت کوتاهی، بنا به گفتۀ بسیاری از وبلاگ نویسان، عنوان بهترین سرویس وبلاگ دهی در کشور رو از آنِ خودش کرده کار ساده ای نیست.

اصولاً خیلی حال میکنم با انی که در کمترین مدت، دستاوردهای عظیمی ب میکنن.

.

برای این بزرگوار و تیم بیان هم آرزوی موفقیت میکنم.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : آرزوی موفقیت برای دو عزیز و یک خسته نباشید جانانه به خودم! - ویرگول ,وبلاگ ,میکنم ,کشور ,اینکه ,همین ,آرزوی موفقیت ,داشته باشم ,سرانه مطالعه ,ثانیه بیشتر

بار گران

.

تصوّر بفرمایید صحبتهای زیر در یک جمع چند نفره بیان میشه.

.

گوینده:

آقا دیروز داشتم یا حسن آقا میرفتم باغ که ناگهان...

.

نفر اول: حسن x رو میگی؟؟؟ همونی که بچه ش معتاد شد؟!

نفر دوم: نه بابا معتاد نشد که. به جرم ید و فروش مواد گرفتنش!

.

.

.

گوینده:

حالا بی خیال اینا. داشتم میگفتم که با حسن میرفتیم باغ حاجی اصغری که یهو...

.

نفر سوم: حاجی اصغری؟؟؟ همونی که زنشو طلاق داد؟

نفر چهارم: مگه نمیدونین؟ زنش بهش خیانت کرد و با یه مرد دیگه گرفتنش! و ...

.

.

.

گوینده:

حالا میذارین من حرف بزنم یا نه؟ داشتم با حسن میرفتم باغ حاجی اصغری که یهو احمد با ماشین قرمزش پیچید جلومون و ...

.

نفر سوم: احمد؟؟؟ مرتیکۀ ! ماشینشو از راه ی یده!

نفر چهارم: نه بابا ی کجا بود؟ با یه پیرزن بیوه روهم ریخته و داره پولاشو میکشه بالا!

.

.

.

این نوع مکالمات، پای ثابت بسیاری از محیط های کوچه و محلّه و اجتماع ماست. از بقالی گرفته تا میوه فروشی و بنگاه. از های زنونه گرفته تا جلسات کاری (ظاهراً) محترمانۀ مردونه.

توضیح مهم:

اصطلاح زنونه رو به خاطر معروفیتش به کار بردم نه بر اساس تجربه! به خدای احد و واحد سوگند تابحال پام به هیچ زنونه ای نرسیده!

.

اینکه حریم زندگی دیگران چقدر حرمت داره موضوع بحث ما نیست.

اینکه حسن زنشو طلاق داد نه به من ربطی داره نه به شما

اینکه زن حسن بهش خیانت(!) کرد هم به هیچ احدی ارتباط نداره

اینکه احمد ماشین لو ش رو از راه ی ید یا پولای حاج خانوم هم همینطور

معتاد شدن یا نشدن پسر فلانی هم مشکل خودشه

تا زمانی که جامعه به این درک برسه که مسائل زندگی خصوصی دیگران به هیچ احدالنّاسی ارتباط نداره قطعاً بنده و شما هفت کفن پوسوندیم.

.

بلکه میخواستم در مورد یک بار سنگین با شما حرف بزنم.

فرض کنین قراره یه بار سنگین بلند کنیم. مثلا یک کوله پشتی پر از قلوه سنگ

اگه 10 کیلو باشه، سنگینه اما قابل تحمل

اگه 30 کیلو باشه سنگینه و سخت

اگه 50 کیلو باشه خیلی سنگینه و غیر قابل تحمل

اگه 80 کیلو باشه که به احتمال زیاد بلافاصله بعد از بلند ، بخشی از دیافراگممون به f میره و راهی اتاق عمل میشیم! (همونی که بهش میگن فتق)

.

اما یک بار هم هست که خیلی سنگینه. سنگین تر از همه موارد بالا

بار اطلاعات و دانسته های ما از دیگران

.

ذاتاً دوست داریم هرچه زودتر این بار رو زمین بذاریم. توسط به اشتراک گذاشتنش با دیگران

دوست داریم خودمونو راحت کنیم اما به قیمت ش تن حریم خصوصی دیگران. مثل حکایت بانوی بارداری که خسته شده از چند ماه حمل بار سنگین.

البته این خصلت اکثر ما انسانهاست که هر زمان اسم یکی میاد، سعی میکنیم با نشون دادن اینکه ما بیشتر از شما میدونیم هرچه زودتر این بارسنگین رو زمین بذاریم.

.

مشکلی نیست.

اگه توانشو نداریم، خب این بار رو برنداریم.

یعنی از همون ابتدا به دیگران اصرار نکنیم که ما رو محرم و سنگ صبور خودشون بدونن.

.

اگر من و شما قصد استخدام و همکاری در بالاترین نهادهای امنیتی هر کشور رو داشته باشیم (فرقی نمیکنه چه سیا باشه چه موساد، چه کا گ ب باشه و چه ام آی سی و چه ا.ط.ل.ا.ع.ا.ت خودمون)

مهم نیست من و شما چقدر بدونیم

مهم اینه که چقدر توان نگه داشتن این بار گران (یعنی اطلاعات دیگران که البته واژه دیگران در اینجا تعریف گسترده ای داره که موضوع بحث ما نیست) و حفظ اونها رو داریم.

.

توضیح بسیار مهم: مجدداً به خدای احد و واحد سوگند که بنده هیچ ارتباطی با هیچکدوم از سازمانهایی که ذکر شد ندارم.

.

.

.

چندسال قبل به زور پس گردنی بنده رو بردن مراسم خواستگاری یکی از اقوام.

آقای خواستگار دقیقاً تمام مشخصات شاهزادۀ سوار بر اسب سفیدی که رویای حداقل چند ده میلیون نفر در این مملکته رو داشت.

خوش تیپ، پولدار، ، دانشجوی ا و ...

.

صحبت به ی رسید که اونجا تدریس میکرد. چندتن از اساتید اونجا رو میشناختم.

طبیعتاً بهش گفتم فلانی رو میشناسین؟

.

نه گذاشت و نه برداشت و بلافاصله پتۀ اون بدبختو ریخت رو آب! از ارتباطی که با فلان دانشجوی دختر داره تا مشکلات زندگی شوییش و ...

و بعد هم با غروری اسب وار، غبغبشو باد کرد بابت اینکه تونست این بار گران رو به این زیبایی زمین بذاره

مراسم تموم شد.

اکثریت جمع حاضر، صرفاً بنا بر پارامترهای احمقانۀ جامعه پسند ما موافق این وصلت بودن. بجز بنده

به عروس خانوم آینده در حضور دیگران گفتم: ظاهراً پسر خوبی بود. اما به اندازۀ شعور نداشت(!) که اینطور زندگی خصوصی دیگرانو ریخت رو دایره. دیگه خودت میدونی

(البته اون وصلت انجام نشد)

اعتقاد شخصی خودم این بود که آقای خواستگار، بیشتر مناسب نقش اسب سفید شاهزاده بودتا شاهزاده سوار بر اسب سفید.

.

.

سالها پیش در یک پروژه راهسازی کار می . بنده خ بود به اسم قهرمان (اسم کوچیکش قهرمان بود)

رانندۀ تانکر آب بود. نمیدونم الان هست یا نه.

چندباری همکلام شدیم. حرفهای جالبی میزد:

دو تا جمله ش همیشه آویزۀ گوشمه:

.

ارزش یک مرد به اینه که وقتی باهاش حرف میزنی انگار داری با دیوار حرف میزنی

.

مرد واقعی اونیه که وقتی میره زیر خاک تمام اسرارش رو هم با خودش ببره

.

شعور این رانندۀ کم سواد تانکر آب، خیلی بالاتر از بسیاری از عزیزانیست که با عناوین دهن پر کن امروزی، دوروبر خودم دارم و می بینم.

(البته از حق نگذریم بسیاری از این بزرگواران هم از فرهیختگانی هستن که ازشون درس یاد میگیرم)

.

.

خیلی خلاصه نتیجه گیری میکنم:

و و شدن زیاد سخت نیست

یه خورده باید درس بخونیم (و نیاز نیست کار دیگه ای انجام بدیم)

.

شدن در رشته خودمون هم چندان سخت نیست (مخصوصاتو این دوره و زمونه)

باید یه خورده بیشتر از مورد بالا درس بخونیم و مطالعه کنیم

.

اما رسیدن به مرحلۀ دیوار بودن فقط با درس خوندن و مطالعه به دست نمیاد.

نه فقط دیوار بودن، که بسیاری از ارزش های واقعی انسانی رو نه میشه در مدرسه پیدا کرد و نه در و نه در کلاسهای خصوصی!

(قابل توجه والدین گرامی)

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : بار گران - دیگران ,اینکه ,باشه ,بنده ,سنگین ,سنگینه ,کیلو باشه ,قابل تحمل ,خیلی سنگینه ,دوست داریم ,زمین بذاریم

قیمتت چنده؟!

.

پردۀ اول

.

گروه بازرگانی یکی از معروف ترین برندهای کشورمون اومده بودن برای مذاکره. یک خانوم به همراه سه آقا. (خانومه س رست سه آقای همراهش بود)

مدیرعامل ما خیلی از اون خانوم خوشش اومد

(استغفرالله. خج داره بخدا. فکرتونو اصلاح کنین. از نظر همکاری عرض )

بنابراین به زیردست خودش یعنی آقا رضا (اینجا در موردش نوشتم) گفت:

.

هرطور شده ب ش! من اینو(!) میخوام.

.

البته بنده در اون مقطع مثل تمام عمرم هیچ کاره و فقط نظاره گر جریان بودم. آقای مدیرعامل (مالک مجموعه) با اینکه ذاتاً انسان خوب و درستکاری بود، اما بهرحال (خواسته یا ناخواسته) به مدد سالها مدیر بودن، دچار توهّم همیشگی مدیران این مرزو بوم بود:

.

اینکه فکر میکنن دست روی هر ی که بذارن، قابل یده.

گویی به بازار مال فروشان رفته و قصد ید دارن.

.

.

خلاصه اینکه قرار شد آقا رضا با اون خانوم صحبت کنه و مخشو بریزه تو فرغون تا بیاد وارد مجموعه ما بشه.

بنابراین شروع کرد:

.

ــ ما دوست داریم با شما همکاری کنیم..... زر زر زر زر ..... ور ور ور ور..... مشکلی در پرداخت حقوق شما نداریم.... زر زر زر زر .... ور ور ور ور .... مطمئن باشین امکاناتی که ما بهتون میدیم خیلی بهتر از شرکتیه که الان مشغولین و ادامۀ زر زر ها و ورور ها

.

