وقتی چند تا موضوع ناراحت کننده تو ذهنت باشن و هرچی فکرتو منحرف میکنی باز ب خودت میای و میبینی تهش ب اونا رسیدی

گفتن واقعیت گاهی سخت ترین کار دنیاس

چرا هروقت با نیت خوب کاری رو انجام میدم اینجوری میشه خدایا؟

ینی من اینهمه خودم و بقیه رو زجر دادم ک تهش بشه این؟

چرا بی موالاتی یکی دیگه باید باعث بی آبرویی من بشه

تو این لحظه دوس دارم بمیرم ولی مجبور نباشم واقعیتو بگم...

من آدم دروغگویی نیستم وگرنه با فرار و دروغ حلش می

اخه چرا حالا؟

چرا هروقت میام ثواب کنم کباب میشم؟

خدایا

ازم متنفری؟

چرا هرروز زندگی برام سخت تر میشه؟

پس اون جای خوب زندگی کجاس

پس چرا امید منو ب روزای بهتر نمیرسونه

مگ هدف من جز خوبی و دلسوزی بود؟؟

چرا این بلا باید یرم بیاد؟

چرا خودمو مقصر میدونم؟

اصن ب من چ ربطی داشته

خدایا چرا اینجوری میشه زندگیم

چرا!

این روزای نحس کی میخوان تموم شن؟!