جستجو ها
mobilecount crair فقط میتونم بگم شنیده های بازار بورس 21 داد معنای شوهان حیوانی که به پ ست و مقام رسیدند ع برسردردوم بهشت نوشته شده است پاری سن ژرمن پیشنهاد جذ به ژروم بواتنگ داده است میراثی از قوم لوط قیمت صابون کوجی می شود و می توانیم اگر جزوه ساولانی برخی ها با وطن فروشی می خواهند منافع در ایران را تضمین کنند سخنی از سهراب html دوران سیاه شعر محمدکدخ عرفان black era poem mohammad khodkhodaee ع قدیمی مرحوم رضاقلی آقاجانی چرا ایرانی ها تمایلی به پرداخت انعام ندارند دیدید تخمی درب اتوماتیک شیشه ای کشویی automatic slide door ایا ماسک زغال اخته برای پوست خوب است برگزاری مسابقات دارت ویژه دختران به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی ع و حضرت فاطمه س در شهرستان حاجی آباد بیوگرافی سروان خلبان بویری معماری خانه dilido معماران gabriela caicedo liebert زالو توجه بهار تابستان ید زالو فروش زالو مراکز معتبر برای ید قیمت زالو کازیوه تیم فوتبال سماجا jahannam va mardomanash پاو وینت بررسی اهمیت انسان شناسی سید نقشبندی safety in the laboratory همین طوری خبرنامه سمیرم یک سوال غارهای لانگیو تعاریف شبکه دختر آرندان آموزش و اشتراک دانش مدیریت متن و ترجمه ی اهنگ can you hold me از nf داستان تو ت محصول فروشنده فروش حضوری تهران نامه عربستان کاهش سعودی دلار میلیاردها کارگران میلیاردها دلار تلفات شش هزار نفرى recep ivedik 5 بررسی fpgaهای مورد استفاده در سیستم های نظامی و به طور خاص در سیستم های هوائی نیوفای فاطمےنیا باشه خدایا میشه تموم نمیدونم تموم میشه یادت باشه باشم هیچوقت تزین پایگاه بسیج گوهر نایاب زمانند قربون صدقه های به زبان کردی تحویل اولین مرحله از خانه های ساخته شده توسط نرگس کلباسی به ز له زدگان متن نوحه ترکی ،گل ای شریک غم باجی فقیری خوبه در حال حاضر شبکه eurotic tv بر روی کدام جهت است؟ هفته اقرار هارون ولایت پذیری بعثت حضرت ولایت پذیری دعوت به 22 بهمن مردان مواجه افزایش رابطه دچار مشکل هورمون تستوسترون مردان مسن تر رابطه شویی درباره رابطه نکته درباره رابطه تکنولوژی مضر بهشت بهشتی ترین ادعای نشریه سوئیسی در صورت برکناری مونتلا ولادیمیر پتکوویچ جانشین او خواهد شد سه حکایت خواندن ترانه lost paradise آموزش کامل کار با idoo video editor عب ى نقره اى تمام بازی های 95 slippery slope نمایشگاه گل اه هرج و مرج بر کاخ سفید حاکم شده است نبرد براندازی ترامپ در شعله ور شد همسایه داری رادیویی شی برنامه رادیویی برنامه رادیویی شی نباید زمینی می بود راهنمای ریموت کولر اسپیلت کورس امنیت شغلی می خوای کلا ن مراسم شوخونی تغذیه درمانی پیش بینی آ ا مان حضرتلی ع خواندن انلاین رمان ارباب سالار آن ها پاهای آن ها اکبر سالم www dipcode medue ir محمود خدایا گرما مادر کنگر گیاه گیاه کنگر ترکی گانگال زبان ترکی رمان تنها در باغ عتیمسار نیکمنش بش قارداش سلام به دوستان همیش شتری harmonic حوادث روستای قهوج حس روح پاک داشتن دل نداری مگر adidas laserjet شاید فراموشت کلاغ شوم html میکنن روزیکه حججی روزی آفتاب نزده مردم ایران