تا جایی که از سابقۀ رضا خبر داشتم معمولاً در هیچ مذاکره ای ش ت نمیخورد و قبل از شروع صحبت با بانوی محترم داستان ما، به مدیرعامل قول داد که با کمی بالا و پایین مبلغ می ش!

اما با کمال تعجب، ع العملی از بانوی محترم دیدم که دین و مذهب و آیین و تفکراتم کلهم اجمعین تحت تاثیر قرار گرفت.

اجازه نداد حرفای رضا تموم بشه و بهش چیزهایی گفت با این مضمون:

.

ــ آقای ! [اینو طوری گفت که ترجمه ش میشد : بچه جون!] بذار کارتو راحت کنم. چقدر میخوای به من بدی؟ یه تومن؟ دو تومن؟ 10 میلیون تومن؟!!!! (اون زمان اگه اشتباه نکنم حقوق قانون کار حوالی 200 هزار تومن بود) میخوای همین الان بدون مقدمه زنگ بزنم به فلانی (یعنی مدیرعامل مجموعۀ خودش) و تلفنو بذارم رو آیفون و ازش درخواست 20 میلیون وام ید مسکن کنم تا ببینی چی میگه؟ تازه نه فقط من. بلکه هرکدوم از این آقایونی که همراه من هستن و صد البته تمام پرسنلش از کارخونه تا تمام شرکتهای تابعه

(تاکید مجدد: این برند، همچنان هم خیلی بزرگ و جزء برندهای اول ایرانه)

.

برام مهم نبود که بانوی محترم، دروغ میگه و بلوف زده یا راست میگه. مهم این بود که با این جملات، بلافاصله درِ دهن رضا رو گِل گرفت و اجازه نداد که روی قداست همکاری، قیمت بذاره.

شاید بشه گفت که ترجمه خیلی ساده شده حرفاش این بود:

بچه جون! برو با اسباب بازیات بازی کن! با فلانی (یعنی مدیر من) نمیتونی دربیفتی

.

نکتۀ مهم) هنوز هم (بعد از سالها) وقتی به این صحنه فکر میکنم خستگیم در میره

هم از جواب دندون شکن اون خانوم و هم از چهرۀ فیس آقا رضا که اگه دوغ شُتر با آفتابه سرمیکشید اینقدر ضایع نمیشد.

.

.

پردۀ دوم

.

با ح تحقیرآمیزی بهم گفت:

ــ من تو رو میخوام! هرطور که باشه

(فشردن دکمۀ آلارم اصلاح افکار انحرافی!) البته ایشون آقا بودن

بسیار پول. معتبر و با اعتماد به سقفی باورن ی

.

بهش گفتم:

ــ من واقعاً علاقه ای به همکاری با مجموعه شما ندارم

(بعد از حداقل ی اعت بحث نمی تونست یک سری چیزها رو بپذیره)

.

با کمال وقاحت گفت:

ــ قیمتت چنده؟!!!

.

سریع توی ذهنم مشغول محاسبه و جمع و تفریق شدم. البته نه اعداد. بلکه داشتم فکر می اگه پایه چسب روی میزو بردارم و تو صورتش بکوبونم، چقدر باید تاوان بدم! و نهایتاً به علت اینکه نه پول پرداخت دیه داشتم و نه قادر به رویارویی با چند نوچۀ گردن کلفت ایشون رو، و اطمینان داشتم که بعد از این تخلیۀ خشم، مثل سگ کتک خواهم خورد، از جام بلند شدم و فقط یک جمله گفتم:

ــ قیمتم اونقدری هست که تو نتونی پرداخت کنی!

.

نازهم نکتۀ مهم:

هنوز هم بعد از چند سال، با ایستادن جلوی آینه و یادآوری این صحنه تمام خستگیم درمیره (خودشیفته هم خودتونین!)

.

نمیدونم طفلک به چیش می نازید

به اینکه 35 تا 40 نفر پرسنل داره

به اینکه به مدد پول کلان باباجونش این دم و دستگاهو بهم زده

به اینکه نیسان مورانوی 100 میلیونی زی اشه (موضوع مال قبل از سال 91 و جهش وحشتناک قیمتهاست)

به اینکه لباس تنش فلان مارکه

به اینکه یک مدرک mba و بعدش هم dba یده(!) تا عقدۀ اینکه اطرافیان و پرسنل، همراه با مامان جون و پاپاجونش اونو آقای صدا بزنن بخوابه

به اینکه..

.

.

نتیجۀ اخلاقی:

آقای مدیر

آقای !

آقایی که از بالا به دیگران نگاه میکنی

(البته سه خط بالا برای خانومها هم صدق میکنه)

اگه قراره با ی عقد و پیمان همکاری ببندی کمی در ذهنت سبک و سنگین کن

دودوتاچهارتا

.

تو بهش چی میدی؟

حقوق؟

عیدی؟

سنوات؟

اضافه کار؟

.

اوکی. حالا اون بهت چی میده؟

جوانی

عمر

اعصاب

اوقات فراغت و تعطیلات

و ...

.

اینا رو با چقدر میخوای ب ی؟

500 هزار؟

یه تومن؟

یا 10 میلیون تومن؟

.

عزیزم. دوره و زمونه این چیزا گذشت. هم من میدونم و هم تو و هم خیلی های دیگه که باید مثل اون جونور دوپا، بدویم و له له بزنیم برای پیدا یک همکار حرفه ای و درست

چه مدیر، چه ، چه حسابدار، چه راننده و حتی آبدارچی

(البته اگه سازمانمون از نوع آدمیزادی باشه)

.

یه زمانی بود که از درِ بالا به دیگران نگاه میکردیم. تموم شد. ولی نمیخوای بپذیری که تموم شده و طوری برخورد میکنی که انگار به ت لطف کردی استخدامش کردی.

.

خلاصه اینکه به قول معروف اون رو لولو برد!

(گندت بزنن محمود که با این جمله ت گند زدی به محاورات و ادب و تربیت یک ملّت فرهیخته با تمدنی 7 هزار ساله!!)

.

یک قانون رو هیچوقت یادت نره:

اگه فکر کردی که به کارمندت لطف میکنی، بدون که اون خییییییلی بیشتر داره در حقت لطف میکنه.

.

اگه به خاطر مشکلات اقتصادی و معیشتی مجبوره با اعداد و ارقام احمقانۀ قانون کار برات کار کنه اینو بدون که اون مبلغ، قیمت اون شخص نیست!

یک انسان آزاد قیمت نداره

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : قیمتت چنده؟! - اینکه ,البته ,آقای ,تومن؟ ,خیلی ,خانوم ,قیمتت چنده؟ ,آقای ,دیگران نگاه ,فلانی یعنی ,میلیون تومن؟

وصف العیش نصف العیش

چند روز قبل به طور اتفاقی مشخصات یک هتل لو 5 ستاره در پوکت تایلند به اسم هتل کیمالا (keemala) رو در اینترنت دیدم. فوق رویایی بود. طوری که جامه دران، سر به کوه و بیابون گذاشتم.

امروز که با لباس های و پوره از بالای کوه برگشتم، تصمیم گرفتم تا این حال خوب رو با شما عزیزان هم به اشتراک بذارم.

همیشه که نباید تو وبلاگ هامون نتیجه گیری کنیم و پند و اندرز بدیم! حالا یه بارم بیایم و حال دیگران رو خوب کنیم (بخدا راه دوری نمیره)

بهرحال از قدیم گفتن:

وصف العیش نصف العیش

(این ضرب المثل جزء گروه ضرب المثل های پست قبلی نیست. اتفاقاً از اوناییه که قبولشون دارم)

.

این هتل در منطقۀ روستای کیمالا در پوکت احداث شده و دارای قسمت های مختلف ازجمله ریزورت، ویلا و همچنین ویلاهای vip هست که به صورت آشیانه پرنده ها ساخته شده.

به نظر میاد اقامت چند روزه در بالای درخت و اینکه همۀ امکانات بالای درخت مهیا باشه (از جمله است شخصی!) حس چندان بدی نیست.

راستش فکر میکنم به جای وعده های بهشت در ادیان مختلف، که قراره در تخیلاتمون اون صحنه ها رو مجسّم کنیم، اگر این ع ها رو به عنوان بهشت به من نشون میدادن، قطعاً الان یکی از بندگان صالح و خوب درگاه خداوند بودم!

باری

کمی بیشتر سرچ . تجربه یا سفرنامه خاصی در سایت های مربوطه (مثل بخش سفرنامه لست سکند که از نظر خودم تجربه های با ارزشی رو بیان میکنه) ندیدم. فکر میکنم احتمالاً هنوز هیچ ایرانی موفق به زیارت اونجا نشده یا اگر هم شده، سفرنامه ای ننوشته.

.

راستی زنگ زدم و قیمت گرفتم:

هزینه تور یک هفته برای این هتل 12 میلیون تومن!

:-(

.

.

خب واقعیت رو باید پذیرفت. برای امثال بنده رفتن به اونجا حکم رویا داره (به دلیل عدم وجود عنصری به نام چرک کف دست که در بعضی روایات به اون پول هم میگن)

پس حداقل ع اشو میذارم به این امید که شما عزیزان تشریف ببرین و ع و سفرنامه تونو بذارین.

:-)

.

(مثل همیشه، حجم ع ها تا جای ممکن کم شده)

.

.

.

.

.

.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : وصف العیش نصف العیش - سفرنامه ,العیش ,بالای ,بالای درخت

آرزوی موفقیت برای دو عزیز و یک خسته نباشید جانانه به خودم!

سالها پیش برای دقایقی با آقای قنّاد (شیرینی پز) محترمی همکلام شدم که به مورد جالبی اشاره کرد. فرمود ما در بعضی از شیرینی ها از مواد اولیۀ با کیفیت استفاده میکنیم و در بعضی ها هم (که اسمشونو گفت ولی یادم نیست) از ضایعات شرینی های دیگه؛ و در ادامه تاکید کرد که هزینۀ آب و برق و گاز و حتی بخشی از حقوق پرسنل از همین شیرینی های گروه دوم (ضایعاتی) تامین میشه.

.

البته مشابه این موضوع رو در هنر خانمهای کدبانو هم می بینیم که برنج اضافی این وعده رو به طرز ماهرانه ای تبدیل به یک غذای متفاوت در وعده بعدی می کنن (مثلا اضافه برنج تبدیل به یک کوفته یا آش خوشمزه و یا نهایتاً ته چین میشه)

.

خواستم عرض کنم ما هم از این کارا بلدیم!

مدتها قبل به دعوت یکی از دوستان، با ویرگول آشنا شدم و از محیط ساده و صمیمی اونجا خوشم اومد. البته نه تا اون حد که جدی بگیرمش!

