#دیالوگ_های_ماندگار

مونیکا: هنوز واقعا عاشقش هستی ؟!
رناتا: عشق !... وقتی دیدمش، تو یه رستوران کار می ... هر روز میومد و یه چیزی میخورد... همیشه به من سرد نگاه میکرد و هیچوقت لبخند نمیزد... یه بار بعد از کار، سرِ راهم سبز شد و منو به یه نوشیدنی دعوت کرد... حس خوبی داشتم... اونروز زمان زیادی رو باهم بودیم، ولی اون زیاد حرف نزد و حتی یکبار هم به من خیره نگاه نکرد... اما یکباره گفت "خیلی دوستم داره و هر روز بخاطر من به اون رستوران میومده !"... چند روز بعدش، هوا بارونی بود... اون بدون چتر و با چندتا گل تو دستش، منتظرم بود... من همون روز عاشقش شدم !... اما هیچوقت نگذاشت که حتی دستشو لمس کنم !... چون اون فقط به عشق، فکر میکرد... همین !...

utopia- سهراب شهید ثالث