من منم

._91_.#بدن_من

اولین خاطره ای که از قضاوت شدن ظاهرم به خاطر دارم بر می گردد به 15سال پیش، زمانی که فقط 5سال سن داشتم همان شبی که بزرگه در میان جمع با تمس گفت به بابات بگو بره نونوایی یه کیسه آرد بگیره بمالی به صورتت شاید یکم سفید شدی! همه خندیدند، من سبزه بودم اما نه سبزه ی تیره، لاغری ام مرا تیره نشان می داد شاید هم تاثیر آفتابِ جینگ حیاطمان بود که هر روز صبح تا عصر در معرضش بودم، نمی دانم به هر حال از همان 5سالگی فهمیدم که سفیدی پوست اولین فاکتور زیایی ست که من از آن محرومم فکر می اگر از کرم ضد آفتاب استفاده کنم سفید می شوم از 7سالگی کرم ضد آفتاب استفاده 2سال گذشت سفید نشدم اما به تیرگی گذشته هم نبودم چهره ام هم تغییر کرده بود دیگر چشم بادومی نبودم چشمانم شبیه چشم های پدرم شده بود دیگر سبزه بودنم مرا آزار نمی داد حتی خوشحال بودم که از بزرگه پوستم روشن تر است 11ساله شدم به بلوغ رسیدم مادر ناراحت بود و می گفت دیگر قدت رشد نمی کند همین قدر می مانی حرفش را جدی نمی گرفتم چرا که در دوران ابت هیچ وقت جزو کوتاه قد های کلاس نبودم قدم متوسط بود و همیشه نیمکت آ می نشستم تا به کلاس تسلط داشته باشم مدتی بعد بزرگه فهمید که دچار بلوغ زودرس شدم گفت بین نوه ها تو از همه کوتاهتری چون دیگه قدت رشد نمی کنه باور نمی چون هنوز هم از بسیاری از همکلاسی هایم بلندتر بودم و این برایم کافی بود که کوتاهترین نیستم گفتند ورزش کن بسکتبال برو کنجد خام بخور آمپول بزن فایده ای نداشت در طول سه سال راهنمایی فقط 5سانت رشد قد داشتم دبیرستان که رفتم دیگر متوسط نبودم کوتاه قد بودم حتی کوتاه تر از همکلاسی هایی که روزی کوتاه تر از من بودند دیگر حتی نمی توانستم نیمکت دوم بنشینم چه برسد به نیمکت آ همان روز اول مدرسه زودتر از همه رفتم و زنبیل گذاشتم و نیمکت اول را به نام خودم زدم قدم تازه رسیده بود به 155سانت کوتاهترینِ کلاس بودم و همه می دانستند و بلن ان را به رخم می کشیدند بلندترینِ کلاسمان هر بار از کنار هم رد می شدیم از آن بالا دست نوازشش را بر سرم می کشید و کوچولو خطابم می کرد و من هم لبخندی سرشار از نفرت و ناسزا نثارش می اول دبیرستان که بودم روزی سر کلاس زبان دبیر گرامر تدریس می کرد خیر سَرَش خواست دو چیز را با هم مقایسه کند که عینی باشند و چه چیزی جذاب تر از تفاوت قد یا تفاوت وزن؟ مرا برای قد انتخاب کرد و آن بلند ترین را و من باز کوتاهترین خطاب شدم و باز هم خنده ی دسته جمعی و باز هم د شدن دوم دبیرستان که رفتیم باز شاهد رشد قد همکلاسی هایم بودم اما خودم هیچ، هنوز باور داشتم که قدم رشد خواهد کرد گفتند پرش زیاد قد را بلند می کند تابستان شد تصمیم گرفتم آنقدر ورزش و پرش کنم تا بلند تر شوم روز اول کمی نرمش بدنم که خوب گرم شد شروع به پ آلارم گوشی را برای 15دقیقه تنظیم و پ بدون یک ثانیه مکث و توقف 15دقیقه ی تمام فقط پ فردایش که از خواب بیدار شدم جفت پاهایم فلج شده بودند از درد ناله و گریه می انگار دوتا وزنه ی 10کیلویی به پاهایم بسته بودند تا چهار روز وضعیتم همین بود حتی نمی توانستم دیوار را بگیرم و راه بروم یا باید دونفر زیر بغلم را می گرفتند و همراهیم می د یا باید چهار دست و پا خودم را به هال یا آشپزخانه می رساندم پاهایم خوب شد پروژه ام ش ت خورده بود روانم بهم ریخته بود مدام خودم را با اطرافیان مقایسه می این فشار روحی اثرش را روی موهایم گذاشت و موجب ریزش شدید موهایم شد تا دبیرستان موهای بسیار پ شتی داشتم که رنگش به مایی می زد و موجدار بود و بیش از اندازه پف آنقدر که جرأت نداشتم کوتاهشان کنم که مبادا ده برابر پف تر بشوند و سوژه ی جدیدی به دیگران بدهم آ ین باری که مصری کوتاه 8سال پیش بود آنقدر پفشان زیاد شد که جرأت نمی لحظه ای کش موهایم را باز کنم تا هوایی به کله ام بخورد از بس آبروبَر بودند پشت دستم را داغ که دیگر کوتاهشان نکنم رشد موهایم برع قدم بسیار زیاد بود بلندی و پ شتی موهایم موقع و سشوار و شانه عذاب الیم بود حتی موج دار بودن موهایم روی اعصاب بود و ترجیح می دادم یا فر و مجعد باشند یا ِ شلاقی داشتم می گفتم فشار روحی و استرس بیخود 16سالگی اثرش را روی موهایم گذاشت در عرض 6ماه حجم موهایم یک چهارم قبل شد و بهترین شامپو های ضد ریزش هم جواب ندادند موهای پ شت عذابم می داد اما حالا دارم حسرتشان را می خورم سوم دبیرستان بودم قدم که بلند نشده بود هیچ موهایم را هم از دست داده بودم اما همچنان رسیدن به قد بلند نسبت به موها برایم در اولویت بود گزینه ی بعدی استفاده از کفش های پاشنه بلند بود کفش هایی با حداقل 10یا 15سانت روز های اول اردک وار راه می رفتم اما کم کم عادت خیلی خوب بود پوشیدنشان اعتماد به نفسم را بالا می برد اصلا دچار غرور می شدم و متکبرانه با کفش هایم راه می رفتم سرم را دیگر پایین نمی انداختم لبخند می زدم و سرم را بالا می گرفتم هنوز آن بلندترین از من بلندتر بود اما این اختلاف قد خیلی کمتر شده بود و از همه مهم تر دیگر کوتاهترین نبودم روزی دوباره خواست مس ه ام کند و کفش هایم را سوژه قرار بدهد حرفش را که زد با خونسردی تمام طوری که همه ی قدبلند های کلاس بشنوند گفتم خوشحالم که قدم کوتاهه آخه قدبلندا خون دیرتر به مغزشون می رسه و سنشون که بالا میره بیشتر در معرض سکته هستن این جمله ی بی پایه و اساسِ من درآوردیِ من را ظاهرا باور د چون لحظه ای سکوت د و لبخند ها محو شد و بعد هم حرف را عوض د آنقدر در طول سال دایره المعارف و کتاب علمی می خواندم و نظریه های مختلف را برایشان شرح می دادم که گمان می د این جمله حقیقت دارد و اطلاعات تازه ایست که از مطالعاتم ب چاخانم را باور د و دهانشان بسته شد اما کفش های پاشنه دار هم رفیق شفیقی برایم نبودند و به من رحم ن د در عرض سه ماه جفت پاهایم مجموعا 6بار به بدترین شکل ممکن پیچ خوردند پاهایم دیگر به پیچ خوردن عادت کرده اند دیگر کفش پاشنه دار نمی پوشم الان سه سال است دیگر تلاشی برای بلندتر شدن یا بلندتر به نظر آمدن نمی کنم من، منم 156سانت و 47کیلو همچنان سبزه و مو های کم پشتی که آینه ی دقم شده اند با یک بینی معمولی که به صورتم می آید و نیازی به عمل ش نمی بینم فقط باید موقع ع گرفتن فاصله ی حداقل نیم متری با دوربین داشته باشم که بزرگتر از حد واقعیش به نظر نیاید لب هایم معمولی ست و شاید کوچک ولی پروتز نخواهم کرد چون همینجوری به صورتم می آیند چشم هایم قهوه ای تیره با مژه های کم پشتِ رو به پایین البته یکبار آرام گفت چشات سگ داره!!!حالا این تعریف بود یا تعارف یا حرف بد، الله اعلم... شاید از یک سری ویژگی های ظاهری محروم باشم ولی به شدت از ابرو هایم راضیم و همیشه خدا روشکر می کنم فرمشان زیباست و مرتب هستن و تنها عضوی از صورتم که همه قبول دارن زیبا و بی نقص است ولی از شما چه پنهان شاید تلاشم متوقف شده ولی همچنان در حسرت داشتن قد بلند دارم می سوزم من هنوزم بهش فکر می کنم و کنار نیومدم هرچقدرم که سعی می کنم شکرگزار داشته هایم باشم ولی همچنان بخاطر قد اعتماد به نفسم پایین است...
بزرگترین اشتباه من تو زندگی این بود که تلاشی برای دوست داشتن خودم ن روحیه ی من حساس بود ولی شاید اگر از روز اول کوتاه قدبودنم را چماق نمی د و بر سرم نمی کوبیدند انقدر دچار استرس و کارهای اشتباه نمی شدم و انقدر به خودم صدمه نمی زدم یکم که دقیق تر به زندگیم نگاه می کنم می بینم خیلی جاها تصمیماتی گرفتم و دست به کارهایی زدم که در شانم نبود که شاید بازخورد خوب و مثبتی از جانب اطرافیان نصیبم بشه و هیچ وقت هم نتیجه نداده هرچقدر هم مطابق سلیقه ی دیگران بخواهیم به زور خودمون را تغییر بدیم هیچ موقع اون چیزی نمیشیم که اونا می خوان چون ی به داشته های ما توجه نداره مردم فقط مارو آنالیز می کنن تا نقطه ضعف ها و نداشته هامون رو به رخمون بکشن همه از بدبختی و ناکامی و کمبودهای ظاهری ما استقبال می کنن چون هر ی در تلاشه که خودشو خوشبخت ترین و بی نقص ترین و و همه چی ترین نشون بده مخصوصا در رابطه با ظاهر!
عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._91_.#بدن_من - موهایم ,هایم ,شاید ,کوتاه ,کلاس ,داشتم ,باور د ,تلاشی برای ,موهایم گذاشت ,فشار روحی ,داشته باشم

._92_.کو بزی:||||||||

حال و هوای بچگی فقط صدای یاکریم تو حیاط

اول صبح داد که بلند شدی درساتو دوره کنی بری سر امتحان

هوای داد...

__________________________________



همش تقصیر یاسمین بود ولاغیر :||||یبارم که خواستیم از گنجینه ی فنون آشپزیش بهره ببریم اینجوری شد :(

اندرز شماره یک :در انتخاب دوست دقت کنید مهمترین معیارتون واسه انتخاب دوست آنلاین بودنش باشه اینجوری نباشه که ساعت سه و بیست و هفت دقه بهش پی ام بدین اونوقت ساعت سه و پنجاه و شش دقه تازه جوابتونو بده!!!

اندرز شماره دو:مجددا در انتخاب دوست دقت کنید، دوست آن است که گیرد دست دوست /در پریشان حالی و درماندگی حالا اگه احیانا در پریشان حالی و درماندگی هم به طرز مشکوکی ناپدید شد لااقل وقتی برمی گرده همدردی کنه نه اینکه به سوتی شما بخنده :|

اندرز شماره سه :اگه به هر دلیلی با ی دوست شدین که 24ساعته آنلاین نیس یا موقع پریشان حالی غیبش می زنه هر کاری باهاش دارید بذارید زمین و ت نخورید سراغ اینترنت هم نرید، کار رو باید از کاردان پرسید نه از تکنولوژی :|||تکنولوژی همیشه یه چیزیش کمه حالا یا آردش کمه یا زرد چوبه یا نمک و فلفل :||||


به لطف امداد های غیبی خوشمزه از آب دراومد وگرنه با یاسمین کات می :|

پ ن:دوست افلاین به چه ماند؟؟؟ به کو بزیِ بدون آرد!!!

عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._92_.کو بزی:|||||||| - دوست ,حالی ,پریشان ,اندرز ,شماره ,پریشان حالی ,انتخاب دوست ,اندرز شماره

._93_.بیست و دوِ دادِ نود و چهار

مردم فکر می کنند غمِ بزرگ تو را آبدیده می کند، و خود به خود به سطح بالاتر و تری می رساند، اما به نظر ریچل ماجرا کاملا برع بود، تراژدی تو را حقیر و کینه توز بار می آورد. به تو آگاهی بیشتر یا دیدگاه والاتر نمی بخشد. خیلی از آدم ها زیر قتل شانه خالی می کنند، در حالیکه بعضی دیگر برای اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را می پردازند...