بنابراین به عنوان دست گرمی، بخش بسیار کوچکی از مطالب این دکّه (بخونین وبلاگ) رو به صورت خلاصه در ویرگول قرار دادم و البته برام مهم نبود که خونده میشه یا نه و بعد از چند پست کوتاه هم رهاش و دیگه بهش سر نزدم.

.

تا اینکه مدتی قبل ایمیل معروفش برام رسید. همونی که تمام ویرگولیان عزیز هم دریافت .

عملکرد پایان سال

نکتۀ جالبی داشت:

آمار ارائه شده توسط ویرگول برای هریک از انی که مطلب نوشته بودن به صورت مجزا اعلام شد.

همونطور که مشاهده میفرمایید ته مونده و ضایعات مطالب این وبلاگ 49.990 ثانیه خونده شده

(خب چی میشد 10 ثانیه بیشتر میخوندین تا به عدد رُند 50هزار برسم؟!)

.

و از اون مهمتر اینکه:

اینجانب سرانه مطالعه در ایران را 0.000624875 ثانیه بیشتر ! (آی غبغب بزرگ به اندازۀ قورباغه!)

.

هرچند واقعیت اینه که اصلاً شکل این حرفا نیستم ولی خدا ی اب این دقت و عدد اعشارشون شدم!

درنهایت فکر میکنم بابت این حرکت عظیم(!) و بالابردن سرانۀ مطالعه در کشور، نه تنها دِین خودمو به ملّت ادا (!) بلکه نیاز به چند ماه استراحت و اخذ ماساژهای تخصصی برای رفع خستگی نیز دارم!

آقا عزّت زیاد. ما رفتیم ماساژ!

(خدایا کمی جنبه لطفاً)

:-)

.

ولی از شوخی گذشته، این حرکت عزیزان ویرگول رو بسیار باارزش میدونم که باعث شد ناخودآگاه، کمی ویرگول رو جدی تر بگیرم و بیشتر در اون حضور داشته باشم.

خیلی دوست دارم روزبه روز پیشرفتش رو ببینم.

از همین تریبون، شما عزیزان رو هم ضمن دعوت به رعایت تقوا و پرهیزگاری و عمل صالح، به نوشتن در ویرگول هم دعوت میکنم. باشد تا همه باهم سهمی کوچک در بالابردن سرانه مطالعۀ کشور ایفا کنیم

(و سال بعد دستِ جمعی بریم برای ماساژ رفع خستگی!)

.

.

راستی:.

چند روز دیگه هم سن و سال این وبلاگ به 1000 روز میرسه. باید تشکری هم داشته باشم از گروه دانش بنیان بیان و اقدامات خوبی که در این 12 سال فعالیت ارزشمند خودش انجام دادن.

از جمله:

.

گردآوری نخبگان ممتاز ی در حوزه it از معتبرترین های کشور

(که در دوران فرار مغزها همین کار به خودی خود بسیار ارزشمنده)

.

و همچنین ب عنوان برترین شرکت نرم افزاری ایران از جشنواره جوایز فناوری

.

و نیز رسیدن به مقام ارزشمند سریع ترین سایت وبلاگدهی در ایران

.

ضمن اینکه افتخار ملاقات حضوری با مدیرعامل "بیان" جناب آقای قدیری رو هم در دو مرحله داشتم و هربار کلی از محضر این مدیر عزیز یاد گرفتم.

اینکه در عرض چنین مدت کوتاهی، بنا به گفتۀ بسیاری از وبلاگ نویسان، عنوان بهترین سرویس وبلاگ دهی در کشور رو از آنِ خودش کرده کار ساده ای نیست.

اصولاً خیلی حال میکنم با انی که در کمترین مدت، دستاوردهای عظیمی ب میکنن.

.

برای این بزرگوار و تیم بیان هم آرزوی موفقیت میکنم.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : آرزوی موفقیت برای دو عزیز و یک خسته نباشید جانانه به خودم! - ویرگول ,وبلاگ ,میکنم ,اینکه ,البته ,کشور ,آرزوی موفقیت ,داشته باشم ,ثانیه بیشتر

آ ین پست وبلاگ

این نوشته به احتمال قریب به یقین آ ین پست وبلاگ در سال 96 خواهد بود که در میان ترق و توروق و دنگ و دونگ و خشم شب های جوانان همیشه در صحنه (به اسم چهارشنبه سوری) که تمرکزی برای آدمیزاد باقی نمیذارن چند مطلب رو به صورت پراکنده عرض میکنم.

(بماند اون زمان هایی هم که تمرکز داشتم وجی دندون گیر و به دردبخوری از این وبلاگ بیرون نیومد)

.

مورد اول

.

خدای بزرگ را شاکرم که فرصتی دیگر دست داد تا مثل سنوات قبل، به فریضه و سنّت حسنۀ خاموش موبایل و همچنین دوری کامل از هرآنچه به عنوان شبکه های اجتماعی می شناسیم، دست پیدا کنم

(حضور بنده صرفاً در تلگرام و به صورت غیرفعال می باشد که همین مقدار هم آزاردهنده شده)

البته این مورد در سال گذشته حدود یک ماه کامل طول کشید و امیدوارم که این بار هم توفیق این رو داشته باشم که تا جای ممکن، این اتفاق دلنشین رو کِش بدم. (ولی این بار فکر نمیکنم به یک ماه برسه. از ترس اردنگی های جناب آقای مدیرعامل!)

.

قصد دارم برای چند روز به نقطه ای از شمال کشور برم و به دور از هیاهو و شلوغی و در یک روستای خلوت و در کنار یک رودخانه آروم ماهیگیری کنم و در عین حال به بخت و اقبال خودم لعنت بفرستم که چرا در شهر زندگی می کنم!

ضمن اینکه لپ تاپ رو هم نخواهم برد تا این آرامش به حداعلای خودش برسه.

.

و اما برای چند روز باقیمونده:

اصولاً با دیدن از تلویزیون مشکل دارم (چه کانال های اینوری چه اونوری)

شاید به این دلیل که علاقه ندارم تعیین کنندۀ کیفیت دیدنم، دیگران باشند.

اینکه در قسمت حساس ، ناگهان آگهی بازرگانی بیاد وسط ( که درحد خ... و م... بهم برمیخوره)

یا اینکه امروز یک قسمت از سریالی رو ببینم و برای دیدن قسمت دوم، فکرم درگیر باشه (حالا چه یک روز، چه یک هفته)

بلکه دوست دارم مورد علاقه ام رو خودم بذارم تا هرجایی دلم خواست قطع کنم.

تا هرجایی که دلم خواست صحنه ای رو بارها و بارها عقب و جلو کنم.

و ایضاً سریال هایی که قصد دیدنشون رو دارم به صورت یکجا می بینم

که بهترین زمان هم تعطیلات عیده.

.

امسال بنا بر قولی که به همسر گرامی دادم، دیدن فصل های اول و دوم سریال شهرزاد در دستور کاره.

البته شاید این کار از نگاه "خودفرهیخته پندارانی" که چپ و راست در میان گُنده گویی هاشون به صورت نامحسوس، گ فضل و کمالات میکنن، نوعی بی کلاسی محسوب بشه!

اما واقعیت اینه که دیدن این سریال و همچنین کارهای ارزشمند و ماندگار عزیزانی مثل حسن فتحی رو برای خودم افتخار می دونم.

امیدوارم توفیق تماشا و همچنین رسیدن به مرحلۀ شعور تماشاگر بودن رو داشته باشم.

.

مورد دوم

.

مدتی قبل اشاره ای داشتم به عزیز از دست رفته ای که بر اثر یک مورد بی احتیاطی و در جاده، تصادف کرد و درگذشت. پریروز خبردار شدم که دختر کوچکش هم در اثر جراحات ناشی از اون تصادف شوم، فوت کرده و همچنین همسرش هم که در کماست و بنا بر شنیده ها تا چند روز دیگه بیشتر مهمون این دنیا نیست.

درواقع موضوع خیلی ساده تر از اینهاست.

یک لحظه غفلت و دو خانواده ای که فنا رفتن.

این اتفاق برای همه ما در کمینه.

تنها نقطه مشترک در بین تمام انی که به قصد سفر و از درِ منزلشون سوار ماشین شدن ولی از سردخونه سر درآوردن یک چیزه:

همه شون فکر می مرگ مال همسایه ست

کمی بیشتر فکر کنیم. مرز بین موندن و رفتن باریک تر اونیه که فکر میکنیم.

.

چندی پیش یکی از عزیزان در کامنتی ازم پرسید از بین تمامی پست های وبلاگت کدومشون رو بیشتر دوست داری؟

بهش گفتم:

دوست داشتن من مهم نیست. ولی معتقدم 2 پست مفیدتر از بقیه دارم:

یکیش در مورد غذا دادن به جوجه پرنده هاست (اینجا)

و دیگری در مورد جلوگیری از تصادفات جاده ای.

بقیه رو بریز دور که به دو پول سیاه نمیارزن.

چون اگه یکیش بتونه جون جوجه پرنده ای رو نجات بده و دیگری بتونه جلوی حادثه برای حتی یک نفر رو بگیره برام کافیست.

.

عزیزان من:

اگه قصد سفر زمینی دارین خواهش میکنم چند دقیقه ای رو به مطالعه پست زیر اختصاص بدین:

دگر پنداری و خودجغدانگاری

.

.

مورد سوم

.

امروز ناپر بدی . خدا از سر تقصیراتم بگذره.

بعدازظهر احتمالاً به دلیل بیکاری، با یکی از دوستان صحبتی شد و ناخواسته افتادم در دام اخبار (یکی از منحوس ترین واژه هایی که در زندگیم میشناسم)

موضوع استیضاح راه بود.

اما چند جمله ای از زبون نمایندگان محترم استیضاح کننده شنیدم که باز منو بهم ریخت.

راستش فکر می با رفتن محمودجون از عرصه مدیریت اجرایی این مملکت، منحوسی اون هم از بین میره!

اما نمیدونستم که این دیدگاه عوامفریبی همچنان برقرار خواهد موند و توسط بسیاری از عزیزان (منجمله نمایندگان ملت) تکرار خواهد شد.

آخه آقای محترم : به چه قیمتی حرفای صد من یه غاز میزنی؟

اون زمانی که تو همین مملکت به فاصله چند روز از هم توپولوف کاسپین سقوط کرد و پودر شد و بعد هم ایلیوشن آریاتور رفت تو دیوار، آیا ی تونست به نورچشمی و بی بدیل محمودجون بگه بالای چشمت ابروست؟

اینکه در سال گذشته 16 یا 18 هزار کشته جاده ای داشتیم، تماماً مقصرش راهه؟!

اگه اینطوره پس باعث و بانی رسیدن آمار 28 هزار کشته جاده ای سالهای نه چندان دور به این رقم، چه یست؟ آیا پیداش کردین و ازش تشکر کردین؟!

