جستجو ها
پیش از نقطه تومان دیدن خیابان بهتر دیدن برای بهتر گزارش کارآموزی در مکانیکی مبانی نظری و پیشینه تحقیق درباره توانمندسازی همراه با تحقیقات داخلی و خارجی همره واژه کلید واژه حسین حدنصاب و تراز قبولی دعوت به مصاحبه آزمون ی ی نفت 96 جزایر امارات برنامه نامه مداحی بنی فاطمه کربلا این دله تنگم تحلیل ومنفعت موبایل اذرفون روزتو بساز aryana معاون آموزش وپرورش آموزش پرورش را نمی توان همچون گذشته اداره کرد داخلی طراحی خانه تصاویر جدیدترین طراحی داخلی داخلی خانه جدیدترین طراحی خانهجدیدترین طراحی داخلی خانهجدیدترین جدیدترین طراحی داخلی خ اعتقاد توحید حدیث معصوم قلعه معصوم منصوب معصوم نیشابوری حدیث نیشابوری معصوم منصوب چگونه مبلغ مهم ترین رویداد عالم بشریت غدیر باشم عطر ادکلن دیور هیپنوتیک پویزن سنشوال dior hypnotic poison eau sensuelle بی رحمی دنیا هیچ وقت فکرشو نمی استقلال قهرمانی دوره باشگاه های قهرمان دوره قهرمانی مقام سومی به دلقکت بخند عزیزم آهنگ کردی فایق قرچی قصب لیسی انسان شرایط جامعه اصلاح رعایت سازد ghuhggfy زمستان آنفولانزا شوند بیماری شمال زمستان بدتر افزار زیبا توان زندگی زیباست آهنگ اول سریال قدیمی عزدین قسام فلسطین از جامعه شناسان خو ده تا مجازی های بی خواب شده بهترین دعاها در روز عرفه ی که موجب آمرزش گناهان در این روز است بیوگرافی حمید احمدی خواننده قشقایی سند حدیث ان کنت تعمل بما امرناک و تنهی عما زجرناک عنه فانت من شیعتنا والا فلا دوای دردم تویی من دورت بگردم عزیز جونم میخوام عاشقت بمونم کلیپ pa600 استفاده نانویی برابر کودهای جدید طرفدار کودهای شیمیایی اهنگ nf به نامcan you hold me html مورخ 95 9 19 شهرستان هرسین بیس پونی انسانی vodafone germany کیفیت کیفیت صنعتی کالباس آهنگ پریزاد بهادری جدید بنیامین آهنگ بنیامین بهادری آهنگ جدید جدید بنیامین جدید بنیامین بهادری م عین تلگرام این ذلت است یا عزت تمرکز افزایش تمرکز برای افزایش تمرین برای برای افزایش تمرکز فایل اندروید قابلیت برنامه هوشمند منیجیر منیجیر هوشمند هوشمند اندروید مرورگر اختصاصی منیجیر ه دعای ندبه با سخنرانی حجت السلام سید مرتضی حسینی در مسجد برگزار شد version دوستم من سایت من اگر جای شما بودم یقه خودم را در هیئت ت می بیماری گردد مشاهده ضایعه گندید بروز درمان موضعی کنترل بیماری برای تشخیص قسمت شاخی بروز بیماری تولید برق از گرمای زاید تمام متهمان پرونده ثامن الحجج با وثیقه گالری ع مدل تزئین هندوانه شب یلدا بسیار زیبا و خوشگل پیام تبریک اولین روز مدرسه رفتن فرزند چگونه یک ملت نابود می شود درمیان بوته رستوران غذاهای نهنگ آبشار آدرس ش ز آدرس کیش رستوران نهنگ نهنگ سفید رستوران ش ز ش ز آبشار رستوران ش ز آبشار رستوران انواع غذاهای موندو دپورتیوو بارسلونا از ید ژان میشل سری منصرف شد رابطه ا یر جوانی با پوست الاغ دوره تربیت سوار بر اتوبوسی که از تو دورم کرد سوق و میدان معامله کوپنهایم از غازی عینتاب jquery چیست نمونه سوالات با wh_question رسانی خدمت ز له مردم خدمت رسانی مردم ز له روابط عمومی http سایت زبان زباله ریختن زباله نانو تکنولوژی چگونه میتوان با سونگ ایل گوک پیام داد void main void نمایندگی گوسونیک در مازندران چالش نو لایک نکنیاگه برام ابلاغ ساعت کاری آزاد در ماه رمضان تهران حیوانات خانگی ساعت عشقم ساعت بدون سرنگونی جنگنده روسیه در و کشته شدن خلبان آن aquarium screensaver free full version آمادگی دارم بیاییم آن کاخ نشینان را از کاخ پیاده کنیم محمد مقام ووشو عشق نهان ه perfume atomizer neo bloger مهراب مرام نیمکت سی دی دریافت کلید شهر وجودی دژاکام html ابوالفضل زهراست حضرت زهراست آهنگ احمد رحیم ثانیه سرعت حساب ساعت شتاب استفاده حساب کنید مقدار جابجایی بدست آورید مربع ثانیه شتاب متوسط ریشه ترس های کودکی عطر ادکلن ارمنگیلدو زگنا زد زگنا شانگهای ermenegildo zegna z zegna shanghai رابطه وگناه مله باسم الکربلای ها عباس اجیتک عفت ایتام قهوه توجیهی تولید توجیهی تولید مربا خوری قاشق مربا حسین الهی قمشه ای این بار به روز رسانی جدید برای رفع مشکل بلوتوثی اس ۸ سامسونگ
برترین ها