لیان موریارتی_از کتاب راز شوهر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



بیست و دوِ دادِ نود و چهارِ فراموش نشدنی...
دوسال پیش تو همچین روزی تو همچین ساعتی داشتم حاضر می شدم برم واسه کنکور... اولین کنکورم... شبش تا صبح نخو دم، صبح و یه دلِ سیر گریه پای سجاده... دعا و بدرقه ی مامان... خداحافظی با لبخند اشک آلود... یادمه مانتو سورمه ای مو که کمربند قهوه ای داشت پوشیده بودم با شلوار جین و مقنعه ی کربِ مشکی رنگ مامان... دوتا کیک و یه بیسکویت و آب معدنی و شیرکاکائو و آب میوه هم تو خورجینم بود... بابا خواب بود با آژانس رفتم سر راه زهرا رو هم سوار کردیم و رفتیم زهرا گفت هر چی بیاره میره من گفتم می خوام بمونم گفت خب چرا انقدر ناراحتی گفتم آخه می خوام با رتبه ی خوب بمونم... رسیدیم و پرسون پرسون دانشکده ی علوم انسانی رو پیدا کردیم چند تا از دوستامون اومده بودن رفتم خوش بشو احوال پرسی و شروع به حرف زدن تا استرسم کم بشه... طبقه ی اول کلاس 108 کلاسی که صندلی من اونجا بود... هنوزم یادمه چند نفر داشتن فرمولای فصل محلول رو باهم مرور می ، یکی درو وا کرد و اومد تو، یه دختر با یه لبخند پت و پهن رو صورتش با صدای بلند طوری که همه بشنون گفت سلاااااام ایشالا همه تون موفق باشین و همون طور لبخند ن رفت که صندلی شو پیدا کنه، از کنارم که رد می شد گفتم ان شاءالله خودتم موفق باشی :)))
کنکور که شروع شد از استرس زیاد نمی تونستم نایلون دفترچه مو باز کنم به زور باز شد فکر کنم آ ین نفری بودم تو اون کلاس که دفترچه ی عمومیشو باز کرد...اولین نفری که تو کلاس پاسخنامه شو تحویل داد و رفت ساعت نه و بیست دقه بود... سرجلسه معده ام خیلی اذیت می کرد فکر کنم بخاطر شیرکاکائوِ اول صبح بود، چند بار رفتم دستشویی جوری که وقتی بر می گشتم کلاس همه بر می گشتن نگاه می و منم از خج سرمو مینداختم پایین، هر دفعه هم به مراقب می گفتم باید برم سرویس تا می رفت به اون یکی مراقب خبر می داد و اون میومد دستِ کم هف هشت دقه طول می کشید و بعدشم باید یه راهرو خیلی طولانی و پیچ در پیچ رو می رفتم تا برسم، فکر کنم حدود 13دقه زمان دروس اختصاصی اصن سرجلسه نبودم! آ شم ساعت دوازده اومدم بیرون و رفتم حیاط و با بچه ها حرف می زدیم و می خندیدیم و منتظر بقیه بودیم یکی می گفت تا هشت و چهل دقه درگیر ادبیات بوده یکی می گفت کمتر از تعداد انگشتان یه دست ریاضی رو جواب داده، یکی از دوستان هم فرمودن شیمی رو در حد هفتاد زده همه با هم احسنت و آفرین نثارش کردیم بعد که گفت فیزیکشو صفر زده همه با هم به احترامش یک دقیقه سکوت کردیم :| هنوز سکوتمون تموم نشده بود که یکی با موهای چتری و رژ قرمز گریه کنان از پله ها اومد بیرون،داشتم با نگاهم تعقیبش می که یکی از بچه ها که تو کلاس بغلی کنکور داده بود گفت راستی تو چرا انقدر هی می رفتی و میومدی؟ از کنار در که رد می شدی همه می دیدیمت، چند نفر دیگه هم از کلاسای دیگه حرفشو تایید و منم شیک و مجلسی به مناسبت آبروی از دست رفته رفتم تو افق محو شدم :|||
عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._93_.بیست و دوِ دادِ نود و چهار - کلاس ,گفتم ,کردیم ,لبخند ,بیست ,کنکور

._94_.مبارکمون باشه

جام جهانی رفتن بسیار خوشایند است اما از آن خوشحال کننده تر، ش تن این تابوی قدیمی ست که ایرانی ها کار تیمی بلد نیستند، با برنامه پیش نمی روند و بیش از متن اسیر حاشیه می شوند. تابویی که از فرط تکرار، در ذهن ما لانه کرده و به یکی از پیش فرض هامان بدل شده است.
حالا یک «تیم» از تمام فرزندان «ایران» با پیگیری یک «برنامه» دقیق و منظم، بدون درگیر شدن در «حاشیه» برای دومین بار پیاپی، با اقتدار به جام جهانی رسیده اند. ما به تیمی نگاه می کنیم که هرچند بازیکنانی دوست داشتنی دارد، اما هرگز مسحور نام ستاره ای نیست. ما به یازده نفر نگاه می کنیم که که نود دقیقه ی تمام کاری را انجام می دهند که قرار است انجام دهند. آن ها نقششان را فراموش نمی کنند، احساساتی نمی شوند، شک نمی کنند، از کوره در نمی روند، و در عین تیزهوشی و خلاقیت، گوش به فرمان می مانند. و همه ی این ها را مدیون یک نام هستیم که به ما نشان داد می توانیم تابو ها را بشکنیم، به شرطی که بپذیریم باید چیزی را در خود تغییر دهیم :جناب آقای کارلوس کی روش؛ نامی که تا سال ها به یاد خواهیم داشت.

حسین وحدانی

پی نوشت :کامنت های خصوصی رو شب جواب میدم.
عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._94_.مبارکمون باشه

._95_.

اغراقی درکار نیس ولی این هفته به طرز عجیبی داره طولانی میشه هرثانیه قد یه دقه داره کش میاد، حالا اگه هفته های پیش بود الان یکشنبه ی هفته ی بعد بود :||
عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._95_. - هفته

._96_.

ب دم غروب، مامان به زور بیدارم کرد گفت پاشو بریم خونه ی اون یکی مادربزرگت، زشته از شب عید تا حالا نرفتی خونه شون الانم که هیچ بهونه ای نداری بمونی تو خونه پاشو حاضر شو بریم هی ها و عموهات سراغتو می گیرن... خولاصه، پاشدیم حاضر بشیم هی قیافه ی بزرگه میومد تو ذهنم و یاد تیکه هاش میفتادم هی عصابم د می شد، هر چی هم گفتم گوارشم بهم ریخته و فلان و اینا که مثلا رفتنمون منتفی بشه، خودشونو می زدن به کوچه ی حسن چپ که مثلا نمی شنویم چی میگی :||||
دیگه انقدر فس فس تو حاضر شدن تا رسیدیم خونه ی مادربزرگ ساعت نه و نیم بود، تو حیاط که داشتیم می رفتیم سمت هال گفتم چه سوته و کوره! رفتیم دیدیم ی نیومده خونشون فقط بابابزرگم تو اتاق نشیمن نشسته، مادربزرگمم خونه نبود رفته بود مهمونی، همه هم خبر داشتن الا ما، واسه همین هیشکی نیومده بود!
بابابزرگم که از همون اولش جواب سلاممونم به زور داد، بعد که نشستیم هی می گفت از ظهر ولم کرده رفته نمی دونم کجاست :||| رفته بود رو زمین نشسته بود و پاشو دراز کرده بود و هی می گفت هوووووف و سرشو ت می داد :|
یه چیزایی هم می کرد زیر لب که ما درست متوجه نمی شدیم و باز سرشو ت میداد بعد انقدر گفت هوووووف و سرشو ت داد که گفتیم الاناست که پرتمون کنه بیرون :|رفتیم زنگ زدیم به مادربزرگ گفتیم بیا خونه تا از راه دور طلاقت نداده، دیگه یه نیم بعدش مادربزرگ رسید تا رسید اومد منو بغل کرد و ماچ و دختر گلم و خوش اومدی و اینا، بعد دراومد گفت خیلی واست دعا نه فقط واسه توآ واسه همه ی کنکوریا دعا که موفق باشن :| خب یعنی چی همه؟ اینکه دیگه دعا نیست :)))) نفرین به حساب میاد، لااقل می گفتی اوناییکه زحمت کشیدن :|||
حالا از اون طرف، بابابزرگم پا شد اومد نشست رو مبل، گل از گلش شکفت یکم روحیه اش بهتر شد ولی هی الکی ناز میومد :| بعد هی می گفت صبح از خونه زدی بیرون گفتی میرم آزمایش بدم بعد ظهر زنگ زدی میگی رفتم خونه ی خواهرت الانم اگه زنگ نزده بودیم همونجا می گرفتی می خو دی، این چه وضعشه؟ از صبح ولم کردی رفتی منه پیرمرد تک و تنها رو...
مادربزرگ جان هم فرمودند حقته :| حالا قدرمو فهمیدی؟ خودت که هر روز عصر پا میشی میری لب دریا خب منم دلم می گیره تو خونه... دیگه دیدیم کار داره به جای باریک کشیده میشه...
مادربزرگم ازش می پرسید حالا شام چی می خوری؟
محل نمیذاشت، رسما قهر کرده بود!
خولاصه
جو سنگین
کنترل تی وی هم دست بابابزرگ
موقعی که ما رفتیم داشت شبکه ی یک اخبار می دیدید، بعد گرفت اخبار شبانگاهی شبکه سه، اونم که تموم شد گرفت شبکه خبر... دیگه همون شبکه خبر موند که موند :|||همش داشتیم اخبار می دیدیم ب!
بعدشم پا شد کولر رو خاموش کرد :||||
مادربزرگم رفت برامون میوه آورد، منوبابابزرگ سیب برداشتیم داشتیم می خوردیم که مادربزرگ گفت این سیبارو با عموت از فلان محله یدیم چطورن؟ گفتم خیلی خوبه، خوشمزه ست یهو بابابزرگم گفت کجاش خیلی خوبه؟ عین سنگ می مونه!
دیگه مادربزرگمم دید داره اینجوری می کنه اونم لج کرد و باهاش حرف نزد:(
روشو کرد طرف مامانم و گفت زنِ شین حالش خیلی بده (زن عموم)
مامان گفت چشه؟ مادربزرگ گفت بیماری زنونه گرفته، مرد اینجا نشسته نمیشه گفت، ولی خب میدونی اینجوری شده و اینا!!! کلا همه رو با جزییات جلو بابا و بابابزرگم گفت :||||
بعد یهو بابام گفت خانوما از سی سالگی به بعد حتما باید هر 6 ماه یبار برن واسه چکاپ، بیماری های زنونه با ی شوخی نداره :|||
یهو بابابزرگم پرید و گفت :
نه
ربطی به این چیزا نداره
این مریضی ها همش نتیجه ی نافهمیِ آدمه :||
دیگه نپرسیدم چه ربطی داره گفتم الانه یه مثبت 18 هم بار خودم می کنه :\