آخه ...شعر به چه قیمت؟! (عرض پوزش بابت بی ادبی. فکر میکنم هیچ واژه بهتری در این مورد وجود نداره)

آقایی که پشت تریبون، فاز دلسوزی مردم رو برداشتی:

اولا خودتی!

ثانیا: امیدوارم به حدی از شعور برسی که تفاوت بین مسوول بودن و مقصر بودن رو بفهمی.

پ.ن این بخش: اگه در دنیا از 3 نفر بدم بیاد یکیش ی راه و ترابریه. فکر نکین ازش دفاع میکنم. به من چه اصلا

.

.

مورد چهارم

.

سال 96 هم تموم شد. مثل بقیه سالها. اما از حق نگذریم. واقعاً سال سختی بود. بر اساس چیزهایی که به چشم دیدم و لمس عرض میکنم

همین چند ماه قبل بود که در یکی از پست هام میگفتم 43 ساله شدم و موهای سرم هیچ تمایلی به رنگ عوض از خودشون نشون نمیدن. فکر نمی اینطوری خودمو چشم بزنم!

سفید شدن ناگهانی بخش زیادی از موهای سرم و افت شدید و محسوس بدنی اونهم در ماه های پایانی سال 96 حداقل برای من یک نتیجه اخلاقی داشت:

.

اینکه تا قبل از اون به اشتباه فکر می روند پیر شدن انسان، یک روند تدریجیست.

نخیر آقا. خیلی هم سریعه

اما خب مثل همیشه نمیگم جوونی یادت بخیر. راضیم

.

.

مورد آ

.

طبیعتاً باید سال جدید رو تبریک بگم.

طبیعتاً باید چندین و چند عبارت "امیدوارم" رو در ابتدای چند جمله زیبا و پست سر هم قطار کنم.

اما اینهمه تبریک گفتیم و امیدوار بودیم، چی شد؟

بذارین برای یک بار تبریک نگم!

همونطور که در سوانح مختلف امسال هم تسلیت نگفتم

اجازه بدین اگه قرار باشه دعای خیری برای دوستان داشته باشم، یک دعای واقعی م. واقعی از این بابت که از صمیم قلب اونو برای همه تون میخوام.

البته چیز خاصی هم نیست. همون دعای همیشگیمه:

.

امیدوارم اشتباهاتتون در هر زمان و هر مکان، تاوان کوتاه مدت داشته باشه

.

اگه زنده و سلامت برگشتم باز هم در خدمتتون خواهم بود.

یا حق

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : آ ین پست وبلاگ - مورد ,امیدوارم ,میکنم ,اینکه ,داشته ,دیدن ,طبیعتاً باید ,کشته جاده ,هزار کشته ,جوجه پرنده ,داشته باشم

باید ماهیگیر باشی تا متوجه بشی

بخش اول

(اندر باب اعتیاد)

.

ایام تعطیلات عید موقعیت خوبی بود برای رهایی از استخون درد ناشی از خماری!

البته معنای این استخون درد و خماری رو دست اندرکاران و معتادان محترم به خوبی درک می کنن.

راستی سلام. عیدتون مبارک

من سعید هستم. یک مسافر. یک معتاد!

(البته معتاد به ماهیگیری)

.

زمان: 6 فروردین

مکان: میعادگاه همیشگی: منطقه گلورد. رود تجن

برخلاف اعلام اداره هواشناسی که بارندگی رو صفر پیش بینی کرده بود، اون روز آسمون منطقه هوای گریۀ شدیدی داشت. اما غافل از اینکه خنده و گریۀ آسمون برای یک خمار ماهیگیری، هرگز بازدارنده نیست.

از طرفی هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و کفش و لباسم نامناسب.

بنابراین یک عدد پالون از داخل ماشین برداشتم و رو خودم انداختم و رفتم کنار رودخونه.

ولی کنار رودخونه کار خاصی نمیشد انجام داد.

بنابراین برای رسیدن به یک منطقه خوب (گودی عمیق در آب) مجبور شدم دل به دریا زده و پا در رودخانه بذارم.

تا زیر زانو.

آیا اینکه هوا سرد بود و زیر بارون داشتم میلرزیدم اهمیت داشت؟

به هیچ وجه

(خدا این اعتیاد رو نصیب دشمن آدم هم نکنه!)

.

کمی بعدتر برای رسیدن به منطقه دوم مناسب ماهیگیری (یعنی عمق بیشتر در اونطرف رودخونه) با هزار ترس و لرز (لرز ناشی از سرما و ترس با هم) رفتم وسط رود تجن.

جریان آب خیلی شدید بود.

طوریکه فاصله هر قدم با قدم بعدی بعضا تا یک دقیقه هم طول میکشید

چندبار هم احساس الانه که آب منو با خودش ببره!

اصلاً احساس خوبی نیست.

و اما نتیجه این حرکت احمقانه :

.

از نگاه دیگران: دیوونه! جونشو به خطر انداخت تا فقط 6 تا ماهی صید کنه (تازه بزرگترینش رو هم رها کرد)

از نگاه خودم: موفق شدم در این وضعیت هوا ماهی بگیرم. همین!

.

البته اینجا صحبت از گرفتن ماهیست و نه خوردن اون

احتمالا می دونین که بنده اصلا لب به گوشت ماهی و هیچ موجود آبزی دیگری نزده و نخواهم زد.

.

چند سال قبل یک ماهی بزرگ در سد دوستی (نقطه صفر مرز ایران و ترکمنستان) صید . یک زردپر خوشگل و مامانی به طول 63 سانت. بعد از اندازه گیری خواستم ولش کنم بره که نگهبان سد اومد و گفت چیکار میکنی؟

گفتم میخوام ولش کنم.

گفت: دیوانه ای؟!

گفتم: فکر نمیکنم! ولی من ماهی نمیخورم. میگیرم و بعد هم رها میکنم. اگه میخوای برش دار

بنده خدا کیف شد و بردش و زد بر بدن (نوش جونش)

.

نتیجه اخلاقی این که اگه اطرافم ماهی خواری وجود داشته باشه (از گونه انسان یا غیر انسان) ماهی رو میدم بهش وگرنه ولش میکنم تو آب.

نه اینور قضیه برام اهمیت داره و نه اونور قضیه (یعنی تفکرات موافق و مخالف)

.

مگر زمانی که ماهی، تخم در شکمش داشته باشه که قطعاً رهاش میکنم. البته امیدوارم خدای نکرده فکر نکنین فاز روشنفکری برداشتم. ابداً

به این دلیل ماهی ماده باردار رو رها میکنم چون اون ماهی باید رهاسازی بشه تا سال آینده دهها هزار ماهی دیگه در ا یستم اونجا وجود داشته باشه تا بتونم بگیرم! به همین سادگی

که اگه این مهم انجام میشد و تمامی ماهیگیران و صیادان عزیز به این تفکر سیستمی میرسیدن امروز با بحران شدید منابع آبزی روبرو نبودیم.

باری

.

منم مثل هر انسان دیگری در طول عمرم چندین صحنه نزدیک به مرگ داشتم تا امروز در خاطراتم واسه این و اون بگم در فلان جا و فلان جا و فلان جا خدا بهم رحم کرد.

اما جالب اینجاست که بخش اعظم اونها ارتباط مستقیمی با ماهیگیری داشت.

.

حالا به نظر شما عزیزان:

چه چیزی باعث میشه یک خُل و چل و دیوونه مثل من در هوای سرد و زیر بارون تا بالای زانو بره داخل جریان آب شدید رودخونه؟ و بعدش تا چند روز بیفته!

.

چه عاملی باعث میشه یکی از قهرمانان تکواندوی آسیا (محسن ارسنجانی) در بهمن 93 و در همین رودخونه (کمی بالاتر در محل سد سلیمان تنگه) موقع ماهیگیری جونش رو از دست بده؟

.

پاسخ فقط یک چیزه:

تا ماهیگیر نباشیم نمی تونیم بعضی رفتارها رو درک کنیم

.

منظور بنده از این مطلب، صریحاً اشاره داشت به این تصویر در متمم :

راستی به عنوان ی که ماهی نمیخوره با اطمینان عرض میکنم:

اصلا هم به طعم ماهی کب ش نمی ارزه!

.

.(..

بخش دوم

(اندر باب انتخاب)

نیمه پایینی بدن خیس شده بود و باد شدید و سرما و غروب آفتاب باعث شد تا تحملم از دست بره و از اونجا دل م. کیسه زباله ای که همیشه همراه دارم رو برداشتم و در حالیکه از سرما میلرزیدم های خودم و ایضاً عزیزانی که قبل از من اونجا بودن رو جمع .

.

نکته بسیار مهم:

مقارن شدن این موضوع با تب شدید و فراگیر (و صد البته زودگذر) این روزها یعنی تمیز نگه داشتن طبیعت و سیزده به در و این چیزا کاملاً تصادفی و اتفاقی بوده و هیچ ربطی به هم ندارن. بنده همیشه بعد از وج از طبیعت تمامی زباله ها (خود و دیگران) رو از اطرافم جمع میکنم.

.

کیسه زباله این دستم بود و کوله پشتی ماهیگیری با قلاب در اون دستم. اومدم از بخشی از عرض رودخونه رد بشم که ناگهان مثل پِهِن سُر خوردم و هردو پا به سمت آسمون برافراشته شد!

.

نکته اول: افتادن با پشت و کمر بر روی سنگ های خیس رودخونه خیلی دردناکه

نکته دوم: فکر نمیکنم نیاز به توضیح باشه که بجز نیمه پایین، نیمۀ بالای بدن نیز کاملاً خیس شد!

.

کیسه زباله و کوله پشتی وارد جریان آب شدن. ناخواسته باید یکی رو انتخاب می .

به نظرتون کدومش؟

معلومه. کوله پشتی و قلاب رو نجات دادم (خب پول داده بودم بالاشون!) و نظاره گر کیسه زباله ای شدم که در جریان رود تجن از نگاهم دور میشد و هاش هم پراکنده میشدن.

خب این هم سهم بنده از پاکیزگی طبیعت!

نکته اخلاقی: زیاد سخت نگیرین. اون کیسه زباله هم رفت جزء صدها تن زباله دیگه در حاشیه رود تجن

(مثل تمامی روهای کشورمون)

.

پارسال در کلانشهر داغون و شلوغ بانکوک که صاحبش رو نمیشناسه، شبی گوشیمو تو تا ی جا گذاشتم. صبح روز بعد با ح ی درمونده و مستاصل از هتل رفتم بیرون تا شاید بتونم با بعضی رانندگان تا ی ارتباط بگیرم، شاید به فرض محال گوشیم بهم برگرده که ناگهان یک تا ی ون در کنارم توقف کرد. همکاران و همسفران عزیزمون بودن که داشتن دسته جمعی، شاد و خوشحال میرفتن سفارت ایران تا رای بدن و رئیس جمهور انتخاب کنن.

