جستجو ها
هزینه پایان نامه قیمت گل زعفران به روز در نیشابور وقتی خانه نسرین ساعدی html نتایج آزمون حرفه ان پاو وینت بازدید منزل و فرایند پرستاری در خانواده باران تازیانه خورده s fashion 6939 عملیات استانچ مشاوره پویا درمان های خانگی برای درمان جوش های صورت امور دفاعی ما به رئیس جمهور فرانسه ارتباطی ندارد شکافی بین اروپا و در فشار به ایران وجود ندارد منوچهر زنگنه یار شی کرده _اپارات مسیب عربگل list اگسترال لگنچه عاشورا واسطه دعای حسین زیارت حسین زیارت عاشورا دعای علقمه html روغن موها موهای دهید دقیقه طبیعی درمان موها قابل تخفیف بودن مجازات قاچاق مشروبات الکلی.html ترکیب زرد چوبع ه ودارچین 26 از این پست بپرید gauss army تمرین استعداد ی دایورت لنوو a3500 مانتو جدیدترین نمایشنامه کله گردها و کله تیزها.html hercules کاسیبلار ترانه سی ترکے ملیکا خیلی دفترچه شکوفه html تعمیرات تخصصی cash jar سریال بازرس ویژه ذوالقرنین قدراک html عواقب شدید خود یی احنه للصدیق وفایه revolt برنامه ی کلاسی پیام نور استارا سایت سهبا به سلامتیش مسابقات فرزاد ی شانس ریحانی رامهرمزی فرزاد ی سامان ریحانی شرکت کنندگان زیادی برای پرورش اندام html ترکمن متخصص نوزادان الولوژی خانم html پارکی رنگ آسمان مردم مراقب فرش فروشان دوره گرد باشند مداحی ای تمام آرزویم غم تو شد آبرویم سیستم اینو ببینید معنی اسم نیکبد نسرین بهجتی شاعر را دوستم یل مهربان آبادان آقای فواد جمشیدیان به من شناسانید السابه جک کمک میکنه نمیتونم هیجان نداشته باشم بایرن مونیخ 3 1 هانوفر صدرنشینی مقتدرانه باواریایی ها لایق مرگ ی نی نی لای لای برقی و گهواره نوزاد و کودک baby bouncer.html اکنون گاه یاری اوست بیاین یه چیزی بگین هادی بهمدی.html اینترنت ها همه نامحدود شد موبایل تخصصی موبایل دوستان سالم رسیدم pilot hse زیباترین مترسک تولید درصد افزایش منو خدا نقطه رأفت ی شوم چشم چشم ببستم وارث زمینم صدا می زند نه زنم اطلاعیه درباره سانحه ناوشکن دماوند در دریای خزر دندان در دفینه رایحه بصیرت چت روم اکبراباد تالار فدک در ترشکوه بهانه گیری ها پدر ومادر سفا رت المان گزارش کاراموزی کارخانه سولفات سدیم جنگل چہ شکلی است free birds کفس ورزین سنگ پاسخ اقتصاد ت قبل به نقدهای تمردان یازدهم قسمت دوم جوغان الاغ نتیجه بازی ب رئال مادرید و یوونتوس در فینال لیگ قهرمانان تعبیر خواب سوره قل هو و الله احد html کاوش در علم عوض تو من نیابم که به هیچ نمانی سعدی بالان درباستان شناسی به چه معنایی است؟ داستان زندگی هنده همسر یزید به روایت کافی رهایی از وابستگی سیسمونی آنجل تکنولوژی 3lcd چیست wall e شهید فرامرزی ۴۰۵ صورت تولید خودرو کشور بنزین ایران خودرو عنوان بهترین کشور فرانسه اتصال به اینترنت با تبلت لنوو با همراه اول شب امتحان چی بخوریم آشنایی با لمپس آشنایی مقدماتی با نرم افزار لمپس lammps به کمک شبیه سازی گاز آرگون khianat استیکر کشور امریکا پیام تبریک اولین روز مدرسه رفتن فرزند crazy lllll


فریادهای یک مجسمه

از تلخی ها

یکم:

- سلام، می خوام برم تو تو ب م و برینم.

- سلام خانوم، یدن مشکل نداره، اما برای اذن پدر لازمه.