من نوشت :با وبلاگم آشتی میام می خونمتون فقط یکم طول می کشه چون باید از آرشیو دادتون شروع کنم به خوندن!
عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._96_. - خونه ,بابابزرگم ,مادربزرگ ,واسه ,شبکه ,خیلی ,سرشو ت

._97_. چنار بهم گفت تو کتابخونِ تنهایِ شبی...

ساعت:
5وبیست وسه دقیقه ی صبحِ امروز...


+سلام خواب بودی بیدار شدی؟ یا مثل من شب و روزت قاطی شده؟
تسنیمم

_ سلام و صبح بخیر جانم
خواب بودم و بیدارشدم:)

+بازم خداروشکر

_تو چرا قاطی شده شبانه روزت؟!!!!

+نمی دونم والا
شبای تابستون کوتاهه یکم که میایم بیدار بمونیم کتاب بخونیم صبح میشه، روزا خونمون شلوغه منم باید حتما تو آرامش و سکوت کتاب بخونم :|

_ کتابخوانِ تنهای شبی پس:)) و بسیار جذاب!!!

+آره کلا شب کارم 12 به بعد دیگه در اختیار خودمم، کتاب می خونم، دکلمه گوش می کنم، خط تمرین می کنم، کانالاتونو یجا می خونم، وقتم پره کلا☺️

_ چقدر خوبه اینجوری:) من که اصلا توانایی شب بیداری ندارم:(

+من از بچگی عادت داشتم...
راستی یه سوال می خواستم ازت بپرسم هی یادم می رفت، این پروژه ی مینیمالیسم که چند وقته اجرا می کنی برات سخت نیس؟ مثلا یادمه چند وقت پیش کفش ت ی کرده بودی و تهش یه جفت کفش نگه داشته بودی بعد فکر می اگه این بلا رو سر تک تک پوشاک و وسایلت بیاری برات سخت نمیشه با حداقل ها زندگی ؟

_چراخب یک ذره سخته ولی اینکه میبینم ازاسترسام واینجور چیزا تقریبا درامان میمونم حالم بهتر میشه،یکدونه باقی نمونده ها از۱۲تا شده چهارتاو خب قراره تازمانی که سالمن باهمینها سر کنم،چیزای سالم دور انداخته نمیشنلباسا ولی خیلی کم شده مثلا بهاره وتابستونم کلا شده۳۰تا باتمام مختلفات و اگه کم کم اینکارو کنی سختیش کمتر خواهد بود مثلا دوستِ جاشوا ملبورن(امیدوارم درست گفته باشمش)طی یک شب همه ی وسایلشو ریخته بود تو یه کارتون و هر وقت چیزی لازمش می شد استفاده می کرد، ودر آ دید که 80درصد وسایلش اضافی ان؛ ما که خیلی ریز داریم میریم جلو...

+تو کمد من لباس دوران طفولیتم هم پیدا میشه

_منم دارم:)دلم نمیاد اونارو بریزم دور!!!

+سخته خ ش
تعلقات خاطر چیزی نیس که چند روزه از بین بره، بعد می دونی من سالای قبل هر وقت اینکارو می چند روز اولش حس خوبی داشتم ولی یه مدت بعد دقیقا به همون وسایلی که فکر می بهش نیاز ندارم و انداخته بودم دور، نیاز پیدا می .

_اره اینم هست،من دارم سعی میکنم چیزایی که واقعا واقعا لازم وبدردم نمیخورن وصرفا جا رو دور میریزم،چیز ضروری دور ریخته نمیشه،بعدخونه ت ی منم همین ح میشدم که ای وای الان من این وسیله رو لازم دارم چرا ریختمش دور....
عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._97_. چنار بهم گفت تو کتابخونِ تنهایِ شبی... - مثلا ,کتاب ,بودی

._98_.مصاحبه ی کاری

آدمها را می شود از خصوصی ترین چیز هایی که دارند شناخت! همان چیزهایی که مشهود نیست!

هیچ سهراب را نشناخت، حتی صمیمی ترین دوستانش.کاش درباره خودش یک کتاب کامل می نوشت!فروغ هم! کاش.

خیلی ها...

هیچ نویسنده ای کت درباره خودش ندارد!

بخشی از انسان در خود او و با او از جهانِ ملموس ترک می شود! شاید مهمترین بخش... چیزی فراتر از راز، چون راز هم فاش دارد...چیزی که همه فقط گاهی حدس می زدند و گاهی همان حدس ها را رد می د.

همه ، این ِ تشنه ، خصوصی ها.


صابرابر

___________________________________


عصرِ پنجشنبه یه سر رفتیم خونه ی مادربزگ ،قرار بود باهم بریم ید ،از ید که برگشتیم سر شام وسطی گفت خانوم فلانی از آموزشگاه رفت دوسه روزه داریم دنبال نیرو میگردیم که جایگزینش کنیم الان بایکی دوتا خانوم که سابقه ی کاری داشتن حرف زدم بیان ببینم چجورین یکیشونو جایگزین کنیم یهو والده ی محترم با دلخوری گفت خب چرا فاطمه ی مارو نبردی؟همینجوری بیکار والافه تو خونه از وقتی هم که کنکور داده فقط خوابه وقتی دخترخواهرِخودت بیکاره چرا غریبه هارو می بری سرکار؟ وسطی گفت خب من اون دفعه بهش گفتم قبول نکرد گفتم حتما این دفعه هم قبول نمی کنه، منم برگشتم گفتم تو اون دفعه سه هفته مونده به کنکور بهم گفتی که هم درس داشتم هم روزه بودم خب معلومه که نمی تونستم بیام بعدشم یواشکی تو دلم گفتم تو که نگفتی بیا سرکار استخدام شو گفتی سه روز می خوام برم مسافرت بیا جام وایسا:| بعد گفت خب پس زنگ می زنم به اونا میگم دیگه نیان خودتو می برم سرکار،گفتم نه نمی خواد دیگه زشته اول بگی بیان بعد حرفتو پس بگیری حالا منم که نیازی به کار ندارم ولی شاید اون داشته باشه خلاصه دیگه اصرار ن وبهشم فکر ن اومدیم خونه مامانم گیرداد که چرا نمیری و محیطش خیلی خوبه ودخترای همسنِ تو آرزوشونه بدون هیچ سابقه ی تحصیلی و شغلی تو همچین محیط هایی استخدام شن ،بابا هم از همون اول گفت من راضی نیستم بری تو که نیازی نداری کار ت واسه چیه؟ مامانم گفت بحث نیازداشتنش نیست بالا ه باید از یه جایی شروع کنه و مستقل بشه ،دستش تو جیب خودش باشه راحت تر میتونه نیازاشو برطرف کنه ولی الان ممکنه روش نشه بخاطر یه سری چیزا از ما پول بگیره چون فکر می کنه ممکنه زیاد باشه و اولویت های مهم تر از نیاز اون باشه،بابا دیگه چیزی نگفت ولی از چهره اش کاملا معلوم بود که ناراحته...منم دیگه چیزی نگفتم، که ناهار دعوت بودیم خونه ی مادربزرگ ،باز مامان نشست با حرف زد که اون خانومو رد کن بره و فاطمه رو ببر،منم هی با خنده می گفتم مامان اصرار نکن دیگه کاره واگذارشد رفت ولی تهش گفت شنبه اونا قراره بیان توهم بیا واسه مصاحبه من سفارشتو پیش رییس می کنم تا تو رو قبول کنه،چیزی نگفتم ته دلم هم راضی بودم که دستم میره تو جیب خودم هم یکم عذاب وجدان قلقلکم میداد که دارم با بند پارتی میرم سرکار و حقم نیست ،اومدیم خونه مامان گفت ان شاءالله جور میشه خودت میری بعد صبح گفت ان شاءالله هرچی صلاحه همون بشه اگه قسمت خودت باشه میری اگه هم نباشه اشکالی نداره، گفتم مامان دلت خوشه ها اونا سابقه ی شغلی دارن هرچقدر هم که سفارش کنه رییسش هیچ وقت یه نیروی بی تجربه ی دیپلمه رو به یه نیروی سابقه دار ترجیح نمیده...