بهم اصرار بیا بریم! که پاچه شونو گرفتم و گفتم الان تنها چیزی که برام اهمیت نداره اینه که رئیسی رئیس جمهور بشه یا ! چیزی که الان برام مهمه فقط گوشیمه

.

نمیدونم اگه شما به جای بنده بودین انتخاب دیگری انجام میدادین؟

.

نتیجه اخلاقی نهایی:

در بعضی انتخاب ها قطعاً خود واقعی مون تصمیم میگیره! بدون هیچ نشونه ای از تظاهر

.

.

.

پ.ن1) همون شب گوشیم به طرز معجزه آسایی بهم برگشت

پ.ن2) هم که رئیس جمهور شد. چه من رای میدادم چه نمیدادم!

:-)

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : باید ماهیگیر باشی تا متوجه بشی - ماهی ,زباله ,میکنم ,بنده ,رودخونه ,کیسه ,کیسه زباله ,کوله پشتی ,رئیس جمهور ,داشته باشه ,نتیجه اخلاقی

اول هفتۀ به یاد موندنی

مقدمه

مثل همیشه اول سال شد و نُ های دفتر مرکزی (تهران) دور هم نشستن و وجی جلسات صد من یه غازشون هم مثل همیشه فشار به نمایندگان استان ها بود.

البته این پدیده رو هر سال می بینیم. یعنی اول سال میشینن دور هم و مغزهای ناقصشون رو مثلا کار میندازن و احساس میکنن که باید تغییری انجام بدن و در نتیجه کلی هارت و پورت میکنن، اما یکی دو ماه بعد همون مسیر و اشتباهات همیشگی رو ادامه میدن.

بر همین اساس، از روز چهارشنبه، مثل سوهان روح و خوره به جون ما افتاده بودن بابت تسویه حساب پایان سال.

طبیعتاً مشکل خاصی وجود نداشت و مثل همیشه چک های تسویه حساب توسط مشتریان برامون پست میشد و ما هم میفرستادیم تهران که این پروسه نهایتاً تا آ فروردین ماه انجام میشد.

اما این بار اونقدر زر زدن و روی اعصابمون راه رفتن که عصبانی شدم و گفتم خودم اول هفته میرم چک ها رو میگیرم و میفرستم براتون (فقط خفه شین!)

البته حجم اصلی مطالبات ما صرفاً بر روی 3 یا 4 مشتری بود که دو نفرشون در منطقه اسان جنوبی بودن و بقیه رو تسویه کرده بودیم.

آقای مدیرعامل پیشنهاد کرد با هم بریم که بهش گفتم نیازی نیست. خودم بدون توقف میرم و سریع برمیگردم.

.

.

.

بعدازظهر

نیاز به یک استراحت خوب همراه با خواب عمیق داشتم. چون اوا شب عازم جاده بودم. بنابراین رفتم بخوابم و با این توهّم که همزمان با استراحت از هوای آزاد هم استفاده کنم، لای پنجره بالای سرمو کمی باز گذاشتم.

.

داشتم خواب پادشاه سوم (از هفت پادشاه) رو می دیدم که ناگهان با صدای ناهنجار سوت کِشتی[!] از جا پ . صد رحمت به بوق تریلی.

از پنجره بیرونو نگاه . یک پیکان خسته بود. از اونایی که فنرها رو میخوابونن و لذت می برن که مدل فلانه و یک چرخش رو هم با دنیا عوض نمی کنن. ولی نمیدونم چه اصراری دارن به اینکه از بوق کشتی برای اعلام حضور و سلام و خداحافظی استفاده کنن. نمیدونم شاید هم آرزوی ناخدای کِشتی بودن تا این حد می تونه در انسان نفوذ موثر و پررنگی داشته باشه.

خواستم برم بیرون و بهش تذکر بدم. اما یادم اومد که:

.

هزینه (چه مادی و چه از روی اعصاب و روان) بر روی هر چیزی که مستقیم یا غیرمستقیم با فرهنگ و شعور این ملّت در ارتباطه، همانند کوبیدن آب در هاون و زدن خشت بر دریاست.

.

(البته عبارت فوق از خودمه که تبدیل به یکی از قوانین زندگیم شده و طبق تجربه، در هر جایی که از بیشعوری دیگران عصبانی میشم به عنوان بهترین و موثرترین مسکّن ایفای نقش میکنه)

.

دوباره سعی بخوابم. اتفاقاً سعی موثری هم بود. چون خوابم برد و در حال مذاکره با پادشاه پنجم بودم که با شنیدن صدای جیغ بنفش یک تولۀ انسان چسبیدم به سقف!

دوباره نگاه . خانواده محترمی در حال عبور از کوچه بودن.

ولی نمیدونم چرا سوزن بچه شون گیر کرده بود و هر 7.38 ثانیه به 7.38 ثانیه، یک جیغ بنفش از خودش ساطع می کرد.

یک فتبارک الله به این قدرت حنجره گفتم و دوباره خو دم که:

.

شوفاژ، رادیاتور، آهن ، لوازم کهنه منزل مییییییییی ییییییییم!

.

البته ی مخالف ب درآمد حلال نیست. خدا قوت پهلوون. اما دیگه ظهر ساعت 3.5 ؟!

یه خورده انصاف هم خوب چیزیه بخدا

.

اومدم بخوابم که دیدم نه نمیشه. بهتره بی خیال بشم.

بلند شدم و یک قرص سردرد همراه با چای خوردم و تا شب مشغول کارهای عقب افتاده شدم

.

.

.

شب

داشتم آماده میشدم که همسر گرامی فرمود: ظهر نتونستی بخو . نرو جاده. دلم شور میزنه!

راستش تابحال این جمله و جملات مشابهی در رابطه با دلشوره رو ازش نشنیده بودم.

گفتم مجبورم. قرار دارم.

گفت پس صبر کن و با چند حرکت سریع و در عرض چند دقیقه حاضر شد!

(این نوع حاضر شدن رو کمتر در بین بانوان ایرانی شاهد هستیم)

و فرمود:

ــ منم میام!

.

چاره ای نبود. به هرحال تجربه نشون داده منصرف همسر نگرانی که دلش شور میزنه معمولاً راه به جایی نمی بره.

بنابراین دونفری شاد و خوشحال و در دل شب زدیم به جاده تا بعد از طی مسافت 500 کیلومتر به بیرجند برسیم.

قبل از سوار شدن به ماشین، گوشیمو از شارژ کشیدم. 95 درصد شارژ باتری داشت که در بهترین ح ، برای 2 روزم کفایت میکرد. ضمن اینکه موقع حرکت، شارژر گوشی هم توی خونه جا موند و یادم رفت بردارم.

.

.

.

ساعت 3 صبح شنبه

حوالی مرز جغرافیایی بین دو استان اسان رضوی و اسان جنوبی (منطقه خضری دشت بیاض) در یک استراحتگاه بین راهی توقف تا چای بخوریم.

معمولا هر زمان که از اینجا رد میشم در این استراحتگاه نسبتاً تمیز و مجهز کمی توقف میکنم.

نگاهی به گوشیم انداختم. 93 درصد شارژ داشت.

سری به وبلاگ زدم. دیدم 3 کامنت رسیده که یکیش مربوط یه یکی از هموبلاگی های محترمیست که همانند ماهیِ لیز(!) هرازگاهی از بین هموبلاگی های بیان سُر میخوره و تصمیمی از نوع تصمیم کبری میگیره که وارد دوران غیبت صغری بشه!

کامنت داده بود که برگشتم.

جوابشو دادم و ابراز خوشحالی از بازگشتش.

امیدوارم این بار بمونه.

.

.

.

ساعت 8 صبح

وارد بیرجند شدیم. مثل همیشه هوای پاک و کویری و مثل همیشه برخورد گرم و عالی و مهمون نوازی محترم فروش و شرمندگی های پشت سرش برای بنده.

البته جرات ن بگم با همسرم اومدم که بیچاره مون میکرد و می دونستم حداقل 3 روز نگهمون میداره.

سریع رفتیم سر حساب و کتاب و صفر مانده حساب 96 که چیزی در حدود 5 ساعت زمان برد و نهایتاً با گرفتن 60 برگ چک و وجه نقد مجموعاً به مبلغی نزدیک به 210 میلیون تومن تسویه حساب انجام شد.

.

وسط حساب و کتاب اومدم به مدیرعامل زنگ بزنم تا سوالی بپرسم که دیدم گوشی 30 درصد شارژ داره!

عجیب بود. هیچ استفاده ای ازش نکرده بودم.

از یکی از پرسنل اونجا خواستم برام بزنه به شارژ که نمیدونم به چه شارژری زد و وقتی بعد از ی اعت تحویل گرفتم دیدم 50 درصد شده که با یک تماس پرید به 10 درصد!

ضمن اینکه بشدت هم داغ شده بود.

اولین بار بود با این صحنه مواجه میشدم . همین موضوع باعث شد کمی از علاقه ام به گوشی و برندی که انتخاب کرده بودم (sony) کم بشه.

فکر میکنم باید دوباره ملاقاتی با روح استیو جابز فقید ترتیب بدم و بگم استیو جون غلط ، همون آیفون درب و داغون خیلی بهتر بود!

بگذریم

.

.

.

.

ساعت 3 ظهر

سریع برگشتیم تو جاده. باید تا شب میرسیدم. چون فردا صبح اول وقت کار مهمی داشتم. اما کمی خسته بودم.

نخو دن ظهر داشت کم کم خودشو نشون میداد.

بنابراین دست به دامن بند r شدم.

.

بند r چیست؟

منظورم ردبول هست. چون هیچوقت این مواد استفاده نمی کنم و بدنم بهش عادت نداره مثل بمب ساعتی عمل میکنه و برای رفع خستگی و بالابردن هوشیاری در جاده بسیار عالیه.

.

ولی بعد از خوردن یک عدد ردبول، گویا دوپینگ این ماده در بدن اینجانب کمی بیش از حد استاندارد عمل کرد و وارد یک مرحله غیرطبیعی (از نوع جوگیر شدن) شدم و سریع (و بدون هماهنگی قبلی) زنگ زدم به محترم شهر فردوس که چک ها رو حاضر کن دارم میام بگیرم.

2 ساعت بیشتر راه نبود. هرچند جاده فردوس بین راهمون نبود و باید سر رو کج می و قبل از رسیدن به شهر قائن وارد جاده دیگری میشدم. (منظور از واژه در این قسمت، اشاره مستقیم به گاری بنده دارد)

ولی فکر یک چیزو نکرده بودم.

بارندگی جاده و باد شدید!

که زمان رانندگی رو بیش از اونی که فکر میکردیم طولانی کرد.

.

.

.

ساعت 7 شب

رسیدیم فردوس. بدون هیچ مشکلی کارها انجام شد و ی اعت بعد با بیست و چند میلیون چک و وجه نقد اونجا رو ترک و عازم مشهد شدم.