طلوع من

بگم براتون از مشهد + طرح یک معما!

اون پست جهت برانگیختن رشک شما بود! ولی این پست صرفا جهت ابراز میزان ذوق زدگی اینجانبه:

الحمدلله این سفرم اونقدر بهم خوش گذشت و اونقدر سعادت بار بود که هر چی بگم کم گفتم!

از غذاها نگم براتون که تماما غذای حضرت نصیبمون شد!

یعنی سه وعده صبحانه و دو وعده ناهار و یک وعده شامی که مشهد بودیم، فقط غذای حضرت خوردیم!

از اینا:



لابد میپرسین پس یه وعده شام دیگه چی شد؟

اون وعده رو هم رسما دعوت شدیم مهمانسرای حرم!



خلاصه که بعد از گذشت 14 سال، دوباره قرعه به نامم خورد و قدم تو مهمانسرای رضا (ع) گذاشتم.


این بار بر خلاف همیشه، دستم به ضریح رسید! هیچوقت حتی تلاش هم نمیکنم که نزدیک ضریح بشم از بس که شلوغه همیشه. ولی این بار خیلی سریع و یهویی رسیدم به ضریح!

نکته آموزشی: درسته که در بارگاه بزرگان دینمون دعا مستحاب میشه، ولی بد ارمون نیستن که! همین که میرسیم به یه زیارتگاهی سریع لیست بلندبالای خواسته هامون رو میذاریم جلوشون و یکی یکی اعلام میکنیم اینو میخوام اونو میخوام؛ بعدم که لیست به آ رسید میگیم خ ظ!

چقدر خوبه که وقتی به زیارتگاه ها میریم، اون بزرگوار رو زیارت کنیم و خدا رو شاکر باشیم از سعادتی که نصیبمون کرده. که اگر به هر دلیلی حاجتمون برآورده نشد از خدا و دین روگردان نشیم! مواقعی که آرزوهامون برآورده میشه چقدر قدر میدونیم؟ اصلا یادمون میمونه این چیزی که بهش رسیدیم، یه زمانی آرزومون بوده؟


+

خب حالا بریم سراغ طرح معما!

ع هایی که میبینید، متعلق به چه مکان هایی هستند؟



پس از دریافت پاسخ صحیح توسط شما، در پست بعد جواب معما اعلام میشود.

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : بگم براتون از مشهد + طرح یک معما! - وعده ,معما ,ضریح ,غذای حضرت

حرف اول و آ من یکیه

اومدی؟

خوش اومدی


رفتی؟

باز هم خوش اومدی

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : حرف اول و آ من یکیه

چقدر دلتنگ صدای زوزه ی باد و بوی نم بارون بودم

امشب آسمون عصبانیه

به شدت داره سر و صدا میکنه و تو دل همه رو خالی میکنه

میغره و میدرخشه و میباره

و من ذوق زده ام

و شدیدا باهاش همزادپنداری میکنم

چون حال دل منو فقط اونه که فهمیده

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : چقدر دلتنگ صدای زوزه ی باد و بوی نم بارون بودم

هزار بار شکر

خدایا

تو را به بزرگی ات سوگند میدهم

هیچ بنده ای را

هیچ بنده ای را ثانیه ای بیخبر از عزیزانش نگذار!

بیخبری بدترین عذاب است


فقط یک دقیقه طول کشید

فاصله ی گم شدن تا پیدا شدنش

همان یک دقیقه کافی بود که بمیرم و زنده شوم

حال که آمده اشک هایم تمامی ندارند...

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : هزار بار شکر

نرخ و حجم، رابطه ع دارند!

دیگر نگران آب شدن بستنی ها نباشید! چرا که با دو برابر شدن قیمت بستنی، حجمش نصف شده! فقط دو گاز کافی است تا بستنی تمام شود! :|


به شکلات گفته جمع کن برو من هستم -_-


هشتگ تحریم

هشتگ تورم

هشتگ پوشک حتی!

هشتگ کی از همه کوچیکتره؟ o_o

هشتگ مامان جون بستنیش گرون تره :/

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : نرخ و حجم، رابطه ع دارند! - هشتگ

و این داستان ادامه دارد...

نمیذارن که!

خودتون ببینید:



میگن هوا گرم بود و باد زد و روکشش رو باد برد!! :|

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : و این داستان ادامه دارد...