دیروزشنبه بود وباید بعدازظهر ساعت 6می رفتم آموزشگاه واسه مصاحبه ولی نرفتم گفتم اگه برم یا رییس قبولم نمی کته و سنگ رو یخ میشم یا قبولم می کنه که اونم با پارتی بازی بوده و حق یکی دیگه خورده شده در هر دوح بازنده منم پس ولش.

ساعت 7 زنگ زد و گفت فاطمه اون دو نفر رد شدن تو بیا خانوم الف سین(رییسش) هم عجله داره می خواد بره زود بیا باهاش حرف بزن ،گفتم باشه وقطع تندتند آماده شدم خواستم مقنعه بپوشم دیدم خیلی چروکه رفتم شال زدم یکم ضدآفتاب و یه رژ کم رنگ همین ،آستین مانتومم سه ربع بود حالا این آموزشگاهه هم زیر نظر ه و به شدت روحجاب حساس !

من از عید به بعد دیگه بعداز ظهرا واسه درس خوندن آموزشگاه نرفته بودم و خانوم الف سین از اردیبهشت رییس اونجا شده بود و تا حالا ندیده بودمش ،تو تا ی که نشسته بودم هی داشتم قیافه شو تصور می که مثلا یه خانوم سرخ وسفید و چارشونه و میانسال وباحجاب کامل وحتما چادری،بعدشم می گفتم حتما خیلی سخت گیره که اون دوتا رو رد کرده ،خولاصه رسیدم آموزشگاه رفتم اتاق دیدم یه خانوم کنارشه و دارن حساب کتاب می کنن یه سلام الکی با ورفتم بشینم روصندلی که یهو دا فاطمه ایشون خانوم الف سین هستن اغا یهو استرسی شدم نفهمیدم اصلا چطوری سلام لبام ت می خورد ولی صدام خفه شده بود تو گلوم:||| یعنی گن م به معنای واقعی همون اول کار، دیگه رفتم نشستم رو صندلی تا حساب کتابشون تموم بشه یکم آنالیزش یه خانوم حدودا سی و چندساله و جوون و چارشونه و سبزه ،چادری هم نبود یه مانتو کرم تنش بود با یه روسری بلند کرم رنگ ،حجابشم خیلی کاملِ کامل نبود یکم از جلوی موهاش مشخص بود در کل معمولی بود حرف خاصی هم نزدیم باهم هرچیزی رو میومد توضیح بده پیش دستی می کرد و میگفت اینارو خودم بهش توضیح میدم یا یادش میدم یا آره اینارو که خودش بلده درکل...

کلا خانوم الف سین رو سرزبون داشتن و خوشرو و خوش برخورد بودن خیلی تاکید داشت که من هیچکدومشو نداشتم ولی از طرف من گفت که آره ماشالا اینارو همه فاطمه داره:|

بعدشم گفت باید چادربپوشه چون صبح ها ممکنه بازرس سرزده بیاد و گیر میدن که اونم گفت فاطمه حتما تهیه می کنه:|

بعد ازم پرسید چندس ه ؟گفتم یکم دیگه 21ساله میشم گفت جدی؟من فکر دبیرستانی هستی:|| بعد پرسید پس دانشجویی... گفت نه پشت کنکوریه،خانوم الف سین گفت خب اگه از مهر بخواد بره چی؟ هم گفت نگران نباشین اون ساعتایی که با کلاساش تداخل داره رو خودم جاش وایمیستم !

دیگه همه چی اوکی شد و قرارشد من از از یکشنبه یعنی امروز رسما برم سرکار...

ساعت کاریم 3ساعت در روزه حقوقشم بدنیست بعد از دوماه هم اضافه میشه به حقوقم یه سری از کارارو بهم توضیح داد یه سریاشم هنوز مونده باید کم کم یاد بگیرم

تو راه که داشتیم برمی گشتیم گفتم راستی چی شد که اون دو تا خانوم ردشدن؟گفت یکیشون که 8ماهه باردار بود و خانوم الف سین گفت این فارغ بشه میخواد مرخصی بگیره و دوباره باید یکی رو موقتا پیدا کنیم و تا پیدا بشه نظم کارا بهم می خوره ،گفتم اون یکی چی؟گفت اون یکی هم در اصل معلم بود وگفت فقط تا اول مهر میام فقط می خواست این دوماه رو بیکار نباشه واسه همین خانوم الف سین قبول نکرد


عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._98_.مصاحبه ی کاری - خانوم ,گفتم ,فاطمه ,خیلی ,باشه ,خونه ,دیگه چیزی ,گفتم مامان ,واسه مصاحبه ,گفتم ,گفتم حتما

._99_.دوپیازه ی میگو

ازآموزشگاه که برگشتم ساعت 10شب بود اومدم دیدم مامانینا نشستن شامم درست ن رفتم خوندم و اومدم دیدم باز مامان نشسته،گفتم شام نداریم ینی؟گفت میدونی حوصله ندارم لم خودت یه چی درست کن دیگه ،بعد با باباشروع هندونه گذاشتن زیر بغلم که دستپخت دخترمون یه چیز دیگه ست وامشب هوس کردیم شام دخت ز بخوریم و این حرفا:| منم جو گیر شدم رفتم آشپزخونه دیدم بابا میگو آورده گذاشته فریزر ،درش آوردم یخش که آب شد تندتندآب پزش و پاکش مامان از تو هال دستو ختشو میداد ومنم انجام میدادم

تو ماهیتابه که بود یکم چشیدم گفتم این که بی نمک شده:(

ولی مامان گفت نه نمکش کافیه شورش نکنی یوقت، لازم بود خودمون نمک می زنیم نمک رو بردیم سر سفره ولی نیاز نشد خوب دراومده بود تقریبا :)


بله بله خودم میدونم تزیینم کلاس اولیه:) درک کنید گشنه بودیم ساعت 12شب :))


من نوشت:میخواستم اینو به پست قبلی اضافه کنم دیدم یکم طولانی میشه ، نه به اینکه هفته به هفته پست نمیذارم نه به حالا که تو دوساعت دوتا پست گذاشتم:))

عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._99_.دوپیازه ی میگو - مامان ,اومدم دیدم

._100_.حاشیه های آموزشگاه شماره ی 5

.
‎زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد ولد د. مردان و نی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش د و دخترهایشان را شوهر دادند. باور ی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است