باد شدیدتر شده بود. بارندگی هم همچنین. طوریکه بعضی جاها احساس می الانه بریم رو هوا !

آنچنان فرمون رو محکم چسبیده بودم که هنوز هم مفاصل دست تا ماهیچه های گردنم درد میکنه.

جاده فردوس به فیض آباد بیش از حد تاریک بود. نور چراغهای جلو هم چندان کارآیی نداشت که علتش پاشیدن آب و گِل از زیر ماشین های جلو (مخصوصا ماشین های سنگین) بود که باعث شد چند بار توقف کنم و چراغ های جلو رو تمیز کنم.

هرچند بی فایده بود.

اجبار به حرکت آهسته و بیخو روز قبل فشار زیادی بهم وارد میکرد.

.

.

.

ساعت حوالی 11 شب

وارد جاده اصلی تربت حیدریه به مشهد شدیم. هنوز 150 کیلومتر تا خونه فاصله داشتیم.

اما توانی باقی نمونده بود.

همسر گرامی اصرار کرد جایی توقف کنم و ی اعتی چشمامو ببندم.

اما میترسیدم بابت چک و پول نقد داخل ماشین.

اطمینان داد مواظبه و نمیخوابه.

مقاومت فایده نداشت. کنار یک کوه تاریک ایستادم و درها رو قفل و نیم ساعتی چشمامو بستم. کمی بهتر شدم. ردبول بعدی رو خوردم و ادامه دادم.

با اینکه خواب از سرم پریده بود اما احساس می هوشیاری کامل وجود نداره.

باد هم شدید بود.

سرعتم بیشتر از 60 و 70 نمیشد (و با این درجه هوشیاری پایین، بیشتر از اون هم به صلاح نبود)

.

.

.

ساعت 2 بامداد یکشنبه

راهی که در ح عادی در عرض ی اعت و نیم طی میشد هنوز تموم نشده بود.

50 کیلومتر تا مشهد داشتیم.

اما دیگه نمی تونستم.

در این فاصله 50 کیلومتر، 3 مرتبه توقف و چشمامو بستم! چنین سفر وحشتناکی رو تابحال تجربه نکرده بودم.

..

.

.

ساعت نزدیک 4 صبح

هرچی بود بخیر گذشت. رسیدیم خونه.

البته 2 تا جنازۀ متحرک

.

.

.

.

نمیدونم داستان خانواده آقای هاشمی در کتاب تعلیمات اجتماعی یادتون هست یا نه؟

همون خونواده شاد و خوشحالی که بین کازرون و نیشابور در سفر بودن.

نمیدونم الانم هست یا نه. ما که 35 سال قبل این درسو پاس کردیم.

.

فکر میکنم مادربزرگ بچه ها (حالا یا مادر آقای هاشمی بود یا مادرخانومش) در جایی گفت:

.

« جایی که آب هست آبادانی هست »

.

اون موقع عظمت این جمله رو درک ن .

.

الان تفاوت استان های پرآب و استان های خشک رو بهتر از هر زمانی میفهمم و درک میکنم.

اگه در یک استان پرآب و حاصلخیز (مثلا شمالی) بودم بابت وجود آب فراوان و آبادانی و فاصله کوتاه ا از هم، طبیعتاً برای رفتن از این سر تا اون سر استان، 3 ساعت وقت کافی بود. ضمن اینکه رانندگی هم در جاده های دل انگیز اونجا حال و هوای دیگه ای داره.

اما برای این استان و منطقه خشک و کویری، برای سرکشی به فقط 2 فروش در دو شهر مختلف، باید 1180 کیلومتر رانندگی کنم و آ ش هم جنازه ام برسه خونه.

خلاصه اینم از شانس ما

.

خدا رحمتت کنه مادربزرگ بچه های آقای هاشمی.

اون موقع چیزی گفتی و ما نفهمیدیم.

خب البته بچه بودیم و نمیفهمیدیم.

(هرچند الان بزرگ شدم و از دید دیگران بچه نیستم اما نفهم بودنم همچنان برقراره)

..

.

.

یکشنبه نزدیک ظهر

ساعت نزدیک 11 بود و منم بیهوش بودم که دیدم عیال محترم بیدارم کرد و گفت آقای مدیرعامل کار مهمی داره و خواسته بود که بیدارم کنن!

.

اگر دقت کرده باشین، همسر بنده در تمام این داستان، در نقش "همیشه بیدار" قرار داشت!

خدا خیرش بده بابت اینهمه همراهی و دلسوزی

. حتماً اتفاق بدی افتاده بود

به نظر میرسید اتفاق بدی افتاده. سریع زنگ زدم آقای مدیرعامل.

بنده خدا با کلی معذرت خواهی گفت که در آژانس مسافرتی گیر افتاده. گویا آژانس زیر تمام تعهداتش زده بود.

البته حق هم داشتن. نوسانات قیمت ارز برای همه گرفتاریهای خودشو داره.

.

خودمو رسوندم شرکت.

نزدیک ساعت یک بود. جلسه کوچکی ترتیب دادیم. وجیش هم مشخص بود:

سفر سالیانه شرکت به f رفت!

(مثل همیشه منظورم از این حرف، صریحاً واژه فنا بود نه اونی که تو ذهن شماست!)

.

قرار بود تا چند روز دیگه عازم تایلند بشیم.

البته چون سال قبل رفته بودیم اونجا، قصد داشتیم برای امسال کشور دیگه ای بریم که مشتریان همه با هم یکدل و یکصدا فرمودند:

فقط تایلند!

راستش نمیدونم چرا این کشور اینقدر خاک دامن گیر و جذّ داره.

(شما میدونین چرا؟!)

.

بهرحال چاره ای نبود. به قول قدیمیا با خواست خدا نمیشه جنگید. یک زمان هست که بودا می طلبه و زمانی هم هست که توسط بودا طلبیده نمیشیم.

دعوا که نداریم. طلبیده نشدیم آقا

اینم از مسافرت امسالمون

(البته باطل نمیشه بلکه باید با کشور ارزان تری جایگزین بشه وگرنه سرمون توسط مشتریان شرکت روی قرار خواهد گرفت)

این هم میگذره.

بهرحال تجربه نشون داده ما ملتی مقاوم هستیم.

از زمانی که یکی قطعنامه کرد و یکی دیگه اومد گفت اونقدر کنین که بخشی از اندامتون (که هنوز هم این عضو در علم زیست شناسی کشف نشده) بشه، نمی دونستیم که منظور از اون عضو خاص (یعنی قطعنامه دون) درحقیقت، ما مردم عزیز و همیشه در صحنه ای هستیم که قراره بشیم!

.

البته این واقعیت هم از یادمون نره که:

فقط باک اول درد داره!

(زمانی که در یک اقدام سریع، قیمت بنزین در این کشور 4 برابر شد و از 100 به 400 تومن رسید، سوختگیری اولین باک بنزین ماشین ها خیلی درد داشت اما بعدش عادی شد)

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : اول هفتۀ به یاد موندنی - ساعت ,البته ,جاده ,نمیدونم ,استان ,آقای ,نکرده بودم ,درصد شارژ ,تسویه حساب ,آقای مدیرعامل ,آقای هاشمی

ضرب المثل های بی خاصیت

امروز یک ید ساده و پیش پا افتاده و البته بسیار حیاتی و ضروری باعث شد این مطلبو بنویسم. (منظورم از ضروری س.ی.گ.ا.ره که برای امثال ما بدبخت بیچاره ها حکم آب حیات داره ولی برای جلوگیری از بدآموزی! شما هرچی دوست دارین به جاش تصور کنین. مثلا قرص زیرزبونی!)

وارد یک قدیمی شدم. از اونایی که هنوز هم با لفظ بقالی می شناسیم. پیرمردی پشت پیشخان بود (پیشخوان اشتباهه. پیشخان درسته)

.

یدامو . شد 9500 . یه اسکناس ده تومنی بهش دادم. دنبال 500 تومن پول د میگشت که برگردونه.

از طرفی چون توقف دوبله کرده بودم، باید زودتر برمیگشتم (علیرغم خ خیابون)

.

گفتم حاج آقا نیازی نیست. باشه خدمتتون

با تحکم فرمود: نخیر صبر کن!

(احساس اگه 500 تومن رو نگیرم بهش برمیخوره)

برای همین گفتم:

ــ حاج آقا مهم نیست اگه شکلاتی چیزی هست بدین

ــ نخیر. پول خورد هست. صبر کن!

(به نظر میرسید که دادن یک کالای کم ارزش به جای پول د رو هم بی احترامی به مشتری می دونست)

.

البته انتظار نداشتم که ارزشمندتر بودن زمان برای برداشتن ماشین از پارک دوبله رو نسبت به این مبلغ ناچیز درک کنه.

تا اینجاش مشکلی نبود.

.

مشکل از جایی آغاز شد که بعد از دریافت چند سکه و زمانی که قصد رفع زحمت داشتم، از شانس اب و احتمالاً بدِ روزگار، گویا ناگهانی در بخش کلامی حاجی زد بالا!

فرمود: پسرم: حساب حسابه. کاکا برادر

و رفت بالا منبر و روضه هاش شروع شد مبنی بر اینکه از یک قرونت نباید بگذری و جوونای ما نمیدونن که چطور باید پول ج کنن و برای روز نبادا (روز مبادا رو نبادا تلفظ میکرد) به فکر باشن و برای همینه که اینقدر بدبختن! و ... (10 دقیقه زمان)

زشت بود وسط صحبت های حکیمانه و پندهای حیاتی(!) این پیر فرزانه حرفشو قطع کنم و ضدحال بزنم.

برای همین ایستادم و گوش جان سپردم به تک تک جملات بی ارزشی که باید به رسم ادب می شنیدم و پند میگرفتم!

.

.

داستان معروفی تعریف کرد که قبل از اون دهها بار از دیگر کهنسالان فامیل شنیده بودم. همون حکایتی که یکی میره در خونه یکی از خیّرین معروف و قبل از اینکه زنگ بزنه می بینه که آقای خیّر ثروتمند داره با خدمتکاراش دعوا میکنه که چرا یک عدد چوب کبریت رو گم کردین (یا بیشتر از حد استفاده کردین)

بنده خدا با خودش میگه مثل اینکه به کاهدون زدم! اینی که برای یک چوب کبریت داره قیصریه رو به آتیش میکشه محاله بخواد کمکی به موسسه خیریه ه. اما بعد که وارد خونه میشه و کمک های هنگفت حاج آقا رو می بینه متعجب میشه و اونجا هم طبیعتاً و مثل دیگر حکایت های ایرانی، آقای خیّرِ قصۀ ما برای خلاصی از فشار کلام، کلّی براش حرف میزنه که :

حساب حسابه و کاکا برادر! من در مورد حساب و کتاب از یک چوب کبریت نمیگذرم اما موقع بذل و بخش و امر خیر، کلی دست و دلبازی میکنم. پس تو هم سعی کن مثل من باشی و همانند من فکر کنی و ادامه خزعبلات

..