همینقدر ساده، همینقدر عاشقانه

با خودم کلید نمیبرم

تو در رو برام باز کن...

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : همینقدر ساده، همینقدر عاشقانه

اصحاب کهف!

رانی رو همین دیروز ما می یدیم 600 تومن!

امروز رفتم س س بگیرم روش زده 1000!

مگه چند سال خواب بودم؟ o_o

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : اصحاب کهف!

از حرم تا حرم

دو روز پیش یعنی شنبه، توفیق حاصل شد و به زیارت حضرت معصومه (س) رفتم و برای اولین بار مهمون مهمانسراشون شدم:



دو روز دیگه یعنی چهارشنبه هم ان شاءالله راهی مشهدم. دقیقا تو روز تولدم که دوم محرمه :)

صرفا جهت برانگیختن رشک شما :دی

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : از حرم تا حرم

صرفا جهت اطلاع

طی پیگیری های اینجانب در این پست، مسئولین محصول مورد نظر بر آن شدند تا به بالا بردن سطح کیفی کار بپردازند. نتیجه این شد که ملاحظه میفرمایید:


اینطور که پیداست به جای اضافه روکش شکلاتی، کاکائو را در بطن کار ایجاد کرده اند. ضمن عرض خسته نباشید به این عزیزان و قدردانی از تلاش مثمر ثمرشان، امید است که در آینده ای نزدیک، کاکائو را به عنوان روکش در نظر بگیرند تا ظاهر و باطن محصول به یک شکل دربیاید :|

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : صرفا جهت اطلاع

دلم تنگه مثه ابرای تیره

بدترین

سخت ترین

مهلک ترین نوع اعتیاد

عشق است...

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : دلم تنگه مثه ابرای تیره

دیدن کی بود مانند دیدن؟ o_o

یه عمر به ما دروغ گفتن! این همه سال ما فکر میکردیم بستنی حصیری اونیه که لای دو تا نون تخته، فکر میکردیم وانیل توت فرنگی به رنگ سفید و صورتیه!

نگو اونا موزه موز!!

بستنی حصیری وانیل توت فرنگی واقعی اینه:


سوالی که پیش میاد اینه که اگه حصیری قیفیه، پس قیفی کدومه؟ :/


من نمیدونم مسئولین این کارخونه ضریب هوشیشون چنده؟ یا آیا کارگراشون از قشر روشن دل جامعه هستن! چه جوریاست آخه؟؟؟


+ من خودم هم میدونم دیگه دارم زیادی پست بستنی میذارم، ولی باور بفرمایید نمیشه از اینا گذشت :|

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : دیدن کی بود مانند دیدن؟ o_o - حصیری ,بستنی ,بستنی حصیری

اسی دودی!

امشب شام رفتیم پارک

کنارمون دو تا آقا نشسته بودن که یکیشون تمام مدت سیگار میکشید! منم حساس!

دو دقیقه اومدیم بیرون تو هوای آزاد نفس بکشیم ها :/

خلاصه بعد از اینکه سیگاراشون تموم شد پا شدن و رفتن!

تازه داشتیم ا یژن خالص تنفس میکردیم که یه خانواده دیگه اومدن جای اونا.

آقاهه هنوز نرسیده بود که چهار تا تیکه چوب آورد و آتیش روشن کرد. دود هم کلا سمت ما میومد. فکر میخوان کباب درست کنن. ولی فقط یه ذره چایی دم و بعدش آتیش الکی روشن بود. حالا پسرشون یه مقوا گرفته بود و آنچنان این آتیشو باد میزد که کم مونده بود از دست بره کلا!! یک دودی راه انداخته بود که رسما خفه مون کرد! آ ش ما از رو رفتیم و بار و بندیلو جمع کردیم.

آخه یه جو فرهنگ هم خوب چیزیه! بخاطر یه چایی این همه هوا رو آلوده بماند، ما رو هم اونطوری آزار دادن.

خب اون چایی رو تو خونه دم کنید بریزید تو یه فلاسک و با خودتون بیارید. اصلا مگه پارک جای آتیش روشن ه؟ روی اون همه چمن و بین اون همه درخت!!

اینکه نمیفهمن آتیش روشن چقدر میتونه چوب هدر بده و به لایه اوزون آسیب بزنه به کنار، یعنی واقعا کورن نمیبینن که ما توی اون همه دود محو شدیم؟؟؟ :|

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : اسی دودی! - آتیش ,روشن ,چایی ,آتیش روشن

ای همدم روزگار! چونی بی من؟

+ آخه این جوجه چی بهش میرسه که اینقدر دنبال ما میدوه؟ نه آب میخواد نه غذا، همین که میچسبه به ما آروم میگیره!

- تنهاست؛ تنهایی سخته

چه حیوان و چه انسان، باید یه جفت داشته باشه...

