"کلاغ نگاه می کند به من؛نگاه او پر از صداست

خودش میان برف هاست..ولی خیال او کجاست؟

چرا کلاغ به دور دست نگاه می کند؟

چه حرفهاست در دلش که قار و قار می کند

دل کلاغیش سفید..ولی دو بال او سیاه

در انتظار چیست که او خیره می شود به راه؟

بهار ِ اول ِ کلاغ چه وخت؛در کجا گذشت؟

کجا و در کدام باغ؛کدام شاخه ها گذشت؟

دوباره کوچه ها پر از قار قار اوست

و من سوال می کنم که چندمین بهار اوست؟

هوا که گرم میشود..هوا که داغ می شود

دوباره فکر من پُر از  پَر کلاغ میشود

خدا کند که *سایه* یی کلاغ را خنک کند

همیشه در هوای داغ به او کمک کند

درست مثل هر ی ؛کلاغ هدیه می د

کلاغ شاد میشود...کلاغ هدیه می برد

میان ش دلی است،دلش میان باغ هاست

چرا همیشه غروب عروسی کلاغ هاست؟

زمین پر از صدای برگ...هوا پر از صدای باد

کلاغ قار می زند میان دست های باد

کلاغ باز بال و پر بدست باد می دهد


اگر چه رنگ دود ها،شبیه رنگ بال اوست

ولی درختای سبز همیشه در خیال اوست

کلاغ فکر می کند به کوه و دشت و ماه و نور

و خانه یی که داشت به زیر گنبد کبود

شبی میان قصه یی به سوی خانه می پرد

پر از صدای قار قار پر از ترانه می پرد

ولی به گوش هیچ ترانه ش نمی رسد

کلاغ توی قصه ها به خانه ش نمی رسد"