دوم:

- سلام، م اسهالی شده می تونم عوضش کنم؟

- سلام خانوم، اجازه ی همسر لازمه برای این کار.

سوم:

- سلام، داشتم می یدم یهو م پرید بیرون کاسه تو .

- سلام خانوم، رضایت پدر در صورت مجرد بودن و همسر در صورت متاهل بودن لازمه برای پاک دور تو .

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : از تلخی ها - لازمه ,خانوم، ,سلام ,تو ,سلام، ,سلام خانوم، ,لازمه برای

به تاریخ 28 شهریور، آغاز 26 سالگی

هر سال که به سنم اضافه می شه بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسم که ناچاریم برای خیلی چیزا صبوری کنیم. درواقع صبر یه فضیلت نیست یه اجباره، چون انگار منطق زندگی بر این مبناست.

بیست و شش سالگیم به نظرم آغاز یه تغییر نسبتا بزرگ خواهد بود و تکلیف خیلی مسائل توی زندگیم معلوم خواهد شد. خوشحالم که خیلی افراد و خیلی کارا دیگه برام هیچ جذ تی ندارن و من از اون مراحل دارم عبور می کنم.

خوشحالم که خیلی آدمایی که لایق دوستی و ارتباط نبودن خود به خود و با پای خودشون از زندگیم رفتن بیرون. ازشون شدیدا تشکر می کنم.

خوشحالم که اصلا برام مهم نیست که کی داره چی کار می کنه و کی در چه وضعیتیه و گاهی با دیدن ظواهر پر زرق و برق زندگیشون پیش خودم فکر کنم که وااااای چه زندگی خوبی دارن. این چند ساله بهم ثابت شده که قضای مجازی دروغگوترین چیز روی کره ی زمینه و بطن زندگی آدما هیچوقت به این قشنگی و رنگارنگی نیست. حرف مفت و شعار روشنفکری که الی ماشالله همه خوب بلدن. دیگه تهوع آور شده.

خوشحالم که دیگه برام مهم نیست که کی دوست داره با من رفت و آمد کنه وکی دوست نداره (البته از اولشم چندان مهم نبود). هرکی که منو دوست داشته و برام ارزش قائل بوده رابطه ش رو باهام حفظ کرده و من از این روند راضیم. هیچ رفتنی منو اذیت نمی کنه چون یاد گرفتم خیلی آدما هیچ اهمیتی توی زندگی آدم ندارن و اکثر روابط مقطعی هستن.

خوشحالم که قدرت تشخیصم رفته بالا و آدمای عن و گهی رو از آدمای درست (که تعدادشون خیلی کمه) تفکیک می کنم.

باز هم خوشحالم که انقد شخصیت مستقلی تا الان داشتم که به هر رابطه ی تخمی ای به صرف تنها نبودن تن ندادم. رابطه ی اشتباه داشتم، اما به چشم تجربه بهش نگاه و خوشبختانه زود ازشون اومدم بیرون.

خوشحالم که یکی از افسانه های فرهنگی و احمقانه ای که نه تنها توی ایران، بلکه توی خیلی از جوامع هنوز یک تابو هست رو با دستای خودم و برای شخص خودم ش تم... افتخار می کنم. اما دیگران باید برای خودشون یه فکری ند.

حسم مثبته، احساس می کنم به زودی خیلی افکار و اتفاقات کهنه می رن کنار و دنیای جدیدی به روم باز می شه. نمی دونم به چه سمت و سویی دارم می رم، اما می دونم که فقط باید برم.


عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : به تاریخ 28 شهریور، آغاز 26 سالگی - خیلی ,خوشحالم ,زندگی ,برام ,رابطه ,دوست ,دیگه برام

آرامش و اعتماد به نفس بعضی آدما

یه فامیل داریم که آرامش و خوشبینی رو به حد اعلاش رسونده و ذره ای استرس و سختگیری توی وجود این زن دیده نمی شه. چندین بار که خونه ی ما مهمون بود وقتی رفت دستشویی چنان بلند ید که یه بارش یکی از مهمونا که در حال حرف زدن بود حرفشو قطع کرد. وقتیم از دستشویی میاد بیرون چنان با اعتماد به نفس میاد می شینه که انگار نه انگار. در حالی که هر آدم دیگه ای بود از خج نمی تونست از مستراح بیاد بیرون و همونجا سیفونو رو خودش می کشید.