.

در مباحث قانونی، زمانی که اختلاف نظری پیش بیاد، رجوع به مواد قانونی که توسط قانونگذار تعیین شده، در همه جای دنیا راه حلی درست و قابل قبول به نظر میرسه

در بسیاری از موارد هم اختلاف نظرها توسط ارجاع به روایات و گفته های بزرگان دینی یعنی احادیث (فارغ از جعلی بودن یا نبودن بسیاری از آنها) راه حل نهایی برای اتمام بحث ها در بین متشرّعین و مذهبیّون خواهد بود.

.

اما در بسیاری از موارد، هنوز هم می بینیم که ارجاع به حکایتهای قدیمی و ضرب المثل های فارسی همچنان رواج داشته و شخص گوینده، بلافاصله بعد از صحبتها و نصیحت هاش گریزی هم میزنه به یک ضرب المثل تا محکم کاری کنه. غافل از اینکه بسیاری از اون ضرب المثل ها نه تنها قابلیت ارجاع و سندیت ندارن، بلکه یک مشت خزعبلات بی دروپیکر و پوسیده ای هستن که شاید (و موکداً شاید) در زمان خودشون به درد می خوردن.

مثلا:

.

.

حرف مرد یکیه

امروز اثبات شده بجز یک انسان بیمار از نظر روانی، ی نمیتونه ادعا کنه که حرفش یکیه. حالا مرد و زنش چندان مهم نیست. یک انسان عادی و نرمال (نمیگم سالم. چون می دونین که افراد سالم از نظر روانشناسی بسیار بسیار کم هستن. طبق آمارها در کشور ما چیزی کمتر از 2 درصد) در طول گذر زندگی تغییرات زیادی کرده و بسیاری از عقاید خودش رو با عقاید محکم تر و منطقی تر جایگزین میکنه.

.

.

هرآن که دندان دهد نان دهد

وجود میلیونها کودک گرسنه و در حال مرگ در همین لحظه ای که در حال نوشتن این اراجیف هستم محکم ترین دلیل بر رد این ضرب المثل احمقانه هست.

مگر اینکه اون ک ن بینوا دندون نداشته باشن.

اصولاً رابطه ای بین نان و دندان و اینکه ی که یکی رو میده باید اون یکی رو هم بده نه کشف شده و نه اثبات

و در عین حال تجربه نشون داده انی که به اتکاء همین ضرب المثل احمقانه، تولید مثل انجام داده و می دهند درحقیقت مشغول اضافه آمار وحشتناک بز اری و ناهنجاریهای اجتماعی در جوامع بوده و به نظر میرسه که حالاحالاها هم ادامه خواهد داشت.

..

.

.

روزی ی رو دیگه ای نمی خوره

راحت تر از اونی که فکر می کنیم می خورن! یه لیوان آب هم بالاش.

واضح تر از اونه که قرار باشه مثال بزنیم. کثرت جمعیت حاضر در دادگاهها بر اساس خوردن حق دیگران (کلاهبرداری و این چیزا) موید همین موضوعه. مگر اینکه بخواهیم با گفتن: (اون پولی که از من خوردن حق من نبود!) آب رو بریزیم جایی که میسوزه! (استغفرا... از دست بزرگواری که در دوران ریاست جمهوریش همه ما رو بی ادب کرد!)

.

.

.

سحرخیز باش تا کامروا باشی

یکی از دوستانم (الان بالای 50 سال سن داره) همیشه با پسرش درگیر یک موضوع بود. اینکه پسرش تا ساعت 9 صبح می خو د. چه جنگ و دعواهایی بابت این موضوع که از این پدر و پسر ندیدم.

شخصاً فکر میکنم واژه سحرخیزی طبق شرایط و اوضاع تغییر میکنه.

در دورانی، پدربزرگان ما مجبور بودن قبل از اذان صبح و در تاریکی هوا (مثلا ساعت 3 و نیم صبح) بیدار و سوار تنها مرکب اون زمان (یعنی ) بشن تا به سر جالیز و زمین و چه میدونم آوردن گندم و پخت نان و این چیزا برسن (و ح دیگه ای وجود نداشت)

طبیعتاً اونها به راحتی نمی تونستن تنبلی و راحت طلبی و دیر بیدار شدن فرزندانشون (یعنی پدران ما) در ساعت 5 صبح رو بفهمن.

همانطور که دوست من نمی تونه علت بیدار شدن پسرش در ساعت 9 صبح رو بفهمه و هضم کنه.

از نظر اون، چون خودش یک عمر ساعت 6 صبح از خونه زده بیرون پس باید پسرش هم همین کارو انجام بده!

.

یادمه تا همین 10 یا 15 سال قبل، اگه دیرتر از ساعت 7 صبح از خونه میزدیم بیرون، تا ظهر به خیلی از کارامون نمیرسیدیم. اما امروز اگه ساعت 11 هم از خونه بریم بیرون (و حتی اگه نریم بیرون) به مدد اینترنتی شدن کارها به تمام امورات شخصی خودمون میرسیم و احتمالاً زمان هم اضافه میاریم

(این زمان رو فارغ از درگیری های ترافیکی ای بزرگ و همچنین زمانی که باید برای شغلمون بذاریم عرض )

قطعاً اون پسر تنبل و مفت خور(!) از ساعت 9 صبح تا بعدازظهر خیلی بهتر از پدرش که هنوزم ساعت 6 بیدار میشه و از خونه میزنه بیرون و توهّم خودگرفتا نداری داره به کاراش میرسه.

.

.

آب دریا از دهن سگ نجس نمیشه

خیلی راحت تر از اونی که فکر میکنیم نجس میشه! به مدد دنیای ارتباطات و تولید محتوا توسط هر ننه قمری (منظور خودمم) فاصله بین حرمت تا هتک حرمت دیگران باریک تر از اونی شده که تصور میشه.

اشخاص و برندهای معروفی بودن که به دلیل همین موضوع فاتحه شون خونده شد.

این بحثو زیاد ادامه نمیدم چون باید بعدش جواب خیلی ها رو بدم!

.

.

من مرده شورم. ضامن بهشت و جهنم ی نیستم

اگه منظور فضولی و سرکشی در کار دیگران باشه بسیار هم عالی. هیچ مشکلی نیست.

اما بارها شنیدم که فلان شخص مسن، زمانی که میخواد پسرش رو نصیحت کنه تا چطور وارد محیط کاری بشه، بهش میگه تو ضامن بهشت و جهنم دیگران نیستی. سرتو بنداز پایین و کارتو و اون جوون نصیحت پذیر و حرف گوش کن هم در محیط کاری، سرشو میندازه پایین و به خیر و شر هیچ کاری نداره

شخصاً فکر میکنم یکی از دلایل اصلی تِررررر زدن(!) به نگرش سیستمی در این مملکت، همین جمله گهرباریست که همچنان هم به عنوان ضرب المثل گفته میشه.

قبلا هم در این مورد نوشتم. تکرار میکنم :

حاضرم با و قاچاقچی و معتاد همکار باشم اما نمی تونم با ی کار کنم که بگه:

این، مشکل من نیست

من فقط وظیفه خودمو انجام میدم

من ضامن بهشت و جهنم دیگران نیستم

خیر عزیزم. در یک سازمان، همه باید ضامن بهشت و جهنم دیگران باشیم

.

نکته بسیار مهم: این موضوع رو فقط برای سازمان های خصوصی که بر اساس پول حلال و زحمت کشی، تاسیس شده و قرار بر اینه که به سودآوری و موفقیت برسه عرض نه خدای نکرده سازمان های تی و حتی خصولتی.

.

.

.

متن بالا رو خیلی سریع نوشتم و فعلا همین چند تا ضرب المثل به ذهنم رسید. البته اینها همه مثال بود تا به اصل موضوع برسیم.

.

انتظاری از افراد مسن نیست. اونها با مدل ذهنی غالبی رشد که یک نقطه اشتراک داشت:

باید مثل من باشی (یا مثل من فکر کنی) در غیر اینصورت موفق نخواهی شد!

.

درست یا غلط، تنها کاری که میشه کرد حفظ احترام و عدم بحث در راستای تغییر جهان بینی اونهاست.

میدونم کار چندان ساده ای نیست. ولی بهرحال احترام، حداقل وظیفه ایست که در قبال اونها داریم.

اما:

ایکاش خود ما روزی به این نقطه نرسیم.

حداقل اینو بدونیم که تعریف بسیاری از ارزش ها با تغییر نسل ها متفاوت میشه.

ما به هیچ وجه اجازه نداریم به نسل های بعد، بگیم چیکار کنن و چیکار نکنن.

ای کاش قبل از اینکه پا به سن بذاریم، دچار بیماری پیران جدید نشیم.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : ضرب المثل های بی خاصیت - همین ,ساعت ,اینکه ,المثل ,میشه ,خونه ,ضامن بهشت ,جهنم دیگران ,کاکا برادر ,حساب حسابه ,برای همین

وصف العیش نصف العیش

چند روز قبل به طور اتفاقی مشخصات یک هتل لو 5 ستاره در پوکت تایلند به اسم هتل کیمالا (keemala) رو در اینترنت دیدم. فوق رویایی بود. طوری که جامه دران، سر به کوه و بیابون گذاشتم.

امروز که با لباس های و پوره از بالای کوه برگشتم، تصمیم گرفتم تا این حال خوب رو با شما عزیزان هم به اشتراک بذارم.

همیشه که نباید تو وبلاگ هامون نتیجه گیری کنیم و پند و اندرز بدیم! حالا یه بارم بیایم و حال دیگران رو خوب کنیم (بخدا راه دوری نمیره)

بهرحال از قدیم گفتن:

وصف العیش نصف العیش

(این ضرب المثل جزء گروه ضرب المثل های پست قبلی نیست. اتفاقاً از اوناییه که قبولشون دارم)

.

این هتل در منطقۀ روستای کیمالا در پوکت احداث شده و دارای قسمت های مختلف ازجمله ریزورت، ویلا و همچنین ویلاهای vip هست که به صورت آشیانه پرنده ها ساخته شده.

به نظر میاد اقامت چند روزه در بالای درخت و اینکه همه چیزمون بالای درخت مهیا باشه (از جمله است شخصی!) حس چندان بدی نیست.

راستش فکر میکنم به جای وعده های بهشت در ادیان مختلف، که قراره در تخیلاتمون اون صحنه ها رو مجسّم کنیم، اگر این ع ها رو به عنوان بهشت به من نشون میدادن، قطعاً الان یکی از بندگان صالح و خوب درگاه خداوند بودم!