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : ای همدم روزگار! چونی بی من؟

انسان=نسیان

از بزرگترین نعمت ها

فراموشی است!

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : انسان=نسیان

نصیحت برادرانه!

این هفته یه خواستگار برام اومده بود. حالا بماند که چقدر عجله ای شد اومدنشون و اینکه چقدر هول بودن! (کلا همین که محرم نزدیک میشه نمیدونم چرا همه به هول و ولا می افتن! نامزد ها عروسی میکنن و مجردها نامزد میشن. انگار اگه دو ماه صبر کنن دنیا به آ میرسه، یا تو ده ماه قبلش دستشونو بسته بودن)

خلاصه داشتیم صحبت میکردیم که بحث کشیده شد سمت اقتصاد و بازار کار.

گفت: اینجایی که الآن داری کار میکنی هیچ فایده ای نداره، برو تو کار تجارت! پول فقط تو ید و فروشه

گفتم: چمیدونم

گفت: من جدی میگم! حالا این وصلت چه سر بگیره چه نگیره، تو اینو از من داشته باش؛ نمیدونم باید بگم برادرانه یا چی، ولی عمرتو هدر نده!

خندم گرفت و گفتم باشه


فکر کنم خودش هم فهمیده بود ما به درد هم نمیخوریم :دی


این بود ماجرای برادر خواستگار o_o

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : نصیحت برادرانه!

همش به هم میپرن

دختر : به بابا میگم چیکار کردی :/

پسر : قبلا بهش گفتی -_-

دختر : دوباره میگم باز عصبانی بشه :|

من: آره هی بهش یادآوری کن :)))


+


پسر : کی گفته فقط دخترا رنگ صورتی رو دوست دارن؟ من یه همکلاسی داشتم اول اسمش "رضا قائمی" بود، از صورتی خوشش میومد.

من: اونوقت آ اسمش چی بود؟

پسر : o_o



اینقدر سوژه واسه خنده دارن که خیلی هاش از دست در میره :دی

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : همش به هم میپرن - پسر

این پست را کامنتهای شما میسازد

همیشه من پست میذارم و شما کامنت میدید. بیاین این بار جامون رو با هم عوض کنیم! شما بنویسید و من نظر بدم.

میتونید به کامنت های همدیگه هم جواب بدید.

شما نویسنده، من خواننده


نظرات بدون تایید نمایش داده میشن

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : این پست را کامنتهای شما میسازد

و معادلاتی که بهم خورد

گاهی یه جمله ساده میتونه از صد تا حرف عاشقانه، عاشقانه تر باشه

گاهی یه "دستور" میتونه از صد تا خواهش، ملتمسانه تر باشه

گاهی

گاهی...

گاهی :)

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : و معادلاتی که بهم خورد - گاهی ,گاهی گاهی ,باشه گاهی

پنج و شیش و هفت!

- ما و صادق اینا با هم رفتیم

+ صادق کیه؟

من: منظورش کاظمه! همیشه یا بهش میگه صادق یا میگه قاسم :))

+ کاظم؟؟!! o_o

من: نه بابا باقر!!! گفتم کاظم؟؟؟ =)))))))


اسم پنجم رو داشت، ایشون فکر شیشمه، من رفتم سراغ هفتم :دی

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : پنج و شیش و هفت! - ,صادق

تو همشون من درحال نگاه بودم

- تلویزیون رو خاموش کنم؟

+ آره

خاموشش کرد.

روزی دیگر:

- تلویزیون رو خاموش کنم؟

+ نه

خاموشش کرد!

روزی دیگر:

بعد از اینکه تلویزیون رو خاموش کرد

- خاموش کنم؟

+ :|

روزی دیگر:

تلویزیون رو خاموش کرد

+ قبلا میپرسیدی خاموش کنم یا نه!

- من میخوام بخوابم تو هم که میخوای بری سرکار، پاشو برو!

+ o_o

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : تو همشون من درحال نگاه بودم - خاموش ,تلویزیون ,روزی ,کنم؟ ,خاموش کنم؟ ,روزی دیگر ,دیگر تلویزیون

چه سقی داری تو!

بحث اوضاع اب اقتصادی بود که گفت:

- همه چیز گرون شده ها، ولی بستنی همچنان گرون نشده!

چند دقیقه، تکرار میکنم چند دقیقه بعد:

- عه تو تلگرام زده بستنی گرون شد o_o

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : چه سقی داری تو! - گرون

دومین دیدار از دومین دیدار وبلاگی! + (آقا رمزی نیست)

روز تولد رضا (ع) یعنی چهارشنبه مورخ 3 مرداد، ساعت 6 عصر با محبوبه قرار گذاشتم.

داشتم با عجله به اتمام یدام میپرداختم که گوشیم زنگ خورد. محبوبه بود. به ساعت نگاه دقیق 6 بود! یکی از همراهام گفت: دوستت تو بانک کار میکنه؟! :)

محبوبه رسیده بود به محل قرار یعنی صحن الغدیر (غدیر؟). گفتم من الآن باب الجوادم. گفت پس منتظرتم بیا.