با خودم فکر می کنم ترس از شنیده شدن صدای از دستشویی واقعا شرم بیجاییه و این در حالیه که ما برای پنهان چنین چیز طبیعی ای الکی شلنگ آبو باز می کنیم. که چی؟؟ دستشویی مگه جای این کار نیست؟؟ گاهی واقعا به راحتی و بیخیالی این بشر در هر چیزی حسرت می خورم. اگه ذره ای آرامش این آدمو توی زندگیم داشتم الان توی ۲۵-۶ سالگی انقد اعصابم ضعیف نشده بود.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : آرامش و اعتماد به نفس بعضی آدما - دستشویی ,آرامش

الهام

یکی از رو مخ ترین دخترای فامیل. دختر بدی نیست ولی انقد زر می زنه و مغز آدمو می پزه و می ذاره لای نون و می خوره که فقط باید ازش فرار کرد. یه حس حسادت و در عین حال علاقه ی خاصی هم به من داره، برای همین توی مهمونیا می شینه بغل من و با محبت شروع می کنه زر زدن، زر زدن و فقط زر زدن... آ حرفای بی محتوا و مز فش هم همیشه می گه “قبول داری حرفمو؟” و مخاطب بیچاره برای این که مغز بیچاره ش رو دریابه ناچاره بگه “بله، بله”.

امشب هم مهمون ما هستن. به جرئت می تونم بگم با هیچ یک از اعضای این خونواده مشکل ندارم جز الهام، که فقط زر می زنه. عزا دارم... شدید. حوصله ش رو ندارم. مغزم نمی کشه. به صداش هیستیریکم.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : الهام

پیرزنی در مترو

بعد کلاس تاریخ هنر یه راست رفتم کافه. مدت هاست که رسم تنها کافه رفتن رو برای خودم دارم. تو یکی از خیابونای مرکز شهر قدم می زنم و توی دلم هی قربون صدقه ی خونه های قدیمی می رم و با حسرت نگاهشون می کنم. پیش خودم آرزو می کنم که ای کاش یکی از این خونه ها برای من بود و من توش فقط نقاشی می و می نوشتم و پژوهش می . حقیقتا از زندگی چی می خوام؟ مگه چیزی غیر از این می خوام؟

سوار مترو می شم و به سمت خونه راه میفتم. یه دفعه چشمم میفته به پیرزنی با پوست سفید، صورت و اندام استخونی و موهای مجعد طلایی و آرایشی که صورتش رو بی نهایت ملیح کرده بود. یک آن انگار از زمان و مکانی که توش بودم قیچی شدم و پرتاب شدم وسط پاریسِ صد سال پیش. شک داشتم که اصلا ایرانی باشه تا این که یکی از مسافرا که جاش رو داد بهش گفت "نه، بفرمایید...ممنون". مانتوی سبز ملایم و شال طوسی ملایم سرش بود، اون لحظه به نظرم زیباترین زن و خوش لباس ترین زن دنیارو داشتم می دیدم. تمام مدت نگاهش می ، هی تو دلم دعا می که زودتر یا دیرتر از من پیاده نشه. رسیدیم به ایستگاهی که باید خط عوض می کردیم، اونم با من پیاده شد. انگار دنیا رو بهم دادن، حسم بهم می گفت ایستگاه نهاییمون یکیه. نامطمئن قدم برمی داشت و مدام تابلوهای راهنما رو نگاه می کرد. رفت قسمت انتهایی ایستگاه وایساد. منم اون سر وایساده بودم، تردید داشتم که ومی داره تا این حد پیگیرش باشم یا نه. تا این که قطار از راه رسید و من سریع خودمو رسوندم به اون سر ایستگاه تا باهاش توی یه واگن باشم. اما در نهایت سوار واگن مردونه شدم چون می ترسیدم یه وقت قطار بره. رسیدم به ایستگاه دم خونمون، از بالای پله برقی به آدما نگاه ، دیدم داشت میومد، ذوق زده شدم، احساس می وظیفه دارم که مراقبش باشم، احساس می تا جایی که می شه باید از انرژی مثبت وجودش استفاده کنم. چند ثانیه بیرون ایستگاه وایسادم تا اونم برسه، پشت سرش قدم زدم تا رسید به میوه فروشی و رفت داخلش برای ید. توی دلم ازش خداحافظی و رفتم. به راستی به این زمان و مکان تعلق نداشت... اینجا چه می کرد؟ جاش توی نقاشیای نقاشایی بود که خیابونای پاریس رو به تصویر می کشیدن. حکم طلایی رو داشت که افتاده بود وسط یک مشت شن و ماسه و سنگ ریزه.