باری

کمی بیشتر سرچ . تجربه یا سفرنامه خاصی در سایت های مربوطه (مثل بخش سفرنامه لست سکند که از نظر خودم تجربه های با ارزشی رو بیان میکنه) ندیدم. فکر میکنم احتمالاً هنوز هیچ ایرانی موفق به زیارت اونجا نشده یا اگر هم شده، سفرنامه اونو ننوشته.

.

راستی زنگ زدم و قیمت گرفتم:

هزینه تور یک هفته برای این هتل 12 میلیون تومن!

:-(

.

.

خب واقعیت رو باید پذیرفت. برای امثال بنده رفتن به اونجا حکم رویا داره (به دلیل عدم وجود عنصری به نام چرک کف دست که در بعضی روایات به اون، پول هم میگن)

پس حداقل ع اشو میذارم به این امید که شما عزیزان تشریف ببرین و ع و سفرنامه تونو بذارین.

:-)

.

(مثل همیشه، حجم ع ها تا جای ممکن کم شده)

.

.

.

.

.

.

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : وصف العیش نصف العیش - سفرنامه ,العیش ,بالای ,بالای درخت

آ ین پست وبلاگ

این نوشته به احتمال قریب به یقین آ ین پست وبلاگ در سال 96 خواهد بود. در میان ترق و توروق و دنگ و دونگ و خشم شب های جوانان همیشه در صحنه (به اسم چهارشنبه سوری) که تمرکزی برای آدمیزاد باقی نمیذارن چند مطلب رو به صورت پراکنده عرض میکنم.

(بماند اون زمان هایی هم که تمرکز داشتم وجی دندون گیر و به دردبخوری از این وبلاگ بیرون نیومد)

.

مورد اول

.

خدای بزرگ را شاکرم که فرصتی دیگر دست داد تا مثل سنوات قبل، به فریضه و سنّت حسنۀ خاموش موبایل و همچنین دوری کامل از هرآنچه به عنوان شبکه های اجتماعی می شناسیم، دست پیدا کنم (حضور بنده صرفاً در تلگرام و به صورت غیرفعال می باشد که همین مقدار هم آزاردهنده شده)

البته این مورد در سال گذشته حدود یک ماه کامل طول کشید و امیدوارم که این بار هم توفیق این رو داشته باشم که تا جای ممکن، این اتفاق دلنشین رو کِش بدم. (ولی این بار فکر نمیکنم به یک ماه برسه. از ترس اردنگی های جناب آقای مدیرعامل!)

.

قصد دارم برای چند روز به نقطه ای از شمال کشور برم (البته نه استان های مازندران و گیلان) و به دور از هیاهو و شلوغی و در یک روستای خلوت و در کنار یک رودخانه آروم ماهیگیری کنم و در عین حال به بخت و اقبال خودم لعنت بفرستم که چرا در شهر زندگی می کنم!

ضمن اینکه لپ تاپ رو هم نخواهم برد تا این آرامش به حداعلای خودش برسه.

.

و اما برای چند روز باقیمونده:

اصولاً با دیدن از تلویزیون مشکل دارم (چه کانال های اینوری چه اونوری)

شاید به این دلیل که علاقه ندارم تعیین کنندۀ کیفیت دیدنم، دیگران باشند.

اینکه در قسمت حساس ، ناگهان آگهی بازرگانی بیاد وسط ( که درحد خ... و م... بهم برمیخوره)

یا اینکه امروز یک قسمت از سریالی رو ببینم و برای دیدن قسمت دوم، فکرم درگیر باشه (حالا چه یک روز، چه یک هفته)

بلکه دوست دارم مورد علاقه ام رو خودم بذارم تا هرجایی دلم خواست قطع کنم.

تا هرجایی که دلم خواست صحنه ای رو بارها و بارها عقب و جلو کنم.

و ایضاً سریال هایی که قصد دیدنشون رو دارم به صورت یکجا می بینم

که بهترین زمان هم تعطیلات عیده.

امسال بنا بر قولی که به همسر گرامی دادم، دیدن فصل های اول و دوم سریال شهرزاد در دستور کاره.

البته شاید این کار از نگاه "خودفرهیخته پندارانی" که چپ و راست در میان گُنده گویی هاشون به صورت نامحسوس، گ فضل و کمالات میکنن، نوعی بی کلاسی محسوب بشه!

اما واقعیت اینه که دیدن این سریال و همچنین کارهای ارزشمند و ماندگار عزیزانی مثل حسن فتحی رو برای خودم افتخار می دونم.

امیدوارم توفیق تماشا و همچنین رسیدن به مرحلۀ شعور تماشاگر بودن رو داشته باشم.

.

مورد دوم

.

مدتی قبل اشاره ای داشتم به عزیز از دست رفته ای که بر اثر یک مورد بی احتیاطی و در جاده، تصادف کرد و درگذشت. پریروز خبردار شدم که دختر کوچکش هم در اثر جراحات ناشی از اون تصادف شوم، فوت کرده و همچنین همسرش هم که در کماست و بنا بر شنیده ها تا چند روز دیگه بیشتر مهمون این دنیا نیست.

درواقع موضوع خیلی ساده تر از اینهاست.

یک لحظه غفلت و دو خانواده ای که فنا رفتن.

این اتفاق برای همه ما در کمینه.

تنها نقطه مشترک در بین تمام انی که به قصد سفر و از درِ منزلشون سوار ماشین شدن ولی از سردخونه سر درآوردن یک چیزه:

همه شون فکر می مرگ مال همسایه ست

کمی بیشتر فکر کنیم. مرز بین موندن و رفتن باریک تر اونیه که فکر میکنیم.

.

چندی پیش یکی از عزیزان در کامنتی ازم پرسید از بین تمامی پست های وبلاگت کدومشون رو بیشتر دوست داری؟

بهش گفتم:

دوست داشتن من مهم نیست. ولی معتقدم 2 پست مفید دارم:

یکیش در مورد غذا دادن به جوجه پرنده هاست (اینجا)

و دیگری در مورد جلوگیری از تصادفات جاده ای.

بقیه رو بریز دور که به دو پول سیاه نمیارزن.

چون اگه یکیش بتونه جون جوجه پرنده ای رو نجات بده و دیگری بتونه جلوی حادثه برای حتی یک نفر رو بگیره برام کافیست.

.

عزیزان من:

اگه قصد سفر زمینی دارین خواهش میکنم چند دقیقه ای رو به مطالعه پست زیر اختصاص بدین:

دگر پنداری و خودجغدانگاری

.

.

مورد سوم

.

امروز ناپر بدی . خدا از سر تقصیراتم بگذره.

بعدازظهر احتمالاً به دلیل بیکاری، با یکی از دوستان صحبتی شد و ناخواسته افتادم در دام اخبار (یکی از منحوس ترین واژه هایی که در زندگیم میشناسم)

موضوع استیضاح راه بود.

اما چند جمله ای از زبون نمایندگان محترم استیضاح کننده شنیدم که باز منو بهم ریخت.

راستش فکر می با رفتن محمودجون از عرصه مدیریت اجرایی این مملکت، منحوسی اون هم از بین میره!

اما نمیدونستم که این دیدگاه عوامفریبی همچنان برقرار خواهد موند و توسط بسیاری از عزیزان (منجمله نمایندگان ملت) تکرار خواهد شد.

آخه آقای محترم : به چه قیمتی حرفای صد من یه غاز میزنی؟

اون زمانی که تو همین مملکت به فاصله چند روز از هم توپولوف کاسپین سقوط کرد و پودر شد و بعد هم ایلیوشن آریاتور رفت تو دیوار، آیا ی تونست به نورچشمی و بی بدیل محمودجون بگه بالای چشمت ابروست؟

اینکه در سال گذشته 16 یا 18 هزار کشته جاده ای داشتیم، تماماً مقصرش راهه؟!

اگه اینطوره پس باعث و بانی رسیدن آمار 28 هزار کشته جاده ای سالهای نه چندان دور به این رقم، چه یست؟ آیا پیداش کردین و ازش تشکر کردین؟!

آخه ...شعر به چه قیمت؟! (عرض پوزش بابت بی ادبی. فکر میکنم هیچ واژه بهتری در این مورد وجود نداره)

آقایی که پشت تریبون، فاز دلسوزی مردم رو برداشتی:

اولا خودتی!

ثانیا: امیدوارم به حدی از شعور برسی که تفاوت بین مسوول بودن و مقصر بودن رو بفهمی.

پ.ن این بخش: اگه در دنیا از 3 نفر بدم بیاد یکیش ی راه و ترابریه. فکر نکین ازش دفاع میکنم. به من چه اصلا

.

.

مورد چهارم

.

سال 96 هم تموم شد. مثل بقیه سالها. اما از حق نگذریم. واقعاً سال سختی بود. بر اساس چیزهایی که به چشم دیدم و لمس عرض میکنم

همین چند ماه قبل بود که در یکی از پست هام میگفتم 43 ساله شدم و موهای سرم هیچ تمایلی به رنگ عوض از خودشون نشون نمیدن. فکر نمی اینطوری خودمو چشم بزنم!

سفید شدن ناگهانی بخش زیادی از موهای سرم و افت شدید و محسوس بدنی اونهم در ماه های پایانی سال 96 حداقل برای من یک نتیجه اخلاقی داشت:

.

اینکه تا قبل از اون به اشتباه فکر می روند پیر شدن انسان، یک روند تدریجیست.

نخیر آقا. خیلی هم سریعه

اما خب مثل همیشه نمیگم جوونی یادت بخیر. راضیم

.

.

مورد آ

.

طبیعتاً باید سال جدید رو تبریک بگم.

طبیعتاً باید چندین و چند عبارت "امیدوارم" رو در ابتدای چند جمله زیبا و پست سر هم قطار کنم.

اما اینهمه تبریک گفتیم و امیدوار بودیم، چی شد؟

بذارین برای یک بار تبریک نگم!

همونطور که در سوانح مختلف امسال هم تسلیت نگفتم

اجازه بدین اگه قرار باشه دعای خیری برای دوستان داشته باشم، یک دعای واقعی م. واقعی از این بابت که از صمیم قلب اونو برای همه تون میخوام.

البته چیز خاصی هم نیست. همون دعای همیشگیمه:

.

امیدوارم اشتباهاتتون در هر زمان و هر مکان، تاوان کوتاه مدت داشته باشه

.

خیلی دوستتون دارم

اگه زنده و سلامت برگشتم باز هم در خدمتتون خواهم بود.

یا حق

عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
برچسب ها : آ ین پست وبلاگ - مورد ,اینکه ,میکنم ,امیدوارم ,دیدن ,داشته ,طبیعتاً باید ,کشته جاده ,هزار کشته ,جوجه پرنده ,داشته باشم
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 2.896 seconds
RSS