‎آنا الدا

____________________________

خب من از یکشنبه دارم سرکار میرم ، روز اول یکم استرس داشتم صبحانه مو زود حاضر و خوردم و سریع آماده شدم یه شلوارجین خا تری با یه مانتوعه آستین سه ربع و مقنعه ، هی با خودم کلنجار می رفتم که چادرسرکنم یانه ،خب گفته بودن که باید سر کنم منم تا حالا تو عمرم یبارم چادرسر نکرده بودم و نداشتم رفتم چادر مامان رو برداشتم چادرش هم ملی نبود از این ساده ها بود ،خلاصه دیدم اذیت میشم از تو خونه سر کنم چپوندمش تو کیفمو زدم از خونه بیرون ، تا ی گرفتم و تو خیابون روبروی آموزشگاه پیاده شدم همونجا تو خیابون چادر رو دراوردم و سرم اصلا بلد نبودم چجوری باید نگهش دارم خب من واسه م چادرم کش داره راحت سر می کنم ونیازی نیست نگهش دارم ولی این کش هم نداشت خولاصه به یه زحمتی دور خودم پیچیدمش اومدم از خیابون رد شم یهو وسطش چادر سر خورد از سرم :| دو قدم بعدش یه تیکه اش رفت زیر پام نزدیک بود با کله بخورم به ج ا، دیگه به هر بدبختی بود از خیابون رد شدم و خودمو رسوندم به آموزشگاه آروم رفتم داخل رفتم تو اتاق خودم چراغارو روشن که یهو همکارم اومد تو ، فکر کرد مراجعه کننده ام خواست کارمو انجام بده دیگه پرسیدم شما خانوم میم هستین ؟گفت آره و دیگه خودمو معرفی یه دختر فوق العاده ساده ی ساده بود هم از لحاظ ظاهرو تیپ هم از لحاظ اخلاق و رفتاری همین باعث شد یکم باهاش راحت باشم بعدا فهمیدم که 24سالشه و دانشجوی ارشده مدیریته و بسیجِ فعال با کاره و حدود دوهفته ست که اومده آموزشگاه بجای خانوم جیم که منم می شناسمش روز اول خیلی کار زیادی نداشتم و یه سری ده کار بود که انجامشون دادم و بیکار نشسته بودم که یهو میم ( ریاضیه)اومد و منو دید اومد اتاقم نشست و شروع کردیم حرف زدن و گفتم که امروز اولین روزمه و اینا ،بعد یکمم راجع به کنکور حرف زدیم کلا از پارسال که منو تو اموزشگاه دید درجریان کنکورمو جریان موندنم بود و همیشه می پرسید که چجوری پیش میری و... یهو مثل پارسال گفت بیا امسال بین ال بزن و اشتباه پارسال رو تکرار نکن و هی ازاون اصرار و ازمن انکار که پول یه خونه رو باید پاش بدم و اوشون هم خیلی ریل می فرمودن خب چه اشکالی داره :||یعنی قشنگ همه رو عین خودش چاردرصدی می بینه ها:))) دیگه به هر بدبختی بود سعی بهش بفهمونم که از پس هزینه اش برنمیام بعد گفت خب بیا برو بین ال شهر فلان رو بزن پارسال حدودای 9 تومن بوده شهریه ی هر ترمش،جالب اینجا بود که این شهر فلان دقیقا نقطه ضعف منه ها ، جوری که میخوام یه با رنک زیرخط فقر مثال بزنم واسه بچه ها دقیقا همین شهر فلان رو میگم ! گفتم من اینو تی شو هم نمی زنم چه برسه به بین الش ، خولاصه یک ساعت هم سر همین رنک ها و اینا بحث کردیم که آقای سین لام اومد ومنو نشناخت و میم زحمت معرفی رو کشیدن و خودمم گفتم که خواهر زاده ی خانوم ح هستم و زمستون چندبار به جا خالم اومده بودم سرکار اگه خاطرتون باشه و یه چیزایی یادش اومد بعد پرسید چندس ونه؟و چی خوندین؟ ( بدترین و منفور ترین سواله به نظرم) گفتم 20سالمه و دیپلمه ام و پشت کنکوری ،یجوری نگام کرد که احساس خنگ بودن یه لحظه ، بعد میم گفت البته ایشون از بهترین ها هستن و رتبه شون n بوده و خودشون چون رشته و تاپ میخوان موندن و ازاین حرفا ، اینارو گفت که از نظر آقای سین لام یه آدم خنگ طور که بعد از دوسال هنوز پشت کنکوریه نباشم ولی این همه چیو بدتر کرد چون الان آقای سین لام هم عین خودش پیگیر نتیجه ام شده و شونصد دفعه پرسیده رتبه هاتونو کی می زنن ؟ یا مثلا هی میگه فلان روز همایش انتخاب رشته داریم شماهم حضور داشته باشین یا مثلا اون روز برگشته شماره های مشاورای آموزشگاه رو بهم داده که اگه مشکلی داشتم ازشون راهنمایی بخوام ، خولاصه روز اول کارم که تموم شد با چادر زدم بیرون از در که رد شدم یه ده متر که گذشت چادر رو دراوردم چپوندم تو کیفم و رفتم تا ی گرفتم ، روز دوم تقریبا عادت کرده بودم و روم باز شده بود و استرسم کمتر شده بود همه چی خوب پیش می رفت تا اونجاش که خانم الف سین اومد آموزشگاه و اومد اتاق من نشست بیشتر می خواست ببینه من کارم چطوره و همین بیشتر بهم استرس میداد و هی تپق میزدم یجا هم داشتم با مادر یکی از بچه ها تلفنی حرف می زدم ساعت ده و نیم بود تلفنو که قطع خانوم الف سین گفت الان ده و نیمه نباید بگی صبحتون بخیر باید روزتون بخیر :||| یعنی ایراد بنی اسراییلی تر هم می تونست بگیره به نظرتون؟؟؟

ادامه دارد...
‎‏
عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._100_.حاشیه های آموزشگاه شماره ی 5 - ,آموزشگاه ,چادر ,همین ,پارسال ,خانوم ,نگهش دارم ,تا ی گرفتم ,دیده بودند، ,دیگری قوی تر

چهل و هفت

گاهی هم جواب تمام حرف هایت به دیگران می شود "برو خدارا شکر کن که سالمی!"

درست است. سلامتی خوب است، اما آدم تنها نباشد خیلی بهتر است.

سالم باشی اما تنها، هزار جور فکر و خیال می کنی، حرص می خوری، فشارت می رود بالا، کم کم ته دلت این بغض ها، خفگی ها روی هم جمع می شوند، اسمشان می شود :سکته، سرطان، می شود درد بی درمان!

حالا اگر مریض باشی و تنها نباشی، همین که یکی بیاید و بگوید :قول بده زود خوب شی، ما بدون تو نمی تونیم! آدم هی دلش می خواهد بیمار باشد! آن هم از نوع الکی!


__________________________________________


1-دقیقا دوروزه که سر ساعت 8صبح معده ام درد می گیره!

2-مستر کم خوابه یا این مسئله بین بچه های زیر یه سال طبیعیه؟ با هزار مکافات و بدبختی می خوابونمش یهو میرم تو هال برمی گردم می بینم داره برای ارواح خبیث اتاقمون لبخند ملیح می زنه :|||||| یعنی اگه فاصله ی خو دن تا بیدارشدنش نیم ساعت بشه خانوادگی به سجده ی شکر میافتیم!

3- ی که سودای مغزش زیاده مشکل داره؟ از بچگی تا الان یکی از فانتزیام اینه که وقتی میرم پمپ بنزین شیشه ی ماشینو بکشم پایین و از بوی خوش بنزین لذت ببرم، ب اتفاقی یه جا خوندم که انی که به بوهایی مثل بنزین و گازوئیل علاقه دارن سودای مغزشون زیاده، با این تفاسیر یعنی من الان ناقصم؟ باید برم واس درمان؟

4-اسباب کشی همسایه های جدیدمون از ساعت 2نصفه شب شروع شد تا 5ونیم صبح، اصلا هم آلودگی صوتی ایجاد ن !!! مستر هم به هیچ وجه باصدای ش تن ظرف و ظروف و خوردن کمد و یخچال به درودیوار از خواب ناز نپرید و زهر ترک نشد!!!

5-با همکاری ته تغاری درست ، میگو سوخاری هستن ایشون.


عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : چهل و هفت - بنزین ,ساعت

چهل و هشت

گاهی می شم

درختی که بالای کوه تنها زندگی می کند،

چرا از جنگل فرار کرده...!


آلبر کامو

___________________________

رفتم یکم درباره ی این سودای مغز سرچ و علت و علائمش رو خوندم، واسم جالب بود خیلی چیزاش به من می خورد بعد یکم کلی تر بهش نگاه دیدم با این تفاسیرِ سایت های محترم یه جورایی همه سو هستن چون علائمش رو خیلیا دارن

اگه دوست دارین یکم بیشتر باهاش آشنا بشین یه قسمتایی شو گذاشتم بخونین.


عوامل تولید سودا :

1-مصرف غذاهایی چون عدس، بادمجان، سیر و پیاز سرخ شده، پیاز خام، چاشنی های شور، غذا های مانده و بیات(علاقه ی زیادی به بادمجان و چاشنی های شور دارم)

2-مصرف غذا های صنعتی چون سوسیس و کالباس و فست فود (خب ما کلا خانوادگی علاقه ی زیادی به فست فود جات داریم و مصرفمون زیاده من خودم هفته ای حداقل دوسه وعده فقط سوسیس می خورم)

3-استفاده از غذا هایی که بوسیله ی ماکروفر، سولارمی و.. پخته یا گرم می شوند.

4-مصرف غذاهای مانده، فریز شده و میوه های نارس.

5-پر خوری، ریزه خوری و ایستاده غذا خوردن. (پرخوری دارم)

6-زیستگاه سرد و خشک یا گرم و خشک

7-غم مستمر و بیماری های مزمن و مستمر

8-بی تحرکی جسمی یا بی تحرکی فکری(که من اولیشو دارم و نوشته بود که درمان این دو بی تحرکی، روزه و مطالعه و کم خوری ست)

9-سوءظن سودا زاست (جالبه نه؟)

10-رنگ سیاه و بوهای خیلی گرم

11-نبودن انس آسمانی یا زمینی

12-نهار خوردن(خ ش از این یکی دیگه نمی تونم چشم پوشی کنم )

13- ترافیک یا دائم در سفر های طولانی بودن

14-خواب صبح و غروب

15-خندیدن زیاد (خندوانه دیگر نبینیم آیا؟)

16-نخندیدن زیاد(بالا ه بخندیم یا نخندیم؟)

17-نشستن مداوم

18- تصمیم یگیری های سریع همراه با استرس شدید مانند بازی های رایانه ای

عوامل خیلی زیاد بودن ولی حوصله نداشتم بقیشو بنویسم اصل کاریاشو نوشتم


راه های دفع سودا

1-گرایش به معنویات :توکل و رضا، خواندن، تلاوت قرآن، سجده ی طولانی خیلی موثر است.

2-ورزش های ملایم، پیاده روی، شنا، ورزش های هوازی (خب من که اصلا اهل ورزش نیستم)

3-آبگوشت، شربت آبلیمو، عسل، نخود، گندم، لوبیا، کنجد، کشمش، مویز، انجیر، فندق، بزه، آلو شیرین، تره، نعنا، شلغم، گوشت ی و بزغاله (بسیار روش درمان پسندیده ای بود این مورد، راضی ام ازش)

4-مصرف داروهای سودا زا همچون سرکه انگبین، ماءالجبن، آنتی سودا و...