به وسطای کوچه ی تاریک می رسم و پشت سرمو نگاه می کنم تا شاید دوباره هم مسیر شده باشیم. نبود... و من توی دلم یه بار دیگه ازش خداحافظی .

پ.ن: نقاشی از پیسارو

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : پیرزنی در مترو - ایستگاه ,داشتم ,خونه ,خداحافظی

حالم خوشه

بیایید دست در دست هم ب یم به جدیت زندگی. تنهایی قطعا خوبی هایی داره که وقتی یکی اومد بیخ گیسمون چسبید قدرشو می دونیم و بهش حسرت می خوریم. به ازدواج! همین مجردی خوبه!

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : حالم خوشه

از خاطرات کودکی

من و دختر خالم بچه که بودیم خیلی وقتا موقع غذا خوردن که با هم حرف می زدیم، حرف زدنمون معمولا با یه آروغ بی اختیار قاطی می شد. کاش اون روزا برمی گشت.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : از خاطرات کودکی

یک آدم بی ثبات

قصد ازدواج دارم. به دوستیای مقطعی.

امضا: یک آدم بی ثبات و بی اعصاب که قبلا می رید به مقوله ازدواج و پرچمدار و جان فدای روابط آزاد اجتماعی و بود.


عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : یک آدم بی ثبات

٢٥ مرداد

خیلی چیزایی که بابتشون قبلا حرص و جوش می خوردم الان دایورت شده به م و ذره ای برام اهمیت نداره. می دونید چرا؟ چون پی به کوچکی و خواری و سطح پایین بودنشون بردم.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : ٢٥ مرداد

تصور کن نصف شبی

من خواب ندارم، تصور می کنم یه مرد جذاب داره منو به خودش می فشاره.
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : تصور کن نصف شبی

۱۴ مرداد

یکی از اساتید اطلاعیه ی جلسه ی نقد یه کتاب رو گذاشته بود توی اینستاگرامش. عنوان کتاب رو دیدم، ذوق زده شدم، موضوعش درمورد یکی از دغدغه های ذهنی من بود، اسم نویسنده ش رو دیدم، بیشتر ذوق چون یه کتاب خیلی جذاب ازش خونده بودم. مصمم شدم توی جلسه شرکت کنم که چشمم افتاد به اسم ناقد کتاب و درواقع سخنران جلسه، اون آدم فرومایه و صفتی که یک سال عاشقش بودم بود... یه دفعه شبیه آدمی که اسهال داره و باید هرچی سریع تر بره تو و برینه شدم. به جلسه نخواهم رفت.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : ۱۴ مرداد - کتاب ,جلسه

این یک حقیقته

گاهی افراد جو گیر می شن و تحت تاثیر یه اعتقاد و عقیده ای قرار می گیرن و یه گه گنده تر از دهنشون می خورن. مدتی می گذره، تا ه تو و لجن فرو می رن. اون وقت تازه دوزاریشون میفته که اون گهی که خوردن زیادی از حد ظرفیتشون بوده و باید هی عن پشت عن ببلعن تا اون گه رو هضم کنن. نتیجه ش می شه گه دونی.

توهم من بودن و مادرترزا بودن نزنیم. همه رو نمی تونیم نجات بدیم، با همه هم هیچوقت نمی تونیم جنگ کنیم، ی رو هم نمی تونیم اصلاح کنیم یا از صفحه روزگار محوش کنیم. واقع بین باشیم.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : این یک حقیقته - تونیم

عشق این روزا چه جوریه؟

هر کی که گذاشت رفت، سرش سلامت... خوش و م باشه.