یه کم جلوتر رفتم تازه رسیدم به باب الرضا! و باب الجواد جلوتر بود! و صحن غدیر از اون هم جلوتر! اینا رو به محبوبه نگفتم! خب چیکار کنم خیلی دقیق خیابونای مشهد رو نمیشناسم که :))

بیست دقیقه ای طول کشید تا رسیدم به ورودی صحن غدیر. یه خانم چادر سیاه دیدم که پشت به من ایستاده وسط قسمت وجی صحن. با خودم گفتم خودشه! از تفتیش (ایست بازرسی) عبور و رفتم به سمت وجی صحن. ولی اون خانم رفته بود. فهمیدم اشتباه تشخیص دادم. یه نگاه اجمالی به کل آدمای حاضر در صحن انداختم و چند قدم به سمت راست صحن حرکت . یه دختری رو دیدم که کنار خانمی نشسته و داره با تلفن صحبت میکنه. نیم رخش مشخص بود. محبوبه است؟ نزدیک تر رفتم. صداشو به وضوح میشنیدم و مطمئن شدم خودشه! رفتم پشت سرش و با یه دستم جلوی چشماشو گرفتم! جا خورد و با شادی اسممو صدا زد! پرت شدیم تو بغل همدیگه! گفت چطور منو شناختی؟؟ گفتم توقع داشتی نشناسمت؟! گفت فکر نمی بتونی پیدام کنی!

اونقدر از دیدن هم ذوق زده شدیم که یادم رفت مامانش هم کنارشه! که ایشون پیشقدم شدن واسه سلام

داشتم با مادرش احوالپرسی می که یهو محبوبه گفت: دستمال بهت بدم که آدامستو بگیری؟ گفتم "آدامس ندارم!! شکلاته جلوی ورودی پخش می !!" (تذکر: اگر قصد دیدار با محبوبه دارید هرگز آدامس نخورید که اعصاب ندارد -_-)

از مادرش جدا شدیم و دست در دست همدیگه با سرعت حرکت کردیم و ضمن راه رفتن، پیشنهاد میدادیم که کجا بریم که پر نشده باشه! محبوبه گفت خوشم میاد که تو هم مثل من تند راه میری ;)

رفتیم زیرزمین. یه عروس و داماد دیدیم! گفتیم همینجا وایسیم ببینیم اینا کجا میرن دنبالشون بریم :))

کنار یه ستون ایستادیم و شروع کردیم به حرف زدن. یهو به خودمون اومدیم و دیدیم عروس و داماده نیستن! پرسون پرسون رفتیم رواقی که عروس و دامادها اونجا عقد میکنن. وای که چقدر عروس و دوماد اونجا بود! اکثرشون هم چهره های مشهدی داشتن. داخل پرانتز بگم که من فهمیدم ماها، نه تنها از نظر عربها "عجم" هستیم، بلکه از نظر مشهدی ها هم "عجم" محسوب میشیم و مشهدی ها (البته نه کل مشهد) خاوری هستن!

یه عروس و داماد دیدیم که داماده داشت گریه میکرد! وقتی حلقه دست هم دست داماد میلرزید! من و محبوبه هم عین ندید بدید ها بالا سرشون وایساده بودیم و خیلی تابلو با هم پچ پچ میکردیم :))

بعد از اینکه کلی بین عروس و دامادا چرخیدیم، رفتیم کنار یه گروه که تازه میخواستن خطبه عقد بخونن. همونجا نشستیم و شاهد مراسم عقدشون بودیم. عروس واقعا بچه بود! طاقت نیاوردم و از فامیلاشون سن عروس و داماد رو پرسیدم. گفتن داماد 23 و عروس 13 سالشه. به زور تونستم ناراحتیمو پنهان کنم. آخه یه بچه 13 ساله چی میفهمه از زندگی مشترک؟ جثه ای هم نداشت طفلی! واقعا اون پسر میتونه روی یه بچه به عنوان همسر و شریک زندگیش حساب کنه؟

دست در دست هم از اونجا زدیم بیرون و رفتیم یه جای دنج. شروع کردیم به صحبت. همینطور که محبوبه حرف میزد منم با چشمام حرکات دستاشو دنبال می که یهو صحبتشو قطع کرد و گفت: "میکشمت اگه بری مو به موی دیدارمونو بنویسی! تو خیلی ریزبینی!" گفتم "نه خی راحت! فقط مینویسم رفتیم همدیگه رو دیدیم و تمام!" :دی

اصلا نفهمیدیم زمان چطور گذشت که صدای اذان بلند شد! قرار بود قبل از اذان خداخافظی کنیم. ولی محبوبه گفته بود "یعنی چی که تا اذان نمیمونی؟ نمیذارم قبل از مغرب بری!" منم گفته بودم هستم باهات ^_^

جا هامون هم شبیه هم بود ^_^ (راست محبوبه، چپ من)


تا قبل از اینکه ببینمش نمیدونستم تا این حد دلم براش تنگ شده، اما وقتی دیدمش تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم!