5-اعمال یداوی چون حجامت، انواع بادکش ها و ماساژ ها، روغن مالی، زانو اندازی و فصد، به شرط رعایت تد ر لازم زیر نظر پزشک.



عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : چهل و هشت - سودا ,خیلی ,مصرف ,ورزش

._49_.

قانونی وجود دارد که از تجربیات خود آموخته ام.

هرگز به این خاطر که نگران حرف و فکر مردم نسبت به کارهای خود هستید، کاری را انجام ندهید یا دست از کاری نکشید.

البته این حرف درباره ی جرایم صدق نمی کند. اما حیرت انگیز است که بسیاری از افراد بخاطر ترس از عدم تایید دیگران، در شروع یک رابطه، تجارت یا ماجراجویی تردید می کنند. زندگی شویی را که از آن متنفرند ادامه می دهند، در کاری فعالیت می کنند که دوستش ندارند، یا فرصت های تجاری خود را بخاطر ترس از انتقاد دیگران از دست می دهند.

حقیقت این است که هیچ به اندازه ی خود شما به تصمیمات مهم زندگیتان اهمیت نمی دهد. حالا با توجه به این قانون، برنامه ریزی کنید.


برایان تریسی

____________________________________


خاطرات آدم و حوا رو تو لابلای درسام خوندم حجمشم خیلی کم بود ولی متن لطیف و بامزه ای داشت و اولین داستان عاشقانه ی دنیا رو تقریبا به صورت طنز و طعنه آمیز روایت می کرد، اگه وقتشو داشتین بخونیدش هرچند وقت زیادی هم نیاز نداره، تقریبا 35صفحه بود.


+مستر مریضه، گلو درد داشت و نمی تونست شیر بخوره صداشم به زور درمیاد خیلی بی قراری می کنه، فکر کنم ازمن ویروس گرفته :| صد بار بهشون گفتم بابا اتاق این بچه رو عوض کنین وقتی من مریضم، گوش ن اینم شد نتیجه اش،بدبختیاشم می مونه واس من.


+دلم می خواد امروز برم سیانور ببینم ولی چه کنم که بسته پایم، برنامه ام سنگینه واس امروز، وقت کنم برم هم جای شکرش باقیه!


عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._49_. - کاری

._50_.

خیلی از مردم وقتی می بینند چیزی دارند که خیلی مورد علاقه ی فرد دیگری است، آن چیز ناگهان برایشان عزیز می شود.

چیزی که یک لحظه ی دیگر ممکن است آن را دور بیندازند برایشان مهم و قیمتی می شود، زیرا یک نفر دیگر مشتاق داشتن آن است و می خواهد از آن استفاده کند.


هانریش بل

_____________________________________

دیروز تا بعد از ظهر بکوب داشتم می خوندم که عصر بتونم برم بیرون حدودای ساعت 4به کوچیکه پی ام دادم و گفتم بیا بریم سیانور ببینیم گفت باشه کانال سینما رو چک کرد و گفت ساعت 7سانس آ شه گفتم باشه، دوباره نشستم خوندم تا 6ونیم و بعدشم تند لباسامو عوض رفتم سرخیابون که هام بیان دنبالم، رسیدیم سینما و موقع ید بلیط مسئول گیشه گفت که آ ین سانس سیانور ساعت 5بوده و هی ما می گفتیم مگه میشه تو کان ون زده بود ساعت 7 و اونم می گفت نه حتما اشتباه کردین، گوشیمو درآوردم و چک دیدم بله اشتباه دیده، خلاصه با قیافه های درهم و داغون و تو ذوق خورده 3تا بلیط این زن حقش را می خواهد گرفتیم رفتیم سرجامون نشستیم 5دقه مونده بود به فقط خودمون 3نفر بودیم تبلیغات قبل از و که گذاشتن 2تا خانوم دیگه هم اومدن ربع ساعت از گذشته بود که شمارش دیدم 13 نفر بیشتر نیستیم، دوتا آقا هم نیم ساعت آ رو اومدن!

خب در رابطه با باید بگم که تقریبا هم موضوع لانتوری بود و خوب بود ها هم همش گوله گوله اشک می ریختن ولی من از اونجایی که احساساتم ضعیفن فقط تحت تاثیر قرار می گرفتم در کل به دیدنش می ارزه البته اگه عصبی و افسرده هستین اصلا پیشنهاد نمی کنم چون یکی دو تا صحنه اش یکم تو روحیه ممکنه تاثیر بذاره و اینکه واسه افراد زیر 13سال هم توصیه نمی کنم ولی خب اصلا از دیدنش پشیمون نشدم و امشب تو سینما متوجه شدم که چقدر سلیقه ها درباره ی های سینمایی می تونه متفاوت باشه، وقتی بعد از داشتم از پله های سینما میومدم پایین، دوسه نفر از اوناییکه باهامون رو دیدن از خوششون نیومده بود خب تا اینجاش نظرشون کاملا محترم بود ولی اونجا سوختم که گفتن حتی آس و پاس هم از این قشنگ تر بود!!! آخه یعنی چی این جمله؟ یه طنز بیخود با یه همچین ی قابل مقایسه ست؟ اصلا از لحاظ موضوعی تو یه دسته نیستن که بخوان با هم مقایسه بشن یکی کمدی و اون یکی اجتماعی! من آ ش از این شهر و فرهنگی که مردمانش دارن فرار می کنم.

عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._50_. - ,ساعت ,سینما ,اصلا , دیدم

._51_.

چای که مرغوب نباشد چیزی به آن اضافه می کنم:

چوب دارچینی، هلی، نباتی، شده چند پر بهار نارنج، چیزی که آن طعم و بو را تبدیل به عطر خوش و طعم خوب کند. زندگی هم گاهی می شود مثل همین چای، باید با دلخوشی های کوچک طعم و رنگش را عوض کنی، یک چیزی که امید بدهد به دلت، انگیزه شود، بنزین باشد برای حرکت ماشین زندگی ات، بعد ماشین تختِ گاز می رود تا آنجایی که باید امید داشته باشید به تمام اتفاقات خوب و برای رسیدن به آن تلاش کنید...


___________________________________

1-چقدر این روزا دارن خسته کننده می گذرن، انرژیم افت کرده، همیشه هفته ی دوم اینجوری میشم به دوروز تعطیلی بی عذاب وجدان نیاز دارم.

2-وعده غذایی دو نصفه شبم همچنان پابرجاست، نتیجه گرفتم که اینجوری خیلی هم بهتره چون ناهار و شام رو مجبورم کمتر از حد معمول بخورم که بعدش سنگین و بی حال نیفتم و بتونم 4خط بخونم واس همین نیمه گرسنه_نیمه سیر از پای ناهار و شام بلند میشم و تلافیشو نصفه شب درمیارم.

3-یکی از دوستان که ن تهران هستن ب تو تلگرام پی ام دادن که داره برف میاد، و من دوباره مثل تمام این 20سالی که نفس کشیدم به این فکر که اصن این برف چی هست؟ من برف رو فقط تو تلویزیون دیدم و هیچ درکی ازش ندارم هیچ وقت برف ندیده ام چون شهر من اصلا برف نمیاد هنوز حتی اولین بارون پاییزی امسال رو هم تجربه ن و الان که ساعت 7ونیم صبحه و دارم این پستو تایپ می کنم باید خدمتتون عرض کنم که کولر اتاقمو همین یه ربع پیش خاموش ! هر چند هوا کم کمک داره سرد میشه و تا یه هفته ی دیگه بساط کولرای شهر جمع میشه و اوائل دی بخاری ها سروکله شون پیدا میشه اما دوباره اواسط اسفند کولرامون رونق می گیرن...

4-آبان چقدر زود گذشت...آذر تورقش سریع تره بی شک.. دلم واس پاییز از الان تنگ شده...

5-از اونجایی که دوسوم پاییز گذشت و هنوز موفق به نوش جان مالو (عشق جانِ دلبر) نشدم از این ساعت تا لحظه ای که بدستم برسه هر آن از دنیا برم ناکام رفتم؛(

6-زادشبِ جان بود ب، اینم شیرینش، من باب اسفنجیشو نخوردما خامه اش زیاد بود آخه اون مدلی که خوردم تو ع نیست!


عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._51_. - میشه ,همین ,چیزی

._52_.

تجربه من در زندگی اندک است، ولی به من می آموزد که هیچ صاحب هیچ چیز نیست...

همه چیز تنها نوعی توهم است و این توهم در مسائل مادی و معنوی وجود دارد.

اگر ی چیزی را که در شرف رسیدن به آن است از دست بدهد "امری که بارها برای خودم اتفاق افتاد" در نهایت می آموزد که هیچ چیز به او تعلق ندارد و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد پس نباید اوقاتم را صرف محافظت از چیز هایی کنم که مال من نیست، بهتر است به گونه ای زندگی کنم که انگار همین امروز نخستین یا آ ین روز زندگی من است...