هی کی هم که اومد، خوش اومد. مدتی باهمیم و تا زمانی که تاریخ انقضامون فرانرسیده باهم هستیم.

دوره ی عشق عاشقی های شیرین و فرهادی خیلی وقته تموم شده.

دوره ای که می گفتن "یا اقدس یا هیچ " دیگه به تاریخ پیوسته.

خودمونو علاف یه نفر دیگه نکنیم، به خودمون متکی باشیم و به روابط عاطفی امید الکی نبندیم، که بدجور می ره تو پاچمون.


عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : عشق این روزا چه جوریه؟

سفرنامه استرالیا

سلام به همه، این مدت که ننوشتم یه فاصله خودخواسته از این فضا گرفته بودم تا بیشتر خودمو یه جورایی پالایش کنم بعد سفر.

سفر خوب بود، تنها سفر همیشه خوبه، البته که من خونه ی برادرم بودم، اما خب، تمام گشت و گذارها رو خودم چون اون سر کار بود روزا.

سفر تنها برای من این خاصیت رو داره احساس می کنم مستقلم، احساس می کنم به تنهایی از پس کارام برمیام و برای خلق لحظات و خاطرات خوب همیشه محتاج ی نیستم، به عبارتی شادیم مشروط به وجود دیگری نیست و این حس عالیه...

روز اول که وارد شهر ملبورن شدم حس هرگز نمی تونم با این شهر کنار بیام و بی اص ه... و با این که می دونستم سفر یک ماهه س و من برمیگردم ایران و برای همیشه از تعلقاتم دل نکندم، اما همش به این فکر می که اگر یه روزی بخوام برم برای ادامه تحصیل و... برم چقدر سخت خواهد بود. توی هواپیما و اون پرواز چهارده ساعته با خودم همین فکرا رو می و تک تک افراد و مکان هایی که بهشون دلبستگی داشتم رو توی ذهنم مرور می و بغض می .

رسیدم استرالیا، فرودگاه ملبورن امنیتیه، توی صف چک پاسپورت که ایستادی اصلا نباید با گوشیت حرف بزنی یا مسیج بدی یا حتی اینستاگرام و توییتر و... چک کنی. موقع وج هم سفید پوستا و اروپاییا از قسمت وج عادی می رفتن و مایی که موهای مشکی و پوست گندمی داریم و از اون مهمتر، پاسپورت یه کشور شرقی رو داریم باید از قسمت وجی ای می رفتیم که سگ چمدونمون رو بو می کرد. چنین چیزی هیچ مبنایی نداره جز نژاد پرستی و پیشداوری منفی راجب اهالی کشورهای خاورمیانه! البته من تا حد زیادی بهشون حق می دم چون هرچی گند و گه و ه از خاورمیانه بلند می شه.

شب اول یه کمی برام غریب بود همه چیز، اما از روز دوم احساس ملبورن به معنای واقعی خونمه... با سگ برادرم عجیب انس گرفتم و همین الانم دلتنگشم، شروع به گشت گذار در شهر و موزه ها و گالری ها و کافه ها. استرالیا یه کشور نوپا و مهاجر پذیره که همه جای شهر به نظرم وصله پینه س... درست مثل آدماش، که از هر جای دنیا اومدن. حتی اونایی هم که الان استرالیایی به حساب میاد اجدادشون انگلیسیه. درواقع استرالیایی اصیل aboriginal هستن که پوست تیره و موهای مشکی دارن و زندگی قبیله ای دارن و این انگلیسی ها اومدن اینها رو به حاشیه روندن و خیلیاشونو کشتن و الان صاحب این سرزمین شدن! استعمار...

به نظرم توی استرالیا خیلی از اص نمی شه حرف زد و این خودش شاید یه ویژگی مثبت باشه، چرا که تو می تونی مهاجرت کنی به این سرزمین و از نو همه چیزتو بسازی، حتی هویتتو.