از اینکه زمان خداحافظیمون داشت نزدیک میشد گریه ام گرفته بود!

در تمام مدتی که با هم بودیم دستامون تو هم قفل شده بود و فقط وقتی دستامون جدا میشد که میخواستیم همو بغل کنیم ^_^

محبوبه میگفت "چقدر خوب شد که دوباره دیدمت، دلم تنگ شده بود و فکر می این بار قرار نذاری!" گفتم "این چه حرفیه؟ معلومه که میومدم به دیدنت!!"

باور ی نبود این حجم از صمیمیت و راحتی! انگار سالهاست با هم دوستیم و همدیگه رو میشناسیم!

خلاصه وقت وداع رسید و من، محبوبه رو به مادر و خواهرش سپردم و یسنا کوچولوی شیطون رو هم دیدم ^_^


محبوبه جونم ببخش که طولانی شد و قرار بود جزئیات رو ننویسم ولی نتونستم :)

ببخش که اینقدر طول کشید تا پست رو بنویسم...

مرسی که اینقدر خوبی ^_^

مرسی که هستی :*


+ اولین دیدار

++ از زبان محبوبه


ب.ن: دوستان دست به گیرنده هاتون نزنید! اینجانب اسی، اولش پست رو رمزی نوشتم که محبوبه بخونه اوکی بده بعد منتشر کنم. ایشون تایید و منم منتشر ! با این تفاوت که یادم رفت از ح رمزی خارجش کنم! :)))

هی میگم چرا ی کامنت نمیده! :دی

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : دومین دیدار از دومین دیدار وبلاگی! + (آقا رمزی نیست) - محبوبه ,عروس ,گفتم ,رفتیم ,داماد ,همدیگه ,دومین دیدار ,شروع کردیم ,داماد دیدیم

بذل و بخشش هم به ما نیومده

تو تا ی نشسته بودم که یه مسافر خواست سوار شه. پیاده شدم که اول اون بشینه بعد من سوار شم چون به مقصد من نزدیک بودیم. دیدم آشناست. خواستم سلام کنم ولی اون منو ندید. با خودم گفتم خب بذار سوار شیم بعد سلام میکنم. سوار شدیم و باز هم منو ندید. سرش به سمت شیشه بود. داشت تو کیفش دنبال پول میگشت. سریع از تو کیفم پول درآوردم و به راننده گفتم: "آقا دو نفر"

با خودم گفتم الآنه که روشو برگردونه به سمتم و ببینه کیه که براش حساب کرده! ولی اصلا متوجه نشد!!

راننده بقیه پولم رو به سمتم گرفت. دیدم به اندازه یه نفر حساب کرده! یه لحظه مکث و خواستم بگم من دو نفر حساب ! مردد بودم که بگم یا نگم. به این فکر اون آشنا که اصلا منو ندیده! راننده هم که متوجه نشده من چی گفتم! پس بهتره صداشو درنیارم! پول رو گرفتم و به روی خودم نیاوردم و پیاده شدم!

اونقدر خندم گرفته بود که به زور تو خیابون جلوی خندمو گرفتم :)))

فکر کنم راننده هم فهمیده بود به گروه خونی ما نمیخوره چنین سخاوت هایی :دی

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : بذل و بخشش هم به ما نیومده - راننده ,گفتم ,سوار ,حساب ,حساب کرده ,خودم گفتم

بالآ ه بعد از 10 ماه!

میهمان داریم چه میهمانی!


میهمان شماره 13 وبلاگم:



ایشون بعد از دو سال بالآ ه به گل نشستن (اون هم نه یکی، بلکه دوتا!) و ما رو بسی ذوق زده فرمودن ^__^


+ طرفدارای مهمونای وبلاگیم کجان؟! :)

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : بالآ ه بعد از 10 ماه!

یک سال بزرگتر شدم

معمولا آدما تو روز تولدشون هدیه دریافت میکنن. ولی من امروز میخوام هدیه بدم!


- تندیس اولین تبریک سال تقدیم میشود به این پیام:

دوست همیشه همراه و خیلی با معرفتم



- تندیس غیرمنتظره ترین تبریک سال تعلق میگیره به این پیام:

(خواننده خاموشی که برای اولین بار کامنت گذاشتن)

خیلی غافلگیر شدم! کاش آدرستون رو میذاشتین که بتونم جواب بدم، آخه نمیدونم چه جوریه که کامنتتون امکان پاسخ دهی نداره!



