دیروز با سین بحث مان شد؛ سر وعده وعید دادن های الکی ، سر "حالا نه" گفتن هایش ، سر توجه ن به خواسته های من ، اما مثل روزهای اول نیستیم که حرف نزنیم ، حرف می زنیم اما سرسنگین و نامهربان طور! 

می شناسمش ، اگر مجال بدهم آدمِ قهرهای طولانی عذاب آور است ، مجال نمی دهم خب ...به بهانه ی حرفهای معمولی واجب سکوت بین مان را می شکنم تا کار به قهر نکشد.از فضای خفه و سنگین قهر خوشم نمی آید.

الان توی اتاق خو ده؛ می خواستم غر بزنم که " همش بلدی بخو " شروع هم اما ادامه ندادم ، بی خیال شدم.با حبه دراز کشیدیم روبروی تلویزیون و از شبکه پویا کارتون تماشا کردیم ، کتاب خواندم ، بافتنی بافتم ، زندگی ...

به خودم گفتم: اگر نخوابه و بیدار باشه چه فرقی به حال تو داره؟ بهر حال پای تلویزیونه یا در حال حرف زدن با ی که پشت خط گوشیه.

فعلا حوصله اش را ندارم...حوصله ی آدمی که به من حق نمی دهد به خاطر برآورده نشدن خواسته های طبیعی ام عصبانی و ناراحت شوم...من را همیشه مهربان و آرام و قانع می خواهد...بیشتر قانع!