زندگی برادرم رو دوست داشتم، کنار ش یه زندگی بدون حاشیه و آروم و روی روالی داشتن... با خودم فکر می اگه آدم کار مورد علاقه ش رو داشته باشه با یه درآمدی که کفاف زندگیرو بده و به دور از آدمای مز ف و حرف مفت مردم زندگی کنه، واقعا دیگه چی از زندگی می خواد؟؟

در تنهایی این سفر خودم رو بیش از پیش شناختم و توی خیلی چیزا مصمم تر شدم و البته به این نتیجه رسیدم که دوری از برادرم توی این چند ساله یعنی دوری از یه داشته ی ارزشمند و بزرگ... یک پشتیبان واقعی، همین منو غمگین می کرد. صبح ها با سگ برادرم تنها بودم و همش در حال چلوندنش بودم و لحظه هایی که می خواستم بزنم بیرون و برم برای گشت و گذار اون نگاهی که به من می کرد بهم عذاب وجدان می داد. اما ظاهرا همچین که من پامو می ذاشتم بیرون اونم می خو د و غم و اندوه چندانی رو حس نمی کرد!

به محیط پیرامونم دقت می و هر چه قدر بیشتر دقت می و بیشتر بهم خوش می گذشت، بیشتر غمگین می شدم برای ایران و حسرت می خوردم به این که چرا یه سری ای ابت رو نباید توی کشور خودم داشته باشم؟ توی ملبورن راحتم و این خانه زیباست، اما دریغا که خانه ی من نیست...

یک ماه خیلی زود سپری شد و من باید برمی گشتم ایران، من زیاد خارج از کشور بودم و حتی مدت زمانای بیشتر از یک ماه هم از ایران دور بودم و عادت دارم به این مسئله. اما برای اولین بار بود که اصلا دلم نمی خواست برگردم ایران... حتی این وسوسه اومد سراغم که همه چیزو رها کنم و بمونم استرالیا، چون کشورم رو یه کوچه ی بن بست می دیدم و اخبار بدی که هی از ایران بهم می رسید منو ناراحت تر و نگران تر می کرد. جالبی ماجرا اینجاست که روزی که می خواستم بیام استرالیا برای تعلقاتم داخل ایران گریه ، و حالا روزی که می خواستم برگردم ایران برای تعلقاتم توی استرالیا گریه ... برای فردگرایی ای که اونجا حاکم بود، برای استقلالی که می شد اونجا داشته باشم، برای پوشش، برای برادرم، ش، سگش، اون خونه ی چهل متری دوست داشتنی و....

برگشتم... چون چاره ای نبود، چون کارایی رو باید اینجا به اتمام برسونم و بعد برم... و البته، باز برگردم ایران، چون تهش هرجا که باشم و خوش باشم اگر کشورم حال خوشی نداشته باشه منم خوب نیستم (می دونم حرف شعاری ایه). ایران این مزیت رو داره که باهم می تونیم گریه کنیم، نه تنهایی.

سفر یک روز و نیمه هم به شهر سیدنی داشتم و می تونم بگم این شهر جا باز کرد توی قلبم. اما نمی تونم بگم سیدنی رو بیشتر دوست دارم یا ملبورن... هر دوشونو یه اندازه دوست دارم.


عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : سفرنامه استرالیا - دوست ,زندگی ,ملبورن ,برادرم ,استرالیا ,کشور ,دوست دارم ,برای تعلقاتم ,برگردم ایران ,موهای مشکی

کنسل عمدی قرار

حوصله نداشتم، عمدا نرفتم بیرون با دوستای دوره دبیرستانم. دخترایی با رفتارای متناقض و گاهی غیرقابل تحمل. از یه طرف دلشون می خواد، پا می شن راه میفتن تو دور دورا و شماره می گیرن از پسرای معلوم الحال، از یه طرف دیگه دلشون رابطه ی متعهدانه و جدی می خواد و شون هم براشون مهمه! از یه طرف میان و راجب روابط و عاطفی دیگران زر زر حرف می زنن و سرشون تو زندگی دیگرانه، یه ته مایه ی حسرت هم دارن به این روابط، از طرف دیگه می گن “س قبل ازدواج بد است!” اگه بد است پس چرا هی راجب مردانه حرف می زنین؟؟ این نشون نمی ده که دلتون می خواد رابطه داشته باشید و دارید خودتونو سرکوب می کنید و به عبارت دیگه “ادای تنگارو” درمیارید؟؟ دوستان عزیز، شما سر تا پاتون اداس.