- تندیس آن تایم ترین تبریک سال میرسد به این پیام:

دوست خیلی خیلی خیلی خوب من



- تندیس شیرین ترین تبریک سال تقدیم میشود به این پیام:

دوست صمیمی و دوست داشتنی و مهربون دوران دبیرستانم



- تندیس عجیب ترین تبریک سال تعلق میگیره به این پیام:

با کیا هم تولد بودم و نمیدونستم! لازمه بگم از طرف داداش کوچیکه است یا مشخصه؟



- تندیس عاشقانه ترین تبریک سال میرسد به این پیام:

دوست باوفای دوران ابت و خواهر همیشگیم



- و بالآ ه تندیس بااحساس ترین تبریک سال تقدیم میشود به این پیام:

رفیق روزهای بچگی و شریک خاطرات کودکیم


+ خداجونم

خیلی خیلی ممنونتم که چنین مهربونایی رو بهم دادی

شکرت مهربون ابدی

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : یک سال بزرگتر شدم - پیام ,تندیس ,خیلی ,تبریک ,دوست ,میشود ,ترین تبریک ,پیام دوست ,خیلی خیلی ,تقدیم میشود ,تعلق میگیره

بوریم مشهد!

خب دوستان!

اگر بار گران بودیم رفتیم مشهد

اگر نامهربان بودیم رفتیم مشهد :دی


خدا بخواد فردا عازم مشهدم و تا چهارشنبه که روز ولادت رضاست در جوارشون هستیم ^_^

این اولین باریه که قسمت شده روز تولدشون حرم باشیم. خیلی خوشحالم ^_^

واسه همه تون دعا میکنم :)

بر و بچ ی این روزا مشهد نمیره؟ مشهدیاش کجان؟

محبوبه مهمون نمیخوای؟ ;)


+ عنوان: با لحن بابا پنجعلی بخوانید :))

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : بوریم مشهد! - مشهد ,رفتیم مشهد ,بودیم رفتیم

فواید فوق لیسانس!

بالآ ه این تحصیلات ما به یه دردی خورد و تو مشهد یه عده ما رو به عنوان باسواد به رسمیت شناختن!

حالا بپرسین چی شد؟؟

تو خیابون داشتم میرفتم که یه خانم بهم گفت: ببخشید، پنجاه هزار تومن چند تا صفر داره؟

گفتم چهار تا ولی اگه به ریال میخواید، پنج تا صفر میشه

همون روز داشتم از جلوی یه بانک رد میشدم که یه خانمی از جلوی عابر بانک صدام زد و گفت: خانم ببخشید من میخوام 250 تومن کارت به کارت کنم ببینید تعداد صفراش درسته؟

نگاه و گفتم درسته


میبینید چقدر تحصیلات مفیده؟ باز بگید مدرک فقط به درد کوزه میخوره!


البته به همینجا هم ختم نشد!

چند ساعت بعدش داشتیم کفش می یدیم که آقایون فروشنده سر کلمه "خوشگل" بحثشون شده بود. یکی میگفت باید مینوشتی "خشگل" ولی اون یکی میگفت نه من درست نوشتم. فرد ایراد گیرنده از ما پرسید مگه غلط ننوشته؟ گفتم نه درسته. گفت خوشگل که با واو نوشته نمیشه! گفتم کلمه خوش واو داره. فردی که نوشته بود گفت: "دیدی؟ من خودم میرم بلدم!"


بله دوستان! اینجانب نه تنها در ریاضی و املا از سواد بالایی برخوردارم، بلکه عربیم هم فوله!

تو ماشینی که مخصوص تردد زائران داخل حرمه نشسته بودیم. کنارمون یه خانم عرب بود. بغل دستیم ازش پرسید از کجا میاین؟ اون خانم عرب متوجه نشد و با ح سوالی نگاش میکرد. من بهش گفتم: من این؟

گفت: عراق

و خوشحال شد از اینکه عربی حرف زدم!

پرسید: تعرفی؟ (یه همچین چیزی)

گفتم: قلیل

ذوق زده گفت: احسنت! =)

خندیدم و گفتم: شکرا


الکی که نیست!

همین الآن که دارم پست رو مینویسم، ازم پرسیدن: انتخاب رو "انتخواب" مینویسن؟

گفتم نه -_-


بعله ما فوق لیسانسیم :|


+ امروز از مشهد برگشتم و به قول خودش پست دیدار به زودی منتشر میشود :دی

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : فواید فوق لیسانس! - گفتم ,خانم ,پرسید

شانه ی من، خانه ی تو

نمیدونم چرا یه حسی بهم میگفت وقتی برم مشهد جوجه هام میمیرن! موقع رفتن میخواستم برم برای آ ین بار نگاهشون کنم که البته فرصت نشد! پنجشنبه که برگشتم دیدم سفیده (زرده) بیحاله. فرداش که روز بود به ح درازکش خو ده بود و چشماشو بسته بود. سیاهه (قهوه ایه) هی میرفت بهش نوک میزد و میخواست کاری کنه که بلند شه. مجبور شدیم سیاهه رو از جعبه شون بیرون بیاریم و اجازه بدیم سفیده با فراغ بال به احتضار خودش بپردازه!