برگرفته از کتاب یازده دقیقه_ پائولو کوییلو


______________________________

دیروز بعد از ظهر نرفتم آموزشگاه، اتاق ت ی یکم اتاقم رنگ و رو گرفت فکر کنم از مرداد تا حالا تمیزش نکرده بودم الانم مشتاق نبودم واسه اتاق ت ی ولی دیگه زندگی تو همچین فضایی سخت شده بود اصن، بدون دمپایی اصلا نمی شد راه بری کف اتاق پراز جزوه ی برگ برگ شده و چکنویس و کتاب و قلم و خ ر بود بعد تازگیا انقدر کثیف شده بود که دو تا تیکه کمتر یا بیشتر فرقی نداشت و پسته و تخمه می خوردم پوستشو شوت می پایین عین خیالمم نبود حتی یه پاکت آب میوه ی خالی هم زیر تخت کشف فکر کنم مربوط به زمان انقراض دایناسورها بود، الان متوجه شدین که چقدر مرتب و تمیزم یا بیشتر توضیح بدم؟ خب به هر حال نمیشه که آدم ویژگی های مثبتو بگه بالا ه باید حقایق رو بیان کرد الان فقط دارم حسرت می خورم چرا قبل از اینکه وارد عمل بشم دو تا ع نگرفتم از اتاق که کاملا براتون شفاف سازی بشه ولی خب غصه نخورین خدا بزرگه موقع عید دوباره اتاق ت ی دارم :|

یه فرقی که با اتاق ت ی های قبلیم داشت این دفعه این بود که دلمو زدم به دریا یه سری از جزوه ها و کتاب تستارو انداختم دور الکی فقط فضا کرده بودن و چاپشونم قدیمی بود حتی بدرد کتابخونه هم نمی خورد که اهداشون کنم تقریبا سه تا کیسه زباله شد مجله ازمونای پارسالمو هم انداختم از جزوه هام فقط بدرد بخورارو که مطمئن بودم می خونمشون نگه داشتم دفتر برنامه ریزی پارسالمم انداختم حس بدی بهم میداد وقتی چشمم بهش میفتاد دفترچه آزمونای پارسالمو هم به ترتیب تاریخ مرتب که هر دفعه واس مرور قبل از آزمون تستاشونو بزنم.

داشتم کتابایی که قرار بود بندازمشون دور رو جدا می و چکشون می که یه وقت وسطشون برگه ای چیز بدردبخوری نباشه که به حول و قوه ی الهی لای دو سه تاشون یه مقدار پول پیدا شد که جمعا شد 34هزار تومن ناقابل :|لای یکی از کتابامم یه پاسخنامه پیدا که وقتی دیدمش فهمیدم مربوط به کدوم دبیر و چه درسیه، دبیر زیستمون همیشه واسه آزمونای تستی که ازمون می گرفت از پاسخنامه های مخصوص خودش استفاده می کرد پاسخنامه رو یه نگاه انداختم دیدم مربوط به فصل فتوسنتزه و درصدم 33شده بوده پایین درصدم دبیر واسم نوشته بود :فاطمه جان دختر ناز و دردونه ی من این درصد برای گلی چون شما خیلی کم است! :))) تنها چیزی که از فتوسنتز تو سال آ یادمه اینه که موقع تدریس این درس همش سر کلاس می خو دم و موقع امتحانش هر چی به مخم فشار میاوردم چون وقتم کم بود چیزی حالیم نمی شد و امتحانشو اب و تا خود کنکور هم نتونستم خوب یادش بگیرم اصلا یادم نمیاد که دوسال پیش وقتی این جمله ی دبیرمو پایین درصدم دیده بودم چه احساسی بهم دست داده بوده فقط می دونم که بعد از دوسال عاشق دبیرم شدم هر چند همیشه برام دوست داشتنی و قابل احترام بوده بین دبیرام ولی دیروز با این جمله اش خیلی از این تذکر عالی و لحن قشنگش خیلی خوشم اومد چه دبیرای مهربونی داشتم و از یادم رفتن تو این دوسال... پاسخنامه رو منتقل به جعبه خاطراتم که یادم بمونه چه آدمای لطیفی تو دورانی از زندگیم حضور داشتن می تونست تذکرشو شفاهی بهم بگه یا جلوی همه خج زده ام کنه غرورمو د کنه یا مثلا درست و حس بهم محل نذاره و با رفتارش بهم نشون بده که ازم قطع امید کرده یا مثل اون عزیز خیلی شیک و مجلسی بهم بگه تو هیچی نمیشی ولی از قشنگترین شیوه برای تذکر استفاده کرد.


عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._52_. - اتاق ,پاسخنامه ,خیلی ,زندگی ,انداختم ,ت ی ,اتاق ت ی ,پایین درصدم ,تعلق ندارد

._53_.مسترررررر

چند وقت بود که قول داده بودم ع مستر رو بذارم ولی خب تو نمی شد، تو بیان هم هی امروز و فردا کردیم، ببخشید بابت بدقولی :|

معرفی می کنم :

مستر، دوستان

دوستان، مستر

کیا ع یه ماهگی مستر رو یادشونه؟ تغییرش تا چه اندازه بوده؟ آغا من فقط یادم میاد یه موجود زشت و سیاه بود همین:|||||


عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._53_.مسترررررر

._54_.

پاییز تمام شهر را محکم در آغوش گرفته... چقدر می لرزد، می بارد، چقدر بی تاب است. نمی داند آفت باشد و بخندد یا سرد باشد و ببارد. نگران فر ست که زمستانی بیاید و شهر را از او بگیرد و تنها یک چیز پاییز را نابود می کند؛

اینکه رسیدن زمستان حتمی است!

اولین بارون پاییزیمون مبارک :))))

البته خیلی هم بارون آنچنانی نیومدا در حد نم نم که فقط زمینو خیس کرد و خیلی زود هم متوقف شد ولی کل روز هوا ابری بود و من چقدر حسرت خوردم که نمی تونستم برم ساحل.

دوساعت بیشتر نخو دم و تو خواب هم همش داشتم استوکیومتری می زدم و همشون هم با غلظت بودن و هر کاری می به جواب نمی رسیدم مثلا خو دیم که استراحت کرده باشیم بدتر خسته و کوفته شدیم. کلی امروز کار دارم و باید لیستشونو بنویسم که چیزی از قلم نیفته... هعی گفتم لیست، یاد مالاکیتی افتادم!

آزمونو که بدم 12و نیم می رسم خونه اگه برسم کارامو زود انجام بدم و از خستگی بیهوش نشم و مهمونم واسمون نیاد به احتمال 99درصد میرم ساحل.

عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._54_. - چقدر

._55_.

به تنهایی فکر کنید، به رفتار هایش، به اینکه شبیه هیچ نیست، آرام است و گاهی رقاص، کتابخوان و وحشی، گاهی و گاهی با شیک ترین لباس شب، خواننده و آشپز، خندان و گاهی بسیار گریان، گوگوش می شود، می شود فرهاد، می شود همه ی معروف ها.

به تنهایی نگاه کنید، در تنهایی یک جادوگر زندگی می کند، که مثل تمام جادوگر ها، هم جادوی خوب دارد، هم بد. نگاه کنید به اشیاء، من فکر می کنم اشیاء جادو شده ی انسان های تنهایی هستند که کاری برای جهان نکرده اند و حیوانات برع ، به چشم های حیوانات نگاه کنید هزار تنهایی در آنها خو ده!

اما گیاهان، آن ها، پدر و مادر هایی هستند که تنهایشان گذاشتند، و حالا باید مدام از آن ها مراقب کرد.


صابر ابر

_____________________________________________

از اون دسته آدماییم که وقتی متوجه میشن کار های لیستشون فرا تر از حد توانایی شونه، و به احتمال زیاد یه سری از کارهاشون جا می مونن، با ریل ی تمام میگن مهم نیست، تا هر جا شو که رسیدم انجام میدم، این جور آدما معمولا موقع اولویت بندی کاراشون اولویت های اول و مهم تر رو اختصاص میدن به کارهای مورد علاقه و راحت تر حتی اگه اون کار تو اون روز شلوغ خیلی هم مهم و ضروری نباشه و میشه منتقلش کرد به یه زمان دیگه. و متاسفانه من یکی از اون آدمام؛ خیلی هم سعی که از قورباغه ات را قورت بده پیروی کنم و روزمو با انجام کار سخت تر و ناخوشایند تر استارت بزنم ولی نمیشه که نمیشه... و اینگونه شد که لباسامو نشستم، ید نرفتم، برای کادو نگرفتم، پرونده های شرکت رو ثبت سیستم ن و امروز کلی حرف و غر بشنوم، مانتو هایی که ۵ماهه دارن تو خیاطی خاک می خورن و برای بار هفتم قصد که برم واسه تحویل ولی نرفتم، مجددا به سانس سیانور نرسیدم، اما به اصلی ترین و دلچسب ترین برنامه ام رسیدم، رفتم ساحل و روحم هوا خورد:)



عنوان وبلاگ : من منم
منبع :
برچسب ها : ._55_. - تنهایی ,گاهی ,نگاه کنید
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.272 seconds
RSS