خ ش با خودتون فکر کنید، از یه طرف می رید می گیرید و می گید باهاش نمی خو د (من نمی دونم این چجور دوستی عاطفی ایه و فرقش با دوست اجتماعی و دوست چیه دقیقا؟؟؟؟)، از یه طرف دیگه دنبال ازدواجید!

دوستان عزیز من، اگه دنبال ازدواجید و تا قبل ازدواج س نمی کنین تکلیف مشخصه. منتظر باشید ی ازتون خواستگاری کنه و به قصد ازدواج بیاد سراغتون که مسلما این افراد در دور دورهای خیابانی و شماره دادن پیداشون نمی شه. اگه هم دنبال دوستی هستین که با یکی بلا ه از یه راهی دوست شید و بدونید که س هم توش هست پس الکی ادای تنگارو درنیارید. یا رومی رومی یا زنگی زنگی.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : کنسل عمدی قرار - دوست ,ازدواج ,دنبال ازدواجید

۹ داد

می رم یه سفر دور. در آن یکی نیم کره. سفرنامه خواهم نوشت. ع هم خواهم گذاشت.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : ۹ داد

برگشتم...

اولین بار بود که دلم نمی خواست برگردم. همیشه برای برگشتن به ایران یه امید و ذوقی داشتم، اما این امید و ذوق خیلی خیلی کمرنگ شده. راجع به سفرم بیشتر خواهم نوشت.
عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : برگشتم...

از واقعیت ها...

هروقت یه مذهبی ای پیدا کردید که به اعتقادات یه بی خدا احترام می ذاره اونوقت می شه یه کمی به بهبود اوضاع امیدوار بود.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : از واقعیت ها...

۳۱ اردیبهشت

اگر یه زمانی رعایت یه سری چیزارو می ، الان تصمیم گرفتم رعایت خیلی چیزارو نکنم.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : ۳۱ اردیبهشت

یک داد، روز آشتی با بدن

این روز روز مخصوص به خودمه، همین امروز نام گذاری ، روز آشتی با بدن و بردن لذت کامل. افتخار می کنم که شجاعت و جسارت اینو داشتم که بدنمو آزاد . بدن من برای خودمه به یم ربطی نداره.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : یک داد، روز آشتی با بدن

برن تو م

یه سری آدما باید برن تو م، به هزار و یک دلیل منطقی و غیر منطقی... بهرحال جاشون تو مه.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : برن تو م

ببند چشمت را...

ببند درها را با اتاق تنها باش ببند پنجره ها را که باد می آید
ببند چشمت را به روى شب یواش بخواب روز شاد می آید

تمام خاطره ها از ی که دیگر نیست
تمام خاطره ها از ی که دیگر نیست...

“میلاد درخشانی”


پ.ن: سلطنت طلب نیستم



عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : ببند چشمت را... - ببند

۱۳ اردیبهشت

یه نفر خطاب به من: برای رفتارای متناقضی که داری برات متاسفم.

جواب من: خب به ِ سگِ ولگرد توی بیابون که برام متاسفی. شما کمتر گه خوری و اگه بیل زنی، در خودتو بیل بزن و دیگرانو قضاوت نکن.

دلم می خواد متناقض باشم و از چیزی که هستم راضیم و هیچ ابایی ندارم. مشکل من با گه خورایی مثل شماهاس.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : ۱۳ اردیبهشت

نمایشگاه کتاب

امسال که اول هفته و صبح رفتم نمایشگاه کتاب، نسبتا خلوت و خوب بود. من یک سالی آ هفته رفتم، حقیقتا سگ صاحبشو نمی شناخت و جمعیتی بود که وول می زد. جوری که خیلی جاها ملت در هم فشرده می شدن و به سختی توی راهرو ها تردد می ... و دقیقا در همون روز بود که فهمیدم عده ای نه برای ید کتاب بلکه برای خوردن ساندویچ کالباس هایدا و وقت گذرونی میان نمایشگاه. اشکالیم نداره، اما من تحمل جمعیت رو ندارم.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : نمایشگاه کتاب - نمایشگاه

به... 3#

به ترامپ، تو اون مغز مریض و معیوبش که چون از اول بچه پولدارِ لوسِ ننر بوده فکر می کنه می تونه هر گهی که دلش می خواد با دنیا بخوره. بهش که قد م سیاست خارجی نمی دونه و فقط مثل سیفون مستراح زر می زنه و عمل می کنه. مرتیکه نکبت.