وقتی از چرت عصرگاهی بیدار شدم دیدم سفیده نیست! به داداشم گفتم اون کو؟ جواب نداد و رفت! ظاهرا مرده بود :|

چند روز بعد دوباره ازش پرسیدم جوجه سفیده رو چیکارش کردی؟ گفت تو باغچه چالش . گفتم: مرده بود؟ گفت: "نه! از آنجا که حس دختره زنده به گورش :/"

چند روز بعدترش دختر پیام داد که: کادوهات زنده ان یا مرده؟ گفتم سفیده مرد. گفت چه حسی داشتی؟ گفتم هیچی! یک ی نثارمون کرد و گفت: "یه جوجه دیگه ب ین که سیاهه تنها نمونه، حتما ب ین ها!"

از روزی که جوجه ها به دستم رسیدن، من به مدت یک هفته ازشون نگهداری و بعدش رفتیم مشهد. یک هفته هم که مشهد بودم و وقتی برگشتم زرده مرد. خب تو این مدت هیچ احساسی نسبت بهشون نداشتم و نتونستم باهاشون ارتباط بگیرم. اونا هم تو فاز خودشون بودن و کاری به ما نداشتن.

آممااا...

از لحظه ای و دقیقا از لحظه ای که جوجه سیاهه رو از جعبه خارج کردیم تا جوجه محتضر رو اذیت نکنه، یهو انگار صد ساله که حیوان خونگی ما باشه! آنچنان با ما خو گرفته و از سر و کولمون بالا میره که بیا و ببین! تمام مدت باید رو پا و شونه و گردن ما باشه! این "ما" که میگم دراصل منظور "من" هست!

طوریه که اصلا فرصت نمیده غذا بخورم یا به کارای شخصیم برسم! یه ثانیه تنها بمونه اونقدر جیغ میزنه که دل آدم کباب میشه!

ولش کنی جاش رو شونمه! غذا هم نمیخوره که! باید غذا رو بگیری دستت تا بخوره. یعنی اون رو شونت بشینه و غذاشم بگیری کنار شونت تا یه چند تا نوک بزنه! تا این حد نا زیه! وقتایی که راه میرم اونقدر سریع دنبالم میدوه که گاهی ازم جلو میزنه مبادا من جا بذارمش! :)))

نمیدونید چقدر ملوس و گوگولی شده ^_^

نکته جالبش اینجاست که من تا به حال فکر می که کلا قربون صدقه رفتن بلد نیستم و برام سوال بود اینایی که مثلا قربون صدقه بچه هاشون میرن از کجا کلماتو پیدا میکنن؟!

ولی حالا اونقدرررر قربون صدقه جوجه میرم که خودم هم تعجب میکنم از الفاظی که به زبونم میاد! تا جایی که گاهی با خودم میگم نکنه مامانم حسودی کنه به جوجه! از بس که بهش میگم مامانی! o_o

تا اینکه امروز خود مامانم گفت تو یا سرکاری یا با جوجه ات! اصلا نمیگی من مامان دارم!

امروز که از سرکار برگشتم رفتم سراغ جوجم. به سنگدونش دست زدم ببینم غذا خورده یا نه. احساس پراش چربه! دستمو بو کشیدم دیدم بوی نفت میده!! رفتم به مامانم گفتم چرا جوجه ی من بوی نفت میده؟؟؟!!!

گفت چون افتاده تو چسب موش و من و داداشات با مکافات تونستیم به وسیله نفت از چسب جداش کنیم :|

چسب موش رو بخاطر اینکه جوجه توش گیر نکنه گذاشته بودیم یه جای مرتفع تو انباری. از بس بلا شده بال میزنه و از همه جا میره بالا o_o

اونقدر ناراحت شدم که نگو! اگه بلایی سر جوجم بیاد چی؟ اگه نفت مریضش کنه؟ :(

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : شانه ی من، خانه ی تو - جوجه ,سفیده ,گفتم ,سیاهه ,قربون ,صدقه ,قربون صدقه ,دیدم سفیده

هیچکی تو باغ نبود!

من: شلوار ساق کوتاه پوشیدی؟

اون: شلوار آستین کوتاهه :دی

من: ساق کوتاه به چی میگفتن؟ o_o

یکی دیگه: به لباسی که آستینش کوتاهه

من: نه اونو که میگن آستین کوتاه! :|

یکی دیگه: ساق کوتاه هم میگن

من: آهان ساق کوتاه به جوراب میگن!! -_-

اون: ساق کوتاه به مایع ظرفشویی میگن!

من: اون دستکش ظرفشوئیه که ساق کوتاه و بلند داره! :/

من رو به یکی دیگه: میگه مایع دستشویی!! :)))

اون: نه همون مایع ظرفشویی :دی

عنوان وبلاگ : طلوع من
منبع :
برچسب ها : هیچکی تو باغ نبود! - کوتاه ,میگن ,مایع ,مایع ظرفشویی
All rights reserved. © Javane 2017 Run in 0.307 seconds
RSS