و صدالبته که خیلی چیزای دیگه م در رابطه با سیاست خودی ها هست که خیلی جای حرف داره...خیلی. هیچی یکطرفه نیست. ولی افسوس که باید از نقد چشم پوشی کرد به هزار و یک دلیل.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : به... 3# - ,خیلی

به... 2#

ساعت یک ربع به چهار بامداد است و من از این تریبون می خوام برینم به دخترایی که توی ذهنشون خودشونو هر لحظه و هرشب تو بغل یه پسر تصور می کنن، اونوقت میان جلو این و اون ادای تنگارو درمیارن... بهشون... که فقط از رابطه با پسر پول و ماشین و امکانات می خوان و هر یو هم که می بینن این چیزارو داره سریع دست و پاشونو گم می کنن ولی مثلا خیر سرشون می خوان وانمود کنن که آفتاب و مهتاب مارو ندیده. اینا ذهناً و دروناً ای بیش نیستن در لباس جعلی مریم مقدس. بهشون که انقدر پوچ و فرومایه و سرتاسر تناقض هستن. نکبتا...

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : به... 2# - , بهشون

۲۷ فروردین

وقتی از رفتن حرف می زنم، غم عظیمی وجودمو می گیره، با این که هیچ علاقه و پایبندی ای به هنجارهای جامعه م ندارم و به شدت بهشون نقد دارم. آیا وطن پرستی توی این اوضاع و شرایط کار عقلانی ای هست؟

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : ۲۷ فروردین

جوک های دوران بچگیم

برای این که نرخ دلار یه کم یادمون بره...

* مورچهه می ره تو فیله، فیله بهش می گه تو من رفتی چی کار کنی؟ مورچهه می گه اومدم چس فیل بخورم.

* دوتا پسر داشتن باهم حرف می زدن یهو یکیشون از اون یکی می پرسه “بابات دُ داره؟” می گه نه “یه ” داره.

* دختره با مامانش می ره ، مامانه یهو می ه، دختره می گه اووو اوووو به بابا می گم! اووو اووو به بابا می گم! مامانه هم می گه اگه قول بدی به بابا نگی برات یه پیرهن خوشگل می م. دختره قبول می کنه، مامانه پیرهنو می ه، دختره می پوشه می ره مهمونی همه می گن چه خوشگله و آ سر جلوی همه اعلام می کنه که "این پیرهنو که می بینید تنمه حاصل ننمه".

* جنگ بین میوه ها در می گیره. خیاره کشته می شه، پرتقاله داد می زنه به گوجه می گه "حاجی سیدتو کشتن".

* گوجهه از خیابون رد می شده ماشین می ره روش رب می شه.

* یه چینیه و پرتغالیه داشتن می دویدن یهو می خورن بهم، چینیه می شکنه، پرتغالیه نصف می شه.

بله، اینارو برای خودمون صدها هزار بار می گفتیم و احساس باحالی مفرط می کردیم از این جوکای خنک.

#الکی_بخندیم.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : جوک های دوران بچگیم - دختره ,اووو ,مامانه

مرز بی حسی

بی حس شدم، سِر شدم. هیچ علاقه و انگیزه ای برای رابطه عاطفی جدید ندارم. حتی موقع خوابم دیگه اون انی که بهشون احساس دارم رو توی ذهنم فانتزی سازی نمی کنم. دیگه خودمو توی بغل هیچ مرد یا پسری تصور نمی کنم. همه ی دوستای پسرم برام حکم افراد بدون ت رو پیدا . این احتمالا نتیجه ی روابط بی سرانجامه.

اما همچین بدم نیست، مثل یه آدم آهنی فقط به خودت فکر می کنی و کار می کنی.

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : مرز بی حسی

٢٠ اسفند

چیزی که مطابق باورها و سلیقه هاتون نیست رو بهش نگید "انحراف" یا "مرض".

عنوان وبلاگ : فریادهای یک مجسمه
منبع :
برچسب ها : ٢٠ اسفند
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.281 seconds
RSS